معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ‏ اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ‏ اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. » 

 

توجه                                              توجه

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگاردر سرپل،چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

______________________________________________

 

گل

 

 مبارز شهيد ميرزاحسين رحيمى

شهيدميرزاحسين رحيمى، فرزند خداى‏رحم، در سال 1324 شمسى، در (قشلاق كهنه) سوزمه قلعه در خانواده‏ اى متدين و مذهبى چشم به جهان گشود. پس از دوران كودكى ابتدا در مكتب خانه محل زندگى ‏اش قرآن و سواد خواندن و نوشتن را آموخت و بخشى از تحصيلات خود را در مدرسه قشلاق در نزد ساير روحانيان فراگرفت اما برخى از مشكلات سبب بازماندنش از تحصيلات عاليه شد. پس از آن در كارهاى كشاورزى و تجارت مشغول شد و سالها به تلاش ادامه داد.

 در سال 1346 شمسى، به خدمت عسكرى اعزام شد و در خوست انجام وظيفه كرد پس از دو سال خدمت صادقانه با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. بار ديگر به امورات زندگى پرداخت. در سال 1350 شمسى، طبق سنت دين مبين اسلام تشكيل خانواده داد كه حاصل اين ازدواج دو فرزند پسر مى‏باشد.

 شهيد رحيمى به تمام معنى يك انسان وارسته و فداكار بود. بى تفاوتى و بى توجهى او به مال و دنيا بارز و آشكار بود. تشنه‏اى قرب حق و در برابر ظالمان زمانه مقاوم و پايدار بوده و در غم محرومان يار و ياور بود. او جوانى متدين و پايبند به اعتقادات مذهبى بود. در انجام امور شرعى اهتمام و توجه خاص داشت. ايشان دوستدار خاندان عصمت و طهارت‏ عليهم السلام و يكى از رهروان مخلص راه سالار شهيدان بود. در ميان دوستان به شكسته نفسى معروف و در برابر ناملايمات زندگى صبر و استقامت داشت.

 وى از روحيه‏اى قوى و اراده خلل ناپذير برخوردار بود. شجاعت، پاكدامنى، عزت نفس، ايمان قوى، انجام صله رحم و امر به معروف و نهى از منكر از ديگر خصوصيات اخلاقى او به شمار مى‏آمد.

 در سال 1357، پس از آنكه ماركسيستها در يك كودتاى خونين قدرت را در افغانستان به دست گرفت و تهاجم همه جانبه را عليه اعتقادات مردم مسلمان آغاز كرد شهيد رحيمى به خوبى به هدف و نيت پليد كمونيستها و اربابان خارجى آن آگاهى داشت، مى ‏دانست اگر نوكران و گماشتگان خارجى سركوب نشود حاكميت اسلام و قرآن از تمام شئون جامعه برچيده خواهد شد. به همين جهت به مبارزه در برابر كمونيستها پرداخت و خود را براى رويا رويى با دشمن مهيا كرد. در بهار 1358، مردم مسلمان سوزمه قلعه مانند ساير نقاط كشور خود را براى آغاز جهاد مسلحانه آماده كردند و همه چيز از يك رويا رويى بزرگ و حماسه ساز حكايت داشت.

 سرانجام قيام عمومى شكل گرفت. ابتدا راه ارتباطى بين سرپل سنگچارك از ناحيه مردم بر روى نيروهاى دولتى قطع گرديد. متعاقب آن، در تاريخ 6/2/1358شمسى، ده‏ها نفر از نظاميان دولت ماركسيستى براى سركوب قيام مردم وارد محدوده سوزمه قلعه شدند، و بخشهاى از منطقه را در اشغال خود گرفتند و به پيش روى خود ادامه دادند. از طرف ديگر مردم مسلمان سوزمه قلعه خود را براى جهاد با دشمن آماده كردند.

 بدين ترتيب نيروهاى مردمى و قواى دولتى در تقاطع آسياب هندو در مقابل‏هم قرار گرفتند و جنگ نابرابر آغاز شد كه پس از مدتى قواى تا دندان مسلح دولتى در مقابل ايمان نيروهاى مردمى تاب مقاومت را از دست دادند و به هر طرف پا به فرار گذاشتند.

 در اين ميان شهيد ميرزاحسين كه از اولين لحظات در صحنه‏ هاى نبرد مشغول جنگ با دشمن بود. به تعقيب نيروهاى دولتى پرداخت و در يكى از ارتفاعات آسياب هندو مستقر شد. در حاليكه درگيرى ادامه داشت و بخشى از نظاميان محاصره شده دشمن، مردم را زير آتش سلاح هاى خود قرار دادند يكى از گلوله ‏هاى دشمن به شهيد ميرزاحسين اصابت كرد و اين جوان مجاهد بر اثر جراحات وارده به فيض شهادت نائل گرديد و روح پاكش در سى و پنجمين بهار عمرش به لقاءاللَّه پيوست.

 بدين ترتيب مردم مسلمان سوزمه قلعه اولين شهيد راه انقلاب را تقديم اسلام و آزادى كشور كرد. و افتخار لقب شهيد اول انقلاب نصيب شهيد ميرزاحسين رحيمى شد. متعاقب آن پيكر پاك اين شهيد از ميدان جنگ انتقال يافت وبدست مردم مسلمان در گلزار شهدا سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 گل

استاد شهيد شيخ محمداسحاق آخوند

 

 استاد شهيد حجةالاسلام والمسلمين شيخ محمد اسحاق آخوند، فرزند حاج محمد عيسى، در سال 1307 شمسى، در سوزمه قلعه، در خانواده اى مذهبى و كشاورز پابه عرصه وجود نهاد. دوران شرين كودكى را در دامان پرمهر والدين خود سپرى كرد.

 در ده سالگى با هدايت و راهنمايى پدر بزرگوارش راهى مكتب خانه محل زندگى ‏اش شد و چندصباحی نزد دايى خود (مرحوم ملا حسن قائمى) مشغول بود. پس از آن نزد يكى از روحانيان آن دوره، به نام سيدكربلايى مشغول فراگيرى مقدمات علوم دينى گرديد و چندين سال از علم و فضايل اين سيد بزرگوار بهره برد. از آن‏جاى كه شهيد آخوند نوجوانى با استعداد بود و زكاوت و فراست كم نظيرى داشت، مورد توجه و عنايت استادش قرار گرفت. از اين رو، ترك تحصيل را براى وى يك ضايعه مى‏دانست. و در صدد بر آمد تا راهى براى ادامه تحصيل اين نوجوان بيابد. پس از مدتى تلاش و جستجو با همكارى يكى از روحانيون، محل جديدى براى ادامه تحصيل شهيد آخوند در نظر گرفته شد و ايشان پس از موافقت پدر بزرگوارش راهى سنگچارك گرديد. در آن جا چند سال به فراگيرى علوم اسلامى پرداخت و براى كسب مدارج عالى‏تر علمى عازم بلخاب شد و بيش از دو سال نزد روحانيان آن ساحه به معلومات علمى خود افزود. شهيد محمداسحاق آخوند بعد از چند سال مهاجرت علمى، به زادگاهش بازگشت. ايشان كه علاقه بسيار به كسب علم داشت و قلب پاكش سرشار از عشق به اسلام و معارف قرآنى بود، بعداز توقف كوتاه در منزل، براى رسيدن به كمالات علمى بالاتر بار ديگر عزم سفر كرد. و اين بار راهى سرپل گرديد و به مدت سه سال (1330 - 1327)، نزد مرحوم شيخ حسن بهره علمى برد. در سرپل نيز ادامه تحصيل در سطح بالا به علت نبودن مدرس امكان نداشت. بدين جهت شهيد آخوند از محضر استادش مرخص شده، به زادگاهش بازگشت.

 شهيد آخوند كه هم‏چنان به دنبال يادگيرى معارف اسلامى بود، اين بار براى تحصيل و زيارت، عزم سفر به عتبات عاليات را كرد و خود را براى يك مسافرت طولانى آماده ساخت. در آخرين روزهايى كه قصد سفر داشت، دچار بيمارى شديد شد، به حدى كه توانايى راه رفتن برايش نبود و بيمارى ايشان (كه خالى از حكمت نبود) مدتى به طول انجاميد. در اين مدت، بسيارى از روحانيون، موسفيدان و ديگر پيروان مكتب اهل‏بيت عليهم‏السلام ضمن ديدار و عيادت، از وى تقاضا كردند كه در منطقه اقامت كند و تدريس و تربيت نو نهالان آن منطقه را به عهده بگيرد. در چنين شرايط حساسى، تصميم‏گيرى بسيار سخت بود؛ زيرا از يك سو وضع فرهنگى، اجتماعى و مذهبى جامعه آن روز چنان آشفته و در هم بود كه رها كردن مردم، در آن وضعيت رنج آور به مصلحت نبود و از سوى ديگر، ادامه تحصيل و رسيدن به كمالات علمى بالاتر از خواسته‏ هاى به حق اين عالم بزرگوار بود. استاد شهيد سرانجام، مصلحت دينى و فرهنگى جامعه را بر خواست خود ترجيح داد و با بزرگان و موسفيدان منطقه موافقت كرد كه مدتى در سوزمه قلعه بماند و پس از سر و سامان دادن به او ضاع فرهنگى، براى ادامه تحصيل عازم سفر شود.

 شهيد آخوند پس از آن‏كه تصميم به ماندن گرفت، كار تدريس و تربيت را آغاز كرد و تعداد زيادى از نوجوانان و جوانان نزد ايشان به آموختن علوم دينى مشغول شدند. در سال‏هاى اول، چون مكان معينى براى تدريس وجود نداشت، ايشان چند سال به صورت سيار، گاهى در چادر (غژدى) و گاهى در جاى ديگر به تدريس پرداخت. استاد شهيد در سال 1334 شمسى، تشكيل خانواده داد كه ثمره اين ازدواج سه فرزند پسر و چهار دختر است.

 هرچند شهيد آخوند در ابتدا به طور كوتاه مدت در منطقه ماندگار شده بود، اما هنگامى ‏كه فعاليت‏ هاى فرهنگى و تبليغى خود را در جامعه آغاز كرد، بيش‏تر و عميق‏ تر از گذشته به نابسامانى ‏هاى امور مذهبى مردم پى برد و به اين نتيجه رسيد كه اصلاح امور دينى و مذهبى جامعه به‏ طور سطحى حاصل نمى‏شود، بلكه نياز به كارهاى اساسى و بنيادى از جمله گسترش مساجد و احداث تكيه‏خانه هاى جديد دارد.

 تا قبل از شروع كارهاى فرهنگى به دست شهيد آخوند، تنها تكيه‏خانه سوزمه قعله، در قشلاق كهنه قرار داشت كه به علت دور بودن راه، بسيارى از مردم موفق به شركت در مراسم مذهبى، به خصوص عزادارى ابا عبداللَّه الحسين‏ عليه السلام در ماه محرم نم ى‏شدند. شهيد شيخ محمداسحاق براى رسيدن به اهداف بلندش با موانع بسيارى مواجه بود. از يك طرف از نظر مالى در تنگنا قرار داشت و از طرف ديگر، در شرايط خاص اجتماعى آن دوره، ساخت مراكز جديد دينى با مخالفت‏ هايى مواجه بود.

 با وجود همه اين موانع، استاد شهيد مصمم بود تا جهل را ريشه‏كن و ارزش‏هاى اسلامى را جايگزين آن كند. او با توكل به خداوند دست به كار شد و ابتدا يك قطعه زمين را از پدر بزرگوار خود براى تأسيس تكيه‏خانه گرفت. آن‏گاه كار ساختن آن را در سال 1336، همراه تعدادى  از مؤمنان آغاز كرد.

 هرچند در آغاز، بزرگان منطقه قول همكارى به شهيد آخوند داده بودند، اما در شروع كار، بسيارى از آنان همكارى چندانى نكردند. در روزهايى كه استاد شهيد و مؤمنان مشغول كار ساختمانى تكيه خانه بودند و در اين راه مقدس عرق جبين مى ‏ريختند، برخى افراد با سخنان تمسخرآميز، اين كار آنان را به استهزا مى ‏گرفتند؛ اما به فضل خدا اولين تكيه خانه، كه بعداً به »منبر آخوند« معروف شد، در زير چغت به دست استاد ساخته شد. بعدها چند اتاق به عنوان مدرسه علوم دينى، براى تدريس و اسكان طلاب، به اين مكان مقدس اضافه شد. با تأسيس اين مركز اسلامى، تعدادى از طلاب جوان از اطراف و اكناف سوزمه قلعه در اين جا به تحصيل مشغول شدند.

 استاد شهيد در امور فرهنگى، از تدبيرى خاص برخوردار بود و شرايط اجتماعى آن زمان را به خوبى درك مى‏كرد. يكى از تدبيرهاى ايشان اين بود كه هم‏زمان با گسترش فعاليت فرهنگى و تبليغى، روحانيان و شاگردان فارغ التحصيل خود را در يك جلسه فراخواند، در باره نحوه تبليغ و رسيدگى به مسايل دينى مردم، تذكر و سفارش هاى لازم را كرد. از جمله مطالبى ‏كه استاد در آن جلسه مطرح كردند، اين نكته بود: »وضعيت جامعه امروزى ما طورى است كه در مرحله اول حيوانات را با هم به جنگ وامى ‏دارند و پس از آن انسان‏ها را به كشمكش مى‏كشانند و برخى افراد براى حفظ قدرت و رسيدن به اهداف شخصى خود، روحانيان و ملاها را رو در روى هم قرار مى ‏دهند و آنان را به نزاع‏ هاى بى ‏حاصل مى ‏كشانند كه نتيجه خطرناك آن بركسى پوشيده نيست و اين مردم به سوى جهل و نادانى سوق داده مى‏شوند.«

  به گفته برخى از همكاران استاد شهيد ، همه اعضاى آن جلسه، توصيه‏ هاى عارفانه و هشدارهاى به موقع شهيد آخوند را با جان و دل پذيرفتند و در اجراى سفارش‏هاى ايشان با استاد شهيد پيمان بستند و تا آخر بر اين پيمان الهى باقى ماندند. اين وحدت و هماهنگى از ثمرات سال‏ هايى بود كه طى آن سال‏ها، كار تأسيس مراكز جديد، گسترش فوق العاده‏اى يافت، به طورى كه بعد از چند سال چندين تكيه خانه جديد تأسيس شد و در بيش از دوازده مسجد و تكيه خانه مراسم سخنرانى در ايام محرم و روزهاى جمعه برگزار مى‏گرديد و همه‏جا مراسم عزادارى و گرامى داشت ياد سالار شهيدان‏ عليه السلام  بر پا بود. مردم مسلمان در محله‏ هاى مختلف در مجالس مذهبى حضور فعال پيدا كردند. شاگردان استاد شهيد در اكثر آبادى هاى منطقه به تبليغ و ارشاد مردم مى‏پرداختند. برخى نيز به مناطق ديگر از جمله خوب آباد، بغاوى، و شبوكند رفتند و در آنجا به گسترش فرهنگ اهل البيت‏ عليهم السلام مشغول شدند.

 از عملكردهاى اسلامى و اجتماعى شهيد آخوند اين بود كه با صبر و متانت و طبق الگوهاى اسلامى امر به معروف و نهى از منكر مى‏كرد و هيچ گاه در برابر كجروى‏ها بى اعتنا نمى‏ماند.

  از ديگر انديشه‏ هاى استاد شهيد اين بود كه مبارزه با عادت‏ هاى نادرست را از راه صحيح و درست انجام مى‏ داد. شهيد آخوند براى از ميان برداشتن اين رسم‏ هاى نادرست، بزرگان منطقه را دعوت كرد و طى سخنانى هدايت گرانه مغايرت كارهاى ياد شده را با موازين شرع مقدس اسلام يادآور شد و از ظاهر شدن زنان با آن وضعيتى نادرست، در مقابل مردان نا محرم اظهار ناراحتى كرد و به بزرگان منطقه توصيه كرد كه جلوى اين كارهاى حرام گرفته شود. اين جلسه اثر بسيار خوبى داشت. پس از آن بسيارى از مردم موافقت خود را با سفارش‏هاى شهيدآخوند اعلام كردند و در عين حال تعداد ديگرى در برابر ايشان به مخالفت هاى خود افزودند.

 شهيد آخوند در شجاعت كم نظير بود. با صراحت و درايت عقيده ‏اش را بيان مى‏ كرد و از كسى باك نداشت. ايشان در مدت خدمت علمى و فرهنگى خود در منطقه، بارها با مخالفت افراد ضعيف‏الايمان و جاهل مواجه گرديد.

 استاد شهيد، در برابر اين موانع هرگز خم به ابرو نياورد، زيرا در پرتو ايمان و تقوا تربيت يافته بود. و در هنگام خشم بر اعصاب خود كنترل داشت. وجود پاكش از هرگونه تعصب منزه بود و به پيروى از سيره انبيا و اوليا، بدى‏ها را با خوبى پاسخ مى‏داد. به لطف خداوند صدها نفر از جوانان مسلمان به طور مستقيم يا غيرمستقيم از علم و فضل اين عالم جليل‏ القدر بهره بردند و بسيارى از شهداى عزيز انقلاب ودلاور مردان دوران جهاد از شاگردان با وفاى ايشان بودند. هنوز هم بسيارى از شخصيت‏هاى علمى، فرهنگى و روحانيان منطقه افتخار شاگردى اين عالم ربانى را دارند و مردم قدر شناس، خود را مديون زحمات و خدمات صادقانه اين روحانى مجاهد مى‏دانند.

  شهيدشيخ محمداسحاق آخوند، يكى از اسطوره‏ هاى مقاومت و از پيشگامان و پرچمدارن نشر دانش و فرهنگ اسلام بود كه در ميدان مبارزه هرگز تسليم زور مدارى نشد. او با تلاش بى‏وقفه خود جامعه را به احقاق حق و عمل به دستورات اسلام دعوت مى‏كرد. او عاشق اسلام و قرآن بود و از رنج مردم آگاهى داشت. از چهره افسرده افراد درد شان را مى‏يافت و با خوشرويى و قوه جذب منحصر به فردى به اعماق قلب آنان نفوذ مى‏كرد. در آن روز گار پاسدارى از آرمان‏هاى بلند اسلام و مكتب اهل بيت ‏عليهم السلام دلاورانى چون شهيد آخوند را مى‏طلبيد تا مانند مولايشان حضرت على‏ عليه السلام پا به ميدان پيكار گذارند و با دست و زبان در برابر قاسطين، مارقين و ناكثين زمان به پا خيزند و شهيد آخوند در زمره چنين كسانى بود كه در روزهاى سخت اول انقلاب اسلامى راه شهادت را برگزيد و در ميان آتش و خون استقامت كرد. او علاوه بر استادى علوم اسلامى، عارفى فرزانه بود و از نظر خداشناسى و درك حقايق تعاليم الهى و رسيدن به مقام بالاى بندگى، به درجات والايى رسيده بود. زخارف دنيا هرگز او را از ياد محبوب باز نمى‏داشت. تقوا تنها لقلقه زبانش نبود، بلكه الگوى عملى و زير بناى محكم زندگى ‏اش محسوب مى‏شد. شهيد آخوند در دوره حيات روحانى خويش آيينه تمام نماى اخلاق و رفتار اسلامى به شمار مى‏رفت. گفتار، سكنات و در يك كلمه زندگى‏اش با اسلام درآميخته بود. تواضع يكى از برجسته ترين صفات اين روحانى شهيد بود.

 او براى اقشار جامعه، مخصوصاً روحانيان و سادات احترامى فوق ‏العاده قايل بود. در طول دوران زندگى پر مخاطره‏اش هركز از پاسدارى حريم اسلام احساس خستگى نكرد. قناعت و صرفه‏ جويى در امور زندگى از ديگر خصوصيات اين مرد بزرگ بود. او در تمام امور، حكومت مملكت جان را به دست عقل داده و هواى نفسانى را سر كوب كرده بود، به همين علت از غرور، تكبر وتعصب به دور و حامى مستمندان ، ضعيفان و پا برهنگان بود. شهيد آخوند اخلاق و رفتارى خداپسندانه داشت. آمر به معروف، ناهى از منكر و عالمى عامل بود. همه را به حق دعوت مى‏ كرد. كمتر صحبت مى‏نمود ، اما به گونه‏اى صحبت مى‏كرد كه حاضران در مجلس تحت تأثير بيانات و سيره نيك او قرار مى‏گرفتند.

 وى در سال 1357 شمسى، هنگامى‏كه حاكميت افغانستان طى يك كودتاى خونين به دست ماركسيست‏ها افتاد، در عين حال كه مشغول تعليم و تربيت طلاب حوزه علميه بود، هرگز از تحولات سياسى و نظامى كشورش غافل نشد، بلكه از طريق برخى از محصلان، مرتب در جريان اخبار و رويدادهاى روزانه كشور و منطقه قرار مى‏گرفت. ايشان در عين حال كه يك روحانى با تقوا و معنويت بود، يك كارشناس و خبره سياسى و اجتماعى نيز محسوب مى‏شد. او در باره تحولات آينده منطقه، دخالت قدرت‏ هاى بيگانه در كشور، قيام مردمى و آوارگى ‏هاى احتمالى مردم و قرار گرفتن افراد سست عنصر در جبهه باطل و... پيش‏بينى‏هاى دقيق و عميقى كرده بود. مردم مسلمان و مجاهد منطقه، در طول سال‏ هاى جهاد مقدس، وقوع اين پيش‏بينى ‏ها را با چشم خود مشاهده كردند و تا امروز از اين تحليل‏ هاى دقيق و شگفت‏انگيز در حيرتند.

 شهيد آخوند در طول سال 1357، هيچ وقت از افشاگرى عليه دولت دست نشانده شوروى كوتاهى نكرد و مردم، به ويژه نسل روشنفكر و متدين را از خطرهاى آينده جوامع اسلامى آگاه ساخت.

 در بهار سال 1358 شمسى، كه در بسيارى از نقاط كشور قيام عليه دولت ماركسيستى آغاز يافته بود، اوضاع سياسى و اجتماعى در سوزمه قلعه به آرامش قبل از طوفان مى‏ماند. شهيد آخوند حوزه علميه را تعطيل اعلام كرد و طلاب به مناطق خود رفتند. در روزهاى اول ماه ثور 1358، قيام عمومى مردم عملاً آغاز شد. نيروهاى مردمى سرك(جاده) عمومى را بر كمونيست‏ها مسدود كردند. تعدادى از بزرگان منطقه نزد شهيد آخوند آمدند و از ايشان خواستند كه بيرق سفيدى به علامت مخالفت و قيام عليه دولت، روى حسينيه ايشان بلند شود. شهيد آخوند كه نگران سرنوشت مردم بود، ديگران را به دقت بيش‏تر دعوت كرد و اظهار داشت »اگر فشار بيشتر شود بسيارى از شما تحمل آن را نخواهيد داشت و...« در نهايت بيرق سفيد را شهيد آخوند بر بام حسينيه نصب كرد.

 پس از اين تحولات، به منظور جلوگيرى از قيام مردمى و دستگيرى علما و بزرگان، از جمله شيخ محمداسحاق آخوند، دو موتر (ماشين) از نيروهاى مسلح دولتى در ساعات اوليه صبح روز 1358/2/10، از ناحيه سزاى‏كلان وارد سوزمه قلعه شد. در اين هنگام پيش‏بينى شهيد آخوند تحقق يافت. برخى از سران منطقه با فرستادن پيك از شهيد آخوند خواستند كه پرچم سفيد را پايين بياورد و به‏جاى آن پرچم سرخ را نصب كند؛ اما آن استاد مجاهد فرمود: «پرچم سفيد ديگر پايين نمى‏آيد و ما براى جهاد آماده ‏ايم و...»

 قواى مسلح دولتى، پس اشغال بخش‏هايى از سوزمه قلعه تا سه راهى آسياب هندو پيشروى كردند؛  اما با ايستادگى مردم مسلمان، از جمله اهالى قشلاق كهنه و سر تپه، در همان جا متوقف گرديدند. لحضاتى بعد، اولين نبرد در برابر متجاوزان آغاز شد. به علت آتش سنگين سلاح‏ هاى مرگبار دشمن، انقلابيون در تنگنا قرار گرفتند. در اين وضعيت حساس، استاد شهيد درنگ را جايز نداسته، شمشير به دست گرفت و در حالى ‏كه لباس سفيد بر تنش بود به سمت مواضع دشمن حركت كرد و هنگامى‏ كه در تيررس قرار گرفت، نظاميان دولتى او را زير رگبار شديد قرار دادند.

  شهيدآخوند در حالى‏كه زير آتش شديد دشمن حركت مى‏كرد، با نعره دشمن شكن «اللَّه اكبر»، مقاوم و استوار به راه خود ادامه داد. به گفته شاهدان عينى، شجاعت ايشان چنان هراس و وحشتى در دل نظاميان دولتى ايجاد كرد كه تاب ماندن را از دست دادند و به چند سو فرار كردند. سپس نيروهاى مردمى، در حالى كه اين رادمرد مجاهد پيشاپيش آنان در حركت بود، همه مواضع دشمن را به تصرف خود در آوردند(13).

 استاد شهيد از اين پيروزى مغرور نشد بلكه اين موفقيت را هديه ‏اى الهى مى‏ دانست. به همين علت، پس از شكست دشمن، وارد قريه ديبجر شد. بعد از دلدارى مردم همراه آنان به مسجد رفت و خود به روضه خوانى پرداخت؛ از توجه و عنايت خداوند سپاسگزارى كرد و از درگاه پروردگار عالم پيروزى اسلام و مسلمين را خواستار شد.

 نيروهاى مردمى پس از موفقيت در جنگ اول، براى جلوگيرى از تهاجم احتمالى قواى دولت، در ناحيه حدبخش مستقر شدند. در تاريخ 8/2/1358، دومين رويا رويى نظامى با دشمن در اين منطقه شكل گرفت.

 استاد شهيد تا آنجا كه در توان داشت، مردم را به مقاومت و پايدارى در برابر دشمن فراخواند. در روز سوم جنگ، تانك ‏هاى نيروهاى دولتى خط دفاعى مبارزان را شكست. هنگامى كه خبر پراكنده شدن نيروهاى مردمى به شهيد آخوند رسيد، افرادى كه در كنار ايشان بودند، از او خواهش كردند كه براى حفظ جان خود، منطقه را ترك نمايد، اما استاد اين پيشنهاد را رد كرد و ظاهراً در همين موقع بود كه فرمود: «من خواب ديده‏ام كه شخص بزرگوارى به من سه عدد سيب داده است و آن سيب، همان گلوله ‏هاى دشمن است و..» سپس به ديگران گفت: «هرجا مى‏خواهيد برويد.» در حالى‏كه يأس و نا اميدى همه را فراگرفته بود، اين عالم ربانى نه تنها ترسى به دل راه نداد، بلكه با اراده‏ اى قوى و توكل به خداوند متعال، بار ديگر شمشير خود را به دست گرفت و راه شهادت را برگزيد و به سمت كوه چغت حركت كرد. موقعى كه شهيد آخوند به قسمت بالاى كوه رسيد، پيشروى نيروهاى پياده دشمن به سمت چغت آغاز شده بود. نظاميان تا دندان مسلح دولتى با ديدن شهيدآخوند، ايشان را زير رگبار خود قرار دادند كه در نتيجه اين تيراندازى، استاد از ناحيه دست مجروح گرديد. اين روحانى مجاهد با وجود مجروحيت از قسمت بالاى چغت، پايين آمده و خود را به حوالى منزلش رسانيد و از آنجا راهى تكيه خانه شد و در حالى‏كه بر اثر اصابت گلوله دشمن مقدار زيادى خون از پيكر مجروحش ريخته بود، به ديوار تكيه‏خانه، تكيه داد. هم‏زمان با اشغال منطقه، تعدادى از نظاميان دولتى با راهنمايى برخى از مليشه هاى محلى همكار با دولت، به تعقيب ايشان پرداختند و به قصد شهادت رساندن وى وارد محوطه تكيه‏خانه شدند. آنان ابتدا از استاد خواستند كه به مقدسات اسلامى توهين كند. ايشان در ضمن پاسخى عارفانه، به اين خواست غيراسلامى دشمن جواب رد دادند. نظاميان كمونيستى كه از وقار و شجاعت شهيد آخوند به خشم آمده بودند، دو تير ديگر بر پيكر استاد، يكى به چشم و ديگرى به سينه پاكش شليك كردند. بدين ترتيب استاد حجةالاسلام والمسلمين شيخ محمد اسحاق آخوند شربت شهادت را نوشيد و روح بلند و ملكوتى ‏اش، در پنجاه و يكمين بهار زندگى، در تايخ 10/2/1358شمسى، برابر با جمادى الثانى 1399 قمرى، در پيش چشمان مادر دلسوخته‏ اش كه مظلومانه نظاره‏ گر اين واقعه درد ناك بود، به لقاءاللَّه شتافت و اين رادمرد علم و تقوا با نثار خون سرخش مسؤوليت الهى خود را انجام داد.

  هرچند مردم مسلمان منطقه، رهبر شجاع و زعيم عظيم‏الشأنى را از دست دادند، اما شهادت اين اسطوره مقاومت، الگويى جاويدان براى پيروان راستين مكتب اسلام در دوران جهاد و نسل‏ هاى آينده بوده و خواهد بود. چنان كه شاگردان شهادت طلب او از همان محل شهادت استاد، پرچم جهاد و مبارزه را به اهتزاز  در آوردند. در سال هاى مقاومت مردم مسلمان افغانستان در برابر اشغالگران، يكى از حماسه سازترين جبهه جهاد، كه در صفحات شمال و شايد در كل كشور كم نظير بود، در سوزمه قلعه شكل گرفت. با جرئت مى ‏توان گفت از بركات خون پاك اين عبد صالح خدا بود.

 پيكر پاك استاد شهيد، آن روز مانند شهداى كربلا بدون كفن در صحن تكيه خانه باقى ماندو. كسى نبود تا ايشان را دفن خاك نمايد. شب هنگام تعدادى از مردم مسلمان آمدند و شبانه پيكر خونين شهيد آخوند را از محل شهادت انتقال داده، در دامنه چغت واقع در شمال غرب منزل شخصى‏اش مخفيانه به خاك سپردند. براى اينكه دشمن متوجه اين امر نشود خاك خشك از جاى ديگر آوردند؛ و روى قبر ريختند تا قبر جديد تشخيص داده نشود.

    روحش شاد و خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مباركباد.

 

 

 

استادشهيد شيخ احمدعلي راجي

 

شهيد حجة الاسلام و المسلمين استاد شيخ احمدعلي راجي، فرزند حسين‌علي كفتان، در (حدود) سال 1312، در  «سردشت پتابجوي»، از توابع ولسوالي ورس واقع در ولايت باميان در خانواده‌ي مذهبي متولد شد. از كودكي علايم نبوغ و تيزهوشي در حركات و رفتارهاي وي مشاهده مي‌شد. مادرش بانوي متدينه و پدرش فردي محترم و اجتماعي بود. از كودكي تحت تربيت و تعليم مادر قرارگرفت. اين مادر فداكار اندوخته‌هاي علمي خود را به فرزندش ياد داد. به خاطر استعداد سرشاري كه داشت، در مدت كوتاهي قرآن را آموخت. سپس به يادگيري كتب ديني مشغول شد. در ادامه‌ي تحصيل مدت زماني نزد جد گرامي‌اش به شاگردي پرداخت. استعداد و توانايي يادگيري‌اش شگفت انگيز بود. هرآنچه مي آموخت بلافاصله به حافظه مي‌سپرد.

شهيداحمدعلي تشنه‌ي معرفت و رسيدن به حقيقت بود. به همين جهت درصدد پيدا كردن راهي براي رسيدن به درياي بي‌كران حقيقت و دانايي برآمد. سن و سال چنداني نداشت؛ اما اراده‌ي پولادين در وجودش موج مي‌زد. با هماهنگي والدين براي افزودن به كمالات علمي به لعل و سرجنگل رفت، از محضر علما و فضلاي آن ديار كسب فيض نمود و به دانايي و معرفت شناسي خود افزود.

وي در ادامه‌ي روند تحصيل، نزد يكي از علماي برجسته‌ي يكاولنگ، بخش ديگر از معارف اسلامي را فراگرفت. اين عالم رباني پس از آنكه اندوخته‌هاي علمي خود را به شاگرد  خويش آموخت؛ به نبوغ شهيد احمدعلي بيشتر پي‌برد؛ به همين جهت اين طلبه‌ي جوان و حقيقت جو را به مسافرت علمي به حوزه هاي بزرگ علميه ترغيب كرد. شهيد احمدعلي؛ در عين ذكاوت فكري، از ادب و تربيت قابل تحسين برخوردار بود. از نصيحت و پند ديگران به بهترين وجه بهره مي‌گرفت. هنگامي كه به زادگاه خويش بازگشت، تصميم گرفت جهت ادامه‌ي تحصيلات به عتبات عاليات سفر نمايد. به همين نيت، وسايل و مقدمات سفر را فراهم نمود.

در اين زمان بيماري بر وجودش عارض شد. اين رخداد او را از سفر باز داشت. متعاقب آن در بين فاميل‌هايش، شكررنجي‌هايي به وجود آمد كه پدر شهيد راجي تصميم گرفت با خانواده‌اش از منطقه كوچ نمايد. آنان بدون اينكه منطقه‌ي خاصي را در نظر داشته باشند، به‌سمت نواحي شمال افغانستان حركت كردند. شهيد راجي نيز در اين سفر همراه پدر بود. آنان از ابتداي سفر از سرپل اطلاع دقيقي نداشتند؛ مقصد سفر هم سرپل نبود. اما در آسمان علم و معرفت گاهي ستارگاني طلوع كرده‌اند كه خود نيز از آن بي‌خبر بوده‌اند. اين طلبه‌ي جوان در كنار پدر و مادر و برادرانش راههاي صعب‌العبور و كوه‌هاي سر به فلك كشيده را پشت سرگذاشتند. در نهايت خود را در ميان مردم مهمان نواز «مياندره» سرپل يافتند. اين خانواده‌ي خوش شانس وقتي خود را در ميان مردمان صميمي، با محبت، خون‌گرم، مهمان نواز و ديندار اين منطقه ديدند، تصميم گرفتند تا در آنجا ماندگار شوند.

شهيد شيخ احمدعلي طلبه‌ي با نشاط و خوش اخلاق بود. به پيشنهاد مردم منطقه به عنوان امام جماعت « مياندره» پاسخ مثبت داد. در مدت يك سال خدمت شاياني در آگاهي مردم از خود به جا گذاشت. در اين مدت علاوه بر سخنراني و بيان احكام اسلامي، براي كودكان و نونهالان منطقه به تدريس مي‌پرداخت. از اولين تجربه‌ي تبليغي و معلمي احساس رضايت‌مندي داشت. سكونت در مياندره زمينه‌ساز آشنايي بيشتر شهيد شيخ احمدعلي راجي با مسايل فرهنگي، ديني، اجتماعي و تركيب قومي سرپل گرديد. اين امر توجه او را براي تغيير مكان و گشت و گزار به مناطق ديگر جلب كرد. در همين راستا همراه خانواده‌اش بار سفر را بست و از مياندره به آقتاش سرپل عزيمت كرد.

پس از ورود به آقتاش، قريه‌ي «چهاريكه شهيد» را براي سكونت خويش برگزيد. شيخ جوان شور و نشاط فوق العاده‌اي داشت. خط زيبا و تسلط بر تجويد قرآن،  بيان رسا و گفتار روان به جذابيت اجتماعي‌اش مي‌افزود. پس از استقرار در محل جديد به عنوان امام جماعت قريه مشغول فعاليت فرهنگي شد. بلافاصله كار تدريس براي دانش آموزان را آغاز كرد. روزهاي جمعه براي مردم به سخنراني و بيان احكام مي‌پرداخت. يك سال ديگر از زندگي با بركت خود را در راه ترويج مكتب اسلام گذراند.

بنا بر دعوت مردم قريه‌ي «عرب جديد» از چهاريكه نقل مكان كرد و به قريه‌ي يادشده رفت. به مدت يك سال، خدمات ارزنده‌ي فرهنگي براي مردم مسلمان اين منطقه به‌عمل آورد. در مدت اين دو سال، شناخت شهيد شيخ احمد نسبت به جامعه‌ي سرپل چند برابر شد. از نيازها، مشكلات، راهكارها و چگونگي بالابردن سطح فكري و مباني اعتقادي مردم اطلاع كافي پيدا كرد.

شهيد راجي به دنبال درخواست اهالي قريه‌ي «عرب قديم» به آنجا عزيمت كرد. بعد از استقرار در محل جديد،‌ تداوم تدريس و تحت تعليم قرار دادن، از فعاليت‌هايي بود كه اين روحاني جوان با جديت تمام آن را دنبال كرد. در اين دوره شناخت و درك متقابل او با مردم بيشتر از گذشته برقرار گرديد. از يك سو مردم جذب سخنراني، روشنفكري و خدمات فرهنگي اين روحاني بودند و از سوي ديگر روحيه‌ي مهمان نوازي، وفاداري و اسلام خواهي مردم آقتاش و نياز به خدمات نوين فرهنگي براي جامعه‌ي آن روز، شهيد شيخ احمدعلي را مجذوب ادامه‌ي اقامت در سرپل نمود. بر همين اساس وي تصميم گرفت تا آقتاش را براي زندگي دايمي خويش انتخاب نمايد.  

استاد شهيد راجي در هر شرايط از عمر با بركت خود بهترين بهره را مي‌گرفت. با فراهم شدن شرايط در كنار تدريس، به تحصيل نيز مي‌پرداخت. علم و معرفت را از هر كس فرا مي‌گرفت و در اين راستا به اختلاف روش با ديگران توجه نمي‌كرد. هنگامي كه «شهيد شيخ ناصر فياض» در سرپل تدريس مي‌كرد، شهيد راجي مدت زماني از علم و فضل اين روحاني برجسته كسب فيض نمود و به اندوخته‌هاي علمي خود افزود.  

شهيد راجي در همين دوره تشكيل خانواده داد. كه از زندگي مشترك وي دو پسر  به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد راجي، در اين برهه از زمان، جذب طلبه از مناطق و قريه‌هاي مختلف را در قريه عرب‌قديم آغاز كرد. در سالهاي اول در تكيه‌خانه تدريس مي‌كرد. پس از استقبال گسترده‌ي مردمي و افزوده شدن بر تعداد شاگردان، تصميم به توسعه و گسترش اماكن مذهبي گرفت. در مرحله‌ي اول «تكيه‌خانه» را توسعه داد. چند سال ديگر در «تكيه‌خانه» به تعليم و تربيت شاگردان خويش پرداخت. وي در كنار تدريس به تبليغ نيز ادامه داد. جلسات سخنراني‌اش در روزهاي جمعه بي‌وقفه ادامه يافت. هر روز به مخاطبان و شاگردان وي افزوده مي‌شد. افراد زيادي از قريه‌هاي ديگر در جلسات سخنراني‌اش حاضر مي‌شدند. استقبال عمومي سبب شد تا به فكر چاره‌اي براي ساخت محلي براي اسكان طلاب به‌عمل آورد. به همين نيت راه گفتگو با ريش‌سفيدان منطقه را برگزيد. پس از مشورت و اعلام آمادگي مردم خيرانديش و فرهنگ دوست آقتاش، تصميم به ساخت مدرسه‌ي علميه گرفت. در همين راستا يك قطعه زمين از طرف يكي از بزرگان قريه‌ي عرب قديم، به نام «حاج غلام علي» جهت احداث مدرسه اهدا گرديد. سپس با حضور پرشور مردم منطقه، توسط استاد شيخ احمدعلي راجي، كلنگ ساخت حوزه‌ي علميه در محل يادشده به زمين زده شد.  اين مدرسه تحت نظارت ايشان با تعدادي حجره به اضافه‌ي «مدرس» ساخته و در سال 1347 شمسي، مورد بهره برداري قرارگرفت از آن پس طلاب زيادي از مناطق ديگر جهت استفاده از فضايل علمي شهيد شيخ احمدعلي وارد اين مدرسه شدند.[1]

شهيد راجي از هر جهت يكي از اعجوبه‌هاي دوران خويش بود. وي در كنار تدريس به شكل گسترده به تحقيق نيز مي‌پرداخت. در اين مدت همراه با تدريس، صدها جلد كتاب تهيه و به مطالعه‌ي آنان مي‌پرداخت. به همين جهت ايشان يكي از جامع‌ترين عالمان روزگار خود در وسعت معلومات و تنوع اطلاعات بود. بخاطر مطالعات زياد و برخورداري از نبوغ وهوش سرشار در علوم مختلف يدطولايي پيدا كرد. علاوه بر ادبيات عرب، اصول، فقه، فلسفه و...، در علوم جديد و پاسخ به شبهات روز كه در آن دوره از طرف كمونيستها بر مباني ديني وارد مي‌گرديد، اطلاعات دقيق و عميق داشت. مسائل سياسي، اجتماعي، فرهنگي و مسايل منطقه‌اي، كشوري و بين‌المللي را به خوبي درك و تحليل مي‌كرد. شهيد راجي، عالم بي‌مدعا و خدمت گزار صديق اسلام و مدافع مكتب اهل‌بيت (ع) بود.

ايشان سالها به خدمت صادقانه ادامه داد. او تنها به تدريس اكتفا نمي‌كرد. آگاهي عمومي جامعه را با توجه به امكانات آن دوره در تبليغ و بيان اصول و مباني ديني و رواج فرهنگ قرآن خواني مي‌دانست. به همين جهت بود كه ايشان در طول سالهاي خدمت صادقانه‌اش در عين حاليكه به تعليم و تربيت شاگردان خويش مي‌پرداخت، تبليغ و سخنراني را نيز به بهترين وجه ممكن گسترش داد. هم‌زمان با ترغيب شاگردان خويش به تبليغ، خود نيز در طول سال به قريه‌هاي ديگر مي‌رفت و با سخنراني‌هاي پرمحتوا، به ارشاد جامعه مي‌پرداخت. ايشان در اين مورد از پركاري فوق العاده‌اي برخوردار بود. هيچ گاه احساس خستگي نمي‌كرد. علاوه بر قريه‌هاي «آقتاش»، در مناسبت‌هاي مختلف به «شهرسرپل» عزيمت مي‌كرد و در جمع مردم، محصلين و اقشار مختلف جامعه ديدگاه‌ها، نظرات و انديشه‌هاي ديني و مذهبي را با زبان روان و قابل فهم براي همه بيان مي‌كرد و در برخي اوقات در يك شبانه‌روز چند جا منبر مي‌رفت. ماه محرم براي ايشان پركارترين روزهاي سال محسوب مي‌شد. در اين ماه هم در آقتاش منبر مي‌رفت و هم راه طولاني را طي مي‌كرد و در شهرسرپل به ايراد سخن مي‌پرداخت. علاوه بر شيعيان، برادران اهل سنت نيز شيفته‌ي شنيدن سخنان او بودند و با علاقه‌مندي در سخنراني هاي ايشان حضور مي يافتند.

شهرسرپل محل رفت و آمد تحصيل كرده‌هاي دانشگاهي بود. آنان شبهات زيادي را در مسايل اعتقادي مطرح مي‌كردند. شهيد راجي از راه مطالعه و تحقيق، معلومات مفيد و ارزنده‌اي براي پاسخ به اين گونه مسايل داشت. به همين جهت با انجينرها (مهندسين) و ساير افراد تحصيل كرده كه در شهرسرپل اقامت و يا رفت وآمد داشتند، ديدار مي‌كرد و شبهات آنان را پاسخ مي‌داد. جواب‌هاي ايشان تأثير بسزايي در شناخت مباني و انديشه‌هاي اسلامي به جا گذاشت.

اين فعاليت‌هاي ارزشمند، موقعيت جوانان محصل و دينمدار را در مقابل فعاليت‌هاي ضد‌اسلامي ماركسيستها در مكاتب دولتي و ديگر محافل روشنفكري به طور قابل محسوس تقويت مي‌كرد. به همين جهت ايشان به عنوان عالم مورد احترام براي مردم مسلمان شهرسرپل مطرح گرديد.

فعاليت‌هاي علمي و تحقيقاتي استاد شهيد شيخ احمد راجي به سرپل محدود نمي‌شد؛ بلكه ايشان در سالهاي بعد با مسافرت‌هاي متعدد به مزارشريف و كابل كه در آن دوره مراكز تضارب افكار و تقابل جريان‌هاي اسلامي در برابر افراط‌گري‌هاي كمونيستي و ديگر جريان‌هاي لائيك و ضدديني بود، به بيان انديشه‌هاي خود مي‌پرداخت. وي طي چندين مسافرت كه بعضاً ماه‌ها به طول مي‌انجاميد، با علماي مزارشريف  مخصوصاً شهيد آيت الله سيدنادر بحرالعلوم، شهيد شيخ سلطان‌مزاري، شهيد سيدعابدين واعظ مزاري و شيخ اسماعيل محقق دولت‌آبادي ارتباط نزديك داشت و از فضايل علمي و معنوي ايشان بهره مي‌گرفت.

 شهيد راجي در سال‌هاي بعد مسافرت‌هاي خود را به كابل افزايش داد. در اين دوره بيشتر محورهاي سفر ايشان ديدار با علما و دانشگاهيان مزارشريف و كابل بود. با سخنراني‌هاي جذاب و پر محتواي خود، حيرت و تحسين همگان را بر مي‌انگيخت. به همين جهت به سرعت از شهرت بالايي برخوردار گرديد. هر بار در جمع اساتيد و دانشجويان دانشگاه ها و دانشكده‌ها‌ي كابل و مزارشريف  به بيان اصول و مباني اسلامي مي‌پرداخت. در نشست‌هاي پرسش و پاسخ شركت مي‌كرد؛ به سوالات حاضران در جلسه پاسخ مي‌داد. اين ديدارها او را به عنوان يك شخصيت علمي در سطح ملي و كشوري مطرح كرد. بسياري از افرادي كه توفيق ديدار با ايشان را پيدا نمي‌كردند، از راه مكاتبه با وي تماس برقرار كرده و پاسخ هاي مورد نياز خود را دريافت مي‌نمودند.

در اين ديدارها بارها علما، اساتيد و دانشجويان مزارشريف  و كابل از شهيد شيخ احمدعلي راجي دعوت به‌عمل مي‌آوردند كه ايشان به كابل يا مزارشريف نقل مكان دهند، تا مردم از معلومات علمي و بيانات شيرين ايشان بيشتر بهره‌مند شوند. يك‌بار آيت‌الله سيدنادر بحر شخصاً به سرپل مسافرت كرد تا شهيد راجي را با خود به مزارشريف ببرد. بزرگان و ريش‌سفيدان سرپل در نشستي كه با آقاي بحر داشتند، از ايشان خواهش كردند كه از تصميم انتقال شهيد راجي به مزارشريف منصرف شوند، ايشان پس از اين جلسه تصميم‌گيري در اين مورد را به شخص آقاي راجي واگذار كرد و شهيد راجي در سرپل ماندگار شد.

استاد شهيد در عين حال كه با ادامه‌ي مسافرت و ديدارهاي حضوري و ارتباط مكاتبه‌اي، ارتباط با جويندگان حقيقت را در مزارشريف و كابل حفظ كرد؛ اما هرگز مردم با صفاي سرپل را ترك نكرد و تا آخر در سرپل ماندگار شد. 

شهيد راجي نسبت به ائمه‌ي اطهار (عليهم السلام)، اخلاص و ارادت خاص داشت. آرزوي زيارت را از اوايل جواني در دل مي‌پروراند. در سال 1352، پس از فراهم شدن شرايط، عازم سفر به عتبات عاليات عراق گرديد. اين يك سفر معمولي نبود؛ بلكه از هر جهت براي ايشان بركت و رسيدن به رستگاري محسوب مي‌شد. در اين سفر علاوه بر زيارت، با مراجع تقليد و علماي بزرگوار آن دوره ديدار و ملاقات داشت، با روند تحولات و تحصيل در حوزه‌هاي علميه‌ي نجف اشرف، قم و مشهد آشنا گرديد. بعد از ديدار با حضرت امام خميني (ره) كاملاً مجذوب اخلاق ، فضل، درايت، ديانت، وقار و افكار اين شخصيت سياسي ‌‌‌‌‌_ مذهبي شد.

هنگاميكه به ميهن بازگشت، به تبليغ و ترويج انديشه‌ها، افكار و روش‌هاي مبارزاتي امام خميني پرداخت و تا آخر زندگي از رهروان صادق و مخلص خط فكري ايشان بود.

 استاد شهيد با تمام مشغله‌هايي كه داشت، از اصل تعليم و تربيت طلاب و محصلين حوزه‌ي علميه غافل نشد. تمام كارها و فعاليت‌هاي يادشده را در كنار تدريس انجام مي‌داد. هر يك از طلاب كه توفيق شاگردي ايشان را پيدا مي‌كرد، جذب صداقت، اخلاص، شجاعت، مهرباني، پاكي و بصيرت وي مي‌شد. وي در طي اين سالها شاگردان بسياري تربيت و تحويل جامعه‌ي اسلامي نمود. اكثر رهبران جهادي سرپل و اغلب روحانيون برجسته‌ي فعلي سرپل از شاگردان اين استاد وارسته مي‌باشد. افكار انقلابي‌اش راهگشاي جامعه‌ي مسلمان سرپل بود. بر اساس همين انديشه‌هاي ناب و ماندگار در دوران اشغال افغانستان توسط شوروي، يكي از پاك‌ترين، مقتدرترين و باصفاترين جبهه‌ي مقدس جهادي توسط شاگردان وي در سرپل شكل گرفت كه مانند خورشيد در تاريخ جهادي اين ديار مي‌درخشد.

اين روحاني وارسته، برجستگي‌هاي فوق العاده‌اي داشت. ايشان علاوه بر تدريس و سخنراني، در شعر گفتن هم يد طولايي داشت. در مناسبت‌هاي مختلف شعرهاي بسياري سروده است كه با كمال تأسف ديوان شعر ايشان در دسترس نمي‌باشد. شهيد راجي در مسايل سياسي و اجتماعي روز نيز روحاني آگاه و چيره‌دست بود. رخداد‌هاي كشور را با صراحت و شجاعت بيان و در برابر رفتار‌هاي استبدادي و تبعيض‌آميز دولت وقت، روش و موضع‌گيري‌هاي هوشمندانه اتخاذ مي‌كرد. وي سالها براي عظمت اسلام و ترويج فرهنگ قرآن صادقانه كوشيد و به بيان احكام ديني و مسائل اجتماعي پرداخت. نظرات خود را با دقت، صراحت و آينده‌نگري بيان كرد.

 در بهار 1357، پس از آن كه كمونيستها در كودتاي خونين قدرت را در افغانستان بدست گرفتند، مرحله‌اي تازه از رويارويي جريان ضد ديني در برابر مباني اسلامي شكل گرفت. چند ماهي از حكومت كمونيستها در كشور مي‌گذاشت كه نوك تيز حملات تبليغاتي و فيزيكي كمونيستها، روحانيون و افراد دينمدار را هدف قرار داد. از نيمه‌ي دوم سال 1357، دولت نوپاي كمونيستي از راه‌هاي مختلف درصدد تحت فرمان قرار دادن روحانيت بر آمد.

 از اين ميان شهيد شيخ احمدعلي راجي فرد شناخته شده و مورد احترام جامعه و آگاه به مسائل روز بود. كمونيستها سالها كينه‌ي وي را به دل ناپاك داشتند. زيرا در آن دوره اساتيد و دانشجويان مسلمان با دريافت پاسخ‌هاي مناسب از اين عالم فاضل، بسياري از تبليغات و تفكرات پوچ ماركسيسم را به چالش كشيده بودند. به همين جهت حكمرانان كمونيست و مجريان تازه به دوران رسيده‌ي آنان به بهانه‌هاي مختلف فعاليت اين روحاني وارسته را زير نظر گرفتند. آنان درصدد بدست آوردن بهانه‌اي بودند كه مردم مسلمان منطقه را از وجود با بركت اين عالم فرزانه محروم نمايند.

شهيد راجي در عين اطلاع از توطئه‌هاي نوكران كرملين از تهديد، ارعاب و حتي مرگ نمي‌هراسيد. به همن جهت نه تنها سرپل را ترك نكرد، بلكه به افشاگري اهداف و پيامد‌هاي تحكيم حاكميت كمونيستها پرداخت، در اين راستا با علماي مناطق مختلف در تماس بود.

 از نيمه‌ي دوم سال 1357، ‌هماهنگ با ساير علماي شمال در روشنگري جامعه شتاب بخشيد. روشن‌گري ايشان از روي‌حساب و برنامه ريزي شده بود. در عين حال كه توطئه‌هاي ضد اسلامي رژيم را افشا مي‌كرد؛ جامعه را به نظم و انضباط و كارهاي هماهنگ و وحدت گرايانه دعوت مي‌نمود. با داير كردن جلسات مشترك بين طلاب و ساير محصلان، آنان را در جريان آخرين تحولات قرار مي‌داد. به بهانه ورزش كردن، آنان را به فراگيري فنون دفاع شخصي فرا مي‌خواند. اين اقدامات اثر فراواني در وحدت و انسجام جوانان گذاشت. به همين جهت طلاب و شاگردان ايشان از روحيه‌ي عالي برخوردار بودند. آنان در جاهاي مختلف در مقابل طرفداران دولت از مباني فكري اسلام، جانانه دفاع مي‌كردند.

در زمستان 1357، بعد از تعطيلي مدارس و رفتن معلمان دولتي، فضاي مناسب‌تري براي انتشار انديشه‌هاي نوين شهيد راجي فراهم شد. مردم مسلمان سرپل همزمان با ساير ولايات در انتظار تحول اساسي و خيزش فراگير اسلامي در كشور و منطقه بودند. از آن سو دولت كمونيستي نيز از جريان‌هاي بالقوه بي‌خبر نماند. به همين جهت حاكمان سرپل گزارش هاي مفصل درباره‌ي علماي ديني، به اربابان خود در كابل ارسال و از آنها كسب تكليف كردند. سران رژيم تحت‌فرمان شوروي تصميم گرفتند با خشونت به سركوب و از ميان برداشتن علماي ديني مبادرت ورزند.

دولت اول فصل‌بهار 1358 شمسي، را براي اجراي اين توطئه برگزيد. با شروع قيام در مناطق بلخاب، كوهستان سرپل، سوزمه‌قلعه، سنگچارك، طرح دولت كمونيستي در مناطق يادشده خنثي شد، اما رژيم بلافاصله آن را در نواحي مركزي و ولسوالي سرپل به اجرا گذاشت. قبل از اجرا شدن طرح يادشده، تعدادي از افراد نزد استاد راجي رفتند و از ايشان خواستند كه براي حفظ جان خود، منطقه را ترك نمايند. اما اين عالم فرزانه كه شهادت را مايه‌ي رستگاري مي‌دانست و به آن ايمان راسخ داشت و جان خود را عزيزتر از جان اقشار ديگر جامعه نمي‌دانست؛ با رد اين پيشنهاد در پاسخ فرمودند: « من نمي‌توانم با رفتن از منطقه جان و مال مردم را به خطر بيندازم وجامعه به خاطر من مورد اذيت و آزار قرار بگيرند؛ لذا در منطقه و در كنارآنها مي‌مانم و جايي هم نمي روم و ... »

در 1358، استاد عالي مقام حضرت حجت الاسلام و المسلمين شهيدشيخ احمد راجي توسط حاكم نظامي سرپل به حكمراني فراخوانده شد. اين عالم عامل براي جلوگيري از آسيب رسيدن به مردم مسلمان منطقه به شهرسرپل رفت. حاكم بي‌كفايت و مزدور سرپل، شهيد راجي را به شبرغان منتقل كرد. به اين ترتيب حجت الاسلام‌والمسلمين شهيد شيخ احمدعلي راجي به سفري رفت كه برگشتي در آن نبود. از آن پس از نحوه‌ي شهادت و محل دفن استاد شهيد شيخ احمدعلي راجي اطلاع دقيق در دست نيست.        

                                         خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

 

شهيد روحاني سيد باقر شاه حسينی

 

شهيد حجت‌الاسلام والمسلمين سيد باقر شاه حسينی، فرزند سيد طاهر، در (حدود) سال 1318 شمسی، در خانواده‌ای مذهبی ومتدين در «چابك» سرپل ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را

در سايه‌ی پدر فداكار و دامان پرمهر مادر مهربان سپری كرد. از همان دوره تحت تعليم آموزه‌هاي اسلامي قرارگرفت.

 شهيد سيد باقر شاه تحصيل را در مكتب‌خانه‌ی محل زندگی‌اش آغاز كرد. سواد قرآنی را در آنجا فراگرفت. از  ذكاوت و هوش سرشار برخوردار بود. علاقه‌ی بسيار به تحصيل علوم اسلامی و پيوستن به سلك روحانيت داشت. با حمايت خانواده به كسب معارف اسلامی  ادامه داد. در فاصله‌ي اندك، بخشی از ادبيات عرب و ساير علوم مقدماتي  را در «چهارباغ» سرپل فراگرفت.

 استاد گرامی‌اش كه به استعداد سرشار او پی‌برده بود، وي را برای ادامه‌ي كسب علم به مهاجرت تشويق كرد. اين طلبه‌ي جوان؛ در تماس مكرر با روحانيون وطلاب منطقه درصدد برآمد تا جای مناسب برای ادامه‌ی تحصيل پيدا نمايد. بعد از مشورت‌هاي لازم، تصميم به مهاجرت علمی گرفت. به همين منظور سرپل را ترك كرد و راه ولايت بلخ را در پيش گرفت. چندسال در مدرسه‌ی ديني «دولت آباد» به تكميل تحصيلات علوم اسلامی پرداخت و در اين مرحله جدی تر از گذشته به معلومات علمي خود افزود.

 همزمان با آمدن آقاي شيخ ناصر به سرپل، بسياری از طلاب سرپل كه در مناطق ديگر درس مي‌خواندند، به ديارشان بازگشتند. از اين ميان شهيدسيدباقرشاه كه جوان پرتلاش و تشنه‌ی علم ومعرفت بود و در جهت رسيدن به قله‌هاي دانايي تلاش مي‌نمود؛ براي طي‌كردن مدارج علمي بالاتر، مجدداً به سرپل بازگشت  و بلافاصله نزد شيخ ناصر به درس و بحث اشتغال پيدا كرد. از فضايل علمي ومعنوي اين عالم ديني بهره‌مندگشت. پس از آنكه  شيخ ناصر توسط دولت استبدادي وقت، از سرپل به زادگاهش برگردانده شد، شاگردان او مدت زمانی درمدرسه باقی ماندند. طلاب مدرسه بعد ازآن كه از بازگشت استادشان نااميد گرديدند، هر يك به قريه‌هاي خود پراكنده شدند.

شهيد سيد باقرشاه، از همين دوره اندوخته‌های علمی خود را به كاربست و راه تبليغ و ترويج فرهنگ و معارف اسلامی را برگزيد. به فاصله‌ی كم موقعيت ممتازی در بين جامعه پيدا كرد.  يكي از فعاليتهاي ارزشمند وی فعال‌كردن تكيه‌خانه بود. در عين حالي‌كه سرپرستی «تكيه‌خانه» را به عهده داشت، به عنوان مدرس برای نونهالان و جويندگان معارف دينی تدريس مي‌كرد.

به مناسبت‌هاي مختلف منبر می‌رفت. با سخنرانی‌های پرخروش خود به روشنگری وگسترش فرهنگ دينی می پرداخت. سخنانش متنوع بود. از تحولات و مسائل روز سخن می گفت. احكام دينی را بيان می‌كرد. به مشكلات اجتماعی مردم می‌پرداخت. افكار و انديشه‌هايش را با دقت و آينده نگری به ديگران ارائه می‌داد. 

ايشان در ترويج فرهنگ اهل‌بيت (ع) خدمات ارزنده و قابل تحسين داشت. برگزاری مجالس‌عزاداری را يكی از راه‌های تاثيرگذار برای ترويج فرهنگ عاشورايی می‌دانست. وجودش مملو از علاقه‌مندی نسبت به حضرت سيد الشهدا (ع) بود. اين روحاني مسلمان در ميان مردم از جايگاه رفيع معنوي و اجتماعی بر خوردار بود. به عنوان يكی از علمای مورد احترام، در مسائل مختلف مورد مشورت قرار می‌گرفت. ايشان علاوه بر رسيدگی به مسائل عمومی، از تربيت فرزندان نيز غفلت نمی‌ورزيد. آنان را به رعايت اخلاق خوب و انجام شئونات اسلامی دعوت می‌كرد و براي سه پسر و چهار دخترش پدر دلسوز و معلم مهربان بود. شهيد سيدمهدی باقری، از فرماندهان خوش‌نام جهادی سرپل كه در سال 1360شمسي،  در راه اسلام و قرآن به فيض شهادت نايل گرديد؛ فرزند برومند اين روحاني پرهيزگار است.

شهيد سيد باقرشاه حسينی، يك‌بار جهت زيارت خانه‌ی خدا عازم سفر حج گرديد. با خلوص نيت فريضه‌ی حج رابه جا آورد.  توفيق زيارت قبر پيامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار (ع)، ديدار با علما و مراجع دينی از ديگر دستاورد اين مسافرت معنوي بود. همچنين در اين سفر به عنوان وكيل جمع‌آوري وجوهات شرعيه انتخاب گرديد.

بعد از سفر حج، رجوع  و رفت و آمد افراد جامعه به ايشان دو چندان گرديد. وي فرد پركار و متعادل بود. از حمايت‌هاي گسترده‌ي مردمی مغرور نمی‌شد، از بي‌مهری و حسادت ديگران مأيوس نمی‌گرديد.

شهيدحسينی از سجاياي اخلاقي پسنديده برخوردار بود. او عالم عامل، مسلمان توانا و مبلغ آگاه بود. آنچه براي ديگران مي‌گفت اول خودش به آن عمل می‌كرد. اين سيد بزرگوار اسوه‌ي صبر و بردباری بود. در امور زندگی عزت نفس و در سخن گفتن عفت كلام داشت. نصيحت‌هايش از روي اخلاص بود.  در حل و فصل نزاع هاي اجتماعي پيش‌قدم شده؛ با ايجاد صلح و مصالحه از فتنه گري‌هاي اجتماعي پيشگيري مي‌كرد.

از سال 1357شمسی، فعاليت‌های سياسی و اعتقادی‌اش شكل تازه به خود گرفت. وقتی كمونيستها در افغانستان به قدرت رسيدند، دست اندازی آنها به شئونات دينی و مذهبی مردم نيز آغاز گرديد. همزمان با آن علمای دينی از راه‌های مسالمت آميز شديداً به بی‌حرمتي‌های انجام گرفته، به حكمرانان كمونيست هشدار دادند.

 شهيد سيد باقرشاه حسينی يكی از علمای سرپل بود كه در مناسبت های مختلف به رفتارهای غيراسلامی دولت اعتراض می‌كرد. از جمله در مراسم جشن «جنده بالا» كه به مناسبت سال نو در جوار حضرت يحيی بن زيد شهيد (عليهما السلام) در شهرسرپل برگزار شد، سخنرانی پرخروشی به‌عمل آورد. دولت كمونيستی كه از شجاعت اين روحانی مبارز به شدت خشمگين شده بود ، تصميم گرفت تا او را از ميان بردارد.

به گفته‌ي افراد مطلع؛ در بهار 1358شمسي، طی فرمان سرّی كه از كابل به شبرغان ارسال گرديده بود، اسم شهيدسيد باقر شاه حسينی در ليست افرادی بود كه رژيم كمونيستی تصميم به دستگيری  آنها داشت. متعاقب اين فرمان، حجت الاسلام و المسلمين شهيدسيد باقر شاه حسينی توسط عوامل استخباراتی دولت ماركسيستی دستگير گرديد. او را از سرپل به شبرغان انتقال دادند . برخی گفته‌ها از انتقال او به زندان مخوف «پلچرخی» كابل حكايت دارد. جنازه‌ي او مانند هزاران نفر از بزرگان افغانستان تا به امروز «مفقودالاثر» می‌باشد و تاكنون از نحوه‌ی شهادت و محل دفن ايشان اطلاعی در دست نيست.                                          

                                    لباس شادماني ابدي بر قامت گلگونش مبارك باد! 

 

شهيد بازمحمد قريدارگل

 شهيد بازمحمد قريه‏دار از باشندگان سزاى‏كلان و يكى از

موسفيدان و بزرگان اين منطقه بود. او كه شخص خير خواه، دورانديش، فهميده، لايق و خدمتگزار مردم بود، و در ميان قومش از موقعيت و احترام برخوردار بود، در ابتدا سال 1358 شمسى، كه زمينه‏ هاى قيام عمومى مردم مسلمان منطقه سنگچارك در برابر دولت ماركسيستى فراهم گرديده بود، مردم سوزمه قلعه و نواحى اطراف، خود را براى شروع قيام در برابر دولت دست نشانده شوروى محياكرده بودند. از سوى ديگر نيروهاى دولتى نيز اقدام‏هاى لازم را براى جلوگيرى از اين قيام به عمل آوردند، آنها براى ايجاد ترس و حراس در بين مردم و در نتيجه خاموش كردن حركت‏ هاى خودجوش مردمى برخى افراد مؤثّر منطقه را دستگيركردند.

  از جمله شهيد باز محمد قريه‏دار هنگامى كه در منزلش بود، نظاميان دولتى به خانه‏اش هجوم آوردند و او را دستگير كرده، با خود به اسارت بردند. وى به اتهام حمايت از انقلابيون مورد ضرب و شتم و شكنجه زياد قرار گرفت. نيروهاى دولتى براى ايجاد ترس بيشتر در بين جامعه، شهيد باز محمد را از آبادي هاى منطقه بيرون بردند و در ناحيه سنگتوده سوزمه قلعه با فير گلوله وى را مظلومانه به شهادت رساندند. متعاقب آن بستگان جسم بى‏جان اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان سزاى كلان دفن كردند.   

روحش شاد و راهش پوينده باد

 

 شهيد سيد مصطفى لنگرىگل

 شهيد سيد مصطفى‏لنگرى، در قريه لنگر شاه‏عبدالله توابع سنگچارك، در يك خانواده ‏اى مذهبى چشم به جهان گشود. او از نوجوانى به كار كشاورزى مشغول بود و خانواده را در تأمين هزينه زندگى يارى مى ‏كرد.

 سيدمصطفى جوانى قوى و رشيد و به پهلوانى، جوان‏مردى و مهمان‏نوازى مشهور بود و به سرعت جايگاه اجتماعى ممتازى پيدا كرد.او كه فردى قابل اعتمادى بود، سرپرستى قومش را به عهده گرفت و سال‏ها به عنوان بزرگ قريه خود مطرح بود.

 در سال 1357 شمسى، زمانى‏كه كمونيست ها طى كودتايى خونين، قدرت را در افغانستان به‏دست گرفتند، شهيد سيد مصطفى، همانند ديگر هم ‏وطنان آزادى‏ خواه خويش، از اهداف پليد دست نشاندگان بيگانه آگاهى داشت. در بهار 1358، كه قيام مسلحانه مردم مسلمان سنگچارك بر ضد دولت كمونيستى آغاز شد، او نيز سلاح به دست گرفت و در جبهه سنگچارك در برابر دشمن به مبارزه پرداخت و لياقت و دلاورى‏هاى بسيار از خود نشان داد. به همين علت، در بين مبارزان از جايگاه مطلوبى برخوردار شد و ديگران در تصميم گيرى‏هاى مبارزاتى با او مشورت مى‏كردند.

 پس از آن‏كه در ششم ثور 1358، با مقاومت و پايمردى مردم سوزمه‏قلعه ، نيروهاى دولتى از منطقه فرارى شدند، شهيد  سيد مصطفى با تعدادى از مجاهدان سنگچارك به يارى مبارزان سوزمه‏ قلعه  شتافتند و همراه نيروهاى خود در ناحيه سنگتوده سنگر گرفتند. نظاميان دولتى با امكانات پيشرفته، از سوى سرپل، از چندمحور تهاجمى همه جانبه را به آنان آغاز كردند و جنگ شديدى درگرفت.

 نيروهاى مردمى جانانه در برابر مهاجمان به مقابله برخواستند، تا اين‏كه مهمات مبارزان به اتمام رسيد و نيروهاى مردمى، به تدريج از منطقه عقب‏نشينى كردند.

 درتاريخ 1358/29، هم‏زمان با پيش‏روى قواى دولت كمونيستى، شهيد سيد مصطفى )كه با منطقه آشنايى نداشت( توسط عوامل دولتى، به منطقه دشمن راهنمايى مى‏شود.اين سيد بزرگوار به گمان اين‏كه به سوى مجاهدان مى‏رود، به سمت دشمن حركت كرد. سيد مصطفى زمانى به اين نيرنگ دشمن پى‏برد كه در محاصره آنان قرار گرفته بود. دشمن سفاك بعد از آن‏كه او را خلع سلاح مى‏كند، با قساوت تمام، پس از آزار و اذيت، او را مظلومانه به شهادت مى‏رساند.

 پيكر پاك اين شهيد عزيز، در ناحيه سنگتوده به خاك سپرده شد.از آن پس، مزار پاك اين شهيد بزرگوار، شفاى دل دردمندان است.

    شادمانى‏اش در پيشگاه حق مباركباد!

 

 شهيد حسينگل

 شهيد حسين، فرزند عزيزمحمد، درتاريخ  1318 شمسى، درخانواده‏ اى مذهبى در امام جعفر سرپل پا به عرصه زندگى گذاشت. از نوجوانى، با كار در خانه، خانواده را يارى مى‏ كرد و از جوانى به كار كشاورزى و دامدارى مشغول شد. او با زحمت و تلاش خود، نيازهاى زندگى ‏اش را تأمين مى‏كرد.

 وى انسانى خوش برخورد بود و مهربانى را از سيمايش مى‏توانست دريافت. به امور دينى توجه داشت. در مجالس مذهبى حضور پيدا مى‏كرد و در كارهاى عمومى و مردمى سهم مى‏گرفت. زندگى ساده همراه با صميميت داشت.

 در بهار 1358، مبارزه مسلحانه مردمى در ساحه  سوزمه‏ قلعه ، در برابر اقدامات ضد اسلامى دولت دست نشانده شوروى آغاز يافت. شهيد حسين نيز مانند ديگر مردم مسلمان منطقه، از اين قيام آزادى‏بخش حمايت و پشتيبانى كرده و به صف مبارزان پيوست.

 در دومين نبرد آزادى‏بخش، كه سه روز به طول انجاميد، به علت تمام شدن مهمات، نيروهاى مردمى عقب‏نشينى كردند و نظاميان دولتى، با سلاح‏هاى پيشرفته و تانك‏ هاى زرهى، پيشروى خود را آغاز كردند، درتاريخ 1358/2/9، نظاميان دشمن، شهيد حسين را كه فرد ى غيرنظامى بود، دستگير كرده، پس از شكنجه، اين مسلمان بى‏دفاع را مظلومانه به شهادت رساندند.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد ، توسط بستگان از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان »دهنه قدوق ها« به خاك سپرده شد.

    يادش گرامى و راهش مستدام باد!

 

 شهيد زرغون عبدالهى

 شهيد زرغون عبدالهى، فرزند عبداللّه، در سال 1315 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله حاج محمدحسين)سوزمه‏ قلعه متولد شد. پس از دوران كودكى ابتدا در خانه آغاز به كار كرد.از نوجوانى به كار زراعت و مالدارى مشغول شد. از آن پس سال‏ها از اين طريق براى امرارمعاش خانواده‏اش زحمت كشيد. او در جوانى ازدواج كرد اما صاحب فرزند نشد.

 شهيد زرغون كه از ابتداى  زندگى درد و رنج محروميت را با جان و دل لمس كرده و بى عدالتى‏هاى اجتماعى را با چشم ديده بود، با افراد محروم رابطه‏اى نيك داشت و با آنان همنشين بود.

 او زندگى ساده همراه با آرامش داشت. به آنچه از راه زحمت و عرق جبين به دست مى‏آورد قانع بوده، نعمت‏هاى خداوند را شكرگزارى مى ‏كرد. وى با همسايه‏ ها رابطه‏ اى خوب و رفتارى پسنديده داشت و باخانواده و بستگان مهربان بود. به مسايل دينى توجه داشت و در محافل مذهبى حضور پيدا مى‏كرد. از اولين روزهاى انقلاب، او يكى از هواداران مبارزان محسوب مى‏شد.

 در تاريخ 1358/2/9، شهيد زرغون از طرف نظاميان دولت وابسته به شوروى دستگير گرديد و به جرم حمايت از مجاهدان مورد ضرب و شتم قرار گرفت و پس از آن دشمن سفاك با فير گلوله اين مسلمان بى‏دفاع را مظلومانه شهيد كردند. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد، از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان دهنه قدوق‏هابه خاك سپرده شد.

    نامش گرامى و راهش پررهرو باد!

 

شهيد عبدالرشيدگل

 شهيد عبدالرشيد، فرزند محمدحسن كربلايى، در سال 1333 شمسى، در (خيل عاشورمحمد) سوزمه‏ قلعه در خانواده‏ا ى

مذهبى چشم به جهان گشود. دوران شيرين كودكى را در سايه پرمهر والدين خود سپرى كرد. او كه دومين فرزند خانواده بود، از نوجوانى به كار در خانه مشغول شد و در سال‏هاى بعد پدرش را در امور كشاورزى و دامدارى يارى مى‏كرد.

 او در جوانى طبق سنت اسلام ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر به يادگار مانده است. شهيد عبدالرشيد كه در خانواده‏اى متدين رشد كرده بود، علاقه بسيارى  به معارف اسلامى داشت. به همين جهت بود كه او علاوه بر كار زراعت به مدرسه شهيد حجت‏الاسلام والمسلمين استاد شيخ محمداسحاق آخوند، مى‏رفت و قرائت قرآن و بخشى از كتاب‏هاى دينى را آموخت.

 او جوانى خوش اخلاق، مهربان، دلسوز و با ايمان بود. رابطه‏اش با ديگران صميمى، دوستانه و همراه با احترام بود. در مجالس مذهبى حضورى  همراه با معنويت داشت. در ماه محرم بااشتياق تمام در عزادارى امام حسين‏عليه السلام و ياران با وفايش مشاركت مى‏ورزيد و از بيانات سخنوران بهره مى‏گرفت و براى مظلوميت خاندان نبوت‏صلى الله عليه وآله اشك مى‏ريخت .

 در سال 1357، پس از آن‏كه كمونيست‏ها طى كودتايى خونين قدرت را به دست گرفتند، شهيد عبدالرشيد كه جوانى متدين بود، از تحولات كشور غافل نماند، بلكه از طريق ديگر روشن‏فكران مسلمان در منطقه به نيات پليد كمونيست ها بيشتر پى برد.

 در بهار 1358، اولين قيام مردم سوزمه‏قلعه در برابر دولت شكل گرفت. اين جوانى مسلمان در صف قيام‏كنندگان قرار گرفت و با احساس پاك و پرشورى كه داشت، مبارزان را يارى مى‏رساند.

 سرانجام درتاريخ1358/2/10، پس از آن‏كه خط دفاعى نيروهاى مردمى با شكست مواجه شد، قواى تا دندان مسلح دولتى از چند سمت وارد سوزمه‏ قلعه شد. در اين درگيرى شهيد عبدالرشيد به‏دست نيروهاى مهاجم دستگير گرديد. نظاميان مهاجم اين جوانى مسلمان را با ضرب و شتم به سمت چهارباغ سوزمه‏قلعه بردند و پس از شكنجه‏ اى زياد با شليك تير به بدن اين جوانى بى دفاع، او را مظلومانه به شهادت رساندند. متعاقب آن، دوستان و بستگان وى جنازه خونين شهيد عبدالرشيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان محله سرورخان به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد ملا عبدالرحيمگل

  شهيد ملا عبدالرحيم، فرزند عبدالقيوم، در (حدود) سال 1318 شمسى، در (قريه خليفه عطا محمد) سوزمه‏ قلعه در خانوداده‏ اى مسلمان و مذهبى پا به عرصه گيتى نهاد.

 پس از طى دوران كودكى علاوه بر كار در خانه، سواد ابتدايى را در مكتب‏خانه محل زندگى ‏اش آموخت. وى چند سال در مدرسه مرحوم خليفه عطامحمد، كه يكى از شخصيت‏هاى خوش‏نام منطقه به حساب مى‏آمد، به تحصيل علوم دينى مشغول شد. هنگامى ‏كه جلب عسكرى شد، دو سال براى امنيت و استقلال كشور خويش صادقانه خدمت كرد و با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت.

 وى در يكى از همين سال‏ها تشكيل خانواده داد كه از اين زندگى مشترك، ، سه فرزند از وى به يادگار مانده است.

 شهيد ملا عبدالرحيم در رفتار و گفتار، صداقت داشت. با خانواده و بستگان، با مهربانى و ملايمت رفتار مى‏كرد. وى انسانى درستكار، خوش‏رفتار، مهمان‏ نواز و در آداب اجتماعى از متانت خاصى برخوردار بود. به انجام فرايض دينى احتمام مى‏ورزيد و ديگران را به رعايت اصول اسلامى دعوت مى‏كرد.

 در بهار 1358، او در اولين قيام عمومى مردم منطقه در برابر دولت كمونيستى شركت ورزيد و در شكست نيروهاى دشمن سهم گرفت. 1358/2/10، نيروهاى دولتى مجدداً سوزمه‏ قلعه  را به اشغال خود در آوردند. نظاميان مهاجم ده‏ها تن از مردم غيرنظامى را در كنار مكتب دولتى جمع كردند. متأسفانه ملا عبدالرحيم كه در ميان اين جمعيت حضور داشت به وسيله يكى از اعمال دولتى شناسايى و از صف بيرون آورده شد و در همان جا با شليك گلوله، اين مسلمان مبارز و جهادگر را مظلومانه به شهادت رساندند.

 بستگانش پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان آسياب هندو به خاك سپردند.   روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

 شهيد غلام ‏علىگل

 

 شهيد غلام‏ على (بابه)، فرزند ميرزاعلى، در سال 1322 شمسى، در خانواده‏ اى مسلمان و زراعت پيشه متولد شد و از نوجوانى به

كار پرداخت.

 در ابتداى جوانى به خدمت عسكرى اعزام شد و پس از دو سال خدمت صادقانه ترخيص خود را گرفت و به منطقه بازگشت.

 شهيد غلام‏ على كه در قشلاق سرتپه سكونت داشت، سال‏ها از راه دهقانى و زراعت مخارج زندگى خود و خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. او فردى زحمت‏كش، پرتلاش و مذهبى بود. در مراسم عزادارى سالارشهيدان شركت مى ‏ورزيد و براى مظلوميت‏ هاى خاندان پيامبراكرم ‏صلى الله عليه وآله اشك مى ‏ريخت .

 او در اولين درگير ى كه بين مردم با نظاميان دولتى صورت گرفت در صف مبارزان پيوست و در شكست دشمن سهيم بود. در روز1358/2/10، پس از آن‏كه نظاميان دولتى از چند سمت وارد سوزمه‏ قلعه  شدند، مردم مسلمان منطقه به اطراف مهاجر شدند. از اين ميان، شهيد غلام‏على كه تفنگ يكى از بستگانش را در دست داشت در برابر نظاميان مهاجم  مقاومت ورزيد و در نهايت، حين دفاع از خاك وطنش مورد اصابت گلوله دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد.

 جنازه اين شهيد مقابل مسجد حاج‏رسول، (كنار رود خانه) به خاك سپرده شد.

    خداوند به علو درجاتش بيفزايد!

 

 شهيد محمد عيسىگل

 شهيد محمدعيسى، فرزند محمدعلى، معروف به كفش‏دوز، سال 1290 شمسى، در خانواده ای مذهبى ديده به جهان گشود. از دوران نوجوانى به كار زراعت پرداخت، بادست‏رنج خود احتياجات اقتصادى خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. ايشان انسان خوش برخورد بود و زندگى ساده داشت.به اعتقادات مذهبى پاى‏بند بود. وى در جوانى ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك يك فرزند پسر به يادگار مانده است.

  سرانجام در بهار 1358، هنگامي كه اولين قيام عمومى مردم مسلمان سوزمه قلعه در برابر دولت كمونيستى صورت گرفت، قواى زرهى و پياده دولتى از چند سمت تهاجم همه جانبه را بالاى مردم سوزمه قلعه آغاز كردند، كه با مقابله نيروهاى مردمى روبرو شد. جنگ نا برابر چند شبانه روز ادامه يافت، با تمام شدن مهمات مبارزان، از منطقه عقب نشينى كردند.

 در تاريخ 1358/2/10، قواى دشمن از چند سمت وارد سوزمه قلعه شدند. آنان در حين ورود تعدادى از مردم بى دفاع را شهيد كردند. در اين ميان شهيد محمدعيسى كه يك فرد غير نظامى بود، در منزلش قرار داشت. نيروهاى دولتى به محض ورود در قشلاق با شليك گلوله اين پير مردى بى دفاع را مظلومانه به شهادت رسانيد.

 و روح پاك‏اش در شصت و هشتمين بهار عمرش به لقاء اللَّه پيوست. ماركسيستها تمام اموال و دارائى‏اش را به تاراج بردند.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد در حياط مسجد حاج رسول، واقع در شمال شرق قشلاق سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

 شهيد غوث‏ محمدگل

 شهيد غوث‏محمد، فرزند بورى، در (قريه آسياب هندو) سوزمه‏ قلعه، در خانواده‏ ا ى مذهبى و زراعت پيشه تولد يافت. از نوجوانى به كار مشغول شد و از آن پس با زراعت و دامدارى در تأمين مخارج خانواده می ‏كوشيد.

 وى كه از طبقه زحمتكش جامعه بود، با كار و تلاش خود سعى داشت تا سربار ديگران نباشد. وى جوانى خوش برخورد و با كوچكترها مهربان بود و براى بزرگترها احترام قايل بود.

 در بهار 1358، اولين نبرد رهايى بخش سوزمه‏ قلعه  شكل گرفت و طى آن نيروهاى دولتى با تعدادى كشته و زخمى از منطقه فرار كردند. چند روزى از اين جنگ مى ‏گذشت كه قواى تا دندان مسلح دولتى با پشتيبانى تانك و هلى‏ كوپتر به سمت سوزمه‏ قلعه حركت كردند. در برابر اين تجاوز، نيروهاى مردمى در حدبخشى واقع در شمال غرب سوزمه‏ قلعه، از پيشروى مهاجمان جلوگيرى كردند.

 درتاريخ 1358/2/10، بعد از سه شبانه روز جنگ، مهمات مردم تمام شد و قواى مهاجم پيشروى خود را آغاز كردند. در اين روز شهيد غوث‏محمد با تعدادى از همسايگان از سنگتوده رهسپار سوزمه‏ قلعه شدند. آنان بى خبر از همه جا در حال حركت بودند، وقتى از قسمت قدوق‏ها گذشتند. يك باره صداى تعدادى از زره پوش‏ها به گوش رسيد كه با سرعت نزديك م ى‏شدند. هر چند آنان سعى مى ‏كردند از محل دور شوند اما موفق نشدند. وقتى در ديد تانكها قرار گرفتند، دشمن بدون توجه به غيرنظامى بودن افراد، آنان را به رگبار بستند، و شهيد غوث‏محمد از ناحيه پا مجروح شد. او لنگان لنگان خود را ابتدا به محله مغول‏ها رساند و از آن جا در محله حاج محمدحسين پناه گرفت. نيروهاى مهاجم به تعقيب او ادامه دادند و پس از آن كه به او دست يافتند با فير گلوله اين جوانى بى ‏دفاع را به شهادت رساندند.

 متعاقب آن، پيكر اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان آسياب هندو به خاك سپردند.

 روحش شاد و يادش گرامى.

 

 شهيد غلام علىگل

 شهيد غلام على، فرزند محمدحسن، در سال 1288 شمسى، در (قشلاق كهنه) سوزمه‏ قلعه در خانواده‏ اى مذهبى ديده به جهان گشود. از دوران نوجوانى در كارهاى كشاورزى مشغول شد، و سال‏ها باكار و تلاش خود به امور زندگى مشغول بود. او با زحمت زياد تلاش مى‏كرد كه سربار ديگران نباشد. ايشان به فرايض دينى عمل مى‏كرد، در مجالس مذهبى حضور به هم مى‏رساند، و محبّت زياد به مكتب عصمت و طهارت‏ عليهم السلام داشت. وى به پيشنهاد بستگان تشكيل خانواده داد، كه حاصل اين ازدواج دو فرزند پسر و دو دختر مى‏باشد.

  سرانجام در تاريخ  1358/2/10، هنگامى ‏كه قواى دولت ماركسيستى با نيروهاى زرهى خود پس از چند شبانه روز نبرد شديد با به اتمام رسيدن مهمات مبارزان از چند محور پيشروى خود را به سمت سوزمه قلعه آغاز كردند، پس از اشغال بسيارى از مناطق وارد قشلاق كهنه شدند. ماركسيست‏ها كه از مقاومت ‏هاى مجاهدان به خشم آمده بودند، هنگام ورود دست به قتل عام زدند. در اين ميان شهيد غلام على كه بى ‏سلاح بود و توان مهاجرت را از منطقه نداشت در منزلش باقى ماند كه ماركسيست‏ها او را از منزلش بيرون آورده، تيرباران كردند و مظلومانه به شهادت رساندند. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد، در كنار مسجد حاجى رسول واقع در شمال شرق قشلاق سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

روحانی شهيد سيد ابراهيم شاه حسينی  

روحانی شهيد سيدابراهيم‌شاه حسينی، فرزند سيد شاه علی‌اصغر، در (حدود ) 1334 شمسی، در خانواده ی مذهبی

و متدين در «سيدآباد» سرپل تولد يافت. هنوز دوران كودكی را سپري نكرده بود كه پدر مهربان ودلسوزش، دار فانی را وداع گفت. با وفات پدر غبار يتيمی بر سيمای معصومانه‌اش نقش بست. از آن پس تحت سرپرستي مادر و برادر بزرگترش قرارگرفت.

مدتی بعد از وفات پدر، او در كنار مادر و برادرش از «سيدآباد» نقل مكان كرد و در قريه «چمن علي جان» نزد دايي (ماما) خود ساكن شد. از آن جايي كه برادر بزرگش فرد تحصيل كرده و دوستدار علم و معرفت بود، سيد ابراهيم شاه را به  مكتب‌خانه فرستاد. او نزد روحانی محل، قرآن را آموخت و بخشي از علوم دينی را فراگرفت. مدت زماني جهت تامين معيشت زندگی در جمع‌آوري محصولات زراعي با برادر خود مساعدت و همكاري مي‌كرد. 

هر چند مشكلات اقتصادي مدتي او را از ادامه‌ي تحصيل بازداشت، اما اين موانع از علاقه‌مندي‌اش به معارف اسلامي نكاست. با تشويق وابستگان، بار ديگر در مسير كسب  علم قرارگرفت.

 در حدودسال 1347، مدرسه‌ي علوم ديني به سرپرستي حجت‌الاسلام والمسلمين شهيد «شيخ احمدعلي راجي» در قريه‌ي «عرب قديم» فعاليت خود را آغاز كرد. شهيد سيدابراهيم ‌شاه يكي از اولين جويندگان علوم اسلامي بود كه افتخار شاگردي اين عالم رباني را پيدا كرد. اين سيد جوان و پر تلاش بيش از سه سال از فضايل علمي و معنوي استاد «شيخ احمدعلي راجي» كه عالم عامل، شيخ فاضل، استاد اخلاق، آگاه به مسايل روز و شخصيت صاحب نام بود، به معلومات علمي و فضايل اخلاقي خود افزود.

شهيد سيد ابراهيم شاه  طلبه‌ي پر تلاش بود. بعد از چند سال تحصيل، با مشورت دايي خود «شهيد حاج سيد محمدعلي شاه» كه فرد با تجربه و متدين بود‌، راه هجرت علمي را در پيش گرفت. به همين منظور از سرپل به ولايت بلخ عزيمت كرد. به مدت يك‌سال در يكي از مدارس شهر مزارشريف  به تحصيل ادامه داد. سپس از مزارشريف به «چهاركنت» رفت و در مدرسه‌ي «چهارمحله» به درس و بحث ادامه داد.

پايان اين دوره از تحصيلاتش با فرارسيدن دوره‌ي سربازي همزمان شد. به همين جهت به سرپل بازگشت. پس از طي كردن  مراحل قانوني به خدمت عسكري اعزام گرديد. دو سال تمام در راستاي حفظ امنيت كشور صادقانه خدمت كرد. درسال 1356 شمسي، با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. وي در همين سال تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش، يك دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌است.                         

شهيد حسيني در گفتار و رفتارش تعهد و تدين را در پيش گرفته بود. سيماي آرام و رفتار مؤدبانه داشت. كم حرف مي‌زد و بيشتر عمل‌گرا بود. در مناسبت‌هاي مختلف به وعظ و سخنراني مي‌پرداخت. احكام و دستورات اسلامي را با صداقت و صراحت بيان مي‌كرد. مردم را به رعايت امر به معروف و نهي از منكر فرا مي‌خواند. آنان را به وحدت و برادري دعوت مي‌كرد. يكي از اصلي‌ترين خواسته‌هاي اين روحاني مسلمان اجرا و عمل به شريعت اسلام در امور اجتماعي بود. او در كارهاي اجتماعي و تبليغي راه و روش استاد گرامي‌اش «شيخ احمدعلي راجي»  را مي پيمود. در بيان انديشه‌هايش صراحت لهجه داشت. از افراد ستيزه‌جو و رياست‌طلب فاصله مي‌گرفت. خودسازي و شكسته نفسي را در پيش گرفته بود.

از سال 1357 شمسي، حاكميت افغانستان بدست كمونيستها افتاد. اين رخداد؛ تقابل و رويارويي نيروها و فعالان اسلامي را در برابر كمونيستها در پي داشت. شهيدحسيني، يكي از روحانيون مسلماني بود كه در مناسبت‌هاي مختلف نيات پليد كمونيستهاي وابسته به شوروي را براي مردم بيان مي‌كرد. چند بار در بازار شهرسرپل، در ميان بازاريان، اقدامات ضد اسلامي دولت‌مردان كمونيست را سرزنش و محكوم كرد. دولت كه از طريق جاسوسان خود در جريان اين افشاگري‌ها قرارگرفته بود،  از همان زمان او را مورد شناسايي قرار دادند.

در بهار 1358 شمسي، رژيم كمونيستي در اقدامي گسترده، بسياري از بزرگان سرپل را دستگير كردند و به جاي نامعلوم انتقال دادند. شهيدسيد ابراهيم شاه حسيني يكي از روحانيوني بود كه در اين مرحله توسط دولت دست نشانده‌ي شوروي در سرپل دستگير گرديد. ماركسيستهاي بي‌هويت او را از سرپل به شبرغان منتقل كردند. آنان به كرات اين مسلمان بي‌دفاع را مورد شكنجه قرار دادند و در نهايت به شهادت رساندند. از آن تاريخ تا به امروز از چگونگي شهادت و محل دفن شهيد سيد ابراهيم شاه حسيني، اطلاعي در دست نيست.

                                                             روحش شاد و راهش پررهرو باد!

 

شهيد حاج سيد اسماعيلگل

شهيد حاج اسماعيل، فرزند سيد محمد، يكي از ريش‌سفيدان سرشناس و معروف شهرسرپل بود. او سالها در منطقه‌ي

«چهلانگم» شهرسرپل سكونت داشت. بخشي از سرگذشت زندگي‌اش از اين قرار است :

او قرآن و بخشي از مقدمات علوم ديني را آموخت و از سواد خواندن و نوشتن بهره‌مند شد. اما به خاطر مشكلات اقتصادي و نامساعد بودن شرايط، به تحصيلات عاليه نرسيد. پس از ترك تحصيل، در مسايل اقتصادي و اجتماعي مشغول فعاليت شد. با تلاشهاي پيگير از نظر اقتصادي در وضعيت خوبي قرارگرفت.

 وي در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش سه پسر و چهار دختر مي‌باشد كه از وي به‌ يادگار مانده‌اند. در منزل اخلاق خوبي داشت. نسبت به هر يك از اعضاي خانواده با دلسوزي و مهرباني رفتار مي‌كرد.

شهيد حاج سيد اسماعيل در انجام فرايض ديني و مذهبي كوشا بود. يك‌بار جهت زيارت خانه‌ي خدا عازم سفرحج شد. اعمال فريضه‌ي حج را به جا آورد. از ديگر مزاياي اين هجرت معنوي؛  توفيق زيارت مرقد رسول گرامي اسلام (ص) و قبور ائمه‌ي اطهار (عليهم السلام ) بود.

شهيد حاج سيد اسماعيل، از محبوبيت خاصي در بين مردم بر خوردار بود. اقوام مختلف شهرسرپل، براي مشاوره وحل و فصل مشكلات به او مراجعه مي‌كردند، وي نيز آنچه در توان داشت در رفع اين مشكلات مي‌كوشيد. او در بيان نظرات خود جرأت خوبي داشت. خواسته‌هاي خود را با صراحت براي مسئولان دولتي بيان مي‌كرد. حاكم سرپل به وي بسيار احترام قائل بود. مقامات دولتي شهرسرپل در تصميم‌گيري‌هاي كلان از او دعوت به‌عمل مي‌آوردند و پيشنهاد‌هاي او را به دقت گوش مي‌دادند.

شهيد حاج سيد اسماعيل فردي با تدبير و شخصيتي دين‌مدار بود. انساني تيزهوش و با اطلاع بود، حوادث و تحولات مختلف كشور را به خوبي تحليل مي‌كرد. با علماء نشست و برخواست داشت، به اهل علم و معرفت احترام فوق‌العاده‌اي قائل مي‌شد، منزلش محل رفت و آمد عالمان ديني بود. او در مهمان نوازي شهرت فرا منطقه‌اي داشت، درِ مهمان خانه‌اش بر روي مردم گشوده بود. شهيدحاج سيد اسماعيل در مدت زندگي‌اش خدمات قابل تقدير براي مردم شهرسرپل و قريه‌هاي اطراف آن انجام داده است.

در سال 1357 شمسي، بعد از به قدرت رسيدن  كمونيستها، تغيير و دگرگوني‌هاي زيادي در كل افغانستان از جمله در سرپل ايجاد شد. كمونيستهاي تازه به دوران رسيده، در اقدامات ضدديني، مقدسات اسلامي مردم را هدف قرار دادند كه نتيجه‌ي آن ايجاد فاصله‌ي بيشتر مردم از حاكميت بود. آنان براي برداشتن موانع،  اقدام به  دستگيري افراد مورد اعتماد جامعه كردند.

شهيد حاج سيد اسماعيل يكي از افراد متنفذ شهرسرپل بود كه فرمان دستگيري‌اش از كابل  به شبرغان ارسال گرديد. در بهار 1358 شمسي، شهيدحاج اسماعيل توسط حاكم نظامي سرپل  دستگيرگرديد. آنان  سپس اين مسلمان بي‌دفاع را به شبرغان انتقال دادند.گفته مي‌شود كه او را به زندان وحشتناك پلچرخي كابل فرستادند. از آن پس از نحوه‌ي شهادت و محل دفن شهيد حاج سيد اسماعيل اطلاعي در دست نيست.   

                                                       شادماني اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

شهيد سيد عبدالرزاقگل

شهيد سيدعبدالرازق فرزند سيد صادق در خانواده‌ي مذهبي و متدين ديده به جهان گشود. پس از سپري كردن دوران طفوليت با مساعدت و تشويق‌هاي دلسوزانه‌ي پدر ارجمندش در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش تحصيل خود را آغاز كرد. قرآن را آموخت و از نعمت خواندن و نوشتن بهره‌مند شد. از آن پس براي تامين مخارج زندگي مشغول كار گرديد. وي در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش دو پسر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد سيد عبدالرزاق فردي مسئوليت‌پذيري بود. در منزل، اخلاق و رفتار محبت آميز داشت.  از انجام تكاليف شرعي غفلت نمي‌ورزيد. نسبت به شئونات اسلامي پاي بند بود. رفتارهاي توهين آميز را نسبت به دين و مذهب، از هيچ كس تحمل نمي‌كرد. در انجام كار‌هاي عمومي پيش قدم بود. در ماه محرم در برگزاري عزاداري براي حضرت سيدالشهدا (ع) فعالانه حضور پيدا مي‌كرد. شخصاً از عزاداران و ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت (عليهم السلام) پذيرايي به‌عمل مي‌آورد. شهيد سيد عبدالرزاق يكي از افراد متدين، خوش‌نام و مورد احترام شهر «سرپل» بود.او در مسائل اجتماعي بسيار فعال بود. به عنوان بزرگ و فرد معتمد در حل و فصل مشكلات مردمي مي‌كوشيد. مردم با ديد احترام به او مي‌نگريستند.

در سال 1357 شمسي، كمونيستها با حمايت شوروي در كودتاي خونين قدرت را در كشور اسلامي افغانستان بدست گرفتند. آنان در فاصله‌ي يك سال دست به اقداماتي زدند كه منجر به رويارويي مردم با حاكمان دست نشانده‌ي بيگانه گرديد. رژيم ماركسيستي كه از هوشياري بزرگان ديني به وحشت افتاده بودند، در اقدام پيشگيرانه تعدادي از افراد سرشناس و معتمد را توسط جاسوسان خود شناسايي كردند و مشخصات كامل آنان را به كابل فرستادند. اجيرشدگان شوروي بعد از تصميم‌گيري، ليست افرادي كه بايد دستگير مي‌شدند، جهت اجرا به مراكز ولايات فرستادند.

در اوايل بهار سال 1358 شمسي، دستگيري افراد مورد نظر از طرف دولت كمونيستي در سرپل آغاز گرديد. شهيد سيد عبدالرزاق يكي از افرادي بود كه در اين دوره توسط كمونيستها در شهرسرپل دستگير شد. نوكران شوروي اين سيد بزرگوار را از سرپل به شبرغان منتقل كردند و در نهايت او را به شهادت رساندند. از آن پس از نحوه‌ي شهادت و محل دفن شهيد عبدالرزاق اطلاعي در دست نيست. جنازه‌ي اين شهيد، مانند ساير شهداي دستگير شده در اين دوره  مفقودالاثر مي‌باشد.                   

                                                              روحش شاد و يادش گرامي باد.

 

شهيد حاج سيد يوسف حسينيگل

شهيد حاج سيد يوسف حسيني، فرزند حاج سيد علي‌مدد، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «مياندره» از توابع سرپل متولد شد. دوران كودكي را در سايه‌ي والدين خود سپري كرد. پدرش از افراد صاحب نام و از شخصيت‌هاي مورد احترام منطقه بود. مهمان‌خانه‌اش محل رفت و آمد افراد مختلف جامعه بود. شهيد سيديوسف در كنار پدرش در مهمان خانه حضور  مي يافت. از همان دوره با آداب اجتماعي آشنايي پيدا كرد.

وي تا سالهاي جواني در اموركشاورزي و جمع‌آوري محصولات زراعي با اعضاي خانواده‌اش همكاري مي‌كرد. در سالهاي اول‌جواني طبق سنت حسنه‌ي دين مبين اسلام، تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش شش پسر و سه دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد حاج سيديوسف مرد دين‌مدار بود. در انجام فرايض ديني اهتمام مي‌ورزيد. يك‌بار جهت زيارت خانه‌ي خدا عازم سرزمين حجاز گرديد. با خلوص نيت فريضه‌ي حج را به جاي آورد. زيارت مرقد پيامبر اسلام (ص) و ائمه‌ي اطهار (عليهم السلام) آرزويش بود كه او در اين سفر با معنويت  به آن رسيد.

 شهيد حسيني از سجاياي اخلاقي فراواني برخوردار بود. با مردم به مهرباني رفتار مي‌كرد. به مهمان نوازي شهرت داشت. در تمام ايام سال درِ مهمان‌خانه‌اش به روي عام وخاص گشوده بود. آنچه در دسترس داشت، با گشاده‌رويي همراه مهمانان صرف مي‌كرد. اگر مسافري شب را در منطقه مي‌گذراند، مردم آدرس‌خانه‌ي حاج سيد يوسف را به وي نشان مي‌دادند. در ميان مردم از محبوبيت خوبي برخوردار بود.

 در دوران ميان‌سالي سرپرستي قريه‌ي مياندره به وي واگذار شد. به عنوان فرد معتمد و بزرگ منطقه در نشست و تصميم‌گيري ها، با سران و بزرگان قريه‌هاي همجوار شركت مي‌كرد. با ارائه پيشنهادات مدبرانه و مقتدرانه از حقوق مردم دفاع مي‌كرد. در صورت بروز نزاع‌هاي اجتماعي هر پيشنهاد و راه‌كاري كه از طرف وي ارائه مي‌گرديد، طرف‌هاي درگير، آن را مي‌پذيرفتند.

 بعد از به قدرت رسيدن كمونيستها، مباني ديني مردم از طرف آنان مورد تهديد عملي قرار مي‌گرفت. شهيد حاج يوسف يكي از افراد شاخص منطقه بود كه از اهداف كمونيستها آگاهي داشت. به همين جهت در جاهاي مختلف از رفتار‌هاي ضداسلامي آنان انتقاد مي‌كرد. دولت كمونيستي بعد ازيك سال، به اين نتيجه رسيد كه با از ميان برداشتن افراد با نفوذ از مخالفت‌هاي گسترده‌ي مردمي جلوگيري نمايد. در همين راستا پس از آن كه افراد مورد نظر را شناسايي كردند؛ در بهار 1358شمسي، دستگيري افراد سرشناس و صاحب نفوذ را در دستور كار خود قراردادند. حاكمان كابل، اسامي اين افراد را همراه با دستورالعمل  به مركز ولايت فرستادند. با رسيدن آن فرمان دستگيري‌هاي گسترده آغاز گرديد.

 شهيد حاج سيد يوسف يكي از افرادي بود كه در طرح از پيش تعيين شده، توسط حكومت كمونيستي در سرپل دستگير گرديد. او را از سرپل به شبرغان منتقل كردند. پس از شكنجه‌هاي فراوان در نهايت وي را به شهادت رساندند. از آن زمان تا كنون از نحوه شهادت و محل دفن شهيد حاج سيد يوسف اطلاع موثقي در دست نيست.     

                                                          نامش گرامي و راهش پر رهرو باد!    

 

شهيد حاج هاشمگل

شهيد حاج هاشم، فرزند ملا نبي، در خانواده‌ي مذهبي و متدين در قريه‌ي «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. از دوره‌ي طفوليت تحت تربيت پدر گرامي‌اش قرارگرفت. از زمانيكه توانايي كاركردن را پيدا كرد، در كارهاي منزل دست‌يار خانواده بود. از سالهاي نوجواني در جمع‌آوري محصولات كشاورزي مشغول به كار شد. از آن پس سالها به امور كشاورزي اشتغال داشت. در سنين جواني طبق سنت حسنه‌ي رسول اكرم (ص) تشكيل خانواده داد كه از اين زندگي مشترك، يك فرزند پسر از وي به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد حاج هاشم فردي پرتلاش بود. در ميان‌سالي به شغل تجارت روي آورد. از راه خريد و فروش صنايع دستي، به تامين نيازهاي خود و خانواده‌اش مي‌پرداخت. وي فردي دين‌مدار بود. شئونات اسلامي را رعايت مي‌كرد و در انجام فرائض ديني اهتمام مي‌ورزيد.

وقتي استطاعت و توانايي پيدا كرد، عازم سفر زيارت خانه‌ي خدا شد. در اين سفر، فريضه‌ي‌حج را به جا آورد و چشمش به خانه‌ي خدا منور گرديد. اين مسافرت توفيقات بسياري براي وي به‌همراه داشت. زيارت مرقد مطهر پيامبر اكرم (ص) و ائمه اطهار (عليهم السلام) سعادتي بود كه او در اين سفر به آن رسيد. در پايان با كوله باري از ايمان و معنويت به سرپل بازگشت.   

شهيدحاج هاشم از افراد مورد احترام و از خانواده‌هاي خوش‌نام چهارباغ بود. ارادت خاصي به خاندان عصمت وطهارت داشت. در راه ترويج و توسعه‌ي فرهنگ عاشورايي از هيچ تلاشي دريغ نمي‌ورزيد. در ميان جامعه به خيرخواهي، صداقت و درست‌كاري شهرت‌داشت. از اموال و دارايي خود براي آرامش خانواده و گسترش شئونات اسلامي بهره مي‌گرفت. وي مورد احترام آحاد جامعه‌ي محل زندگي‌اش بود. فردي خوش اخلاق، دلسوز، مهربان و مصلح بود. آنچه در توان داشت در حل و فصل مشكلات مردمي به‌كار مي‌بست. با علما و روحانيون ديني ارتباط نزديك وصميمانه داشت. با آنان مسائل روز و مشكلات مردمي را بررسي مي‌كرد.

در بهار 1357، تحولات جديد در كشور به وجود آمد كه نتيجه‌ي آن به قدرت رسيدن كمونيستها در افغانستان بود. او مانند بسياري از افراد متدين از رفتارهاي متكبرانه و كفرگونه‌ي كمونيستها ناراحت بود. در جاهاي مختلف از رفتار فاشيستي دست نشاندگان شوروي انتقاد مي‌كرد.

دولت ماركسيستي، در حاليكه بيش از يكسال از عمر نكبت بارش نمي‌گذشت، بجاي جبران اشتباهات گذشته، سركوب اعتراض‌هاي مردمي و دستگيري بزرگان ديني و ريش‌سفيدان مورد احترام جامعه را در پيش گرفتند. آنان براي رسيدن به اهداف پليدشان، افراد با نفوذ هر منطقه را توسط استخبارات و جاسوسان خود شناسايي كردند و سپس براي دستگيري گسترده‌ي افراد مورد نظر اقدام كردند.

شهيد حاج هاشم يكي از بزرگان سرپل بود كه در بهار 1358، توسط دولت ماركسيستي دستگير شد. او را از سرپل به شبرغان انتقال دادند و در سياه‌چاله‌ها به شيوه‌هاي مختلف شكنجه كردند و در نهايت به شهادت رساندند. از آن پس از چگونگي شهادت و محل دفن شهيد حاج هاشم اطلاعي در دست نيست.               

                                                              روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

شهيد حاج داد محمدگل

شهيد حاج دادمحمد فرزند علي محمد، در (حدود) سال 1288 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چابك» از توابع سرپل متولد شد. بعد از سپري كردن دوران كودكي در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش سواد قرآني را فراگرفت. از اوايل جواني در امور كشاورزي مشغول گرديد. از آن پس ساليان دراز به اين شغل اشتغال داشت. در ايام جواني تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش سه پسر و دو دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند.

 شهيدحاج دادمحمد فردي پرتلاش بود. باكوشش‌خود از وضعيت‌ مالي خوبي برخوردار گرديد. به انجام امورديني توجه داشت. زماني كه استطاعت پيدا كرد، جهت انجام فريضه‌ي‌حج عازم حجاز شد. مناسك حج را به‌جا آورد. همچنين در اين سفر معنوي قبور اهل‌بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) را زيارت كرد. بعد از اين سفر طولاني به سرپل بازگشت.

شهيدحاج دادمحمد، به خيرخواهي و خيرانديشي شهرت داشت. علاوه بر اينكه خودش در محافل ديني شركت مي‌ورزيد، در برگزاري اين‌گونه مجالس مخصوصاً مجالس عزاداري براي سَرور و سالار شهيدان حضرت امام حسين (ع) سهم به سزايي داشت. در تأمين مخارج مالي كارهاي عمومي پيش‌قدم مي‌شد. وي از افراد صاحب نام و ريش‌سفيد سرپل بود. در تصميم‌گيري‌هاي عمومي نقش فعال داشت. خود را در غم و شادي جامعه شريك مي‌دانست. مسائل روز را به خوبي تحليل و بررسي مي‌كرد. در صورت بروز پيش آمد و اختلاف، در جهت راه حل آن تلاش مي‌كرد. فردي مردم دار و مردم دوست بود. 

در سال 1357، پس از به قدرت رسيدن كمونيستها، در وضعيت زندگي مردم از هر جهت تغييرات اساسي رخ داد. ماركسيستها كه در ابتداي امر با شعارهاي عوام فريبانه قدرت را بدست گرفته بودند، به‌جاي آنكه به مشكلات معيشتي مردم رسيدگي كنند، در اقدامي ناشيانه و كينه‌توزانه مقدسات اسلامي را هدف قرار دادند. اين گونه رفتارها با عكس العمل جامعه‌ي اسلامي كه در راس آن علماي ديني قرار داشت، مواجه‌گرديد. كمونيستها براي اينكه زهرچشمي از مردم بگيرند، در طرحي از پيش تعيين شده، اقدام به‌دستگيري گسترده‌ي علما و افراد سرشناس ولايت‌سرپل كردند.

شهيد حاج داد محمد يكي از افراد متنفذ سرپل بود كه در بهار 1358، توسط دولت دست نشانده‌ي شوروي دستگير شد. نوكران كرملين، او را از سرپل به شبرغان انتقال دادند، سپس به طور مخفيانه به شهادت رساندند. از آن پس سرنوشت او مانند هزاران نفر از علما و بزرگان افغانستان نامعلوم است، تاكنون از چگونگي شهادت ومحل دفن او اطلاعي دردست نيست.                                    

                                                              خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!

 

شهيد سيد تقيگل

شهيد سيد تقي، فرزند حاج سيدمحمدحسين، در (حدود) 1344 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهر «سرپل» ديده به جهان گشود. بعد از پشت‌سرگذاشتن دوران كودكي؛ تحصيلات خود را در مكتب دولتي آغاز كرد. شش سال به كسب علم و معرفت مشغول شد. وي به ادامه‌ي تحصيل علاقه‌ي بسيار داشت. اما نظاميان دولت كمونيستي،  زندگي را از اين نوجوان مسلمان گرفتند و خانواده‌اش را از فرزند خوش اخلاق و مهربان خود محروم كردند.

 در سال 1358 شمسي، دولت كمونيستي با حمايت مستشاران شوروي در اقدام ضدميهني، بسياري از بزرگان ديني و مذهبي سرپل را دستگير كردند. يك روز تعدادي از نظاميان دولت ماركسيستي، به منزل حاج سيدمحمدحسين هجوم آوردند و نامبرده را به همراه خود بردند. روز بعد ماموران دولتي به منظور دستگيري فرزند بزرگ سيدمحمدحسين، مجدداً به خانه‌ي ايشان حمله‌ور شدند. آنان بعد از اينكه به فرد مورد نظر خود دسترسي نيافتند، در اقدام جنون‌انگيز سيد تقي را كه نوجوان محصل بود، مورد ضرب و شتم قرار دادند. رفتارهاي نوكران كرملين به حدي وحشيانه بود كه بر اثر آن شهيد سيد تقي جان را به جان‌آفرين تسليم كرد.  متعاقب آن جنازه‌ي شهيد سيد تقي، با مشايعت مردم مسلمان در شهرسرپل به‌خاك سپرده شد.                                                              

                                                                    يادش در دلها ماندگار باد!

 

شهيد رمضانگل

 شهيد رمضان، فرزند خداداد كربلايى، در سال 1332 شمسى، در )قشلاق كهنه( سوزمه قلعه، در خانواده‏اى مذهبى و كشاورز ديده به جهان گشود. دوران كودكى را در كنار پدر و برادران گذراند. پس از دوران كودكى به مكتب خانه محل زندگى‏اش رفت و در آنجا قرآن و سواد خواندن و نوشتن را نزد روحانى محل آموخت.

  در جوانى مشغول كار كشاورزى شد، از آن پس سال‏ها به كار ادامه داد و از اين راه نياز مندى‏هاى اقتصادى خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. پس از آن به خدمت سربازى اعزام شد و دوسال براى آرامش و آسايش مردم مملكت صادقانه خدمت كرد و با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. شهيد رمضان كه جوان متعهد بود در يكى ازاين سال هاطبق سنت حسنه نبوى‏صلى الله عليه وآله ازدواج كرد كه از اين وصلت يك فرزند پسربه يادگار مانده است.

 در بهار 1358، در اولين قيام عمومى مردم سوزمه قلعه در برابر نيروهاى دولت كمونيستى مشاركت ورزيد. در تاريخ 10/2/1358شمسى، پس از تسلط مجدد كمونيست‏ها بر منطقه، وى همراه خانواده‏اش به سمت كوهستانات مهاجر گرديد و اموال و دارائى‏هايش به دست دشمن به تاراج رفت. در دوران مهاجرت با تمام مشكلات كه وجود داشت ايشان ديگر سلاح بر زمين نگذاشت بلكه با استقرار در كوهستانات سنگچارگ به مبارزه و جهاد مسلحانه در برابر نيروهاى كمونيستى ادامه داد.

 شهيد رمضان، يكى از جوانان غيرت‏مند و متدين منطقه بود كه از دوران نوجوانى به مسايل شرعى توجه داشت و در مراسم‏هاى مذهبى مخصوصاً مجالس گرامى داشت سالار شهيدان مشاركت فعال داشت. او كه بسيار شجاع و جنگ‏آور بود، از هنگامى‏كه وارد ميدان جهاد گرديد در اين راه ثابت قدم و استوار باقى ماند و تا آخر دست از مبارزه و جهاد بر نداشت.

 سرانجام در تاريخ 20/3/1358، با ديگر مجاهدان بالاى يكى از مواضع دشمن واقع در سنگچارگ كه معروف به تپه پسته‏زار بود وارد نبرد شديد با دشمن شد؛ در حالى كه جنگ با دشمن ادامه داشت در اثناء نبرد اين مجاهد مسلمان مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و در سن بيست و شش سالگى به درجه رفيعه شهادت نايل گرديد. پس از آن پيكر خونين اين شهيد در مسجد سبز از توابع سنگچارگ انتقال يافت و در آنجا به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش مستدام باد

 

شهيد غلام سخىگل

 شهيد غلام سخى، فرزند غلام حسين، در (قشلاق سرتپه) سوزمه‏ قلعه در يك خانواده‏اى مذهبى و كشاورز ديده به جهان گشود. از دوران نوجوانى مشغول كار كشاورزى شد و سال‏ها از راه دسترنج خود به رفع نيازهاى اقتصادى خانواده‏ اش ادامه داد، او در ضمن به كار قصابى نيز مى‏پرداخت.

 در ايام جوانى به خدمت عسكرى اعزام گرديد، پس از دو سال خدمت صادقانه با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. وى بار ديگر به امور زندگى اشتغال پيدا كرد. او در همين دوره ازدواج كرد، از اين زندگى مشترك، داراى فرزند شد، و اين امر تحول عميق در امور زندگى ايشان ايجاد كرده و در او انگيزه تلاش و زحمت بيشتر را تقويت كرد. از اين شهيد يك فرزند پسر و دو دختر به يادگار مانده است.

 شهيد غلام سخى داراى اخلاق خوب و پسنديده بود، فرايض دينى را انجام مى‏داد. در مراسم‏هايى مذهبى شركت مى ‏ورزيد و از ارادت مندان خاندان عصمت و طهارت ‏عليهم السلام بود. در بهار 1358، از انقلابيون مسلمان در برابر دولت كمونيستى حمايت مالى و معنوى كرده، در تاريخ  10/2/1358، هنگامى‏ كه پس از چند روز نبرد سخت و سنگين قواى دولتى دوباره سوزمه قلعه را به اشغال خود در آوردند، شهيد غلام سخى مانند بسيارى از هم‏ وطنان خود به جرم حمايت از مجاهدان مجبور به ترك خانه و كاشانه‏اى خود شد، و در مناطق ديگر آواره گرديد؛ در نتيجه اموال و دارائى‏ هايش به دست كمونيست‏ها به تاراج رفت. سرانجام هنگامى ‏كه در يكى از مناطق كوهستانى در حال مهاجرت به سر مى‏برد به دست ظالمين از خدا بى‏خبر، در تاريخ 1358/3/20، مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر پاكش در باجگه بلخاب به دست مردم مسلمان به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

شهيد غلام علىگل

 شهيد غلام على معروف به (كفش على)، فرزند على حسين، در سال 1308 شمسى، در (قشلاق سرتپه) سوزمه قلعه در خانواده ‏اى مذهبى چشم به جهان گشود. از نوجوانى مشغول كار براى تأمين نيازهاى اقتصادى خانواده ‏اش شد، از آن پس سال‏ها به كار كشاورزى در زمين خود و دهقانى براى مردم ادامه داد و باعرق جبين نيازمندي هاى اقتصادى خانواده‏اى خود را فراهم مى‏كرد.

 شهيد غلام على كه زندگى ساده داشت، يك انسان تلاش گر و زحمت كش بود. در مراسم مذهبى شركت مى‏ورزيد. يكى از پيروان مخلص مكتب عصمت و طهارت ‏عليهم السلام بود. در گفتار و رفتار خود صداقت داشت. ايشان دريكى از اين سال‏ها تشكيل خانواده داد، از اين ازدواج، چهار فرزند پسر و سه دختر به يادگار مانده است.

 در بهار سال 1358، در اولين قيام عمومى مردم مسلمان سوزمه قلعه در برابر نيروهاى كمونيستى شركت نمود، و از اين قيام مجاهدان حمايت كرد. در تاريخ 10/2/1358، پس از تسلط مجدد قواى دولتى برمنطقه او همراه خانواده خود به ساحات هم‏جوار مهاجر گرديد. وابستگان دولت، تمام اموال و دارايى‏اش را به تاراج بردند. وى پس از چندماه آوارگى مخفيانه به محل خويش (قشلاق سرتپه) بازگشت. پس از چند مدت اقامت در منطقه، در تاريخ 20/4/1358شمسى، با تعدادى از مهاجرين سوزمه‏ قلعه، شب هنگام عازم كوهستانات گرديد.

 هنگامى ‏كه آنها در ناحيه گزستان رسيدند، نيروهاى وابسته به دولت كمونيستى از قبل در مسير آنها كمين گرفته بودند. آنان به محض رسيدن در تقاطع گزستان به دست نيروى محلى وابسته به رژيم كمونيستى در محاصره قرار گرفتند. در اين ميان شهيد غلام على به اسارت ماركسيست‏ها در آمد كه در همان شب او را به سنگچارك انتقال دادند؛ پس از شكنجه‏ هاى فراوان در نهايت ايشان را در سن پنجاه سالگى به  شهادت رساندند. متأسفانه تا اكنون از جنازه اين شهيد اطلاع در دست نمى‏باشد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

شهيد سيد ميرحسنگل

شهيد سيد ميرحسن، فرزند سيد احمد، در (حدود) سال 1341 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و متدين در ناحيه‌ي «چهلانگم» شهرسرپل متولد شد. از دوران كودكي تحت تعليم و تربيت پدر گرامي‌اش قرارگرفت. پدرش سرپرست تكيه‌خانه‌ي چهلانگم بود. او همراه پدر در مجالس ديني شركت مي‌كرد. تحصيلات خود را در مكتب دولتي آغاز كرد. دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت به پايان برد. عمويش (كاكايش)  به نام « حاج سيدمحمود» كه يكي از افراد متنفذ بود، در ولسوالي شولگره سكونت داشت. شهيد سيدميرحسن، در سال 1358 شمسي، جهت ديدار عمويش به شولگره رفت. كمونيستها براي دستگيري حاج سيد محمود به منزل او هجوم بردند. آنان علاوه بر اين كه حاج سيد محمود را دستگير كردند، سيدحسن را نيز با خود بردند. جنايت‌كاران كمونيست در نهايت، اين نوجوان  بي‌دفاع را به شهادت رساندند. 

                                                                  روحش شاد و نامش گرامي باد!

 

شهيد قاسمگل

شهيد قاسم، فرزند حاج محمد حسن، در (حدود) سال 1333، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «لته‌بند» واقع در ولسوالي سرپل ديده به جهان گشود. پس از سپري كردن دوران كودكي در مكتب‌خانه مشغول به تحصيل شد. با تلاش و كوشش فراوان از نعمت سواد قرآني بهره‌مند گرديد. او مانند بسياري از هم‌سن و سالانش به

خاطر نبود امكانات تحصيلي درمنطقه از تكميل و رفتن در مقطع تحصيلي بالاتر بازماند. بعد از ترك تحصيل در منزل با اعضاي خانواده همكاري مي‌كرد. از اوايل جواني در امور كشاورزي و مالداري مشغول شد. از آن پس سالها به اين شغل اشتغال داشت.

شهيد قاسم، جواني با غيرت و وطن دوست بود. زماني كه به‌سن قانوني رسيد، به‌خدمت عسكري رفت. بعد از دو سال خدمت صادقانه با اخذ ترخيص به زادگاه خويش بازگشت. وي جواني خوش اخلاق و مؤدب بود. براي بزرگترها احترام قائل مي‌شد. جوان‌مردي، صبوري، مقاومت و اسلام خواهي از ديگر خصوصيات وي به شمار مي‌رفت.

از بهار 1358، همزمان با شروع قيام مردمي در برابر دولت كمونيستي، شهيد قاسم از اولين جواناني بود كه در جمع قيام كنندگان قرارگرفت. وي در اولين رويارويي در برابر نظاميان دولتي به جهاد پرداخت. پس از آنكه قواي دولت كمونيستي منطقه را مجدداً اشغال كردند، شهيد قاسم همراه با ديگر نيروهاي مبارز، از زادگاه خويش آواره شد، وي از آن پس اسلحه را بر زمين نگذاشت. جهت ادامه‌ي جهاد در كنار ساير نيروهاي مبارز در سنگچارك مستقر گرديد. بارها در عمليات رزمي در برابر نظاميان دولت دست نشانده‌ي شوروي شركت مي‌ورزيد و جانانه به جهاد مي‌پرداخت.

سرانجام اين مجاهد مسلمان در آخرين نبرد در مقابل كمونيستها شركت كرد. هنگاميكه در ناحيه‌ي «بازارباشي» واقع در شمال شهر سنگچارك در حال پيكار در برابر تفنگداران دولت ماركسيستي بود، هدف تير دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد قاسم را از محل انتقال دادند، سپس در قبرستان قريه‌ي «گجوا» به‌خاك سپردند.

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

 

لینک دائم نظر شما