معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. » 

 

توجه                                              توجه

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

-------------------------------------------------------------------------

 

مجاهد شهيد علي‌گوهر جوزجاني

شهيد علي‌گوهر جوزجاني، فرزند حاج مراد، در (حدود ) سال 1332 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چابك» سرپل، ديده به جهان گشود. پس از آنكه دوره‌ي طفوليت را پشت سرگذاشت؛ در مقطع ابتدايي شروع به تحصيل كرد. طي چند سال سواد خواندن و نوشتن را فراگرفت. در اين مدت قرآن و بخشي از احكام ديني را نيز آموخت.  به خاطر مشكلات و

شرايط خاص آن دوره از ادامه‌ي تحصيل بازماند. از آن پس در امور كشاورزي و جمع‌آوري محصولات زراعي، با بستگان خود همكاري مي‌كرد. او كه از كودكي با مجالس مذهبي مأنوس بود، با علاقه‌مندي در محافل ديني شركت مي‌جست. همين امر راهنماي زندگي دوران جواني‌اش شد.

شهيد علي‌گوهر با علاقه‌مندي در جلسات ديني شركت مي‌كرد. با فرا رسيدن ماه محرم، بخشي از ارادت و اخلاص خود را نسبت به قافله سالار شهيدان حضرت امام حسين (ع) در معرض اخلاص مي‌گذاشت. توان‌مندي و برجستگي‌هاي شهيد علي‌گوهر در دوران جواني بيشتر بروز كرد. از اوايل جواني تحولات و رخدادهاي اجتماعي را پيگيري مي‌كرد. با روحانيون و طلاب منطقه رفت وآمد داشت. درباره‌ي مسائل روز با آنها به گفتگو مي‌نشست. از شجاعت و جرأت بالايي برخوردار بود. بي‌آنكه از كسي واهمه داشته باشد، افكار و انديشه‌هاي خود را بيان مي‌نمود.

 بعد از آنكه كمونيستها حكومت را بدست گرفتند، مبارزات سياسي و نظامي وي نيز شكل گرفت. اين مبارز مسلمان، در بهار 1358 شمسي، روش مبارزه‌ي مسلحانه را در پيش گرفت. پس از گذراندن دوره‌ي تعليمات رزمي، با چگونگي ساخت و خنثي سازي مين آشنايي پيدا كرد. وي در ادامه‌ي مبارزات آزادي‌بخش‌خود، مدت زماني در جبهات‌جهادي ولايات غربي افغانستان به مبارزه پرداخت. او لحظه‌اي آرام نداشت. بعد از آنكه با جمعي از چريكهاي مسلمان در شهر كابل ارتباط بر قرار نمود،  به اين شهر  عزيمت كرد، با شجاعت كم‌نظير در جنگ‌هاي چريكي در برابر متجاوزان شوروي مشاركت مي‌كرد و باخلوص نيت مخلصانه به جهاد مي‌پرداخت.

شهيد جوزجاني در شجاعت و دليري از بهترين نيروهاي موجود بود. در كاري كه انجام مي‌داد، قاطعيت داشت، از اراده و تصميم‌گيري بالايي برخوردار بود، وي در ادامه‌ي مبارزات جهادي‌اش به سرپل بازگشت. مخفيانه با نيروهاي جوان، تحصيل كرده و مذهبي منطقه مجدداً ارتباط برقرار نمود.

وي بعد از مشورت با ساير همرزمانش در نهايت تصميم گرفت، براي ضربه زدن به پيكره‌ي نظامي دولت ماركسيستي در مسير كاروان نظاميان دشمن مين‌گذاري نمايد. به همين منظور وسايل مورد نياز را آماده كرد. در روز 29 /3 /1359، در ناحيه‌ي كهنه بازار واقع در حومه‌ي شمالي شهرسرپل مشغول آماده‌سازي مين بود كه ناگهان بر اثر انفجار همان مين به شهادت رسيد. پس از اين رخداد، ساير نيروهاي مبارز، پيكر غرقه بخون شهيد علي‌گوهر جوزجاني را از محل شهادت حمل كردند، سپس در « شاه چنار» به‌خاك سپردند.

                                                                    ياد و خاطره‌اش گرامي باد!

 

فرمانده شهيد سيد طاهرهاشمى

 شهيد سيدطاهر هاشمى، فرزند سيد غلام‏ على نجفى، درسال 1339 شمسى، درخانواده ‏اى روحانى و متدين در منطقه ناوميش از توابع ولسوالى باغران ديده به جهان هستى گشود. دوران كودكى را در كنار والدين  خود پشت‏سرگذاشت. پس از آن رهسپار مكتب دولتى شد و چند سال به تحصيل ادامه داد. پدر بزرگوارش، حجت‏الاسلام والمسلمين سيد غلام ‏على نجفى، يكى از روحانيان تحصيل‏كرده نجف‏اشرف و از شخصيت‏ هاى معنوى و با نفوذ منطقه بود فرزند عزيز خود، سيدطاهر، را تحت تربيت و تعليم قرار داد و اين نوجوانى مسلمان مدتى علوم اسلامى را نزد پدرش فرا گرفت. شهيدهاشمى از همان دوره، به اعتقادات اسلامى پايبند بود و به سيره اجداد طاهرين‏ اش عمل مى ‏كرد. او با قلب پاك در مجلس‏ هاى دينى و مذهبى مشاركت مى‏ورزيد. در دهه محرم نيز در عزاى جد بزرگوارش حضرت سيدالشهداعليه السلام عزادارى مى‏كرد. در رفتار ادب و در گفتار صداقت داشت. هنوز سن و سالى نداشت كه مانند انسانهاى بزرگ با متانت رفتار مى‏كرد. با اعضاى خانواده و ديگر بستگان مهربان بود. اخلاق نيكو و پاكدامنى‏اش سبب محبوبيت او در ميان دوستان مى‏شد.

 شهيد سيد طاهر هاشمى در اوايل جوانى رهسپار ايران شد. وى ضمن زيارت امام رضاعليه السلام و ساير امامزادگان مدتى در ايران اقامت كرد. از آنجا كه شرايط براى تحصيلش فراهم نشد مشغول كار گرديد و با تلاش پى‏گير، نيازهاى اقتصادى خود را از راه حلال تأمين مى‏كرد. درحالى‏كه شهيدهاشمى در محيط كار با افرادى داراى سليقه‏ هاى مختلف سر و كار داشت او همچنان به اعتقادات دينى‏اش پايبند ماند. نمازش را بجا مى‏آورد و پاكدامنى‏اش  سبب حيرت ديگر جوانان همراهش مى‏شد و برخى نيز روش اسلامى او را سرلوحه زندگى خود قرار داده و از گمراهى نجات يافتند.

 در سال 1358،  قيام‏ هاى مردم مسلمان افغانستان در برابر دولت دست‏ نشانده شوروى گسترش يافت و شوروى با لشكركشى نظامى، كشور را دراشغال خود قرار داد. شهيدهاشمى كه از كودكى غيرت دينى و وطن‏ دوستى رادر قلب پاكش داشت، حوادث روز كشور را دنبال ميكرد و در صدد پيدا كردن راهى بود كه بتواند مردم مظلوم كشورش را يارى كند. او با شخصيت‏ هاى روحانى و فعالان ديگر ارتباط برقرار كرده، آمادگى خود را براى رفتن به كشور وانجام تكليف اسلامى در آزادسازى ميهن، اعلام كرد.

 شهيد سيدطاهر هاشمى پس از آمادگى ‏هاى لازم همراه با جمعى از جوانان غيور وطن رهسپار افغانستان شدند. شهيدهاشمى كه تنها به خاطر جهاد در راه خدا پا به عرصه ميدان نهاده بود، خود را متعلق به منطقه ‏اى خاص نمى‏دانست، به همين جهت او مبارزات مسلحانه خود را از مناطق ديگر آغاز كرد.

 وى با هم‏رزمانش به ولايت نيمروز رفت. سلاح به‏ دوش گرفت، پس از آن جنگ‏ هاى چريكى را در برابر اشغالگران شوروى و دولت وابسته به آن آغاز كرد. اين فرزند صديق و فداكار ميهن با روحيه عالى در نبردهاى حماسى دليرانه مى ‏جنگيد و در اين راه مقدس هيچ ترديدى به دل راه نمى‏داد.

 شهيدهاشمى كه از شجاعت و دليرى برخوردار بود، بى‏باكانه در برابر تهاجمى نظامى اشغالگران مقاومت مى‏كرد و در زير بمباران هواپيماهاى دشمن حاضر به ترك سنگر نمى‏شد. يك بار در يك رويارويى كم ‏نظير شهيدهاشمى با سلاحى معمولى كه در دست داشت يكى از هواپيماهاى جنگى اشغالگران را هدف قرار داد و سرنگون كرد. اين رخداد روحيه مجاهدان را چند برابر تقويت كرد و همسنگران شهيدهاشمى به اين سيد بزرگوار افتخار مى‏ كردند.

 شهيدهاشمى، اين مجاهد راه خدا، درمناطق مختلف نيمروز و هلمند مدتى در نبردهاى آزادى‏بخش شركت ورزيد و پس از آزادى منطقه و تشكيل مركز مقاومت از يك منطقه به مناطق ديگر هجرت مى ‏كرد و به اين ترتيب ده‏ها مركز مقاومت جهادى با فداكارى شهيدهاشمى و هم‏فكرانش تأسيس شد.

 در حالى‏كه ايشان به خاطر لياقت، درايت و روحيه فداكارى كه داشت از طرف مردم و مجاهدان مناطق ياد شده مورد احترام زيادى قرار گرفته بود و از ايشان دعوت مى ‏شد تا سرپرستى جبهه مقاومت را به عهده بگيرد، اين جوان مسلمان كه به آزادى تمام كشور مى ‏انديشيد، هرگز به فكر آسايش خود نبود. به همين جهت ترجيح مى ‏داد كه به صورت گمنام به خدمت صادقانه ‏اش ادامه دهد.

 شهيد هاشمى به مناطق و ولايات مختلف افغانستان مسافرت كرد و هرجا كه احساس تكليف مى ‏كرد مدتى ماندگار مى‏شد و در جنگ‏ هاى رهايى‏ بخش دليرانه مى ‏جنگيد. سپس از آنجا راهى ديگر مناطق مى‏گرديد.

 او در اواخر سال 1359، با جمعى از رزمندگان مسلمان از طريق باميان، دره‏ صف رهسپار شمال كشور شد و پس از مدتى پا به خطه شهيدپرور سوزمه قعله نهاد و اين ديار به خون خفته را محل جاودانگى ‏اش يافت.

 مردم، روحانيان و روشنفكران مجاهد سوزمه‏ قلعه، به شهيدهاشمى و هم‏رزمانش خوش‏آمد گفتند و با دل و جان پذيراى برنامه‏ ها و طرح‏هاى جهادى و اعتقادى ايشان شدند و تحول بنيادى در جامعه‏ اى كه سال‏ها از بى‏ عدالتى و حاكميت طبقاتى رنج مى‏برد، شكل تازه‏اى به خود گرفت. شور و نشاط همه جا را فرا گرفته و مشاركت عمومى جامعه در يك مركز جهادى صورت عملى پيدا كرد. تكيه‏ خانه و مدرسه استاد شهيدحجت الاسلام و المسلمين آخوند به عنوان مقر مجاهدان انتخاب شد. جوانان غيرت مند مسلمان از مناطق دور و نزديك گردهم آمدند و فنون رزمى را آموختند.

 شهيد سيد طاهر هاشمى جوانى آرام، با سيمايى نورانى بود و رفتارى همراه با ادب و متانت داشت. در برابر دوستان متواضع و در برابردشمنان شجاع و دلير بود.

 برقرارى عدالت اجتماعى، مشاركت عمومى، رفع برترى طلبى‏ه ا و ميدان دادن به فرزندان متعهد و مخلص وطن برخى از خواسته‏ هاى برحقش بود. هركس با او آشنايى پيدا مى ‏كرد، جذب اعتقادات پاكش مى‏شد. وى در مدت كوتاهى كه در سوزمه قعله حضور داشت، محبوبيت خاصى بين مجاهدان و مردم پيدا كرد.

 در حالى‏كه مدت زيادى از اقامت شهيدهاشمى در سوزمه‏ قلعه نمى‏گذشت، دشمنان قسم خورده جهاد در يك برنامه از پيش تعيين شده، بااشغال بخش‏هايى از مناطق و ارتفاعات منطقه، جنگى نابرابر را با مردم و رزمندگان در حال تعليم سوزمه‏ قلعه آغاز كردند. مجاهدان مسلمان با امكاناتى اندك اما با ايمانى قوى و توكل جستن به حضرت حق مقاومت جانانه و كم نظيرى را به نمايش گذاشتند و با سپر قرار دادن سينه، پوزه دشمن زبون را به خاك ماليدند.

 در اين درگيرى، شهيدسيد محمد طاهر هاشمى كه خون سلاله پاك رسول خداصلى الله عليه وآله در رگش و روحيه از خود گذشتگى و فداكارى شهيدان كربلا در قلب نازنينش جاگرفته بود، سلاح به دست گرفت و با صلابت و مردانگى پا به عرصه ميدان رزم گذارد و قهرمانانه در برابر متجاوزان  به نبرد پرداخت و آنچه در توان داشت براى دفاع از مردم و ارزش‏هاى دينى و مذهبى در ميدان پيكار در كف اخلاص گذاشت.

 شهيدهاشمى، اين مجاهد مهاجر، تا آخرين نفس از سنگرها دفاع كرد و هنگامى ‏كه در بعد از ظهر 1359/10/22، در منطقه زير سرخى دليرانه به نبرد مشغول بود، هدف تير دشمن قرار گرفت و بر اثر شدت جراحات جام شهادت را نوشيد و روح ملكوتى ‏اش به ملكوت اعلا پيوست. بدين ترتيب يكى ديگر از فاتحان ميدان جهاد پس از مدت‏ها مبارزه از ميان جامعه اسلامى رخت بربست و به ملكوتيان پيوست.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد سعيد را از محل شهادت انتقال دادند. مردم و مجاهدان با دل سوزان و اشك ريزان بدن بى‏جان مهمان شهيد خود را تا گلزار شهداى سرتپه همراهى كردند و با احترامى خاص او را به خاك سپردند و به نيابت خانواده ‏اش با وى وداع كردند.

 مردم شهيدپرور منطقه پس از آن هر هفته بر مزار شهيدهاشمى گردهم مى ‏آمدند و خاك پاك اين شهيد در روزهاى جمعه محل تجمع صدها انسانى دلباخته به خاندان عصمت و طهارت بود و بسيارى از دردمندان شفاى درد شان را در جوار مزار شهيدهاشمى از خداوند متعال گرفته ‏اند. ياد شهيد هاشمى چنان در قلب پاك مردم شهيدپرور جا گرفته است كه پس از سال‏ها هر وقت يادى از اين شهيد بزرگوار به ميان مى‏آيد، اشك از چشمان آنان جارى مى‏شود.

 بعد از مهاجرت مردم به خارج از كشور، هر چند مرقد شهدا از جمله شهيد هاشمى غريب و تنها ماند، در اين اواخر برخى از افراد خيّر يك اتاق براى مزار شهيد هاشمى ساخته‏اند. به اميد روزى كه با بازگشت مردم، مزار تمام شهيدان گلگون‏ كفن با عطر و گلاب غبار روبى شود.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت گلگونش مبارك باد!

 

 

مبارز شهيد محمدحسين

 شهيد محمدحسين، فرزند حاجى سخيداد، در سال 1333 شمسى، در (قشلاق سرتپه) سوزمه‏ قلعه در خانواده‏ اى مذهبى ديده به جهان گشود. پس از دوران كودكى راهى مكتب خانه محل زندگى ‏اش شد، خواندن و نوشتن و مقدمات علوم اسلامى را در مدرسه آموخت.

 وى از دوران نوجوانى در امور زراعت دست يار پدر شد. در ايام جوانى به خدمت عسكرى رفت، پس از دو سال خدمت صادقانه براى مردم كشورش، با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت.شهيد محمد حسين كه در خانواده‏ متدين رشد كرده بود با مساعدت بستگان در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين پيوند يك پسر ويك دختر به ياد مانده است.

 او در بهار 1358، در قيام عمومى مردم مسلمان سوزمه قلعه در برابر دولت كمونيستى شركت ورزيد و در اولين نبرد حضور فعال داشت. در تاريخ 1358/210، هنگامى ‏كه نيروهاى زرهى و پياده دولتى دوباره سوزمه قلعه را به اشغال خود در آوردند، شهيد محمدحسين همراه خانواده‏اش در مناطق ديگر مهاجر گرديد. كمونيست‏ها اموال و دارايى ‏اش را به جرم مجاهد بودن به تاراج بردند. وى در نيمه دوم همين سال به منطقه بازگشت و از آن پس همچون گذشته، با كمك‏ هاى مالى و حضور در صحنه‏ هاى جهاد، مجاهدان را در برابر ماركسيست‏ها حمايت و پشتيبانى كرد.

 شهيد محمدحسين يك جوانى سلحشور و شجاع بود كه از بدو انقلاب در صحنه‏ هاى جهاد حضور داشت. در مراحل مختلف مبارزان را تنها نگذاشت. وى يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت‏ عليهم السلام و از راهروان راه سالار شهيدان بود، اخلاق نيكو و قلب مهربان داشت. در رفتار و گفتارش صداقت و درستى مشاهده مى‏شد.

  سرانجام در تابستان 1359 شمسى، همراه ساير مبارزان راهى سرپل شد و در آزاد سازى شهر سرپل به دست مجاهدان مشاركت داشت؛ پس از فتح شهر سرپل در تاريخ 1359/5/15، در حد فاصل شهر سرپل - چهارباغ از سمت »تانك تيل« از طرف نظاميان دشمن هدف گلوله قرار گرفته، به شدت مجروح شد و بر اثر جراحات وارده در بيست و شش سالگى شربت شهادت را نوشيد. متعاقب آن، پيكر پاك و خونين اين شهيد از محل حادثه انتقال يافت و در قبرستان نو آباد شهر سرپل به دست مردم مسلمان منطقه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

 شهيد جمعه

 شهيد جمعه فرزند شوق على، در (قشلاق كهنه)سوزمه قلعه، در يك خانواده‏ اى مذهبى و زراعت كار ديده به جهان گشود. از دوران نوجوانى در امور زراعت مشغول گرديد. در ايام جوانى به خدمت عسكرى رفت، مدت دوسال براى آسايش مردم و آرامش كشور صادقانه خدمت كرد و با گرفتن ترخيص به زاگاهش بازگشت.

 بعداز عسكرى نيز سال‏ها در كار دهقانى اشتغال داشت، و از اين طريق مايحتاج خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. شهيدجمعه در يكى از اين سال‏ها تشكيل خانواده داد. ثمره اين ازدواج دو فرزند مى‏باشد.

 در تاريخ 1358/2/6، در اولين قيام عمومى مردم مسلمان سوزمه قلعه در برابر دولت كمونيستى شركت ورزيد و از مبارزان حمايت كرد.

 در تاريخ  1358/2/10، پس از چند شبانه روز نبرد شديد، قواى زرهى و پياده دشمن از چند سمت وارد سوزمه قلعه گرديد؛ شهيد جمعه مانند ساير هموطنان خود به دليل حمايت از مجاهدان از منطقه مهاجر گرديد. بعد از مهاجرت اموال و دارايى‏اش به تاراج رفت. او پس از چند ماه آوارگى با ديگر مهاجرين به منطقه بازگشت، به امور زندگى خود پرداخت و به حمايت از مجاهدان ادامه داد.

 سر انجام در تاريخ 1359/6/22، هنگامى‏ كه عازم سرپل بود، در ناحيه چشمه شفا نزديك شهر سرپل مورد حمله دشمن قرار گرفت و در همان جا مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافته و در قبرستان نو آباد شهر سرپل به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

 

شهيد سيد امير موسوي

شهيد سيد امير موسوي، فرزند سيد رضا، در (حدود) سال 1314 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي، در شهرسرپل متولد گرديد. كاركردن را از نوجواني آغاز كرد. از آن پس تا دوره‌ي جواني در تأمين مايحتاج زندگي با خانواده‌اش همكاري مي‌كرد. هنگاميكه نوبت عسكري‌اش فرا رسيد، با گرفتن معافيت از انجام‌خدمت وظيفه معاف گرديد. شهيدسيدامير در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش چهارپسر و چهاردختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد سيد امير موسوي در ميان سالي، شغل تجارت صنايع دستي را در پيش گرفت. از آن پس تا آخر زندگي، به خريد و فروش گليم، قالي و ... اشتغال داشت. از اين طريق مايحتاج زندگي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. از سال 1358 شمسي، دوره‌ي گسترش قيام‌هاي مردمي در برابر دولت كمونيستي شكل گرفت. اين تحولات، زندگي عادي مردم را دچار تغيير و دگرگوني كرد. نيروهاي مردمي اكثر آبادي‌ها را آزاد كردند و به پيشروي خود به‌سمت شهرسرپل ادامه دادند.

در تابستان 1359، مبارزين از هرسمت شهرسرپل را در محاصره گرفتند. بعد از چند روز شهر به تصرف قيام كنندگان درآمد. در اين مقطع از زمان كه درگيري مبارزين در برابر دولت دست نشانده‌ي شوروي ادامه داشت، تعدادي از افراد غيرنظامي جان خود را از دست دادند.

شهيد سيد امير موسوي يكي از افرادي بود كه توسط دشمن دستگير گرديد و پس از آزار و اذيت، در نهايت او را به شهادت رساندند. بستگانش تا به امروز از نحوه‌ي شهادت و محل دفن وي اطلاعي ندارند.             

                                                                  ياد و نامش جاويدان باد!

 

شهيد غلام‌سخي

شهيد غلام‌سخي، فرزند نوروز، در (حدود) سال 1339 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهر «سرپل» ديده به جهان گشود. وي از دوران نوجواني در كنار برادرش در سماورخانه (‍‍‍‍قهوه خانه) مشغول به‌كارشد. با كوشش‌هاي شبانه‌روزي مخارج خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد.

در تابستان 1359، مجاهدين بعد از آنكه مناطق اطراف شهرسرپل را آزاد كردند؛ نظاميان دولتي را در محاصره‌ي خود گرفتند. كمونيستها از همكاري مردم با مبارزين به شدت خشمگين بودند. نظاميان دشمن در اقدام غير انساني،  به محل اقامت شهيدغلام‌سخي، هجوم بردند و اين مسلمان غيرنظامي را به شهادت رساندند. سپس جنازه وي را داخل رودخانه انداختند.

بستگانش بعد از چند شبانه‌روز پيگيري ، پيكر بي‌جان او را در ناحيه‌ي قراغو پيدا كردند. متعاقب آن جنازه‌ي شهيد غلام‌سخي را به زادگاهش انتقال دادند و در شهرسرپل به‌خاك سپردند.                                             

                                                         روحش شاد و يادش گرامي باد!

 

 

شهيد سلطان

شهيد سلطان، فرزند ملا محمود در (حدود ) سال 1325 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده‌به جهان گشود. از وقتي كه توانايي كاركردن را پيدا كرد، در شغل كشاورزي مشغول به كار شد.  وقتي به سن قانوني رسيد، به خدمت عسكري فرا خوانده شد. دو سال دوري از بستگان را تحمل كرد، در اين مدت، شبانه‌روز در جهت برقراري امنيت و آرامش مردم و ميهن خويش صادقانه خدمت كرد. در پايان، با گرفتن ترخيص، به كانون گرم خانواده بازگشت. شهيد سلطان در يكي از اين سالها طبق سنت حسنه‌ي اسلامي، تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش، دو فرزند دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند.

در تابستان 1359شمسي، مردم مسلمان ولايت‌سرپل با گسترش دادن مبارزه‌ي مسلحانه، به مدت دو هفته شهرسرپل را به تصرف خود درآوردند و نيروهاي كمونيستي به‌سمت شبرغان فرار كردند. بعد از دو هفته، نظاميان مشترك شوروي و دولت كمونيستي از زمين و هوا تهاجم همه جانبه را از شبرغان به‌سمت سرپل آغاز كردند. نظاميان اشغال‌گر در يكي از حملات هوايي خود با استفاده از هلي‌كوپترهاي توپدار، منطقه را مورد حمله قرار دادند. شهيدسلطان يكي از افراد غيرنظامي بود كه توسط اشغال‌گران هدف راكت هلي‌كوپتر قرارگرفت و براثر شدت جراحات به‌شهادت رسيد. جنازه‌ي شهيدسلطان توسط بستگانش از محل شهادت حمل گرديد و در قبرستان چهارباغ به‌خاك سپرده شد.   

                                                       نامش ماندگار و راهش پايدار باد!

 

 

شهيد حاج داد الله

شهيد حاج داد الله، فرزند حسين علي، در (حدود) سال 1307 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «بغاوي عليا» واقع در جنوب‌شرقي سرپل تولد يافت. از دوران نوجواني راه رستگاري و دين‌داري را در پيش گرفت. وي فردي پرتلاش بود. در امور زندگي جديت داشت. سالها از راه كشاورزي و مالداري زندگي مناسب براي خانوده‌اش تأمين مي‌كرد. او در يكي از سالهاي جواني طبق سنت رسول گرامي اسلام (ص) تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش يك پسر و يك دختر به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد حاج دادالله، انساني مذهبي و دين‌مدار بود. در سال 1347 شمسي، جهت زيارت خانه‌ي خدا عازم سفر حج گرديد. او در اين سفر با معنويت، توفيقات فراواني تحصيل نمود. علاوه بر انجام فريضه‌ي‌حج، زيارت مرقد مطهر رسول اعظم (ص) و قبور ائمه‌ي‌اطهار(عليهم‌السلام)، بخشي از آرزوهاي برآورده شده‌ي شهيد حاج داد الله بود.

شهيد حاج داد الله، صفات نيكو و برجستگي‌هاي اخلاقي قابل تحسين داشت. فرائض ديني را در اول وقت به‌جا مي‌آورد. در گفتار و رفتار صداقت و تدين داشت. با اينكه از امكانات مالي مناسب برخوردار بود، در زندگي تواضع داشت. در جهت رفع مايحتاج فقرا و نيازمندان مي‌كوشيد. غرور در وجودش راه نداشت. شكسته‌نفسي را از روي آگاهي برگزيده بود. آنچه در توان داشت، در جهت ترويج مكتب اهل‌بيت (عليهم السلام) به‌ كار مي‌گرفت. با علماي كرام، نشست و برخاست داشت، دوستدار اهل علم بود، خدمت براي مبلغين ديني را وظيفه‌ي شرعي مي‌دانست. يك باب‌ منزل مسكوني به امام جماعت مسجد محل اهداكرد. جوانمردي، مردم داري و فداكاري، از ديگر خصوصيات شهيد حاج داد الله بود.

در ماه سرطان 1359 شمسي، شهيدحاج داد الله با چند نفر ديگر، بغاوي را به مقصد شهرسرپل ترك كرد. هنگامي كه به منطقه‌ي «چشمه‌ي شفا» رسيد، با قواي‌مشترك اشغال‌گر روبرو شد. اشغال‌گران شوروي و نوكران داخلي آنان كه از دست نيافتن بر مبارزين خشمگين بودند، راه را بر شهيد حاج داد الله بستند و او را مظلومانه به شهادت رساندند. پس از آنكه بستگانش از اين امر اطلاع يافتند، خود را به محل حادثه رساندند و پيكر شهيد حاج داد الله را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند. روحاني وارسته حجت الاسلام والمسلمين «حاج سيد شاهنشاه حسيني» بر جنازه‌ي اين شهيد بزرگوار نماز گذارد، سپس با حضور پر شور مردم منطقه در گلزار «شهداي نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد.    

                                                             نامش پاينده و راهش مستدام باد!

 

شهيد سيد قربان

شهيد سيد قربان، فرزند سيد اسماعيل، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در «نو آباد بغاوي عليا»، از توابع سرپل، ديده ‌به جهان گشود. دوران كودكي را در محيط صميمي زادگاهش سپري نمود. زمانيكه توانايي كار پيدا كرد، شغل كارگري و كشاورزي را در پيش گرفت. او با تلاشهاي پي‌گير از راه كشت و جمع‌آوري محصولات زراعي نياز‌مندي‌هاي اقتصادي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. شهيدسيد قربان، جوان زحمت‌كش و پر تلاش بود، به توانايي خود متكي بود. كوشش مي‌كرد تا سربار ديگران نباشد.

از سال 1358، قيام مسلحانه‌ي مردم مسلمان در نواحي مختلف به وقوع پيوست. در تابستان 1359، شهرسرپل از وجود كمونيستها پاك‌سازي گرديد. بعد از دو هفته نظاميان مشترك اشغال‌گر با ساز و برگ نظامي از زمين و هوا در تهاجم همه‌جانبه، شهرسرپل و نواحي آن را مجدداً در اشغال خود درآوردند. آنان در تعقيب مبارزين، به‌سمت بغاوي پيشروي كردند.

در همان روز، شهيد سيد قربان عازم شهرسرپل بود، هنگامي كه در محدوده‌ي «چشمه شفا» رسيد، با قواي‌اشغال‌گر رو به رو شد. در اين هنگام اين مسلمان بي‌دفاع در گوشه‌اي پناه‌گرفت،‌ تا از دست دشمن در امان باشد. چكمه‌پوشان شوروي كه از دست نيافتن بر مجاهدين خشمگين بودند؛ در اقدام غير انساني سيد قربان را با گلوله هدف قرار دادند و او را به شهادت رساندند.

بعد از دور شدن نظاميان اشغال‌گر، بستگان شهيد سيد قربان، جنازه‌ي او را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند و در «نوآباد» بغاوي عليا،  به‌خاك سپردند. 

                                                                      ياد و نامش ماندگار باد!

 

شهيد سيد ابراهيم

شهيد سيد ابراهيم، فرزندسيد محمد، در خانواده‌ي مذهبي و متدين، در «بغاوي عليا»، از توابع شهرسرپل ديده ‌به جهان‌گشود. دوران كودكي را در فضاي دوست‌داشتني زادگاهش سپري كرد. از زماني كه توانايي جسمي پيدا كرد، مشغول به كار گرديد. از آن پس سالها از اين طريق مايحتاج زندگي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. او تنها پسر خانواده بود. هنگاميكه نوبت خدمت عسكري فرا رسيد، از رفتن به وظيفه معاف گرديد.

شهيد سيد ابراهيم در يكي از سالهاي جواني‌اش طبق سنت حسنه‌ي رسول‌گرامي‌اسلام (ص) تشكيل خانواده داد. از زندگي مشترك وي يك فرزند پسر به‌يادگارمانده‌اند. وي انساني خوش اخلاق بود. نحوه‌ي لباس پوشيدن و رفتارش حكايت از زندگي مرتب و منظم وي داشت. با افراد مختلف دوستانه رفتار مي‌كرد. در امور ديني و انجام فرايض اهتمام مي‌ورزيد. در مجالس مذهبي مخصوصاً در عزاداري جد گرامي‌اش حضرت امام حسين (ع) فعالانه شركت مي‌كرد.

در تابستان 1359، به شبرغان مسافرت كرد. در اين دوره، شهيد سيد حسن عسكري به خاطر مخالفت با نوكران شوروي در سياه چاله‌هاي رژيم كمونيستي در شبرغان زنداني بود. با اينكه خطرات بسيار وجود داشت، شهيد سيد ابراهيم جهت ملاقات و بردن وسايل مورد نياز براي «شهيد عسكري» به شبرغان رفته بود. شهيد سيد ابراهيم بعد از اينكه موفق شد شهيد عسكري را ملاقات نمايد، وسايل مورد نياز را به ايشان تحويل داد، سپس به‌سمت بغاوي بازگشت. همزمان با آن، ارتش‌سرخ‌شوروي و نظاميان دولتي براي سركوب مبارزين از سرپل به‌سمت سنگچارك در حركت بودند. شهيد سيد ابراهيم هنگاميكه از شهرسرپل به‌سمت بغاوي مي‌رفت، توسط عوامل دولت كمونيستي مورد شناسايي قرارگرفت و بلافاصله دستگير شد. قواي نظامي اشغال‌گر كه از دست نيافتن بر مبارزين كينه‌ها بر دل ناپاك داشتند، شهيد سيد ابراهيم را با خود به‌سمت بغاوي بردند.

دشمن سفاك وقتي كه به حصه‌ي «ميدانك» واقع در شرق بغاوي رسيدند، با بي رحمي تمام اين مسلمان بي‌دفاع را به گلوله بستند و به شهادت رساندند. بعد از عقب‌نشيني اشغال‌گران، مردم مسلمان منطقه پيكر شهيد سيد ابراهيم را از محل شهادت انتقال دادند و در «نوآباد» بغاوي عليا، به‌خاك سپردند.                                  

                                                         شربت شيرين شهادت گوارايش باد!

 

 

شهيد محمدعيسي‌‌

شهيد محمدعيسي، فرزند غلام رضا، در (حدود) سال 1344 شمسي، در خانواده‌ي كشاورز و مذهبي در قريه‌ي «چمن حسن بيك»، واقع در آقتاش سرپل متولد شد. دوران كودكي را در سايه‌ي محبت‌هاي والدين سپري كرد.  بعد از دوران كودكي تا هنگام شهادت در كارهاي خانه و كشاورزي يار و مددكارخانواده‌اش بود. در سال 1359 شمسي، پس از آنكه شهرسرپل بدست قيام كنندگان آزاد گرديد، نظاميان دولت از شكست در مقابل مبارزين سر افكنده شده و از همكاري مردم با نيروهاي مقاومت خشمگين بودند. به همين جهت هر فرد غيرنظامي را كه در ديد‌شان قرار مي‌گرفت، به گلوله مي بستند.

  شهيد محمدعيسي، يكي از افراد غيرنظامي بود كه در تاريخ 15/5/1359، در مسير جاده‌ي امام خورد سرپل، از طرف كمونيستها هدف گلوله‌ي تانك قرارگرفت و براثر شدت جراحات وارده به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر شهيد محمد عيسي را  از محل شهادت حمل كردند و در قبرستان زادگاهش به‌خاك سپردند.           

                                                             شادماني روان پاكش جاودانه باد!

 

مجاهد شهيد غلام محمد صفري

شهيد غلام محمد صفري، فرزند صفر، در (حدود) سال 1337 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «لته بند» از توابع ولسوالي سرپل ديده به جهان گشود. بعد از دوران طفوليت در مكتب‌خانه‌‌ي محل زندگي‌اش مشغول به تحصيل شد. پس از آنكه سواد قرآني را آموخت، به علت اينكه خانواده‌اش در امور كشاورزي نياز به‌دست‌يار داشت، شهيد صفري از ادامه‌ي تحصيل بازماند. از آن پس دركارهاي منزل و جمع‌آوري محصولات كشاورزي دست‌يار خانواده بود. سالها از راه كشت و برداشت محصولات زراعي مخارج زندگي را تأمين مي‌كرد.

شهيد غلام محمد جواني پركار و تلاش‌گر بود. سعي مي‌كرد سربار ديگران نباشد. در انجام فرايض ديني اهتمام مي‌ورزيد. در جلسات مذهبي شركت مي‌كرد. اخلاق و رفتار پسنديده داشت.

از اول بهار 1358، به جمع قيام كنندگان در برابر دولت كمونيستي پيوست. با گرفتن اسلحه راه مبارزه‌ي مسلحانه را  در پيش گرفت. پس از تسلط مجدد نظاميان دولتي بر منطقه نيز سلاح بر زمين نگذاشت و همراه با ساير قيام كنندگان به نواحي كوهستاني مهاجرت كرد. او دوران مهاجرت را با تمام سختي‌ها تحمل نمود، اما دست از ادامه‌ي جهاد بر نداشت. بيش از يك ونيم سال بي‌وقفه در صحنه‌هاي مبارزه حضور فعال داشت. مدتها در سنگرهاي جهادي سنگچارك در برابر نظاميان دولتي به پيكار پرداخت. بارها در عمليات رزمي بالاي مواضع تفنگداران دولت كمونيستي دليرانه به جهاد پرداخت؛ آنچه در توان داشت در راه آزادي ميهن به ‌كاربست. بخاطر شجاعت و دليري كه از خود نشان مي‌داد به عنوان يكي از نيرو‌هاي ورزيد‌ي جهادي مطرح بود.

 شهيد صفري در اوايل تابستان 1359، همراه با ديگر نيروهاي مبارز، به‌سمت سرپل عزيمت كرد و در نبردي كه منجر به آزادسازي  شهرسرپل توسط مجاهدين گرديد، حضوري فعال داشت. بيش از دو هفته دليرانه در برابر نظاميان دولت كمونيستي، پيكار نمود. در اين مرحله از دفاع آزادي‌بخش، مقاومت و مجاهدت‌هاي بسيار از خود نشان داد. بعد از تهاجم قواي‌اشغال‌گر و تسلط مجدد آنان بر نواحي سرپل، شهيد غلام محمد صفري با ساير مبارزين به سنگچارك بازگشت.

سرانجام در ماه سنبله 1359، هنگاميكه مردم مسلمان مسجدسبز هدف حملات دشمن قرارگرفتند، شهيد غلام محمد دوش به دوش مردم منطقه به دفاع پرداخت و در حين دفاع هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد غلام محمد صفري را در «مسجد سبز» از توابع سنگچارك به‌خاك سپردند.

ياد و نامش ماندگار باد!

 

 

مدافع شهيد عبدالغفور حكيمى

 شهيد عبدالغفور، فرزند بور حكيم، در سال 1319 شمسى، در (محله گاودارها)سوزمه‏ قلعه در يك خانواده ‏اى مذهبى و مالدار چشم به جهان گشود. در نوجوانى دستيار خانواده شد و در تهيه امكانات زندگى براى خود و خانواده‏اش سهم گرفت. از آن پس به كار زراعت و مالدارى مشغول شد، و براى دست يافتن به زندگى بهتر تلاش كرد.

 در همين دوره براى خود همسر برگزيد كه ثمره اين ازدواج دو فرزند پسر و دختر ميباشد.

 طى اين سال‏ها كه مشغول كار و زندگى بود از مسايل دينى و مذهبى غافل نگرديد، حتى‏الامكان در مراسم مذهبى حضور داشت و در مسايل اجتماعى نيز به عنوان يك فرد خيرخواه، مطرح بود. وى در حل و فصل بسيارى از منازعات مردمى و محلى نقش مثبت داشت و يكى از خير خواهان مردم و جامعه به حساب مى‏آمد. از نظر خصوصيات اخلاقى انسان خوش برخورد و از نظر اعتقادى به مسايل دينى پايبند بود. او يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت بود. در تجمع‏هاى مذهبى حضور مى‏يافت.

 در سال 1358، هنگامى كه قيام عمومى مردم مسلمان سوزمه قلعه در مقابل دولت ماركسيستى آغازگرديد، وى همراه با ساير نيروهاى مردمى به صف انقلابيون پيوست و جهاد مقدس عليه كمونسيت‏ها را آغاز كرد. از آن پس در صحنه‏ هاى جهاد حضور داشت و با كمك‏هاى مالى، مجاهدان را مساعدت مى‏كرد و از هيچ سعى و تلاشى دريغ نمى‏ورزيد.

 در اواخر سال 1359، سوزمه قلعه مورد تهاجم نظامى دشمنان مردم قرار گرفت و چپاولگران، جنگ خونين و زيانبارى را بر مردم مسلمان سوزمه قلعه تحميل كردند. برخى از مناطق مسكونى منطقه در اشغال نيروهاى مهاجم قرار گرفت و بسيارى از اموال مردم  توسط دشمن چپاول و تاراج گرديد. در چنين حالى شهيد غفور به نيروهاى دشمن تسليم نگرديد، بلكه در برابر مهاجمان همراه با چند تن از نيروهاى مردمى به دفاع پرداخت. در ادامه عمليات، ارتباط ساير نيروهاى جهادى با اين مدافعان قطع گرديد، دشمن از چند سمت قريه گاودار را در محاصره خود قرار داد. نبرد نابرابر در اين ناحيه به طول انجاميد و نظاميان دشمن با تهاجمات پى در پى خود بخش‏هاى عمده اين منطقه را اشغال كردند.

  سرانجام قبل از ظهر روز 1359/12/5شمسى، شهيد غفور در حالى‏ كه مهماتش رو به اتمام بود و چندين تن از همرزمانش به شهادت رسيده بودند، در حين دفاع از سنگرش مورد اصابت گلول ه‏اى دشمن قرار گرفت و در ميان خون پاكش در سنگر نقش زمين گرديد. در اثر جراحات وارده نداى حق را لبيك گفت، و در سن چهل سالگى شربت شهادت نوشيد، و روح پاكش به لقاءاللّه پيوست. پيكر پاك اين شهيد از طرف مردم مسلمان از محل حادثه انتقال يافت و در قبرستان گاودارها به خاك سپرده شد.

    روانش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

مدافع شهيد محمدرحيم

  شهيد محمدرحيم، فرزند رحمان، در (حدود) سال 1309 شمسى، در (قريه گاودارها)سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان هستى گشود.

 دوران كودكى خود را در سايه تربيت والدين سپرى كرد. از نوجوانى به كار مشغول شد و در جوانى از راه زراعت و مالدارى، احتياجات اقتصادى خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. او در يكى از همين سال‏ها تشكيل خانواده داد و حاصل اين ازدواج چهار فرزند پسر و پنج دختر است.

 شهيد محمدرحيم يكى از پيروان مكتب پربركت اسلام و از دوستداران خاندان عصمت و طهارت (عليهم‌السلام) بود. غيرت مندى، صبر، مقاومت، ساده‏زيستى، مردم‏دارى، احترام به ديگران برخى ديگر از خصوصيات او بود.

 از زمانى ‏كه حركت‏ هاى مردمى در برابر دخالت‏هاى نظامى خارجى به افغانستان آغاز شد، اين شهيد نيز به اندازه توان خود در اين حركت مردمى سهيم شد. در 1359/12/5، موقعى كه نظاميان دشمن تهاجمى همه جانبه را به مناطق مختلف آغاز كردند و از جمله قصد تصرف قريه گاودارها را كردند. شهيد محمدرحيم كه در خانه ‏اش سكونت داشت، همچون ديگر دلاورمردان مدافع وطن سلاح به دست گرفت و در برابر مهاجمان به دفاع از خانه و كاشانه‏اش پرداخت.

 او تا آنجا كه در توان داشت از خود مقاومت نشان داد تا اين‏كه در حين دفاع از اسلام و ميهن، تير دشمن به وى اصابت كرد و بر اثر شدت جراحات جام شهادت را نوشيد.

 بستگان او پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان گاودارها به خاك سپردند.   

يادش گرامى و راهش پررهرو باد!

 

 

شهيد محمدنبى

  شهيد محمدنبى، فرزند على‏خان، درسال 1335 شمسى، در (قريه گاودارها( سوزمه‏ قلعه درخانواده ‏اى مسلمان و كشاورز متولد شد. دوره كودكى را تحت نظر پدر و مادرش گذراند.

 از دوران نوجوانى به كار مشغول شد و سال‏ها براى تأمين نيازمندى‏هاى اقتصادى خانواده‏ اش عرق جبين مى‏ ريخت. محمدنبى انسانى زحمت‏كش، بى‏آزار، بامحبت، خوش‏اخلاق و ساده‏زيست و يكى از پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام بود. از آغاز انقلاب، وى يكى از حاميان مجاهدان بود.

 سرانجام در تاريخ 1359/12/5، نيروهاى دشمن در يك تهاجمى ناگهانى و از پيش تعيين شده به چند ناحيه، حمله نظامى را آغاز كردند. جمعى از تفنگ داران دشمن به سمت قريه گاودارها هجوم آوردند. از آن جايى كه جوانان مسلح اين منطقه به نواحى ديگر رفته بودند، تنها چند نفر با تعداد كمى از سلاح‏هاى  باقى مانده، به دفاع پرداختند. در اين درگيرى شهيد محمدنبى هدف گلوله دشمن قرار گرفت و بر اثر شدت جراحات، مظلومانه به شهادت رسيد.

 متعاقب آن، بستگانش جنازه خونين اين شهيد را از محل شهادت حمل كردند و در قبرستان قريه گاودارها به خاك سپردند.

    خداوند به علو درجاتش بيافزايد!

 

 

 شهيد محمدجمعه

  شهيد محمدجمعه، فرزند فدامحمد، درسال  1294 شمسى، در يك خانواده‏ اى مذهبى در (محله گاودارها) سوزمه‏ قلعه  ديده به جهان گشود.

 وى در جوانى به كار زراعت و دامدارى  روى آورد و از اين راه در تأمين نيازهاى اقتصادى خانواده كوشيد.

 اين شهيد يكى از پيروان مكتب اسلام و از رهروان خاندان عصمت و طهارت بود و پيوسته در كارهاى عمومى و مردمى مشاركت مى‏كرد. در ماه محرم با حضور در مجلس عزادارى، ياد و خاطره شهيدان كربلا را گرامى مى داشت و در غم خاندان نبوت‏ صلى الله عليه وآله اشك مى‏ريخت. پس از انقلاب ، وى از هواداران مجاهدان به حساب مى‏آمد و چند بار به خاطر تحولات انقلاب از خانه و كاشانه‏اش آواره شد.

 درتاريخ  1359/12/5، بخشى از مناطق سوزمه‏ قلعه از طرف نظاميان مهاجم موردحمله و تهاجمى  همه جانبه قرار گرفت. جمعى از اين متجاوزان به طرف قريه گاودارها حمله‏ ور شدند و درگيرى سختى درگرفت. و پس از شهادت چند نفر از مدافعان، منطقه به اشغال دشمن قرارگرفت .

 نيروهاى دشمن به سوى هر غيرنظامى تيراندازى مى‏كردند. شهيد محمد جمعه يكى از اين افراد بود كه نزديك منزلش هدف تير دشمن واقع شد و براثر جراحات، مظلومانه به شهادت رسيد.

 پيكر خونين اين شهيد توسط بستگانش، از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان زادگاهش به خاك سپرده شد.

    ياد و خاطره‏اش گرامى باد!

 

 

 شهيد پيرمحمد عطايى

 شهيد پيرمحمد عطايى، فرزند عطامحمد، در سال 1299 شمسى، در (قريه گاوردارها( سوزمه‏ قلعه در خانواده‏ اى مذهبى و زراعت پيشه چشم به جهان گشود. از دوران نوجوانى به كار مزرعه‏دارى و مالدارى مشغول شد و سال‏ها در اين راه، با زحمت دست، نيازهاى خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد. شهيد پيرمحمد در يكى از اين سال‏ها، ازدواج كرد، از اين زندگى مشترك، دو پسر و چهار دختر به يادگار مانده است.

 او علاقه فراوانى به ائمه اطهار (عليهم‏السلام) داشت. از اخلاق و رفتارى نيكو برخوردار بود. در كارهاى عمومى مشاركت مى‏كرد. فرايض دينى را انجام مى‏داد. وى از اول انقلاب در رديف هواداران جهاد مقدس مردم افغانستان، در برابراشغالگران قرار گرفت و بارها به دليل حمايت از مجاهدان از خانه و كاشانه‏اش آواره گرديد.

  در تاريخ 1359/12/5، نظاميان دشمن قريه گاودارها را به اشغال خود در آوردند. و تعدادى از مدافعان رابه شهادت رساندند. از اين ميان پيرمحمد كه فردى غيرتمند، شجاع و ميهن دوست بود، هنگامى ‏كه با نظاميان مهاجم رو در رو قرار گرفت، با شمشيرى كه در دست داشت به دشمن حمله‏ور شد و يكى از افراد مهاجم رامجروح كرد. متجاوزان كه از مقاومت اين پيرمرد مسلمان به خشم آمده بودند، ديوانه‏ و ار به طرف افراد غيرنظامى تيراندازى كردند كه در نتيجه، شهيد پيرمحمد بر اثر اصابت گلوله دشمن به شهادت رسيد و دخترش نيز مجروح شد. بستگان او پيكر خونين وى را از محل شهادت انتقال داده و در قبرستان زادگاهش به خاك سپردند.

    يادش گرامى و راهش مستدام باد!

 

 

 شهيده پاينده مرادى

 شهيده پاينده‏مرادى، فرزند مرادعلى كربلايى، درسال  1334 شمسى، در سوزمه‏ قلعه (محله حاج ملاسلطان) در خانواده‏ اى متدين ديده به جهان هستى گشود. پس از دوران كودكى، در كارهاى خانه، مادرش را يارى مى‏كرد. در دوره جوانى به پيشنهاد خانواده‏اش ازدواج كرد كه ثمره اين زندگى مشترك،دو فرزند پسر است.

 شهيده پاينده كه در خانواده ‏اى دينى پرورش يافته بود، به مسايل مذهبى و شرعى عمل مى‏كرد. او كه از محبان خاندان عصمت و طهارت بود، همراه ديگر بانوان منطقه به مجلس‏ هاى عزادارى امام حسين‏ عليه السلام مى‏رفت و براى مظلوميت اين خاندان اشك مى‏ريخت و براى پيروزى مجاهدان دعا مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ  1359/12/5، در تهاجمى  همه جانبه،قريه گاودارها و برخى از مناطق ديگر مورد حمله نظاميان دشمن قرار گرفت. جمعى از اين متجاوزان به طرف قريه گاودارها حمله‏ ور شدند، و درگيرى سختى درگرفت پس از به شهادت رساندن چند نفر از مدافعان، وارد قريه گاودارها شدند. نيروهاى مهاجم كه از مقاومت مردم به خشم آمده بودند به تيراندازى به سوى افراد غيرنظامى اقدام كردند. از اين ميان، شهيده پاينده‏مرادى مورد اصابت گلوله دشمن قرارگرفت، و در جوانى مظلومانه به شهادت رسيد. پيكر خونين اين شهيده از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.   

روحش شاد!

 

 

فرمانده شهيد حيدری

 شهيد حيدرعلى قربانى معروف به حيدرى، فرزند صفدر، درسال 1337 شمسى، در (تيزك) ولسوالى بهسود در خانواده‏اى مذهبى به دنيا آمد.

 از نوجوانى در زادگاهش مشغول كار شد و در اوايل جوانى راهى كابل گرديد و مدتى در آنجا اقامت كرد. وى كه جوانى پرتلاش و زحمتكش بود، بار سفر را بست و به ايران مسافرت كرد.

 وى ضمن زيارت امام هشتم‏ عليه السلام و ساير امامزادگان در ايران، مشغول كار و تأمين مخارج خود شد و چند سال با زحمت فراوان به كار پرداخت.

 شهيد حيدرعلى كه فردى مذهبى بود به مسايل و فرايض دينى توجه داشت. از اين رو از افراد بد و نابكار فاصله مى‏گرفت و با كسانى كه اصول اسلامى را مراعات مى‏كردند، رابطه برقرار مى‏كرد. او يكى از محبان مكتب عصمت و طهارت و از ارادتمندان حضرت سيدالشهدا و در گردهمايى ‏ها و جلسه‏ هاى سخنرانى و عزادارى كه براى گرامى ‏داشت ائمه‏ عليهم السلام مخصوصاً مراسم ماه محرم شركت مى ‏ورزيد و از اين مجالس بهره معنوى مى‏برد و براى خاندان نبوت وامامت اشك مى‏ريخت، و اين اشك‏ هاى خالصانه راهنماى معنويش به سوى حق شد.

 در سال 1358، زمانى‏ كه قيام مردم مجاهد افغانستان در برابر دولت وابسته به شوروى در اكثر نقاط كشور گسترش پيداكرد، شهيد حيدرعلى كه غيرت و مردانگى را در قلب خود جا داده بود، بى ‏تفاوتى را ننگ دانست، لذا تصميم قطعى گرفت براى انجام تكليف الهى و ميهنى عازم كشور شود. ابتدا با تعدادى از جوانان ديگر تماس گرفت و مقدمات سفر را مهيا كرد و سپس راهى افغانستان شد.

 شهيد حيدرعلى كه هدفش تنها خدمت به اسلام، قرآن، مردم و حفظ استقلال كشورش بود، منطقه و يا قوم خاصى برايش اهميت نداشت. رفتن به هر جايى كه به او نياز بود را وظيفه اسلامى خود مى‏دانست.

 او با جمعى ديگر از جوانان مجاهد، پس از ورود به افغانستان به مناطق مختلف كشور رفتند و در برابر دولت كمونيستى به مبارزه مسلحانه پرداختند. او و همراهانش به هر منطقه كه مى‏رفتند به آموزش فنون رزمى به اهالى منطقه مى ‏پرداختند و پس از تشكيل مركز مقاومت به جاى ديگرى عزيمت مى ‏كردند، و هسته‏ هاى مقاومت جديدى تشكيل مى ‏دادند. اين سفر به چند ولايت افغانستان انجام گرفت.

 در نيمه دوم سال 1359 شمسى، شهيد حيدرعلى و همراهانش راهى ولايت سرپل شدند و در نهايت به ولسوالى سوزمه‏قلعه رسيدند. در اين منطقه، شرايط براى ايجاد پايگاه آموزشى مهيا بود و جوانان بسيارى آماده يادگيرى فنون رزمى بودند. پس از فراهم شدن شرايط، اين مركز نيز فعال گرديد. شهيد  حيدرعلى كه در فنون رزمى مهارت خوبى داشت، در اين دوره، مسؤول آموزش مركز جهادى را يارى مى‏ كرد.

 هنگامى ‏كه حيدرعلى در سوزمه قعله حضور داشت، دو بار مردم و مجاهدان سوزمه‏ قلعه  مورد تهاجمى گسترده و همه جانبه دشمنان اسلام قرار گرفتند. مهاجمان كه قصد از ميان برداشتن مركز جديد التأسيس جهادى را داشتند، هر بار با تحمل شكستى سنگين مجبور به عقب نشينى بودند. در اين نبردهاى آزادى ‏بخش شهيد حيدرعلى، در كنار ساير مبارزان ، قهرمانانه به مقابله برخاست و از خود دلاورى‏ هاى زيادى نشان داد كه در برخى مواقع سرنوشت ساز بود.

 سرانجام در تاريخ  1359/12/6، در محور غرب تپه سرخى، جنگى سخت صورت گرفت. نيروهاى دشمن كه با امكانات بيشترى وارد عمل شده بودند، پيشروى خود را آغاز كردند و مجاهدان با مهمات اندك به دفاع برخاستند. در اين درگيرى، شهيد حيدرعلى، اين جوان غيور وطن دوست، از خود مقاومت كم‏نظيرى نشان داد و شجاعانه به دفاع ادامه داد.

 او تا آنجا كه گلوله داشت در برابر مهاجمان دليرانه جنگيد و زمانى كه گلوله‏ هايش تمام شد با تفنگ خالى به سوى نظاميان دشمن حمله‏ ور شد و در يك جنگ تن به تن با قنداق تفنگ و مشت‏ هاى آهنين قهرمانانه جنگيد و در حالى‏ كه بدنش ناتوان شده بود به‏دست دشمن اسير شد. دشمنان ناجوان‏مرد بدن نيمه جانش را به اسب‏ها بسته و با خود بردند و او را مظلومانه به شهادت رساندند. از آن زمان تا امروز از پيكر خونين اين قهرمان ميدان رزم اثرى در دست نيست.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد ميرحسين باقرى غرجستانى

 شهيد ميرحسين باقرى غرجستانى، فرزند خدابخش، در (كج‏ آباد) بهسود در يك خانواده‏ا ى مذهبى پا به عرصه وجود نهاد. دوران كودكى را در كنار والدين خود سپرى كرد. در اين دوره، خانواده ‏اش به سوى كابل مهاجرت كردند. ميرحسين در كابل، راهى مكتب دولتى شد و تا صنف (كلاس) دوازدهم به تحصيل خود ادامه داد و اين دوره را با موفقيت به پايان برد.

 زمانى ‏كه در سال 1357 شمسى، كمونيست‏ ها باانجام يك كودتاى خونين قدرت را در دست گرفتند و باورهاى دينى و رسومات ملى مورد تهديد واقع شد و به دنبال آن قيام مردم در برابر اين دولت خود باخته شكل گرفت.

 شهيد باقرى كه جوانى مسلمان و معتقد به حفظ آرمان‏ هاى اسلامى بود، به مخالفت با دولت برخاست و از آنجا كه شرايط مبارزه در كابل برايش فراهم نبود، به سمت ايران مهاجرت كرد مدتى كه در ايران بود علاوه بر زيارت مرقد امام رضاعليه السلام در ايران، مشغول كار براى تأمين نيازهاى روزمره‏اش شد.

 ميرحسين باقرى كه جوانى تحصيل كرده بود، مسايل روز را به خوبى تجزيه و تحليل مى‏كرد. و در جريان گسترش مبارزات حق طلبانه مردم قرار داشت. او با روحانيان و ساير روشنفكران تماس مى‏گرفت و راه‏ هاى يارى رساندن به مبارزان را بررسى مى ‏كرد. سرانجام، او پس از بررسى‏هاى لازم تصميم گرفت به افغانستان بازگردد. شهيد باقرى ابتدا با جمعى از همفكران خود در دوره‏هاى آموزش و يادگيرى فنون رزمى شركت كرد، آن‏گاه به پاكستان رفت واز آنجا راهى كشور خونبار افغانستان شد.

 شهيد باقرى جوانى تحصيل كرده، متين، خوش برخورد، صابر، صادق و بردبار بود كه علاقه بسيارى به اسلام، قرآن و مكتب اهل بيت (عليهم السلام) داشت. او در معاشرت با ديگران مهربان و دلسوز بود و رفتارى احترام‏آميز داشت.

 او كه اخلاق اسلامى را به خوبى آموخته بود در برابر دوستان آرام، خندان و شكسته‏نفس و در برابردشمنان اسلام قاطع، شجاع و با شهامت بود. ميرحسين كه از رهروان راه شهيدان كربلا بود، از همان دوره نوجوانى در مجلس‏ هاى گرامى ‏داشت سيدالشهدا حضور پيدا مى‏كرد و در عزاى آن سالار شهيدان اشك مى ‏ريخت  و همين مجالس معنوى راهنمايى حقيقى‏اش به سوى جهاد در راه خدا شد.

 شهيد باقرى كه به وارستگى رسيده بود، منطقه و مليت برايش اهميت نداشت؛ بلكه تنها هدفش خدمت به اسلام و رهايى مردم و كشورش از اشغال متجاوزان بود. به همين جهت وقتى به افغانستان رفت به مناطق جنگى مختلف رفت و در هرجا كه حضور پيدا مى‏كرد، در نبردهاى آزادى‏بخش شركت مى‏ورزيد و دلاورى ‏هاى بسيار از خود به يادگار مى‏ گذاشت.

 او در ادامه مسير جهاد و بيدارى مردم نواحى ديگر، در اواخر سال 1359، راهى صفحات شمال كشور شد. در نهايت وارد ولسوالى شهيدپرور سوزمه‏ قلعه گرديد و در تأسيس مركز يادگيرى فنون رزمى در اين منطقه همكارى و مساعدت كرد.

 هنگامى‏كه مردم سوزمه‏ قلعه در ماه جدى (دى) 1359، از طرف نظاميان مهاجم موردحمله نظامى قرار گرفتند، ميرحسين باقرى سلاح به دست گرفت و جانانه در برابر دشمن به دفاع برخاست و مقاومت بسيارى از خود نشان داد.

 سرانجام پس از آن‏كه براى دومين بار دشمنان، مردم را هدف حملات خود قرار دادند، ميرحسين در كنار ساير مدافعان شجاعانه از سنگرهاى عزت و عقيده پاسدارى كرد و آماده فداكردن جان خود در راه حق شد.

 در تاريخ 1359/12/6، زمانى‏كه شهيد ميرحسين باقرى در حال جنگ با دشمن بود و جانانه مقاومت مى ‏كرد، هدف تير دشمن قرارگرفت و بر اثر اصابت گلوله و شدت جراحات به فيض عظيم شهادت نايل گرديد و روح پاكش به ملكوت اعلى پيوست. هم‏رزمانش پيكر خونين اين مجاهد مهاجر را در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپردند.

    راهش پررهرو و نامش جاودان باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام حيدر آبكلانى

 شهيد غلام‏ حيدر، فرزند محمد رضا، در سال 1339 شمسى، در آبكلان (محله كبود آب)از ولسوالى سنگچارك در خانواده ای مذهبى ديده به جهان گشود. از نوجوانى به كارهاى خانه مشغول شد، در جوانى به امور زراعت پرداخت و با كار و تلاش بخشى از مخارج خود و خانواده‏اش را تأمين كرد. شهيد غلام‏ حيدر اخلاق خوب داشته، انسان زحمت كش و تلاش‏گر بود، در مجالس مذهبى شركت مى ‏ورزيد.

 او در اواخر سال 1359 شمسى، عازم سوزمه قلعه گرديد و در ماه حوت همين سال هنگامى ‏كه مردم مسلمان سوزمه قلعه مورد حملات نظامى دشمن قرار گرفت، احساس تكليف كرده، و در كنار مردم منطقه و در صف مدافعان مسلمان قرار گرفت، و با حضور در خط مقدم نبرد در دفع حمله‏ هاى دشمن سهم گرفت و با ديگر مدافعان همراه و همسو شد.

 سرانجام در تاريخ  1359/12/6شمسى، برابر با ربيع الثانى 1401 قمرى، در سنگر دفاعى مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و در ميان خون پاكش نقش زمين گرديد. اين جوان مسلمان بر اثر شدت جراحات، در بيستمين بهار زندگى و در عالم غربت مظلومانه به شهادت رسيد و روح پاكش به لقاءاللَّه پيوست. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد، به دور از خانواده و بستگانش به دست مردم مسلمان منطقه در گلزار شهداى سرتپه سوزمه قلعه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

مدافع شهيد عزيزاللّه صادقى

 شهيد عزيزاللّه صادقى، فرزند اخترمحمد، در سال 1328 شمسى،

در (محله‏ اى ديبجر) سوزمه قلعه، در يك خانواده‏ اى مذهبى و كشاورز چشم به جهان گشود. چهار سال كودكى را دركنار خانواده خود سپرى كرد. در چهار سالگى مادرش و در شش سالگى  پدرش به رحمت حق پيوستند. اين كودك از محبت ‏هاى والدين خود محروم شد و تحت سرپرستى عموهايش قرار گرفت.

 شهيد عزيزاللّه صادقى در اين سال‏ها نه تنها بار دوش بستگانش نبود بلكه با كار و تلاش صادقانه‏اش كمك دست قابل اعتماد براى فاميلش به حساب مى ‏آمد. شهيد عزيزاللّه صادقى دوران جوانى را با چوپانى و دامدارى آغاز كرد و چندين سال با زحمت دست خود امرار معاش كرد. چون تنها فرزند خانواده‏اش بود از رفتن عسكرى معاف شد و پس از آن تشكيل خانواده داد، اما از اين پيوند صاحب فرزند نشد.

 در سال 1358، پس از آن‏كه مبارزات حق طلبانه ملت افغانستان شكل گرفت و مردم سوزمه قلعه نيز عليه دولت ماركسيستى قيام كرد، شهيد عزيزاللّه صادقى نيز به صف هواداران جهاد پيوست. او در مراحل مختلف جهاد، در رساندن تداركات براى مجاهدان همكارى نزديك داشت. اين جوان مسلمان كه از تبار محرومان بود، همواره در مراسم مذهبى شركت مى‏ورزيد و از انجام فرايض دينى غافل نبود. احترام به شخصيت و حقوق ديگران را رعايت مى‏كرد و زندگى ساده داشت.

 شهيد عزيزاللّه صادقى، در شب 1359/12/7شمسى، براى يارى رساندن مجاهدان به خط مقدم نبرد واقع در جنوب غرب قريه آسياب هندو رفت. آن شب را در سنگر به صبح رسانيد، با طلوع فجر، خود را براى نماز صبح آماده مى‏كرد، و با حال و هواى خاص وضو گرفت و مشغول اداى نماز صبح شد. در حالى ‏كه مشغول راز و نياز با پروردگارش بود، هدف رگبار گلوله‏ هاى دشمن قرار گرفت. پيكر خونين وى بر روى سجاده افتاد و سجاده نماز از خون پاكش رنگين شد. شهيد عزيزاللّه صادقى بر اثر جراحات وارده در سن بيست و يك سالگى شربت شهادت را نوشيد و روح مطهرش به لقاء اللّه پيوست. پيكر اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت، و با همراهى مردم مسلمان در قبرستان آسياب هندو به خاك سپرده شد.

    نامش گرامى و راهش مستدام باد!

 

 شهيد محمدرضا

 شهيد محمدرضا، فرزند يارمحمد، در سال 1357 شمسى، در خانواده‏اى دينى در (محله آسياب هندو) سوزمه‏ قلعه چشم به جهان گشود.

 دوران زندگى كوتاه مدتش با جنگ‏هاى مجاهدان در برابر دولت كمونيستى و گماشتگان شوروى هم‏زمان شد. در ماه حوت 1359، مردم و مجاهدان مسلمان سوزمه‏ قلعه، مورد تهاجم همه جانبه دشمن قرار گرفتند كه با مقاومت دليرانه نيروهاى مردمى، تمامى طرح‏هاى دشمن خنثى شد. دشمن شكست‏خورده كه از مقابله با مدافعان درمانده شده بود، مناطق و افراد غيرنظامى را هدف سلاح‏هاى خود قرار مى‏دادند. در اين درگيرى ‏ها،شهيد محمدرضا كه كودكى دو ساله بود، در حالى‏كه در بغل مادرش قرار داشت، در روز 1359/12/7، هدف گلوله دشمن قرار گرفت و خون اين كودك بى‏گناه بر زمين ريخت و به شهادت رسيد. بستگان او جنازه كوچكش را در قبرستان آسياب هندو به خاك سپردند.  

روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد يوسف

 شهيديوسف فرزند ولات، درسال  1304 شمسى، در خانواده‏اى دينى و كشاورز در (قريه سلطانيار) سوزمه‏ قلعه پا به عرصه زندگى گذاشت. از نوجوانى به كارپرداخت و در جوانى به كار زراعت ادامه داد و از آن پس سال‏ها از اين راه امرار معاش مى‏كرد.

 شهيد يوسف انسانى خوش اخلاق و مهربان بود. به فرايض دينى توجه داشت. زندگى ساده همراه با صميميت داشت. در امور ديگران دخالت نمى‏كرد. با مردم رفتارى صميمانه داشت. براى بزرگان و عالمان دينى احترام قايل بود. مخصوصاً به سادات احترام زيادى مى‏گذاشت. گاهى كه برخى از سادات قندهار به منطقه مى ‏آمد، شهيد يوسف در پيشاپيش آنان حركت مى‏كرد و به عنوان خوش آمدگويى برخى مطالب راكه ياد داشت با صداى بلند مى‏خواند و تا مقصد، مهمانان را همراهى مى‏كرد. و به همين جهت او به »يوسف ملنگ« معروف شد.

 شهيديوسف بعد از قيام مردم، به صف هواداران مجاهدان قرار گرفت و يكى از حاميان نيروهاى جهادى محسوب مى‏شد و مبارزان را از دعاى خير خود فراموش نمى‏كرد.

 سرانجام زمانى ‏كه نظاميان مهاجم حمله‏ اى همه جانبه را به سمت مردم منطقه آغاز كردند، تعدادى از افراد غيرنظامى را به دليل حمايت از مجاهدان به شهادت رساندند؛ از جمله شهيديوسف در تاريخ 1359/12/9، به دست نظاميان دشمن دستگير گرديد و پس از آزار و شكنجه، ناجوان مردانه اين مسلمان غيرنظامى را به شهادت رساندند. متعاقب آن، جنازه اين شهيد، از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان سلطانيار به خاك سپرده شد.

    يادش گرامى و راهش پررهرو باد!

 

 

 شهيد غوث‏ محمد

 شهيد غوث ‏محمد (برفك)، فرزند فاضل، درسال  1338 شمسى، در (محله ميرزاباى) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان هستى نهاد. در نوجوانى به كار پرداخت. از اوايل جوانى به امور دهقانى مشغول شد و چند سال با دسترنج  خود احتياجات اقتصادى خانواده‏اش را تأمين كرد. شهيد برفك، كه فردى زحمتكش و پرتلاش بود، همواره سعى داشت سربار ديگران نباشد.  اخلاق پسنديده و ظاهر آرام داشت. براى موسفيدان احترام قايل بود.

 سرانجام در تاريخ 1359/10/12، هنگامى ‏كه جنگ در سوزمه‏ قلعه ادامه  داشت، شهيد غوث‏ محمد در قريه ملاعطامحمد، مشغول انجام  كارهاى خود بود كه هدف گلوله دشمن قرارگرفت و بر اثر اصابت  گلوله، اين جوان مسلمان به شهادت رسيد. بستگان شهيد جنازه بى‏جان او را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان آسياب‏هندو به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 مدافع شهيد محراب‏ الدين محمدى

 شهيد محراب‏ الدّين محمدى، فرزند محمد سليم، در سال 1336، در خانواده ‏اى مذهبى ديده معصومش را به جهان هستى گشود. با تولدش شادى و خوشحالى در خانه موج مى‏ زد و تمامى بستگان شاد شدند. دوران كودكى ‏اش رادر كنار پدر و مادر گذراند و از همان زمان با مادرش در مجالس عزادارى امام حسين‏ عليه السلام شركت مى‏ كرد.

 شهيد محراب‏الدين، كار را از دوران نوجوانى شروع كرد و خانواده را در امور زراعت و مالدارى يارى مى‏داد. زمانى‏ كه به خدمت نظام فراخوانده شد، براى حفظ استقلال كشور به عسكرى رفت و پس از دو سال خدمت صادقانه با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت.

 از اولين روزهاى شروع قيام مردمى، شهيد محراب‏ الدّين در صف طرفداران جهاد قرارگرفت و يكى از جوانان فعال منطقه بود كه در برابر نظاميان دشمن به دفاع از ارزش‏ هاى دينى و ملى پرداخت.

 شهيد محمدى هم اهل ديانت بود و هم سياست. او ترفندهاى شيطانى دشمنان را به‏خوبى درك مى‏كرد. او به واجبات عمل و از منكرات دورى مى ‏كرد. وظيفه اسلامى امر به معروف و نهى از منكر را انجام مى‏داد. اخلاق اسلامى داشت، با پدر و مادر از روى محبت و اخلاق نيكو رفتار مى ‏كرد. او محب اهل ‏بيت عصمت و طهارت عليهم ‏السلام بود، در گفتار و رفتار صداقت داشت. شجاعت، ايثار، فداكارى و جوان‏مردى بخشى ديگر از صفاتش بود. او در رفتار متواضع بود و به انجام امور دينى از جمله خواندن نماز در اول وقت توجه داشت. شهيد محراب‏ الدّين به جهاد درراه خدا علاقه بسيار داشت و آن را بر همه چيز ترجيح مى‏داد.

 مدتى قبل از شهادتش، بستگان به او پيشنهاد ازدواج كردند، اما محراب‏ الدّين گفت: »حالا زمان ازدواج نيست. تنها آرزوى من اين است كه برايم يك اسلحه بخريد تا از اسلام، قرآن، خاك و ناموس ميهنم دفاع كنم و در راه خدا به شهادت برسم و ...«

 در ماه حوت 1359، زمانى‏كه مردم مسلمان سوزمه مورد تهاجمى نظاميان دشمن قرارگرفتند، محراب‏ الدّين محمدى در سنگرهاى دفاع جانانه در برابر نيروهاى مهاجم به مقاومت پرداخت و تا آخرين لحظه از اعتقادات پاكش دست بر نداشت. لحظاتى قبل از شهادت به منزل آمد؛ لباس‏ هايش را عوض كرده، با حال و هواى تازه‏اى به سنگر رفت. در شب 1359/12/9، در عمليات آزادسازى منطقه شركت كرد و با خلوص نيت و ايمان قوى با ساير نيروها به سوى مواضع دشمن پيش رفت و در حين درگيرى از ناحيه سر، هدف گلوله دشمن قرارگرفت و باخون پاك خود، خاك تفتيده وطن را سيراب ساخت.

 هم سنگرانش بدن نيمه جان او را به زادگاهش انتقال دادند كه لحظاتى بعد به شهادت رسيد. خانواده و بستگان شهيد محراب‏ الدّين پيكر خونين او را با احترام تا قبرستان كمرك همراهى كردند و در آنجا به خاك سپردند.

    شادمانيش در پيشگاه حق مباركباد!

 

 

 مبارز شهيد محمدعيسى زکی (رسولى)

  شهيد محمدعيسى زکی (رسولى)، فرزند رسول خان (محمد رسول)، در (زيرچعت) سوزمه ‏قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز ديده به جهان گشود. دوران شيرين كودكى را تحت تربيت پدر و مادر خود گذراند. از نوجوانى به كار مشغول شد، از آن پس سال‏ها در امور كشاورزى و دامدارى اشتغال داشت. وى در كنار پدرش، با تلاش و كوشش نيازهاى اقتصادى خانواده‏ اى خود را تأمين مى‏كرد.

 شهيد محمدعيسى، در جوانى ازدواج كرد، از اين زندگى مشترك او، يك پسر و چهار دختر به يادگار مانده است.

 شهيد رسولى در خانواده مذهبى رشد كرده بود. در جوانى به مسايل دينى توجه خاصى داشت. فرايض دينى را به جا مى ‏آورد. بستگان را به رعايت مسايل اسلامى دعوت مى‏كرد. او  جوانى با ايمان و غيرتمند بود. در فرصت‏هاى مناسب نزد شهيد آخوند مى ‏رفت، از سخنان و رهنمودهاى اين عالم بزرگوار بهره مى‏گرفت و از طرفداران فعال استاد شهيد بود.

 وى از ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت عليهم‏ السلام بود. در دهه محرم در عزادارى امام حسين عليه‏ السلام شركت مى‏ورزيد.

  در بهار 1358، همزمان با قيام عمومى مردم، شهيد محمدعيسى نيز در صف قيام كنندگان قرار گرفت و فصل جديدى از مبارزات سياسى خود را شروع كرد.

 پس از آن كه منطقه در اشغال نظاميان دولت كمونيستى قرار گرفت، وى به مبارزه‏اى چريكى روى آورد. اين روش مبارزاتى پايه‏ هاى حكومت را در منطقه سست كرد. در اين مرحله از مبارزه كه مرحله حساس بوده، و خطرات زيادى مبارزان را تهديد مى‏كرد. شهيد رسولى در كنار روحانيان در جلسه‏ هاى سرى حضور مى‏يافت و در تصميم‏گيرى‏هاى مبارزاتى نقش داشت. آنان با جمع آورى كمك ‏هاى مردمى، سلاح و مهمات خريدارى نموده، سپس براى مجاهدان ارسال مى‏كردند.

 پس از آزادسازى منطقه، در راستاى دفاع مقدس، شهيد رسولى از پول شخصى‏اش سلاح تهيه نمود، و از تشكيل مركز جديد مقاومت حمايت و پشتيبانى كرد. زمانى مردم سوزمه ‏قلعه مورد تهاجم دشمن قرار گرفت. وى در صف كنار ساير چريك‏هاى مسلمان، در برابر متجاوزان جانانه مقاومت كرد.

 در ماه حوت 1359، بار ديگر مردم و مجاهدان سوزمه‏ قلعه، مورد حمله‏اى صدها نفر از نظاميان دشمن قرار گرفت. شهيد رسولى در اين مرحله نيز يكى از مدافعان مسلمانى بود كه از ابتداى جنگ در سنگرهاى دفاعى حضور حماسى يافت و در برابر نيروهاى مهاجم به نبرد رهايى‏بخش پرداخت.

 سرانجام در تاريخ 1359/12/9، زمانى كه شهيد محمدعيسى در يكى از محورهاى خط مقدم جنگ (روبروى قريه سرخى) قرار داشت، هدف گلوله دشمن قرار گرفت و مجروح شد. اين مجاهد مسلمان بر اثر جراحات وارده به فيض عظيم شهادت نايل گرديد. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و با مشايعت مردم و بستگانش در جوار مزار شهيدآخوند به خاك سپرده شد.

    يادش گرامى و راهش مستدام باد!

 

 

 شهيد محمدحسين درمانى

 شهيد محمدحسين درمانى، فرزند لعل بيگ، در (حدود) سال1299شمسى، در (محله حاج ملا سخيداد) سوزمه‏ قلعه در خانواده‏ اى مسلمان چشم به جهان باز كرد.

 از نوجوانى به كار دامدارى  و زراعت پرداخت و از اين راه مصارف و احتياجات خانوده ‏اش را تأمين مى ‏نمود. او در ابتداى دوره جوانى ازدواج كرد كه حاصل آن ازدواج يك فرزند پسر و يك دختر است .

 شهيد محمدحسين درمانى، انسانى خيرانديش و دلسوز جامعه بود. در حد توان به حل و فصل منازعات مى ‏پرداخت. به نيازمندان و مستمندان كمك مى‏ كرد و باهزينه شخصى برخى از راه هاى عمومى (مانند پل‏ ها)را تعمير مى‏ كرد.

 او يكى از پيروان مكتب اهل ‏بيت عليهم‏ السلام بود. در مجلس‏ هاى  دينى حضور م ى ‏يافت. در ماه محرم در برگزارى مراسم عزادارى سيدالشهداعليه السلام و ياران با وفايش شركت مى‏كرد و يك روز با تهيه غذاى نذرى از مردم عزادرا پذيرايى مى‏كرد.

 شهيد  درمانى يكى از هواداران و حاميان دلسوز مجاهدان بود و حتى ‏المقدور به مبارزان يارى مى‏رسانيد. در تاريخ 1359/12/10، اين مرد مسلمان كه در منزلش بود از طرف نظاميان مهاجم مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شدت مجروح شد و بر اثر جراحات به شهادت رسيد. دوستانش جنازه اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان محله حاج ملا سخيداد به خاك سپردند.

    يادش گرامى و راهش پررهرو باد!

 

 

 شهيد بزرگ

  شهيد بزرگ، فرزند ملاامير، در سال 1309 شمسى، در (محله عطامحمد) سوزمه‏ قلعه در خانواده‏اى مذهبى ديده به جهان گشود. پس از دوران كودكى، در كارهاى خانه دست يار خانواده بود. از نوجوانى به مالدارى و كشاورزى پرداخت و ساليان دراز با تلاش و كوشش دسترنج خود، مخارج خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، سه پسر و چهار دختر بوده است.

 شهيد بزرگ فردى نماز خوان، پرهيزكار بود و فرايض دينى را به خوبى انجام مى‏داد. او هم‏چنين به شكسته نفسى و مردم دارى معروف بود. او يكى از طرفداران فعال مجاهدان بود كه از اول انقلاب تا هنگام شهادت دست از حمايت مبارزان بر نداشت.

 سرانجام در تاريخ 1359/12/10، هنگامى ‏كه درگيرى بين مدافعان با نظاميان مهاجم در سوزمه‏ قلعه ادامه داشت، نيروهاى مهاجم تعدادى از افراد غيرنظامى را به شهادت رسانيدند. از اين ميان شهيد بزرگ، در كنار منزلش واقع در محله عطامحمد، مورد اصابت گلوله دشمن قرارگرفت و پذيراى شهادت شد. دوستان و بستگان درد مندش پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان آسياب‏ هندو به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد محمدحسين زوار

 شهيد محمدحسين، فرزند محمدرحيم، در سال 1293 شمسى، در خانواده‏اى مسلمان و مذهبى در (محله عبداللّه ‏باى( سوزمه‏ قلعه چشم به جهان بازكرد.

 از جوانى به كار دامدارى  و كشاورزى مشغول شد. از آن پس سال‏ها با تلاش ‏هاى شبانه روزى زندگى متوسط براى خانواده ‏اش ترتيب داد.

 او يكى از محبان مكتب اهل‏ بيت‏ عليهم السلام بود و در انجام فرايض دينى از جمله حضور در مسجد و برپا داشتن نماز در اول وقت توجه داشت. او همواره در نظر ديگران انسانى خوش برخورد، متواضع، مردم دار و ياور محرومان محسوب مى‏شد. يك بار جهت زيارت امام ‏رضاعليه السلام و ساير امامزادگان عازم ايران شد و پس از زيارت به زادگاهش بازگشت. او با حضور در مجالس مذهبى و عزادارى، عشق و علاقه خود را به اسلام و ائمه اطهارعليهم السلام اظهار مى داشت و با اشك چشم به شهيدان كربلا اداى احترام مى‏ كرد. محمدحسين در دوره انقلاب از حاميان فعال جهاد ملت افغانستان در برابر دخالت‏ هاى خارجى بود و با كمك‏هاى مالى ومعنوى مجاهدان را يارى مى كرد. سرانجام درتاريخ 1359/12/10، نزديك محل زندگى‏ اش، هدف تيراندازى نيروهاى متجاوز قرار گرفت و به شهادت رسيد. بستگان او پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان محل زندگى‏اش به خاك سپردند.

    خداوند به علو درجاتش بيافزايد.

 

 

 شهيد تور

 شهيد تور، فرزند پردل، در سال 1299 شمسى، در (محله سلطانيار) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان گشود. از زمانى كه توان كار كردن را پيدا كرد در امور مالدارى و كشاورزى مشغول شد و باتلاش‏ هاى پيگير احتياجات زندگى خود را تأمين مى‏كرد. اين شهيد در كارهاى مردمى و عام المنفعه مشاركت داشت و از اخلاقى خوب برخوردار بود. او از ابتداى انقلاب يكى از هواداران مجاهدان محسوب مى‏ شد و در حد توان مبارزان را يارى مى‏كرد.

 در تاريخ 1359/12/10، برخى از مناطق سوزمه‏ قلعه در اشغال دشمن قرارگرفت. نيروهاى مهاجم هر فردى غيرنظامى را كه گمان مى بردند از حاميان معنوى مجاهدان باشد به شهادت مى رسانيدند. از جمله شهيد تور از طرف نظاميان دشمن، در منطقه بلبولى، هدف تيراندازى قرار گرفت و اين پيرمرد مسلمان مظلومانه به شهادت رسيد.

 بستگانش جنازه بى‏جان اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان سلطانيار به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد محمدرحيم

 شهيد محمدرحيم، فرزند نظرمحمد، درسال 1294 شمسى، در خانواده ‏اى كشاورز در (محله سلطانيار) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان گشود. پس از دوران كودكى به كار در خانه مشغول شد و دست‏يار خانوده بود. از نوجوانى به كار زراعت و دامدارى پرداخت و سال‏ها در اين  پيشه زحمت كشيد و با دسترنج خود نيازهاى خانواده‏ اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد  محمدرحيم در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، هفت فرزند پسر و يك دختراز وى به يادگار مانده است. او يكى از افراد خيرانديش منطقه محسوب مى ‏شد و در حد امكان در حل و فصل اختلافات محلى تلاش به عمل مى‏آورد. او يكى از افراد صلح دوست و به اعتقادات دينى‏اش پايبند بود. از سال اول انقلاب از مجاهدان در برابر دولت كمونيستى حمايت كرد.

 سرانجام در تاريخ 1359/12/10، نظاميان مهاجم مانند مار زخمى هر فردى غيرنظامى را كه مى‏ ديدند به جرم حمايت از مدافعان مورد حمله قرار مى‏دادند. شهيد محمدرحيم يكى از اين افراد بود كه نزديك منزلش هدف تير دشمن قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان جنازه غرقه به خون اين شهيد را از محل شهادت‏اش انتقال دادند و در قبرستان قريه سلطانيار به خاك سپردند.   

راهش مستدام باد!

 

 شهيد گلب‏ الدّين اميرى

 شهيد گلب‏ الدّين اميرى، فرزند حاج على‏محمد، در سال 1333 شمسى، در خانواده‏اى مسلمان در (كمرك سفلى) سوزمه قعله، چشم به جهان باز كرد. دوران شيرين كودكى را همراه والدين  خود سپرى كرد. از نوجوانى در كار دامدارى وزراعت دستيار خانواده شد و به تدريج در امورمالى خانواده سهم گرفت.

 شهيد اميرى يك جوان نمازخوان و از محبان ائمه ‏عليهم السلام بود. در مجالس سخنرانى و روضه‏خوانى كه در ماه محرم برگزار مى ‏شد شركت مى كرد و ياد سالار شهيدان و ساير شهداى  مظلوم كربلا را گرامى مى داشت و براى مظلوميت خاندان عصمت و طهارت اشك مى‏ريخت. او فردى صادق، مخلص و داراى اخلاق و رفتارى نيكو بود.

 از سال 1358، كه انقلاب مردم در برابر دولت دست نشانده شوروى آغاز شد، شهيد اميرى كه جوانى با غيرت و وطن دوست بود، در صف هواداران جهاد قرار گرفت. اين جوانى مسلمان سلاح به دست گرفت و در برابر متجاوزان به دفاع از ميهن خود برخاست.

 در تاريخ 1359/12/11، هنگامى‏ كه او در ناحيه قريه حاج ملاسخيداد در راستاى دفاع از منطقه، در سنگر خود مشغول كارزار در برابر متجاوزان بود، هدف گلوله دشمن قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات وارده جام شهادت را نوشيد. پيكر غرقه به خون اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان دهانه چشمه به خاك سپرده شد.   

يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد نقره ‏الدين

 شهيد نقره‏ الدّين، فرزند دادمحمد، درسال  1332 شمسى، در خانواده‏ اى مسلمان و زراعت پيشه در منطقه باغ اسحاق (خيل لاجورد)، واقع در شرق سوزمه‏ قلعه ديده به جهان باز كرد. او بر طبق شغل خانوادگى از نوجوانى به كار مالدارى مشغول شد و از اين راه خانواده‏اش را در تأمين امور زندگى يارى مى‏كرد.

 اين جوانى مسلمان از زمانى‏كه جنگ‏ هاى رهايى ‏بخش مردم در برابر دخالت‏هاى خارجى آغاز شد، به صف هواداران مبارزان مردمى پيوست. در ماه حوت 1359، مردم سوزمه‏ قلعه از طرف دشمنان چپاولگر مورد تهاجمى همه جانبه قرار گرفتند. نيروهاى مردمى در هر جايى‏كه بودند به دفاع از خانه و كاشانه خود برخاستند. از جمله شهيد نقره‏ الدّين سلاح به‏دست گرفت و در برابر متجاوزان جانانه به دفاع پرداخت.

 در تاريخ 1359/12/13، اين شهيد عزيز در حين درگيرى با دشمن در ناحيه »سلطانيار« هدف گلوله دشمن قرار گرفت و زخمى شد و در نهايت بر اثر شدت جراحات قهرمانانه به شهادت رسيد.

 متعقاب آن، پيكر پاك اين شهيد توسط مردم مسلمان منطقه از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان سلطانيار خاكسپارى شد.

    ياد و خاطره‏اش گرامى باد!

 

 

 شهيد قمرالدين

  شهيد قمرالدين، فرزند سكندر، در (قريه سلطانيار) سوزمه‏ قلعه در يك خانواده مسلمان چشم به هستى گشود.

 از دوره نوجوانى در امور زراعت و مالدارى شروع به كار كرد و سال‏ها با تلاش و زحمت فراوان از اين راه امور زندگى را اداره مى‏كرد.

 قمرالدين از اولين روزهاى نبرد آزادى‏بخش (كه در سال 1358 شمسى، در سوزمه‏ قلعه به وقوع پيوست) در جمع طرفداران جهاد قرار داشت و به مجاهدان كمك‏ هايى مالى و معنوى مى‏كرد. هنگامى ‏كه مردم مجاهد سوزمه‏ قلعه، در ماه حوت 1359، از طرف نظاميان متجاوز مورد تهاجمى قرار گرفتند، تعدادى از افراد غيرنظامى مظلومانه به شهادت رسيدند.

 شهيد قمرالدّين يكى از اين افراد بود كه در تاريخ 1359/12/13، هدف تير دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد. دوستان و بستگان درد مندش جسم بى‏جان اين شهيد را از محل شهادت تا قبرستان سلطانيار همراهى كردند و در آنجا به خاك سپردند.

    يادش گرامى باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام‌حسين

مجاهد شهيد غلام‌حسين يكي از مجاهداني بود كه از آغاز مبارزه‌ي آزادي‌خواهانه‌ي مردم افغانستان در برابر دولت كمونيستي، راه و مسير جهاد آزادي‌بخش را در پيش‌گرفت. در سال 1359، جوانان بسياري براي‌ رهايي كشور خويش با ترك خانه و كاشانه پا به عرصه‌ي جهاد گذاشتند. آنان در دسته‌هاي چند نفره در مناطق و ولايات مختلف افغانستان پراكنده شدند و اندوخته‌هاي رزمي خود را در اختيار جوانان غيرت‌مند وطن قرار دادند و آنان را در نبرد با اشغال‌گران شوروي ياري كردند.

شهيد غلام‌حسين يكي از سفيران جهاد آزادي‌بخش بود، او خود را متعلق به منطقه و طايفه‌ي خاص نمي‌دانست. هر جا به وجودش نياز مي‌شد، پروانه‌وار به ياري مردم آن ديار مي‌شتافت. هدف او تنها سوق دادن جوانان غيرت‌مند وطن به‌سمت دفاع آزادي‌بخش و انجام تكليف ديني و ميهني‌اش بود. او پس از مدت‌ها مجاهدت، از طريق مناطق مركزي عازم شمال كشور شد. در مناطق مختلف اقامت كرد. در نهايت وارد سرپل گرديد. در اين دوره اشغال‌گران شوروي و دولت كمونيستي از طرق مختلف در تضعيف مجاهدين، طرح‌ها و توطئه‌هاي گوناگوني را به اجرا ‌گذاشتند.

شهيد غلام‌حسين تا ماه حوت (اسفند) سال 1359، در كنار مجاهدين جان بر كف بغاوي قرار‌ داشت. در اين برهه از زمان، مجاهدين سرپل در ناحيه‌ي جنوب‌شرق بغاوي هدف حملات دشمن قرارگرفتند. شهيد غلام‌حسين همراه با رزمندگان مجاهد سرپل و بغاوي در خط مقدم در برابر تهاجم دشمن به مقاومت پرداخت. او جواني شجاع و نترس بود. شهيد غلام‌حسين با فداكاري‌هاي كم‌نظير خود، در شكست تفنگداران مهاجم نقش مؤثر داشت. در حاليكه اين مجاهد سلحشور همچنان درحال پيكار با دشمن بود، در حين نبرد از ناحيه‌ي سر هدف گلوله قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن همرزمانش پيكر بي‌جان اين شهيد مهاجر را از محل شهادت به بغاوي عليا انتقال دادند، سپس در قبرستان «امامزاده شاه ابراهيم» به‌خاك سپردند.                             

                                                    نام و ياد اين شهيد مهاجر ماندگار باد!

 

 

مجاهد شهيد عبدالواحد

 شهيد عبدالواحد، فرزند على‏جان، در سال 1339 شمسى، در «چمتال» واقع در ولايت بلخ، متولد شد. بعد از دوران كودكى، راهى مكتب شد و تا سال دوازدهم به تحصيل علم و معارف روز پرداخت.

 شهيد عبدالواحد، يكي از محصلان با استعداد و ممتاز مدرسه محسوب مي‌شد. او شرايط تحصيل مدارج بالاتر را داشت، اما اين دوره از زندگي وي با كودتاى كمونيست‌ها در افغانستان و ايجاد تحولات جديد در كشور هم‏زمان شد.

غيرت و مردانگى شهيد عبدالواحد كه تربيت يافته مكتب پرفيض اسلام بود، اجازه نداد كه زير سلطه دولت دست نشانده و اشغال‌گران، به تحصيل خود ادامه دهد. او در آن شرايط خاص، ادامه درس با وجود بيگانگان را خلاف مصالح اسلامى مي‌ديد، به همين جهت از ادامه‌ي تحصيل منصرف‌شد و به جمع مبارزان پيوست. از آن پس شيوه مبارزه‌ي مسلحانه را در برابر دولت كمونيستى در پيش گرفت.

از آن جايى كه در زادگاهش شرايط مساعد نبود، در سال 1359، تصميم به مهاجرت گرفت و با ترك محل زندگى ‏اش، نزد بستگان خود به‌يكى از مناطق سرپل عزيمت كرد. شهيد عبدالواحد زمانى كه وارد سرپل شد، تلاش بسيارى كرد تا راهى براى آموزش فنون رزمى بيابد؛ اما شرايط برايش مهيا نشد. او كه شور حسينى به سر داشت، نااميد نگرديد.

در ماه قوس 1359، اولين مركز آموزش نظامى جهادى در سوزمه‏ قلعه  شكل گرفت. اين جوان مسلمان، كه مدتها در انتظار چنين تحولى بود، بدون آنكه فرصت را از دست بدهد با هماهنگى برخى از دوستان، راهى سوزمه‏ قلعه شد و بلا‌فاصله دوره آموزش رزمى را آغاز كرد.

 شهيد عبدالواحد يكى از پيروان خاندان نبوت و امامت و از رهروان راه سيدالشهدا (عليه‌السلام) بود. او غيرت دينى داشت و حب وطن و دفاع از استقلال كشور در قلب پاكش جا گرفته بود، دفاع از حريم اسلام و وطن را برخود فرض مى‏ دانست. سكوت در برابر اشغال‌گران  را ننگ و جهاد در راه خدا را افتخار ابدى مى دانست. او كه از كودكى در مجالس‏ عزادارى سيدالشهدا شركت مى ‏ورزيد، از فداكارى ‏هاى شهيدان كربلا درس چگونه فدا شدن و حراست از عزت دنيا و آخرت را آموخته بود.

 

زمانى‏كه شهيدعبدالواحد مشغول يادگيرى فنون رزمى بود، مردم و مبارزان سوزمه ‏قلعه دوبار مورد حمله‌ي همه جانبه‌ي دشمن قرارگرفتند. او هر بار در كنار ساير مدافعان، دليرانه از سنگرهاى اعتقادى دفاع كرد.

 در ماه حوت (اسفند) 1359، در حالى‏ كه شهيد عبدالواحد روزهاى پايانى دوره آموزش را پشت‌سر مى ‏گذاشت، بار ديگر دشمنان قسم خورده اسلام كه از تشكيل مركز مقاومت در منطقه و ايجاد پيوند و وحدت در ميان اقوام مختلف، به وحشت افتاده بودند، تهاجم گسترده نظامى از پيش طراحى شده‏اى را بر عليه مردم و مجاهدان سوزمه‏ قلعه آغاز كردند. در اين نبرد نابرابر، شهيد عبدالواحد نيز با مدافعان همرزم خود، مردانه در برابر دشمن ايستادگى كرد و شهامت و مردانگى خود را در معرض نمايش گذاشت.

 سرانجام در تاريخ 1359/12/24، شهيد عبدالواحد، در حين دفاع در برابر مهاجمان، هدف تير دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. پيكر پاك اين شهيد در جوار مزار شهيدآخوند واقع در سوزمه‌قلعه دفن گرديد.                           

                                                        نام و ياد اين شهيد مهاجر جاودان باد!

 

 

لینک دائم نظر شما