معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. » 

  

توجه                                              توجه

 

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

_______________________________________________________

 

مجاهد شهيد عوض قربانيگل

شهيد عوض قرباني، فرزند قربان، در(حدود) سال 1345 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «مياندره»، از توابع سرپل ديده‌ به جهان‌هستي گشود. سالهاي طفوليت را در كانون گرم خانواده سپري كرد. از آن پس در كارهاي منزل و جمع‌آوري محصولات كشاورزي با اعضاي خانواده همكاري مي‌كرد. در انجام كار بسيار دقت داشت. امور محوله را به خوبي انجام مي‌داد.

شهيد قرباني  يكي از شيفتگان دلباخته‌ا‌‌‌ي بود كه در راه حفظ لاله زارهاي ميهن و آرمان‌هاي مقدس دين مبين اسلام، شمع وجود خود را با خلوص و  پاكي در معرض اخلاص گذاشت. 

او در حالي كه بيش از چهارده سال نداشت، از زمستان 1359 شمسي، پا به عرصه‌ي مبارزه گذارد. در ابتداي امر به علت كم سال بودن، درخواستش با مخالفت مسئولين جهادي مواجه شد. اين نوجوان غيرت‌مند، با اصرار زياد درنهايت، موافقت مقامات مسئول را بدست آورد. بدنبال آن در تعليمات رزمي كه در زادگاهش برگزار شد، شركت ورزيد. دوره‌ي تعليمات رزمي را با علاقه‌مندي به پايان رساند. با روحيه‌ي عالي آماده‌ي رفتن به خط مقدم جهاد گرديد. هنگام اعزام رزمندگان مقاومت به خط مقدم جنگ، او نيز در كنار ساير رزمندگان عازم نواحي خط مقدم جنگ گرديد. مدت زماني در ساحات آقتاش و چهارباغ سرپل به ‌مأموريت‌هاي رزمي مشغول بود.

شهيد قرباني در غيرت و جرأت  مثال زدني بود. در صحنه‌ي درگيري در مقابل كمونيستها، شجاعت كم‌نظيري از خود نشان مي‌داد. وقتي تفنگ را به شانه مي‌انداخت، از قامت سرفرازش بلندتر به نظر مي‌آمد. ديگران از شهامت اين چريك نوجوان بهت‌زده مي‌شدند. با سيماي آرام و قلب مطمئن به خدمت كردن در راه اسلام و ميهن مي انديشيد. رفتارش با ديگر مجاهدان بسيار مؤدبانه بود. اخلاقي پسنديده داشت. در انجام مأموريت‌ها پيش قدم مي‌شد. در آخرين روزهاي زندگي رفتار و گفتارش طوري بود كه همه چيز از عروج ملكوتي اش حكايت داشت.

در ماه سرطان(تير) 1360شمسي، رزمندگان مقاومت به ترتيب به‌سمت شهرسرپل ره‌سپار شدند. شهيد قرباني يكي از رزمندگان دلاور جهادي بود كه افتخار مشاركت در اين نبرد آزادي‌بخش را پيدا كرد. اين مجاهد خستگي ناپذير، با زبان روزه عازم شهرسرپل گرديد. حضور حماسي‌اش در صحنه‌ي نبرد در تقويت روحيه‌ي نيروهاي مقاومت اثر فوق‌العاده‌اي برجاگذاشت. او در اين نبرد نابرابر، شجاعانه در مقابل اشغال‌گران به رزم پرداخت و در آزادي‌بخشي از مناطق مشاركت فعال داشت.

در روز 16/4/1360، مصادف با پنجم رمضان1401قمري، شهيد قرباني در حال نبرد در برابر دشمن بود كه هدف گلوله  هاوان (خمپاره) قرارگرفت و به همراه دو‌تن از همرزمانش به شدت مجروح گرديد. بر اثر انفجار و اصابت تركش، پاهاي اين چريك مسلمان قطعه قطعه گرديد. بدنش نيز به شدت آسيب ديد. اما هنوز قلب نازنينش مي‌تپيد. شهيد قرباني را جهت مداوا از سرپل به‌سمت آقتاش حركت دادند. اما در ميان راه بر اثر شدت جراحات وارده، به فيض شهادت نايل گرديد. زماني كه پيكر خونين قرباني را وارد قريه‌ي «چهاريكه» كردند، افراد زيادي دور جنازه‌اش جمع شدند و براي اين شهيد تازه جوان اشك ريختند. متعاقب آن مردم مسلمان منطقه پيكر غرقه به خون شهيد عوض قرباني را در «چهاريكه» به‌خاك سپردند.

                                                      نامش ماندگار و راهش پايدار باد! 

  

 مجاهد شهيد تيمور جواديگل

شهيد تيمور جوادي، فرزند محمد، ‌در (حدود ) سال 1340 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «مياندره» از توابع سرپل ديده ‌به جهان باز كرد. دوران شيرين طفوليت را در محيط گرم و صميمي خانواده گذراند. از دوران نوجواني سختي‌هاي زندگي را صبورانه سپري كرد. وقتي توان كار پيدا كرد، در جمع‌آوري محصولات كشاورزي با بستگانش همكاري مي‌كرد. از اين طريق بخشي از مايحتاج زندگي را تأمين مي‌نمود. تا نوزده سالگي به كار وتلاش اشتغال داشت.

شهيد جوادي فعاليت مبارزاتي و جهادي‌اش را از سال 1359، آغاز كرد. اين جوان متدين دوره‌ي تعليمات رزمي را در زادگاهش گذراند. بعد از آن كه شيوه‌ي جنگ‌هاي چريكي را  فراگرفت؛ از مياندره عازم خط مقدم جنگ شد. به جهاد عقيده و ايمان راسخ داشت. با تمام وجود آماده‌ي فدا شدن در راه اسلام و قرآن بود. خود را خادم دين و ميهن مي‌دانست. وجودش از كبر و غرور به دور بود. اخلاق و رفتار خوب و پسنديده داشت.

در تابستان 1360، همزمان با ماه مبارك رمضان، مجاهدين تصميم گرفتند شهرسرپل را از وجود نظاميان شوروي و دولت كمونيستي پاك‌سازي نمايند. به همين منظور نيروهاي جهادي پس از محاصره‌ي شهر، بسياري از مواضع اشغال‌گران را به تصرف خود درآوردند. شهيدجوادي يكي از مجاهداني بود كه در اين نبرد آزادي‌بخش مشاركت داشت. او در اين جنگ رشادت و پايمردي زيادي از خود نشان داد.

 در روز 16/4/1360، در حاليكه جنگ با متجاوزان ادامه داشت، سنگري كه شهيد جوادي در آن مستقر بود، از طرف دشمن هدف گلوله هاوان قرارگرفت. بر اثر انفجار، اين رزمنده‌ي سلحشور همراه با دو تن ديگر از هم‌سنگرانش به شدت مجروح گرديد. از اين ميان يكي از تركشها به گلوي نازنين شهيد جوادي اصابت كرد، در عين حال هنوز نفس مي‌كشيد. او را از شهرسرپل به‌سمت آقتاش انتقال دادند. لحظاتي بعد در مسير راه همراه با همرزم وفادارش «شهيد عوض قرباني» به فيض شهادت نايل گرديد. پيكر خونين شهيد تيمور جوادي را به قريه «چهاريكه» واقع در آقتاش سرپل، انتقال دادند. متعاقب آن با حضور پرشور مردم به‌خاك سپرده شد.                                              

                                                     ياد و نامش در قلب تاريخ جاويدان باد!

 

شهيد خان‌محمد احسانيگل

شهيد خان‌محمد احساني، فرزند خدابخش، درسال 1338شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و زراعت كار در «ميرزاولنگ» پا به عرصه‌ي وجود نهاد. از نوجواني به كارهاي زراعتي مشغول شد. از آن پس، سالها در كشت و جمع‌آوري محصولات زراعي فعاليت نمود. او با زحمت دست و عرق جبين به تأمين احتياجات زندگي مي‌پرداخت.

شهيد خان‌محمد انساني پرتلاش و زحمت‌كش بود. آزارش به كسي نمي‌رسيد. از امور ديني غفلت نمي‌ورزيد. در مراسم‌هاي ديني شركت مي‌كرد. از رهنمودها و نصيحت‌هاي علماي ديني بهره مي‌برد. احكام و تكاليف ديني را به جا مي‌آورد.   

از زماني كه قيام عمومي مردم در برابر دولت كمونيستي شروع شد، او در جمع طرفداران مبارزين قرارگرفت. شهيد خان‌محمد در اين مرحله، در امر جمع‌آوري و ارسال امكانات براي مجاهدين صميمانه همكاري داشت.

در ماه سرطان 1360، مجاهدين مسلمان سرپل عمليات گسترده‌اي را بالاي مواضع نظاميان كمونيست در شهرسرپل آغاز كردند و بخش اعظم شهر تحت‌كنترل مجاهدين قرارگرفت. شهيد خان‌محمد يكي از نيروهاي مردمي بود كه در اين جنگ؛ دوش به دوش مجاهدين در سنگرها حضور پيدا كرد و آنچه در توان داشت در راه مبارزه‌ به‌كار‌بست. سرانجام اين مسلمان مبارز در روز 16/4/1360، در شهرسرپل هدف سلاح‌هاي مرگبار دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر  شهيد خان‌محمد احساني را از محل شهادت انتقال دادند و در قريه‌ي «چهاريكه» واقع درآقتاش سرپل به‌خاك سپردند.   

                                                             خاطره اش در دلها جاويدان باد!

 

مجاهد شهيد سيد محمد حسينيگل

مجاهد شهيد سيد محمد حسيني، فرزند سيد تقي، در خانواده‌ي مذهبي ديده ‌به جهان‌گشود. بعد از گذراندن دوران طفوليت، در مكتب‌خانه مشغول به تحصيل شد. قرآن و برخي از كتب ديني را فراگرفت و از نعمت خواندن و نوشتن بهره‌مند گشت. به خاطر نيازهاي اقتصادي موفق به تكميل تحصيلات نگرديد. از آن به بعد شغل كارگري را در پيش گرفت.

شهيد سيد محمد از استعداد هنري سرشاري برخوردار بود. به عنوان استاد كار ماهر و مورد اطمينان در شهرسرپل مطرح شد. نقاشي ساختمانها را به بهترين وجه انجام مي‌داد. انجام كارهايي را كه مضامين ديني داشتند، با علاقه‌مندي مي‌پذيرفت. در خطاطي و خوش نويسي نيز فردي چيره دست بود. علاوه بر كارهاي ساختماني يك‌بار در اقدام ابتكاري متن كتاب «حمله‌ي حيدري» را با خط زيبا به تحرير درآورد.

شهيد سيد محمد در عين اشتغال به كار، از فرايض ديني غفلت نمي‌ورزيد. فردي مذهبي و دين‌مدار بود. با مردم اخلاق و رفتار مؤدبانه داشت. خود را در غم و شادي ديگران شريك مي‌دانست. از ديگر خصوصيات بارز او خدمت براي پدر و مادر بود. در احترام گذاشتن به والدين از بهترين‌ها محسوب مي‌شد و از اين بابت مورد تحسين همگان قرار داشت.

فعاليت سياسي و مبارزاتي شهيد سيدمحمد از سال 1358، شكل پيدا كرد. يك‌بار توسط سازمان اطلاعاتي دولت كمونيستي (خاد) دستگير شد. نوكران كرملين اين مسلمان مبارز را به شيوه‌هاي مختلف مورد شكنجه قرار دادند. سيدمحمد با صلابت و پايمردي سخت‌ترين شكنجه‌ها را متحمل شد و تا آخر، لب به اعتراف نگشود. كمونيستها كه نتوانسته بودند از اين مسلمان صبور اعتراف بگيرند، از مقاومت بي‌نظير او درمانده شدند. آنان بارها شهيد سيدمحمد را از سر آويزان كرده و زير تازيانه گرفتند. در آخرين بار سيدمحمد، در زير شكنجه به صورت طولاني‌مدت بيهوش شد. خود باختگان كمونيست به اين گمان كه سيدمحمد جان داده است، بدن او را در گودالي رها كردند. مردم منطقه مخفيانه بدن نيمه‌جان او را به جايگاه امن انتقال دادند و او به لطف خدا سلامتي خود را بازيافت. از آن پس نيز به همكاري با مجاهدين ادامه داد.

 شهيد سيدمحمد از شجاعتي كم‌نظير برخوردار بود. در خطرناكترين نقطه‌هاي خط‌مقدم‌جنگ براي رزمندگان جهادي امكانات تداركاتي مي‌رساند.

در سال1360، زماني كه جنگ نابرابر مجاهدين در مقابل چكمه‌پوشان شوروي در شهرسرپل ادامه داشت، شهيد سيد محمد نزد فرمانده‌ي نام آور جهادي «شهيد اختري» رفت و از وي درخواست سلاح كرد و در جمع رزمندگان اعلام كرد كه بايد امروز در مسير جهاد شهيد شوم. بلافاصله مقر فرماندهي را ترك كرد و در ناحيه‌ي «بندر شبرغان» در مقابل ارتش متجاوز شوروي به پيكار پرداخت. لحظاتي بعد در حين نبرد از ناحيه‌ي صورت هدف گلوله‌ي تانك شوروي قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد سيد محمد حسيني از محل شهادت انتقال يافت، سپس در «دايم اولياي» شهرسرپل به‌خاك سپرده شد.

                                                جاودانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد! 

 

 

مجاهد شهيد اسحاق رضايي

شهيد اسحاق رضايي، فرزند حسن، در (حدود) سال 1343 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چمن عليجان» از توابع سرپل ديده به جهان گشود. دوران شيرين طفوليت را در فضاي صميمي خانواده سپري كرد. سپس با مساعدت و همكاري پدرش در مكتب دولتي مشغول شد. با جديت به تحصيل ادامه داد. در ‌‌ايام‌زمستان هم‌زمان با تعطيلي مكتب‌دولتي،  نزد روحاني محل به يادگيري قرآن و احكام اسلامي مشغول مي‌شد. همزمان با تحصيل در كنار اعضاي خانواده به جمع‌آوري محصولات زراعتي مي‌پرداخت. تحصيلات خود را در آقتاش به پايان رساند. از آن جايي كه مقطع بالاتر در منطقه وجود نداشت، از ادامه‌ي تحصيل بازماند.

شهيد محمد اسحاق از اوايل زندگي با شئونات ديني مأنوس بود. با شوق و اشتياق در مجالس مذهبي شركت مي‌كرد. مسائل شرعي را بادقت ياد مي‌گرفت. رفتارش با مردم مؤدبانه بود. شروع جواني‌اش، كه آغاز خود باوري‌هاي فردي و اجتماعي است، با وقوع تحولات جديد در كشور همزمان شد. در زمستان 1359 شمسي، مركز جهادي در سرپل شكل گرفت و زمينه‌ي مشاركت عمومي طبقات مختلف اجتماعي را فراهم ساخت. افراد تحصيل كرده اولين كساني بودند كه آمادگي خود را براي پيوستن به جمع مجاهدين اعلام داشتند. شهيدمحمداسحاق، در همان ابتداي امر داوطلب حضور در صحنه‌ي جهاد شد.

در بهار 1360 شمسي، پس از اصرار زياد، رضايت مقامات جهادي را بدست آورد. با شور و نشاط عازم قريه‌ي «مياندره» شد. در همان دوره در جمع نيروها، تحت تعليم قرارگرفت. تعليمات رزمي و شيوه‌هاي مبارزاتي را آموخت. در پايان همراه ديگر رزمندگان مجاهد به آقتاش سرپل بازگشت.

در مدت حضور در پايگاه، هر مأموريت جهادي كه به او واگذار مي‌شد، با صداقت و درستي انجام مي‌داد. هنوز چند ماه از حضورش در جمع مجاهدين نمي‌گذشت كه يكي از نبرد‌هاي همه جانبه‌ي مجاهدين در مقابل نيروهاي متجاوز شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان در شهرسرپل به وقوع پيوست. نظاميان دشمن از چند سمت در محاصره‌ي مجاهدين قرارگرفتند. شهيد اسحاق رضايي در كنار جمعي از مجاهدان در ناحيه‌ي حد بخش سرپل _ شبرغان، مستقر گرديد تا از آمدن نظاميان تازه‌نفس شوروي به‌سمت سرپل جلوگيري نمايد. نظاميان مشترك اشغال‌گر براي نجات هم‌قطاران خود از سمت شبرغان تهاجم همه جانبه را آغاز كردند. در روز 17/4/1360، از ساعت 11 صبح تا 4 بعدازظهر، در اين ناحيه جنگ نابرابر به شدت ادامه داشت. شهيد اسحاق رضايي در اين جنگ جانانه به دفاع پرداخت. اين مدافع مسلمان در حين نبرد، هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و در ميدان رزم به فيض شهادت نايل آمد. متعاقب آن پيكر شهيد رضايي را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند و در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.                        

                              لباس شادماني ابدي بر قامت گلگونش مبارك باد!

مجاهد شهيد محسن زكيگل

شهيد محسن زكي، فرزند محمد نبي، در (حدود) سال 1339 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «مياندره» از توابع سرپل متولد شد. دوران كودكي را در سايه‌ي محبت‌هاي پدر سپري كرد. او سالها در كارهاي منزل و جمع‌آوري محصولات كشاورزي دست‌يار و همكار پدرش بود. با دست رنج و تلاش پيگير به تأمين مايحتاج زندگي‌اشتغال داشت.

شهيد محسن، جواني مذهبي و وطن دوست بود. از اواخر سال 1359، فعاليت جهادي خود را آغاز كرد. براي آمادگي‌هاي لازم ابتدا دوره‌ي تعليمات نظامي خود را در زادگاهش آغاز كرد. در حين تعليمات از ناحيه‌ي گوش زخم برداشت. در مدت زمانيكه تعليمات ادامه داشت، در جلسات اخلاق ، احكام و عقايد شركت مي‌ورزيد. مسائل اسلامي را فراگرفت. با مباني و اعتقادات و شيوه‌هاي مبارزاتي آشنا شد. اخلاق و رفتار پسنديده را در وجودش بهينه سازي كرد.

در پايان تعليمات بار سفر را بست و ره‌سپار نواحي خط مقدم جنگ گرديد، از آن پس در  نواحي سرپل به انجام مأموريت‌هاي جهادي پرداخت. شهيد زكي جواني پاك سيرت بود، در فداكاري و شجاعت از بهترين‌ها به شمار مي‌رفت. با افراد ديگر رفتار محبت آميز داشت‌، فردي خود ساخته و شكسته نفس بود. او در محيط مذهبي و ديني رشد يافته بود، راه فداكاري و شهادت را آگاهانه برگزيده و در تحمل رنج ومشقت كم‌نظير بود.

 يكي از حملات گسترده‌ي مجاهدين بالاي مواضع نيروهاي مشترك اشغال‌گر شوروي و دولت ماركسيستي، در ماه سرطان 1360، طرح‌ريزي و آماده‌ي اجرا شد. شهيد زكي از نيروهاي رزمنده‌اي بود كه در لحظه‌هاي آغازين عمليات، وارد رويارويي در برابر ارتش شوروي گرديد. مجاهدين در نخستين ساعات جنگ بخش‌هاي عمده‌ي شهرسرپل را به تصرف خود درآوردند. نيروهاي محاصره شده‌ي دشمن با سلاح‌هاي سنگين و نيمه سنگين نقاط مختلف شهر را هدف قرار مي‌دادند.

در روز 16/4/1361، هنگامي كه شهيد زكي در حال پيكار در برابر دشمن بود؛ سنگر اين مجاهد مسلمان مورد اصابت يكي از گلوله‌هاي هاوان (خمپاره) قرارگرفت، بر اثر انفجار گلوله‌ي هاوان، سه نفر از رزمندگان مقاومت به سختي مجروح گرديدند، تركش‌ها از چند ناحيه  به بدن شهيد محسن زكي، اصابت كرد.

از اين ميان يك پاي شهيدزكي به شدت آسيب ديد؛ به طوري كه رگها و گوشت هاي پايش در اطراف استخوان آويزان بود، او را جهت مداوا از سرپل به آقتاش منتقل كردند، در اين راه نسبتاً طولاني بر اثر خونريزي زياد، بدنش به شدت ضعيف شده بود. مجاهدين وسايل پزشكي مورد نياز در اختيار نداشتند؛ بدون اينكه او را بي هوش نمايند، گوشت‌هاي آويزان شده‌ي بدنش را با قيچي جدا مي‌كردند. صبر و تحمل اين جانباز مجاهد، ديگران را به حيرت واداشته بود.

 يك روز از مجروحيت شهيدزكي مي‌گذشت كه پدرش خود را به بالين فرزند رساند. پدر از فرزند صبورتر بود. او با صبر و حوصله، دو شبانه‌روز از جوان مجاهدش پرستاري كرد. ديگران از اينكه دارو و امكانات كافي براي مداواي زخم‌هاي اين مجاهد وجود نداشت، اظهارنگراني مي‌كردند، اما پدرش با عزت‌مندي و صبوري، خود را براي هر رخدادي مهيا ساخته بود. اين مجاهد سلحشور در روز سوم بر اثر جراحات وارده به فيض شهادت نايل گرديد.

پدر شهيدزكي چند لحظه بعد از شهادت فرزندش نزد فرمانده‌ ارشد جهادي رفت. با احترام در مقابل ايشان نشست. با وقار و شهامت كم‌نظير، شهادت شهيد زكي را به اين  استاد مجاهد تبريك گفت و اظهار داشت : «خدا اين قرباني را از ما قبول كند و... » متعاقب آن با مساعدت و همراهي مردم مسلمان منطقه، پيكر پاك شهيد محسن زكي در قريه‌ي «چهاريكه» واقع در آقتاش سرپل، به‌خاك سپرده شد. 

                                                              ياد و نامش در تاريخ جاويدان باد!  

 

شهيده مريمگل

شهيده مريم، فرزند غلام‏حيدر، در سال 1300 شمسى، در خانواده‏اى مذهبى پا به عرصه وجود نهاد. در ايام جوانى به پيشنهاد خانواده‏ اش ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك او، يك فرزند پسر به يادگار مانده است.

 شهيده مريم يكى از پيروان خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله بود و به اين خاندان ارادتى خاص داشت. او كه حضرت فاطمه زهراعليها السلام و حضرت زينب‏ عليها‌السلام را الگوى خود مى‏دانست براى حفظ ارزش‏هاى دينى، در مجالس عزادارى حضرت امام حسين ‏عليه السلام شركت مى‏ورزيد و براى سالار شهيدان اشك مى‏ريخت. فرايض دينى و مذهبى را انجام مى‏داد و زندگى‏اى  ساده همراه با معنويت داشت. او بستگانش را به انجام امور دينى دعوت مى‏كرد و كمترين رنجشى از او به ديگران نمى‏رسيد. در طول سال‏ هاى زندگى، كارهاى خانه و تربيت فرزندان را به خوبى انجام مى‏داد و در نگهدارى و جمع آورى مالدارى و زراعت مساعدت مى‏كرد.

 پس از آغاز قيام مردم، شهيده مريم و خانواده‏اش از طرفداران مجاهدان بوده و براى پيروزى آنان در برابر دشمن دعا مى‏كرد.

 سرانجام درتاريخ 13/1/1360، قواى مشترك اشغالگر و دولتى با ده‏ ها دستگاه تانك و پشتيبانى هوايى وارد مناطق و آبادى ‏هاى سوزمه‏ قلعه شدند. آنان ديوانه ‏وار با سلاح‏هاى سنگين خود مناطق مسكونى را زير آتش گرفتند. در اين ميان شهيده مريم كه در منزلش بود از طرف اشغالگران هدف گلوله تانك قرار گرفت و مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر اين شهيده در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد يادش گرامى باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام‏رسول شجاعى

 شهيد غلام رسول شجاعى، فرزند غلام‏حسين، در سال 1323 شمسى، در(قشلاق سرتپه) سوزمه‏ قلعه، در خانوداه ای مذهبى چشم به جهان گشود. پس از دوران كودكى به مكتب خانه محل زندگى ‏اش ‏رفت. قرآن و سواد خواندن و نوشتن را نزد روحانى محل آموخت.

 در دوران جوانى به خدمت عسكرى رفت، به مدت دو سال براى آسايش مردم كشورش خدمت كرد، و با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. در اين سالها شهيد شجاعى تشكيل خانواده داد واز اين پيوند فرزندى ازاو باقى نمانده است.

 در بهار 1358، او مانند ديگر مردم مسلمان سوزمه قلعه خود را براى قيام عمومى عليه دولت كمونيستى مهيا كرد، در نبرد تاريخى ششم ثور (ارديبهشت) 1358، فعالانه شركت ورزيد، در شكست ماركسيست‏ها سهم گرفت.

 در تاريخ 10/2/1358شمسى، پس از تهاجم همه جانبه ماركسيست‏ها، شهيد رسول با خانواده‏اش به سمت كوهستانات مهاجر گرديد، و تمام اموال و دارايى ‏اش را به تاراج بردند. در عين حال اين مجاهد مسلمان دست از مبارزه بر نداشت بلكه با سلاح در دست داشته‏اش مقاوم و پايدار در مسير جهاد و مبارزه باقى ماند و هرگز سلاح بر زمين نگذاشت.

 شهيد رسول در مدتى كه در كوهستان حضور داشت، با افراد تحت امرش بارها به مواضع دشمن حمله كرد و چندين ماه به جنگ چريكى در برابر ماركسيست‏ ها پرداخت.

 در اواخر همين سال پس از فرار ماركسيست‏ها از منطقه، وى به زادگاهش بازگشت. در تابستان 1359، با ديگر مجاهدان سوزمه قلعه عازم سر پل گرديد، در آزاد سازى شهر سرپل به دست مجاهدان سهم گرفت و مجاهدت‏ هاى زيادى به عمل آورد.

 در ماه قوس (آذر) همين سال هنگامى كه اولين مركز آموزش نيروهاى جهادى در سوزمه‏ قلعه شكل گرفت؛ وى از به وجود آمدن مركز مقاومت، به خوبى استقبال كرد، و براى تقويت آن ابتدا پايگاهى را كه خود سرپرست آن بود تعطيل كرد، چند نفر از افراد آن را براى آموزش رزمى مركز آموزش چريك‏ها فرستاد. و خود نيز با آمادگى كامل، در صحنه‏ هاى جهاد باقى مانده، در چند نبرد در برابر دشمنان اسلام و قرآن دليرانه جنگيد.

 شهيد رسول يكى از مجاهدان سلحشور، جنگجو، شجاع سوزمه قلعه بود. او جوان مبارز و دليرى بود كه در هنگام حضور در صحنه جهاد تحول بنيادى در زندگى ‏اش به وجود آمد و تمام وجودش را براى جهاد و مبارزه در معرض اخلاص گذاشته بود.

 او مانند ديگر همرزمانش با آگاهى مبارزه در راه اسلام و انقلاب را انتخاب كرد و جان خود را قربانى كرد شهيد شجاعى يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت و از رهروان راه سرخ سالار شهيدان ‏عليه السلام بود.

 سرانجام در تابستان 1360 شمسى، در آخرين نبرد در برابر اشغالگران مشاركت ورزيد. هنگامى‏ كه يكى از نبردهاى بزرگ و حماسى مجاهدان در مقابل قواى مشترك اشغالگر در ناحيه چهار باغ سرپل به وقوع پيوست شهيد رسول نيز در خط مقدم جنگ حضور پيدا كرد. او در كنار ساير دلاور مردان مجاهد به جهاد پرداخت؛ اين نبرد سخت و نفس گير چندين شبانه روز به طول انجاميد.

 در تاريخ  21/6/1361 شمسى، در حالى كه اين مجاهد مسلمان مشغول جنگ با دشمن بود، مورد اصابت گلوله هاوان (خمپاره) روس‏ها قرار گرفت، كه در همان سنگر نداى حق را لبيك گفت روح پاكش در بيست و هفت سالگى به ملكوت اعلى پيوست.

 متعاقب آن، پيكر خونين شهيد از ميدان نبرد انتقال يافت و در قبرستان چاريكه سرپل به دست مردم مسلمان و انقلابى به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

مبارزشهيد نصرالدين مزارى

 شهيد نصرالدين مزارى، فرزند عبدالله، در سال 1332 شمسى، در (محله كمرك) سوزمه قلعه، در يك خانواده مذهبى و كشاورز پا به عرصه‏اى زندگى گذاشت. دوران كودكى را در زادگاهش همراه والدين خود سپرى كرد. فقر اقتصادى خانواده‏اش سبب محروميت وى از رفتن به مدرسه شد. در نوجوانى به كارهاى دهقانى، پدرش را يارى مى‏كرد و از اين طريق بخشى از مايحتاج خانواده ‏اش  را تامين مى‏كرد. او كه فقر و محروميت را از دوران نوجوانى با جان و دل لمس كرده بود، در دوران جوانى با جديت بيشتر به كار و تلاش ادامه داد.

 شهيد نصرالدين مزارى در بيست سالگى به خدمت سربازى در ولايت غزنى اعزام گرديد و پس از دو سال خدمت صادقانه براى استقلال كشور و آرامش مردمش، با گرفتن ترخيص به آغوش خانواده بازگشت و بار ديگر مشغول كار و گذراندن امور زندگى شد. در همين سالها تشكيل خانواده داد كه حاصل اين ازدواج يك فرزند دختر مى‏باشد.

 در سال 1358، به دنبال شروع قيام مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه عليه دولت كمونيستى، وى همراه با ساير جوانان غيرت‏مند منطقه در صف هواداران جهاد پيوست و در مراحل مختلف در رساندن كمك به مجاهدان همكارى داشت. ايشان در هر صورت ممكن از مبارزان مسلمان در برابر دشمن حمايت و پشتبانى مى‏كرد. در سال 1359، زمانى كه مردم سوزمه‏قلعه مورد تهاجم نظامى چپاولگران قرار گرفت، وى در سخت‏ ترين شرايط با رسانيدن تداركات خط مقدم نبرد مدافعان مسلمان را يارى كرد. در يكى از همين نبردها كه بخشى از مناطق سوزمه قلعه از جمله قريه كمرك در اشغال دشمن قرار داشت، شبى از شب‏ها اين جوان مسلمان با دست خالى پشت بام خانه رفت و با سنگ به پهلوى يكى از نيروهاى دشمن كوبيد و خود مخفى گرديد. نظاميان دشمن كه مشغول نگهبانى بوده‏اند با دست پاچگى از محل فرار كرده و در قرارگاه نزد فرماندهان خود رفتند و اظهار داشتند: مجاهدان به روى ما نارنجك انداختند اما شانس آورديم كه منفجر نگرديد و ما سالم از صحنه فرار كرديم...

 شهيد نصرالدين داراى خصوصيات مثبت فراوانى بود. از همان دوران نوجوانى در مجالس مختلف مذهبى شركت مى‏ورزيد و يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت و از رهروان راه سالار شهيدان بود. و در سخت‏ترين شرايط از اعتقادات اسلامى و جهادى‏اش دست بر نداشت. اميد به شهادت در راه حق، وى را به سوى جهاد در برابر اشغالگران رهنمون ساخت. شهيد مزارى يكى از پيروان راستين اسلام و قرآن بود كه اشغال سرزمين اسلامى افغانستان توسط متجاوزان براى اين جوان پاك سيرت غير قابل تحمل بود.

 در تابستان 1360، زمانى كه نبرد مجاهدان مسلمان با قواى اشغالگر شوروى در سرپل به شدت ادامه داشت و رزمندگان سوزمه قلعه نيز در آنجا مشغول جهاد بودند؛ شهيد نصرالدين كه علاقه به جهاد تمام وجودش را فراگرفته بود، با چند تن از جوانان مسلمان سوزمه قلعه با دست خالى عازم خط مقدم جنگ شدند. در ميدان جنگ سلاح بدوش گرفت و در كنار ديگر مجاهدان به دفاع از سنگرهاى جهاد پرداخت. وى كه به قصد جهاد در راه خدا و آزادسازى كشورش از دست متجاوزان به سرپل رفته بود تا آخرين نفس در زير رگبار سلاح‏هاى دشمن مردانه مقاومت كرد.

 سرانجام در تاريخ  21/6/1360شمسى، پس از چند روز نبرد اين جوان مسلمان مورد اصابت گلوله‏ هاى دشمن قرار گرفت و به شدت مجروح گرديد. لحظات بعد بر اثر جراحات وارده در بيست و هشت سالگى، در ناحيه چهارباغ سرپل به درجه رفيعه شهادت نايل گرديد و روح پاكش به لقاءالله پيوست. پيكر مطهرش در قبرستان قريه چاموك سرپل به خاك سپرده شد.

    نامش گرامى و راهش پررهرو باد!

 

مجاهد شهيد عباسگل

شهيد عباس، فرزند بمان علي، در (حدود) سال 1340 شمسي، در خانواده‌ي ديني و كشاورز در «چهارباغ» سرپل پا به عرصه‌ي وجود گذاشت. تولدش شور و نشاط در بين اعضاي خانواده ايجاد كرد. دوران طفوليت را در فضاي دوست داشتني زادگاهش سپري نمود. از آن‌جايي كه خانواده‌اش به‌دستيار نياز داشتند، از همان زمان در كارهاي منزل مشغول كار شد.  با كار و تلاش پي‌گير بخشي از مايحتاج زندگي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد.

شهيد عباس از بهار 1360، مبارزه‌ي مسلحانه را در برابر اشغال‌گران در پيش گرفت. او كه از كودكي آموزه هاي ديني را فراگفته بود و بارها فداكاري هاي ياران با وفاي امام حسين (ع) را شنيده بود، راه فداكاري و شهادت طلبي را برگزيد. در آن برهه از زمان اقدامات وحشيانه‌ي متجاوزان شوروي، قلب هر مسلمان غيور وطن پرست را آزار مي‌داد. با تأسيس مركز مقاومت جهادي در سرپل، روند تحولات و مبارزات حق طلبانه‌ي مجاهدين وارد مرحله‌ي نوين و سرنوشت ساز شد.

شهيد عباس در زمره‌ي اولين نيروهاي داوطلبي بود كه براي پيوستن در صف جهاد اعلام آمادگي كرد. او براي اينكه بتواند وظيفه‌ي مقدس جهاد را به خوبي به انجام رساند، ابتدا به قريه‌ي مياندره رفت. گذراندن دوره‌ي آموزش رزمي از هر جهت در زندگي اين جوان مسلمان تحول ايجاد كرد. طي چندين هفته علاوه بر يادگيري فنون دفاعي، با اصول اعتقادي، احكام و مسائل شرعي آشنايي يافت.

پس از آنكه از آمادگي لازم برخوردار شد، به نواحي خط مقدم جبهه برگشت. از آن پس به صورت تمام وقت، عاشقانه به انجام وظايف جهادي مشغول گرديد. مسئوليت‌هاي محوله را صادقانه به انجام مي‌رساند. از هنگامي كه در صحنه‌هاي نبرد مستقر گرديد، با صداقت و فداكاري در راه مبارزه تلاش كرد.

 در اوايل ماه سرطان 1360، توسط مجاهدين عمليات حماسي بالاي مواضع و سنگر‌هاي تفنگداران مشترك اشغال‌گر به اجرا گذاشته‌شد. شهيدعباس ازجمله نيرو‌هاي عملياتي‌مجاهدين بود كه از همان لحظه‌هاي اول جنگ در برابر دشمن وارد پيكارگرديد و چندين شبانه‌روز به نبرد آزادي‌بخش خود ادامه داد.

 از ديگر مجاهدت‌هاي اين فرزند صديق وطن، حضور وي در دفاع  ماه سنبله 1360، مي‌باشد. در اين ماه قواي‌اشغال‌گر شوروي با صدها تانك و توپخانه، در حالي كه توسط ده‌ها  فروند هلي‌كوپتر و طياره‌هاي جنگي حمايت مي‌شدند، از شبرغان به‌سمت سرپل حركت كردند. چريك‌هاي مسلمان سرپل در ناحيه‌ي چهارباغ، راه را بر نظاميان دشمن بستند وجنگ نابرابر درگرفت. اين جنگ تمام عيار چندين شبانه‌روز ادامه داشت. دلاوران مجاهد بي‌نظيرترين مقاومت را از خود نشان دادند.

شهيد عباس يكي از مدافعان مجاهدي بود كه در اين نبرد حماسي، جانانه در مقابل تجاوزگري دشمن، جان‌فشاني كرد. سرانجام در روز 25/6/1360، در حين نبرد هدف گلوله‌ي نظاميان اشغال‌گر قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن همرزمانش پيكر خونين شهيد عباس را از محل شهادت انتقال دادند و در زادگاهش به‌خاك سپردند. 

                                                            روحش شاد و راهش پر رهرو باد!

مجاهد شهيد غلام عليگل

شهيد غلام‌علي، فرزند شيرمحمد، درسال1327شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه «چهاريكه شهيد» از توابع سرپل ديده به جهان گشود. از اوايل نوجواني در امور كشاورزي مشغول به كار شد. از آن پس سالها به اين شغل اشتغال داشت. پس از فراخواني به وظيفه، عازم خدمت عسكري گرديد. دو سال در فرقه (لشكر) رشخور كابل براي امنيت ملت وميهن خويش صادقانه كوشيد. در پايان، با گرفتن ترخيص به زادگاه خويش بازگشت.

شهيد غلام علي فردي مذهبي و دين‌دار بود. در يكي از سالهاي اين دوره بر اساس سنت حسنه‌ي رسول گرامي اسلام، تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش دو پسر و يك دختر از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيد غلام علي، يكي از افراد غيرت‌مند و ميهن‌دوست منطقه بود. وي در سال 1358 شمسي، مبارزات سياسي و جهادي خود را در برابر دولت كمونيستي آغاز كرد. بعد از دستگيري تعدادي از بزرگان و افراد صاحب نام سرپل، اين مبارز مسلمان عازم ايران گرديد. پس از آشنايي با روحانيون و ساير افراد مبارز، جهت توزيع اطلاعيه‌هاي نيروهاي جهادي مجدداً به افغانستان بازگشت. مخفيانه در ساحات سرپل، اطلاعيه و كارت‌هاي مجاهدين را در بين مردم پخش مي‌كرد. او در راستاي بيداري و رساندن پيام‌هاي مبارزين براي مردم، بارها اقدام به مسافرتهاي پرخطر كرد.

بعد از تشكيل مركز مقاومت اسلامي در سرپل، شهيد غلام علي، يكي از نيروهاي مردمي بود كه در صحنه‌هاي مختلف، رزمندگان مقاومت را ياري مي‌كرد. با مسئولين جهادي در حفظ امنيت منطقه و به ثمر رسيدن اهداف بلند‌مدت جهاد شور و مشورت داشت. هر بار كه احساس نياز مي‌شد، با سلاحي كه در دست داشت در خط مقدم جنگ حضور مي‌يافت.

شهيد غلام علي، مسلمان مبارز و دين‌مداري بود. او روحيه‌ي عالي و بلند داشت. در راه مبارزه عليه اشغال‌گران شوروي و نوكران داخلي آن غفلت نمي‌ورزيد. از جرأت خوبي برخوردار بود. نظرات و انديشه‌هاي خود را به راحتي براي ديگران بيان مي‌كرد. اخلاق و رفتار اسلامي را پيشه‌ي زندگي كرده بود. با افراد جامعه رفتار احترام آميز داشت. وي بارها نزد دوستان اعلام مي‌كرد كه يكي از خواسته‌هاي زندگي‌اش شهادت در راه خدا است. در ماه سنبله 1360 شمسي، لشكر بزرگي از قواي زرهي و پياده‌ي نظاميان مشترك اشغال‌گر، تهاجمي از پيش برنامه ريزي شده را با حمايت جتها و هلي‌كوپترهاي جنگي از شبرغان به‌سمت سرپل انجام دادند. چريكهاي مسلمان در ناحيه‌ي چهارباغ سرپل، راه را بر ارتش متجاوز بستند و درگيري نابرابر آغاز گرديد.

در روز 25/6/1360، غلام علي يكي از نيروهاي جهادي بود كه در برابر پيشروي نظاميان شوروي مقاومت كم‌نظيري از خود نشان داد. او طي جنگ شديد، بي‌پروا به‌سمت مواضع دشمن پيشروي مي‌كرد. در حين نبرد هدف رگبار دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. ساير نيروهاي مقاومت جهادي ، پيكر خونين شهيد غلام علي را از چهارباغ به زادگاهش انتقال دادند و در جوار «شهداي چهاريكه» به‌خاك سپردند.

                                                             روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

مجاهد شهيد سرور جوادي

شهيد سرور جوادي، فرزند علي اكبر، در (حدود) سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده به جهان گشود. بعد از گذراندن دوران كودكي، در مكتب دولتي مشغول تحصيل گرديد. دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت به پايان برد. به خاطر مشكلات اقتصادي از ادامه‌ي تحصيل در مقطع بالا بازماند. سپس در شهر مشغول به كار شد.

شهيد سرور جوادي از جمله جواناني بود كه زمستان 1359 شمسي، به‌عنوان يكي از مبارزين عازم قريه‌ي «مياندره» گرديد. بلافاصله‌يادگيري شيوه‌هاي جنگ‌هاي نامنظم را آغاز كرد. با شركت در درسهاي اعتقادي و احكام ديني و برنامه‌هاي رزمي از نظر روحي و جسمي كاملاً آماده گرديد. در پايان جهت مبارزه‌ي مسلحانه عازم خط مقدم نبرد شد.

شهيدجوادي با كوچه پس كوچه هاي سرپل آشنايي داشت. از آن پس در عمليات هاي شهادت‌طلبانه‌ي مجاهدين در نواحي مختلف شهرسرپل شركت ورزيد. اين جنگها ضربات سهمگين بر پيكره‌ي نظامي دشمن وارد كرد. پرسنل نظامي و مستشاران شوروي از سرعت عمل، دقت نظر و اراده ي آهنين دليرمردان مجاهد به ستوه آمده بودند و از نظر روحيه بسيار تضعيف شدند. اين مجاهد مسلمان در مدت نسبتاً كوتاه حضور در جبهه‌ي جهاد خدمات ارزشمندي براي مجاهدين انجام داد. وي در ادامه‌ي فعاليت‌هاي رزمي در ابتداي تابستان، اولين جنگ طولاني‌مدت را در شهرسرپل تجربه كرد. در اين نبرد حماسي كه چندين شبانه‌روز به طول انجاميد، مشاركت فعال داشت. با راهنمايي‌هاي او و ساير جوانان غيرت‌مند شهرسرپل، مجاهدين تا اعماق مواضع اشغال‌گران پيشروي كردند.

اين جوان‌مبارز در ادامه‌ي فعاليت رزمي‌اش در آخر تابستان 1360 شمسي، در يكي ديگر از صحنه‌هاي پيكار، حضور يافت و به فداكاري پرداخت. اين رزمنده‌ي خستگي ناپذير هنگامي كه در «چهارباغ» رودرروي لشكريان ارتش‌سرخ قرارگرفت، تا آخرين توان به مقاومت و پايمردي ادامه داد. سرانجام در روز 25/6/1360، بعد از مدتها مقاومت در حين دفاع، هدف تركش گلوله‌ي هاوان (خمپاره) اشغال‌گران شوروي قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد.

پيكر شهيد سرور جوادي توسط مردم مسلمان منطقه از محل شهادت انتقال يافت و در جوار تعدادي از همرزمانش در قريه‌ي «چهاريكه شهيد» به‌خاك سپرده شد.  

                                                                روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

مجاهد شهيد غلام‌حسين رضاييگل

شهيد غلام‌حسين رضايي، فرزند ملا امان، در (حدود) سال 1333 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در چهارباغ سرپل ديده به جهان گشود. دوران كودكي را در سايه‌ي والدين سپري كرد. با اينكه به سواد آموزي علاقه داشت، اما به خاطر مشكلات اقتصادي، از رفتن به مكتب  محروم شد. كار را از دوره‌ي نوجواني آغاز كرد. پس از آن سالها در كشت و جمع‌آوري محصولات كشاورزي، اشتغال داشت.

او يك‌بار جهت زيارت و كارگري عازم ايران شد. پس از زيارت مدت زماني به كار اشتغال داشت. مسافرت او با ايجاد تحولات جديد در كشور همزمان شد. اقدام شوروي‌ها در اشغال افغانستان، وحدت و همدلي كم سابقه‌اي را در ميان طبقات مختلف مردم ايجاد كرد. آنان از هر قشر و طايفه‌اي كه بودند، تصميم گرفتند در هر صورت ممكن، تجاوزگران را از ميهن خود اخراج نمايند.

شهيد غلام‌حسين يكي از فرزندان غيور سرپل بود كه همزمان با گسترش دامنه‌هاي كشتار مردم توسط چكمه‌پوشان شوروي، تصميم گرفت به افغانستان بازگردد و تكليف ديني و ملي خود را نسبت به مردم و مملكت خويش ادا كند. او به همين نيت، دوره‌ي يادگيري فنون رزمي را با موفقيت به پايان رساند. سپس به كشور خويش بازگشت. زماني كه وارد خطه‌ي شهيد پرور سرپل گرديد، سلاح برگرفت، از آن پس به صورت تمام وقت در جمع مجاهدين حضوريافت و تا آخرين لحظه‌ي زندگي، صحنه‌ي جهاد و مبارزه را ترك نكرد.

از اولين روزهاي  ورود به پايگاه مقاومت تغيير و تحول اساسي در زندگي‌اش ايجاد گرديد. او در چندين نبرد در برابر متجاوزان شركت فعالانه داشت. خالصانه براي آزاد سازي سرزمين اجدادي‌اش جهاد و تلاش مي‌كرد. اگر در آن دوره مقاومت و فداكاري اين شيردلان وطن نبود، سرزمين اسلامي افغانستان ساليان سال تحت اشغال دشمن باقي مي‌ماند.

شهيد رضايي جواني متدين و خوش اخلاق بود. در رفتار و گفتار، صداقت و مهرباني داشت. مسير جهاد را از روي احساس مسئوليت و ايمان راسخ به اسلام و قرآن انتخاب كرده بود. از مرگ نمي‌ترسيد و شهادت در مسير حق و عدالت از خواسته‌هاي قلبي‌اش بود.

در ماه سنبله 1360، قواي نظامي ارتش شوروي با پيشرفته‌ترين ادوات‌جنگي، يكي از وحشيانه ترين عمليات جنگي را از زمين و هوا به‌سمت سرپل آغاز كردند و يكي از كم‌نظيرترين رويارويي رزمندگان مجاهد در برابر تهاجم ارتش‌سرخ در ساحات چهارباغ و آقتاش، به وقوع پيوست. 

شهيد غلام‌حسين در اين جنگ دلاوري و مقاومت زيادي از خود نشان داد. او چندين روز در زير بمباران و گلوله‌باران دشمن به نبرد ادامه داد. سرانجام در روز 25/6/1360 از ناحيه‌ي سر و صورت هدف رگبار گلوله‌هاي ارتش متجاوز شوروي قرارگرفت و در ميدان رزم به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد غلام‌حسين رضايي را از محل شهادت انتقال دادند و  در زادگاهش به‌خاك سپردند.

                                       شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام يحيي رضايي 

شهيد غلام يحيي رضايي، فرزند محمدرضاكربلايي، در سال 1340 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «شاه چنار» سرپل به دنيا آمد. او فرزند چهارم خانواده بود. پدرش فردي متدين و از ارادتمندان مكتب اهل‌بيت(عليهم‌السلام) بود. شهيد غلام يحيي دوران طفوليت را در سايه‌ي پرمحبت والدين سپري كرد. وي از اوايل كودكي به مسائل مذهبي علاقه‌مند بود. با برادران خود در مجالس ديني شركت مي‌كرد. محبت و ارادت به حضرت سيد الشهدا (ع) از همان دوره در قلب نازنينش جا گرفت و در جواني راهنماي زندگي پر افتخار جهادي‌اش شد. او با شوق وتلاش، دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت به پايان رساند. در كنار تحصيل، در كار‌هاي منزل با اعضاي خانواده همكاري مي‌كرد. پس از پايان  تحصيل در كنار برادر بزرگش مشغول كار شد.

شهيد غلام يحيي ارادت و احترام خاصي به پدر و مادرش داشت. به بزرگترها احترام مي‌كرد. رفتارش بسيار مؤدبانه بود. اخلاق نيكو داشت. غيرت‌مندي و دين‌مداري در رفتار وگفتارش محسوس بود. دوره‌ي جواني‌اش با حاكميت كمونيستها و اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي، و متعاقب آن قيام مردم در برابر اشغال‌گران همزمان شد. او مانند بسياري از جوانان هم سن و سالش سكوت را جايز نمي‌دانست. درصدد بود تا راهي براي پيوستن به صفوف مجاهدين پيدا كند.

 زماني كه شرايط در سرپل فراهم شد، او با علاقه‌مندي فراوان به جمع نيروهاي  مقاومت جهادي پيوست. براي يادگيري فنون رزمي عازم قريه‌ي مياندره شد. دوره‌ي تعليمات جنگ‌هاي چريكي را نزد اساتيد خود فراگرفت. با شيوه‌هاي مبارزاتي آشنا گرديد. در پايان به خط مقدم جنگ برگشت. ازآن پس به صورت تمام وقت در مركز مقاومت جهادي مشغول فعاليت‌هاي رزمي شد. او مانند ديگر همرزمانش در نبرد‌هاي آزادي‌بخش در برابر قواي‌مشترك اشغال‌گر شوروي و دولت ماركسيستي فعالانه شركت مي‌ورزيد. تا هنگام شهادت از هيچ سعي و تلاشي در راه اسلام و جهاد دريغ نورزيد.

او قبل از آنكه به آخرين مأموريت برود، براي خداحافظي با خانواده به منزل بازگشت. خطاب به اعضاي خانواده گفت : «به زودي خبر شهادت مرا برايتان مي‌آورند، او حتي محل اصابت گلوله را به آنها گفت و ...» سپس اين مجاهد خستگي ناپذير براي انجام مأموريت جهادي عازم سوزمه‌قلعه گرديد.

سرانجام شهيد غلام‌يحيي رضايي، در روز 25/6/1360، در منطقه‌ي زيرچغت سوزمه‌قلعه  از ناحيه سر هدف اصابت گلوله‌ها‌ي دشمن قرارگرفت و در ميان خاك وخون نقش زمين گرديد. او در همين حال نيز بدون توجه به زخم‌هاي وارده، براي پيروزي اسلام و مجاهدين دعا مي‌كرد و در حال دعا به فيض شهادت نايل آمد. ابتدا پيكر شهيد رضايي را به صورت امانت در سوزمه‌قلعه به‌خاك سپردند. پس از چهار روز، بستگانش، تصميم گرفتند جنازه‌ي اين شهيد عزيز را از سوزمه‌ قلعه به زادگاهش منتقل نمايند. هنگاميكه پيكر اين شهيد عزيز را بيرون آوردند، هنوزخون تازه از محل زخم خارج مي‌شد. متعاقب آن پيكر شهيد غلام يحيي رضايي را پس از انتقال به سرپل در «گلزار شهداي چهاريكه» واقع در آقتاش سرپل به‌خاك سپردند.                                                 

                                                           يادش گرامي و راهش مستدام باد!

 

 

مجاهد شهيد سلطان علي حسنيگل

شهيد سلطان علي حسني، فرزند حسن، در (حدود) سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي چابك از توابع سرپل متولد شد. بعد از دوران كودكي در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش تحصيل را آغاز كرد. قرآن و برخي ديگر از كتب ديني را در مكتب‌خانه فراگرفت. سپس در راستاي تأمين احتياجات اقتصادي، در امور كشاورزي، دست‌يار  و همكار خانواده گرديد.

اين جوان مسلمان، فعاليت‌هاي سياسي و نظامي را از سال 1359، آغاز كرد. در اواخر آن سال رخدادهاي تازه‌اي در ساحات شهرسرپل و نواحي آن ايجاد گرديد. حضور چريك‌هاي مسلمان سرپل، از جمله رخدادهايي بود كه تمام برنامه‌ريزي‌ها و نقشه‌هاي از پيش تعيين شده‌ي ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت ماركسيستي را در هم ريخت. اين امر، اميد تازه در كالبد جامعه دميد.

 شهيد سلطان علي حسني، در زمره‌ي اولين دسته از افراد داوطلب بود كه براي پيوستن به جمع مبارزين اعلام آمادگي كرد، او در كنار جمعي از جوانان ديگر عازم مياندره شد. او علاوه برگذراندن دوره‌ي تعليمات دفاعي، با احكام‌ديني، اصول و مباني مبارزاتي آشنا گرديد. گذراندن اين دوره در زندگي اين جوان مسلمان، تحول و دگرگوني اساسي ايجاد كرد. پس از آمادگي‌هاي لازم به نواحي خط مقدم جنگ بازگشت. از آن پس سلاح به دوش گرفت و دلاورانه در برابر تجاوزگري‌هاي اشغال‌گران به نبرد ادامه داد. اولين جنگ بزرگ و طولاني‌مدت را در مقابل كمونيستها، در شهرسرپل تجربه كرد. اين جنگ كه در اول تابستان 1360، اتفاق افتاد، آزمون بزرگي براي مجاهدين و نيروهاي تعليم ديده‌ي آنها محسوب مي‌شد. شهيد حسني در اين نبرد از مسئوليت محوله پيروزمندانه بيرون آمد.

شهيد حسني، جواني مؤدب و قلبي مهربان داشت. در جنگ از جسارت و تصميم‌گيري خوبي برخوردار بود. به راه انتخابي‌اش ايمان راسخ داشت. هنگام درگيري با ارتش مجهز دشمن از برتري تسليحاتي و پرسنلي دشمن ترس به دل راه نمي‌داد. از ابتداي ورود در ميادين‌ رزم، راه خودسازي و فداكاري را در پيش گرفته بود.

با ايثار و جان گذشتگي او و ساير دليرمردان مجاهد ، راه استراتژيك سرپل شبرغان را به گورستان متجاوزان تبديل كرده بودند. اشغال‌گران كه از تحت‌كنترل درآوردن اين راه مهم، عاجز و درمانده شده بودند؛ هر چندگاهي باتمام قوا، ديوانه‌وار حمله‌ور مي‌شدند. ازجمله در اواخر تابستان 1360، با لشكري عظيم، تهاجم خود را از شبرغان به‌سمت سرپل آغاز كردند و در ناحيه‌ي چهارباغ با مجاهدين درگير شدند.

شهيد سلطان علي، دومين رويارويي بزرگ را در ناحيه‌ي چهارباغ تجربه كرد. در اين جنگ نيز رشادت‌هاي زيادي از خود نشان داد. بي‌باكانه تا آخرين توان از سنگرها، عزت‌مندانه دفاع كرد. سرانجام در روز26/6/1360، درحين دفاع، هدف گلوله‌ي هاوان (خمپاره) اشغال‌گران قرارگرفت و در ميان خون پاكش بر سنگ‌ريزه‌هاي سنگر غلطيد و به فيض شهادت نايل آمد. همرزمانش با همكاري مردم، پيكر خون آلود شهيد سلطان علي حسني را از محل شهادتش انتقال دادند و در جوار شهداي «چهاريكه» به‌خاك سپردند.            

                                       نامش گرامي و راهش پر رهرو باد!

 

مجاهد شهيد محمدحسين جعفري

شهيد محمدحسين جعفري (معروف به جان آغا)، فرزند خليفه سخيداد، درناحيه‌ي «چهلانگم» شهرسرپل در خانواده‌ي مذهبي ديده به جهان گشود. دوران شيرين طفوليت را در محيط صميمي خانواده سپري كرد. تحصيل را در مكتب دولتي آغاز كرد. با جديت و پشتكار، نه سال به كسب معارف پرداخت. علاقه‌مندي بسيار به ادامه‌ي تحصيل داشت. به قدرت رسيدن كمونيستها و متعاقب آن ورود نظاميان اشغال‌گر در افغانستان اين تازه جوان مسلمان را از ادامه‌ي تحصيل بازداشت. شهيد محمدحسين از هوش و درك خوبي برخوردار بود. از رفتارها و عمل كردهاي ماركسيستها و نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي در برابر مقدسات اسلامي اظهار ناراحتي مي‌كرد. پس از ورود مجاهدين به شهرسرپل، شهيد جعفري يكي از افرادي بود كه داوطلبانه براي نشان دادن مسير رفت و آمد نظاميان دولتي با مجاهدان همكاري مي‌كرد. پس از فراهم شدن شرايط، اين جوان مبارز در جمع نيروهاي مسلح مجاهدين پيوست. به همين منظور دوره‌ي تعليمات را پشت سرگذاشت. از آن پس به صورت تمام وقت در صحنه‌هاي نبرد قرارگرفت. در مدت حضور در جبهه‌ي جهاد صادقانه در تثبيت موقعيت مجاهدين كوشيد.

 از آن جايي كه شهيدجعفري با نواحي مختلف شهرسرپل آشنايي داشت، خدمات ارزنده‌اي در شناسايي مقرهاي اصلي نظاميان دشمن از خودنشان داد. او يكي از افرادي بود كه در آن دوره، شيوه‌هاي به كارگيري از وسايل موتوري را مي‌دانست. به همين جهت به عنوان راننده‌ي رياست پايگاه جهادي برگزيده شد. در روز‌هاي جنگ در برابر متجاوزان اشغال‌گر، در جابجايي نيروهاي رزمنده نقشي فعال داشت. در شديدترين شرايط جنگي خود را به صحنه مي‌رساند. موتر هايي كه از اشغال‌گران به غنيمت گرفته مي‌شد، در كم‌ترين زمان از صحنه‌ي جنگ خارج مي‌كرد.

شهيد جان آغا، جواني با جرأت  و شجاع بود. شرايط، تحولات و رخداد‌هاي روزمره را به خوبي تحليل مي‌كرد. از اهداف پليد روسها و دولت دست نشانده‌ي آنان آگاهي داشت. مي‌دانست اگر در مقابل تجاوزات دشمن مقاومت صورت نگيرد، سرزمين اسلامي افغانستان براي هميشه تحت سلطه‌ي بيگانگان قرارخواهد گرفت.

اين مبارز مسلمان در آخرين مأموريت رزمي كه در ماه سنبله‌ي (شهريور) 1360، شركت ورزيد، در تقويت روحيه‌ي مجاهدين بسيار كوشيد. در آن روز پيوسته مشغول جابجايي نيروهاي رزمنده بود. در حين انجام مأموريت، ماشين جيپ وي، هدف گلوله‌هاي هاوان قرارگرفت و شهيد جعفري به شدت مجروح شد. متعاقب آن اين مجاهد مسلمان را جهت مداوا از خط مقدم جنگ خارج كردند. او را جهت مداواي بيشتر به‌سمت بغاوي اعزام نمودند؛ اما اين مجاهد در ميانه‌ي راه بر اثر شدت جراحات وارده به فيض شهادت نايل گرديد. به علت شرايط سخت جنگي جنازه‌ي شهيد محمد حسين جعفري را از سرپل به بغاوي منتقل كردند و به صورت امانت دفن كردند. بعد از پايان جنگ، پيكر اين شهيد عزيز را به سرپل انتقال دادند و در «دائم اولياي» به‌خاك سپردند.                 

                                                              روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

شهيد سكندرگل

 شهيد سكندر، فرزند لعل‏ محمد، در سال 1300 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و دامدار در (آسياب هندو) سوزمه‏ قلعه پا به عرصه وجود نهاد. از زمان نوجوانى به كار مالدارى و زراعت مشغول شد و از آن پس سال‏ها براى تأمين نيازهاى خانواده تلاش كرد.

 او يك بار در جوانى و بار ديگر در ميان‏سالى ازدواج كرد كه ثمره اين زندگى مشترك، سه پسر و يك دختر بوده است.

 شهيد سكندر انسانى زحمتكش  و پرتلاش بود. آزارش به كسى نمى‏رسيد و با همسايگان وبستگان رابطه‏ اى محبت‏آ ميز و رفتارى خوب همراه با ملايمت داشت. او از اول انقلاب از حاميان مجاهدان بود. سرانجام درتاريخ 26/6/1360، در حالى‏ كه جنگ ادامه داشت، شهيد سكندر سطلى را برداشت و كنار جوى رفت تا آب بياورد. ناگهان هدف گلوله قرار گرفت و به شدت مجروح شد و بر اثر جراحاتى كه بر بدنش وارد شده بود، مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان و دوستان سكندر پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان آسياب هندو به خاك سپردند.

    يادش گرامى باد!

 

 شهيد پيرمحمد احسانىگل

شهيد پيرمحمد احسانى، فرزند لعل محمد، در تابستان سال 1307 شمسى، در (قريه زير سرخى) سوزمه قلعه، در خانواده‏ اى مذهبى ديده به جهان گشود. پس از دوران كودكى در كنار پدرش به كارهاى زراعتى و مالدارى پرداخت. در سال 1343، به خدمت عسكرى فراخوانده شد و دوران سربازى را در ولايت هرات سپرى كرد، در پايان دوره خدمت، با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. ازآن پس به امورات زندگى پرداخت. شهيد پيرمحمد در ايام جوانى تشكيل خانواده داد كه ثمره اين ازدواج دو فرزند پسر و سه دختر مى ‏باشد.

 صداقتش سبب اعتبار و مايه رشد و شكوفايى او در كارهاى اجتماعى و مردمى گرديد. به عنوان يكى از بزرگان منطقه هميشه مورد مشورت دوستان و آشنايان قرار مى‏گرفت. در حل و فصل اختلافات و منازعات نقش سازنده و مفيد داشت. ايشان به مسايل شرعى توجه خاصى داشت و بسيارى اوقات هم‏نشين روحانيان بود. او كه سرپرستى بستگانش را به عهده داشت. در محافل مذهبى فعالانه مشاركت مى‏ورزيد، و در ماه محرم به عزاداران امام حسين‏عليه السلام خدمت مى‏كرد و در راه اسلام ثابت قدم بود.

 شهيد پير محمد، علاقه و اعتقاد عميق به اهل بيت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله داشت. او در بيشتر كارهاى عام‏ المنفعه پيشقدم بود و مردم هم دوره‏اش از اين مرد با ايمان خاطرات به ياد ماندنى زيادى دارند. ايشان انديشه‏ هاى اسلامى اش را با شهامت بيان مى‏كرد و به صراحت لهجه معروف بود.

 شهيد پيرمحمد احسانى در سال 1357، پس از كودتاى ماركسيست‏ها به افشاگرى عليه كمونيست‏ها پرداخت. در سال 1358، مردم مسلمان سوزمه قلعه عليه دولت كمونيستى دست به قيام مسلحانه زدند. همراه با اين تحولات شهيد پيرمحمد احسانى نيز سلاح به دست گرفت و به صف نيروهاى مقاومت پيوست و پس از آن در تحولات سياسى و نظامى منطقه حضور و نقش فعال داشت و در چندين نبرد آزاديبخش مشاركت ورزيد.

 او در اواخر سال 1359، هنگامى كه اولين مركز آموزش نظامى جهادى با مشاركت اقوام مختلف در سوزمه ‏قلعه شكل گرفت وى بدون درنگ از وحدت به عمل آمده حمايت كرد و فرزند ارشدش را به اين مركز فرستاد.

 او در اواخر سال 1359، از طرف نظاميان دشمن به اسارت گرفته و پس از پانزده شبانه روز آزار و شكنجه؛ هنگامي كه تبادل اسرا صورت گرفت، آزاد گرديد و به خانه ‏اش بازگشت. صراحت و صداقت اين مرد خدا ترس، و وحشت در قلب افراد بد انديش بوجود آورده و حمايت‏هاى وى از مجاهدان كينه او را در دل بد خواهان ايجاد كرد.

 سرانجام بد خواهان شيطان صفت در تاريخ  28/6/1360، خصومت خود را آشكار كردند. در آن روز شهيد پير محمد از سمت جنوب شرق سوزمه قلعه عازم منزلش بود، در قشلاق ازبكيه با كمين دشمن مواجه شد و با فريب و نيرنگ از طرف مهاجمان در كمين نشسته، خلع سلاح گرديد و به اسارت گرفته شد. اين مرد مجاهد پس از آزار و شكنجه‏ هاى زياد مظلومانه توسط كوردلان منافق به شهادت رسيد. خانواده‏ اش مدت‏ها از احوال او بى اطلاع بودند و قاتلان او، جنازه اين شهيد والا مقام را هرگز به خانواده‏ اش تحويل ندادند و پيكر پاكش تا امروز مفقودالاثر است.

    شادمانى روان پاكش جاودانه باد!

 

 شهيد اميرگل نورى

 شهيد اميرگل نورى، فرزند حاج صالح‏محمد، در سال 1337 شمسى، در(محله منبربالا) سوزمه قلعه در يك خانواده ‏اى مذهبى چشم به جهان گشود. دوران شيرين كودكى را همراه والدين خود سپرى كرد. در نوجوانى مشغول كارهاى كشاورزى و مالدارى شد و با تلاش و كوشش خود بخشى از مايحتاج اقتصادى خانواده ‏اش راتامين مى‏كرد. شهيد اميرگل در انجام فرائض دينى توجه و اهتمام خاص داشت در خانه اخلاق خوب و نيكو داشت. نسبت به ديگران مخصوصاً با همسايگان مهربان بود. در انجام كارها به خداوند توكل داشت. او جوانى متواضع بود. در ماه محرم در عزادارى براى سالار شهيدان كربلا و ياران با وفايش مشاركت داشت، و از پيروانى مكتب عصمت و طهارت عليهم‏ السلام بود.

 هم‏زمان با گسترش قيام عمومى مردم مسلمان در برابر كمونيست‏ها وى بالاجبار از طرف نيروهاى دولتى براى انجام وظيفه‏ ى سربازى در ولايت خوست اعزام گرديد. او كه از خدمت زير بيرق ماركسيست‏ها نفرت داشت در صدد برآمد تا بهر صورت ممكن محل خدمت خود را ترك نمايد.

 در نهايت پس از ماه‏ ها تلاش و برنامه ريزى در ماه ميزان 1360، در يك فرصت مناسب با چند تن ديگر موفق به فرار شد و به سمت شمال افغانستان رهسپار گرديد. هنگامى‏كه او و همراهانش وارد شهر شبرغان گرديدند، از طرف نيروهاى دولت كمونيستى مورد شناسائى قرار گرفتد و بلافاصله باز داشت شدند. ماركسيست‏ها پس از بازجويى شهيد اميرگل و همراهانش را از مركز شهر به اطراف شبرغان انتقال دادند در حالى‏ كه دست ‏هاى اين جوان مسلمان از پشت بسته بود، نظاميان دولتى ماركسيستى با شليك چند گلوله شهيد اميرگل را در سن بيست وسه سالگى مظلومانه به شهادت رساندند. پيكرش را داخل رودخانه انداختند، كه پس از حادثه جنازه‏ ها توسط مردم از آب بيرون آورده شد؛ و در يكى از آبادى‏ هاى اطراف شبرغان به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 شهيد محمدرضا اخترى

 شهيد محمدرضا اخترى، فرزند ملا عبدالحميد، در سال 1337 شمسى، در خوب آباد از مربوطات ولسوالى سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده مذهبى ديده به جهان گشود. دوران كودكى را همراه والدين خود سپرى كرد. از دوران نوجوانى مشغول كارهاى كشاورزى و مالدارى شد و با تلاش و كوشش خود بخشى از نيازمندى ‏هاى اقتصادى خانواده ‏اش را تامين مى‏ كرد.

 او جوان خوش اخلاق و خوش برخورد بود. در انجام فرايض دينى اهتمام مى‏ورزيد. نسبت به ديگران مهربان و به همسايگان احترام قايل بود. در كارها به خداوند توكل داشت. كارى كه به او واگذار مى‏شد، با صداقت و درستى انجام ميداد. به پدر و مادر با مهربانى و عطوفت رفتار مى‏كرد.

 در سال 1358، خود و خانواده‏اش از هواداران مبارزان بود. در اين دوره تشكيل خانواده داد كه ثمره اين ازدواج يك فرزند پسر ميباشد.

 همزمان با گسترش قيام عمومى مردم مسلمان در برابر كمونيست‏ها، شهيد محمدرضا بالاجبار توسط نيروهاى دولتى براى انجام وظيفه‏ اى سربازى در ولايت خوست اعزام گرديد. او كه از خدمت زير فرمان كمونيست‏ها نفرت داشت در صدد بود تا به هر صورت ممكن، سربازى را ترك نمايد. در نهايت پس از ماه‏ ها تلاش و برنامه ريزى در يك فرصت مناسب در ماه ميزان 1360، با چند تن ديگر از جوانان موفق به فرار شد و به سمت شمال افغانستان رهسپار گرديد. هنگامى‏كه با ساير همراهانش وارد شهر شبرغان شد، از طرف نيروهاى دولت كمونيستى مورد شناسايى قرار گرفت و بلافاصله بازداشت شد. كمونيست‏ها پس از بازجويى‏هاى زياد، شهيد محمدرضا و سه تن از همراهانش را از مركز شهر به اطراف انتقال دادند، نظاميان كمونيستى در كنار رودخانه‏اى شبرغان با شليك چند گلوله شهيد محمد رضا را در سن 23 سالگى مظلومانه به شهادت رسانيده و پيكرش را داخل رودخانه انداختند. جنازه‏هاى اين شهيدان را پس از چند روز، مردم محل، از آب بيرون آورده و در يكى از مناطق اطراف شبرغان به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و نامش جاودانه باد!

 

 

شهيد سلطانگل

شهيد سلطان، فرزند بهرام (بارام) در (حدود) سال 1330 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» ديده ‌به جهان‌گشود. شغل كارگري را از دوره‌ي نوجواني آغاز كرد. سالها به كشت و جمع‌آوري محصولات زراعي اشتغال داشت. از اين راه مخارج خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. درسال 1359 شمسي، مركز قواي جهادي در سرپل تشكيل شد. مردم در تثبيت پايگاه يادشده نقش اساسي داشتند. شهيدسلطان از افرادي بود كه در رساندن تداركات براي سنگرنشينان مبارز حضور داشت و كمك‌هاي جمع‌آوري شده را همراه ساير افراد به مناطق مختلف جنگي مي‌رساند.

درماه سنبله1360، شوروي‌ها با ساز و برگ نظامي از زمين و هوا عمليات گسترده‌اي را از شبرغان به‌سمت سرپل آغاز كردند. مجاهدين مسلمان با تعداد كم و امكانات اندك در ناحيه‌ي چهارباغ و سرپل راه را بر نظاميان اشغال‌گر بستند. طي چند شبانه‌روز كه جنگ شديد به وقوع پيوست، شهيد سلطان در اين مرحله نيز همراه مجاهدين در صحنه‌ي جنگ حضور داشت. سرانجام در روز 29/6/1360، اين مسلمان مبارز هدف گلوله‌ي هاوان (خمپاره) اشغال‌گران قرارگرفت و به شهادت رسيد. پس از پايان درگيري، پيكر شهيد سلطان توسط مردم، در زادگاهش به‌خاك سپرده شد.          

                                                             خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!

 

 

شهيده حاجيه فيروزهگل

شهيده حاجيه فيروزه، فرزند حاج مظفر، در (حدود) سال 1290 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. وي بانوي مؤمنه، زحمت‌كش و پر تلاش بود. در عين اشتغال به كارهاي منزل، به انجام فرايض ديني توجه داشت. در تربيت فرزندان فداكارانه مي‌كوشيد و آنان را به انتخاب راه درست و دين‌مداري فرا مي‌خواند. اين مادر دلسوز و مهربان براي آسايش شش پسرش، تلاشهاي بسيار به‌عمل آورد.

شهيده فيروزه، يكي از بانوان دين‌مدار و از محبان خاندان عصمت و طهارت بود كه دوبار جهت زيارت خانه‌ي خدا عازم سفر حج شد. فريضه‌ي حج را به‌جا آورده و بارگاه ملكوتي ائمه‌ي اطهار را نيز زيارت كرد.

از سال 1358 شمسي، پس از اشغال نظامي افغانستان توسط شوروي، درگيري‌هاي متعددي در مقابل نظاميان اشغال‌گر در ساحات سرپل به وقوع پيوست. مجاهدين با حمايت‌هاي معنوي مردم مسلمان، صحنه‌هاي كم‌نظيري از ايثار و فداكاري را به نمايش گذاشتند.

اشغال‌گران از قرارگرفتن مردم در صف مجاهدين به ستوه آمده بودند، در تابستان 1360 شمسي، در يكي از تهاجمات خود در اقدام ناجوانمردانه از زمين و هوا مناطق مسكوني را هدف قرار دادند كه در نتيجه‌ي آن تعدادي از افراد غيرنظامي به شهادت رسيدند. شهيده حاجيه فيروزه يكي از بانوان مسلماني بود كه در اين تهاجم، توسط سلاح‌هاي مرگبار ارتش‌سرخ‌شوروي مظلومانه به شهادت رسيد.

متعاقب آن جنازه‌ي شهيده حاجيه فيروزه با همراهي بستگان از محل شهادت انتقال يافت و در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپرده شد.    

                                                                 روح اين بانوي شهيده شاد باد!

 

شهيد سيد اسحاقگل

شهيد سيد اسحاق، فرزند سيد عبدالحسين، ‌در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل متولد شد. از دوران نوجواني شغل كارگري را در پيش گرفت. سالها از راه كار و تلاش، براي تأمين مخارج زندگي مي‌كوشيد. زماني كه به وظيفه فرا خوانده شد، به خدمت عسكري رفت. دو سال در راستاي حفظ امنيت كشور صادقانه خدمت كرد. در پايان با اخذ ترخيص به سرپل بازگشت.

شهيد سيد اسحاق فردي سخت كوش و زحمت‌كش بود. غيرت ديني داشت. اخلاق و رفتارش با مردم خوب و پسنديده بود. در عين اشتغال به كار از انجام فرايض ديني و اسلامي غفلت نمي‌ورزيد. در مجالس ديني شركت مي‌كرد. سخنان علماي ديني را به دقت گوش مي‌داد. در كارهاي عمومي مشاركت مي‌ورزيد. خود را در غم و شادي جامعه‌ي اسلامي شريك مي‌دانست.

وي در سال اول حكومت ماركسيست‌ها، شاهد رفتارهاي ناشايست آنان با افراد مسلمان و متدين بود. از ابتداي شروع جهاد مردم مسلمان در برابر دولت كمونيستي،‌ در زمره‌ي مبارزان قرارگرفت. ابتدا مبارزه‌ي مخفيانه را آغاز كرد. با حضور يافتن چريك‌هاي مسلمان در شهرسرپل، او نيز در جمع مجاهدين حضور يافت. از آن پس فعالانه در رساندن تداركات به رزمندگان مقاومت مشاركت مي‌كرد. در صورت نياز به جنگ مي‌رفت و در برابر نظاميان مشترك اشغال‌گر به نبرد مي‌پرداخت و مخلصانه در راه به ثمر رساندن مبارزه تلاش مي‌كرد.

سرانجام اين مسلمان مبارز، در تاريخ 2/8 /1360، مورد اصابت گلوله‌ي اشغال‌گران قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن ، پيكر خونين شهيد اسحاق با مشايعت مردم مسلمان منطقه، در شهرسرپل به‌خاك سپرده شد.      

                                                                       ياد و نامش جاويدان باد!

 

شهيد نظرمحمد

شهيد نظرمحمد، فرزند احمد، در سال (حدود) 1297 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» واقع در حومه‌ي شمالي شهرسرپل، ديده به جهان گشود. از دوران نوجواني شغل كارگري را در پيش گرفت. ساليان دراز از راه كشت  و جمع‌آوري محصولات زراعتي به تأمين نيازهاي خود و خانواده‌اش اشتغال داشت. در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش، يك پسر و دو دختر از وي به‌يادگارمانده‌اند. او پدر بزرگوار «شهيد حجت الاسلام والمسلمين شيخ محمدرضا فلسفي» بود. اين پدر گرامي هر چند نتوانسته بود از نعمت سواد برخوردار شود، اما با تربيت صحيح تنها پسرش خدمات ارزنده‌اي براي پيروان مكتب اهل‌بيت (ع) در منطقه به‌عمل آورد.

شهيد نظرمحمد، فردي مذهبي، خيرخواه، دلسوز و زحمتكش بود. زندگي ساده همراه با صداقت و درستكاري داشت. او در كنار ساير مردم در برگزاري مجالس مذهبي و كارهاي عام‌المنفعه مشاركت مي‌ورزيد. خود را در غم و شادي مردم شريك مي‌دانست. با خلوص نيت در عزاداري حضرت امام حسين (ع) حضور پيدا مي‌كرد. با سوز دل براي مظلوميت وارده بر اهل‌بيت رسول خدا (ص) اشك مي ريخت.

از سال 1358 تا هنگام شهادت، يكي از حاميان معنوي مبارزين بود. براي پيروزي مجاهدين و شكست اشغال‌گران شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان به درگاه خداوند متعال دعا مي‌كرد. با اينكه مشكلات زيادي را در راستاي جهاد و مبارزه متحمل شد، اما لب به شكايت نگشود. تا آخر آرام و متين در مسير حق و حقيقت وفادار ماند.

در ماه قوس 1360 شمسي، نظاميان شوروي تهاجم سنگين و همه جانبه را به‌سمت سرپل آغاز كردند. مجاهدين در برابر اين تهاجم، سرسختانه مقاومت كردند. متجاوزان كه از شكست در برابر مجاهدين تلخ كام شده بودند، از زمين وهوا منازل مسكوني را هدف قرار دادند. در روز 5/9/1360، يكي از گلوله‌هاي توپ به محل اقامت شهيد نظرمحمد اصابت كرد. در نتيجه‌ي اصابت تركش، اين مسلمان بي‌دفاع به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيدنظر محمد در «گلزار شهداي چهارباغ» به‌خاك سپرده شد.    

                                                              نامش پاينده و راهش مستدام باد!

 

 

مجاهد شهيد لعل محمد اختري

شهيد لعل محمد اختري، فرزند اخترمحمد، در (حدود) سال 1343شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «سرآسياب» ولسوالي شولگره ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را در سايه‌ي محبت‌هاي والدين سپري كرد. پس از آن در كارهاي كشاورزي و دامداري مشغول بود. در اواخر زندگي از شولگره به سرپل عزيمت كرد. مدتي نزد بستگانش سكونت داشت. سالهاي نوجواني‌اش با شكل گيري تحولات سياسي _ نظامي جديد در افغانستان همزمان شد. اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي بيداري اقشار مختلف جامعه را در پي داشت.

شهيد لعل محمد يكي از فرزندان غيور ميهن بود كه در اواخر سال 1359، داوطلب حضور در ميدان‌هاي پيكار در مقابل اشغال‌گران شوروي گرديد. پس از آنكه موافقت مسئولين جهادي را بدست آورد، با علاقه‌مندي عازم قريه‌ي مياندره شد. شهيد لعل محمد احساس مي‌كرد به اصلي ترين آرزوي زندگي‌اش رسيده است، با جديت بسيار تعليمات و يادگيري فنون جنگ‌هاي چريكي را به خوبي فراگرفت. او در كنار آموزش رزمي با مسائل شرعي و اسلامي بيشتر آشنا شد. بعد از پايان رساندن دوره‌ي تعليمات  به خط مقدم جبهه برگشت.

از آن پس درمأموريت‌هاي رزمي فعالانه حضور داشت. مقاومت و پايداري‌اش تحسين‌برانگيز بود. از جرأت بالايي برخوردار بود. در عين خونسردي جسورانه به دفاع مي‌پرداخت. او نمونه‌اي از خودسازي، خودباوري و الگوي جاويدان از جوانان غيرت‌مند وطن بود. تمام وجود خود را براي اسلام، قرآن و ميهن در معرض اخلاص گذارده بود. اخلاق پسنديده داشت. رفتار و كردارش مؤدبانه بود. ايمان قوي و اطمينان قلبي داشت. از اصلي‌ترين آرزوهاي زندگي‌اش شهادت در راه خدا بود. در نهايت نيز به اين آرزوي مقدس رسيد.

او در مدت حضور حماسه‌ساز خود در چندين عمليات رزمي، قهرمانانه در مقابل ارتش‌سرخ رزميد. سرانجام اين دلاور صحنه‌هاي مقاومت در آخرين نبرد آزادي‌بخش در شهرسرپل شركت ورزيد. او در اين نبرد نيز دليري‌هاي زيادي از خود نشان داد. قاطعانه و فداكارانه در برابر تهاجمات ارتش تجاوزگر شوروي و نوكران داخلي آنان مقاومت كرد. در روز 9/9/1360، در حالي كه در برابر دشمن مشغول نبرد نفس‌گير بود، از ناحيه‌ي سر هدف گلوله‌ي اشغال‌گران قرارگرفت و جام شهادت را سركشيد. متعاقب آن همرزمانش پيكر شهيد لعل محمد اختري را به «آقتاش» منتقل كردند و در قريه‌ي «چهاريكه» به‌خاك سپردند. 

                                           روانش غريق رحمت جاويدانه‌ي انوار خدايي باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام علي فكوريگل

شهيد غلام علي فكوري، فرزند مؤمن، در (حدود) سال 1345 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را در محيط صميمي خانواده سپري كرد. دوران نوجواني اش را در حالي آغاز كرد كه كودتاگران كمونيست با دستگيري علماي ديني و سركوب اعتراضات مردمي جنگ ناخواسته‌اي را بر ملت مسلمان و متدين افغانستان تحميل كردند و كشور اسلامي افغانستان را تحت سيطره‌ي نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي قرار دادند.

سرپل يكي از نقاط حساس كشور بود كه مجاهدين مسلمان آن عرصه را بر تفنگداران ارتش‌سرخ، تنگ كردند. مجاهدين سرپل همزمان با تقويت بنيه‌ي نظامي، مراكز فرهنگي و تحصيلي را نيز فعال كردند. بخشي از افراد تحصيل كرده‌ي مجاهدين در قريه‌هاي مختلف مستقر شدند و كار تدريس صدها نفر از نونهالان منطقه را به عهده داشتند.

 شهيد غلام علي فكوري يكي از نوجواناني بود كه در زادگاهش به كسب علم و معرفت مشغول گرديد. او همزمان با تحصيل، چند ماه با روش‌هاي دفاعي آشنا شد. به جهاد علاقه‌مندي فراواني داشت، اما به خاطر كم سن و سالي‌اش مسئولين از پذيرش او در جمع مجاهدين خودداري مي‌كردند و او را پيوسته به ادامه‌ي تحصيل فرا مي‌خواندند. 

در تابستان 1360، سردمداران ارتش شوروي براي سركوب مجاهدين و باز كردن راه سوق‌الجيشي شبرغان _ سرپل لشكر عظيم جنگي را به‌سمت سرپل گسيل داشتند. هنگامي كه لشكريان متجاوز به ناحيه‌ي چهارباغ سرپل رسيدند، چريكهاي رزمنده‌ي مجاهد در اقدامي شجاعانه ضربات سنگين بر نفرات و ادوات نظاميان دشمن وارد كردند. شهيد غلام علي فكوري اين نوجوان سلحشور در اين جنگ دفاعي شركت ورزيد و دليرانه از آب و خاك ميهن دفاع كرد.

در روز 10/9/1360، شهيدفكوري با تعدادي از مدافعان مسلمان تا چند متري مواضع دشمن پيشروي كرد و به جهاد ادامه داد. اين مدافع فداكار درحالي‌كه مشغول نبرد در برابر اشغال‌گران بود، از ناحيه‌ي سر هدف سلاح‌هاي دشمن قرارگرفت و لحظاتي بعد به‌فيض شهادت نايل گرديد و روح بلندش به ملكوت اعلي پيوست. سنگر نشينان مجاهد پيكر شهيد غلام علي فكوري را از محل شهادت به محل امن انتقال دادند. متعاقب آن جنازه‌ي شهيد فكوري را در زادگاهش به‌خاك سپردند.                                

                                                             شادماني روان پاكش جاويدانه باد!

 

 

مجاهد شهيد حاج علي ‌داد

شهيد حاج علي‌داد، فرزند سخيداد، در (حدود) سال 1326 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در  «چهارباغ» از توابع سرپل چشم ‌به جهان‌گشود. پس از طي‌دوران‌كودكي، در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش به تحصيل پرداخت. علاوه بر آموختن قرآن، سواد خواندن و نوشتن را فراگرفت. او در اوايل زندگي، دوران سخت و طاقت‌فرسايي را پشت سر نهاد. با فوت پدر‌گرامي‌اش غبار يتيمي بر رخسارش نشست. از آن پس تحت سرپرستي مادر مهربانش قرارگرفت.

او سالها براي كسب روزي حلال تلاش مي‌كرد. سعي‌داشت باردوش ديگران نباشد. او از سختي‌هاي زندگي تجربيات گران‌مايه‌اي بدست آورد. با مشكلات ساخت و در نهايت زندگي متوسط و آبرومندانه‌اي فراهم كرد. در يكي از سالهاي زندگي‌اش تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش، يك پسر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد حاج علي‌داد، يكي از افراد خوش‌نام چهارباغ بود. سالها به تجارت صنايع‌دستي اشتغال داشت. از اين راه مايحتاج زندگي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. تا آخرين لحظه‌ي زندگي غرور و تكبر در وجودش راه پيدا نكرد. فردي خيرخواه و دور انديش بود. مسائل اسلامي را رعايت مي‌كرد. در انجام فرائض ديني كوشا بود. ديگران را به رعايت شئونات اسلامي دعوت مي‌كرد. در مجالس ديني شركت مي‌ورزيد. براي كارهاي عمومي پيش‌قدم مي‌شد. در تأمين كارهاي عام‌المنفعه مشاركت مي‌كرد. او از علاقه‌مندان مكتب اهل‌بيت (عليهم‌السلام) بود. در برگزاري مجلس عزاداري براي حضرت امام حسين (ع) و ياران وفادارش سهم مي‌گرفت.

شهيد حاج علي‌داد از سال 1358، مبارزات سياسي و نظامي خود را آغاز كرد. ابتدا به صورت مخفيانه با مبارزان در ارتباط بود. در سال 1359، مبارزه‌ي مسلحانه را در پيش گرفت. او يكي از پيشگامان جهاد مقدس مردم مسلمان سرپل در برابر اشغال‌گران شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان بود. در ابتداي تشكيل پايگاه جهادي سرپل تلاشهاي ارزنده‌اي به‌عمل آورد و در جهت تثبيت آن صادقانه كوشيد. او يكي از نيروهاي فعال جهادي بود كه بدون هيچ سستي در صحنه‌هاي مختلف جهاد حضور داشت. هر جا احساس نياز مي‌شد، فعالانه حضور پيدا مي‌كرد. در جمع‌آوري تداركات و كمك‌هاي مردمي بسيار فعال بود. هر بار كه جنگ صورت مي‌گرفت، با سلاحي كه در دست‌داشت، به جهاد با متجاوزان شوروي مي‌پرداخت. در ميدان جنگ از دلاوري كم‌نظيري برخوردار بود. وقتي در سنگر قرار مي‌گرفت، ترس به دل راه نمي‌داد.

اين مجاهد مسلمان يك‌بار زماني كه در جنگ و رويايي با اشغال‌گران شوروي قرار داشت، در شمال چهارباغ هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و يك‌چشمش نابينا‌شد. از دست دادن چشم او را از ادامه‌ي جهاد در مقابل ارتش متجاوز شوروي بازنداشت. پس‌از‌‌بهبودي نسبي، در تاريخ 25/6/1360، در يكي از رويارويي‌هاي حماسي در مقابل ارتش‌سرخ وارد نبرد شد. در اين جنگ نابرابر چشم ديگر اونيز از طرف اشغال‌گران هدف قرارگرفت و اين مبارز مسلمان از ناحيه‌ي هر دو چشم نابينا گرديد. با وجودي كه هردو چشمش را از دست داده بود، آرزو‌ مي‌كرد كه با چشم نابينا بار ديگر به سنگر جهاد برگردد. اين جانباز راه اسلام چند ماه سخت‌ترين و طاقت‌فرسا ترين دردهاي مجروحيت را تحمل كرد. سرانجام پس از درد و رنج فراوان در تاريخ 10/9/1360، به شهادت رسيد. متعاقب آن با مشايعت مردم پيكر شهيد حاج علي‌داد در جوار شهداي «چهارباغ» به‌خاك سپرده شد.    

                                                                    ياد و نامش گرامي باد!

 

مجاهد شهيد نورالدين اميري

شهيد نورالدين اميري، فرزند اميرمحمد، در (حدود) سال 1338 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «امام‌جعفر» سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. شهيد نورالدين از هنگامي‌كه توانايي كاركردن يافت، در شغل كشاورزي مشغول به‌كار شد. او تا اواخر سال 1359، از طريق جمع‌آوري محصولات زراعتي، به امرار معاش خود و خانواده‌اش مي‌پرداخت.

پس ‌ازآنكه نيروهاي جهادي سرپل اقدام به‌ايجاد پايگاه نيرومند جهادي كردند، شهيد نورالدين يكي از افراد جوان و غيرت‌مند ‌سرپل بود كه در زمستان 1359، داوطلبانه راه جهاد و شهادت را برگزيد. او در دومين مرحله در كنار جمعي از همرزمانش جهت گذراندن دوره‌ي تعليمات رزمي از امام‌جعفر به منطقه‌ي «مياندره» رفت. دوره‌ي فراگيري تعليمات جنگ‌هاي چريكي، از هر جهت براي شهيد نورالدين آموزنده و تأثيرگذار بود. او علاوه بر يادگيري فنون دفاعي، احكام ديني را نيز آموخت. با شركت در درسهاي اخلاق و عقايد، با اخلاق اسلامي و صفات برجسته‌ي يك مبارز آشنا شد. زماني كه دوره‌ي تعليمات را به پايان رساند، به عنوان يك‌رزمنده‌ي فداكار و آماده‌ي شهادت، به سنگرهاي جهاد بازگشت.

شهيد اميري از همين دوره راه و روش خودسازي را در پيش گرفت. اخلاق نيكو و رفتار مؤدبانه در وجودش نهادينه شد. او تربيت يافته‌ي مكتب شهادت بود. تمام سعي و كوشش وي در راستاي جهاد در راه خدا و آزادسازي كشورش از اشغال متجاوزان بود. وي جواني مؤمن، معتقد و آزادي‌خواه بود. شهيد اميري از هنگاميكه سلاح بدست گرفت، بلافاصله در نبردهاي آزادي‌بخش در ساحات مختلف سرپل به‌جهاد و مبارزه پرداخت. او لحظه‌اي دست از جهاد برنداشت. در چندين نبرد در برابر تفنگداران ارتش متجاوز شوروي و كمونيستهاي بي‌هويت فداكارانه به جهاد پرداخت. او در شهرسرپل جانانه رزميد. در چهارباغ در مقابل اشغال‌گران سينه‌سپر كرد. نزديك به‌يك‌سال در جبهه‌ي جهادي به انجام وظايف جهادي پرداخت.

در ماه قوس (آذر) 1360، هنگاميكه نبرد بزرگ و حماسي مجاهدين در برابر قواي متجاوز شوروي در ناحيه‌ي چهارباغ به‌وقوع پيوست، شهيد اميري در اين جنگ مقاومت‌هاي كم‌نظيري از خود به‌عمل‌آورد. او تا آخرين‌توان زير آتش سلاح‌ها و طياره‌هاي ارتش‌سرخ قهرمانانه به‌دفاع پرداخت. لحظه‌اي سستي در وجودش احساس نشد. اين جوان مجاهد با روحيه‌ي شهادت‌طلبانه بي‌وقفه به جهاد ادامه داد. سرانجام در حاليكه شهيد اميري در مقابل قواي تجاوزگر شوروي در حال پيكار بود، از طرف اشغال‌گران هدف قرارگرفت و در ميدان رزم به شهادت رسيد.

متعاقب آن همرزمانش پيكر مجاهد شهيد نورالدين اميري را از محل شهادت انتقال دادند. سپس با حضور مردم خون گرم منطقه به‌خاك سپرده شد.   

                                                                خاطره‌اش در دلها جاويدان باد!

 

 

مجاهد شهيد محمدحسن عاقلي

شهيد محمدحسن عاقلي، فرزند حاجي محمد انور، در سال 1342 در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. پس از سپري كردن دوران طفوليت با‌مساعدت پدر گرامي‌اش در مكتب دولتي «شاه چنار» مشغول تحصيل شد. او ذكاوت سرشار داشت. درس هاي مكتب را به خوبي ياد مي‌گرفت. با علاقه‌مندي بسيار دوره‌ي تحصيل را با نمرات عالي  به‌پايان رساند. از آنجايي كه امكانات ادامه‌ي تحصيل در مقاطع بالاتر در منطقه وجود نداشت، از تحصيل در مراحل بالاتر بازماند. از آن پس در كارهاي خانه دست‌يار  و همكارخانواده بود.

شهيد محمدحسن، همزمان با تحصيلات كلاسيك در مكتب‌خانه، قرآن و بعضي از كتب مذهبي را نيز خوانده بود. به انجام فرائض ديني و كارهاي مذهبي علاقه داشت. با شور و نشاط در مراسم‌هاي مذهبي مخصوصاً در ماه محرم در عزاداري امام حسين(ع) فعالانه شركت مي‌كرد. او كه نوجوان تحصيل كرده بود، با جان ودل به سخنراني علماي ديني گوش مي‌داد. آغاز جواني‌اش با حاكميت كمونيستهاي وابسته به بيگانه و اشغال  افغانستان توسط شوروي‌ها همزمان شد.

شهيد محمدحسن عزت‌مندي را از قرآن و سنت رسول گرامي اسلام فراگرفته بود. او از اولين نيروهايي بود كه در زمستان 1359، در اقدامي شجاعانه داوطلبانه به جمع مجاهدين پيوست. براي اينكه بتواند اهداف مقدس جهاد را به‌خوبي پيش ببرد، ابتدا براي آشنايي با روش‌هاي جنگ چريكي و آموختن اخلاق و رفتارهاي اسلامي به قريه‌ي «مياندره» عزيمت كرد. زير نظر اساتيد زبردست و توانا، تعليمات رزمي را آغاز كرد. با جديت‌تمام اين دوره را به پايان رسانيد. سپس سرافرازانه به زادگاهش بازگشت. از آن پس تا آخرين لحظه‌هاي زندگي سلاحش را بر زمين نگذاشت.

شهيد عاقلي جواني متدين،مذهبي و خوش اخلاق بود. در ميدان جنگ شجاعت داشت. او نزديك به يك سال به صورت شبانه‌روزي در صحنه‌هاي مختلف جهاد حضور داشت. در چندين جنگ بزرگ كه در برابر قواي‌مشترك اشغال‌گر به وقوع پيوست در به‌خاك ماليدن پوزه‌ي چكمه‌پوشان شوروي مجاهدت و فداكاري‌هاي زيادي از خود نشان داد. حضور در سنگرهاي افتخار آميز شهرسرپل و ياري رساندن به مجاهدان سوزمه‌قلعه برخي از افتخارات جهادي وي محسوب مي‌شد. شهيد عاقلي، آگاهانه پا به عرصه‌ي جهاد گذاشت و در نهايت به سوي ملكوت اعلي پرواز كرد.

اين مجاهد مسلمان در ماه قوس 1360، در نبردي حماسه‌ساز شركت كرد كه مجاهدين مسلمان سرپل همزمان در چهارباغ و شهرسرپل مشغول پيكار بودند. شهيد عاقلي يكي از مدافعان دلاوري بود كه در اين نبرد تا آخرين توان در برابر متجاوزان مقاومت كرد. سرانجام در روز 10/9/1360، اين مجاهد مسلمان در حين نبرد از ناحيه‌ي سر هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و خون پاكش بر زمين سرازير شد. همرزمانش پيكر خون آلود او را از صحنه‌ي جنگ خارج كردند. چند ساعت بعد در سن 18 سالگي به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد محمدحسن را در زادگاهش به‌خاك سپردند.  

                                                             نامش ماندگار و راهش پايدار باد!

 

 

مجاهد شهيد محمدعيسي شفقگل

شهيد محمدعيسي شفق، فرزند غلام، در سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «حسن بيك»، واقع در آقتاش سرپل ديده به‌جهان گشود. دوران كودكي را در آغوش صميمي خانواده سپري كرد. تعليم و تربيت را در مكتب دولتي آغاز كرد. دوره‌ي ابتدايي را با جديت و علاقه‌ي فراوان به پايان رساند. بعد از آنكه زمينه‌ي تحصيل در مقطع بالاتر فراهم نگرديد، در كارهاي منزل دست‌يار  خانواده شد. او كه از كودكي در محيط مذهبي رشد يافته بود، وقتي به سن نوجواني رسيد به مسائل اسلامي و مذهبي علاقه‌مند شد. در محافل مذهبي فعالانه شركت مي‌ورزيد. در ماه محرم درپاي منبر علماي ديني مي‌نشست و به سخنان آنها با دقت گوش مي‌داد. اين حضورهاي معنوي، راه گشاي زندگي‌اش در زمان جواني شد.

دوره‌ي جواني‌اش با حاكميت كمونيستها در افغانستان هم دوره شد. نوكران شوروي با راه دادن به نظاميان ارتش‌سرخ، استقلال و تماميت ارضي كشور اسلامي افغانستان را به مخاطره انداختند. شهيد محمدعيسي مانند ساير جوانان منطقه از حضور بيگانگان در كشورش ناراحت بود و از كمونيستهاي بي‌هويت نفرت داشت.

 در اواخر سال 1359، فصل نويني از مبارزه‌ي بي‌امان مجاهدين در ساحه‌ي سرپل شكل گرفت، و زمينه‌ي مشاركت افراد مختلف اجتماعي در فعاليت‌هاي مبارزاتي فراهم شد. شهيد محمدعيسي شفق جواني غيرت‌مند، با جرأت و از روحيه‌ي جستجوگري و حق‌طلبي خاصي بر خوردار بود كه در ابتداي تشكيل پايگاه جهادي داوطلب پيوستن به مجاهدين شد. با اينكه سن و سال چنداني نداشت، همراه با جمعي از جوانان ديگر به قريه‌ي «مياندره» عزيمت كرد. او در مركز آموزش‌مجاهدين علاوه بر فنون رزمي، درس‌هاي اعتقادي، احكام اسلامي و اخلاق و روش‌هاي مبارزاتي را فراگرفت. بعد از آنكه اين دوره را به پايان رساند، قدم به ميدان‌هاي رزم گذاشت. از آن پس به‌صورت دائمي در صحنه‌هاي جهاد حضور پيدا كرد.       

شهيد شفق، مجاهدي با احساس، مسئوليت پذير و باوقار بود. عزت نفس و همت بالا داشت. پاكي، صداقت و شكسته نفسي از سيماي نورانيش پيدا بود. از اساسي‌ترين اهدافش در پيوستن به نيروهاي مقاومت حفظ‌عزت، كرامت و اقتدار مردم و دفع تجاوز از سرزمين مقدس اسلامي بود. به جوانان فرهنگي مي‌گفت: «ما كار حسيني مي‌كنيم و سرانجام به شهادت خواهيم رسيد. بر شماست كه كار زينبي كنيد و با انجام پيام‌رساني و فعاليت‌هاي فرهنگي محافل اجتماعي را با نور علم روشن نگهداريد و ... » اخلاص، معرفت و فداكاري در وجودش موج مي‌زد. از ابتداي ورود در صحنه‌ي جهاد تا هنگام شهادت، هيچ‌گونه سستي و بي‌ميلي نسبت به اهداف جهاد پيدا نكرد.

اين رزمنده‌ي مسلمان اولين جنگ طولاني‌مدت را در برابر اشغال‌گران در ماه سرطان 1360 تجربه كرد. اين نبرد حماسي در شهرسرپل به وقوع پيوست. اين دلاورمرد مجاهد، با صبوري و دليري در مقابل اشغال‌گران روسي و دولتي جانانه جنگيد و از پيشرفته‌ترين سلاح‌هاي دشمن نهراسيد.

با تمام توان، روحيه‌ي فداكاري همراه با مسئوليت‌پذيري را به نمايش گذاشت. در حاليكه در يكي از مخوف‌ترين سنگرهاي مقدم جنگ به‌شدت زير آتش سهمگين سلاح‌هاي سنگين دشمن قرار داشت، سعي مي‌كرد ازگلوله‌اي بيجا استفاده نكند تا بيت المال به‌هدر نرود. او اعتقاد راسخ داشت كه مجاهدين كمبود امكانات و مهمات را با درايت و مقاومت مي‌توانند جبران كنند.

در مدت حضور در جبهه‌ي جهاد، تغيير و تحول اساسي در روند زندگي شهيد محمدعيسي شفق ايجاد گرديده بود. به تمام معنا يك انسان خود ساخته و وارسته بود. اخلاق خوب، رفتار مؤدبانه، گفتارصادقانه، عبادت بي‌ريا، دلسوزي و مهرباني برخي از صفات برجسته‌ي اين دلاورمرد مجاهد بود.

اين رزمنده ي غيور در ماه قوس 1360، در نبرد حماسه‌ساز ديگري كه در ناحيه‌ي چهارباغ به وقوع پيوست، حضور پيدا كرد و تا پاي‌جان در مقابل قواي ارتش‌سرخ‌شوروي، از خود استقامت و پايداري نشان داد و از ناحيه‌ي كمر هدف گلوله‌هاي دشمن قرارگرفت. پيكرش در خون غلطيد و چشم از خاك برگرفت و روحش به‌سوي خالق يكتا پركشيد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد محمد عيسي شفق از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان قريه‌ي «چمن حسن بيك» به‌خاك سپرده شد.                  

                                          شربت شيرين شهادت گوارايش باد!

 

 

مجاهد شهيد سيد شاه حسين حسني

شهيد سيدشاه حسين حسني، فرزند سيدمصطفي، در (حدود) سال 1340شمسي، در خانواده‌ي مذهبي، در ناحيه‌ي «توغني» شهرسرپل ديده ‌به جهان‌گشود. پس از دوران كودكي در مكتب دولتي مشغول تحصيل شد. دوره‌ي تحصيلات ابتدايي را با موفقيت به پايان رساند. در حاليكه هنوز به محبت‌هاي پدر و وجود مهربان مادر نياز داشت، با فوت والدين غم و اندوه يتيمي بر زندگي معصومانه‌اش سايه افكند. او سالهاي سخت يتيمي را با صبر و بردباري پشت سرگذاشت، اما جاي خالي پدر و مادر را ساليان دراز در زندگي‌اش احساس مي‌كرد. هر وقت هم سن و سالانش را مي‌ديد كه والدين شان دست نوازش بر صورت فرزندان خود مي‌كشيد، غم سنگيني بر قلب كوچكش مي‌نشست.

شهيد سيدشاه حسين در نوجواني مشغول كار شد. فرد زحمت‌كش و پرتلاشي بود. با اينكه روزهاي سخت زندگي را پشت سرگذاشته بود، سعي مي‌كرد در امور زندگي سربار ديگران نباشد. او با دسترنج خود مخارج زندگي را تأمين مي‌كرد. از سالهاي جواني شغل نانوايي را انتخاب كرد.

شهيد سيدشاه حسين از ابتداي به قدرت رسيدن كمونيستها، شاهد رفتارهاي متكبرانه و توهين‌آميز آنان نسبت به مردم و مقدسات اسلامي بود. همزمان با حضورمجاهدين درساحات شهرسرپل، اين جوان مسلمان مخفيانه با مبارزين تماس مي‌گرفت و آنان را از فعاليتها و تحركات نظاميان دولتي در سطح‌شهر، مطلع مي‌كرد.

در اول سال 1360، تصميم پيوستن به جمع مجاهدين را گرفت. زندگي عادي را رها كرد و راه فداكاري و از خودگذشتگي را برگزيد. پس از آنكه زمينه‌هاي لازم فراهم شد، در اواخر تابستان همان سال، عازم سوزمه‌قلعه گرديد. پس از آنكه با شيوه‌ي جنگ‌هاي چريكي آشنايي يافت و از هرنظر آمادگي پيداكرد، مجدداً به زادگاهش بازگشت. از آن پس سلاح در دست گرفت و تا آخرين لحظه‌هاي پر بركت زندگي به مبارزه‌ي بي امان در مقابل تجاوزات ارتش‌سرخ‌شوروي به جهاد و مبارزه ادامه داد و در نهايت نيز جان خود را در راه اسلام و حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور تقديم كرد تا نسل‌هاي آينده با آزادگي و سربلندي زندگي شرافتمندانه داشته باشند.

شهيد حسني مانند بسياري از همرزمان خود از ابتداي رفتن در جمع مجاهدين از هرجهت به خودسازي پرداخته بود. طي چند ماه علاوه بر مبارزات رزمي در اخلاق و رفتار تغييرات مثبت فراواني در زندگي‌اش ايجاد شد. او فضايل اخلاقي بسياري داشت. مسئوليت‌پذيري، صداقت، امانت داري، فداكاري، شجاعت و ارادتمندي نسبت به مكتب اهل‌بيت (ع) برخي از خصوصيات اين سيد مبارز بود. دليري و صبوري را از اجداد طاهرينش به  ارث برده بود.

در ماه قوس 1360، در حالي كه نيروهاي مجاهد در شهرسرپل مشغول مقاومت بودند و نظاميان اشغال‌گر از هر جهت در تنگنا قرار داشتند، قواي تازه‌نفس اشغال‌گر شوروي، از سمت  شبرغان، از زمين و هوا، تهاجم همه جانبه  را به مواضع مجاهدين سرپل آغاز كردند.   در اين هنگام بخشي از مدافعان مسلمان در ناحيه‌ي چهارباغ جانانه در مقابل ارتش‌سرخ به دفاع پرداختند.

شهيد حسني يكي از مدافعان فعال جهادي بود كه با شجاعت كم‌نظير، در برابر حملات پياپي دشمن به شدت مقاومت كرد و دلاوري‌هاي بسياري از خود نشان داد. اين مجاهد مسلمان در حين دفاع، از ناحيه‌ي گردن هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به شدت مجروح گرديد. او را جهت مداوا به پشت جبهه انتقال دادند، اما از آن جايي كه امكانات كافي در دسترس نبود، اين مبارز قهرمان در روز 11/9/1360، بر اثر جراحات وارده به فيض عظماي شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكرشهيد سيدشاه حسين حسني را در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند.                                                    

                                                       ياد و نامش در قلب تاريخ جاويدان باد!

 

 

مجاهد شهيد حيدر رضاييگل

شهيد حيدر رضايي، فرزند ملا امان، در خانواده مذهبي در چهارباغ سرپل متولد شد. دوران طفوليت را در زادگاهش سپري كرد. از آن پس در امور جمع‌آوري محصولات زراعي به كار ادامه داد. همزمان با حاكميت كمونيستها در افغانستان حكمرانان كمونيست با زور و تزوير جوانان را به جنگ اعزام مي‌كردند. شهيدحيدر براي گرفتار نشدن بدست عوامل دولت كمونيستي از منطقه خارج شد و سپس به ايران عزيمت كرد. مدتي به كار اشتغال داشت.

در زمان اقامت در ايران با تعدادي از روحانيون و ديگر فعالان مبارز آشنايي پيدا كرد. در اين مدت، پيوسته تحولات و رخداد‌هاي كشور را دنبال مي‌كرد. در اين برهه از زمان خبرهاي خوشي از به وجود آمدن پايگاه جهادي در سرپل به‌اطلاع نيروهاي خارج از كشور رسيد. شهيد حيدر يكي از افرادي بود كه تصميم گرفت به افغانستان بازگردد تا وظيفه‌ي اسلامي و ميهني خود را در دفاع از كشور خويش ادا نمايد. به همين منظور محل كار خود را ترك كرد و با تعدادي از جوانان ديگر دوره‌ي تعليمات رزمي را فراگرفت.

در سال 1360، از راه پاكستان وارد  افغانستان گرديد. او با علاقه‌ي فراوان، صدها كيلومتر از راه‌هاي صعب‌العبور مناطق مركزي را طي كرد و در نهايت به شمال افغانستان رسيد. او چند ماه در كنار رزمندگان مقاومت جهادي، ماندگار شد. در اين مدت از هيچ سعي و تلاشي فرو گذار نكرد. دوش به دوش ساير مجاهدين به‌دفاع از ميهن پرداخت.

اين مجاهد مسلمان در راستاي پيام‌رساني مقاومت‌هاي مردم سرپل، عازم مناطق مركزي شد. هنگامي كه به منطقه‌ي «دهن آبدله» رسيد، طياره‌هاي جنگي شوروي آنجا را به شدت بمباران كردند، در اثر اين بمباران وحشيانه، شهيد حيدر رضايي به شهادت رسيد. مردم مسلمان منطقه جنازه‌ي غرقه به خونش را در همان منطقه به‌خاك سپردند.

                                                              ياد و نامش گرامي باد!

 

 

شهيده بي‌بي سيدهگل

شهيده بي‌بي‌سيده، فرزند سيدباقر، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده‌ به‌ جهان‌گشود. زماني كه به سن مناسب رسيد، به پيشنهاد خانواده‌اش ازدواج كرد. از اين بانوي مسلمان سه پسر و دو دختر به‌يادگارمانده‌اند. وي بانويي زحمتكش و پرتلاش بود. در تربيت فرزندان خود مي‌كوشيد و براي آنان مادري مهربان و فداكار بود.

در زماني كه جنگ بين مجاهدين ونظاميان اشغال‌گر روسي ادامه داشت، اين بانوي مسلمان منزل خود را ترك نكرد. اشغال‌گران شوروي و نوكران داخلي آنان شبانه‌روز منازل مسكوني مردم را زير آتش سلاح‌هاي مختلف قرار مي‌دادند كه بر اثر آن افراد غيرنظامي زيادي مجروح و يا شهيد مي‌شدند. شهيده بي‌بي‌سيده يكي از افراد غيرنظامي بود كه كه در اثر اين گلوله‌باران‌ها به شهادت رسيد. شهيده بي‌بي‌سيده مانند روزهاي ديگر مشغول كارهاي منزل بود كه ناگهان خانه‌اش از طرف اشغال‌گران مورداصابت هاوان (خمپاره) قرارگرفت و اين بانوي مسلمان به شهادت رسيد. متعاقب آن بستگانش جنازه‌ي شهيده بي‌بي‌سيده را از محل شهادت انتقال دادند و در«دايم اولياء» شهرسرپل به‌خاك سپردند.  

                                                                خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!

 

شهيد سيدحيدرشاهگل

شهيد سيدحيدرشاه، فرزند سيد شاه مراد، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چمن حسن بيك»، واقع در آقتاش سرپل ديده ‌به‌جهان‌گشود. بعد از سپري كردن دوران كودكي همراه با ساير برادران خود جهت تامين مايحتاج زندگي مشغول كار و تلاش گرديد. تا اوايل جواني با خوشي و خرمي زندگي كرد. اخلاق و رفتار خوب و طبيعي داشت. فردي مورد اعتماد بود. در كارهاي عمومي، خيرخواه و خدمت گزار مردم محل زندگي‌اش به‌شمارمي‌رفت. از آن پس دچار بيمري گرديد، از آنجايي كه امكانات لازم در اختيار خانواده‌اش نبود، بهبود نيافت.

 شهيد سيدحيدرشاه، در يكي از روزها بدون توجه به استقرار نظاميان مشترك اشغال‌گر، به‌سمت رودخانه رفت. هنگاميكه از جاده‌ي اصلي عبور مي‌كرد، چكمه‌پوشان شوروي؛ اين مسلمان بي‌دفاع را هدف رگبار قرار داده و به شهادت رساندند. از آنجايي كه بستگانش از شهادت وي اطلاع نداشتند، چند روز جنازه‌ي شهيد سيدحيدرشاه در محل شهادت باقي ماند. پس از آنكه از شهادت او اطلاع يافتند، جنازه‌اش را به خاك سپردند.

                                                                         ياد و نامش ماندگار باد!

 

 

شهيد حاج شيرعليگل

شهيد حاج شيرعلي، فرزند نور محمد، در(حدود) سال 1315 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و زراعت‌كار در «چابك» سرپل ديده به جهان گشود. از اوايل جواني شغل كشاورزي را در پيش گرفت. وقتي به سن قانوني رسيد به خدمت‌عسكري رفت. دو سال تمام در راستاي حفظ امنيت كشور وظيفه‌ي عسكري را به وجه احسن به انجام رساند. در پايان با اخذ ترخيص سرافرازانه به زادگاهش بازگشت.

وي در يكي از اين سالها تشكيل خانواده داد كه از اين زندگي مشترك چهار پسر و سه دختر از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيدحاج شيرعلي، سالها براي تأمين زندگي مناسب براي خود و خانواده‌اش مي‌كوشيد. با تلاشهاي بي‌وقفه وضع اقتصادي مناسبي پيدا كرد. او فردي مذهبي و دين‌مدار بود. وقتي استطاعت پيدا كرد، عازم سفر حج شد. او در اين سفر فريضه‌ي حج را به جا‌ آورد. از ديگر توفيقات اين سفر، زيارت مرقد مطهر رسول مكرم اسلام (ص) و زيارت ائمه اطهار (عليهم السلام) بود. در پايان با كوله باري از معنويت به سرپل بازگشت.

شهيد حاج شيرعلي، فردي خير‌انديش و متدين بود. خانواده و بستگانش را به‌رعايت شئونات ديني و انتخاب راه درست فرا مي‌خواند. در كارهاي مردمي وعمومي مشاركت فعال داشت. حضور و مشاركت در برگزاري مجالس ديني مخصوصاً در برپايي عزاداري براي حضرت‌ اباعبدالله‌ الحسين (ع)، از ديگر كارهاي ارزشمند اين مسلمان به شمار مي‌رفت. وي يكي از افراد متنفذ و مورد احترام محل سكونتش بود.

از زماني كه قيام مبارزين در برابر اشغال‌گران ارتش‌سرخ‌شوروي شكل گرفت، وي يكي از كساني بود كه حمايت خود را از مجاهدين اعلام كرد. در راستاي تحكيم و موفقيت مجاهدين سرپل تلاش‌هاي وافري به‌عمل آورد. تا آخرين توان به حمايت‌هاي مالي ومعنوي خود از مجاهدين ادامه داد.

سرانجام شهيد حاج شيرعلي در راستاي حمايت از مجاهدين و دفاع از سرزمين اجدادي خود، در يكي از تهاجمات ارتش متجاوز شوروي به سرپل، هدف تركش گلوله‌ي تانك اشغال‌گران قرارگرفت و به شهادت رسيد. پس از آن دوستان و بستگان پيكر خونين شهيد حاج شيرعلي را همراهي كردند و در «گلزارشهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند.  

                                                                         ياد و نامش جاويدان باد!

 

شهيد سيد عوضگل

شهيد سيد عوض، فرزند سيد شير، در خانواده‌ي مذهبي در «نوآباد» شهرسرپل ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و سواد قرآني را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش فراگرفت. او به معارف اسلامي علاقه داشت. به همين جهت به جمع طلاب علوم ديني پيوست. زمانيكه مشغول يادگيري ادبيات عرب بود، از نظر اعصاب دچار مشكل شد. به همين جهت ترك تحصيل كرد.

در سال 1360 شمسي، نظاميان اشغال‌گر شوروي از زمين و هوا تهاجم همه جانبه را به‌سمت سرپل آغاز كردند. در «چهارباغ»، مجاهدين ‌مسلمان‌ سرپل‌، مقاومت‌هاي‌كم‌نظيري در برابر لشكريان شوروي از خود نشان دادند.

همزمان با وقوع درگيري شهيد سيد عوض نيز در «چهارباغ» حضور داشت. در يكي از روزهاي درگيري اين مسلمان غيرنظامي هدف رگبار قواي شوروي قرارگرفت و به شهادت رسيد. با همكاري مردم مسلمان منطقه، جنازه‌ي شهيد سيد عوض از محل شهادت انتقال يافت و سپس در «گلزارشهداي چهارباغ» به‌خاك سپرده شد.

                                                                         ياد و نامش ماندگار باد!    

 

شهيده دُر بي‌بي گل

شهيده سيده دُر بي‌بي،‌ فرزند سيد حيدر، در (حدود) سال 1347 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده ‌به جهان‌گشود. تا سيزده‌سالگي در كنار پدر و خانواده‌اش زندگي كرد. اين دوشيزه مسلمان سيزدهمين سال از زندگي خود را در حالي سپري مي‌كرد، كه شهرسرپل محل درگيري‌هاي شديد بين مجاهدين و نيروهاي اشغال‌گر بود. در اين مدت مناطق مسكوني بي‌وقفه توسط اشغال‌گران بمباران و گلوله‌باران مي‌شد. در يكي از اين جنگها، اين دوشيزه مسلمان بر اثر اصابت تركش گلوله هاوان در ميان خاك و خون نقش زمين گرديد و مظلومانه به شهادت رسيد. جنازه‌ي شهيده دُربي‌بي از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان «دايم اوليا»‌ به‌خاك سپرده شد.          

                                                                       ياد و نامش جاويدان باد!

 

شهيده زهرا نوريگل

شهيده زهرا نوري، فرزند حاج نورجان، در (حدود) سال 1345 هجري شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «جوي عرب قديم» واقع در آقتاش سرپل ديده‌به جهان‌گشود. تا سن پانزده سالگي در محيط گرم و صميمي خانواده‌اش زندگي كرد.

در سالهاي مقاومت مجاهدين افغانستان در مقابل ارتش‌سرخ‌شوروي، اقشار مختلف جامعه اعم از زن ومرد، پير و جوان، حامي و پشتيبان مجاهدين بودند. اين حمايت‌هاي معنوي، خشم نظاميان اشغال‌گر شوروي را بر مي‌انگيخت.

در ماه قوس1360 شمسي، مبارزين مسلمان در ناحيه‌ي چهارباغ؛ خسارات سنگيني به ماشين‌آلات جنگي ارتش‌سرخ وارد كردند. متجاوزان براي جبران شكست‌هاي خود  با انواع سلاح‌هاي دور‌برد مناطق مسكوني را به‌شدت گلوله‌باران مي‌كردند. يكي از گلوله‌هاي توپ به منزل حاج نورجان اصابت كرد. بر اثر اصابت تركش،  يكي از فرزندان وي به نام «زهرا» در پيش‌چشمان حيرت‌زده‌ي خانواده‌اش مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، بستگانش جنازه‌ي شهيده زهرا نوري را از محل شهادت منتقل كردند و در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.                                                   

                                                                                 روحش شاد باد!

 

شهيد ولي محمد عباسي 

شهيد ولي محمد عباسي، فرزند عباس، در (حدود) سال 1303 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «عرب قديم»  واقع در آقتاش سرپل، قدم به جهان هستي نهاد. از دوره‌ي نوجواني به دامداري و كاشت و برداشت محصولات زراعي مشغول شد. از آن پس ساليان دراز با كار وتلاش نيازهاي اقتصادي و معيشتي خود و خانواد‌ه‌اش را تأمين مي‌كرد. وقتي به سن قانوني رسيد، از طرف دولت وقت به وظيفه‌ي عسكري فرا خوانده شد. بعد از طي كردن مراحل‌اداري به خدمت اعزام گرديد. دو سال براي حفظ تماميت ارضي كشورش صادقانه خدمت كرد و در پايان با اخذ ترخيص سرفرازانه به زادگاهش بازگشت. شهيد ولي محمد در (حدود) سال 1325 شمسي، تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش پنج پسر و چهار دختر مي‌باشد كه از وي به يادگار مانده‌اند.

 شهيد ولي‌محمد فردي متدين، زحمتكش و پرتلاش بود. در انجام تكاليف‌شرعي و ديني جديت وافر داشت. در غم و شادي جامعه خود را شريك مي‌دانست. در مسايل عمومي و عام‌المنفعه پيشگام بود. آزارش به كسي نمي‌رسيد. فرزندانش را به خيرخواهي و احترام به ديگران دعوت مي‌كرد. در ميان اهالي قريه از احترام برخوردار بود. همه‌ي مردم او را با صفات حسنه و نيكوكاري مي‌شناختند. به صداقت و درستكاري شهرت داشت.

پس از آنكه قيام‌هاي مردمي در برابر اشغال‌گران در سرپل شكل گرفت، وي نيز در صف هواداران مجاهدين قرارگرفت. از آن پس در مراحل مختلف مبارزين را ياري مي‌رساند.

در ماه قوس (آذر) 1360، يكي از شديدترين نبردهاي مجاهدين در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي در ناحيه‌ي چهارباغ به وقوع پيوست، دشمن زبون كه از مقاومت مبارزين سر افكنده شده بود، از زمين و هوا با سلاح‌هاي مخرب خود مناطق مسكوني را گلوله‌باران مي‌كردند.

يكي از گلوله‌هاي توپ به منزل شهيد ولي محمد عباسي اصابت كرد. اين مسلمان بي‌دفاع بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. متعاقب اين رخداد، مردم منطقه جنازه‌ي شهيد ولي محمد عباسي را از منزلش همراهي كردند، سپس در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.

                                                            ياد و نامش در تاريخ جاويدان باد!

 

شهيد سيدعلم‌شاهگل

شهيد سيد علم شاه، فرزند سيد شاه‌علي‌حسين، در (حدود) سال 1325 شمسي، در خانواده‌ي ديني در «مياندره» سرپل ديده به جهان گشود. از دوران نوجواني در شغل كشاورزي مشغول به كار شد. از آن پس سالها از راه كشت و جمع‌آوري محصولات زراعي مايحتاج زندگي‌اش را تأمين مي‌كرد. شهيد سيد علم شاه جواني با غيرت و وطن دوست بود. زماني كه به سن قانوني رسيد به خدمت فراخوانده شد. بعد از طي كردن مراحل‌اداري به وظيفه اعزام گرديد. دو سال در راستاي حفظ امنيت كشور صادقانه خدمت كرد و در پايان با اخذ ترخيص به زادگاه خويش بازگشت.

وي در يكي از سالهاي جواني، تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي‌اش يك پسر و يك دختر مي‌باشد كه از وي به يادگار مانده‌اند. شهيد سيد علم شاه فردي مذهبي بود. فرايض ديني را به‌جا مي‌آورد. در مجالس مذهبي شركت مي‌ورزيد. به سخنان علماي ديني گوش فرا‌مي‌داد و به راهنمايي و ارشادات آنان عمل مي‌كرد. وي انساني شايسته بود و غيرت ديني و ميهن‌دوستي در وجودش موج مي زد.

همزمان با شروع قيام‌هاي مردمي در برابر اشغال‌گران شوروي، شهيد علم شاه يكي از نيروهاي مردمي بود كه به جمع هواداران جهاد پيوست. از آن پس در مراحل مختلف با مجاهدين همكاري مي‌كرد. سرانجام در ماه قوس 1360 شمسي، شهيد سيد علم شاه در كمين دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد سيد علم شاه از محل شهادت انتقال يافت و در «مياندره» به‌خاك سپرده شد.             

                                                             روحش شاد و راهش پر رهرو باد!

 

 

فرمانده‌ شهيد حاج محمدعلي‌حيدري

فرمانده‌شهيد حاج‌محمدعلي‌حيدري، فرزند غلام حيدر ، در (حدود)سال 1337شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در ناحيه‌ي «توغني» شهرسرپل متولد شد. در سن هفت‌سالگي تحصيلات خود را در مكتب دولتي آغاز كرد. همزمان با آن، قرآن و برخي از كتب ديني را نيز فراگرفت. دوره‌ي شش‌ساله‌ي مكتب را با موفقيت به پايان رساند. به علت اينكه پدرش نياز به‌دست‌يار داشت، از ادامه‌ي تحصيل  در مقطع  بالاتر منصرف شد.

براي تأمين مخارج زندگي شغل كارگري را در پيش گرفت. كاركردن را در كارگاه نجاري شروع كرد. بعد از چند مدت تغيير شغل داد. سپس به عنوان شاگرد درصدد يادگرفتن حرفه‌ي موترواني (رانندگي) برآمد. مدت زماني در اين شغل به كار و تلاش ادامه داد. وي در ادامه‌ي فعاليت‌هاي كاري‌اش تصميم مسافرت به ايران را گرفت. او سفري را آغاز كرد كه زندگي او را از هر جهت دگرگون كرد.

از زماني كه وارد ايران شد، علاوه بر زيارت ثامن الحجج حضرت امام رضا (ع)، با جديت درصدد پيدا كردن كار مناسب برآمد. بعد از مشكلات فراوان، شغل مورد نظر خود را پيدا كرد. وي بيش از هفت سال پرتلاش به كار خود ادامه داد. وضع اقتصادي مناسبي پيدا كرد.  صفت جوانمردي، سخاوت و عطوفت در وجودش موج مي‌زد. تا جايي كه برايش مقدور بود، براي همنوعانش كمك و مساعدت مي‌كرد. سعي داشت تا فردي به خاطر فقر و نداري نزد ديگران سرافكنده نباشد.

در عين برخورداري از امكانات مالي و در اوج جواني، مغلوب اميال نفساني نشد.  بلكه براي رسيدن به كمالات انساني و معنوي تلاش مي‌كرد. از مسائل شرعي و اسلامي غفلت نمي‌ورزيد. فرائض ديني را به‌جا مي‌آورد. زماني كه در ايران اقامت داشت، يك‌بار براي اداي مناسك حج عازم حجاز شد. فريضه‌ي‌ حج را به جا آورد، سپس به ايران بازگشت. سفر حج بر زندگي معنوي‌اش بسيار تأثيرگذار بود. بعد از اين سفر روحيه‌ي آخرت انديشي‌اش دوچندان گرديد.

از سال 1357، بعد از به قدرت رسيدن كمونيستها، كشور اسلامي افغانستان دچار تحولات و تغييرات اساسي گرديد. قيام حق‌طلبانه‌ي مردم در برابر حاكميت كمونيستي از رخداد هاي آن دوره بود. از همين دوره فعاليت‌هاي سياسي _ جهادي شهيد حاج محمدعلي نيز آغاز گشت.

او جواني پرتلاش، با احساس و مسئوليت پذير بود. بي‌تفاوتي در برابر كشتار مردم مسلمان كشورش را در شأن يك مسلمان متعهد نمي‌دانست. شهيد حاج محمدعلي در عين حاليكه زندگي راحتي داشت، اما غيرت‌ديني و حس‌ميهن‌دوستي‌اش سبب مي‌شد تا از تحولات كشورش غافل نباشد. او پيوسته با نيروهاي مقاومت كه به تازگي قيام‌هاي مسلحانه را در برابر ارتش متجاوز شوروي آغاز كرده بودند، در تماس بود. تا اينكه تصميم نهايي خود را گرفت. با اينكه شغل مناسبي داشت و از درآمد مالي خوبي برخوردار بود، از همه چيز دست كشيد. زندگي آرام دنيايي را رها كرد و راه جهاد ومبارزه را برگزيد.

شهيد حاج محمدعلي جواني تيزهوش و با استعداد بود. مسايل روز را به خوبي تحليل مي‌كرد. روحيه‌ي جستجوگري داشت. راه  مبارزه و جهاد را از روي علم و معرفت برگزيده بود. او براي آمادگي‌هاي لازم با جمعي از جوانان مسلمان تعليمات فنون رزمي را آموخت. پس از آشنايي با جنگ‌هاي چريكي در ولايات غربي افغانستان وارد نبرد در مقابل ارتش متجاوز شوروي گرديد. چندين ماه در مناطق مختلف به مبارزه‌ي مسلحانه ادامه داد. در اين مدت ضربات سنگيني بر پيكره‌ي نظامي ماركسيستها وارد كرد. در اين دوره از مبارزات خود، تجربيات ارزشمند جنگي و دفاعي زيادي بدست آورد. به‌خاطر شجاعت و دليري‌هايي كه در ميدان جنگ از خود نشان مي‌داد، در ميان همرزمانش موقعيت خاصي پيدا كرد.

او اخراج چكمه‌پوشان شوروي و آزادسازي وطن را يك تكليف شرعي و ميهني مي‌دانست. او عقيده‌ي فرا مليتي و فرامنطقه‌اي داشت. خود را جزو قوم و منطقه‌ي خاص نمي‌دانست. هرجا نياز مي‌شد، عاشقانه در ميدان‌هاي جنگ حضور پيدا مي‌كرد. پس از آنكه جبهات‌جهادي در مناطق يادشده در برابر تهاجمات نظاميان اشغال‌گر، از ثبات و استحكام لازم برخوردار شد، نيروهاي تعليم ديده‌ي جهادي براي ايجاد پايگاه‌هاي جديد عازم مناطق ديگر شدند. 

شهيد حاج محمدعلي حيدري پس از مجاهدت‌هاي بسيار، عازم شمال افغانستان گرديد. در آن دوره چريك‌هاي مسلمان سرپل، با فداكاري و مقاومت، پايگاه قوي جهادي در سرپل ايجاد كرده بودند. شهيد حاج محمدعلي كه بزرگ شده‌ي شهرسرپل بود، با آداب و فرهنگ مردم شهر آشنايي داشت. نيازمندي‌هاي آنان را به خوبي مي‌شناخت. پس از ورود به شهرسرپل، بلافاصله فعاليت‌هاي رزمي را در برابر اشغال‌گران شوروي و دولت دست‌نشانده‌ي آنان  آغاز كرد.

 او در تصميم‌گيري از جرأت و قاطعيت منحصر به فردي برخوردار بود. در فاصله‌ي اندك، تعدادي از جوانان مسلمان منطقه را در حوزه‌ي شهرسرپل گردهم آورد. تعليمات دفاعي را به آنان آموزش داد. آنان را با اصول و مباني مبارزات اسلامي آشنا كرد. هماهنگ با ساير فرماندهان جهادي عمليات چريكي را بالاي مواضع اشغال‌گران شدت بخشيد.

حضور شهيدحيدري در بين طرفداران مجاهدين در شهرسرپل اميد تازه‌اي ايجاد كرد. جوانان، با شور و نشاط در صحنه‌هاي مختلف براي رسيدن به اهداف جهاد تلاش مي‌كردند. اين مجاهد مسلمان در مدت چند ماه، از محبوبيت فوق‌العاده‌اي برخوردار گرديد. با افراد جامعه، رفتار خوب و  احترام آميز داشت. با اقوام مختلف رابطه‌ي حسنه همراه با روش‌هاي عزت‌مندانه برقرار مي‌كرد. او در اين مدت در جنگ‌هاي متعددي در برابر نيروهاي اشغال‌گر شوروي شركت كرد. در چندين عمليات جنگ چريكي، خود فرماندهي عمليات را بر عهده داشت. عمليات‌هاي جنگي‌اش هدفمند، محدود، سريع و غافل‌گيرانه بود.

 اين دلاور ميدان‌هاي رزم از ابتكارات منحصر به فرد جنگي برخوردار بود. در طي چند ماه ضربات سنگين بر پيكره‌ي نظامي دشمن وارد كرد. چند بار با حمله به مقرهاي اصلي صاحب‌منصبان دولتي عمليات رزمي موفقيت‌آميز انجام داد. در اين مدت سلاح و مهمات بسياري به غنيمت آورد و تعدادي از نيروهاي دشمن را به اسارت گرفت. آرامش و آسايش را از متجاوزان گرفته بود. آنان از ترس عمليات غافل‌گيرانه‌ي او وهمرزمانش خواب راحت نداشتند. هنگامي كه شب فرا مي‌رسيد، كمونيستها هر لحظه در انتظار عمليات تازه‌ي مجاهدين به سر مي‌بردند.

همرزمانش از فداكاري‌ها و شجاعت‌هاي كم‌نظير شهيد حاج محمدعلي، گفتني‌هاي بسياري دارند. پرداختن به هر يك از آنها گشودن فصل جديدي را مي‌طلبد. شهيد حاج محمدعلي آن شيرمرد مجاهد، هنگامي كه در رويارويي با نظاميان متجاوز شوروي قرار داشت، از ناحيه‌ي دست راست هدف گلوله‌ي سلاح‌هاي سنگين دشمن قرارگرفت و به شدت مجروح گرديد. او در طي دوره‌ي مجروحيت، پرمشقت‌ترين لحظه‌هاي زندگي را متحمل شد. با اينكه امكانات پزشكي مناسب در دسترس نبود اما به لطف خدا تا حدودي بهبود يافت.

 در روز 14/9/1360، بعد از چندين شبانه‌روز نبرد سرنوشت‌ساز، قواي تازه‌نفس شوروي وارد شهرسرپل گرديدند. شب هنگام بستگان شهيد حاج محمدعلي تصميم گرفتند تا او را از شهرسرپل، به‌جاي امن منتقل نمايند. در هنگام انتقال، اين فرمانده‌ لايق و نام آور جهادي از محل زخم مجروحيت، خونريزي شديد پيدا كرد. و در نتيجه‌ي آن به فيض شهادت نايل گرديد. پيكر فرمانده‌ي شهيد، حاج محمدعلي حيدري؛ با مشايعت مردم و همرزمانش در شهر «سرپل» به‌خاك سپرده شد.  

                                         خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!     

 

 

شهيد سيد ميرزاحسين عسگرىگل

 شهيد سيد ميرزاحسين عسگرى، فرزند سيد زوار شاه، در سال 1308 شمسى، در(قشلاق كهنه) سوزمه قلعه، در يك خانواده ‏اى متدين و مذهبى ديده به جهان گشود. پس از دوران كودكى در مكتب خانه محل زندگى‏اش رفت، قرآن و بخشى از مقدمات دوره مكتب خانه را در آنجا آموخت. از نوجوانى مشغول كار كشاورزى شد.

 در ايام جوانى به خدمت سربازى رفت و به مدت دو سال براى آرامش و پيشرفت كشور صادقانه خدمت كرد و با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. بار ديگر مشغول كار و تلاش شد، سال‏ها به ساماندهى امور زندگى پرداخت. در بهار 1358، در اولين قيام مردم مسلمان سوزمه قلعه در برابر دولت كمونيستى مشاركت ورزيد. در تاريخ 10/2/1358، پس از اشغال منطقه توسط ماركسيست‏ها وى همراه خانواده‏اش به مناطق ديگر مهاجر گرديد.

 اموال و دارايى‏اش از طرف دشمن به تاراج رفت. او پس از چند ماه مهاجرت به منطقه بازگشت.

 در اواخر سال 1359 شمسى، براى تقويت جبهه جهاد تنها پسرش را در اولين آموزش رزمى به پايگاه جهادى فرستاد و با كمك هاى مالى و پشتيبانى معنوى مجاهدان را يارى كرد.

 شهيد سيد ميرزاحسين يكى از سادات خوش نام و خيرانديش منطقه بود. نسبت به انجام فرايض دينى توجه و اهتمام خاص داشت. در برگزارى مجالس مذهبى و كارهاى عام‏ المنفعه مشاركت مى‏كرد. يكى از پيروان و خدمت گزاران مكتب اهل بيت ‏عليهم السلام و از رهروان سيدالشهداءعليه السلام بود كه در گفتار و رفتار صداقت داشت.

 سرانجام در ماه قوس (آذر) 1360 شمسى، هنگامى كه سوزمه قلعه در اشغال دشمنان قرار گرفت، نظاميان مهاجم بى رحمانه دست به كشتار مردم بى دفاع زدند، در اين ميان شهيد سيد ميرزاحسين در تاريخ  1360/9/16، در منزلش از طرف دشمن به اسارت گرفته شد و در همان شب  به جرم حمايت از مجاهدان همراه‏فرزندش به رگباربسته شد،كه متعاقب آن، خودش مانند اجداد طاهرينش مظلومانه به شهادت رسيد و روح پاكش در سن 52 سالگى به ملكوت اعلى پيوست. متعاقب آن پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و توسط مردم در گلزار شهدا سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد يادش گرامى باد!

 لازم به يادآورى است. تنها پسر شهيد سيد ميرزاحسين، كه به همراه پدرش، هدف رگبار دشمن قرار گرفته بود، از طرف مردم مسلمان منطقه تحت مداوا قرار گرفت، و به لطف خداوند سلامتى خود را باز يافت.

 

 شهيد سيد خادم حسينىگل

 شهيد سيد خادم علوى، فرزند سيد على، در سال 1311 شمسى، در(قشلاق كهنه) سوزمه‏ قلعه، در خانواده مذهبى چشم به جهان گشود. در يك سالگى پدر مهربانش به رحمت حق پيوست. از آن پس تحت سرپرستى برادر بزرگ خود قرار گرفت. از دوران نوجوانى مشغول كار زراعت و مالدارى شد.

 در سال 1332 شمسى، به خدمت عسكرى اعزام گرديد، مدت دو سال براى حفظ استقلال كشور صادقانه خدمت كرد، و با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت.

 شهيد علوى، بر اساس سنت جدش ازدواج كرد، كه از اين زندگى مشترك، دو فرزند پسر از ايشان به يادگار مانده است. در سال 1358، در اولين قيام عمومى مردم سوزمه قلعه در برابر دولت ماركسيستى سهم گرفت، كه در همان زمان توسط كمونيست ها به اسارت گرفته شد و نزديك به چهار ماه در سياه چال‏ه اى دولت كمونيستى در شهر شبرغان زندانى گرديد، و در نهايت پس از چند ماه اسارت آزاد شد و به منطقه بازگشت. در عين حال ايشان هرگز دست از حمايت مجاهدان بر نداشت، بلكه از تشكيل مركز آموزش رزمى نيروهاى جهادى در سوزمه قلعه پيشتيبانى كرد.

 شهيد سيد خادم يكى از سادات خوش نام منطقه بود، كه به مسايل دينى اهميت خاصى قايل بود. اخلاق نيكو داشت، در كارهاى عام المنفعه و مردمى مشاركت فعال داشت. يكى از خيرانديشان محل زندگى‏اش‏بود، و در برگزارى مراسم مذهبى اهتمام مى‏ورزيد. در دوران جهاد با كمك مالى خود مجاهدان را يارى مى‏رسانيد.

 سرانجام در اواخر سال 1360، هنگامى كه نيروهاى مهاجم سوزمه ‏قلعه را در اشغال خود گرفتند. در اين ميان شهيد سيد خادم كه هنگام اشغال منطقه، از طرف نظاميان دشمن به اسارت گرفته شد، در همان جا به تاريخ 1360/9/16، وى را مظلومانه به شهادت رسانيدند. روح ملكوتى‏اش در سن چهل ونه سالگى به ملكوت اعلى پيوست.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد توسط مردم و بستگان از منزلش انتقال يافت، و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

 

 شهيد محمدعلم

 شهيد محمد علم، فرزند نايب ميرعلم، در سال 1295 شمسى، در غزنى، در خانواده مذهبى چشم به جهان گشود. در سال‏هاى بعد به سمت شمال بار سفر بست و در قشلاق سرتپه سوزمه ‏قلعه، سكونت كرد.

 از نوجوانى مشغول كار و تلاش شد؛ در ايام جوانى به خدمت عسكرى رفت، دو سال براى حفظ و امنيت كشور صادقانه خدمت كرد و با اخذ ترخيص به خانه‏اش بازگشت. شهيد محمدعلم، در يكى از اين سال‏ها طبق سنت رسول خداصلى الله عليه وآله ازدواج كرد كه از اين وصلت سه فرزند پسر به يادگار مانده است. وى سال‏ها جهت تأمين نيازهاى خانواده كوشيد. او كه از سواد و معلومات خوب برخوردار بود، به شغل دكاندارى اشتغال داشت و از طريق كسب و كار معاملاتى، زندگى خوبى براى خود و خانواده‏اش فراهم كرده بود. شهيد علم، انسانى سخت كوش و زحمت كش بود، به وظايف دينى توجه و اهتمام خاص داشت. در مراسم مذهبى شركت مى‏ورزيد. يكى از افراد خيرانديش و خيرخواه جامعه‏اش محسوب مى‏شد.

 در بهار 1358 ، از انقلابيون در برابر دولت كمونيستى حمايت و پشتيبانى كرد و در قيام مردمى سهم گرفت پس از اشغال منطقه به دست ماركسيست‏ها، در تاريخ 1358/2/10 شمسى، وى به جرم حمايت از مجاهدان به مناطق ديگر مهاجر گرديد. وابستگان رژيم كمونيستى اموال و دارايى‏اش را به تاراج بردند. ايشان بعد از چند ماه به منطقه بازگشت و به حمايت از مجاهدان ادامه داد.

 در ماه قوس (آذر) 1360، هنگامى كه سوزمه قلعه طى يك نبرد نابرابر به اشغال چپاولگران قرارگرفت، نيروهاى مهاجم با ورود به منطقه، دست به غارت اموال مردم و قتل افراد بى گناه و بى دفاع زدند؛ در اين ميان شهيد محمدعلم كه مرد سالخورده‏ اى بود، به دست اشغالگران اسير شد. در تاريخ 1360/9/16، از خانه‏اش بيرون آورده شد. او را در پيش چشمان خانواده ‏اش مظلومانه به شهادت رساندند، و روح پاكش در شصت و پنجمين بهار عمرش به لقااللَّه پيوست.

 روز بعد، جنازه شهيد محمدعلم، روى دستان مردم قشلاق از منزلش انتقال يافت و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

 

شهيد بخشوگل

 شهيد بخشو، فرزند مصيّب، در سال 1342 شمسى، در سراب از توابع والسوالى ورس در خانواده‏ اى مذهبى و كشاورز چشم به جهان گشود. در دوران كودكى از زادگاهش هجرت كرد و در قشلاق سرتپه سوزمه قلعه ساكن گرديد. از نوجوانى مشغول كار و تلاش شد، و با دسترنج خود قسمتى از نيازهاى اقتصادى خانواده‏ اش را تأمين مى‏كرد.

 در دهم ثور (ارديبهشت) 1358، مانند ساير مردم سوزمه قلعه در مناطق دور مهاجر گرديد.

 ايام جوانى ‏اش مصادف با شدت يافتن نبرد مجاهدان با قواى اشغالگر در افغانستان بود.

 شهيد بخشو نوجوان مسلمانى بود، كه از اخلاق خوب برخوردار بود. با ديگران برخورد احترام‏آميز داشت و يكى از پيروان مكتب اهل بيت‏ عليهم السلام بود.

 سرانجام در تاريخ  1360/9/16، هنگامى كه (پس از سه شبانه روز نبرد شديد)سوزمه قلعه، به اشغال چپاولگران قرار گرفت، نيروهاى مهاجم ديوانه وار وارد آبادى ‏هاى منطقه شدند. در اين ميان شهيد بخشو كه يك جوانى غير نظامى بود، در همان شب به دست دشمن از داخل منزلش واقع در سرتپه بيرون آورده شد، بعد از شكنجه زياد با شليك گلوله اين مسلمان بى دفاع را مظلومانه به شهادت رسانيد. و روح پاكش در سن 18 سالگى به لقاء اللَّه پيوست.

 روز بعد، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت، و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

 

 شهيد محمدعمر الف ‏زادهگل

 شهيد محمدعمر الف زاده، فرزند محمداكبر، در سال  1307 شمسى، در(محله زيرسرخى) سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز چشم به جهان گشود. از نوجوانى به كار مشغول و سال‏ها با زحمت دست و عرق پيشانى نيازهاى مادى و اقتصادى خود و خانواده‏اش راتأمين مى ‏كرد. شهيدالف زاده فردى بود ساده زيست، بى‏آزار، پرتلاش، زحمتكش و قانع به آنچه از راه كار به‏دست مى ‏آورد، و خدايش را سپاس گذار بود.

 او كه اخلاقى خوب و رفتارى پسنديده داشت با ديگران مهربان بود، و به بزرگان احترام مى‏كرد. وى يكى از پيروان خاندان نبوت‏ صلى الله عليه وآله شمرده مى‏شد، در مجالس عزادارى كه براى سيدالشهداعليه السلام برگزار مى‏شد مشاركت مى‏ورزيد و براى شهيدان كربلا اشك مى‏ريخت. از بهار 1358، كه قيام مردمى در برابردولت كمونيستى در سوزمه‏قلعه شكل گرفت، شهيدالف زاده و خانواده‏ اش نيز مانند ساير هم وطنان خود در صف هواداران جهاد قرار گرفت. از آن پس در حد توان مبارزان راكمك معنوى مى‏ كرد.

 سرانجام در تاريخ 1360/9/16، در يك طرح خائنانه، نيروهاى دشمن پس از سه روز مقاومت، سوزمه‏ قلعه  را در اشغال خود درآوردند و اموال بسيارى از مناطق به تاراج رفت و تعدادى از مردم بى‏دفاع و غيرنظامى را به شهادت رساندند. در اين درگيرى، شهيد الف ‏زاده كه فردى غيرنظامى بود به دست دشمن دستگير گرديد و پس از آزار و شكنجه به‏ طور ناجوانمردانه او را با گلوله به شهادت رساندند. پس از آن بستگان جنازه خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپردند.

    نام و يادش در تاريخ جاودان باد!

 

 

 شهيد غلامگل

 شهيد غلام (داماد بيك)، در سال 1328 شمسى، در خانواده مذهبى چشم به جهان گشود. دوران كودكى را در كنار خانواده ‏اش سپرى كرد. از نوجوانى مشغول كار شد. از دوران جوانى با ترك زادگاهش نزد بستگان خود در قشلاق سرتپه سوزمه‏ قلعه رفت و تا آخر در آنجا سكونت داشت.

 شهيد غلام كه فرد زحمتكش و پرتلاش بود، سال‏ها به كار زراعت اشتغال داشت. او با زحمت دست و ريختن عرق جبين، مخارج خود و خانواده‏ اش را تأمين مى‏كرد و در راه به دست آوردن مخارج و تأمين امور زندگى، سال‏هاى پرمشقت را پشت‏سر گذاشت.

 در ماه ثور 1358، زمانى كه قيام مسلحانه مردم مبارز سوزمه قلعه در برابر دولت دست نشانده شوروى، آغاز يافت. اموال مردم را دشمن تاراج كرده، سوزمه‏ قلعه بعد از دو جنگ نابرابر در اشغال كمونيست ‏ها قرار گرفت و بسيارى از مردم از جمله تمام اهالى قشلاق كهنه و سرتپه از خانه و كاشانه‏ شان آواره شدند.

 شهيد غلام از كسانى بود كه به جرم حمايت از مبارزين، مهاجر گرديد و مدت‏ها در مناطق همجوار آواره بود. او بعد از چند ماه مهاجرت به خانه‏اش بازگشت. در اواخر همين سال بعد از تلاش او و همكارى برخى از بزرگان منطقه تشكيل خانواده داد كه ثمره اين ازدواج دو فرزند دختر مى‏باشد.

 شهيد غلام، انسانى درست كار بود، در مراسم هاى مذهبى شركت مى‏ورزيد. زندگى ساده همراه با صميميت داشت. اذيت و آزارش به كسى نمى‏رسيد و خلق و خوى مهربان داشت.

 سرانجام هنگامى كه مردم مبارز سوزمه قلعه مورد تهاجم همه جانبه نظاميان مهاجم قرار گرفت و منطقه بعد از نبرد سه روزه، اشغال گرديد، در تاريخ 1360/9/16، شهيد غلام كه فردى غير نظامى بود. هنگام تفتيش خانه به خانه نظاميان مهاجم او را از منزلش بيرون آوردند و در بين كوچه با فير گلوله، اين مسلمان بى پناه را مظلومانه به شهادت رسانيدند و روح پاك شهيد غلام در سى و دومين بهار زندگى به لقااللَّه پيوست. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و با تشييع مردم در گلزارشهداى سرتپه، به خاك سپرده شد.

    روحش شاد باد و راهش مستدام باد

 

 

 شهيد اكبرگل

 شهيد اكبر، فرزند احمد، در سال 1315 شمسى، در عبدالگان در خانواده مذهبى چشم به جهان گشود. در سال هاى بعد ساكن سوزمه قلعه شد. از نوجوانى در كارهاى كشاورزى مشغول شد. در ايام جوانى به خدمت عسكرى اعزام گرديد، به مدت دو سال براى حفظ امنيت كشور خدمت كرد. و با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. از آن پس سالهابا تلاش و دسترنج خود به تأمين نيازهاى اقتصادى خانواده پرداخت. در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين پيوند دو فرزند پسر به يادگار مانده است. شهيد اكبر اخلاق نيكو داشت و نسبت به ديگران احترام قايل بود. زندگى ساده همراه با مهربانى داشت. يكى از حاميان صادق مجاهدان در سال‏هاى اول انقلاب بود.

 در بهار سال 1358، پس از آن‏كه قواى پياده و زرهى دولت ماركسيستى، سوزمه قلعه را در اشغال خود گرفت، ايشان همراه با خانواده‏اش در مناطق هم‏جوار مهاجر گرديد. كمونيست‏ها دارايى‏اش را به تاراج بردند. او پس از چند ماه مهاجرت به منطقه بازگشت و زندگى را از نو آغاز كرد و پس از آن نيز با مجاهدان همكارى داشت. سرانجام در تاريخ 16/9/1360شمسى، بعد از آن‏كه سوزمه قلعه طى يك نبرد شديد در اشغال دشمن قرار گرفت، و چپاولگران وارد آبادى ‏هاى سوزمه قلعه شدند، علاوه بر تاراج اموال مردم تعدادى از افراد بى دفاع را نيز شهيد كردند. در اين ميان شهيد اكبر كه در منزلش قرار داشت از طرف مهاجمان دستگير و در همان شب مظلومانه به شهادت رسيد و روح پاكش در سن 45 سالگى به ملكوت اعلى پيوست. روز بعد جنازه خونين اين شهيد از منزلش انتقال يافت، و توسط مردم مسلمان در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد تازه‏ گل مخلصگل

 شهيد تازه‏گل مخلص، فرزند مرحوم نورمحمد، در سال 1310 شمسى، در خانواده‏اى مذهبى پا به عرصه زندگى گذارد. از زمانى ‏كه توان كاركردن يافت، در امور مالدارى و دهقانى مشغول به كار شد. او كه فردى زحمت‏كش و تلاش‏گر بود، ساليان دراز در راه تأمين نيازهاى زندگى عرق ريخت و احتياجات خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. شهيد مخلص يك بار در جوانى و بار ديگر در ميان‏سالى ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، دو فرزند پسر و يك دختر به يادگار مانده است.

 تازه گل كه يكى از پيروان مكتب اهل‏ بيت‏ عليهم السلام بود، در مجلس عزادارى امام حسين(ع) و ساير شهداى كربلا، در ماه محرم شركت مى‏كرد. او زندگى‏ ساده همراه با صميميت داشت و با ديگران مهربان بود.

 پس از انقلاب، او يكى از طرفداران مجاهدان بود و در حد توان مبارزان را يارى مى‏رسانيد. سر انجام درتاريخ 1360/9/16، زمانى‏كه سوزمه‏ قلعه بعد از سه شبانه روزجنگ پياپى در اشغال دشمن قرارگرفت، مهاجمان مسلح بسيارى از اموال مردم را به تاراج بردند و تعدادى از افراد غيرنظامى را به شهادت رسانيدند.

 در همان زمان شهيد تازه‏گل مخلص به جرم حمايت از مدافعين، توسط تفنگ داران دشمن متجاوز، در منزلش (واقع در محله زير سرخى) اسير شد و پس از ضرب و شتم بسيار، در ابتداى قشلاق سرتپه، او را هدف تيراندازى قرار دادند و اين مسلمان غيرنظامى را به شهادت رسانيدند. پيكر خونين اين شهيد توسط بستگان وى از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

 راهش مستدام باد!

 

 

 شهيد ملا غلام‏ حسين محمدىگل

 شهيد ملا غلام‏ حسين محمدى، فرزند محمدجمعه، در سال 1305 شمسى، درخانواده ‏اى مذهبى در (زير چغت) سوزمه‏ قلعه چشم به جهان هستى باز كرد.

 از نوجوانى در مكتب خانه محل زندگى‏اش قرائت قرآن و خواندن و نوشتن را ياد گرفت. سپس براى تكميل معلومات و فراگيرى بيشتر معارف و علوم اسلامى عازم سرپل شد و چند سال نزد اساتيد آنجا كسب علم كرد.

 ملا غلام‏ حسين بار ديگر به زادگاهش بازگشت. در آن شرايط افراد روحانى و تحصيل‏كرده كم بودند و نياز مبرم به وجود چنين افرادى احساس مى‏شد. او كه شرايط آن زمان را به خوبى درك مى‏كرد با احساس مسؤوليت اسلامى كه بر عهده او بود به تبليغ اسلام پرداخت، و چندين سال در نواحى مختلف از جمله كمرك، خوب آباد و ... در جهت گسترش و ترويج هر چه بيشتر فرهنگ اهل‏ بيت عليهم‏ السلام نقشى ارزنده و قابل تقدير ايفا كرد. شهيد ملا غلام‏ حسين در يكى از همين سال‏ها طبق سنت رسول خداصلى الله عليه وآله ازدواج كرد كه ثمره اين زندگى مشترك، دو فرزند پسر و چند دختر است.

 شهيد محمدى روحانى متدين، وظيفه‏شناس، متواضع، فداكار و شكسته‏نفس بود كه صداقت و درستى از سيمايش هويدا بود. او همواره نسبت به ديگران با مهربانى، دلسوزى و با عطوفت برخورد مى‏كرد.

 پس از كودتاى كمونيست‏ها، غلام ‏حسين محمدى كه از اهداف پليد دست نشاندگان شوروى آگاهى كافى داشت، به مخالفت با دولت برخاست و از اولين قيام مردمى حمايت و پشتيبانى كرد و خود نيز در صحنه حضور داشت. پس از آن نيز اين شهيد بزرگوار يكى از حاميان فعال جهاد بود كه از تشكيل پايگاه جهادى و آموزشى مجاهدان در سوزمه ‏قلعه قاطعانه حمايت و پشتيبانى كرد.

 سرانجام دشمنان قسم خورده اسلام و مكتب اهل‏بيت كه از پشتيبانى شهيد محمدى و امثال او از مجاهدان كينه‏ ها در دل داشتند، در صدد انتقام برآمدند. در شب 1360/9/16، پس از آن‏كه سوزمه‏ قلعه در يك جنگ نابرابر دراشغال دشمن قرارگرفت، اموال و داراى مردم را به تاراج بردند، برخى از افراد غيرنظامى را نيز به شهادت رسانيدند. از جمله شهيد ملاغلام‏ حسين محمدى هدف تيراندازى قرار گرفت و به شهادت رسيد. دوستانش جنازه خون آلود اين شهيد را تا قبرستان )شرق محله سرورخان( همراهى كردند و در آنجا به خاك سپردند.   

روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

 شهيده حواگل

 شهيده حوا، فرزند گردعلى، درسال  1315 شمسى، درخانواده‏ اى مسلمان و كشاورز به دنيا آمد. پس از دوران كودكى، در كارهاى خانه، خانواده را يارى مى‏رسانيد. در جوانى به پيشنهاد خانواده ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، يك پسر و دو دختر به يادگار مانده است. شهيده حوا بانويى متدين و مذهبى بود. فرايض دينى را به خوبى انجام مى ‏داد و در حد توان مستحبات را به جاى مى ‏آورد. او پيوسته فرزندانش را به پيروى ازاسلام و قرآن فرا مى خواند. با بانوان همسايه مهربان، در دين‏دارى استوار، در نجابت و پاك‏دامنى ‏اش ممتاز و در معاشرت با وقار بود.

 در بهار 1358، پس از رويداد دو جنگ نيروهاى مردمى و دولت، شهيده حوا و خانواده‏ اش به جرم حمايت از مبارزان مجبور به ترك خانه و مهاجرت به ديگر مناطق شدند و دشمنان تمام دارايى اين خانواده را به تاراج بردند.

 اين رويدادها نه تنها بر روحيه اين شير زن مسلمان تأثير منفى نگذاشت بلكه در سال‏هاى بعد، او يكى از حاميان معنوى مجاهدان بود و افتخار لقب »مادر مجاهدان« را پيدا كرد. تنها پسر اين شهيده در اولين دوره آموزش رزمى شركت ورزيد و اين بانوى مسلمان نيز به شستن لباس‏هاى مجاهدان افتخار مى‏كرد. حمايت‏ هاى شهيده حوا و خانواده ‏اش از مجاهدان سبب شد تا دشمنان قسم خورده مكتب اهل‏ بيت  كينه او را در دل سياه خود بگيرند.

 سرانجام درتاريخ  16/9/1360، پس از آن‏كه سوزمه‏ قلعه در اشغال  دشمن قرار گرفت، شهيده حوا به دليل حمايت‏ هايش از مجاهدان از طرف تفنگ‏داران دشمن كوردل، مظلومانه در قشلاق كهنه به شهادت رسيد. پيكر خونين اين شهيده از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.   

خداوند به علو درجاتش بيافزايد!

 

 شهيده حرّاگل

 شهيده حرا، فرزند على‏بخش، در سال 1300 شمسى، در خانواده ‏اى مسلمان ديده به جهان گشود. بعد از دوره كودكى خانواده را در كارهاى خانه مساعدت مى ‏كرد. در جوانى به پيشنهاد خانواده‏اش ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، داراى چهار فرزند پسر و دو دختر شد.

 شهيده حرا كه زنى پرهيزگار و با ايمان بود براى نماز و ساير فرايض دينى اهميت زيادى قايل بود. او بستگان را به رعايت شئوونات اسلامى دعوت مى‏كرد و در تربيت صحيح فرزندان سعى و تلاش بسيار داشت و فرزندانش از نعمت يادگيرى خواندن قرآن برخوردار شدند.

 در بهار 1358 شمسى، كه سوزمه‏ قلعه در اشغال دولت كمونيستى قرار گرفت، شهيده حراو خانواده ‏اش به علت حمايت از مبارزان از خانه خود آواره شده و تمام اموالشان به تاراج رفت. »شهيد رمضان«، فرزند حرا كه جوانى متدين و غيرتمند بود، همچنان در سنگر جهاد به دفاع از دين و ميهن ادامه داد و در همان سال در سنگچارك به فيض شهادت نايل شد. اين شير زن مسلمان كه درس شهامت و بردبارى را از حضرت زينب‏ عليها السلام آموخته بود، روزهاى سخت دورى از خانه و غم از دست دادن فرزندش را تحمل كرد و پس از چند ماه به قشلاق سرتپه سوزمه ‏قلعه بازگشت. فرزند ديگر اين شهيده در اواخر 1359، در اولين آموزش رزمى شركت ورزيد و اين خانواده همچنان يكى از حاميان اصلى مجاهدان محسوب مى‏شد. سرانجام دشمن در كمين نشسته كه كينه شهامت و شجاعت اين بانوى گرامى را به دل داشت، زمانى‏ كه سوزمه ‏قلعه در اشغال دشمن قرار گرفت، در شب 1360/9/16، شهيده حرا را بعد از سال‏ها مبارزه و تلاش، مظلومانه در قشلاق سرتپه به شهادت رساندند. بستگان داغدارش جنازه خون‏ آلود اين شهيده سعيده را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپردند.

    روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 شهيد غلامگل

 شهيد غلام، فرزند غلام حسين، در سال 1323 شمسى، در(قشلاق سرتپه) سوزمه قلعه، در خانواده‏ اى مذهبى چشم به جهان گشود. از دوران جوانى به كار زراعت پرداخت. در ايام جوانى به خدمت عسكرى اعزام گرديد و به مدت دو سال براى حفظ امنيت كشور صادقانه خدمت كرد، و با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت.

 بار ديگر به كار و تلاش مشغول شد و با دسترنج خود احتياجات اقتصادى خانواده ‏اش را تأمين مى ‏كرد.

 در روز دهم ثور (ارديبهشت) 1358 شمسى، پس از آنكه سوزمه‏ قلعه در اشغال دولت كمونيستى قرار گرفت. شهيد غلام همراه با خانواده‏اش در مناطق هم‏جوار مهاجر گرديد. تمام اموالش توسط ماركسيست‏ها به تاراج رفت. پس از چند ماه مهاجرت به منطقه بازگشت.

 در سال‏ هاى بعد هرگاه مردم مجاهد سوزمه قلعه مورد تهاجم نظاميان دشمن قرار مى ‏گرفت، شهيد غلام مانند ساير مردم در حد توان مجاهدان را در برابر دشمن يارى مى‏رسانيد.

 ايشان زندگى ساده همراه با صميمت داشت. نسبت به هم نوعان محبت مى‏ورزيد. او از تبار محروم جامعه و هم نشين محرومان بود. از زورمندان نفرت و به ائمه اطهارعليهم السلام ارادت داشت.

 سرانجام در تاريخ  11360/9/16شمسى، هنگامى كه سوزمه‏ قلعه طى يك نبرد شديد؛ در اشغال دشمن قرار گرفت، چپاولگران به منازل مردم هجوم آوردند. در اين ميان شهيد غلام كه يك فرد غير نظامى بود در منزلش قرار داشت كه توسط مهاجمين به جرم حمايت از مجاهدان مظلومانه به شهادت رسيد و روح پاكش در سى وهفت سالگى به لقاء اللَّه پيوست.

 روز بعد، پيكر خونين اين شهيد را مردم مسلمان از منزلش انتقال دادند و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپردند. از اين شهيد 2 فرزند به جا مانده است.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد ملا بهادار

 شهيد ملا بادار (بهادار)، فرزند نظرمحمد، درسال 1320 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (كمرك) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان باز كرد. دوران كودكى را در كنار والدين خود سپرى كرده از ابتداى نوجوانى به كار پرداخت.

 شهيد بهادار طبق سنت حسنه رسول اكرم ‏صلى الله عليه وآله ازدواج كرد كه از زندگى مشترك  او، سه فرزند پسر و چهار دختر به يادگار مانده است.

 وى سال‏ها به زراعت و كاشت انواع درخت ميوه و كشت تره‏بار مشغول بود و در امور زراعت از ذوق و تجربه بسيارى برخوردار بود. بسيارى از بستگان بهادار، از راه دور و نزديك از محصولات او به طور رايگان استفاده مى‏كردند.

 شهيد ملا بادار كه فردى مذهبى بود، قرآن را آموخت، خواندن را فراگرفت و پس از آن سال‏ها هر روز در پنج وقت اذان مى‏گفت و خود او نيز نمازش را در پنج نوبت به جا مى‏آورد.

 او كه تربيت يافته مكتب اهل‏ بيت‏ عليهم السلام بود، شجاعت كم نظيرى در بيان اعتقادات دينى و مذهبى داشت و با صراحت آنچه از اسلام و سنت رسول اكرم‏ صلى الله عليه وآله مى ‏دانست براى ديگران بازگو مى‏كرد. صراحت گفتار و صداقت رفتار او در زمينه‏ هاى مختلف اجتماعى ديده مى‏شد. او صراحتاً كسانى را كه در حق مردم ظلم مى‏كردند، مورد سرزنش قرار مى‏داد.

 شهيد ملا بهادار از رهروان راه سيدالشهدا بود. در مجالسى كه براى سوگوارى آن حضرت برگزار مى ‏شد شركت كرده و اشك مى‏ريخت. در محرم يك روز نذر عمومى ترتيب داده و از مهمانان عاشورايى پذيرايى مى‏كرد.

 شهيد بهادار از اول انقلاب يكى از فعالان جهاد در برابر دولت بود. او در صحنه مبارزه حضور داشت و مجاهدان را حمايت مالى و معنوى مى ‏كرد. ملابهادار همگام با ديگر روحانيان منطقه در برابركجروى‏ها و قدرت طلبى‏ها عكس العمل نشان مى‏داد و ديگران را امر به معروف و نهى از منكر مى ‏كرد.

 شهيد ملا بهادار (كه يك فردى غيرنظامى بود) پس از آنكه  آخرين اذان را گفت، توسط دشمن دستگير شد و مورد آزار و شكنجه قرار دادند. مهاجمين خود باخته كه از مدت‏ها كينه اذان‏ هاى او را در دل ناپاك خود داشتند، از او خواستند كه يك بار ديگر نزد ما هم اذان بگو. وقتى كه شهيد بهادار آغاز به اذان گفتن كرد، در دهان اين مؤذن مسلمان تفنگ گذاشته و با شليك گلوله، او را در حال گفتن اذان، مظلومانه به شهادت رساندند. پس از آن پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان محله حاج ملا سخيداد به خاك سپرده شد.  

  يادش گرامى و راهش پر رهرو باد!

 

 

 شهيد كربلائى ملا غلام‏رضا محمدى

 شهيد ملا غلام رضا محمدى، فرزند حاج ملا خداداد، در سال 1320 شمسى، در(محله گاودارها) سوزمه قلعه، در يك خانواده‏ اى روحانى و متدين ديده به جهان گشود. دوران نوجوانى‏اش را كه آميخته با صداقت و پاكى بود با علوم قرآنى آغاز كرد و روخوانى قرآن و خواندن و نوشتن را در محضر پدر گرامى‏ اش آموخت. علاقه خانواده و ميل باطنى او به اسلام و معارف قرآن، سبب علاقه‏ مندى‏اش به ادامه تحصيل علوم اسلامى شد. به همين جهت در سال 1330 شمسى، به مدرسه خليفه عطامحمد رفت، پس از سه سال تحصيل راهى مدرسه علوم دينى واقع در قشلاق كهنه گرديد و مدتى در اين مركز دينى به تحصيل ادامه داد. وى كه استعداد خوبى داشت به اين تحصيلات قناعت نكرد. زمانى‏كه حجت‏السلام والمسلمين شيخ محمداسحاق »آخوند« مركز جديد علمى را در زير چغت تأسيس كرد، به آنجا رفت و چند سال از علوم و فضايل معنوى اين عالم ربانى بهره علمى و معنوى برد و افتخار شاگردى و همكارى با ايشان را پيدا كرد. در سال 1338، پس از هشت  سال تحصيل به زادگاهش بازگشت و از اين پس به تبليغ و ارشاد مردم پرداخت. او در همين سال تشكيل خانواده داد كه ثمره آن چهار فرزند پسر است .

 شهيد ملا غلام رضا محمدى در سال 1343، به خدمت سربازى اعزام گرديد، پس از دو سال خدمت با اخذ ترخيص مجدداً به منطقه بازگشت و مرحله جديد از فعاليت‏هاى تبليغى و اجتماعى خود را آغاز كرد. وى در اين سال‏ها در عين حالى كه امام جماعت مردم محل اقامتش را به عهده داشت، شاگردان بسيارى تربيت كرد و در ساختن چند مركز عبادى و مذهبى نقش موثر داشت و مردم اين مناطق با كمك‏هاى مالى خود و راهنمايى اين روحانى، چند باب مسجد و تكيه‏خانه تأسيس كردند. در سال 1356، جهت انجام فريضه حج عازم عربستان شد اما زمانى‏كه وارد سوريه گردديد، موفق به در يافت ويزا نشد و از سوريه به افغانستان باز گشت.

  اين روحانى والامقام در سال 1357، در برابر تبليغات و تهاجمات فرهنگى كمونيست‏ها ايستادگى كرد و در جلسات مخفى به افشاگرى نيات پليد گماشتگان شوروى پرداخت. در بهار سال 1358، وى يكى از پيشگامان قيام مردم مسلمان سوزمه قلعه عليه دولت كمونيستى بود. پس از تسلط مجدد نيروهاى دولتى بر منطقه، وى به مبارزه مخفى روى آورد و در كنار ديگر روحانيان و روشن‏فكران به‏دور از ديد جاسوسان دولت در تشكيل هسته‏ هاى مقاومت، نقشى ارزنده داشت. پس از اين تحولات او نيز در جلسات و تصميم‏گيرى ‏هاى عمومى منطقه حضور و فعاليت داشت.

  در تابستان 1359، همراه نيروهاى مردمى عازم سرپل گرديد و در آزادسازى شهر سرپل در كنار ديگر مجاهدان فعالانه جهاد كرد. در اواخر همين سال از تأسيس مركز آموزش نظامى نيروهاى مقاومت در سوزمه قلعه با جديت حمايت و پشتيبانى كرد و براى تقويت آن برادرش، (شهيد محمد اسحاق) را به اين مركز فرستاد.

 اين روحانى مجاهد طلبه‏ اى پاك سيرت بود كه در طول عمرش دردها و محروميت‏هاى جامعه را با تمام وجود حس كرده بود. وى نمونه‏اى روشن از اخلاق اجتماعى يك مسلمان واقعى بود. علاقه به خاندان عصمت و طهارت‏ عليهم السلام تمام وجودش را فراگرفته بود. سخنان گرمش كه در نهايت سادگى از دل بر مى‏آمد بر دل‏ها مى ‏نشست و مخاطبان را به سكوت و انديشه وا مى‏داشت، خود به آنچه مى‏گفت عمل مى‏ كرد. امر به معروف و نهى از منكر از ديگر خصوصيات بارز او بود و مى ‏توان گفت از هر جهت يك انسان وارسته بود.

  شهيد غلام رضا يكى از چهره‏هاى فرهنگى و اجتماعى و مورد اعتماد جامعه آن روز بود. زندگى او ساده و همراه با معنويت بود. در مسايل روز صاحب‏نظر بود و در جلسه‏ هاى عمومى صراحت لهجه‏ اى همراه با متانت داشت. در فرصت‏ هاى مناسب به مناطق مختلف سوزمه‏ قلعه مى‏رفت، از دوستان و آشنايان احوال پرسى مى‏كرد و انجام صله رحم يكى از كارهاى هميشگى ‏اش بود. او يكى از همكاران استاد شهيد آخوند بود و مانند استادش جرأت و شهامت خاصى داشت. در برابر بى عدالتى ‏ها و افزون طلبى ‏ها با صراحت و شجاعت مى‏ايستاد. از كسى هراس نداشت. صراحت همراه با صداقتش و حمايت از پايگاه جهادى سبب شد تا بدخواهان كينه‏ اش را به دل بگيرند. در ماه قوس )آذر( 1360 شمسى، مردم مسلمان سوزمه قلعه از هر سو مورد تهاجم چپاولگران قرار گرفتند. نظاميان دشمن ضمن تاراج اموال مردم ده‏ها نفر را نيز به اسارت گرفتند. در اين ميان شهيد ملا غلام‏ رضا به دست مهاجمان در منزلش اسير شد. دشمن او را به مقر خود انتقال دادند، و چندين شبانه روز به جرم حمايت از مبارزات مجاهدان به شديدترين وجه مورد شكنجه و آزار قرار گرفت. در حالى‏ كه تمام بدنش بر اثر شلاق و قنداق تفنگ دشمنان كبود و خون آلود شده بود وى را در هواى سرد و در بدترين شرايط در طويله حيوانات و كاه‏دان زندانى كردند. سرگذشت وى از نحوه دست‏گيرى او تا زمان شهادتش داستانى بسيار غم‏انگيز است كه در جاى خود بايد به آن پرداخته شود.

 در نهايت در تاريخ 1360/9/17، شب هنگام، در حالى ‏كه اين مبلغ اسلام و قرآن با بدنى كبود شده، توان گفتن يك كلمه را نداشت با شليك گلوله‏ هاى دشمن بى‏ هويت، به پيكر نيمه جانش، اين خادم مكتب اهل‏بيت، در خواجه‏ قلعه، مظلومانه به شهادت رسيد. اين روحانى مبارز در چهلمين سال عمرش به فيض شهادت نايل گرديد و روح پاكش به لقاءالله شتافت. پس از آن جنازه اين شهيد را در يك باغ انگور (باغ محمدامين) دفن كردند. متعاقب آن، خانواده ‏اش با تلاش و پيگيرى پس از سيزده شبانه روز پيكر پاك او را از ميان گل و لاى بيرون آوردند و در قبرستان قريه گاودارها به خاك سپردند.

    روانش غريق رحمت جاودانه انوار خدائى باد!

 

 

 روحانى شهيد ملا گل‏ رضا اكبرى

 شهيد ملا گل رضا اكبرى، فرزند ملا غلام‏رضا، در سال 1332 شمسى، در (محله حاج ملا سخيداد) سوزمه قلعه، پا به عرصه زندگى گذاشت. هنوز شش سال از دوران شيرين كودكى‏اش نگذشته بود كه چرخش روزگار، بهار كودكانه ‏اش را خزان كرد و پدر بزرگوارش به رحمت حق پيوست. در نوجوانى به جاى رفتن به مدرسه، به كار كشاورزى و مالدارى پرداخت تا با كار و تلاش خود، تأمين كننده مخارج خانواده ‏اش باشد. او گر چه در نوجوانى از تحصيل بازماند، نور علم، معرفت و محبت به اسلام هرگز از قلب پاكش بيرون نرفت. اين نور الهى وى را در جوانى به يادگيرى علوم قرآنى سوق داد و مشوق معنويش بود.

 سرانجام در بيست سالگى در حالى‏كه به زراعت اشتغال داشت به تحصيل علوم اسلامى روى آورد و با عزمى جزم به مدرسه علوم دينى رفت. در آنجا افتخار شاگردى استاد حجت الاسلام والمسلمين آخوند را پيدا كرد و چندين سال از خرمن علوم و فضايل استاد شهيد كسب فيض كرد.

 وى علاوه بر ادامه تحصيل به تبليغ و ارشاد مردم مسلمان نيز مى‏پرداخت، و در ايام تعطيل، مخصوصاً روزهاى جمعه، با داير كردن جلسات سخنرانى و روضه خوانى در ياد دادن احكام شرعى و ترويج فرهنگ و رسومات اسلامى انجام وظيفه مى‏كرد. وى پس از چندين سال تحصيل در مدرسه استاد شهيد »آخوند« ضمن حفظ رابطه با استاد گرامى ‏اش به زادگاه خود بازگشت و از آن پس خدمات فرهنگى، تبليغى و اجتماعى وى شكل منظم‏ ترى يافت و به عنوان يكى از روحانيان جوان و با معنويت مورد حمايت و توجه مردم مسلمان منطقه قرار گرفت. شهيد اكبرى در يكى از همين سال‏ها تشكيل خانواده داد كه ثمره اين ازدواج يك فرزند دختر مى‏باشد.

  با به قدرت رسيدن كمونيست‏ها در سال 1357، تبليغات زهراگين عليه روحانيت شكل جدى به خود گرفت. در اين دوره پر خفقان، اين روحانى مبارز در جلسات خصوصى و مخفى نيات پليد ماركسيست‏ها را افشا مى ‏كرد.

 در بهار 1358 شمسى، دولت ماركسيستى به منظور دستگيرى علما و بزرگان منطقه به سوزمه قلعه لشكر كشى كردند، وى در كنار ديگر نيروهاى مردمى در نبرد مسلحانه عليه دولت ماركسيستى شركت كرد. پس از تسلط مجدد دولت ماركسيسى وى و ساير همرزمانش به مبارزه پنهانى روى آوردند و به دور از ديد جاسوسان دولتى جلسات مخفى داير مى‏كردند. بدين ترتيب، يك مركز مقاومت سرى تشكيل گرديد. شهيد گل رضااكبرى يكى از اعضاى فعال اين هسته مقاومت بود كه با جمع آورى كمك‏ هاى مردمى، مهمات و امكانات نظامى خريدارى مى‏كرد و عليه دولت ماركسيستى اعلاميه و شب‏نامه پخش مى‏نمود. با تلاش اين نيروهاى مبارز، ترس و وحشت در ميان وابستگان دولت ماركسيستى چند برابر گرديد و نيروهاى دولتى پيش از زمستان سال 1358، از منطقه فرار كردند و سوزمه قلعه مجدداً بدون درگيرى آزاد گرديد.

  اين هسته مقاومت پس از آزادى منطقه  فعاليت خود را به شكل تازه‏اى به منظور هماهنگى بيشتر بين جوانان مسلمان طرفدار جهاد ادامه داد. در اين مرحله كه كار ارشاد و راهنمايى مردم جهت تسريع »فعاليت‏هاى مذهبى آغاز گرديد، اين روحانى مبارز در كنار ساير روحانيان و با مشاركت جوانان متدين در طرح مبارزه با مفاسد اجتماعى و سوق دادن جوانان غيرتمند منطقه به سوى جهاد در برابر قواى اشغالگران شوروى و دولت دست نشانده آن نقش مؤثر و مفيد داشت.

 شهيد ملا گل‏رضا اكبرى در اواخر 1359 شمسى، از طرح تأسيس مركز مقاومت جهادى با مشاركت اقوام مختلف در سوزمه ‏قلعه حمايت و پشتيبانى كرد و در كمك به تقويت اين پايگاه از هيچ سعى و تلاشى فرو گذار نكرد. اين روحانى مبارز طلبه‏ اى پاك سيرت بود كه درد محروميت و تبعيض را از همان دوران كودكى با تمام وجودش لمس كرده بود. از اينرو با گرفتارى ‏هاى محرومان جامعه آشنا بود و درد آنان را به خوبى درك مى‏كرد و از افراد قدرت طلب و متكبر نفرت داشت. وى نمونه بارز يك مسلمان واقعى بود، علاقه ‏اش به اسلام و قرآن و خدمت به خلق خدا وصف ناشدنى است. محبت به اهل‏بيت پيامبرصلى الله عليه وآله تمام وجود او را فرا گرفته بود. وى طلبه‏اى فعال و رنج كشيده بود. به معنويات و ساده ‏زيستى توجه خاص داشت و از تجملات دورى مى‏ ورزيد. در رفتار و گفتار صداقت داشت و خود به آنچه مى‏گفت عمل مى‏كرد و امر به معروف و نهى از منكر را از بستگان خود شروع كرد. اعتماد به نفس، تحمل، صبر و اهتمام به صله رحم بخشى ديگر از خصوصيات اخلاقى شهيد ملا گل رضا اكبرى بود. در يك جمله، او انسان وارسته‏اى بود.

 شهيد اكبرى، چند روز قبل از شهادت مانند روزهاى ديگر براى اداى فريضه نماز به مسجد رفت. بعد از خواندن نماز ظهر آينه را از جيبش بيرون آورد در مقابل صورت خود گرفت به صورت و حنجره ‏اش نگاه مى‏كرد. وقتى از او پرسيده شد: »داخل مسجد با آيينه به صورت خود نگاه مى‏كنى؟« شهيد گل رضا در پاسخ مى‏گويد:« روزى مى ‏رسد كه در اين گردن طناب انداخته مى ‏شود. به همين علت به حنجره ‏ام نگاه مى ‏كنم« اين روحانى سرشار از معنويت، از پيش حال و هواى شهادت را حس كرده بود.

   فعاليت‏ هاى فرهنگى و اجتماعى شهيد ملا گل رضا اكبرى در جامعه سبب شد تا بدخواهان و قدرت طلبان كينه او را در دل بپرورانند. در تاريخ 1360/9/16، مردم مظلوم سوزمه قلعه از هر سو توسط صدها نفر از چپاولگران اجير شده مورد تهاجم گسترده قرار گرفت و منطقه به اشغال مهاجمان در آمد. در همان روز شهيد ملا گل رضا اكبرى در قريه زير چغت باتعدادى از همراهان خود، به دست نيروهاى دشمن به اسارت گرفته شد. پس از دستگيرى به مدت يك شبانه روز به فجيع‏ترين وضع مورد شكنجه روحى و جسمى قرار گرفت و بدنش خون آلود و كبود گرديد. در نيمه شب 1360/9/17، طناب به گردنش انداختند و پس از شكنجه‏ هاى زياد، دشمن كور دل با شليك گلوله بر پيكر خونين ملا گل رضا اكبرى اين روحانى مبارز را به شهادت رسانيد. او پس از سال‏ها خدمت فرهنگى در بيست وهشت سالگى جام شهادت را نوشيد و روح پاكش به ملكوت اعلى پيوست.

 دشمن، مدتى جنازه اين شهيد را تحويل ندادند تا اينكه بعد از چند شبانه روز تلاش و پيگيرى پيكر مطهر اين شهيد را به خانواده‏ اش بازگردانده و با همكارى مردم مسلمان در قبرستان قريه حاج ملا سخيداد به خاك سپرده شد.

    روانش غريق رحمت جاودانه‏اى انوار خدائى باد!

 

 شهيد عبدالستار محمدىگل

 شهيد عبدالستارمحمدى، فرزند موسى، در سال 1333 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز چشم گشود. پس از طى دوران كودكى ونوجوانى، به زراعت و مالدارى مشغول شد و از اين راه بخشى از احتياجات خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد.

 زمانى ‏كه به عسكرى فراخوانده شد داوطلبانه به خدمت رفت. پس از دو سال خدمت صادقانه با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. او در همين دوره ازدواج كرد و حاصل زندگى مشترك او، يك فرزند پسر و يك دختر است. از ابتداى انقلاب در كنار مجاهدان قرار گرفت و آن‏ها را در مراحل مختلف يارى مى‏كرد. وحتى در راه انقلاب چند بار از خانه و كاشانه ‏اش آواره شد. شهيد عبدالستار جوانى زحمت‏كش، مذهبى و پرتلاش بود. در مجالس مذهبى شركت مى‏ورزيد و در عزاى سيدالشهداعليه السلام اشك مى‏ريخت و از محبان خاندان عصمت و طهارت‏ عليهم السلام بود. نسبت به كوچكترها مهربان و براى بزرگان احترام قايل بود.

 در ماه قوس 1360، زمانى‏كه بخش‏هايى از سوزمه‏قلعه (از جمله قريه كمرك) در اشغال نيروهاى فتنه‏ گر قرار گرفت، اين شهيد به سمت زير چغت رفت. نيروهاى مقاومت بعد از سه روز نبرد از منطقه عقب نشينى كردند و منطقه به طور كامل در اشغال دشمن قرارگرفت .

 شهيد عبدالستار كه در يكى از خانه‏ هاى زيرچغت بود توسط افراد خود فروخته، اسير گرديد و پس از آن‏كه مورد انواع شكنجه‏ ها قرار گرفت، دشمن سفاك با شليك گلوله به بدن نيمه جانش او را مظلومانه به شهادت رسانيد. پس از يك هفته، بستگان‏اش جنازه شهيد را به‏دست آوردند و پيكر غرقه به خون اين شهيد را در قبرستان كمرك سفلى به خاك سپردند.

    يادش گرامى و راهش مستدام باد!

 

 شهيد عظيم قريدارگل

 شهيد عظيم قريدار، يكى از موسفيدان و بزرگان گركاب عليا بود، از سال 1358 كه منطقه از وجود نيروهاى دولت كمونيستى پاكسازى شد، وى نيز وارد صحنه‏ هاى جهاد و مبارزه شد و چند سال ازمجاهدان حمايت كرد. ايشان كه يك فرد باسواد، صادق، خوش برخورد، مصلح و مردم دوست بود. از مظلوم حمايت مى‏كرد و در اين راه نيز شهيد شد.

 در سال 1360 شمسى، هنگامى كه چپاولگرى ‏ها و ظلم افراد مسلح  به اوج خود رسيده بود، شهيد عظيم قريدار به مخالفت با كارهاى غيراسلامى آنان برخواست و اين مخالفت‏ها مورد حمايت مردم منطقه قرار گرفت. آنان كه از مخالفت مردم گركاب به هراس افتاده بود، در صدد برآمد تا با از ميان برداشتن بزرگان گركاب به اين مخالفت ‏ها پايان دهد.

 سرانجام، دشمن به اين توطئه عمل كرد. در يك طرح از پيش تعيين شده شهيد عظيم قريدار را با چند نفر ديگر به اسارت گرفت. پس از آزار و اذيت آنها را در زير چغت سوزمه‏ قلعه انتقال دادند و در تاريخ  1360/9/18 شمسى، در گودال آبريز كنار رود، جلوى قريه سرورخان تيرباران كرده و در يك گور دسته جمعى زير خاك كردند.

 در بهار 1361، هنگامى كه سوزمه قلعه توسط مجاهدان مسلمان آزاد گرديد، محل دفن آنها در گور دسته جمعى كنار رودخانه شناسايى شد. پيكر پاك شهيدان در مكان شهادت شان همچنان مدفون است. از اين شهيد چندفرزند به جامانده‏است.

   روحش شاد باد!

 

 

 شهيد عبدالباقى حيدرىگل

 شهيد عبدالباقى، فرزند نور محمد، در سال 1310 شمسى، در يك خانواده‏ اى كشاورز و مذهبى‏ در (زيرچغت) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان گشود. او اولين فرزند خانواده بود. دوران نوجوانى را با كار و كشاورزى و مالدارى آغاز كرد و  با تلاش و زحمت بخشى از احتياجات خانواده‏ اش را تأمين مى‏كرد. در دوران جوانى براى خود همسر برگزيد كه ثمره‏ اين ازدواج سه فرزند پسر و يك دختر مى‏باشد. ايشان سال‏ها در كار و تلاش مشغول بود. او كه انسانى زحمت‏كش بود، سعى و كوشش داشت از دسترنج خود، مخارج خانواده‏اش را تأمين نمايد.

 در سال 1358 شمسى، همزمان با قيام عمومى در برابر دولت كمونيستى، وى همراه ديگر نيروهاى مردمى به مخالفت با دولت برخواست و از انقلابيون در مقابل كمونيست‏ها حمايت كرد و با كمك هاى مالى خود مجاهدان را در مراحل مختلف يارى كرد.

 شهيد عبدالباقى از دوران جوانى از مسايل شرعى غافل نبود، فرايض دينى را انجام مى ‏داد، مخصوصا در مراسم عزادارى حضرت اباعبداللّه ‏الحسين‏ عليه السلام فعالانه شركت داشت و يكى از محبان مخلص ائمه اطهار عليهم‏السلام بود.

 اخلاق خوب، قلب آرام و مهربان داشت. به خوش رفتارى و درست كارى و صداقت معروف بود، زندگى ساده داشت و در كارهاى خيرخواهانه و مردمى سهم مى‏گرفت. به خانواده‏ هاى بى سرپرست و فقرا كمك و توجه خاص داشت. به فرزندانش توصيه مى ‏كرد كه با همسايه‏ ها و دوستان رفتار خوب داشته و با آدم‏هاى بد رابطه نداشته باشند.

 در ماه قوس 1360، اكثر رزمندگان مجاهد سوزمه‏ قلعه در شهر سرپل مشغول نبرد در برابر اشغالگران روسى بودند. دشمنان قسم خورده از اين فرصت استفاده كرده، مردم بى دفاع سوزمه‏ قلعه را مورد تهاجم نظامى قرار داده و منطقه را به اشغال خود درآوردند، اموال مردم را به تاراج بردند.

 شهيد عبدالباقى كه يك فرد غير نظامى بود، هنگام اشغال منطقه، همراه با خانواده‏اى خود در منزل يكى از همسايگان پناه برد. نيروهاى مهاجم او را از اين خانه به اسارت گرفتند. همسر شهيد عبدالباقى تلاش كرد تا از بردن شوهرش جلوگيرى نمايد كه مورد ضرب و شتم مهاجمان قرار گرفت و نقش بر زمين شد. مهاجمان دست‏ هاى شهيد عبدالباقى را بسته و او را به سمت شرق زير چغت انتقال دادند. پس از غصب چپن‏اش او را از آنجا به سمت جنوب شرق منطقه، با دستان بسته در ميان آبادى‏ها گرداندند و پس از شكنجه‏ هاى فراوان در حاليكه دست هايش بسته بود و طناب برگردنش انداخته بودند.

  در تاريخ  1360/9/21، او را مظلومانه به شهادت رساندند. شهيد عبدالباقى لحظات قبل از شهادت دو ركعت نماز خواند و پذيراى شهادت شد. پيكر خونين او را در يكى از گودال‏ هاى ترخزار زير خاك كردند و از انتقال جنازه او به طرف زادگاهش ممانعت كردند. پس از چند مدت توسط بستگانش پيكر او از ميان گودال بيرون آورده و درقبرستان كمرك سفلى مجدداً به خاك سپرده شد.

  در حالى ‏كه چند هفته از شهادت شهيد عبدالباقى نمى ‏گذشت بر اثر رنج‏هاى روحى همسر او نيز نداى حق را لبيك گفت و به رحمت حق تعالى پيوست.

    شادمانيش در پيشگاه حق جاودانه باد!

 

 شهيد خليفه شريفگل

 شهيد خليفه شريف، فرزند نورمحمد، در سال 1300 شمسى، در(قشلاق كهنه) ولسوالى سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده ‏اى مذهبى ديده به جهان گشود. بعد از دوران كودكى، راهى مكتب خانه محل زندگى‏ اش شد، در آنجا قرآن و دروس آن مكتب را نزد روحانى محل آموخت. از نوجوانى مشغول كار و تلاش شد.

 در جوانى به خدمت عسكرى رفته، دو سال براى حفظ استقلال ميهن‏اش صادقانه انجام وظيفه كرد و در پايان با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت.

 شهيد خليفه شريف با توجه به استعداد خدادادى كه داشت، به بنايى و نقاشى ساختمان روى آورد. به مرور زمان يكى از استاكارهاى ماهر و نقاشان معروف و صاحب نام ساختمان آن دوره گرديده و سال‏ها به اين شغل اشتغال داشت. نقاشى و ستون گذارى بسيارى از مساجد و تكيه‏ خانه‏ هاى منطقه با طراحى و راهنمايى ايشان ساخته مى‏شد. او يك بار بارگاه حضرت يحيى بن زيدعليه السلام را در سرپل به صورت كامل نقاشى كرد كه در نوع خود كم نظير بود.

 از ديگر هنرنمايى ‏هاى اين استاكار شهيد، ساختن ساختمان چهارباغ سوزمه‏ قلعه بود، كه در آن دوره از زيباترين تعميرهاى منطقه به حساب مى‏آمد.

 در بهار 1358 شمسى، هنگام وقوع جنگ، ايشان در برابر دولت از قيام عمومى مردم مسلمان حمايت كرد. در تاريخ 1358/2/10، پس از اشغال سوزمه‏ قلعه به دست دولت كمونيستى، شهيد خليفه شريف همراه با خانواده از منطقه مهاجر گرديد و تمام اموال و دارايى‏اش به دست كمونيست‏ها تاراج گرديد. هنگامى كه ايشان از خانه و كاشانه ‏اش آواره شد چندين شبانه روز در دشت‏ها و بيابان‏هاى اطراف سرگردان بود تا اين‏كه در يكى از اين روزها شهيد خليفه شريف با تعدادى ديگر از مهاجرين مسلمان سوزمه‏ قلعه اسير عوامل دولت كمونيستى گرديد.

 او بعد از شناسايى و دستگيرى، ضرب و جرح شده و به مركز ولايت انتقال يافت و مدت‏ها در زندان شبرغان شكنجه‏هاى روحى و جسمى را متحمل شده در نهايت به لطف خداوند از اسارت دولت آزاد گرديد و به سوزمه‏قلعه بازگشت. ايشان در يكى از همين سال‏ها براساس سنت حسنه دين اسلام، تشكيل خانواده دادكه از اين ازدواج سه فرزند پسر و يك دختر به‏جا مانده است.

 شهيد خليفه شريف، يكى از بزرگان و موسفيدان خوش نام سوزمه‏ قلعه بود. به مهمان نوازى و خوش رفتارى معروف بود. در حل و فصل بسيارى از منازعات محل سكونت‏اش نقش موثر داشت. وى پدر بزرگوار فرمانده نام آور دوران جهاد »شهيد محمد يعقوب جوزجانى« بود. منزلش در دوران جهاد يكى از مراكز دايمى رفت و آمد مجاهدان بوده، و هرگز از حمايت معنوى مجاهدان دست برنداشت. ايشان يكى از پيروان راستين مكتب اهل بيت‏ عليهم السلام در ماه محرم از برگزار كنندگان مجالس اباعبداللَّه ‏ا لحسين‏ عليه السلام بود، كه علاوه بر كمك‏هاى مالى، خود از عزاداران سالار كربلاعليه السلام پذيرايى مى‏كرد.

 سرانجام در ماه قوس (آذر) 1360 شمسى، هنگامى كه سوزمه‏قلعه به اشغال تجاوزگران قرار گرفت. نيروهاى اشغالگر دست به كشتار بى رحمانه و تاراج اموال مردم زدند. در اين ميان چپاولگران، شهيد خليفه شريف را به دليل حمايت ‏هاى بى دريغ‏ اش از مجاهدان از منزلش به اسارت گرفتند.

 از همان ابتداى اسارت وى را به شديدترين وجه مضروب كردند كه بدنش مجروح و خون‏آلود گرديده بود، سپس ايشان را به همان وضعيت كشان كشان به قشلاق ازبكيه انتقال دادند، چندين شبانه روز ديگر تحت شكنجه‏ هاى مختلف قرار دادند.

  در تاريخ  1360/9/21 شمسى، زير همين شكنجه‏ هاى دشمن نداى حق را لبيك گفت.

 آن گاه دشمن چند گلوله بر پيكر اين شهيد شليك كرد. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت به هزاره قشلاق انتقال يافت و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

 

روحاني و فرمانده شهيد سيد مهدي باقري

روحاني شهيد سيد مهدي باقري، فرزند حاج سيد باقرشاه، در (حدود) سال 1339 شمسي، در خانواده‌ي روحاني و متدين در قريه‌ي «چابك» از توابع شهرسرپل چشم ‌به جهان‌هستي گشود. مادرش بانوي مومنه و مهربان بود. از دوران كودكي تحت‌تعليم و تربيت والدين گرامي‌اش قرارگرفت و در فضاي آكنده از ايمان، اخلاص، فضل و معرفت رشد كرد. پدرش از علماي مورد احترام منطقه بود. همراه پدر به تكيه‌خانه مي‌رفت و از همان دوره به جلسات مذهبي علاقه داشت. وقتي توان خواندن پيدا كرد، قرآن و بخشي از مقدمات علوم ديني را نزد پدرش فراگرفت. براي ادامه‌ي تحصيل به مدرسه‌ي «شهيد حجت‌الاسلام والمسلمين شيخ احمدعلي راجي» كه از برجسته‌ترين روحانيون آن دوره بود، رفت. چند سال از فضائل علمي و اخلاقي اين‌عالم رباني بهره گرفت. انديشه‌هاي نو و تحول‌گراي استادش بر زندگي شهيد سيد مهدي اثر به سزايي گذاشت.

 شهيد سيد مهدي همچنان به دنبال رسيدن به كمالات علمي بود. براي گذراندن مدارج بالاتر علمي راه هجرت را در پيش گرفت. به همين منظور از سرپل عازم مزارشريف گرديد. در آن دوره «شهيدآيت‌الله سيدنادر بحرالعلوم»، از علماي طراز اول كشور و سكان‌دار تربيت شيفتگان مكتب امام صادق (ع) در مزارشريف بود. شهيد باقري نيز به جمع شاگردان ايشان پيوست. بيش از دو سال ديگر نزد اين عالم وارسته به معلومات علمي خود افزود. در اين مدت به خوبي از محضر استاد گرامي‌اش كسب فيض نمود  و از چشمه‌ساران مكتب قرآني دل پاك را سيراب كرد.

شهيد سيد مهدي، طلبه‌اي پاك و پرهيزكار بود. همزمان با تحصيل، راه عبوديت و خودسازي را در پيش گرفت. از انجام مستحبات نيز غفلت نمي‌كرد. اخلاق و رفتارش عالي بود. سجاياي اخلاقي بسياري داشت. ساير طلاب شيفته‌ي رفتار صادقانه‌ي وي بودند. همه او را دوست داشتند. از نفرت و كينه توزي دوري مي‌كرد. وارد مسائل و كارهاي شخصي ديگران نمي‌شد. طلبه‌ي ساده زيست و مهرباني بود. در كارهاي زندگي نظم بخصوصي داشت.

در اول سال 1358 شمسي، همزمان با دستگيري علماي ديني توسط دولت كمونيستي؛ مدرسه‌ي علميه‌ي مزارشريف تعطيل گرديد و آيت الله بحر نيز توسط رژيم كمونيستي دستگير و زنداني شد. با تعطيلي مدرسه، شهيد سيدمهدي باقري نيز مجبور به ترك تحصيل شد و از مزارشريف  به سرپل بازگشت. مدتي بعد، پدر گرامي‌اش «شهيدسيدباقرشاه‌حسيني»، نيز توسط مزدران شوروي دستگير و سپس به شهادت رسيد. اسارت و نامعلوم بودن سرنوشت پدر، بر شانه‌هايش سنگيني مي‌كرد. مدت‌ها غم از دست دادن پدر او را ملول ساخته بود.

دوري و جدايي والد گرامي، هر چند برايش تلخ و ناگوار بود، اما او را از ادامه‌ي فعاليت در برابر اقدامات دولت كمونيستي باز نداشت. او مصمم‌تر و منسجم‌تر از گذشته وارد مبارزه‌ي سياسي و نظامي گرديد. مدت زماني بصورت سري به مبارزه ادامه داد. سپس چند مدت عازم سوزمه‌قلعه و سنگچارك گرديد. در آنجا با همرزم ديرينه‌اش شهيد محمدطاهرنسيمي به فعاليت جهادي مشغول شد.

در بهار 1359 شمسي، يك تشكل مردمي كه ده‌ها نفر از روحانيون جوان و افراد متدين و مورد اعتماد عضو آن بودند، در نواحي سرپل به دور از ديد جاسوسان دولتي، آموزش جنگهاي چريكي را براي اعضاي خود شروع كردند. شهيد باقري يكي از افراد اين مجموعه بود. او با همكارانش با پخش شب‌نامه و كارهاي فرهنگي ديگر، نيروهاي دولتي را در قريه‌ها به وحشت انداختند. شهيد باقري و همكارانش كمك‌هاي مردمي را جمع‌آوري مي‌كردند، سپس آن را به مبارزين در كوهستانات مي‌فرستادند.

در تابستان 1359 شمسي، همزمان با فتح دو هفته‌اي سرپل بدست مجاهدين، شهيد سيد مهدي باقري و همكارانش در پاكسازي منطقه از وجود نظاميان دولتي نقشي ارزنده داشت. او بيش از شانزده روز در خط مقدم جنگ در حد بخش سرپل _ شبرغان حضور داشت. پس از آن كه مجاهدين عقب‌نشيني كردند و سرپل مجدداً تحت‌كنترل نظاميان دولتي قرارگرفت، نيروهاي مبارز نيز به اطراف پراكنده شدند. شهيد باقري در اين مرحله منطقه را ترك نكرد. با اينكه جاسوسان دولتي به حضور وي پي برده بودند و هر لحظه احتمال دستگيري‌اش وجود داشت، بيش از دو ماه در سرپل مخفيانه زندگي كرد.

در ماه قوس 1359 شمسي، جمعي از نيروهاي تازه‌نفس و تعليم ديده‌ي مجاهد وارد سرپل شدند. آنان در اقدام شجاعانه، بسياري از قريه‌ها را از وجود نيروهاي دولت كمونيستي پاكسازي كردند.  با شور و نشاط، يك مركز جهادي قوي را پايه ريزي كردند. شهيد باقري از ابتداي امر در تصميم‌گيري و ايجاد ‌اين پايگاه نقش مؤثري داشت. او براي آشنايي با جديدترين تاكتيك‌هاي چريكي عازم مياندره شد. بار ديگر تعليمات رزمي را فراگرفت. سپس براي ادامه‌ي مبارزه به نواحي خط مقدم جنگ بازگشت.

شهيد سيد مهدي يكي از عوامل اصلي و تأثيرگذار در جمع مجاهدين بود. قلب رئوف و مهرباني داشت. در فاصله‌ي كم، در دل مجاهدين محبوبيت خاصي پيدا كرد و به عنوان چهره‌ي صديق و خوش‌نام جهادي مطرح شد. از ابتداي تشكيل پايگاه سرپرستي جمعي از مجاهدين به او واگذار شد. او روحاني پرتلاش، سخت كوش و وظيفه شناس بود. مسايل روز را به خوبي تحليل مي‌كرد. در جنگ شجاع و دلير بود. در ميدان‌هاي رزم ابتكار عمل داشت. در حل و فصل مشكلات از لياقت و درايت خاصي برخوردار بود . او به مدت يك سال بي‌وقفه در رويارويي‌هاي متعدد در مقابل ارتش متجاوز شوروي و دولت دست‌نشانده‌ي آنان ايستادگي كرد. در اين مدت با افراد تحت‌امرش در نواحي مختلف سرپل ضربات كوبنده بر پيكره‌ي نظامي متجاوزان وارد كرد. به عنوان فرمانده صاحب نام در بين مجاهدين سرپل مطرح گرديد. او از هر جهت فرمانده‌ لايق بود. در اوج قدرت رفتار خاضعانه ‌داشت.

به پاس خدمات ارزنده‌اش، به عنوان معاون اول فرمانده‌ي كل مجاهدين چريك‌هاي سرپل برگزيده شد.  علاوه بر‌آن، چند مدت فرماندهي جنگ در شهرسرپل به وي سپرده شده‌بود. او طي اين مدت از شيوه‌هاي جنگي منحصر به فردي بهره مي‌گرفت، كه نتيجه‌ي آن ايجاد درماندگي و سردرگمي مطلق در بين نظاميان اشغال‌گربود. هر چند، مدت حضورش در جمع جهادگران چندان طولاني نبود، اما در همين مدت كوتاه چنان سيلي محكمي به صورت پليد اشغال‌گران زد كه بيان كردن هر يك از عمليات اين آزاد مرد مجاهد، مطلب جداگانه مي‌طلبد. همرزمانش از نبردهاي حماسي او در شهرسرپل گفتني‌هاي  بسياري دارند. او خود را متعلق به منطقه‌ي خاص نمي‌دانست. مجاهدت‌هايي كه او در نواحي سوزمه‌قلعه،‌ بغاوي و قريه‌هاي سرپل، از خود نشان داد، گواه عيني اين مدعاست.

در اولين روزهاي ماه قوس 1360، او در يكي از حماسه‌ساز‌ترين رويارويي در مقابل اشغال‌گران در شهرسرپل، شركت ورزيد. چندين روز جانانه در برابر دشمن مقاومت كرد. در اين مرحله نيز چكمه‌پوشان شوروي و مزدوران دولتي آنان سنگين‌ترين تلفات را از طرف مجاهدين متحمل شدند. هنوز خستگي‌هاي جنگ با روسها رفع نشده بود كه كه مردم مسلمان سوزمه‌قلعه و بغاوي مورد تهاجم ناجوانمردانه‌ي دشمن قرارگرفتند. اين فاتح ميدان‌هاي رزم خود را به ياري مردم مسلمان اين ساحه رساند. آنچه در توان داشت براي نجات جان مردم كوشيد.            

سرانجام در روز 26/9/1360، از ناحيه‌ي سينه هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و در بيست و يكمين بهار زندگي، به فيض شهادت نايل گرديد. همرزمانش شب را در كنار جنازه‌ي او گردهم آمدند و با چشمان اشك آلود براي آخرين بار، با اين فرمانده‌ محبوب جهادي وداع كردند. متعاقب آن پيكر خونين شهيد سيد مهدي باقري را  به زادگاهش انتقال دادند و در «شاه چنار» به‌خاك سپردند. چند روزي از شهادت شهيد سيد مهدي باقري نگذشته بود كه همسر وفادارش در فراق او دارفاني را وداع كرد. غبارغم از دست دادن والدين سالهاست بر رخسار تنها پسر شهيد باقري سايه افكنده است.            

                                               جاويدانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد!

 

 

فرمانده شهيد سيد نبي حسيني

شهيد سيدنبي‌حسيني، فرزند سيدآقاحسين، در (حدود) سال 1334 شمسي،‌ در خانواده‌ي مذهبي و متدين در «ميرزاولنگ» سرپل ديده ‌به جهان‌هستي گشود. دوران كودكي و نوجواني را در زادگاهش گذراند. از آن پس در امر كشاورزي كه شغل اغلب مردم منطقه بود، مشغول فعاليت شد. از همان دوره در رعايت شئونات اسلامي و بجا آوردن فرايض ديني اهتمام مي‌ورزيد. با شور و نشاط در مجالس مذهبي حضور مي يافت. از راه گوش دادن به سخنراني‌هاي علما به معلومات خود مي‌افزود.

در سال 1356 شمسي، به وظيفه‌ي عسكري فراخوانده شد. در وقت معين به مركز ولايت رفت. پس از طي كردن مراحل اداري، او را جهت گذراندن دوره‌ي خدمت به شهر هرات اعزام كردند. يك سال براي حفظ آرامش مردم صادقانه كوشيد. در هفتم ثور1357، كمونيستها طي كودتاي خونين قدرت را بدست گرفتند. آنان در مدت چند ماه، كار پاك‌سازي اردوي ملي (ارتش) افغانستان را از نيروهاي مسلمان و حكومت‌سابق، عملي كردند. مستشاران شوروي هدايت و سوق دادن نيروهاي مسلح را در كنترل خود گرفتند. بسياري از صاحب‌منصبان دولتي از رفتارهاي مستشاران روسي ناراضي بودند و فرمان برداري از آنها را اهانت به خود و خيانت به استقلال و تماميت ارضي كشور مي‌دانستند.

انديشه‌هاي اسلام خواهي روز به روز در بين افراد گسترش مي‌يافت. در ماه حوت 1357، قيام عمومي مردم هرات با مشاركت صاحب‌منصبان و بسياري از سربازان اردوي ملي شكل گرفت. شهيد سيدنبي‌حسيني يكي از سربازاني بود كه به جمع قيام كنندگان پيوست و در راستاي خارج كردن قطعات نظامي از دست طرفداران دولت، با مبارزين همكاري صميمانه داشت. در مدتي كه جنگ براي تحت‌كنترل درآوردن مجدد، توسط نظاميان مشترك شوروي و دولتي، صورت مي‌گرفت، اين جوان مسلمان، با سلاحي كه در‌دست داشت، در مقابل  مهاجمان به نبرد پرداخت. جنايت‌كاران شوروي در اقدام ضدبشري خود، هزاران تن از مردم و نيروهاي مدافع را به‌خاك و خون كشيدند. پس از آنكه اشغال‌گران مجدداً بر قطعات نظامي هرات تسلط يافتند، شهيد سيدنبي به خاطرهمكاري با قيام كنندگان توسط اشغال‌گران شوروي زنداني گرديد. بعد از چند مدت او را از زندان آزاد كردند و بار ديگر به محل خدمت فرستادند. او كه تربيت يافته‌ي مكتب اسلام بود، حس ‌وطن‌دوستي تمام وجودش را فراگرفته بود. اين بار تصميم به ترك محل خدمت گرفت. بعد از تلاشهاي زياد در نهايت موفق به فرار گرديد. با گذراندن روزهاي طاقت‌فرسا، به زادگاه خويش در سرپل بازگشت.

اين برهه از زمان، با شروع قيام‌هاي مردمي در ولسوالي‌كوهستانات،‌ بلخاب، سنگچارك، سوزمه‌قلعه و ... همزمان شد. پس از آنكه نواحي كوهستانات سرپل توسط نيروهاي مردمي آزاد گرديد، تعدادي از نظاميان وابسته به دولت كمونيستي موفق به فرار شدند. آنان از طريق «ميرزاولنگ» تصميم رفتن به سرپل را داشتند. نظاميان دولتي در ناحيه‌ي «ميرزاولنگ» توسط (مرحوم) سيدميرحسين ملك با همكاري سيدنبي‌حسيني خلع سلاح گرديدند. در آن دوره حسيني تنها فردي در منطقه بود كه روش استفاده از سلاح كلاشينكوف را مي‌دانست و آنرا در اردو آموخته بود، در جريان خلع سلاح نظاميان دولتي يك ميل «كلاشينكوف» بدست وي افتاد. اين سلاح تا هنگام  شهادت بر شانه‌اش بود.

 وي با گرفتن سلاح به مبارزات مسلحانه‌اش شكل تازه بخشيد. بعد از حضور چريكهاي مسلمان در ساحات سرپل، قريه‌ي «مياندره» محل تعليمات نظامي مجاهدين تعيين گرديد. شهيد حسيني با اينكه با نحوه‌ي استفاده از اسلحه آشنايي داشت، يكي از فعالان جهادي بود كه در دوره‌ي آموزش فنون رزمي شركت كرد. در مدتي كه تحت تعليمات قرار داشت،  به معلومات ديني و اعتقادي او افزوده شد. بعد از آنكه دوره‌ي يادگيري جنگ‌هاي چريكي را گذراند، جهت مشاركت در نبردهاي آزادي‌بخش در برابر ارتش ‌شوروي عازم ساحات شهرسرپل شد. اين مجاهد مسلمان در چند جنگ دليرانه حضور داشت.

به خاطر لياقت و درست‌كاري‌اش به عنوان رئيس پايگاه ميرزاولنگ برگزيده شد. او در طي مدتي كه اين مسئوليت خطير را به عهده داشت، با جديت و پشت‌كار خدمات ارزنده و قابل تقدير از خود نشان داد. او در عين‌حال كه سرپرستي پايگاه ميرزاولنگ را عهده‌دار بود، در همان حال به عنوان يك رزمنده در ميدان‌هاي پيكار مي‌جنگيد.

در تابستان 1360 شمسي، در نبرد بزرگ و حماسي كه در چهارباغ و شهرسرپل به وقوع پيوست، ضربات سنگين به نفرات متجاوزان وارد گرديد. اين مجاهد مسلمان در اين نبردها وظيفه‌ي جهادي خود را به بهترين وجه به انجام رساند. شهيد حسيني يكي از مسئولين خوش‌نام جهادي سرپل بود كه به صداقت و فداكاري شهرت يافت. با مردم مدارا مي‌كرد. حرف آنان را مي‌شنيد. با خوش‌اخلاقي و مهرباني در حل وفصل مشكلاتشان مي‌كوشيد.

سرانجام اين مجاهد مسلمان در تاريخ 26/9/1360 شمسي، در رويارويي با دشمن در بغاوي هدف گلوله قرارگرفت و به شهادت رسيد. شهادت زودهنگام هر چند براي شهيدحسيني رحمت بود و او به خواسته‌ي قلبي‌اش نايل گرديد، اما از دست دادن يك فرمانده‌ دلير جهادي براي ياران او سنگيني مي‌كرد و مدتها جاي خالي‌اش احساس مي‌شد. پيكر شهيد سيد نبي حسيني،‌ از محل شهادت به «ميرزاولنگ» منتقل شد و طي مراسم با شكوهي با حضور گسترده‌ي مردم قدرشناس منطقه به‌خاك سپرده شد. 

                                           لباس شادماني ابدي بر قامت گلگونش مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد اسلم رضايي

شهيد اسلم (عباس) رضايي، فرزند محمد سرور‌، در (حدود) سال1340شمسي، در خانواده‌اي روحاني در «ولسوالي بهسود» متولد شد. دوران شيرين كودكي را در محيط مذهبي و معنوي خانواده گذراند. از همان دوره، تحت تعليم و تربيت پدر گرامي‌اش قرارگرفت. همراه خانواده‌اش از بهسود به كابل نقل مكان كرد. تحصيل را در مكتب ابتدايي دولتي آغاز كرد. در يادگيري از هوش سرشاري برخوردار بود. در اين مدت هنگام تعطيلي مكتب، قرآن و بعضي كتب درسي را مي‌آموخت. از همان زمان با مسايل اسلامي بيشتر آشنا شد.

او دوره‌ي نه ساله‌ي مكتب را با موفقيت به پايان رساند. با علاقه‌مندي فراوان تصميم به ادامه‌ي تحصيل گرفت. براي تكميل مدارج علمي در مقطع بالاتر در يكي از ليسه‌هاي كابل به تحصيلات خود ادامه داد. اين دوره، را نيز با موفقيت به پايان رساند. او در اين مقطع تحصيلي با مسائل روز بيشتر آشنا شد. در ميان محصلين ليسه، بحث‌هاي داغ سياسي و عقيدتي صورت مي‌گرفت. طرفداران كمونيستها با جوانان مذهبي به‌بحث مي‌پرداختند. برخي اوقات نيز به كشمكش مي‌انجاميد. اين رخدادها در رشد فكري شهيد عباس تأثير به سزايي داشت و او را ‌به‌سمت و سوي فعالان ديني بيشتر سوق مي‌داد. شهيد عباس تصميم داشت به درس خود ادامه دهد، اما وقوع تحولات جديد و به قدرت رسيدن كمونيستها در افغانستان او را از ادامه‌ي تحصيل بازداشت.

مدت زماني نزد بستگانش در دكان (مغازه) مشغول كار شد. از آن جايي كه او با افراد مذهبي در ارتباط بود و اقدامات سركوب‌گرانه‌ي دولت و نظاميان شوروي بر مردم كابل چند برابر شده بود، بستگانش ماندن او را در كابل به صلاح نديدند. زيرا هر روز احتمال دستگيري و يا به عسكري فرستادن او وجود داشت. هر چند او به سن قانوني براي رفتن به دوره‌ي عسكري نرسيده بود، اما رژيم براي سركوب جوانان مذهبي پيوسته درصدد بهانه بود. با پيشنهاد خانواده تصميم به ترك كابل گرفت.

در سال 1359، به ايران عزيمت كرد. مدت زماني در ايران ماندگار گرديد. او در اين مدت با مبارزان مسلمان آشنا شد. هر روز درباره‌ي اوضاع كشور بحث و تبادل‌نظر صورت مي‌گرفت. تعدادي از نيروهاي جوان كه آموزش جنگ‌هاي چريكي را آموخته بودند، تصميم گرفتند كه به وطن برگردند و در مقابل تجاوزات شوروي به جهاد بپردازند. شهيد اسلم يكي از افراد داوطلب بود كه به جمع آنها پيوست. او در نهايت تصميم بازگشت به وطن و ورود در صحنه‌ي مبارزه‌ي مسلحانه را گرفت. شهيدعباس در اين دوره براي اينكه توسط جاسوسان دولت كمونيستي مورد شناسايي قرار نگيرد، نام مستعار براي خود انتخاب كرد. از آن پس همه او را به نام «اسلم» مي‌شناختند. او با راهنمايي عمويش كه از فعالان مبارزه بود، دوره‌ي يادگيري شيوه‌هاي مبارزه‌ي چريكي را به خوبي فراگرفت. براي رفتن به ميدان مبارزه چند مدتي به انتظار نشست، پس ازفراهم شدن شرايط مناسب، عازم افغانستان گرديد.

شهيد اسلم و دوستانش در مناطق مختلف افغانستان براي تشكيل مراكز جهادي و آموزش جوانان، تلاشهاي طاقت‌فرسا را به‌عمل آوردند. آنان اولين سفيران آزادي بودندكه زمينه‌ي حضور نسل جوان و تحصيل كرده را به طور منظم در ميدان‌هاي جهادي فراهم كردند. با تلاش و تحمل دشوارترين روزهاي زندگي، پايگاه‌هاي متعددي در ولسوالي‌هاي مناطق مركزي و غربي افغانستان ايجاد كردند.

اين جوان مبارز در ادامه‌ي فعاليت جهادي‌اش در اواخر سال 1359 شمسي، به‌سمت شمال افغانستان رفت. پس از طي مسافت‌هاي طولاني و عبور از مناطق مختلف در نهايت وارد ولايت‌سرپل گرديد. او و همكارانش در ايجاد و تثبيت پايگاه جهادي در مناطق مختلف سرپل نقش قابل تقدير ايفا كرد. نزديك به يك سال در مناطق سرپل، سوزمه‌قلعه و بغاوي در تعليم و آموزش شيوه‌ي جنگ‌هاي چريكي براي جوانان مبارز مناطق يادشده فعاليت داشت. او در اين مدت در چندين جنگ شديد در برابر نظاميان متجاوز شوروي حضور حماسي داشت. از جمله در نبرد پيروزمندانه‌ي اوايل تابستان 1360 در شهرسرپل شركت ورزيد و در فتح چند سنگر استراتژيك از دست نظاميان اشغال‌گر‌، نقش اساسي داشت. بارها به ياري مجاهدين سوزمه‌قلعه شتافت. براي حمايت از همرزمان جهادي‌اش جان‌فشاني زيادي به‌عمل مي‌آورد.   

شهيد اسلم جواني دانا، رشيد و توانا بود. او با تمام وجود زندگي خود را در راه عزت‌مندي اسلام و قرآن در معرض اخلاص گذاشته بود. در فداكاري و از خودگذشتگي از بهترين‌ها به شمار مي‌رفت. با اينكه از اسم و رسم خوبي برخوردار بود، زندگي‌اش محقرانه مي‌گذشت. فردي متواضع و شكسته‌نفس بود. در نشست و بر‌خواست‌ها رفتاري مؤدبانه داشت. كم صحبت مي‌كرد و بيشتر عمل‌گرا بود. ظاهر آرام و قلب رئوف و مهربان داشت. از سجاياي اخلاقي فراواني برخوردار بود. انسان كامل و خود ساخته، باصداقت، مخلص و صبوربودن از اوصاف او بود. عبادت خالصانه از ديگر برجستگي‌هاي وي محسوب مي‌شد. بدون اينكه ديگران متوجه شوند در گوشه‌اي مدتها با خدايش راز و نياز مي‌كرد.

در ماه قوس 1360، در جنگي كه در چهارباغ و شهرسرپل در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي به وقوع پيوست، مانند گذشته براي فتح سنگرها، دلاوري‌هاي زيادي از خود نشان داد. وقتي وارد پيكار مي‌شد، تا اعماق مواضع دشمن به پيش مي‌رفت. حضورش در سنگر، سبب قوت قلب ساير همرزمان مي‌گرديد. در هر نقطه كه وارد پيكار در برابر اشغال‌گران شوروي مي‌شد، مقاومت و دليري كم‌نظيرش، قلب ديگران را تسخير مي‌كرد.

در حالي كه هنوز خستگي‌هاي جنگ قبلي از تن او و همرزمانش بيرون نرفته بود، تهاجم ديگري از طرف دشمن به‌سمت بغاوي انجام گرفت. اين قهرمان وطن، با عزم راسخ از سنگرهاي عقيده و جهاد، شجاعانه دفاع كرد. با مقاومت او و همرزمانش نيروهاي مهاجم تارومار گرديدند.

قبل از فرا رسيدن شهادت، تغييرات روحي زيادي در وي ايجاد گرديده بود. سيمايش نوراني‌تر و مهرباني در رفتارش چند برابر شده بود. كردارش حكايت از سفري داشت كه بازگشتي در آن نبود. سرانجام پيش ازظهر 26/9/1360، با قدم‌هاي آرام به ميدان رزم عازم شد و لحظاتي بعد بر اثر اصابت گلوله‌ي دشمن؛ به فيض شهادت نايل گرديد. روز بعد پيكر شهيد اسلم را از بغاوي به سرپل انتقال دادند و در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند. مزارش اكنون زيارتگاه دوستان و ارادتمندان مي‌باشد.                

                                                           روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

 

 

 

مجاهد شهيد سيدمحمدموسويگل

شهيد سيدمحمدموسوي، فرزند سيدزوار، در (حدود) سال 1295 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «قشلاق كهنه» بغاوي عليا واقع در حومه‌ي جنوب‌شرق شهرسرپل ديده به جهان گشود. بعد از دوران كودكي قرائت قرآن و سواد خواندن و نوشتن را در زادگاهش فراگرفت.

 شهيد سيدمحمدموسوي در (حدود) سال 1330 شمسي، طبق سنت رسول گرامي اسلام(ص)، تشكيل خانواده داد كه از زندگي مشتركش سه پسر و شش دختر از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

 شهيد سيدمحمد يكي از ريش‌سفيدان مورد احترام و از افراد متنفذ و باهوش منطقه بود. در روابط و رفتارهاي اجتماعي اخلاق و رفتار حسنه‌ داشت. در حل و فصل منازعات مردمي تلاش وافر به‌عمل مي‌آورد. در مجالس و نشست‌هاي بزرگان منطقه شركت مي‌ورزيد. نظرات خود را با جرأت و شهامت بيان مي‌كرد. در كارهاي عمومي و عام المنفعه پيش‌قدم مي‌شد، در برگزاري مراسم‌هاي مذهبي مشاركت فعالانه داشت و ديگران را به حضور يافتن در اين‌گونه مجالس‌ها فرا مي‌خواند. از جمله در ماه محرم در عزاداري براي جدگرامي‌اش حضرت ابا‌عبدالله الحسين (عليه السلام)، حضور مي‌يافت. از عزاداران حسيني به خوبي پذيرايي به‌عمل مي‌آورد.

در سال 1358 شمسي، دولت وابسته به شوروي اقدامات شديدتري را براي سركوب و به سكوت كشاندن مردم به‌عمل آورد. بسياري از علماي ديني و افراد متنفذ را دستگير و به جاي نامعلومي انتقال داد. رفتارهاي ناشيانه‌ي ماركسيستها نه تنها مردم را به سكوت نكشاند، بلكه شعله‌هاي نفرت از ماركسيستها را بيشتر كرد. در بهار 1358، غيورمردان اكثر مناطق ولايت‌سرپل دست به قيام مسلحانه زدند. شهيد سيدمحمد يكي از افراد پيش‌قدم و پيشگام مبارزه بود. از آغاز مبارزه در جمع‌آوري كمك به مجاهدين و تصميم‌گيري‌هاي مبارزاتي حضور فعال داشت.

در زمستان 1360 شمسي، مردم مسلمان بغاوي مورد يكي از خطرناكترين تهاجمات نظامي قرار‌گرفت. مهاجمين چپاول‌گر از چند سمت مناطق و محله‌هاي بغاوي‌عليا را در محاصره‌ي خود قرار دادند. در مقابل اين اقدام ناجوانمردانه، مجاهدين و مردم بغاوي جانانه در برابر تهاجم دشمن از خود دفاع كردند. شهيد سيد محمد كه مسلماني غيرت‌مند بود، با اينكه سن و سال بالايي داشت، داوطلبانه سلاح به دوش گرفت. با شجاعت كم‌نظير تا آخرين لحظه‌هاي زندگي از زادگاهش دفاع كرد.

سرانجام در روز 26/9/1360، هدف تير دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل آمد. متعاقب آن بستگان و دوستان با همراهي مردم قدر‌شناس منطقه جنازه‌ي شهيد سيد محمد موسوي را در «نوآباد» بغاوي عليا دفن كردند.

در حالي كه پنج سال از شهادت شهيد سيد محمد موسوي مي‌گذشت، يكي از فرزندان اين شهيد نيز به نام سيد امرالدين موسوي به شهادت رسيد. شهيد سيد امرالدين يكي از افرادي بود كه از شروع جهاد مردم مسلمان منطقه در كنار پدر با نيروهاي مجاهد همكاري صميمانه داشت. مدتي در پايگاه جهادي صادقانه خدمت كرد. از آن پس در عين همكاري با مجاهدين، جهت تأمين مخارج زندگي، راه تجارت را در پيش گرفت. شهيد سيد امرالدين انساني خوش اخلاق و جوانمرد بود. براي پسر و دخترش پدري مهربان و دلسوز بود. با مردم رفتاري محترمانه داشت.

سرانجام در تاريخ 15/3/1365، در حد فاصل قريه‌ي جنگلك _ شورابي، واقع در «هجده نهر» از توابع ولايت بلخ، در كمين دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد امرالدين در قريه‌ي «شورابي» به‌خاك سپرده شد.      

                                                             روحشان شاد و راهشان پاينده باد!

 

مجاهد شهيد غلام رضا افتخاري     

شهيد غلام‌رضا افتخاري،‌ فرزند حاج حيدر، در (حدود) سال 1322شمسي،‌ در خانواده‌ي مذهبي در «بغاوي عليا» از توابع سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. سواد ابتدايي را در زادگاهش آموخت. پدرش از افراد متنفذ و مهمان‌نواز منطقه بود. شهيد غلام‌رضا از همين دوره روحيه‌ي اجتماعي پيدا كرد.

وقتي به سن قانوني رسيد به وظيفه عسكري فرا خوانده شد. در سال 1343 به خدمت عسكري اعزام گرديد. دو سال در شهر «خوست»، براي ثبات و آرامش ميهن، صادقانه خدمت كرد. در سال 1345،‌ با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. وي در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد، كه از زندگي مشتركش يك پسر و سه دختر از وي به جا مانده است.

شهيد غلام رضا در سال 1358 شمسي، كه قيام مردمي در برابر دولت ماركسيستي شكل گرفت‌،‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌يكي از افراد فعال و مورد اعتماد مبارزين بود. تا آخرين لحظه‌هاي زندگي به مجاهدين وفادار ماند. در حالي كه يكي از برادرانش در پايگاه مقاومت جهادي حضور داشت،‌ او نيز از انجام وظايف ديني و ميهني غفلت نمي‌ورزيد و در صحنه‌هاي جهاد فعالانه حضور پيدا مي‌كرد. در راستاي تقويت مجاهدين هر‌كاري كه لازم بود انجام مي‌داد.

شهيد غلام‌رضا صفات و برجستگي‌هاي اخلاقي و اجتماعي فراواني داشت. روحيه‌ي جوانمردي و مهمان‌نوازي او زبان‌زد بود. در برگزاري مجالس ديني همكاري مي‌كرد. فردي متدين و مورد اعتماد بود. غيرت ِديني داشت. مغرور مال و دنيا نبود. با افراد ضعيف با مهرباني و عطوفت رفتار مي‌كرد. قلبي مهربان و رفتار دلسوزانه داشت. خود را در برابر امنيت عمومي و ارزش‌هاي ديني مسئول مي‌دانست. از انجام وظايف شانه خالي نمي‌كرد.

در ماه قوس1360 شمسي، بغاوي عليا از چند سمت مورد تهاجم نظامي دشمن قرارگرفت. مردم منطقه جانانه از خود دفاع كردند. شهيد غلام رضا افتخاري يكي از مدافعان پرتوان بود كه تا آخرين نفس به دفاع پرداخت. سرانجام در تاريخ 26/9/1360 شمسي، هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن، پيكر شهيد غلام رضا افتخاري را در «نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپردند.        

                                                       شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

  شهيد عبدالملوك نظامى

  شهيد عبدالملوك نظامى، فرزند صالح محمد، در سال 1326 شمسى، در(محله گاودارها) سوزمه‏ قلعه در خانواده‏ اى مذهبى و كشاورز چشم به جهان گشود. دوران كودكى را در زادگاهش سپرى كرد، نيازهاى اقتصادى خانواده او را از رفتن به مكتب و تحصيل باز داشت، در جوانى مشغول كارهاى كشاورزى و مالدارى شد تا بخشى از مايحتاج خانواده ‏اش را تأمين نمايد. شهيد نظامى در ايام جوانى براى خود همسر انتخاب كرد كه ثمره اين ازدواج، يك فرزند پسر و يك دختر مى‏باشد.

 شهيد نظامى در سال 1354، به خدمت عسكرى اعزام گرديد، پس از دو سال خدمت صادقانه  به آغوش خانواده ‏اش بازگشت و به كار مشغول گرديد. اين شهيد گرانقدر به مسايل دينى بسيار توجه داشت، در مراسم مختلف مذهبى از جمله سوگوارى امام حسين‏ عليه السلام به طور فعال شركت مى‏كرد.

 شهيد عبدالملوك نظامى، مانند ساير هم‏وطنان خود در سال 1358، به صف هواداران جهاد عليه دولت ماركسيستى قرار گرفت، و با حمايت از قيام كنندگان در صحنه‏ هاى مختلف مبارزه حضور يافت. او با رساندن امكانات و تداركات براى مجاهدان و حضور در خط مقدم جنگ، مدافعان مسلمان را يارى مى‏كرد.

 در اواخر سال 1360، هنگامى ‏كه مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه توسط نيروهاى مهاجم مورد حمله قرارگرفتند، بسيارى از مناطق از جمله قريه گاودارها به اشغال دشمن در آمد. در اين هنگام شهيد ملوك نظامى سلاح به دست گرفت، به صف مدافعان پيوست و تا آخرين توان در برابر مهاجمان به مقاومت و پايمردى ادامه داد. شهيد عبدالملوك جوان شجاع و داراى غيرت دينى و ميهن دوستى بود. به بزرگان احترام مى‏كرد. او يكى از رهروان مخلص راه اسلام و مكتب سرخ شهادت بود.

 پس از آغاز جهاد عليه اشغالگران مانند بسيارى از جوانان ديگر در وجود پاك شهيد نظامى تحول بنيادى به وجود آمده بود. او كه از تبار آزادى خواهان جامعه بود، زندگى ساده همراه با معنويت داشت، از متكبران و جاه طلبان نفرت داشت. هدف وى از پيوستن به جبهه، آزادى سرزمينش از سلطه اشغالگران، رهايى مردم از يوغ استعمارگران بود و شهادت در راه خدا آرزوى ديرينه‏اش بود.

 در يك مقطع زمانى كه مجاهدان سوزمه قلعه در سرپل به جهاد مشغول بودند، نظاميان دشمن عمليات تهاجمى خود به سوزمه‏ قلعه را آغاز كردند كه به علت شدت جنگ در سرپل، مجاهدان از اين حمله اطلاع نيافتند و كسى به كمك مردم سوزمه‏ قلعه نيامد. اين جوان مسلمان بعد از سه شبانه روز جنگ و مقاومت كم نظير همراه با ساير مدافعان و مردم غيرنظامى از سوزمه ‏قلعه عقب نشينى كرد و به سمت بغاوى مهاجرت شد. در حالى ‏كه چند روز از اقامت وى در بغاوى نگذشته بود، بار ديگر چپاولگران با ساز و برگ نظامى لشكركشى همه جانبه را به منظور تسخير بغاوى و تاراج اموال مردم آغاز كردند. اين جوان فداكار در اين نبرد دفاعى نيز شجاعانه در برابر مهاجمان مقاومت كرد و به نوبه‏اى خود از سنگرهاى جهاد، مردانه دفاع  كرد.

 سر انجام در جريان يك نبرد سنگين و چندين شبانه روزى، در شب 1360/9/26، مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و به شدت مجروح گرديد. اين مجاهد مسلمان در اثر جراحات وارده و نبودن امكانات پزشكى، در عالم هجرت درسى و چهارمين بهار زندگى، به فيض شهادت نايل گرديد و روح پاكش به لقاءاللّه پيوست. پيكر پاك اين شهيد توسط همسنگرانش در قبرستان شاه ‏ابراهيم بغاوى عليا به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و نامش جاودانه باد!

 

 

 روحانى و فرمانده شهيد محمدابراهيم اخلاقى

  روحانى و فرمانده شهيد محمدابراهيم اخلاقى، فرزند الله رسان، در سال 1332 شمسى، در سوزمه قلعه در يك خانواده ‏اى كشاورز و مذهبى چشم به جهان گشود. در دوران كودكى به مكتب خانه محل به فراگيرى قرآن كريم مشغول گرديد و پس از آن راهى مدرسه دولتى شد، تحصيلات دوره ابتدايى را در آن مدرسه با موفقيت به پايان برد. ميل طبيعى‏اش به اسلام و معارف قرآن كريم و تشويق دوستان سبب شد تا به تحصيل علوم اسلامى بپردازد. او همگام با درس، در كار كشاورزى به يارى پدر شتافت.

 در سال 1350 شمسى، به خدمت عسكرى اعزام گرديد و پس از دو سال خدمت صادقانه، به زادگاهش بازگشت. به علت علاقه بسيارش، تصميم گرفت تحصيلات خود را ادامه دهد، لذا در سال 1353، وارد حوزه علميه شد، و مدتى از علم و فضايل معنوى استاد حجت‏الاسلام والمسلمين شيخ محمداسحاق آخوند بهره برد. ايشان در مدتى كه افتخار شاگردى استاد شهيد »آخوند« را داشت از نظر درايت و هوشيارى در بين شاگردان مدرسه، فردى ممتاز و شاخص بود و براى اداره امور داخلى مدرسه تدابير مؤثرى داشت. هم‏كلاسى هايش خاطراتى شيرين و به ياد ماندنى از اين شهيد دارند. در سال 1355، جهت ادامه  تحصيل عازم ايران شد، اما به علت مشكلات اقتصادى موفق به ادامه تحصيل نشد.

  شهيد محمدابراهيم اخلاقى در سال 1359 شمسى، همزمان با شدت گرفتن جنگ هاى آزاديبخش ملت مسلمان افغانستان و شروع كشتارهاى بى رحمانه مردم به دست قواى مشترك شوروى و دولت دست نشانده، تصميم بازگشت به كشورش را گرفت و خود را براى پيوستن به جبهه و جهاد مهيا كرد. ابتدا دوره آموزش فنون رزمى را با موفقيت به پايان برد و همراه با تعدادى ديگر از نيروهاى مقاومت، عازم سرزمين خونبار افغانستان شد و در يك مسافرت طولانى، پس از ماه ‏ها پياده روى در مناطق كوهستانى و تحمل سخت‏ترين شرايط به زادگاهش، سوزمه‏ قلعه، بازگشت.

 شهيد محمدابراهيم اخلاقى پس از ورود به منطقه با روحانيون، طلاب و جوانان تحصيلكرده تماس برقرار كرد، و آنان را در جريان تصميمات خود و همكارانش قرار داد. از آنجاكه روحانيان و ساير جوانان مسلمان در قالب تشكل‏ هاى مردمى، آمادگى لازم براى تقويت جبهه و جهاد را داشتند، طرح‏هاى شهيد اخلاقى به خوبى مورد استقبال قرار گرفت و كارهاى اجرايى تأسيس مركز جديد سرعت بيشترى يافت و در زمان كوتاهى با جديت اين جوان فداكار و همكارى صميمانه روحانيون، موسفيدان و بزرگان منطقه، پايگاه آموزش نظامى مجاهدان كه در نوع خود اولين مركز آموزش نظامى در سطح ولايت جوزجان بود، در سوزمه‏ قلعه پايه گذارى گرديد. هنگامى كه مردم مسلمان سوزمه ‏قلعه طى چندين بار مورد تهاجم نظامى دشمنان قرار گرفت، شهيد اخلاقى دليرانه ازمردم خود در برابر مهاجمان دفاع كرد.

 در آخرين روزهاى سال 1359، اين پايگاه در معرض خطرهاى جدى از جمله در محاصره اقتصادى قرار گرفت. وى همراه با همرزمانش، سخت‏ترين شرايط را تحمل كردند، ضمن حفظ پايگاه از بروز بسيارى گرفتارى ‏هاى سياسى و اجتماعى و نظامى در منطقه جلوگيرى به عمل آورد. شهيد اخلاقى در اين زمان بحرانى يكى از اركان اصلى تشكيلات جهادى و مغز متفكر مركز مقاومت بود. ايشان با تدبيرهاى منحصر به فردى كه داشت تكيه ‏گاهى مطمئن براى همرزمانش بود و براى سرافرازى مردم تلاش مى ‏كرد. يكى از برنامه‏هاى كارى ايشان برقرارى عدالت اجتماعى و برداشتن زندگى طبقاتى در جامعه آن روز بود. هر چند به علت شهادت زودهنگام، به اين آرزوى مقدس نرسيد، در سال‏ هاى بعد به بركت خون شهدا، همت همرزمان باوفاى اين شهيد و حمايت قهرمانانه مردم متدين، زندگى طبقاتى از هم پاشيد و با مشاركت فرزندان خلاق وطن، تحولى بنيادى در زندگى مردم منطقه ايجاد گرديد.

 در ابتداى سال 1360، با مديريت شهيد اخلاقى و همكارى ديگر مقامات جهادى، يك دوره آموزش نظامى كوتاه مدت در سوزمه قلعه آغاز شد كه طى آن تعداد ديگرى از جوانان مسلمان و غيرتمند منطقه با فنون رزمى آشنا شدند.

 در نيمه  اول سال 1360 شمسى، عده‏اى از رزمندگان مجاهد سوزمه‏قلعه به فرماندهى شهيد اخلاقى براى حضور در خط مقدم جهاد عازم سرپل شدند. اين نيروهاى كمكى در نبرد عليه قواى اشغالگر شركت ورزيدند و در آزادسازى چهارباغ و بخش‏هايى از شهر سرپل نقش مؤثر داشتند.

 در يكى از اين نبردها، ايشان مجروح گرديد كه براى مداوا به سوزمه ‏قلعه انتقال يافت. در ماه قوس 1360 شمسى، زمانى كه نبرد مجاهدان با قواى چند هزار نفرى اشغالگران در شهر سرپل و ناحيه چهار باغ به شدت ادامه داشت، شهيد اخلاقى براى سومين بار با تعدادى از نيروهاى مردمى عازم سرپل گرديد، اما زمانى كه در جريان تهاجم نيروهاى چپاولگر به سمت منطقه سوزمه‏ قلعه قرار گرفت به آنجا بازگشت. او با همكارى مردم در برابر نيروهاى تجاوزگر به دفاع از منطقه پرداخت. پس از سه شبانه روز مقاومت، همراه با ساير مردم بى دفاع سوزمه ‏قلعه، منطقه را ترك كرد و به سمت بغاوى مهاجر شد. پس از ورود در بغاوى با همكارى ساير فرماندهان جهادى، به سازماندهى نيروها پرداخت و در برابر تهاجم نيروهاى جنگ افروز به دفاع پرداخت و لحظه‏اى از اعتقادات پاكش دست بر نداشت. چند ماه قبل از شهادت، مقدمات ازدواج شهيد اخلاقى فراهم شده بود اما با آغاز نبردها اين امر به تاخير افتاد و با شهادت ايشان، عملى نگرديد.

 شهيد اخلاقى جوانى مومن و فداكار بود كه مدت ها در جبهه‏ هاى مختلف عليه دشمن دليرانه جنگيد و بدون اين كه هراسى به دل راه بدهد تا آخر در سنگر حق مقاوم و پايدار ماند.

 روح بلند پروازش، براى دستيابى به بلنداى توحيد مى‏خروشيد. او كه خود از تبار رنج كشيدگان اين آب و خاك بود، دل دردمندش با درد مستضعفان آشنا بود. او فرماندهى لايق، مجاهد نستوه، جوان پاك سيرت بود و آنچه كه مى‏گفت خود عمل مى‏كرد. وى پيرو راستين مكتب اسلام و اهل بيت پيامبرصلى الله عليه وآله بود. صبر، بردبارى، شجاعت، صراحت، در گفتار و صداقت در رفتار، امر به معروف و نهى از منكر و احترام به والدين، بخشى از خصوصيات بارز اين مجاهد مسلمان بود. ايشان در فرصت‏هاى مناسب به تلاوت قرآن و خواندن دعا و راز و نياز با خدايش مى‏پرداخت و پيوسته خانواده و بستگان را به انجام فرايض دينى توصيه‏ مى‏كرد و از آن‏ها مى‏خواست تا پس از شهادتش بى‏صبرى نكنند و به مادرش ميگفت: بايد مانند حضرت زينب‏ عليها السلام صابر و بردبار باشيد. به همسنگرانش سفارش مى‏كرد كه تا آزادسازى كشور از دست دشمن به مبارزه ادامه دهند و راه شهدا را رها نكنند.

 شهيد اخلاقى سر انجام در تاريخ  1360/10/17، با جمعى از همرزمانش از سمت غرب وارد سوزمه قلعه گرديد، هنگامى كه در منطقه دهن ساى - حد فاصل قشلاق ازبكيه با قريه گاودارها - رسيدند، با گروپ گزمه دشمن رو برو گرديد، تبادل آتش بين طرفين صورت گرفت و در حين درگيرى يك گلوله به چشم شهيد اخلاقى اصابت كرد. اين فرمانده دلاور در ميان خون پاكش به زمين افتاد و لحظاتى بعد بر اثر شدت جراحات به فيض شهادت نايل گرديد. روح بلندش در بيست و هفت  سالگى به لقاءاللّه پيوست و امت مسلمان و مجاهد يكى از فرماندهان خوشنام و قهرمان جهادى را از دست داد. پيكر خونين شهيد اخلاقى را همرزمانش چندين كيلومتر به دوش كشيدند و در قريه لته بند انتقال دادند و در آنجا به خاك سپردند. اكنون مزارش شفاى دردمندان و زيارتگاه عارفان است.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

روحاني شهيد عبدل هاشميگل

روحاني شهيد عبدل هاشمي، فرزند حسين، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چمن علي جان» متولد شد. تحصيل را در مكتب دولتي آغاز كرد. دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت پشت سرگذاشت. همزمان با آن قرآن را نيز فراگرفت. اين امر علاقه‌مندي‌اش به علوم اسلامي را بيشتر كرد. پس از آنكه دوره‌ي ابتدايي مكتب دولتي را به پايان رساند، جهت فراگيري معارف اسلامي در جمع شاگردان روحاني وارسته «شهيد حجت الاسلام و المسلمين شيخ احمدعلي راجي» قرارگرفت. بيش از دو سال از فضايل علمي و اخلاقي اين استاد ارجمند بهره گرفت.

در بهار 1358 شمسي، رژيم كمونيستي شهيد احمدعلي راجي را دستگير كرد و به جاي نامعلومي انتقال داد. متعاقب آن مدرسه‌ي علميه‌اي كه وي مسئوليت آن را بر عهده داشت، به تعطيلي كشيده شد. از آن پس از طرف كمونيستها، جوّي خفقان بر منطقه حاكم شده بود. هر روز احتمال گرفتار شدن طلاب بدست نوكران شوروي وجود داشت. طلاب و شاگردان شهيد احمدعلي راجي براي گرفتار نشدن بدست كمونيستها مدرسه را ترك كردند. در آن دوره روحانيون و فعالان سياسي به پاكستان و ايران رفته بودند. قيام‌هاي مردمي روز به روز گسترش مي‌يافت. شهيد هاشمي براي چند مدت در ايران سكونت داشت. در اين مدت با نيروهاي سياسي در تماس بود. با تعدادي از مبارزين، تصميم بازگشت به‌وطن را گرفت. در آن مقطع زماني سرپل را براي مراجعت مناسب نديد. مدت زماني در مناطق مختلف افغانستان به مبارزه ادامه داد. در ادامه‌ي فعاليت‌هاي جهادي عازم ولايت بلخ گرديد. چند مدت در جمع مبارزين در ولسوالي چِمتال به جهاد پرداخت.

وي به مسايل روز آشنا بود. از زماني كه راه مبارزه را در پيش گرفته بود، بر توانايي فكري‌اش افزوده شد. از مسافرت در ساحات مختلف تجربيات ارزنده‌اي بدست آورده بود. در سال 1360،‌ با استحكام پايگاه جهادي سرپل، شهيد هاشمي نيز به زادگاهش بازگشت. در زمستان همين سال، جهت ديد و بازديد از دوستان و بستگانش عازم بغاوي شد. در مدت حضور در بغاوي با رزمندگان مقاومت جهادي نشست و برخاست‌هاي بسياري داشت. در اين مدت با افراد مختلف رخدادهاي انقلاب را تجزيه و تحليل مي‌كرد. در گفتگوهايي كه داشت، از خلاقيت‌هاي مجاهدين مسلمان سرپل اظهار رضايت و خوشي مي‌نمود. دليري رزمندگان مجاهد سرپل را مايه‌ي افتخار مي‌دانست.

بعد از چند مدت اقامت در بغاوي عليا راه سفر به آقتاش را در پيش گرفت. اين بار جهت زيارت حضرت يحيي(ع) تصميم گرفت از راه شهرسرپل به زادگاهش بازگردد. هنگامي كه به منطقه‌ي «ايگزگ» رسيد، مورد حمله‌ي غافل‌گيرانه قرارگرفت. افراد مهاجم، در اقدامي سنگ‌دلانه اين مسلمان بي‌دفاع را به شهادت رساندند.  

                                                            نامش گرامي و راهش پر رهرو باد!  

 

 

لینک دائم نظر شما