معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. » 

 

توجه                                              توجه

 

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

_______________________________________________________

 

مجاهد شهيد دين محمد مبلغ

 شهيد دين محمّد مبلغ، فرزند حاج غلام على، در سال 1341 هجرى شمسى، در چهارباغ سرپل، ديده ‌به جهان‌هستى گشود. او دومين فرزند خانواده بود. بعد از دوران كودكى با هدايت و مساعدت پدر بزرگوارش، راهى مكتب دولتى در «شاه چنار» گرديد و به يادگيرى علوم روز پرداخت. او در زمان تحصيل در كارهاى خانه، دست‌يار  پدر و خانواده بود، وى پس از هشت سال تحصيل با نمرات عالى از اين مركز آموزشى فارغ التحصيل شد.

شهيد مبلغ از هوش و ذكاوت سرشارى برخوردار بود، همچنان براي رسيدن به كمالات علمي‌تلاش مي‌كرد. او اين بار با حمايت خانواده، راهى شبرغان گرديد و دو سال در ليسه (دبيرستان) اين شهر به تحصيل پرداخت و بعد از دو سال از شبرغان به كابل رفت و به تحصيلات خود ادامه داد. مقدمات ورود ايشان به دانشگاه كابل فراهم گرديده بود. اما از آنجايى كه مبارزه‌ي مسلحانه مردم مسلمان افغانستان در برابر دولت دست نشانده شوروى آغاز شده بود، شهيد مبلغ هم‏زمان با اخذ ديپلم، در راستاى مخالفت با دولت ماركسيستى و پيوستن به مجاهدين، از ادامه تحصيل دست كشيد و به زادگاهش بازگشت.

شهيد مبلغ كه جوانى تحصيل كرده و با شرايط و اوضاع سياسى و نظامى، كشورش آشنا بود به منظور يارى رساندن به مبارزان مسلمان، در سال 1360 شمسى، وارد مركز مقاومت گرديد، ابتدا دوره آموزش رزمى را با موفقيت به پايان برد و با گرفتن سلاح، راه مبارزه مسلحانه عليه اشغال‌گران را در پيش گرفت. شهيد مبلغ ابتدا به عنوان يك رزمنده عادى به صف مبارزان پيوست. اما از آنجايي كه از كفايت و درايت لازم برخوردار بود، در فاصله كم به عنوان يكى از افراد شاخص در مركز جهادى سرپل مطرح شد و از افراد مورد اطمينان مركز مقاومت محسوب گرديد و تدوين بسيارى از مكاتبات‌سرى، بين مجاهدين، از طرف فرماندهى پايگاه به ايشان محول ‏مي‌شد و برخى اوقات از طرف فرماندهى مجاهدان بر گروپ‏هاى رزمى نظارت داشت. شهيد مبلغ در نبردهاى مختلف در برابر اشغال‌گران شركت مي‌ورزيد، از جمله در دو نبرد بزرگ در چهارباغ حضور حماسى داشت. در يكى از اين جنگ‏ها، مجاهدان مسلمان بعد از چندين شبانه‌روز مقاومت، چهارباغ را تخليه كردند. شهيد مبلغ نه تنها عقب نشينى نكرد، بلكه با يكى از همرزمانش در برابر قواى اشغال‌گر به مقاومت و پايمردى ادامه داد و در يك نبرد سخت، علاوه بر وارد كردن ضربات بر دشمن، يكى از نظاميان اشغال‌گر كوبايى را به هلاكت رسانيد و سلاحش را به غنيمت گرفت. اين وضعيت چنان متجاوزين را به وحشت انداخت كه نظاميان مهاجم با عقب نشينى از منطقه پا به فرار گذاشتند و اين ناحيه با مقاومت اين شهيد آزاد گرديد.

 شهيد مبلغ جوانى مسلمان و متدين بود. از دوران نوجوانى در محافل و مجالس مذهبى حضور فعال داشت. ايشان از محبان مكتب اهل‏بيت پيامبر اكرم«‏صلى الله عليه وآله» و از رهروان راه امام حسين‏(عليه السلام) بود،  در ماه محرم با حضور معنوى در مراسم، خود نيز به نوحه‏خوانى مى‏پرداخت. اين اعتقادات پاك، او را در جوانى به سوى راه سرخ شهادت سوق داد. او جوانى متواضع و با درايت بود. به طوري كه ادب و متانت از حركات، كلمات و رفتارش نمايان بود. شهيد مبلغ در برابر مردم و همرزمانش با گشاده‏رويى، چهره‏اى شاد و لحنى ملايم روبرو مى‏شد. او جوانى شايسته و با انديشه و معتقد به شايسته‌سالارى و مديريت صالح در جامعه بود. وي جوانى شجاع، دلير و با تدبير بود و نظرات خود را با شجاعت بيان مى‏كرد.

 او مانند بسيارى از همرزمانش مرزهاى قومى و منطقه‏اى را شكسته و تمامى وجودش را وقف مبارزه براى اسلام كرده بود. در نواحى مختلف از جمله سوزمه‌قلعه، بغاوى، چمتال و... به مأموريت‏هاى جهادى مي‌رفت.

 شهيد مبلغ چند ماه قبل از شهادت ازدواج كرد. ايشان پس از مراسم عروسى به سنگر جهاد برگشت، زيرا او كه در مسير الى‏اللّه گام برداشته بود، حفظ ارزش‏هاى جهادى را بر ساير امور زندگانى ترجيح مى‏داد و رها كردن سنگرهاى مبارزه را بر خلاف مصلحت اسلام و ميهن مى‏دانست. به راستى كه همين فداكارى‏ها و مردانگى‏هاى جوانان غيرتمند و شهادت طلب، سرزمين قهرمان پرور افغانستان را از اشغال بيگانگان آزاد ساخت. شهيد مبلغ در روز اول ماه حمل 1361، در كنار ساير هم‌سنگرانش براى آزادسازى سوزمه‌قلعه از اشغال دشمن، راهى اين منطقه گرديد. اين جوان مجاهد در شب اول عمليات از ناحيه زيرسرخى وارد نبرد شد و تا قلب مواضع دشمن پيشروى كرد. و فداكارى زيادى از خودنشان داد.

 سرانجام بعدازظهر 2/1/1361، برابر با جمادى‏الاول 1402 قمرى، در حالى‏كه شهيد دين‏محمد مبلغ در برابر دشمن مشغول نبرد بود، در ناحيه شرق زيرسرخى مورد اصابت گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و در ميان خون پاكش غوطه‏ور گرديد. در حالى كه سرش در دامان يكى از همرزمانش قرار داشت، در آخرين لحظه‏هاى زندگى سفارش كرد كه رزمندگان سنگرها را خالى نگذارند و در همان حال، نداى حق را لبيك گفت و در بيستمين بهار زندگى جام شهادت را سركشيد و روح بلندش به لقاءاللَّه پيوست. متعاقب آن، پيكر پاك اين شهيد از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت، و در «گلزارشهداي‌چهارباغ» به‌خاك سپرده شد. هنگامى‌كه والدين شهيد دين‌محمدمبلغ از شهادت فرزند خود اطلاع يافتند، هرچند از دست دادن جوان برومند بر قلب آن‏ها سنگينى مى‏كرد، اما از اين بابت كه فرزند رعنا و تازه دامادشان در راه اسلام و قرآن به شهادت رسيده بود افتخار كردند و به درگاه خداوند شكر گذار بودند.

                                             لباس جاويدانه‌ي شهادت بر قامتش مبارك باد!

 

مجاهد شهيد عبدالواحد غفورىگل

 شهيد عبدالواحد غفورى، فرزند غفور، در (حدود) سال 1338 شمسى، در خانواده‏اى مذهبى ديده به جهان گشود. هنوز دوران نونهالى را پشت سر نگذاشته بود كه پدر گرامى‏اش به رحمت حق پيوست، گرد يتيمى بر رخسار كودكانه‏اش نشست و او از محبت پدر محروم گشت.

 وي دوران يتيمى را با تمام سختى آن، در كنار برادرانش گذراند، از نوجوانى به كار مشغول شد. از آن پس سال‏ها با دسترنج و تلاش‏هاى خود بخشى از نيازهاى اقتصادى خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد عبدالواحد انسانى شكسته‌نفس و ساده‌زيست بود. ظاهرى آرام داشت. مهربانى و عطوفت از سيمايش مشاهده مى‏شد. از غرور و تكبر به دور بود، آزارش به كسى نمى‏رسيد. او يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت بود، علاقه‌ي بسيار به ائمه اطهار(عليهم‌السلام) داشت. با اشتياق در مجالس عزادارى امام حسين‏(عليه السلام) شركت مى‏كرد و خود با خلوص نيّت به عزادارى مى‏پرداخت. صبورى، صداقت، متانت و شجاعت، برخى ديگر از خصوصيات او بود.

 از زمانى كه قيام مردم مسلمان افغانستان در برابر اشغال‌گران شوروى شروع شد و دامنه‏هاى مبارزه مسلحانه، به نواحى سرپل رسيد، شهيد عبدالواحد در صف هواداران جهاد قرارگرفت و علاقه زياد به جهاد و مبارزه پيدا كرد.

 در سال 1360، شهيد عبدالواحد راه مبارزه مسلحانه را در پيش گرفت. او با جمعى از جوانان مجاهد سرپل، ره‌سپار سوزمه‌قلعه شد. در آنجا دوره‌ي يادگيرى فنون رزمى را با موفقيت پشت سرگذاشت، در پايان به سرپل مراجعت كرد.

 از آن پس به طور تمام وقت، در پايگاه مجاهدان سرپل مستقر شد. او در مدت حضور در جبهه، در بسيارى از نبردهاى حماسه‌ساز شركت ورزيد، دليرانه در مقابل دشمن جنگيد، آنچه در توان‌داشت، در راه اسلام و آزادسازى كشورش، در معرض اخلاص گذاشت. شهيد غفورى به هر مأموريتى كه مى‏رفت، با صبورى و بردبارى منحصر به فردى كه داشت تا آخر مقاومت مى‏كرد، پس از انجام وظيفه به مركز جهادى باز مى‏گشت.

 در بهار 1361، شهيد عبدالواحد، همراه با ديگر رزمندگان مجاهد سرپل جهت آزاد سازى منطقه، به سوزمه‏قلعه عزيمت كرد. او در نبرد رهايى‏بخش شركت ورزيد و شجاعانه از سنگرهاى عقيده و جهاد به دفاع پرداخت.

 سرانجام در تاريخ 5/1/1361، زمانى كه شهيد عبدالواحد در برابر تفنگداران مهاجم مشغول نبرد بود، هدف گلوله دشمن قرارگرفت، در ميدان رزم به شهادت رسيد و روح پاكش به لقاءاللّه پيوست. متعاقب آن، پيكر خونين شهيد غفوري از سوزمه‏قلعه انتقال يافت، و در قبرستان زادگاهش به‌خاك سپرده شد.

                                                                       ياد و نامش جاودانه باد!

 

 

مجاهد شهيد حسين‌شيرازىگل

 شهيد حسين‌شيرازى، فرزند عوض، در بيستم‌جوزاي(خرداد) سال 1342 شمسى، برابر با هفدهم محرم، در خانواده‏اى مذهبى در شهرسرپل ديده ‌به جهان‌ گشود. تولد اين نوزاد، خوشحالى و سرور را در ميان بستگانش به‌ارمغان آورد، پدر و مادرش از اينكه صاحب پسر شده بودند به‌درگاه خداوند شكرگذارى كردند. اين نونهال، دوران شيرين كودكى را به آرامى در كنار والدين خود سپرى كرد.

 بعد از دوره‌ي كودكى، به مكتب‌خانه‌‏ى محل زندگى‏اش رفت. قرآن را نزد روحانى محل آموخت، از سواد خواندن و نوشتن بهره‏مند شد. او از آن پس مشغول كار گرديد، با دسترنج خود، بخشى از نيازهاى مالى و اقتصادى خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد حسين شيرازى جوانى با ايمان بود. ظاهرى آرام داشت. از دوره نوجوانى در مجالس دينى و مذهبى حضور مى‏يافت، با شوق و علاقه زياد در عزادارى سالار شهيدان حضرت امام حسين(‏عليه السلام)، شركت مى‏ورزيد و در غم خاندان عصمت و طهارت(‏عليهم السلام)، سينه زنى مى‏كرد. وى با اعضاي خانواده مهربان و در معاشرت با ديگران از ادب و متانت برخوردار بود.

 از زمانى كه قيام مردم در مقابل دولت كمونيستى شكل گرفت و دامنه‏هاى مبارزه به سرپل كشيده شد، شهيد حسين علاقه زيادى به جهاد پيدا كرد. او يكى از افراد تازه‌جواني بودكه دوست داشت در كنار مجاهدان حضور پيدا كند و در مقابل دشمن به جهاد مسلحانه بپردازد.

 در سال 1360، زمانى كه شرايط فراهم شد. شهيد حسين‌شيرازي همراه با جمعى از جوانان مسلمان و غيرت‏مند سرپل، عازم سوزمه‏قلعه شد. دوره آموزش رزمى را در اين خطه شهيدپرور، با موفقيت به پايان برد. در پايان به سرپل بازگشت.

 او از آن پس سلاح بدست گرفت، به طور شبانه‌روزى در مركز مقاومت جهادى سرپل، به مبارزه و جهاد مسلحانه پرداخت. از دوره‏اى كه او پا به عرصه جهاد گذاشت، تحول معنوى زيادى در وجودش ايجاد شد. در مدتى كه در جبهه حضور داشت، در چندين نبرد حماسى در برابر اشغال‌گران شركت كرد و جانانه در مقابل دشمن از خود مقاومت نشان داد.

 در بهار 1361، شهيد حسين شيرازى در كنار ديگر رزمندگان مجاهد سرپل ره‌سپار سوزمه‏قلعه شد. او در نبردي حماسه‌ساز كه براى آزاد كردن منطقه صورت گرفت شركت كرد. وظيفه اسلامى خود را به نحو احسن انجام داد، دليرانه از اعتقادات اسلامى خود دفاع كرد.

 در تاريخ 13/1/1361، زمانى كه اين مجاهد مسلمان در سنگر دفاعى مشغول نبرد در برابر دشمن بود، هدف گلوله نظاميان مهاجم قرارگرفت و مجروح شد. بر اثر شدت جراحات وارده به‌فيض‌شهادت نايل گرديد، و روح بلندش در نوزدهمين بهار زندگى به لقاءاللّه پيوست. متعاقب آن، پيكر خونين شهيد حسين شيرازى از محل شهادت انتقال يافت. جمعى از مردم مسلمان سوزمه‌قلعه جنازه اين شهيد را همراهى كردند و در «گلزارشهداى‌سرتپه» به‌خاك سپردند.

                                                     جاودانگى ‏اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

فرمانده شهيد سيد صفدرموسويگل

فرمانده شهيد سيد صفدر موسوي، فرزند حاج سيد قنبر،‌ در (حدود) سال 1341 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «بغاوي» علياي سرپل ديده ‌به‌جهان‌گشود. پس از گذراندن دوران كودكي در مكتب‌خانه نزد روحاني محل قرآن را آموخت. از نوجواني به كار زراعت و مالداري مشغول شد. از همان دوره به امورات مذهبي علاقه‌مند بود. باشور و اشتياق در مراسم‌هاي ديني و مذهبي شركت مي‌كرد. مخصوصاً در ماه محرم حضور فعال داشت.

از اواخر سال 1357 شمسي، مقدمات مخالفت با رژيم ماركسيستي در بغاوي شكل گرفت. شهيدسيدصفدر كه جواني باهوش و بانشاط بود، از همان زمان وارد مسائل سياسي‌_ اجتماعي شد. از طريق روحانيون و جوانان مذهبي منطقه در جريان تحولات كشور قرار مي‌گرفت. او از اولين جوانان غيرت‌مند بغاوي بود كه به مخالفت با رژيم كمونيستي پرداخت. ابتدا مبارزه‌ي مخفي در منطقه را آغاز كرد،  وقتي كه شرايط فراهم شد، آماده‌ي مبارزه‌ي مسلحانه در برابر نظاميان شوروي گرديد.

در ماه قوس 1359 شمسي، شهيد موسوي با چند تن از مبارزين بغاوي جهت فراگيري آموزش نظامي عازم سوزمه‌قلعه شد. او با جديت تمام فنون رزمي را آموخت. در درس‌هاي عقيدتي و سياسي مشاركت ورزيد و با احكام و مسائل شرعي بيشتر آشنا شد. در زماني كه دوره‌ي تعليمات را مي‌گذراند، تغيير اساسي در زندگي‌اش ايجاد شد. پس از پايان رساندن آموزش رزمي به زادگاهش بازگشت. از آن پس مبارزه‌ي مسلحانه، در برابر ارتش‌سرخ اشغال‌گر شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان، شكل عملي به خود گرفت.

شهيد موسوي در صحنه‌هاي مختلف مبارزه حضور جدي و فعال داشت و در ميدان رزم از روحيه‌ي عالي بهره‌مند بود. دوستان و بستگان را به حضور پرشور در همكاري با مجاهدين دعوت مي‌كرد. در رفتار و گفتار صداقت داشت. اخلاق خوب، شكسته‌نفسي و تواضع از ديگر خصوصيات او بود. به والدين احترام مي‌گذاشت. بخاطر لياقت و درايتي كه در مدت كوتاه از خود نشان داد، از طرف مسئولين بلندپايه به عنوان سرگروپ جمعي از مجاهدين انتخاب گرديد.

شهيد سيد صفدر موسوي از بدو ورود در صحنه‌ي مبارزه، انديشه‌ي فرامنطقه‌اي را در وجودش پرورش داد. او خود را متعلق به منطقه‌ي خاص نمي‌دانست. هر جا به وجودش نياز  بود آماده‌ي انجام مأموريت مي‌شد. در دفاع از آرمان هاي دفاع مقدس از هيچ سعي و تلاشي فروگذار نمي‌كرد و جانانه در برابر مهاجمان به جهاد مي‌پرداخت.

شهيد موسوي كه مجاهد فهيم وشجاع بود، در اوايل سال 1360شمسي، عازم سرپل شد. در نبردهاي آزادي‌بخش آن ساحه حضور يافت. او در شهرسرپل دليرانه در جنگ با اشغال‌گران شوروي شركت ورزيد و در سخت‌ترين شرايط صبورانه، از خود پايمردي نشان داد. اين مجاهد مسلمان در بغاوي كه زادگاهش بود، خدمات ارزنده از خود به‌جاي گذاشت و يكي از افراد برجسته‌ي جهادي بغاوي بود.

سرانجام اين مجاهد مسلمان براي انجام آخرين مأموريت جهادي كوله‌بار سفر را بست. در اولين روز‌هاي سال1361 شمسي، عازم سوزمه‌قلعه شد. او به همراه همرزمانش در آن ساحه وارد نبرد آزادي‌بخش گرديد و بيش از دو هفته در روز‌هاي باراني بهار در سنگر‌هاي نمناك منطقه حضور داشت. در اين مدت با روحيه‌ي فداكاري و مردانگي، شايستگي‌هاي فراواني از خود نشان داد.

در نهايت در روز 15/1/1361، هنگامي كه شهيدسيدصفدر موسوي در يكي از سنگرها در برابر دشمن متجاوز مشغول نبرد بود، هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به شدت مجروح شد. هم‌سنگرانش بدن خون آلود اين مجاهد مسلمان را به پشت خط مقدم جبهه منتقل كردند. ازآن پس تحت مداوا قرارگرفت. مجاهدين داروي كافي در دست نداشتند و اين فرمانده‌ي لايق جهادي بر اثر جراحات وارده، به فيض شهادت نايل گرديد و روح بلندش به ملكوت اعلا پيوست. متعاقب آن، پيكر فرمانده‌شهيد سيد صفدر موسوي از سوزمه‌قلعه به زادگاهش انتقال يافت و در  «گلزار شهداي  نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد. 

                                                          خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!   

 

مجاهد شهيد ملا غلام‌سخي محمديگل

شهيد ملا غلام‌سخي محمدي، ‌فرزند قاسم، در سال 1330 هجري شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «سيدآباد» سرپل ديده ‌به‌جهان‌هستي گشود. دوران كودكي را در كانون گرم خانواده پشت سرگذاشت. در دوران جواني در مكتب‌خانه‌‌ي محل زندگي‌اش در نزد (مرحوم) شيخ محمدعلي به‌يادگيري علوم ديني مشغول شد. از آنجايي كه شرايط برايش فراهم نبود، بعد از فراگيري بخشي از مقدمات علوم اسلامي،‌ به كشاورزي مشغول گرديد. از اين راه بخشي از نيازهاي معيشتي خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. وقتي به سن قانوني رسيد،‌ براي انجام وظيفه‌ي ميهني خود، به خدمت عسكري رفت. بعد از دو سال خدمت صادقانه با اخذ‌ ترخيص به زادگاهش بازگشت. وي در يكي از همين سالها تشكيل خانواده داد، حاصل زندگي مشتركش سه پسر و دو دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند. در سالهاي جواني به تجارت پرداخت و مدتها به اين شغل اشتغال داشت.

شهيد محمدي تربيت يافته‌ي مكتب‌اسلام و از ارادتمندان خاندان عصمت‌و‌طهارت  (عليهم‌السلام) بود، از اوايل زندگي در مراسم‌هاي ديني و مذهبي حضور فعال داشت و ديگران را نيز به رعايت شئونات اسلامي دعوت مي‌كرد. صبر، استقامت، مهرباني، ايمان قوي و صداقت از خصوصيات برجسته اش بود.

در سال 1357 شمسي،‌ پس از به قدرت رسيدن كمونيستها، شهيد ملاغلام‌سخي به همراه ساير همفكرانش به افشاگري اهداف پليد كمونيستها پرداخت. از آن پس در صحنه‌هاي اجتماعي حضور فعال داشت. از سال 1358 شمسي، مرحله‌ي تازه‌اي از مبارزات عليه رژيم كمونيستي را در پيش گرفت و هماهنگ با ساير نيروهاي مبارز منطقه در جمع‌آوري كمك‌هاي مردمي و ارسال آن براي نيروهاي مبارز، مشاركت فعال داشت.

از سال 1359 شمسي، راه مبارزه‌ي مسلحانه را در مقابل اشغال‌گران در پيش گرفت. از آن پس سلاح را به زمين نگذاشت. در هر نقطه نياز مي‌شد در صحنه‌هاي نبرد حضور مي يافت. وي بارها در رساندن تداركات به مجاهدين در بغاوي، سوزمه‌قلعه و نواحي ديگر سرپل نقش فعال ايفا ‌كرد و در عرصه‌هاي گوناگون به ياري مجاهدين مي‌پرداخت.

سرانجام در بهار 1361 شمسي، به همراه ديگر مجاهدين سرپل براي ياري رساندن به مردم مسلمان سوزمه‌قلعه، به اين منطقه عزيمت كرد و آنچه در توان داشت،‌ مخلصانه در معرض اخلاص گذاشت. در يكي از روزهاي ماه حمل سال 1361شمسي،‌ هنگامي كه در كنار ديگران مدافعان مسلمان در يكي از سنگرهاي سوزمه‌قلعه قرار داشت، از ناحيه‌ي سر هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به شدت مجروح شد.

دوستان و همرزمانش بدن مجروح او را به پايگاه منتقل كردند. سه روز مورد درمان قرارگرفت. اما از آنجايي كه گلوله بر مغزش شديداً اثر گذاشته بود و امكانات پزشكي لازم وجود نداشت، مداوا مؤثر واقع نشد و اين مجاهد غيور نداي حق را لبيك گفت و شهادت را پذيرا شد. متعاقب آن، پيكر پاك شهيد ملا غلام‌سخي محمدي از سوزمه‌قلعه به سرپل انتقال يافت و در «سيدآباد» سرپل به‌خاك سپرده شد.              

                                                                       يادش در دلها ماندگار باد!

 

 

شهيد محمد يوسفگل

 شهيد محمديوسف، فرزند محمدجمعه، در سال 1333 شمسى، در خانواده‏اى مذهبى در (كمرك سفلى) سوزمه‏ قلعه  پا به عرصه وجود نهاد. دوران كودكى را در كنار خانواده سپرى كرد.

 از نوجوانى به كار در خانه مشغول شد. در دوران جوانى به امور مالدارى و كشاورزى پرداخت و سال‏ها به اين شغل‏ اشتغال داشت.

 شهيد محمديوسف جوانى زحمتكش و پرتلاش بود كه زندگى آرام و ظاهر ساده‏اى را برگزيده بود. او براى پدر و مادر و ساير بستگان خود احترام قايل بود و به ملايمت و خوش برخوردى با آنان رفتار مى‏كرد. در عزاى امام حسين‏ عليه السلام شركت و براى شهيدان كربلا عزادارى مى‏كرد.

 سرانجام درتاريخ20/1/1361، نظاميان وابسته به شوروى شهيد محمديوسف را دستگير كرده، با خود بردند و به شهادت رساندند. متأسفانه تا اكنون از جنازه و چگونگى شهادت وى اطلاع دقيقى در دست نيست.

    يادش در دل‏ها ماندگار باد!

 

مبارز شهيد نادر بيانىگل

 شهيد نادربيانى ،فرزند محمدشاه، در سال 1338 شمسى، در خانواده ‏اى مسلمان و كشاورز در (محله حاج سلطان على) سوزمه‏ قلعه متولد شد. وى از دوره نوجوانى دركار زراعت و دامدارى خانوده‏اش  را يارى مى‏كرد و در جوانى با زحمت بخشى از احتياجات خود و خانواده‏اش را تأمين  مى كرد. نادر بيانى جوانى مذهبى و يكى از پيروان خاندان نبوت‏ عليهم السلام بود كه در محافل دينى و مذهبى حضور پيدا مى‏كرد. مخصوصاً در دهه محرم در مجلس عزادارى سالار شهيدان وياران باوفايش شركت مى‏ كرد و از سخنان گرم واعظان اهل بيت‏ عليهم السلام بهره مى ‏گرفت.

 از هنگامى كه قيام مردم در برابر دولت دست نشانده خارجى آغاز شد، شهيدبيانى نيز در صف هواداران جهاد قرار گرفت و پس از آن در مراحل مختلف با رسانيدن امكانات و تداركات به مدافعان مسلمان، آنان را در برابر دشمن يارى مى ‏كرد و خود نيز به خط جنگ مى ‏رفت. سرانجام در تاريخ 1361/1/18، شهيدبيانى مثل روزهاى گذشته به يارى مجاهدان رفته بود كه هدف گلوله دشمن قرار گرفت و جام شهادت را نوشيد. دوستان پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت منتقل كردند و در گلزار شهداى دهن‏ دره به خاك سپردند.

    يادش گرامى و راهش مستدام باد!

 

 

 شهيد محمدابراهيم رنجبر

 شهيد محمدابراهيم رنجبر، فرزند فتح محمد، در سال 1343 شمسى، در خانواده‏ اى دينى در (محله گاودارها) ولسوالى سوزمه‏ قلعه متولد شد. پس از گذراندن دوران كودكى راهى مدرسه شد و به تحصيل در دوره ابتدايى پرداخت. او علاوه بر تحصيل در كار جمع‏ آورى محصولات كشاورزى و مالدارى به خانواده كمك مى‏كرد.

 دوران جوانى ‏اش با شروع  قيام عمومى مردم هم‏زمان شد. او نيز همراه خانواده خود در صف هواداران جهاد قرار گرفت.

 شهيد رنجبر جوانى مذهبى بود؛ به ديگران احترام مى‏گذاشت؛ علاقه بسيارى به جهاد داشت، و زحمت‏كش و غيرتمند بود.

 او از نوجوانى شاهد مقاومت مجاهدان در برابراشغالگران بود. با چشم خود آوارگى مردم و چپاول اموال آنان توسط مهاجمان نظامى را ديده بود. ابتدا بارساندن تداركات در سنگرها به مجاهدان يارى مى‏رساند. پس از آن سلاح به دوش گرفت و در چندين جنگ حضور پيدا كرد و براى حفظ اسلام و قرآن آوارگى را تحمل كرد.

 آخرين بار در بهار 1361، در نبردى  كه براى آزادسازى منطقه صورت گرفت در كنار ساير مجاهدان شركت كرد و جانانه در برابر تهاجم نظاميان دشمن مقاومت و پاى‏مردى نشان داد. در روز 1361/1/13، زمانى‏كه اين جوانى مبارز در برابر دشمن مشغول رزم بود و از سنگرهاى عزت و عقيده دفاع مى‏كرد، هدف گلوله دشمن قرار گرفت و بر اثر شدت جراحات به شهادت رسيد. پيكر خونين شهيد رنجبر را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپردند.

    يادش در دل‏ها جاودان باد!

 

 

 شهيد نظرعلى فهيمى

 شهيد نظرعلى فهيمى، فرزند محمدحسن، در سال 1336، در (محله كمرك) سوزمه‏ قلعه در يك خانواده‏ اى كشاورز و مذهبى ديده به جهان گشود. در نوجوانى راهى مدرسه دولتى گرديد، مدت شش سال در مدرسه ياد شده به تحصيل پرداخت. علاقه طبيعى به اسلام و معارف قرآن و تشويق دوستان، وى را به سمت مدارس علوم دينى سوق داد و چند سال در مدارس علوم دينى شبوكند، دولت آباد بلخ، قشلاق كهنه و مدرسه شهيد آخوند به تحصيل و يادگيرى علوم دينى پرداخت و تا اواخر سال 1357، به تحصيلات خود ادامه داد. طى اين مدت از عالمان دينى از جمله حجت‏ السلام شهيد شيخ محمداسحاق »آخوند« كسب فيض كرد.

 در سال 1358، هم‏زمان با تعطيل شدن مدرسه علوم دينى و آغاز قيام مسلحانه مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه، وى در صف هواداران جهاد عليه دولت كمونيستى پيوست و در حد توان خود از مبارزان مسلمان حمايت كرد. در سال 1359، زمانى كه جنگ بر مردم سوزمه‏ قلعه تحميل گرديد اين طلبه ‏اى جوان در كنار ساير مدافعين، به دفاع از منطقه پرداخت. در تابستان 1360، به مركز مقاومت جهادى پيوست و پس از گذراندن دوره آموزش نظامى، دوش بدوش ساير هم‏رزمانش در قرارگاه به طور تمام وقت مستقر گرديد و فصل جديد از مبارزات مسلحانه ‏اش را عليه نيروهاى اشغالگر آغاز كرد.

 در اواخر سال 1360، كه مردم سوزمه‏ قلعه مورد تاخت و تاز نظامى چپاولگران قرار گرفت، اين جوان مبارز با اينكه خانه و كاشانه‏اش در اشغال دشمن قرار داشت، مردانه در برابر مهاجمان مقاومت كرد. پس از اشغال نظامى سوزمه قلعه توسط دشمن نيروهاى جهادى از منطقه مهاجر گرديد. شهيد فهيمى كه درس مقاومت را از مكتب امام حسين‏ عليه السلام آموخته بود در بحرانى‏ترين شرايط و تا آخرين توان به عنوان يك مجاهد فداكار به مقاومت ادامه داد و در دفع تهاجمات دشمن سهم گرفت، و دوران پر مشقت و رنج‏آور مهاجرت را با صبر و تحمل پشت سر گذاشت.

  در اول حمل 1361 شمسى، وى همراه با ساير مجاهدان پس از چند ماه مهاجرت به زادگاهش بازگشت و در نبرد آزادسازى منطقه مشاركت فعال داشت. او در اين نبرد سخت ‏ترين شرايط را در سنگرهاى نمناك تحمل كرد و به تلاش و مجاهدت ادامه داد و هرگز احساس خستگى نكرد.

 شهيد فهيمى طلبه‏ اى پاك طينت بود كه عشق به اسلام و قرآن و محبت به اهل ‏بيت عليهم ‏السلام تمام وجودش را فراگرفته بود و احترام زياد به پدر و مادر و ساير بستگانش داشت. او توجه خاص به مسايل مذهبى و اجتماعى داشت و صداقت، صبر، امربه معروف بخشى ديگر از خصوصياتش بود. آرزوى بزرگش خدمت به اسلام و خلق‏ الله و در نهايت شهادت در راه خدا بود و با همين نيت پاك به مركز مقاومت جهاد پيوست. او جوانى شايسته و با ايمان بود .افكار و نظرات خود را با طروات بيان مى‏كرد.

 در روز 1361/1/15، رزمندگان مجاهد در يك حمله برق آسا، برخى از مناطق و ارتفاعات ترخزار واقع در شرق سوزمه قلعه را از اشغال نيروهاى دشمن آزاد كردند. پس از چند ساعت نيروهاى چپاولگر با جمع آورى نظاميان تازه نفس، اقدام به يك تهاجم گسترده كردند و نبرد شديد بين طرفين در گرفت. شهيد فهيمى در كنار ساير مدافعان‏ تا آخرين توان در مقابل نيروهاى مهاجم به مقاومت و پايدارى ادامه داد و در حين دفاع مورد اصابت گلوله‏ اى دشمن قرار گرفت و از ناحيه‏اى شكم زخمى شد و توسط همسنگرانش به پشت جبهه انتقال يافت. تلاش امدادگران موثر واقع نشد، در نهايت در تاريخ 1361/1/15، اين طلبه مجاهد به درجه رفيعه شهادت نايل گرديد و روح پاكش به لقاءالله پيوست. چون زادگاهش در اين زمان در اشغال نيروهاى دشمن قرار داشت، پيكر پاك شهيد با احترام خاص توسط مردم مجاهد و مشايعت هم‏رزمانش به گلزارشهدا قشلاق سرتپه انتقال يافت و در آنجا به خاك سپرده شد.

    شادمانى روان پاكش جاودانه باد!

 

شهيد عطامحمدگل

 شهيد عطامحمد، فرزند دادمحمد، در سال 1281 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى و دامدار در (زيرچغت) سوزمه‏ قلعه ديده به جهان گشود. از نوجوانى به زراعت مشغول شد و در سال‏هاى بعد با تلاش خود نيازمندى‏ هاى اقتصادى خانواده‏ اش را تأمين مى‏كرد. او در جوانى تشكيل خانواده داد كه ثمره اين ازدواج چهار فرزند پسر و چهار دختر است.

 شهيد  عطامحمد انسانى ساده‏زيست و داراى اخلاق حسنه اسلامى بود. او باهمسايگان با عطوفت و مهربانى رفتار مى‏كرد و كسى را از خود نمى‏رنجاند. او همچنين به مسايل دينى توجه داشت. از اول انقلاب كه مردم مسلمان منطقه در برابر دولت قيام كردند، او يكى از هواداران فعال مجاهدان بود و حتى ‏المقدور مبارزان را با كمك‏ هاى مالى و معنوى خود يارى مى‏كرد و در نبردها به مجاهدان امكانات و تداركات مى‏رساند.

 سرانجام درتاريخ 1361 /2/4، شهيد عطامحمد نامه مجاهدان سوزمه‏ قلعه را براى مردم سزاى‏كلان مى ‏برد كه دشمن در كمين نشسته، اين مسلمان غيرنظامى را در ابتداى سزاى‏كلان دستگير كرد و ناجوان‏مردانه به شهادت رساند. جنازه خونين اين شهيد در قبرستان »دهنه‏ چشمه« به خاك سپرده شد.

    راهش مستدام باد!

 

 

فرمانده شهيد اسدالله نهضت

فرمانده‌ شهيد اسدالله نهضت، فرزند حاج ملا اميرجان،‌ در سال 1336شمسي، در خانواده‌ي روحاني و متدين در قريه‌ي «كورك‌مغول» سرپل ديده‌ به‌ جهان‌هستي نهاد. دوران شيرين كودكي را در سايه‌ي پرمهر والدين خود سپري كرد. از دوره‌ي نونهالي تحت تعليم پدر بزرگوارش كه روحاني متدين و فرد مورد احترام منطقه بود، قرارگرفت. سواد خواندن و نوشتن را نزد والدگرامي‌اش آموخت. سپس راهي مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش شد و در نزد مرحوم ملا جمال به شاگردي ادامه داد. در ادامه‌ي تحصيل بخشي از مقدمات ديني را نزد برادر ارشدش «حجت الاسلام والمسلمين استاد شيخ محسن صالحي» و«حاج سيدغضنفرهاشمي» فراگرفت.

وي آنچه از احكام و مسائل اسلامي آموخته بود به ديگران ياد مي‌داد، از آن پس به نشر فرهنگ ديني مشغول شد. در مراسم مذهبي مخصوصاً روزهاي جمعه و ايام دهه محرم حضور به هم مي‌رساند. با صداي رسايي كه داشت براي مظلوميت اهل‌بيت پيامبر(ص) و سالار شهيدان كربلا حضرت امام حسين(ع) به روضه و نوحه خواني مي‌پرداخت. از نوجواني به احكام و مسايل شرعي توجه خاص داشت. ساير افراد را به انجام تكاليف شرعي تشويق و ترغيب مي‌كرد. در فراگيري احكام و مباني اسلامي علاقه‌مندي فراوان داشت. در نشست و برخواست‌هايي كه با علماي ديني داشت، مسايل شرعي را مطرح مي‌كرد؛ پس از دريافت پاسخ آن را به ساير افرادجامعه‌ياد مي‌داد.

 شهيد اسدالله نهضت جوان سخت‌كوش و پرتوان بود، علاوه بر اينكه به شئونات ديني اهميت مي‌داد، از امور زندگي نيز غفلت نمي‌ورزيد. در امر كشاورزي و جمع‌آوري محصولات زراعي با اعضاي خانواده‌اش همكاري مي‌كرد. با كار و تلاش پيگير سعي داشت تا زندگي مناسب براي اعضاي خانواده‌اش تأمين نمايد. وي در سال 1357، تشكيل خانواده داد. حاصل‌زندگي مشتركش، يك فرزند پسر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌است. شهيد نهضت در همين دوره به خدمت سربازي اعزام شد و در قندهار مشغول سربازي گرديد. از آنجايي كه حكومت كمونيستي روي كار آمده بود و اقدامات آنان در راستاي اسلام ستيزي قرار داشت، اين جوان مسلمان ادامه‌ي خدمت زير پرچم دولت وابسته به شوروي را روا ندانست، به همين جهت خدمت را ترك كرد و به زادگاهش بازگشت. در اين مدت بارها بستگانش مورد بازخواست قرارگرفتند كه فرزند شما فرار كرده است. او بعد از يك ماه اقامت مخفيانه، ناگزير به ترك منطقه شد. طي يك مسافرت طولاني خطرات زيادي را پشت‌سرگذاشت و در نهايت وارد ايران گرديد. از آن پس براي تأمين مخارج زندگي مشغول كار شد. در مدت زماني كه در هجرت به سر مي‌برد، با روحانيون و ساير مبارزين در ارتباط بود و از تحولات كشورش كسب‌اطلاع مي‌كرد.

شهيد اسدالله نهضت جواني روشن فكر و آگاه به مسائل روز بود. او به خوبي از اهداف پليد اشغال‌گران شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان آگاهي داشت و بخشي از جنايات آنها را با چشم  مشاهده كرده بود و مي‌دانست كه اگر در برابر تجاوز متجاوزان مقاومت و پايداري صورت نگيرد، مردم افغانستان هرگز روي خوشي را نخواهند ديد.

وي در اواخر سال 1360، به منظور پيوستن به صفوف مجاهدين به كشورش بازگشت. چند مدت در زادگاهش اقامت گزيد. سپس خود را براي جهاد مهيا كرد. براي گذراندن تعليمات رزمي عازم خطه‌ي شهيد پرور سوزمه‌قلعه گرديد. با جمعي از جوانان ديگر، دوره‌ي تعليمات و يادگيري جنگهاي چريكي را با موفقيت به پايان رساند.

شهيد اسدالله نهضت، شير بيشه‌هاي ميهن، جوان شجاع، دلير و غيرت‌مند بود، حضورش در مركز مقاومت همراه با خود‌سازي، رسيدن به تربيت ديني و كرامت انساني بود. توكل به خداوند يكي از عوامل ثابت‌قدمي‌اش در ميدان مبارزه محسوب مي‌شد. استقامت وي ريشه در اعتقاد استوارش به مباني ديني و جهادي داشت. به افراد ضعيف و زير دستان با مروت و مدارا رفتار مي‌كرد، در برابر افراد خودخواه و خودمحور قاطعانه ايستادگي مي‌كرد و حقيقت را با صراحت بيان مي‌نمود. او و همرزمانش در آن روزگار الهام‌دهندگان صبوري، پايداري و مقاومت بودند. حضور در صحنه‌هاي خونين جهاد را اداي تكليف مي‌دانست. فتوت و جوانمردي از ديگر خصوصيات اين رادمرد مجاهد بود. صداقت و درستي در رفتار و گفتارش موج مي‌زد. او حقيقت را با تمام وجود پذيرفته بود. شهيد نهضت از مجاهدان خوش‌نام سرپل بود كه به خاطر شجاعت و دلاوري‌هايي كه از خود نشان داده بود، به عنوان سرگروپ انتخاب گرديد. وي با افراد تحت امرش در نبردهاي حماسي سرپل، سوزمه‌قلعه و بغاوي حضور فعال داشت. وظيفه‌اي را كه به او واگذار شده بود، به بهترين وجه ممكن انجام مي‌داد.

از جمله نبردهايي كه اين مجاهد مسلمان در آن مشاركت داشت، دفاع حماسه‌سازي بود كه در ماه قوس 1360، در برابر قواي متجاوز اشغال‌گر شوروي به وقوع پيوست. مجاهدين مسلمان با تعدادي اندك، همزمان در شهرسرپل و نواحي چهارباغ و آقتاش در برابر تهاجمات ارتش‌سرخ‌شوروي مقاومت مي‌كردند. در اين جنگ نابرابر شهيد نهضت فداكاري‌هاي زيادي از خود نشان داد و در مقابل تهاجم قواي‌مشترك اشغال‌گر تا آخرين توان از حريم مقدس جهاد و مردم مظلوم كشورش جانانه دفاع كرد.

او در بهار سال 1361، به ياري مردم مجاهد سوزمه‌قلعه شتافت و مدتها در سنگرهاي نمناك آن ساحه حضور فعال داشت. برايش منطقه، قوم و ... مطرح نبود. هر كجا احساس تكليف مي‌كرد به ياري مظلومان مي‌شتافت. در ثور 1361، وي به همراه افراد تحت امرش يكي از مقامات جهادي سرپل را همراهي كرد تا زمينه‌هاي حل اختلاف بين دو گروپ از مجاهدين را در شولگره فراهم سازد. اما افسوس كه اين فرمانده‌ دلاور هدف حمله‌ي ناجوانمردانه‌ي تفنگداران بي‌مسئوليت قرارگرفت و در تاريخ 3/3/1361، مظلومانه به شهادت رسيد. همرزمانش پيكر فرمانده‌ شهيد اسدالله نهضت را از محل شهادت به سرپل انتقال دادند. سپس با حضور مردم مسلمان منطقه در «گلزار شهداي كورك» به‌خاك سپرده شد.

                            خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد اسماعيل امينيگل

شهيد اسماعيل اميني، فرزند حسين، در(حدود) سال 1342 شمسي، در قريه‌ي «عرب جديد» در آقتاش سرپل ديده ‌به جهان‌ گشود. دوران شيرين طفوليت را در سايه‌ي محبت‌هاي خانواده‌اش سپري كرد. تحصيل را در مكتب دولتي «شاه چنار» آغاز كرد. علاوه بر درس‌هاي مكتب، در فصل زمستان، علوم ديني را فرا مي‌گرفت. پايان دوره تحصيلاتش درمنطقه، با كودتاي خونين 7 ثور 1357 و روي كار آمدن دولت ماركسيستي همزمان شد.

بعد از تعطيل شدن مكتب، در جمع‌آوري محصولات كشاورزي و تأمين نيازها و مايحتاج زندگي با اعضاي خانواده همكاري مي‌كرد. در زمستان 1359 شمسي، شهيد اسماعيل اميني در زمره‌ي اولين دسته‌ از جوانان مسلمان و متدين بود كه براي پيوستن به جمع مجاهدين اعلام آمادگي كرد. او كه احساس مي‌كرد به يكي از اصلي‌ترين خواسته‌هاي زندگاني خود رسيده، براي مبارزه‌ي بي امان در برابر  اشغال‌گران شوروي مهيا شد.

ابتدا با جمعي ديگر از مبارزين وارد تعليمات رزمي‌شد. دوره‌ي فراگيري جنگ‌هاي نامنظم چريكي را با موفقيت پشت سرگذاشت. در پايان با آمادگي كامل به صورت تمام وقت در مركز جهادي مستقر گرديد. او پس از آن، صادقانه در صحنه‌هاي مختلف به خدمت و پايداري از ارزش‌هاي مقدس جهاد مشغول بود. از ابتداي ورود به جمع مجاهدين، تحول فوق‌العاده‌ا‌ي در وجودش ايجاد شد، روز به روز به خود‌سازي‌اش افزوده مي‌شد. كارهاي مبارزاتي را با اعتقاد و ايمان راسخ انجام مي‌داد. رفتارش محترمانه  و مؤدبانه بود. در گفتار و كردار صداقت داشت، در حفظ بيت المال كوشا بود.

بخاطر امانت‌داري و درستكاري از طرف مسئولين به عنوان مسئول تداركات پايگاه مركزي انتخاب گرديد و در اين راستا خدمات ارزنده‌اي به‌عمل آورد. او نبرد در برابر متجاوزان را بر كارهاي اداري ترجيح مي‌داد. به همين منظور با اصرار زياد به جمع نيروهاي عملياتي منتقل شد. در مدت حضور در جبهه در مناطق مختلف سرپل، بغاوي، سوزمه‌قلعه به رزم و پيكار پرداخت. در هر مأموريت كه پيش مي‌آمد، حضورمي‌يافت. با اينكه سن و سال چنداني نداشت، در شجاعت، مقاومت و فداكاري در كنارنيروهاي موجود مي‌درخشيد. او علاوه بر سرپل در سنگرهاي جهادي و دفاعي سوزمه‌قلعه و بغاوي حضور داشت. در اين مأموريت‌ها، پيوسته در سنگرهاي خط مقدم قرار داشت.

شهيد اسماعيل اميني در بهار 1361 شمسي، در كنار جمعي از مجاهدين جهت برقراري صلح؛ به ولسوالي «شولگره» عزيمت كرد. هنگام انجام مأموريت مورد حمله ناجوان‌مردانه قرارگرفت و در تاريخ 3/3/1361 بر اثر اصابت گلوله در سن هجده سالگي به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد اسماعيل اميني به سرپل انتقال يافت و در جوار ساير شهداي «چهاريكه» واقع در آقتاش سرپل به‌خاك سپرده شد.

                                                                  ياد و خاطره‌اش گرامي باد!

 

مجاهد شهيد محمد حقانيگل

شهيد محمدحقاني، فرزند نورمحمد، در (حدود) سال 1342 شمسي، در قريه‌ي «كورك مغول» از توابع سرپل در خانواده‌ي مذهبي متولد شد. دوران كودكي را در كانون گرم خانواده سپري كرد. تحصيلات خود را در مكتب دولتي آغاز كرد. با جديت و پشت‌كار دوره‌ي ابتدايي را به پايان  برد، از آن پس در امور كشاورزي دست‌يار  و همكار خانواده گرديد.

در زمستان 1359 شمسي، شهيد محمدحقاني كه جواني با جرأت و معتقد به اصول و مباني اسلامي بود، براي پيوستن به مجاهدين اعلام آمادگي كرد. جهت آموزش و يادگيري تاكتيك‌هاي جنگي، به‌مياندره رفت، علاوه برفراگيري فنون‌دفاعي، در درس‌هاي اعتقادي، احكام و اخلاق شركت مي‌ورزيد، انديشه‌هاي اسلامي را فراگرفت و با اصول و روش مبارزه آشنا شد. او مانند ديگر جوانان حاضر در اين صحنه در پايان با آمادگي و خودسازي در خط مقدم جنگ در برابر نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت وابسته به آنان، به‌نواحي خط‌مقدم جنگ بازگشت، از آن پس به طور دائمي در صحنه‌هاي مبارزه تلاش كرد.

شهيد حقاني از اخلاق پسنديده، روحيه‌ي عالي و همت بالا بهره‌مند بود. از بدو ورود به جمع مجاهدين وظايف خود را به درستي انجام مي‌داد. او علاوه بر سرپل در نبردهاي آزادي‌بخش بغاوي و سوزمه‌قلعه نيز فعالانه مشاركت ‌ورزيد. اين مجاهد مسلمان در جوزاي 1361 شمسي، از ناحيه‌ي ران به شدت زخمي گرديد، وي را براي مداوا به مركز كلينك مجاهدين در آقتاش منتقل كردند. از آن پس به صورت مستمر تحت مداوا قرارگرفت، در اين مركز امكانات پزشكي كافي نبود، به همين جهت اين رزمنده‌ي جانباز نه تنها بهبود نيافت، بلكه زخم پايش روز به روز رو به وخامت گذاشت. اين رادمرد صبور بيش از چهل شبانه‌روز دردهاي شديد و طاقت‌فرساي مجروحيت را تحمل كرد. صبر و بردباري او نمادي از اعتقاد صادقانه‌اش به خدمت در راه اسلام بود. او همه‌ي اين مشقات را تحمل نمود، تا ملت غيور افغانستان از سيطره‌ي اشغال‌گران آزاد شود. هر چند او در اين دنيا آزادي كشور را با چشم نديد، اما از بركت خون اين دلاورمردان، ميهن عزيزمان در نهايت از اشغال شوروي آزاد گرديد.

بالاخره شهيد محمدحقاني اين مبارز صحنه‌هاي عشق و فداكاري، در ماه سرطان 1361 شمسي، بر اثر جراحات وارده، نداي حق را لبيك گفت و جام شيرين شهادت را سركشيد و روح بلندش به ملكوت اعلا پيوست. متعاقب آن پيكر اين شهيد عزيز به زادگاهش انتقال يافت و در «تپه‌ي شهداي كورك مغول» به‌خاك سپرده شد.

                                         راهش پر رهرو و نامش جاودان باد!

 

فرمانده ‌شهيد علي اكبر مهدوي

فرمانده‌شهيد علي‌اكبر مهدوي، فرزند لعل‌محمد، در(حدود) سال 1335 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «كورك مغول» سرپل ديده ‌به‌جهان‌گشود. بعد از دوران كودكي‌به تحصيل مشغول شد، سواد خواندن و نوشتن و بخشي از مقدمات علوم ديني را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش فراگرفت. از دوران نوجواني در كارهاي كشاورزي و مالداري با اعضاي خانواده‌اش كمك و همكاري مي‌كرد. سالها از اين طريق در تأمين مخارج زندگي مي‌كوشيد. در يكي از سالهاي جواني طبق سنت حسنه‌ي پيامبر گرامي اسلام(ص) تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش يك فرزند دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگار مانده‌است.

شهيد علي‌اكبر مهدوي در سال 1356 شمسي، عازم سفر به ايران شد. او علاوه بر اينكه توفيق زيارت حرم امام رضا (ع) را پيدا كرد. چند سال براي تأمين مايحتاج زندگي مشغول كار شد. او جواني وطن‌دوست و اسلام‌خواه بود. همزمان با شدت گرفتن كشتار بي‌رحمانه‌ي مردم بي‌دفاع توسط استعمارگران شوروي؛ خود را براي بازگشت به وطن و ياري رساندن به مجاهدين مهيا كرد. ابتدا با جديت و پشتكار، دوره‌ي فشرده‌ي آموزش فنون رزمي را آموخت و در پايان با تعدادي از جوانان مسلمان ره‌سپار شمال افغانستان شد.

وقتي وارد سرپل گرديد، بلافاصله به جمع مبارزان پيوست و بطور تمام وقت در مركز مقاومت سرپل مشغول فعاليت‌هاي مبارزاتي شد. از هنگامي كه شهيد مهدوي به صف مبارزان پيوست،‌ تحولي بنيادين در زندگي معنوي‌اش ايجاد شد، اين تحول او را به تمام معنا براي جهاد و شهادت در راه حق مهيا ساخت. شهيد مهدوي از زمان ورود تا هنگام شهادت در نبردهاي مختلف مشاركت فعال داشت و از خود دليري و پايمردي‌هاي زيادي به‌جا گذاشت. در ساحات سرپل، بغاوي، سوزمه‌ قلعه و نواحي ديگر حماسه‌هاي فراواني آفريد. وي هر چند در ابتدا به‌عنوان يك فرد عادي در كنار مجاهدين قرارگرفت، اما پس از پا نهادن به عرصه‌ي رزم و پيكار، توان‌مندي منحصر به فردي از خود نشان داد. در جنگ‌ها خلاقيت داشت، با درايت وشجاعت وارد صحنه‌هاي نبرد مي‌شد، در سخت‌ترين لحظه‌هاي جنگ، در عين خون‌سردي، قاطعانه در برابر اشغال‌گران، مقاومت و جهاد مي‌كرد. به خاطر خصوصيات بارزي كه داشت مقامات جهادي ‌او را به‌عنوان سرپرست يكي از گروپهاي جهادي انتخاب كردند. او از زماني كه به عنوان سرگروپ برگزيده شد، با نيروهاي تحت امرش افتخارات زيادي براي مردم مناطق ولايت‌سرپل مخصوصاً مردم مجاهد و شهيد پرور سرپل و سوزمه‌قلعه به ثبت رساند.

شهيد مهدوي مجاهد تلاش‌گر،‌ خادم بي‌توقع، جوان خردمند و با وقار بود، اخلاق پسنديده در وجودش موج مي‌زد. در برابر دوستان متواضع بود. با زير دستانش با مهرباني و باعطوفت رفتار مي‌كرد. در ميدان جنگ دلير و نترس بود. او در مدت حضور در صحنه‌هاي جنگ در مسير رسيدن به كمالات انساني گام بر مي‌داشت و هر روز به فضائل اخلاقي و رفتاري اش مي افزود و همه‌ي اين خوبي‌ها را از بركت آموزه‌هاي مكتب اهل‌بيت(ع) و سنگر‌هاي مقدس جهاد مي‌دانست. هدف او از پيوستن به صف مجاهدين، اعتلاي «كلمه‌الله»، برقراري عدالت، رفع تبعيض، آزادي سرزمين اسلامي و نجات مردم افغانستان از اشغال متجاوزان و آغاز فصل نوين از مشاركت تمامي اقوام ساكن كشور در تصميم‌گيري‌هاي مملكتي بود.

 اين رادمرد مجاهد تا آخرين لحظه‌هاي زندگي در اين راه مقدس ثابت‌قدم و استوار باقي ماند. در تمام مدت نسبت به اهداف مقدس جهاد كوچكترين ترديد و دودلي در قلبش راه نيافت. شهيد علي اكبر مهدوي مرزهاي منطقه‌اي و قوميت را شكسته بود. او رابطه‌ي خاص و صميمي با رزمندگان مجاهد سوزمه‌قلعه داشت. بارها در انجام مأموريت‌هاي رزمي در سوزمه‌قلعه پيش قدم بود. از جمله در تابستان 1361 شمسي، همراه با افراد تحت امرش در كنار فرمانده‌ محبوب جهادي «شهيد محمد امين اختري» به سوزمه‌قلعه عزيمت كرد. چند صباحي در مركز مقاومت جهادي اين منطقه ماندگار شد. در حقيقت اين آخرين مأموريت جهادي وي بود.

 در صبح روز 25/4/1361 شمسي، كه مصادف با آخرين جمعه‌ي ماه رمضان بود، مردم و مجاهدين سوزمه‌قلعه از چند‌سمت در محاصره‌ي يكي از بزرگترين تهاجمات نظامي ارتش‌سرخ‌شوروي قرارگرفتند. قواي زرهي و پياده‌نظام، از سه قسمت وارد سوزمه‌قلعه شدند و ده‌ها فروند جت جنگي و هلي‌كوپترهاي توپدار از هوا، مواضع مجاهدين را هدف قرار مي‌دادند. جنگ فوق‌العاده سختي درگرفت. مجاهدين تا هنگام‌شب جانانه به دفاع ادامه دادند و ...

از اين ميان مجاهد نستوه شهيد علي اكبر مهدوي كه مهمان همرزمان خود در سوزمه‌قلعه بود، همراه با افراد تحت امرش مقاومت كم‌نظيري از خود نشان داد و جانانه در برابر متجاوزان به دفاع پرداخت، بارها بر اثر گلوله‌باران و بمباران‌هاي متعدد اشغال‌گران ديواره‌ي سنگر بر سر او و همرزمانش فرو مي‌ريخت، در حاليكه نبرد نابرابر به شدت تمام ادامه داشت و نقطه نقطه‌ي سنگرها هدف انواع سلاح‌هاي مرگبار دشمن قرار مي‌گرفت، او به مقاومت خود ادامه داد و لحظه‌اي از دفاع دست برنمي‌داشت. تا اينكه در حين شدت جنگ مورد اصابت تركش گلوله‌ي هاوان (خمپاره) دشمن قرارگرفت و بدن نازنينش در ميان خون غوطه‌ور شد. شهيد مهدوي در همان حال مرتباً مي گفت: «سنگرها را خالي نگذاريد و ... ». در حاليكه رزمندگان را به حفظ سنگرها فرا مي‌خواند، نداي حق را لبيك گفت و به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن همرزمانش پيكر خونين فرمانده  شهيد علي‌اكبر مهدوي را از محل شهادت به سرپل انتقال دادند و در زادگاهش در «تپه ي شهداي كورك مغول» به‌خاك سپردند.     

                                                       شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

 

شهيد غلام‌علي‌محمديگل

شهيد غلام‌علي‌محمدي، فرزند غلام‌محمد، در (حدود) سال 1341 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «قشلاق كهنه» بغاوي عليا متولد شد. بعد از سپري كردن دوران كودكي با تشويق‌هاي دلسوزانه‌ي پدر، تحصيل را در مكتب‌خانه آغاز كرد. سواد قرآني را نزد روحاني محل فراگرفت و از نعمت خواندن و نوشتن بهره‌مند  شد.

در حاليكه هنوز به حمايت‌هاي دلسوزانه‌ي پدر نياز داشت، چرخش روزگار زندگي‌اش را خزان كرده و پدر دلسوز و مهربانش به جوار حق شتافت و غبار يتيمي بر رخسارش نشست. وفات زود هنگام پدر، قلب كوچك او را محزون كرد، او با صبر و بردباري اين رويداد ناگوار را پشت سرگذاشت و از ادامه‌ي زندگي نااميد نشد. از آن پس تحت حمايت‌هاي  برادر بزرگش قرارگرفت. در كارهاي كشت و جمع‌آوري محصولات كشاورزي دست‌يار خانواده‌اش بود. با جديت و پشتكار در تامين نيازهاي اقتصادي مي‌كوشيد.

شهيد غلام علي از سجاياي اخلاقي برجسته‌اي برخوردار بود. از اوايل زندگي به مسايل ديني علاقه‌مندي نشان مي‌داد. با شوق زياد قرآن را تلاوت مي‌كرد. او در تقوي و پرهيزكاري از بهترين‌ها بود. اخلاق و پاكي در كارهايش مي‌درخشيد. حتي‌المقدور نماز را در مسجد به جا مي‌آورد. از چشمه ساران قرآن، دل پاك را سيراب فضيلت‌هاي انساني مي ساخت. در گفتار و رفتار صداقت داشت. با اينكه سن و سالش كم بود، با افراد و طبقات مختلف جامعه مؤدبانه رفتار مي‌كرد. سيمايي آرام و قلبي مطمئن داشت. با شركت عارفانه در مجالس عزاداري سرور شهيدان حضرت امام حسين (عليه‌السلام) اخلاص خود را به نمايش مي‌گذاشت.

زمانيكه مركز جهادي بغاوي شكل گرفت، همكاري او با مجاهدين آغاز شد. با آنچه در توان داشت، براي تهيه‌ي امكانات براي رزمندگان مجاهد تلاش مي‌كرد. از همان زمان فصل نوين از زندگي‌اش شكل گرفت. او مصمم به حضور در صحنه‌هاي نبرد در برابر اشغال‌گران بود. با نيت خالص به جمع مجاهدين پيوست. آموزش و تعليمات رزمي را در زادگاهش فراگرفت. اسلحه بدوش راه مبارزه‌ي مسلحانه را برگزيد. از آن پس به صورت تمام وقت به فعاليت رزمي ادامه داد. او در بسياري از نبردهايي كه در منطقه در برابر نيرو‌هاي نظامي ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت وابسته به آنان به وقوع پيوست، فعالانه حضور داشت. ايمان قوي و علاقه‌مندي به شهادت در تمام وجودش احساس مي‌شد.

زندگي جهادي شهيد غلام علي محمدي با ساده زيستي، معرفت، تقوي، غيرت‌مندي و فداكاري همراه بود. او يكي از بندگان صالح خدا بود كه شهادت در راه او را گوارا تر از عسل مي‌دانست. در نهايت نيز به آرزوي مقدس خود نايل آمد.

در تاريخ 25/4/1361 شمسي، يكي از بزرگترين رويارويي مجاهدان در برابر قواي ارتش‌سرخ‌شوروي در سوزمه‌قلعه به وقوع پيوست. ارتش‌سرخ و دولت ماركسيستي از زمين و هوا مواضع مجاهدين را مورد حمله قرار دادند. رزمندگان مجاهد، شجاعانه در برابر تهاجم دشمن مقاومت كردند. از اين ميان غلام علي محمدي يكي از رزمندگان پرتوان مجاهد بود كه تا آخرين توان در اين نبرد رهايي‌بخش با زبان روزه مقاومت و رشادت بسيار از خود به جا گذاشت. اين مجاهد مسلمان در حين نبرد هدف راكت هلي‌كوپترهاي جنگي شوروي قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر غرقه به خون شهيد غلام علي محمدي از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت و در جوار «شهداي نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد.                                      

                                         روانش غريق رحمت جاودانه‌ي انوار خدايي باد!         

 

 

فرمانده شهيد خان گل شريفى

 شهيد خان گل شريفى، فرزند اميرمحمد، در سال 1338 شمسى، در قريه (حاج ملا سلطان) سوزمه قلعه، در يك خانواده ‏اى كشاورز و مذهبى چشم به جهان گشود. در نوجوانى پدر مهربانش به رحمت حق پيوست و او تحت سرپرستى مادرش قرار گرفت. اين مادر فداكار در هدايت و راهنمايى فرزندانش از هيچ سعى و تلاشى دريغ نورزيد.

 شهيد خان‏گل شريفى از دوران نوجوانى مشغول كارهاى كشاورزى و دامدارى شد و سال‏هاى زيادى براى امرار معاش خانواده ‏اش تلاش و كوشش كرد. در عين حال از مسايل معنوى غافل نگرديد، بلكه در مراسم دينى و مذهبى حضور فعال داشت. دوران جوانى‏اش با تحولات سياسى و نظامى كشور همراه بود.

 در سال 1358، هم‏زمان با آغاز قيام‏ هاى مردمى عليه دولت كمونيستى، وى علاقه خاصى به جهاد و مبارزه پيدا كرد. به همين علت با برخى از روحانيان مبارز منطقه ارتباط و تماس برقرار كرد و وارد مبارزات مخفى عليه دولت گرديد و با جمع آورى كمك‏ هاى مردمى، مجاهدان را يارى مى‏كرد.

 در عقرب سال 1359 شمسى، زمانى‏كه مركز آموزش نظامى نيروهاى جهادى در سوزمه‏ قلعه تأسيس گرديد، وى در اولين دوره يادگيرى فنون نظامى شركت ورزيد. هنگامى كه مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه مورد تهاجم نظامى قرار گرفتند، او نيز در كنار ساير مدافعان اسلام، مردانه به دفاع پرداخت و از خود رشادت و مقاومت بسيارى نشان داد. پس از آن در پايگاه مقاومت جهاد به طور تمام وقت مستقر گرديد. در حساس‏ترين شرايط از اين مركز نوبنياد پاسدارى كرد.

 در بهار 1360، وى با تعدادى ديگر از مجاهدان سوزمه قلعه به سرپل اعزام گرديد، در آنجا در چندين نبرد مقابل قواى اشغالگر شوروى و دولت دست نشانده ماركسيستى دليرانه جنگيد و با افتخار به زادگاهش بازگشت. شجاعت، تدبير و رفتار مؤدبانه او با رزمندگان ديگر باعث شد تا به عنوان سرپرست يكى از گروپ‏هاى مجاهدان انتخاب گردد. او يكى از سرگروپ‏ هاى خوشنام جهادى در منطقه جنگى بود.

 در ماه قوس 1360، شهر سرپل در محاصره مجاهدان قرار داشت ونبرد در چهارباغ سرپل به شدت ادامه داشت. شهيد شريفى براى كمك به مجاهدان اعزام گرديد و در كنار مدافعان مسلمان سرپل در برابر قواى دشمن به جهاد پرداخت. اين مجاهد دلاور پس از اطلاع يافتن از حمله ناگهانى نظاميان دشمن بر مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه، با چند تن از همرزمانش با سرعت به منطقه بازگشت و مردانه در برابر تهاجمات دشمن مقاومت كرد. ولى متأسفانه با تمام شدن مهمات و نرسيدن نيروهاى كمكى مجاهدان كه مشغول نبرد در شهرسرپل بودند و از تهاجم دشمن بالاى سوزمه قلعه اطلاع نداشتند به سمت بغاوى عقب نشينى كردند. او در بغاوى نيز سرپرستى يك گروپ مجاهدان را به عهده داشت و در دفع تهاجمات نيروهاى مهاجم در منطقه مجاهدت بسيارى از خود نشان داد.

 شهيد شريفى در دوره مهاجرت، روزهاى پرمخاطره و سختى را پشت سر گذاشت. در عين حال با صبر و حوصله در مسير حق باقى ماند. در بهار سال 1361، پس از چند ماه مهاجرت، همراه با افراد تحت امرش به سوزمه‏ قلعه بازگشت. پس از استقرار در منطقه، در يكى از محورهاى علمياتى وارد نبرد با نيروهاى دشمن گرديد و در همان مراحل اوليه حمله، تمام مناطقى كه به وى واگذار شده بود آزاد كرد. پس از آن، مجددا براى آزادى ديگر مناطق و جلوگيرى از حملات جديد دشمن، به نبرد پرداخت. اين جنگ آزاديبخش به نبردى طولانى و فرسايشى تبديل گرديد.

 فرمانده شهيد خان گل شريفى 37 شبانه روز بدون وقفه در سنگرهاى دفاعى مستقر بود و با همرزمانش از منطقه دفاع كرد. طى اين مدت كمبود مهمات و امكانات هيچ‏گاه ترديد در عزم وى ايجاد نكرد، بلكه هميشه استوار و مقاوم مشغول انجام وظيفه بود. هنگامى‏ كه در يكى از اين روزها هلى‏ كوپترهاى متجاوز روسى مواضع رزمندگان مجاهد سوزمه قلعه را بمباران كردند. از جمله محل استقرار نيروهاى تحت امر شهيد شريفى هدف راكت باران هوايى قرار گرفت و سنگرها با خاك يكسان شد. نيروهاى پياده دشمن از چند محور به سمت مجاهدان پيشروى كردند، اين قوماندان دلاور به همراه ديگر همرزمانش خاك‏ها را كنار زدند به دفاع از مواضع خود پرداختند و تهاجم دشمن را كاملاً دفع كردند.

 شهيد خان‏گل جوانى پاك طينت و مجاهدى راستين بود. از اوان نوجوانى علاقه زيادى به مكتب اسلام و قرآن داشت. قلب پاكش مملو از محبت آل رسول‏ صلى الله عليه وآله بود. حضور وى در مراسم دينى و مذهبى حكايت از پايبندى‏اش به مسايل اسلامى مى‏كرد. همين اعتقادات پاك، وى را به سوى ميدان جهاد و مبارزه رهنمون ساخت. او انسان آزاده‏اى بود كه درد محروميت را با جان و دل لمس كرده بود و در صدد بر طرف كردن تبعيض‏ها و نامردمى هاى زمان خود بود. شهيد شريفى مانند بسيارى از همرزمانش قبل از شهادت بارها به مادر خود وصيت كرده بود كه پس از شهادتش صبور باشد و آرامش خود را حفظ نمايد و چند بار محل دفن خود را به مادرش گفته بود. از قبل احساس خوش شهادت وجود پاكش را عطر آگين كرده بود. شهيد خان‏گل شريفى كه سال قبل از شهادتش براى خود همسر انتخاب كرده بود، قبل از آن‏كه مراسم عروسى را برگزار نمايد، شربت شهادت را نوشيد.

 در تاريخ  1361/4/25، كه مصادف با آخرين روزهاى ماه مبارك رمضان بود، همگام با طلوع خورشيد يكى از بزرگ‏ترين تهاجمات قواى مشترك شوروى و دولت دست نشانده آن به سوزمه ‏قلعه صورت گرفت و آنان منطقه را از چند قسمت با صدها عراده تانك، توپ و... در محاصره قرار دادند. شهيد شريفى، اين جوان فداكار همراه با ساير رزمندگان مجاهد عازم خط مقدم نبرد گرديد و در محدوده مدرسه‏اى شهيد آخوند واقع در زيرچغت در برابر قواى متجاوز سنگر گرفت. در حالى‏كه مواضع مجاهدان زير آتش شديد سلاح‏هاى دور برد و راكت باران هلى كوپترهاى توپدار قرار داشت، چند صد نفر از نيروهاى پياده نظام دشمن پس از اشغال مناطق شرقى، به سمت مدرسه شهيد آخوند پيشروى كردند. اين مجاهد قهرمان در حالى‏كه روزه بود، دستار غيرت به‏سر بست و به دفاع از مواضع خود پرداخت. بارها از پيشروى قواى دشمن جلوگيرى كرد. اين شيرمرد قهرمان كه درس مجاهدت را از مولايش، امام حسين‏ عليه السلام آموخته و خود را به تمام معنا براى شهادت در راه خدا آماده كرده بود، در حال نبرد با مهاجمان اشغالگر، مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و خون پاكش به زمين ريخت. در اثر شدت جراحات، در سن بيست و چهار سالگى به شهادت رسيد.

  پيكر پاكش را موقتاً در بغاوى به خاك سپردند. با پايان يافتن نبرد، از آنجايى كه اين مجاهد نستوه در زمان حيات، بارها به مادر مهربانش وصيت كرده بود كه او را در جوار شهيد هاشمى دفن نمايند. خانواده و همسنگرانش به اين وصيت او عمل كردند و پيكر پاك و مطهر شهيد شريفى را مجدداً از بغاوى به سوزمه‏ قلعه انتقال دادند، و در گلزار شهداى سرتپه سوزمه‏ قلعه در كنار  شهيد سيد طاهر هاشمى به خاك سپردند.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

 شهيد محمداسحاق عمار

  شهيد محمداسحاق عمار، فرزند آقامحمد، در نيمه ماه سنبله سال 1337 شمسى، در خانواده‏اى كشاورز ومذهبى در (زير سرخى) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان گشود. در حالى‏كه بيش از يك سال و سه ماه از زندگى كودكانه‏اش نمى‏گذشت مادرش به جوار حق پيوست و بار سنگين نگهدارى اين كودك شيرخوار، به دوش پدرش افتاد. پدر مهربانش  در عين حال كه مشغول كارهاى كشاورزى و تامين مايحتاج زندگى بود، هرگز از پرورش و تربيت كودك خردسال خود غافل نبود و تلاش فراوان كرد كه جاى خالى مادر را براى حاصل عمرش پر نمايد. در شش و نيم سالگى پدر محبوبش كه تنها مونس تنهايى هايش بود به رحمت حق پيوست. شهيد عمار تحت سرپرستى عموى گرامى ‏اش قرار گرفت. عمويش فردى باايمان و متدين بود و در جهت رشد جسم و روح اين كودك تلاش بسيار كرد.

 شهيد محمداسحاق عمار در ده سالگى به مكتب خانه نزد روحانى محل رفت و خواندن قرآن و برخى از كتاب‏ هاى فارسى را آموخت. پس از آن در كارهاى خانه، دستيار عمويش بود و به مرور زمان در كنار ساير بستگان به كارهاى زراعت پرداخت. وى در اين دوران به مسايل دينى علاقه‏ اى زياد داشت به همين جهت در محافل مختلف مذهبى حضور مى‏يافت. دوران جوانى‏اش مصادف با شروع تحولات سياسى‏نظامى در افغانستان بود، از اين جهت از سال 1358، هرچند خودش در ميدان ‏هاى جنگ حضور نداشت اما از هواداران مبارزان بود و در حد توان خود از كمك و مساعدت به مجاهدان دريغ نداشت. در سال 1359، عازم ايران گرديد، پس از زيارت امام رضاعليه السلام مدتى در ايران اقامت كرد. با شدت يافتن نبرد مجاهدان در برابر قواى اشغالگر، اين جوان مسلمان عزم بازگشت به افغانستان كرد. تا فرزندان مجاهد افغانستان را در مقابل متجاوزين يارى نمايد و وطن را از اشغال متجاوزان آزاد سازد.

 پس از مشورت با روحانيان سوزمه‏ قلعه مقيم ايران، تصميم بازگشت به كشورش را گرفت. بااين هدف دوره آموزش نظامى را گذراند و در بهار 1361، در ولايت هرات سلاح بدوش گرفت همراه با ديگر مجاهدان به سمت شمال افغانستان

 حركت كردند و طى يك مسافرت طولانى با صدها كيلومتر پياده‏روى پس از رسيدن به سوزمه‏ قلعه به طور تمام وقت در پايگاه جهادى مشغول انجام وظيفه گرديد. شهيد محمداسحق عمار جوان باايمان و متدين بود كه از آغاز نوجوانى از انجام فرايض دينى غافل نبود. او جوانى آرام، متين و از كبر و غرور بدور بود.

 وى علاقه‏اى خاص به مكتب اهل‏ بيت‏ عليهم السلام داشت. عشق به امام حسين‏ عليه السلام همه‏ اى وجودش را فراگرفته بود. هنگام حضور در عزادارى امام حسين ‏عليه السلام براى سالار شهيدان كربلا اشك مى‏ريخت و اين اخلاص او را در جوانى به راه سرخ شهادت رهنمون ساخت .

 اخلاق خوب، احترام به ديگران، صبر، شجاعت و توجه به معنويات از خصوصيات ديگرش بود. وى همچون ساير همرزمانش با آگاهى كامل پا به عرصه جهاد گذارده و براى فداشدن در راه اسلام و ميهن‏تلاش م ى‏كرد. پيوسته بستگانش را به صبر و برد بارى دعوت مى‏ نمود. از آنها مى‏ خواست که در مسير جهاد ثابت قدم بمانند. بعد از شهادتش براى او گريه نكند.

 سرانجام اين جوان فداكار در تاريخ  1361/4/25، به پيشواز شهادت رفت در اين روز مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه مورد تهاجم يكى از وحشتناك‏ ترين عمليات نظامى نيروهاى مشترك اشغالگر شوروى قرار گرفت و مجاهدان از چند سمت در محاصره‏اى كامل واقع شدند، نظاميان دشمن از هوا و زمين تهاجم خود را آغاز كردند. شهيد عمار در كنار ديگر مجاهدان زير رگبار مسلسلها، و بمب‏باران هلى ‏كوپترها به مقاومت در برابر اشغالگران پرداخت. وى در حالى‏ كه روزه دار بود مانند شير از بيشه‏ هاى سرزمين خود دفاع كرد. اين نبرد نفس گير ونابرابر ساعت ‏ها بطول انجاميد.

 بالاخره در همين روز در حالى‏كه در ناحيه جنگل حاج ابراهيم مشغول نبرد با دشمن بود، تركش خمپاره هاى (هاوان)  دشمن به بدن وى اصابت كرد و اين جوان مجاهد بر اثر جراحات وارده در سن 24 سالگى جام شهادت نوشيد، و روح ملكوتى ‏اش به لقاءالله پيوست. شهيد عمار لحظه‏ هاى قبل از شهادت در حالى ‏كه بدنش جراحت شديد بر داشته بود و آخرين لحظه‏ هاى زندگى‏اش را در اين دنيا مى ‏گذراند. بدون توجه به زخم‏ هاى بدنش پيوسته مى‏ گفت: سلام مرا به برادران همرزم برسانيد و به آنها بگوييد سنگرها را خالى نگذارند. پيكر اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در گلزارى شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    لباس شادمانى ابدى بر قامت گلگونش مبادك باد!

 

 

 شهيد غلام‏ نبى عاقلى

 شهيد  غلام‏ نبى عاقلى، فرزند پناه(پينه) محمد، در سال 1342 شمسى، در خانواده‏ اى دينى پا به عرصه وجود نهاد. دوره كودكى را در كنار پدر و مادرش سپرى كرد.

 در سال 1352، راهى مكتب دولتى شد و تا سال 1358، به تحصيل خود ادامه داد. اما در اين سال پس از تهاجم نيروهاى دولت كمونيستى و آغاز قيام‏مردمى، مكتب دولتى‏تعطيل گرديد و غلام ‏نبى نيز مجبور به ترك تحصيل‏شد. پس‏از آنشهيد عاقلى درخانه‏در جمع ‏آورى محصولات كشاورزى شروع به كار كرد. او و خانواده ‏اش پس از انقلاب از طرفداران مجاهدان بودند و با رساندن امكانات تداركاتى به سنگرها، مجاهدان را يارى مى ‏كردند.

 غلام ‏نبى عاقلى جوانى متين، صادق و ساده‏زيست بود. او ظاهرى آرام داشت. در برابر مشكلات از صبر و در معاشرت با ديگران از مهربانى و اخلاق پسنديده برخوردار بود. نزد دوستان فروتن و شكسته ‏نفس بود اما در برابر دشمن مقاوم و بى باك ظاهر مى‏شد.

 او كه از محبان خاندان عصمت و طهارت بود، در مجالس دينى حضور پيدا مى‏كرد و در ماه محرم براى حضرت سيدالشهداعليه السلام عزادارى مى‏كرد. يكى از آرزوهاى ديرينه‏اى غلام‏نبى جهاد در راه خدا و شهادت در اين راه بود. او جوانى با غيرت، اسلام‏خواه و وطن ‏دوست بودكه سكوت در برابر جنايات دولت و نيروهاى‏اشغالگر را براى هيچ آزاده‏اى درست نمى ‏دانست. لذا در ابتدايى سال 1360، به مركز مقاومت جهادى سوزمه‏ قلعه مراجعه كرد، ابتدا در دومين دوره آموزش رزمى شركت ورزيد و اين دوره را با موفقيت به پايان برد. بعد از آن سلاح به‏ دست گرفت و به‏ طور تمام وقت به ‏صف مجاهدان اسلام پيوست و به انجام مأموريت‏ هاى جهادى پرداخت.

 او در همين سال همسر خود را برگزيد، اما قبل از برگزارى مراسم عروسى به شهادت رسيد. شهيد عاقلى يكى از مجاهدان خودساخته بود. در صورتى كه مأموريت كه به او واگذار مى‏شد آن را به بهترين شكل انجام مى‏داد و لحظه‏اى در انجام تكليف اسلامى خود، سستى و سهل‏ انگارى نشان نمى‏داد .

 در ماه قوس 1360 شمسى،  زمانى‏كه سوزمه‏قلعه در اشغال دشمن قرارگرفت، شهيد عاقلى كه با آگاهى پا به عرصه جهاد گذاشته بود، در حالى ‏كه بستگانش تحت فشار شديدى قرار داشتند، در ميدان رزم باقى ماند. او اين فشارهاى روحى و روانى را تحمل كرد و سه ماه مهاجرت و آوارگى را با جان و دل پذيرا شد. اما از اعتقادات دينى و ميهنى خود دست برنداشت. او در بهار 1361، همراه ديگر همرزمان به زادگاهش بازگشت و در آزادسازى منطقه از وجود ناپاك دشمن سهم گرفت و ده‏ها شبانه روز در سنگرهاى نمناك به مقاومت ادامه داد.

 سرانجام در تاريخ 1361/4/25، زمانى‏كه سوزمه‏ قلعه مورد تهاجم همه جانبه اشغالگران قرار گرفت، مجاهدان مسلمان و دلير سوزمه‏ قلعه از جمله شهيد عاقلى در حالى ‏كه روزه‏دار بودند به مقابله با نظاميان‏اشغالگر پرداختند و نيروهاى تا دندان مسلح دشمن را زمين‏گير كردند.

 شهيد عاقلى آن روز، قبل از رفتن به سنگر غسل شهادت كرد. سپس به سنگر رفت و شجاعانه جنگيد و افتخاراتى فراموش ناشدنى به نام خود ثبت كرد. در حالى‏كه اين جوان دلاور مشغول رزم بود از طرف اشغالگران هدف گلوله هاوان (خمپاره) قرار گرفت و بر اثر اصابت تركش جام شهادت را نوشيد و روح پاكش به لقاءاللّه شتافت. دوستان پيكر پاك اين شهيد را بعداً در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپردند. 

   نام و يادش جاودان باد!

 

شهيد محمدحسين قربانى

 شهيد محمد حسين قربانى، فرزند مرحوم حاج رسول، در سال 1345 شمسى، در (قشلاق سرتپه) سوزمه قلعه، در خانواده‏ اى مذهبى و متدين ديده به جهان گشود. بعد از دوران كودكى رهسپار مدرسه دولتى شد. وى از شاگردان ممتاز مدرسه محسوب مى ‏شد. شهيد قربانى در فصل تعطيلات، به مدرسه علوم دينى مى‏رفت قرآن و بخشى از مقدمات علوم اسلامى را ياد مى‏گرفت، در آغاز جوانى با احكام و مسايل شرعى آشنايى داشته و در مجالس مذهبى حضور فعال داشت.

 در بهار 1385 شمسى، با آغاز قيام عمومى مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه در برابر دولت كمونيستى، مكتب تعطيل گرديد و وى در حالى كه متعلم صنف (كلاس) ششم مكتب بود، همراه ديگر شاگردان مكتب مجبور به ترك تحصيل شد.

 در تاريخ  1358/2/10، هنگامى كه سوزمه‏ قلعه به اشغال قواى نظامى دولت دست نشانده شوروى قرار گرفت، شهيد قربانى با خانواده خود پياده به نواحى دور مهاجر گرديد و چند ماه در مناطق ديگر زندگى پر مشقتى را پشت سر گذاشتند. در تابستان همين سال به زادگاهش بازگشت و زندگى جديد را در حالى شروع كرد كه چپاولگران وابسته به دولت ماركسيستى، اموال و دارايى خانواده‏اش را به تاراج برده بودند. وى مدتى نزد روحانيان محل زندگى‏اش به تحصيل علوم دينى پرداخت.

 قربانى در ماه قوس 1359، در چهارده سالگى در اولين دوره آموزش رزمى نيروهاى جهادى، در سوزمه‏قلعه شركت ورزيد. حضور اين نوجوان با اين سن و سال، حاكى از شجاعت، ايمان و اعتقاد پاكش به جهاد و مبارزه در راه خدا بود. او از آن پس رزمنده مجاهدى بود كه در پايگاه جهادى مستقر گرديد. در بهار سال 1360، عازم خط مقدم جنگ، در سرپل شد و در آن جا مدتى به جهاد پرداخت.

 در تابستان 1360، با تشويق مسئوولان پايگاه و مساعدت پدر بزرگوارش، عازم خارج از كشور شد. ابتدا به پاكستان رفت و از آن جا راهى ايران گرديد. نخست آموزش فنون نظامى را پشت سر گذاشت و بعد از آن وارد دوره تخصّصى چند ماهه شد و اين دوره‏ ها را نيز به نحو احسن به پايان برد. شهيد قربانى كه صحنه‏ هاى جهاد، ايثار و مقاومت همرزمانش را ديده بود، قلب پاكش مملو از عشق به جهاد بود. دور ماندن از صحنه‏ هاى مبارزه برايش سخت و دشوار بود. آرامش نداشت؛ به همين علت  خود را براى بازگشت به ميهنش آماده كرد.

  در بهار 1361 شمسى، همراه تعدادى ديگر از مجاهدان مسلمان عازم افغانستان گرديد. او در ولايت هرات سلاح گرفت و به سمت شمال كشور حركت كرد. وى در طول ده‏ها شبانه روز، صدها كيلومتر پياده روى كرده، از كوهستان‏ هاى ولايت هرات، باد غيس، غور و جوزجان عبور كرد و در تاريخ 1361/3/24، وارد سوزمه‏ قلعه گرديد.

 شهيد قربانى خصوصيات يك انسانى وارسته را دارا بود؛ وى جوانى پاك سيرت و مجاهدى خستگى ‏ناپذير بود. وقار و متانت همراه با پرهيزگارى وى، محبوبيت خاصى را در ميان بستگان و همرزمانش ايجاد كرده بود. او سمبل مقاومت، دلاورى نوجوانان مجاهد كشور در برابر اشغالگران بود. رفتارهاى احترام آميزش حيرت بسيارى از بزرگان را برانگيخت. شهيد قربانى از ابتداى ورود به مركز مقاومت، با خدايش پيمان بسته بود تا آخرين نفس در راه اسلام، قرآن و عزت امت اسلامى به جهاد و مبارزه ادامه دهد.

 تا اين‏كه روز موعود (1361/4/25 شمسى، برابر با 26 ماه مبارك رمضان فرا رسيد. وى در آن روز چنان راه مى ‏رفت كه گويا به مهمانى دعوت شده بود. آرى، او براى رفتن به مهمانى پروردگارش مهيا بود. در آن روز قواى اشغالگران با صد عراده تانك، سلاح‏هاى مخرب ديگر و پشتيبانى هواپيماهاى جنگى، از زمين و هوا، مردم و مجاهدان سوزمه قلعه را از چند سمت مورد يكى از وحشتناك ترين عمليات‏ هاى نظامى قرار داده بودند. شهيد قربانى كمر همت بست و آتش سلاح‏هاى مرگبار دشمن به عزم او هيچ خللى وارد نكرد. در حالى كه نبرد نابرابر به شدت ادامه داشت و فضاى منطقه را دود باروت فرا گرفته بود، هلي كوپترهاى توپدار روسى بدون وقفه مواضع مجاهدان را مورد حمله قرار مى‏دادند. در ضمن يكى از حمله‏ هاى وحشيانه، راكت شليك شده، به محل استقرار شهيد قربانى اصابت كرد كه در اثر آن اين جوان مسلمان به شدت مجروح گرديد و لحضاتى بعد بر اثر شدت جراحات در شانزدهمين بهار زندگى، به فيض شهادت نايل گرديد و روح پاكش به لقاءاللَّه شتافت. بدين ترتيب يكى ديگر از جوانان سرزمين مقاومت و جهاد به سوى پروردگار خود شتافت. متعاقب آن، پيكر پاك اين شهيد از محل شهادت به گلزار شهيد هاشمى انتقال يافت؛ در آن آرامگاه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

 

  شهيد حاج محمدعيسىگل

 شهيد  حاج محمدعيسى عالمى، فرزند ولى ‏محمد، در سال 1286 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى و دامدار در )زير چغت( سوزمه‏ قعله پا به عرصه وجود نهاد. او پس از طى دوران كودكى ونوجوانى وارد مرحله جديدى از زندگى خود شد. وى در جوانى ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى پر بركت شش پسر و يك دختر است، كه دو پسرش نيز در دوران انقلاب به شهادت رسيدند.

 شهيد  حاج محمدعيسى انسانى وارسته و با ايمان بود و شجاعت زيادى داشت. او براى مسايل شرعى مخصوصاً نماز اهميت قايل بود. در منطقه به مهمان نوازى شهرت داشت. از آن جايى كه خداوند به او نعمت فراوانى عطا  فرموده بود بسيارى از افراد كم درآمد از امكانات اقتصادى او بهره مى‏گرفتند.

 شهيد حاج‏محمدعيسى، فرزند گرامى ‏اش »شهيد حجت‏الاسلام والمسلمين شيخ محمداسحاق« را براى تحصيل، به خارج از منطقه فرستاد و بعدهااز بركت وجود او، تحولات فوق ‏العاده‏اى در مسايل مذهبى مردم بوجود آمد.

 شهيد محمدعيسى‏عالمى يك بار به حج مشرف شد و توفيق زيارت خانه خدا را پيدا كرد. در اين سفر به زيارت ائمه اطهارعليهم السلام در عربستان، عراق و ايران رفت و به يكى از اصلى‏ترين آرزوهايش رسيد.

 هنگامى‏كه فرزند روحانى‏اش شهيدآخوند به منطقه بازگشت، يك قطعه زمين براى احداث تكيه‏ خانه و مدرسه وقف كرد كه در آن شرايط حساس از اهميتى وصف ناشدنى برخوردار بود.

 او در سال‏هاى بعد از شهيدآخوند حمايت‏هاى معنوى بسيارى كرد و با شهامت و صراحت لهجه در برابر قدرت طلبان و افزون‏ خواهان دوره‏اش قدعلم مى‏ كرد. خدمات ارزنده ايشان را بايد از شاگردان شهيدآخوند جويا شد.

 شهيد حاج محمدعيسى كه از نظر دامدارى  و زمين كشاورزى در رديف افراد درجه اول قرار داشت هرگز به پول و سرمايه‏اى كه داشت مغرور نشد بلكه آن‏را در راه درست هزينه مى‏كرد. او كه از محبان مكتب اهل‏ بيت‏ عليهم السلام بود در مراسم مذهبى مانند مراسم روز جمعه و دهه محرم مشاركت مى‏ورزيد، از سخنان علما و خطبا بهره مى‏گرفت و براى مظلوميت خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله اشك مى‏ريخت.

 پس از انقلاب، او يكى از حاميان اصلى مجاهدان محسوب مى‏شد  و تا آخر هم از مبارزان در سخت‏ترين شرايط حمايت و پشتيبانى كرد. حتى يك بار تمام دارايى‏اش به علت خاطر حمايت از مجاهدان به تاراج رفت.

 سرانجام درتاريخ  1361/4/25، يكى از بزرگ‏ترين لشكر كشى قواى مشترك‏اشغالگر به‏سمت سوزمه‏ قلعه انجام گرفت و مردم بى‏دفاع منطقه، با انواع سلاح ‏هاى پيشرفته مورد تهاجم واقع شدند. در اين بين شهيدحاج محمدعيسى كه در منزلش بود، هدف گلوله  هاوان (خمپاره) دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر اين شهيد بزرگوار، در صحن منبر شهيد آخوند به خاك سپرده شد.

    ياد و خاطره‏اش گرامى باد!

 

 

 شهيد علاءالدين

 شهيد علاءالدّين، فرزند معتمدالدّين، در سال 1306 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز ديده به جهان گشود. از دوره نوجوانى آغاز به كار كرد و پس از آن سال‏ها در امر كشت و جمع آورى محصولات كشاورزى مشغول بود و با دسترنج خود بخشى از احتياجات زندگى خود و خانواده را تأمين  مى ‏كرد.

 شهيد علاءالدّين يكى از بزرگان و موسفيدان مردم مسلمان »محله مغولها« بود و رابطه بسيار خوبى با ديگر مردم داشت. از نظر اجتماعى مردم‏دار و مهمان‏ نواز بود و رفتارى همراه با متانت و مهربانى داشت. او دركارهاى عمومى و مردمى سهم مى‏گرفت. انسانى متدين ومذهبى بود، فرايض دينى را انجام مى‏داد و در مجلس عزادارى امام حسين‏ عليه السلام شركت مى‏ كرد و از محبان خاندان عصمت و طهارت بود. در ماه محرم يك روز نذر عمومى ترتيب مى‏داد و عزاداران سيدالشهدا را اطعام مى ‏كرد.

 شهيد علاءالدّين از اولين روزهاى قيام مردم به جمع مبارزان پيوست و به مخالفت با دولت كمونيستى بر خاست. در سال‏ هاى بعد در شرايط سخت‏ تر از گذشته او دست از حمايت مجاهدان برنداشت و باشكيبايى بيش از پيش به اين حمايت‏ ها ادامه داد.

 سرانجام در تاريخ  1361/4/25، نيروهاى مشترك‏اشغالگر از چند سمت تهاجمى همه جانبه را به‏ سمت مجاهدان سوزمه‏ قلعه آغاز كردند. نيروهاى اشغالگر كه از مقاومت كم نظير مجاهدان به خشم آمده بودند، مناطق مسكونى را زير آتش سلاح‏هاى مرگبار خود قرار دادند. از جمله شهيد علاءالدّين، در قشلاق كهنه، هدف راكت هلى‏كوپترهاى شوروى قرار گرفت كه بر اثر انفجار و اصابت تركش به علاالدين، اين مسلمان غيرنظامى به شهادت رسيد. بعد از، آن جنازه خونين اين شهيد، از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان «دهنه قدوق ها» به خاك سپرده شد.   

نامش پاينده و راهش مستدام باد!

 

 

 شهيد حيدر كربلایی

 شهيد حيدر كربلايى، فرزند صفدر، در سال 1300 شمسى، در (قشلاق سرتپه) سوزمه ‏قلعه، در خانواده‏ا ى مذهبى چشم به جهان گشود. پس از دوران كودكى به مكتب خانه محل زندگى‏اش رفت. قرآن و بخشى از مقدمات دروس مكتب خانه را آموخت. از نوجوانى مشغول كار شد. او سال‏ها به تامين نيازمندي هاى زندگى ‏اش پرداخت. در ايام جوانى به خدمت عسگرى رفت، به مدت دو سال براى حفظ استقلال كشور صادقانه خدمت كرد با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. ايشان در يكى از اين سال‏ها تشكيل خانواده داد كه از اين ازدواج سه پسر و دو دختر به يادگار مانده است.

 در بهار 1358، در اولين قيام عمومى مردم مسلمان سوزمه قلعه در برابر دولت كمونيستى حضور داشت و انقلابيون را يارى كرد. در تاريخ 1358/2/10، پس از تسلط دولت بر منطقه، وى به جرم حمايت از مجاهدان از سوزمه‏ قلعه مهاجر گرديد، تمام اموال و دارايى‏اش به تاراج رفت. پس از چند ماه مهاجرت در منطقه بازگشت. از آن پس نيز مجاهدان را در برابر اشغالگران يارى كرد.

 در تاريخ  1361/4/25، قواى زرهى و پياده‏اى اشغالگران روسى و دولتى با پشتيبانى طياره‏ هاى جنگى از چند سمت مردم مسلمان و مجاهد سوزمه قلعه را مورد تهاجم همه جانبه قرار داد، و اين نبرد به جنگ روز قدس معروف شد رزمندگان مسلمان با توكل به خداوند در برابر تجاوزگران دليرانه جنگيدند و افتخار آميزترين مقاومت در آن روز صورت گرفت.

 در اين ميان شهيد حيدر كربلايى كه در ناحيه غربى قشلاق سرتپه قرار داشت، مورد اصابت يكى از هاوان (خمپاره) هايى دشمن قرار گرفت و لحظات بعد بر اثر جراحات وارده، نداى حق را لبيك گفت و در سن 61 سالگى به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر پاك اين شهيد توسط مردم در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.  

روحش شاد و يادش گرامى باد

 

 

شهيد سيدميرحسينگل

شهيد سيد ميرحسين،‌ فرزند سيد عبدالحسين، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل متولد شد. كاركردن را از نوجواني آغاز كرد. ازآن پس با دسترنج خود مايحتاج زندگي را تأمين مي‌كرد. وقتي به سن قانوني رسيد به خدمت عسكري اعزام گرديد. دو سال در راستاي حفظ استقلال مملكت، وظيفه‌ي ميهني خويش را به خوبي انجام داد. در پايان با گرفتن ترخيص به شهرسرپل بازگشت. وي در يكي از اين سالها ازدواج كرد. حاصل زندگي مشتركش دو فرزند دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد سيدميرحسين فردي خوش اخلاق و مسئوليت‌پذير بود. در منزل اخلاق و رفتار پسنديده داشت. با دست رنج خود سعي داشت تا زندگي آرام براي خانواده‌اش فراهم سازد. تمام سعي و تلاش وي كسب روزي‌حلال بود. در عين اشتغال به‌كارگري از انجام امورات ديني غافل نبود. او دين‌مداري را از اوايل تا آخر زندگي حفظ كرد. با مشاركت و حضور در مجالس ديني به معلومات شرعي و اسلامي خود مي افزود، به سخنان و راهنمايي علماي ديني با جان و دل گوش‌فرا مي‌داد و دستورات ديني را در زندگي روزمره‌اش به كار مي‌گرفت.

زمانيكه قيام مردم مسلمان ولايت‌سرپل در مقابل دولت كمونيستي و مستشاران شوروي شكل گرفت،‌ سيد مير حسين يكي از افرادي بود كه به جمع طرفداران مجاهدين پيوست. در راستاي اهداف مقدس جهاد برادرش به نام سيد اسحاق به شهادت رسيد، گرچه داغ از دست دادن برادر بر قلبش سنگيني مي‌كرد، اما هيچ يك از مشكلات به وجود آمده مانع از حمايت‌هاي وي از رزمندگان مقاومت جهادي نگرديد. وي بارها در صحنه‌هاي خط مقدم جنگ صبورانه حضور يافت. در سخت‌ترين شرايط جنگي براي دلاور مردان مجاهد تداركات مي‌رساند. هر وقت نياز مي‌شد، خود نيز در سنگر در برابر متجاوزان شوروي و دولتي به جهاد مي‌پرداخت.

 در روز 26/4/1361 نظاميان روسي وارد  ناحيه‌ي شرق بغاوي شدند. آنان در اقدام وحشيانه برخي از منازل و اماكن مذهبي را به آتش كشيدند و تعدادي از افراد غيرنظامي را به شهادت رساندند. يكي از شهداي اين حادثه شهيد سيد ميرحسين بود. اشغال‌گران اين مسلمان بي‌دفاع را به اسارت گرفتند و سپس با شليك گلوله او را به شهادت رساندند. بعد از عقب‌نشيني دشمن، مردم مسلمان منطقه با حضور در محل، جنازه‌ي شهيد سيد ميرحسين را از محل شهادت انتقال دادند و در «نوآباد» بغاوي‌عليا به‌خاك سپردند.                                                 

                                                                      ياد و نامش جاويدان باد!

 

شهيد محمدرضا كربلايي

شهيد محمدرضا كربلايي، فرزند نوروز كربلايي، در (حدود) سال 1306 شمسي، در خانواده‌اي مذهبي و متدين در «نوآباد» بغاوي عليا ديده به جهان گشود. مدت زماني در دامان پر مهر و عطوفت مادر زندگي كرد. در دوران كودكي مادر مهربانش چشم از جهان فروبست و پس از وفات مادر بار سنگين نگهداري اين كودك به دوش پدر افتاد، از آن پس پدر، نقش پدر و مادر را براي فرزندش ايفا مي‌كرد. شهيد محمدرضا هر چند از لالايي‌ها و نوازش‌هاي مادر محروم بود، اما به لطف خدا يكي از دلسوزترين،‌ وفادارترين و مسئوليت پذيرترين پدر دنيا را در كنار خود داشت. اين پدر فداكار در عين حال كه مشغول كشت و جمع‌آوري محصولات زراعي و تأمين احتياجات رفاهي زندگي بود،‌ هرگز از نگهداري و تربيتِ درست فرزندش غفلت نمي‌ورزيد. در هر حال مراقب آن بود. او سالها تلاش كرد تا جاي خالي مادر را براي حاصل عمرش پر نمايد.

شهيد محمدرضا زماني كه شش ساله بود، پدرش عزم سفر زيارت عتبات عاليات كربلا نمود. وقتي عازم سفر شد‌، شهيد محمدرضا را نيز با خود برد، اين كودك خوش شانس همراه پدرش به ايران و عراق رفت. قبر شش گوشه امام حسين(ع) و ياران با وفاي شهداي را زيارت كرد. بر بارگاه ملكوتي حضرت علي (ع) بوسه زد. در كربلا، نجف، سامرا، كاظمين و مشهد، قبور ائمه‌ي اطهار (عليهم السلام) را زيارت كرد. در پايان با كوله‌باري از خاطرات با معنويت، در كنار پدر به زادگاهش بازگشت.

شهيد محمدرضا كربلايي با حمايت‌هاي پدر گرامي‌اش در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش مشغول تحصيل شد. قرآن و برخي از كتب ديگر را در زادگاهش خواند. جهت ادامه‌ي تحصيلات عازم آقتاش سرپل گرديد. بخشي از ادبيات عرب و ديگر كتب ديني را در قريه‌ي «عرب قديم» نزد مرحوم شيخ حسن كه از علماي خوش‌نام آن دوره بود، آموخت. مدتها از محضر اين عالم رباني بهره‌مند شد.

در سال 1328 شمسي، تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش پنج پسر و يك دختر مي‌باشد كه از وي به  يادگار مانده است. در سال 1329 شمسي، پدر بزرگوارش وفات يافت، از آن پس مشكلات زندگي به دوش او افتاد. شهيد محمدرضاكربلايي در سال 1341، به خدمت عسكري اعزام گرديد. دو سال براي استقلال و آرامش مملكت خويش صادقانه خدمت كرد و در سال 1343 شمسي،‌ با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت.

 شهيدكربلايي در طول سالهاي زندگي مشكلات و زحمات فراواني را تحمل كرد. اما در برابر هيچ يك از موانع خم به ابرو نياورد. در طي مدت زندگي‌اش نسبت به انجام فرايض ديني پيشتاز بود. احكام اسلامي در تمام شئونات زندگي وي مشهود بود. در تربيت فرزندان از بهترين‌ها بود و آنان را به تحصيل علم فرامي‌خواند. در برگزاري مجالس ديني پيش‌قدم  مي‌شد. در كارهاي عمومي فعالانه مشاركت مي‌كرد. در بين اهالي منطقه به پرهيزكاري، ‌عبوديت و مردم داري،  شهرت داشت.

شهيد محمدرضاكربلايي از ابتداي مبارزه، در صف طرفداران جهاد قرارگرفت. علاقه‌ي فراوان به خدمت در راه اسلام و تثبيت مكتب اهل‌بيت (ع) داشت.  وقتي كه چريكهاي مسلمان در منطقه اعلام موجوديت كردند، فرزندش (شيخ عبدالكريم‌رضايي) را به اين مركز مقاومت فرستاد. از آن پس مهمان‌خانه‌اش محل نشست و برخاست مجاهدان مسلمان شد. هنگامي كه رزمندگان مجاهد به مهمان‌خانه‌اش مي‌رفتند، از آنان به خوبي پذيرايي به‌عمل مي‌آورد. سرانجام در راه حفظ ارزش‌هاي ديني جام شهادت را سركشيد.

شهيد محمدرضا كربلايي در تابستان 1361، جهت مداواي يكي از فرزندان خود به آقتاش سفر كرد. وي در روز 26/4/1361، به بغاوي بازگشت. در آن روز اشغال‌گران شوروي و تفنگداران دولتي، از سوزمه‌قلعه به‌سمت سرپل بازگشتند. قواي‌مشترك اشغال‌گر زمانيكه وارد بغاوي شدند، تكيه‌خانه‌ي نوآباد را به آتش كشيدند. شهيد محمدرضا كربلايي اين جسارت متجاوزان را نتوانست تحمل كند؛ بلافاصله به‌سمت تكيه‌خانه رفت تا آتش را خاموش كند. در اين هنگام  نظاميان متجاوز اين مسلمان بي‌دفاع را دستگير كردند و او را به‌سمت رودخانه برده و يك تير به قلب نازنينش شليك كردند، كه در نتيجه‌ي اصابت گلوله بر قلبش، در همان لحظه به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن جنازه شهيد محمدرضا كربلايي با همراهي مردم منطقه، در «نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد.

                                                            شادماني روان پاكش جاودانه باد!

 

شهید حاج‌محمدعیسیگل

شهید حاج‌محمدعیسی، فرزند علي رام (علي رحم)، در (حدود) سال 1304، در خانواده ی مذهبی در قریه‌ی «لته بند» از توابع سرپل متولد شد. سواد قرآنی را در نزد روحانی محل تولدش آموخت. از دوره‌ای كه توان كاركردن پيدا نمود، در امور کشاورزی دست یار خانواده شد. از آن پس سالها در امور كشاورزي و مالداري، اشتغال به كار داشت. زمانی که به سن قانونی رسید، به خدمت عسکری فرا خوانده شد، بعد از طی کردن مراحل اداری به خدمت اعزام گردید. دو سال وظیفه‌ی عسکری را به وجه احسن انجام داد. در پایان با اخذ ترخیص به زادگاهش بازگشت. در یکی از سالهای جوانی تشکیل خانواده داد. حاصل زندگی مشترکش دو پسر و سه دختر می‌باشد که از وی به یادگار مانده‌اند. وی در سالهاي آخر زندگي، «بغاوی‌علیا» را برای سکونت دایمی‌اش انتخاب کرد. 

شهید حاج محمد عیسی فردي مذهبی و دین مدار بود. قرائت قرآن یکی از برنامه‌های زندگی‌اش محسوب مي‌شد. اخلاق و رفتار مناسب داشت. یک بار جهت زیارت خانه‌ی خدا عازم سفر حج گردید. پس از آنکه فریضه‌ی حج را به جا آورد، به زادگاهش بازگشت. در کارهای عمومی و عام‌المنفعه از نظر مالی و اقتصادی پیش قدم مي‌شد. وی یکی از ريش‌سفیدان مورد اعتماد منطقه بود. در حل و فصل منازعات مردمی می‌کوشید. فردي متنفذ و خیرخواه بود. حتی‌المقدور از مساعدت و کمک برای رفع مشکل اقتصادی نیازمندان و مستمندان دریغ نمی‌ورزید. فردی اجتماعی و مردم‌دار بود. شهید حاج‌محمدعیسی تقویت دین‌داری را وظیفه‌ای اسلامی می‌دانست. در برگزاری مجالس دینی فعالانه حضور مي‌يافت. با شرکت در این گونه مجالس ارادت خود را به خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) نشان می داد. 

وی یکی از افراد سرشناس منطقه بود که از ابتدای قیام مردم در برابر دولت کمونیستی قاطعانه از مبارزین حمایت مي‌کرد. فرزندش را به مرکز مقاومت فرستاد. او مانند سایر هموطنان خود روزهای دشواری را در مسیر جهاد متحمل شد و در نهایت‌جان‌ عزیز خود را در راه اسلام و میهن از دست داد.

در تاریخ 26/4/1361، قوای زرهی و پیاده‌ی ارتش‌سرخ شوروی وارد بغاوی شدند. نظامیان اشغال‌گر پس از ورود به بغاوی، به تفتيش خانه‌های مسکونی ‌پرداختند. شهید حاج‌محمدعیسی یکی از ريش‌سفیدان منطقه بود که در این روز توسط روسها دستگیر گردید. اشغال‌گران با بی‌رحمی تمام این مسلمان بی‌دفاع را به گلوله بستند و به شهادت رساندند. پس از آنکه ارتش متجاوز شوروی منطقه را ترک کرد، مردم منطقه جنازه‌ی شهید حاج‌محمدعیسی را از محل شهادت انتقال دادند و در «نوآباد» بغاوی علیا به خاک سپردند.    

                                                           شربت شيرين شهادت گوارايش باد!

 

فرمانده شهيد ملا احمد اكبرى

فرمانده شهيد ملا احمد اكبرى، فرزند اكبر، در (حدود) سال 1336 شمسى، در خانواده‏اى مذهبى در «سلطان‌غجر» واقع در آقتاش سرپل متولد شد. پس از دوران كودكى، در مكتب‏خانه‌ي محل زندگى ‏اش قرآن و خواندن و نوشتن را آموخت. او به تحصيلات خود ادامه داد و چند سال نزد عالم بزرگوار «شهيد حجت‏الاسلام والمسلمين شيخ احمدعلى راجى»، علوم اسلامى را فراگرفت و ازچشمه‌ساران علم و فضل اين عالم وارسته بهره‌مند شد.

شهيد ملااحمد يكى از افراد فهميده و آگاه منطقه بود كه بعد از كودتاى كمونيست‏ها در افغانستان، اهداف پليد آنان را براى مردم بيان مى‏كرد و مبارزات سياسى خود را به طور مخفى در برابر دولت ادامه مي‌داد.در سال 1359، كه پايگاه قوى جهادى با حمايت و پشتيبانى مردمى در سرپل شكل گرفت، شهيد اكبرى مرحله‏ اى نوين از فعاليت‏ هاى سياسى و نظامى خود را شروع كرد. ابتدا راهى سوزمه‏ قلعه شد. در اولين دوره آموزش رزمى شركت ورزيد و اين دوره را با موفقيت به پايان برد.

 شهيد ملا احمد اكبرى زمانى كه در سوزمه‏ قلعه مشغول يادگيرى فنون رزمى بود، دو بار شاهد تهاجم نيروهاى متجاوز به مردم و مجاهدان سوزمه‏ قلعه بود و هر بار اين شهيد بزرگوار در كنار ساير مدافعان به دفاع از سنگرهاى جهاد پرداخت و شهامت زيادى از خود نشان داد. اين جوان مبارز بعد از آنكه فنون رزم‌هاي دفاعي را آموخت به سرپل بازگشت. از آن پس بي‌وقفه در مركز جهادي سرپل به مجاهدت پرداخت.

 شهيد اكبرى در جنگ‏هاى بسيارى در نواحى مختلف سرپل از جمله نبردهاى شهرسرپل، چهارباغ‌ و‌... شركت ورزيد و شجاعتى كم‌نظير از خود به نمايش گذاشت. شهيد ملا احمد كه در ميدان‌هاى رزم از تدبير لازم برخوردار بود، به سرعت جايگاه خاصى در بين مجاهدان سرپل پيدا كرد، ابتدا به عنوان سرپرست يك گروپ از مجاهدان انتخاب گرديد و پس از آن يكى از افراد تصميم گيرنده در برنامه‏هاى كلى منطقه محسوب مى‏شد. شهيد اكبري زماني كه در شوراي مركزي شركت مي‌ورزيد، با جرأت انديشه‌ها و راهكارهاي خود را بيان مي‌كرد. هرچند او مورد بى‌مهرى بعضى افراد قرار مي‌گرفت، اما لياقت و توانايي‌هاي منحصر به فرد او باعث مي‌شد تا او همچنان در صحنه‏ هاى تصميم‏گيرى و رزمى حضور پيدا كند.

 

شهيد ملااحمد فرمانده دلاور ميدان‏ هاى رزم بود. در كارها تدبير، در گفتار صراحت، در رفتار صداقت و در امور اجتماعى روحي ه‏اى شاداب و جذاب داشت. او تربيت يافته مكتب اسلام بود، وديگران را نيز امر به معروف ونهى از منكر مى‏كرد. جديت او در كارها راهنماى دوستان و همراهانش بود.

شهيد اكبرى در اغلب جنگ‏ها پيش‏قدم و پيشتاز بود. به همين جهت، وى بيش از چهار بار هنگام پيكار در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي مجروح شد كه برخى اوقات جراحتش بسيار شديد بود. اما هيچ كدام از اين تحولات بر روحيه‏اش اثر منفى نگذاشت و او با بدن زخم خورده‏اش در صحنه حضورى حماسى داشت. اين مجاهد خستگي ناپذير يكي از فرماندهان خوش‌نام، جذاب، طراح و فداكار جهادي سرپل بود. حضورش در صحنه‌هاي نبرد، سبب قوت قلب مجاهدين مي‌شد. خدمت براي اسلام، دفع تجاوز از سرزمين اسلامي و آرزوي شهادت در راه خدا در تمام وجودش موج مي‌زد. رفتارش با ساير رزمندگان مجاهد تحسين‌برانگيز بود. بسياري از افراد جهادي آرزو داشتند تا در گروپ شهيد اكبري حضور يابند. در سخت‌ترين شرايط‌جنگي، تبسم بر لبانش جاري بود. با خون سردي و آرامش به دفع تهاجمات دشمن مي‌پرداخت. 

سرانجام در تاريخ 25/4/1361، يكى از حماسه‏سازترين نبردها در برابراشغال‌گران  در سوزمه‏ قلعه شكل گرفت، شهيد ملااحمد نيز در اين روز حماسى، سلاح به‏دست گرفت و در قسم ت منبر شهيد آخوند، جلوى قواى‏اشغال‌گر را سد كرد. او دليرانه به مقاومت خود ادامه داد و در حالى كه اين جنگ نابرابر ادامه داشت، شهيداكبرى هدف رگبار دشمن قرارگرفت و به شدت مجروح شد.

 متعاقب آن، بدن مجروحش را به سرپل انتقال دادند، اما به علت فقدان امكانات پزشكى جراحات او بهبود نيافت. سپس جهت مداواى بيشتر او را راهى ولايت بلخ كردند؛ ولى در بين راه به دليل شدت جراحات  در تاريخ 20/5/1361، به شهادت رسيد.

                                       خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مباركباد!

 

 

شهيد اكرم

 شهيد اكرم، فرزند نظرمحمد، در سال 1346 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (محله زيرسرخى) سوزمه قلعه متولد شد. از دوران كودكى در خانه كمك‏دست خانواده بود. دوران نوجوانى ‏اش با تحولات افغانستان هم‏زمان شد. شهيداكرم، در آن شرايط، علاوه بركار كردن، هنگامى‏كه درگيرى بين مجاهدان و نيروهاى مهاجم آغاز مى ‏شد، به يارى مجاهدان مى ‏رفت و در رساندن تداركات به مدافعان كمك مى‏كرد.

 او يك نوجوانى بسيار صميمى و دوست داشتنى بود. قلب پاكش مملو از عشق به جهاد در راه خدا بود، اما سن و سالش اقتضا نمى ‏كرد تا به او اسلحه‏اى داده شود و به ميدان رزم برود. بااين همه، غيرت و احساس و ظيفه اسلامى ‏اش او را به ميدان رزم مى‏كشاند و او با دست خالى به خط مقدم مى‏رفت و به رزمندگان امكانات مى رسانيد.

 سرانجام در تاريخ 1361/5/10، هدف تيراندازى دشمن قرارگرفت و بر اثر اصابت گلوله به بدنش، اين نوجوانى مسلمان شهادت را پذيرا شد و به خيل شهدا پيوست.

 پيكر خونين اين شهيد، از محل شهادت منتقل شد و در گلزارشهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    يادش جاودانه باد!

 

 

 مجاهد شهيد دلبر زوار

 شهيد دلبر زوار، فرزند حاج حبيب‏اللّه، در سال 1325 شمسى، در (محله حاج مولاداد) سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز چشم به جهان گشود. در هفت سالگى مادرش به رحمت حق پيوست. پس از آن پدر گرامى ‏اش تنها محرم اسرارش بود. در نوجوانى مشغول كارهاى كشاورزى و مالدارى شد. در نوزده سالگى به خدمت عسكرى اعزام گرديد. دو سال براى حفظ استقلال و امنيت كشور صادقانه خدمت كرد و با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. در ايام جوانى ازدواج كرد كه ثمره اين پيوند يك پسر و يك دختر مى‏باشد.

 شهيد دلبر زوار پس از آن به ايران سفر كرد. او ضمن زيارت امام رضاعليه السلام مدتى در ايران ماند. سپس رهسپار افغانستان شد.

 او علاوه بر كار و تلاش براى امرار معاش، در محافل مختلف دينى شركت مى ‏ورزيد، در داير كردن جلسات مذهبى مخصوصاً مراسم دهه محرم و زنده نگهداشتن حماسه‏ اى عاشورا و تجليل از سالار كربلا حضرت امام حسين‏ عليه السلام نقش مؤثر داشت. او به ائمه اطهار علاقه بسيار داشت.

 در سال 1358، با آغاز قيام مسلحانه مردم مسلمان افغانستان در جمع قيام كنندگان پيوست. فعاليت‏ هاى زيادى براى جمع آورى كمك به نيروهاى جهادى كرد. او يكى از اعضاى فعال تشكيلات مخفى نيروهاى مبارز جهادى به حساب مى‏ آمد.

 در سال 1359، با حفظ ارتباط نزديك با روحانيان و افراد متدين از تشكيل مركز قوى فرا منطقه ‏اى در سوزمه‏ قلعه قاطعانه حمايت و پشتيبانى كرد و خود نيز در صف نيروهاى مردمى (گروپ ابوذر) پيوست. در ميادين مختلف نبرد در برابر دشمن مشاركت و همكارى صميمانه داشت. او يكى از مدافعان سخت كوش ميدان مبارزه بود.

 در ماه قوس 1360 شمسى، هنگامى كه مردم مظلوم سوزمه قلعه مورد تهاجمات نظامى قرار گرفت اين مجاهد فداركار سلاح (ماشين دار) به دوش گرفت، از نخستين لحظه‏ هاى نبرد در سنگر مهم سرخى استقرار يافت، اغلب اوقات يكه و تنها در برابر تجاوز گران به نبرد ادامه داد. چنانچه نيروهاى دشمن به مدت سه شبانه روز هرچه تلاش به خرج دادند؛ موفق به تسخير اين سنگر نگرديدند. در آخرين شب، هنگامى كه تمام مهمات اين مجاهد مسلمان و همرزمانش تمام شد، به سمت بغاوى عقب نشينى كرد. مدتى كه اين شهيد والا مقام مهاجر بود، در تمام نبردها شركت ورزيد و در دفع تهاجم مهاجمان نقش مفيد ايفا كرد.

 در طول مهاجرت در حالى‏كه تمام اموال و دارائى طرفداران مجاهدان، توسط دشمن به تاراج رفته بود، اين مبارز مسلمان در برابر اين حوادث خم به ابرو نياورد و به دفاع از ارزش‏هاى دينى همچنان ادامه داد.

 در بهار 1361، همراه با ساير همرزمانش به سوزمه‏قلعه بازگشت. در نبرد طولانى براى آزاد سازى منطقه مبارزه كرد، فداكارى‏هاى زياد از خود به جا گذاشت. او هرگز از مبارزات آزاديبخش جهاد خسته نگرديد و در نبرد بزرگ 25 ماه سرطان 1361، معروف به جنگ رمضان در كنار ساير مدافعان در حالى‏كه از زمين و هوا زير آتش سلاح‏هاى مرگبار اشغالگران قرار داشت حضور و پس از آن نيز در چندين عمليات آزاديبخش فعالانه شركت ورزيد.

  شهيد دلبرزوار بارها به خانواده‏ اش توصيه مى‏كرد كه دنيا محل آزمايش است و بزرگان دين هميشه با سختى‏ها زندگى كرده ما هم بايد در راه حق صابر باشيم و براى پياده كردن احكام اسلام و آزادسازى كشور، از هيچ سعى و تلاش دريغ نورزيم و اظهار ميداشت تا زمانيكه جبهه به من نياز دارد سنگر را ترك نمى‏كنم، »تا در اين را شهيد شوم يا پيروز«.

 شهيد دلبر زوار در ماه اسد 1361، به آخرين ماموريت جهادى رفت. نور شهادت در سيمايش احساس مى‏شد. او قبل از اين ماموريت نزد بستگان خود رفت، ابتدا از همه بر دستان پدر بوسه زد، از وى حلاليت طلبيد و با شهامت تمام از سفرى سخن به ميان آورد كه برگشتى در آن نبود. پس از آن با اعضاى خانواده‏اش خدا حافظى كرد.

 شهيد دلبر زوار از مجاهدان راستينى بود كه پيشرفت اسلام، عزت مسلمانان و آزادى كشورش از اهداف اصلى او در پيوستن به نيروهاى مقاومت را تشكيل مى‏داد. وى انسانى متدين، صبور، ساده ‏زيست و دلاورى بود كه درد بى ‏عدالتى و محروميت را با تمام معنى با جان و دل لمس كرده بود. احترام به ديگران، صله رحم، محبّت به اهل بيت پيامبرصلى الله عليه وآله همنشينى با محرومان، برخى ديگر از خصوصيات اين مجاهد نستوه بود. وى در شجاعت كم نظير بود. در امور زندگى گذشت و مردانگى داشت و به بزرگان و موسفيدان احترام قايل بود. با كوچكترها با ملايمت و مهربانى روبرو مى‏شد. او انسان دين‏مدار و از پيروان مخلص راه سرخ شهادت و از منتظران ظهور صاحب‏الزمان(عج) بود. در برابر زورمداران مقاوم و در مقابل افراد متدين تواضع داشت.

 در تاريخ  1361/5/25، در منطقه‏ اى »ارچه تو« از توابع سنگچارك در يك نبرد نابرابر در مقابل قواى نظاميان مشترك اشغالگر مشاركت كرد. وى با مقاومت‏هاى دليرانه‏اى خود از پيشروى نيروهاى دشمن جلوگيرى كرد. در حين نبرد در برابر اشغالگران، مورد اصابت گلوله‏ هاى دشمن قرار گرفت كه در اثر آن حنجره ‏اش شكافته شد. اين قهرمان ميدان جهاد در ميان خون پاكش غطور شده و نقش زمين گرديد. بدين ترتيب، نشانه‏ اى از صحنه‏ هاى حماسى كربلاى حسينى در زندگى اين مجاهد پاكباز مشاهده گرديد.

 شهيد دلبر زوار در لحظه‏ هاى بعد از اصابت گلوله با گلوى دريده شده در سى و پنج سالگى جام شهادت را نوشيد، روح پاكش به لقاء اللّه پيوست. پيكر مطهر اين شهيد به زادگاهش در سوزمه‏ قلعه انتقال يافت و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد. روحش شاد و راهش پررهرو باد!

 لازم به ذكر است برادر شهيد دلبرزوار به نام »امان الله« در سال 1371 شمسى، وارد پايگاهى جهادى شد. چند سال در اين مركز به انجام وظايف پرداخت. بعداز آنكه براى خود همسر برگزيد، اغلب اوقات به امور شخصى مشغول شد. هنگامى كه به بلخاب رفته بود دچار بيمارى شد و براى تداوى به سنگچارك آمد. طبابت دكترها مؤثر واقع نشد در نهايت اين جوان مسلمان در تاريخ  1375/5/22، در بيست‏ و پنج سالگى، جان را به جانان تسليم كرد. جنازه‏اش توسط برادر و ساير دوستان در قبرستان مسجدسبز به خاك سپرده شد.

    يادش جاودانه باد!

 

 

فرمانده شهيد لعل‌محمدمجاهد

فرمانده‌‌شهيد لعل‌محمدمجاهد، فرزند ملانجف، در تاريخ 12/6/1326 شمسي، در خانواده‌ي روحاني در «بغاوي عليا» از توابع سرپل ديده ‌به جهان‌هستي گشود. دوران به ياد ماندني كودكي را در محيط معنوي خانواده سپري كرد. پدرش يكي از روحانيون مورد احترام آن دوره بود. تحصيلات خود را نزد پدر گرامي‌اش آغاز كرد. برخي از كتب مقدماتي علوم ديني را فراگرفت و از توانايي خواندن و نوشتن بهره‌مند گرديد. از آن پس به امور كشاورزي اشتغال داشت.

از اوايل نوجواني راه دين‌مداري را در پيش گرفت. در مراسم‌هاي مذهبي كه به مناسبت‌هاي مختلف برگزار مي‌شد شركت مي‌كرد. به سخنان علماي ديني گوش مي‌داد و به‌معلومات و اندوخته‌هاي ديني و عمومي خود مي‌افزود. با اينكه سن و سال چنداني نداشت، اخلاق و رفتارش مؤدبانه و محترمانه بود. در انجام كارهاي منزل و رسيدگي به مسائل كشاورزي جديت داشت. از آن جايي كه رفتارهاي اجتماعي‌اش خوب بود، ديگران او را دوست مي داشتند. 

وقتي به سن قانوني رسيد به وظيفه‌ي عسكري فراخوانده شد. دو سال تمام در راستاي حفظ امنيت و آسايش كشور و مردم صادقانه خدمت كرد. در پايان با اخذ ترخيص با سرافرازي به زادگاهش بازگشت. شهید لعل‌محمد فردي مذهبي و مقيد به رعايت شئونات اسلامي بود. طبق سنت حسنه‌ي رسول گرامي اسلام(ص) براي خود همسر انتخاب كرد. از زندگي مشتركش دو پسر از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

در اواخر سال 1357 شمسي، مخالفت‌هاي مردمي در ساحات ولايت‌سرپل در برابر رفتارهاي وحشيانه‌ي دولت كمونيستي شكل گرفت. از همين دوره فعاليت‌هاي سياسي شهید لعل‌محمد نيز شكل‌گرفت. پس از آنكه روحانيون و افراد تحصيل كرده و مذهبي در نشست‌هاي سري، راه مبارزه در برابر دولت كمونيستي را بررسي مي‌كردند، وي نيز در جمع آنان قرارگرفت. او همراه با دوستان خود مبارزه‌ي مسلحانه را دربرابر متجاوزان روسي و دولتي در پيش گرفت. با آمدن نيروهاي جوان، تازه‌نفس و آموزش ديده مسير مبارزه نيز تغيير كرد. از آن پس نيروهاي جوان و تعليم ديده‌ي بغاوي در مأموريت‌هاي مستمر براي نبرد با متجاوزان به شهرسرپل، آقتاش و چهارباغ اعزام مي‌شدند.

 شهید مجاهد، يكي از نيروهاي فعال جهادي بغاوي بود كه بارها به نواحي مختلف سرپل رفت و جانانه در برابر اشغال‌گران شوروي از ارزش‌هاي ديني و ميهني خويش به دفاع پرداخت. او در ميدان‌هاي رزم از شجاعت و درايت كم‌نظيري برخوردار بود. به خاطر  لياقت و درايتي كه در وجودش ديده مي‌شد، سرپرستي يك گروپ از رزمندگان مسلمان مجاهد به او سپرده شد. او اين مسئوليت را يك تكليف مي‌دانست. نه تنها از بدست آوردن قدرت مغرور نمي‌گرديد، بلكه با مسئوليت‌پذيري بيشتر، خود را خادم مجاهدين مي‌دانست.

 شهید مجاهد در نواحي سرپل در مقابل متجاوزان روسي و نظاميان دولت كمونيستي، مجاهدت‌هاي بسياري از خود به يادگار گذاشت. در راه سرافرازي اسلام و مسلمانان، فداكاري‌هاي زيادي از خود نشان داد. او بارها به ياري مردم مجاهد سوزمه‌قلعه شتافت و در مراحل مختلف، آنان را در برابر دشمن ياري كرد.

 اين فرمانده‌ جهادي از محبوبيت خوبي در بين مجاهدين سرپل، بغاوي و سوزمه‌قلعه برخوردار بود. هر كه او را مي‌شناخت، شيفته‌ي اخلاق و رفتارش مي‌شد. فردي خوش فهم، صادق و قابل اعتماد بود. روش زندگي‌اش ساده و به دور از تجمل‌گرايي بود. با اينكه از خانواده‌ي معروف و سرشناس منطقه محسوب مي‌شد، هرگز خود را از ديگران بهتر نمي‌دانست. دوستان و بستگان را به حمايت مستمر از مبارزين فرامي‌خواند. آنچه مي‌گفت، اول خودش عمل مي‌كرد. شهادت زود هنگامش، مردم و مجاهدين را از وجود يكي از فرماندهان خوش‌نام جهادي محروم كرد. آرزوي پاك او شهادت در راه خدا بود.

سرانجام اين فرمانده‌ دلاور در آخرين مأموريت رزمي شركت ورزيد. در تاريخ 22/7/1361، در يك رويارويي شجاعانه در برابر نظاميان مهاجم به رزم و پيكار پرداخت و در حين درگيري هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. همرزمانش پيكر بي‌جان شهيد لعل محمد مجاهد را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند و در قبرستان «امام زاده ابراهيم» واقع در بغاوي عليا به‌خاك سپردند.      

نامش پاينده و راهش مستدام باد!

 

فرمانده شهيد خدمت‌علي

فرمانده شهيد خدمت‌علي، فرزند محمدجان، در (حدود) سال 1333 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چابك» از توابع سرپل ديده به جهان هستي گشود. بعد از دوران كودكي با مساعدت و همكاري خانواده‌اش در مكتب دولتي مشغول تحصيل شد. با ذوق فراوان، دوره‌ي تحصيلات ابتدايي را به پايان رساند. او به ادامه‌ي تحصيل بسيار علاقه‌مند بود. پس از آن به كسب علم و معارف اسلامي‌ پرداخت. مدت زماني به تحصيل علوم ديني اشتغال داشت. در اين مقطع تحصيلي با مسائل و احكام اسلامي آشنا شد. هر چند او نتوانست به تحصيلات عاليه ادامه بدهد، اما يادگيري بخشي از معارف ديني راه گشاي زندگي معنوي‌اش گرديد.

پس از ترك تحصيل در كار كشاورزي كه شغل اكثر جامعه‌ي آن روز بود، مشغول به كار شد. با دست رنج و تلاش پيگير، نيازهاي اقتصادي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد، در عين اشتغال به كار از مسايل شرعي و ديني غفلت نمي‌ورزيد. فرائض ديني را به‌جا مي‌آورد. در برگزاري مراسم‌هاي ديني و كارهاي عمومي و مردمي فعالانه حضور پيدا مي‌كرد. زماني كه به سن قانوني رسيد، به وظيفه‌ي عسكري رفت. دو سال در راستاي حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور صادقانه انجام وظيفه نمود. در پايان با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت.

شهيد خدمت‌علي يك مسافرت به ايران داشت. بعد از زيارت بارگاه حضرت امام رضا (عليه السلام) مدتي به كار مشغول شد. اين دوره از زندگي‌اش با تجاوز نظامي شوروي به افغانستان و قيام قهرمانانه‌ي مردم همزمان بود. او كه فردي مذهبي، غيرت‌مند و وطن دوست بود، با اينكه زندگي راحت و آرام داشت، حضور در كنار مردم مجاهد را وظيفه‌ي شرعي و ميهني مي‌دانست. به همين منظور آهنگ بازگشت به وطن كرد. قبل از عزيمت با برخي از مبارزان افغانستاني آشنا شد و شيوه‌هاي مبارزاتي را فراگرفت. سپس به شمال افغانستان بازگشت.

پس از آن كه به زادگاهش رسيد، به مركز جهادي سرپل مراجعه كرد و براي پيوستن به صف نيروهاي مسلح مقاومت جهادي، آمادگي نشان داد. مقامات ذيربط جهادي با آغوش باز از او استقبال كردند. وي از آن پس سلاح به دوش گرفت، با عزم جزم در پيكار در برابر متجاوزان شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان به جهاد  پرداخت.

اين مجاهد دلير در مدت زمان كوتاه جايگاه ممتازي در بين مجاهدين پيدا كرد. رزمندگان مقاومت، شجاعت و مردانگي او را تحسين مي‌كردند. به خاطر مقاومت و دليري كه در وجودش مشاهده مي‌شد، سرپرستي يك دسته از مجاهدين را به او سپردند. وي با درايت و هوشمندي نيروهاي تحت امرش را مديريت مي‌كرد. ديگران جذب اخلاق و رفتار خوب او شده بودند. در هر وضعيت نظم و انضباط داشت. در بدترين شرايط جنگي در عين هوشياري و دقت از روحيه‌ي آرام و اطمينان روحي برخوردار بود. از توپ، تانك، هواپيما و ساير تجهيزات پيشرفته‌ي اشغال‌گران ترس و دلهره نداشت. او خوبي‌هاي زندگي را دوست مي‌داشت و آنرا بخشي از الطاف و موهبت‌هاي الهي برمي‌شمرد. در عين‌حال، جانبازي و فداكاري براي حفظ هويت اسلامي و پاك كردن سرزمين مقدس از وجود چكمه‌پوشان اشغال‌گر را بالاترين وظيفه مي‌دانست. اين مجاهد سلحشور مظهر وفا، اخلاص و خود باوري بود. از ابتداي ورود در صحنه‌ي مبارزه هيچ مانعي او را از هدف مقدسش بازنداشت. وي بي تفاوتي در برابر جنايات اشغال‌گران را خيانت به آرمان‌هاي بلند قرآن و سنت پيامبر گرامي اسلام (ص) مي‌دانست. آگاهانه راه شهادت و ايثار را در پيش گرفته بود. سرانجام به آرزوي خود يعني شهادت در راه خدا رسيد. او در مدت خدمت جهادي‌اش وظيفه‌ي اسلامي و ميهني خود را به بهترين وجه به انجام رساند.

اين فرمانده‌ خوش‌نام جهادي در تاريخ 22/7/1361، در حين دفاع از آرمان‌هاي مقدس اسلامي در رويارويي با دشمن، هدف گلوله قرارگرفت و عزتمند و سرفراز به فيض شهادت نايل آمد و روح بلند اين دلاور صحنه‌هاي مقاومت به ملكوت اعلي پيوست. متعاقب آن پيكر فرمانده‌ شهيد خدمت‌علي از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت و در جوار «شهداي‌شاه‌چنار» به خاك سپرده شد.                                

                                                              ياد و نامش در تاريخ جاويدان باد!

 

مجاهد شهيد محمد نبي فكوري

شهيد محمدنبي فكوري، فرزند حسن، در (حدود) سال 1336 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده‌به جهان‌گشود. بعد از آنكه دوران طفوليت را پشت سرگذاشت، مانند بسياري از هم سن و سالانش بخاطر مشكلات اقتصادي از رفتن به مكتب‌خانه  بازماند. از اوايل جواني شغل كشاورزي را در پيش گرفت. با دست رنج خود مخارج زندگي را تأمين مي‌كرد.

شهيد محمدنبي‌فكوري يكي از فرزندان صديق وطن بود كه با پيوستن به صف مجاهدان، راه آزادگي را در پيش گرفت. اين رادمرد مبارز در ماه سنبله(شهريور) 1360، همراه با جمعي از جوانان داوطلب، جهت گذراندن تعليمات دفاعي به پايگاه جهادي «سوزمه‌قلعه» عزيمت كرد. او در طي چند هفته فنون رزمي و شيوه‌هاي جنگهاي نامنظم را به خوبي يادگرفت. بعد از آنكه از نظر جسمي و روحي آمادگي‌هاي لازم را كسب كرد، جهت مشاركت در نبردهاي آزادي‌بخش به نواحي سرپل بازگشت. 

شهيد فكوري دفاع از مملكت را وظيفه‌ي شرعي و ميهني مي‌دانست. از لحظه‌اي كه سلاح بر دوش گرفت، به صورت تمام وقت در سنگرهاي دفاعي مستقر شد. از آن پس اسلحه‌ي خود را بر زمين نگذاشت. در نبردهاي بسياري شركت كرد و فداكارانه در دفع تهاجمات وحملات پياپي اشغال‌گران شوروي و نوكران آنان مشاركت ‌ورزيد. او ميدان پرمخاطره‌ي جنگ را براي آن برگزيده بود كه آرامش همراه با عزتمندي به كشور بازگردد و مردم از تحت‌سلطه‌ي بيگانگان آزاد گردند. او به جهاد ايمان راسخ داشت، انتخابش آگاهانه بود، روزهاي سخت و طاقت‌فرسا را با كمترين امكانات تحمل مي‌كرد.

شهيد محمدنبي‌فكوري از مجاهداني بود كه بيش از يك‌سال بي‌وقفه، مقتدرانه در برابر تهاجمات و بمباران‌هاي متعدد ارتش‌سرخ‌شوروي به جهاد حماسه‌ساز ادامه داد. در اين مدت كثرت امكانات نظامي دشمن كمترين ترديد در قلب نازنين وي ايجاد نكرد، او جواني خودساخته و از نظر خودباوري به مرحله‌ي بالايي از ايمان رسيده بود و سيمايي آرام و متين داشت. در بين هم‌سنگران، از محبوبيت خاصي بر خوردار بود. اين جوان مسلمان مدتي قبل از فرا رسيدن شهادت با مشورت بستگانش براي خود همسر انتخاب كرد، اما قبل از آنكه مراسم عروسي برگزار شود، به ملكوت اعلي پرواز نمود.

در تاريخ  22/7/1361، اين مجاهد مسلمان در يكي از رويارويي‌هاي سنگين در برابر نظاميان مهاجم دشمن در جنوب‌شرق شهرسرپل شركت كرد و قاطعانه از آرمان‌هاي جهاد دفاع كرد. در حين نبرد هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به درجه‌ي رفيع شهادت نايل گرديد. متعاقب آن همرزمانش پيكر خونين شهيد محمدنبي‌فكوري را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند و در گلزار «شهداي چهارباغ» به‌خاك سپردند.

                                              لباس جاودانه‌ي شهادت بر قامتش مبارك باد!

 

مجاهد شهيد مختار نوروزي

شهيد مختار نوروزي، فرزند علي محمد، در (حدود) سال 1336 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده به جهان گشود. از زماني كه توانايي كاركردن پيدا كرد، در كنار ساير اعضاي خانواده مشغول به كار شد. از آن پس سالها براي تأمين مايحتاج زندگي، بي‌وقفه به كار و تلاش اشتغال داشت.

همزمان با به قدرت رسيدن كمونيستها در افغانستان، زمان دوره‌ي عسكري شهيد مختار فرارسيد. وي جواني متعهد و دين‌مدار بود. انجام وظيفه زير نظر مستشاران شوروي را از شأن يك فرد مسلمان به دور مي‌دانست. به همين جهت از رفتن به خدمت امتناع ورزيد.

شهيد نوروزي براي اينكه از دست جاسوسان و افراد استخباراتي (اطلاعاتي) نيروهاي اشغال‌گر در امان باشد، خانه را ترك و راه هجرت را در پيش گرفت. پس از طي كردن راه طولاني، وارد ايران گرديد. بعد از رسيدن به مقصد، به زيارت امام رضا (ع) مشرف شد. از آن پس مدت زماني جهت تأمين مخارج زندگي به كارگري اشتغال داشت. شهيد مختار نوروزي جواني با ايمان بود. كشتار مردم بي دفاع، قلب نازنين وي را آزار مي‌داد. شب و روز جهت پيدا كردن مناسب‌ترين راه براي خدمت به ملت رنج كشيده‌ي كشورش مي‌انديشيد.

زماني كه خبر تأسيس مركز جهادي در سرپل به خارج از كشور رسيد، شهيد نوروزي با علاقه‌مندي تصميم به بازگشت به وطن را گرفت. به منظور آمادگي‌هاي لازم ابتدا در دوره‌ي يادگيري فنون دفاعي و آشنايي با شيوه‌هاي نبردهاي چريكي شركت ورزيد. در اين دوره از نظر روحي و جسمي آمادگي كامل براي مبارزه‌ي دراز مدت پيدا كرد. سپس در كنار ديگر جوانان به كشور عزيز خود بازگشت. از طريق ولايات بادغيس، غور و فارياب، ره‌سپار سرپل گرديد. اين مسافرت كه عموماً با پاي پياده صورت مي‌گرفت، ده‌ها شبانه‌روز به طول مي‌انجاميد. تحمل پياده‌روي‌هاي چند صد كيلومتري اولين آزمون مسير جهاد بود، تنها افراد با ايمان و وطن دوست كه آزادي مملكت را در دل مي‌پروراندند، مي‌توانستند عبور از راه‌هاي صعب‌العبور را تحمل نمايند. او همه‌ي خطرات را پشت سرگذاشت و در نهايت وارد سرپل گرديد.

از وقتي كه وارد پايگاه جهادي گرديد، خالصانه در راستاي اعتلاي كلمة الله كوشيد. هر چند از زمان حضور در جبهه تا شهادت زودهنگامش فاصله‌ي چندان طولاني نبود، اما از ابتداي ورود در سنگرهاي عزت‌مندانه‌ي جهاد براي تحمل هر سختي مهيا شده بود. در همين مدت در بين مجاهدين به فداكاري، مهرباني، صداقت و خوش‌رفتاري شهرت يافت. آنچه در توان داشت، صادقانه در معرض اخلاص گذارد و جانانه به مقاومت مي‌پرداخت.

سرانجام اين مجاهد مسلمان در روز 22/7/1361، در برابر يكي از خطرناكترين تهاجمات دشمن شركت ورزيد و تا آخرين توان، سرسختانه در مقابل مهاجمان به دفاع پرداخت و درحين درگيري هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت وبه فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد مختار نوروزي از محل شهادت به «چهارباغ» سرپل انتقال يافت. سپس با حضور مردم شهيد پرور و هميشه در صحنه‌ي منطقه در  «گلزارشهداي چهارباغ» به‌خاك سپرده شد.

                                                       ياد و نامش ماندگار باد!

 

مجاهد شهيد سيد محمد هاشمي

شهيد سيد محمد هاشمي، فرزند سيد هاشم، در (حدود) سال 1340 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «كورك مغول» سرپل متولد شد. پس از طي دوران كودكي به مكتب‌خانه رفته و بخشي از مقدمات علوم ديني را نزد روحاني محل فراگرفت. از زمان نوجواني در امور كشاورزي مشغول شد. با كار و تلاش مستمر بخشي از نيازهاي مادي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد.

وي در عين اشتغال به كار از مسائل ديني غفلت نمي‌ورزيد. در مجالس و مراسم‌هاي  مذهبي حضور مي‌يافت. مخصوصاً در ماه محرم به سخنان علماي ديني گوش مي‌داد. وي جواني مذهبي و دين‌مدار بود. از منكرات دوري مي‌ورزيد. او در يكي از سالهاي اول جواني طبق سنت حسنه‌ي اسلام تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش يك دختر از وي به‌ يادگار مانده‌است.

بعد از اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي، سرپل به يكي از مراكز عمده‌ي مقاومت مردمي در برابر اشغال‌گران تبديل شد. شهيد هاشمي ازاولين جواناني بود كه داوطلبانه به جمع مجاهدين پيوست. به منظور آمادگي‌هاي لازم براي مبارزه و جهاد ابتدا به همراه ديگر افراد داوطلب به قريه‌ي «مياندره» عزيمت كرد، در طي چند مدت فنون رزمي را آموخت، با احكام و مسائل اسلامي بيشتر آشنا شد، روش و اصول مبارزه را فراگرفت و در پايان با كوله باري از معرفت و انسانيت به نواحي خط مقدم جبهه بازگشت. از آن پس لحظه‌هاي شيرين جواني‌اش را در راه خدمت به اسلام و كشور در معرض اخلاص گذاشت.

درنبردها و صحنه‌هاي گوناگون مبارزه، فعالانه شركت داشت. منطقه‌اي خاص برايش مطرح نبود. در جنگ‌هاي آزادي‌بخش سوزمه‌قلعه و بغاوي دليرانه جنگيد. شهيد سيد محمد جوان آرمان خواه و عزت‌مند بود. فداكاري همراه با عزت‌مندي را از راه و روش اجداد طاهرينش آموخته بود. از كبر و حسد دوري مي‌كرد. با افراد ديگر رفتار شايسته داشت. در ميدان‌هاي پيكار ثابت‌قدم و صبور بود. روحيه‌ي جوانمردي و از خودگذشتگي در وجودش نهفته بود. شهيد سيد محمد در يكي از آخرين مأموريت‌هاي رزمي عازم شهرسرپل شد. در خط مقدم جنگ در برابر نيروهاي شوروي و دولتي بصورت مداوم حضور داشت.

 در ماه ميزان 1361 شمسي، نيروهاي ماركسيستي از زمين و هوا مقر مجاهدين را در شرق شهرسرپل از چند سمت محاصره كرده و با انواع سلاح‌هاي مرگبار، مناطق مسكوني را به گلوله بستند، متعاقب آن جنگ زميني نيز به صورت ديوار به ديوار شكل گرفت.

در اين ميان شهيد سيد محمد هاشمي اين فرزند دلاور وطن در حاليكه با شجاعت و دلاوري به دفاع مشغول بود، در روز 25/7/1361 شمسي، از ناحيه‌ي صورت هدف تركش گلوله‌ي هاوان (خمپاره) قرارگرفت كه بر اثر آن سر و صورتش به شدت آسيب ديد و اين مبارز خستگي ناپذير بر اثر جراحات وارده به شهادت رسيد. همرزمانش پس از آنكه محاصره‌ي دشمن را شكستند، پيكر غرقه به خون شهيد سيد محمد هاشمي را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند و در «تپه‌ي شهداي كورك مغول» به خاك سپردند.

                                                              خاطره‌اش در دلها جاويدان باد!

 

فرمانده شهيد محمدعلي‌محسني

 فرمانده‌شهيد محمدعلي‌محسني، فرزند حاج دين محمد، در (حدود) سال 1338، در خانواده‌اي ديني و كشاورز، در «سيدآباد»، سرپل ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را در دامان گرم خانواده پشت سرگذاشت. از اوايل نوجواني به فراگيري علوم ديني روي آورد. در سال 1354، در مدرسه‌ي عالم بزرگوار «حجت الاسلام والمسلمين شهيد شيخ احمدعلي راجي»، به تحصيل مشغول گرديد. به مدت دو سال به تحصيل خود ادامه داد، به علت مسافرت شهيد شيخ راجي، مدرسه براي چند مدت تعطيل شد، به همين جهت شهيد محمدعلي به خانه بازگشت. در اين برهه از زمان از ادامه‌ي تحصيل منصرف و ديگر به مدرسه بازنگشت. از آن پس در امور مالداري و كشاورزي دست‌يار خانواده‌اش شد. سالها با كار و تلاش در تأمين نيازهاي اقتصادي خانواده مشاركت داشت.

در اوايل روي‌كارآمدن حاكميت‌كمونيستي؛ نوبت سربازي شهيد محمدعلي فرارسيد، او را با اجبار در «فرقه‌ي ريشخور كابل» به خدمت عسكري فرستادند. شهيد محمدعلي جواني فهميده، غيرت‌مند و وطن‌خواه بود، خدمت زير نظر مستشاران شوروي و دولت كمونيستي را خلاف مصالح اسلامي و ملي مي‌دانست. به همين جهت در يك فرصت مناسب محل خدمت را ترك كرد و به زادگاهش بازگشت.

در سال 1359، با فراهم شدن شرايط، شهيد محمدعلي از افراد غيرت‌مندي بود كه داوطلبانه آمادگي خود را براي پيوستن به مركز مقاومت اعلام كرد. از اصلي ترين اهدافش در پيوستن به مجاهدين، حفظ استقلال، اقتدار، عزت، كرامت و شرافت انساني و دفع تجاوز از كشور و مردم افغانستان بود. اين جوان متدين، ابتدا در اولين دوره‌ي آموزش فنون رزمي كه در قريه‌ي «مياندره» برگزار شد، شركت ورزيد و اين دوره را با موفقيت به پايان برد. از آن پس تمام وقت در مسير جهاد و مبارزه قرارگرفت.

شهيد محسني جواني لايق، باتدبير و بردبار بود. در پاكدامني و امانتداري در صف بهترين‌ها قرار داشت. چهره‌اي خندان، قلبي رئوف و مهربان، رفتاري احترام‌آميز، شكسته‌نفس، باصداقت در رفتار و گفتار، ساده زيست، شجاع در ميدان‌هاي رزم، صبور و بردبار بود. در ميان مردم و همرزمانش از عزت و آبرومندي برخوردار بود.

شهيد محمدعلي محسني از بدو ورود در صف مجاهدين، در صحنه‌هاي مختلف جهاد شركت ورزيد. در بسياري از نبردهاي آزادي‌بخش كه در نواحي مختلف سرپل به وقوع مي‌پيوست، حضوري فعال داشت. به خاطر لياقت‌هايي كه از خود نشان داد، از طرف مقامات بلند پايه‌ي جهادي به عنوان سرگروپ جمعي از رزمندگان مجاهد برگزيده شد. او در طي سالهاي حضور در جبهه در سنگرهاي حماسه‌ساز سوزمه‌قلعه در كنار همرزمانش جانانه رزميد، در بغاوي، بيني متجاوزان را به‌خاك ماليد. در شهرسرپل بي‌باكانه فداكاري كرد و در نبردهايي كه در ناحيه‌ي چهارباغ، آقتاش و ... در برابر قواي‌اشغال‌گر شوروي به وقوع پيوست، مانند شير از بيشه‌هاي سرزمين اجدادي‌اش دفاع كرد. در اين سالها با تمام مشكلاتي كه وجود داشت ساخت و هرگز سستي از خود نشان نداد. در حقيقت او از دنيا بريده بود و به سبيل الله پيوسته بود. تا اينكه روز فدا كردن جان و قرباني شدن در راه خدا و روز رسيدن به يكي از آرزوهاي ديرينه‌اش و لحظه‌ي پيوستن روحش به لقاءالله فرا رسيد و آن روزي بود كه لشكريان شيطان صفت نوكران كرملين كه بارها از طرف دلاورمردان مجاهد، سيلي فراموش نشدني خورده بودند، اين بار تصميم گرفتند تا از مردم غيرنظامي انتقام بگيرند.

در ماه ميزان 1361، نظاميان اشغال‌گر تهاجم خود را به‌سمت شرق شهرسرپل آغاز كردند. نظاميان كمونيستي ابتدا راه‌هاي مواصلاتي را از هرسمت قطع كردند. سپس با سلاح‌هاي دور‌برد، ساعت‌هاي متوالي مناطق تحت‌كنترل مجاهدين را در «چهلانگم»، «نوآباد» و ... گلوله‌باران كردند. همزمان نظاميان پياده وارد صحنه شدند. ساعت‌ها جنگ نابرابر ادامه داشت.

مجاهدين كه از چند سمت در محاصره قرار داشتند و تعدادشان نيز اندك بود، جانانه در برابر متجاوزان به دفاع پرداختند. يكي از مدافعان مسلمان در اين نبرد حماسي، فرمانده جهادي، شهيد محمدعلي محسني بود. او قهرمانانه در برابر مهاجمان پايداري كرد و در حين دفاع، از ناحيه‌ي سر و صورت هدف گلوله‌ي هاوان (خمپاره) قرارگرفت و در ميان خون پاكش نقش زمين شد. در روز 26/7/1361، شهادت را پذيرا شد و روح ملكوتي‌اش عروج كرد.

از آنجايي كه هنوز نيروهاي مدافع در محاصره قرار داشتند، پيكر خونين شهيد محسني را موقتاً در همان جا به‌خاك سپردند، پس از مدتي كه شرايط به حال عادي بازگشت، جنازه‌ي فرمانده محبوب «شهيد محمدعلي محسني» را به زادگاهش منتقل كردند و با حضور مردم متدين منطقه‌ي «سيدآباد» به‌خاك سپردند.             

                                                             نامش ماندگار و راهش پايدار باد!

 

مجاهد شهيد قربانگل

شهيد قربان، فرزند محمدحسن، در ناحيه‌ي «چهلانگم» شهرسرپل ديده به جهان گشود. كارگري را از اوايل زندگي آغاز كرد. سپس به پخت و پز نان روي آورد. او سالها در سرپل نانوايي داشت. از راه پخت و فروش نان مايحتاج زندگي‌اش را تأمين مي‌كرد. در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش دو فرزند از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

حملات پي‌درپي ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت دست‌نشانده‌ي آنان منجر به تخريب بسياري از منازل مسكوني مردم مي‌گرديد. هر فرد ميهن‌دوست وقتي با خرابه‌هاي به جا مانده از اشغال‌گران مواجه مي‌شد، روح و جسمش جريحه‌دار مي‌گشت و به اين نتيجه مي‌رسيد كه به هر وسيله‌ي ممكن، بايد اشغال‌گران از كشور اخراج گردند. از اين ميان شهيد قربان يكي از افرادي بود كه در آن مقطع حساس تصميم گرفت تا به جمع مدافعين مسلمان بپيوندد.

 در ماه ميزان 1361 شمسي، نظاميان شوروي همراه با نيروهاي دولت دست نشانده‌ي شان از زمين و هوا مواضع مجاهدين را در ناحيه‌ي چهلانگم، نوآباد و ... مورد تهاجم همه جانبه قرار دادند. در اين روز شهيد قربان نيز اسلحه بدوش گرفته بود و در كنار مجاهدين با نظاميان اشغال‌گر مي‌جنگيد. او تا آخرين توان به پيكار ادامه داد. در تاريخ 26/7/1361شمسي، در حالي كه جنگ به شدت ادامه داشت، شهيد قربان هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد متعاقب آن مردم مسلمان منطقه جنازه‌ي شهيد قربان را از ميدان جنگ انتقال دادند و در قبرستان «دائم اوليا» شهرسرپل به‌خاك سپردند.

                                           ياد و نامش در تاريخ جاويدان باد!

 

روحاني شهيد سيد ابراهيم حيدري

روحاني شهيد حجت السلام و المسلمين سيد ابراهيم حيدري، فرزند سيد عبدالحسين، در (حدود) سال 1323شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و متدين در شهرسرپل ديده به جهان گشود. دوران كودكي را در زادگاهش سپري كرد.

 در سن دوازده سالگي پدر مهربانش به جوار حق شتافت. بعد از وفات زود هنگام پدر، بار مسئوليت سنگين، سرپرستي فرزندان خرد سال خانواده بر دوش شهيد سيد ابراهيم افتاد. او از سرپل بار هجرت را بست و به ولايت «بلخ» عزيمت كرد. وي فردي سخت كوش بود. با سختي‌هاي زندگي ساخت و در برابر هيچ يك از مشكلات خم به ابرو نياورد. پس از استقرار در محل جديد در مدرسه‌ي «پاي مشهد» به تحصيل پرداخت. از آن جايي كه برادرانش خردسال بودند، او در كنار تحصيل علوم ديني به كار كشاورزي نيز اشتغال داشت. با كار و تلاش به تأمين احتياجات خود و خانواده‌اش مي‌پرداخت. شهيد سيد ابراهيم در سن هجده سالگي ازدواج كرد، حاصل زندگي مشتركش دو پسر و چهار دختر مي‌باشدكه از وي به‌ يادگار مانده‌اند.

شهيد حيدري فردي غيرت‌مند و وطن دوست بود. هيچ گاه از مسئوليت اسلامي و ملي، شانه خالي نمي‌كرد. با اينكه سرپرست و تأمين كننده‌ي مخارج معيشتي خانواده بود، در سن بيست و يك سالگي به خدمت عسكري رفت. بعد از دوسال خدمت صادقانه با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت.

شهيد سيدابراهيم جواني پر تحرك و در زندگي از پشت‌كار فوق‌العاده‌‌اي برخوردار بود. بعد از برگشت از خدمت عسكري، تصميم به ادامه‌ي تحصيل علوم اسلامي‌گرفت. در همين راستا در سال 1345 شمسي، بار سفر را بست و به عتبات عاليات عراق عزيمت‌كرد. سه سال از محضر علماي نجف‌اشرف بهره علمي‌گرفت و به اندوخته‌هاي علمي ومعرفتي خود افزود. در آن سالها تعدادي از روحانيون و طلاب از طرف دولت استبدادي حاكم بر عراق از حوزه‌هاي علميه‌ي نجف اخراج گرديدند. شهيد سيد ابراهيم يكي از روحانيون انقلابي بود كه دولت عراق او را بخاطر روحيات مبارزاتي‌اش از شهر نجف اشرف اخراج كرد.

شهيد حيدري هنگاميكه به كشورش بازگشت، تصميم گرفت آنچه از فضايل علمي و اخلاقي كه تاكنون آموخته، به ديگر افراد جامعه بياموزد. از همين دوره كارهاي گسترده‌ي تبليغي و تدريس براي نونهالان را آغاز كرد. در همين راستا به سرپل عزيمت نمود. به مدت يك سال به عنوان امام جماعت در «چابك» سرپل خدمت كرد.

اين روحاني جوان، استعداد فوق‌العاده‌‌اي در خدمت به مردم داشت. درد و مشكلات مردم آن دوره را به‌خوبي درك مي‌كرد. هدفش گسترش فرهنگ اصيل مكتب اهل‌بيت (عليهم السلام) در نقاط مختلف كشور بود. وي در ادامه‌ي فعاليت‌هاي فرهنگي‌اش از «چابك» به «ميرزاولنگ» هجرت كرد؛ يك سال ديگر به تبليغ و ترويج مسائل اسلامي و تربيت نونهالان آن ساحه پرداخت. در همين دوره تصميم به سفر زيارتِ خانه‌ي خدا گرفت. پس از فراهم شدن مقدمات سفر به سرزمين وحي (حجاز) سفر كرد. پس از انجام فريضه‌ي حج و زيارت بارگاه جد گرامي‌اش رسول خدا (ص) و ائمه‌ي اطهار (عليهم السلام) به كشور خويش بازگشت.

شهيد حاج حيدري در ادامه‌ي تكميل رسالت اسلامي بار ديگر به ولسوالي «دولت آباد» واقع در ولايت بلخ عزيمت كرد. در حدود چهار سال در قريه‌ي «شاخ مغولان» به تبليغ و ترويج احكام شرعي و تربيت فرزندان آن ساحه پرداخت.

از سال 1357 شمسي، مرحله‌ي جديد از زندگي اين روحاني پرتلاش شكل گرفت. بعد از آنكه كمونيستها در افغانستان به قدرت رسيدند، شهيد حاج حيدري كشور را به مقصد ايران ترك كرد. مدتي در مدرسه‌ي فيضيه‌ي قم به تحصيل اشتغال داشت. با شدت گرفتن سركوب مردم توسط كمونيستها، مجدداً به كشورش بازگشت. اين بار به ميرزاولنگ سرپل رفت. درحاليكه چند مدت از اقامتش در آنجا نگذشته بود، كه توسط استخبارات دولت كمونيستي به خاطر تبليغ عليه كمونيستها تحت تعقيب قرارگرفت. براي در امان‌ماندن از دسيسه‌ي كمونيستها بار ديگر به ولايت بلخ بازگشت.

 اين دوره با گسترش قيام‌هاي مردمي همزمان بود. هنگاميكه كه استقلال كشور و مباني اسلامي در معرض تهديد و تجاوز ارتش‌سرخ‌شوروي و نوكران جيره‌خوار آنان قرارگرفت، با تمام وجود آماده‌ي دفاع از مقدسات ديني و ميهني گرديد. از آن پس راه و روش مبارزه‌ي مسلحانه را در پيش گرفت. در همين راستا به كوه البرز رفت. در كنار شهيد مصباح‌مزاري به مبارزه ادامه داد. مدت زماني در البرز به عنوان قاضي پايگاه مجاهدين ايفاي وظيفه نمود.

شهيد حاج حيدري عالم با عمل بود. در عين توانمندي حلم و بردباري داشت. اخلاص، صميميت، وظيفه شناسي، حق پرستي، زمان شناسي، ميهن‌دوستي، جوان‌مردي، فداكاري و مردم داري بخشي از ويژگي‌هاي اين رادمرد مجاهد بود. 

سرانجام اين روحاني مجاهد بعد از سالها خدمت و فداكاري در تاريخ 27/7/1361 شمسي، بر اثر بمباران طياره‌هاي ارتش‌سرخ‌شوروي در كوه البرز به فيض‌عظماي شهادت نايل گرديد. سپس همرزمانش پيكر خونين «حجت‌الاسلام والمسلمين شهيد حاج سيدابراهيم‌حيدري» را در همان جا به‌خاك سپردند.                     

                                   جاودانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد!    

 

شهید حاج اسحاقگل

شهید حاج اسحاق، فرزند غلام حسین، یکی از افراد متنفذ و مورد احترام شهرسرپل بود. وی سواد قرآنی را در سالهای اول زندگی فراگرفت. وقتی به سن قانونی رسید به خدمت عسکری رفت. دو سال برای حفظ آرامش مملکت، وظیفه‌ی ملی و میهنی خویش را انجام داد. در پایان با اخذ ترخیص به سرپل بازگشت. وی در یکی از سالهای جوانی تشکیل خانواده داد. حاصل زندگی مشترکش، پنج پسر و یک دختر می‌باشد که از وی به یادگار مانده اند.

در سالهای اول از راه کشاورزی مایحتاج زندگی را تأمین می‌کرد. در میان‌سالی شغل تجارت را در پیش گرفت. با تلاش‌های پیگیر از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار داشت. زمانی که استطاعت پیدا کرد. جهت زیارت خانه‌ی خدا عازم عربستان شد. با نیت پاک فریضه‌ی حج را به‌جا آورد. در این سفر معنوی مرقد مطهر حضرت رسول اکرم (ص) و ائمه‌ی اطهار (علیهم‌السلام) را نیز زیارت کرد.

شهيد حاج اسحاق، خصوصیات اخلاقی بسیاری داشت. از ريش‌سفیدان مورد احترام شهرسرپل به حساب می‌آمد. فردي مذهبی و مهربان بود. در مراسم های دینی فعالانه شرکت می‌کرد. در ماه محرم یک روز با تهیه‌ی غذا از عزاداران امام حسین(ع) به خوبی پذیرایی به‌عمل مي‌آورد. خود را خدمت‌گذار مردم و جامعه می‌دانست. روحیه‌ی مهمان‌نوازی و جوان‌مردی داشت. مهمان خانه‌اش محل نشست و برخاست افراد مختلف جامعه بود.

همزمان با آغاز جهاد مقدس مردم افغانستان در برابر اشغال‌گران شوروی، شهيد حاج اسحاق یکی از افراد متنفذ شهرسرپل بود که از مجاهدین حمایت معنوی و مالی به‌عمل آورد. در سالهای دفاع مقدس صادقانه با مجاهدین همکاری داشت. در راه جهاد روزهای سخت و دشواری‌هاي زيادي را متحمل شد. یک بار توسط نظامیان دولت مارکسیستی دستگیر گردید؛ بخاطر حمایت از مجاهدین شدیداً مورد ضرب و شتم و انواع شكنجه‌ها قرارگرفت. به طوری که بعد از آزادی نیز محل شکنجه‌ی دشمن بر بدنش باقی مانده بود. این مسلمان وطن دوست پس از آنکه از دست کمونیستها آزاد گردید، همچنان به پشتیبانی از فرزندان مجاهد ادامه داد.

 سرانجام، در حالیکه هنوز آثار زخمها و شكنجه‌هاي قبلي بهبود نيافته بود، مجدداً همراه با فرزند نوجوانش توسط مارکسیستها دستگیر گردید. نوکران شوروی که از وفاداری شهيد حاج اسحاق به مجاهدین کینه‌ها به دل داشتند، در اقدام غیرانسانی این مسلمان بی‌دفاع را با فرزندش به شهادت رساندند و جنازه‌های این پدر و پسر را در جای نامعلوم انداختند و تا به امروز از محل دفن شهید حاج اسحاق اطلاعی در دست نیست.

شهید شیرحسن، فرزند حاج اسحاق، یکی از نوجوانان غیر نظامی بود كه بخاطر طرفداری از مجاهدین همراه پدرش «شهید حاج اسحاق» توسط نظامیان مارکسیستی دستگیر شد. با اینکه این نوجوان از ناحیه ی پا معیوب بود و هیچ تهدیدی محسوب نمي‌شد، اما دشمن سفاک در اقدام وحشیانه، شهيد شیرحسن را همراه پدرش به مناطق تحت کنترل اشغال‌گران بردند و با گلوله به شهادت رساندند.  تا به امروز جنازه‌ی این پدر و پسر جاویدالاثر می باشد.       

                                          روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد!

 

شهيد انجينر غلام‌حسن‌حسيني

شهيد انجينر (مهندس) غلام‌حسن‌حسيني، فرزند حاج حسين، در سال 1327، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده ‌به‌جهان‌هستي گشود. دوران شيرين كودكي را در محيط گرم و صميمي خانواده سپري كرد. تحصيل دوره‌ي ابتدايي را در يكي از مكاتب دولتي آغاز كرد. از ابتداي تحصيل، علائم ذكاوت و تيزهوشي در سيماي وي محسوس بود. به كسب علم و معرفت علاقه‌ي فراوان نشان مي‌داد. او علاوه بر تحصيل، در كارهاي منزل و اداره‌ي مغازه در شهر، با پدر و برادرانش همكاري مي‌كرد. هيچ يك  از امورات زندگي بر روند تحصيلاتش تأثير نگذاشت و تا سال دهم بي‌وقفه به تحصيل ادامه داد.

شهيد غلام‌حسن جوان، پر تلاش و مصمم به تكميل تحصيلات عاليه بود. او با مساعدت پدر و برادرانش جهت ادامه‌ي تحصيل به كابل عزيمت كرد. دوره‌ي تحصيلات ليسانس را در دانشگاه كابل گذراند و در پايان به عنوان مهندس معدن شناسي فارغ‌التحصيل گرديد.

شهيد غلام‌حسن حسيني بعد از اخذ مدرك ليسانس بلافاصله در كابل مشغول كار شد. وي در راستاي خدمت به كشور و مردم خويش تمام مشقات را با دل و جان پذيرا بود. متعاقب آن جهت انجام مأموريت رسمي از كابل به جلال آباد رفت، بعد از شش ماه خدمت صادقانه بار ديگر به كابل بازگشت.

شهيد غلام‌حسن يكي از افراد تحصيل كرده و معتقد به اصول و مباني اسلامي بود. خدمت كردن براي مملكت و مردم را وظيفه‌ي ديني و ميهني مي‌دانست. در انجام كارها صداقت داشت. از هوش و استعداد سرشاري برخوردار بود. هر وظيفه‌اي كه به وي سپرده مي‌شد؛ با دقت و سرعت انجام مي‌داد. اخلاق خوب و وجدان‌كاري از خصوصيات اين مهندس جوان به‌حساب مي‌آمد. در هرجايي كه مشغول كار مي‌شد، همكارانش مجذوب صداقت، صراحت و آينده نگري وي مي‌شدند. بعد از يك سال خدمت در كابل و جلال آباد، به شبرغان نقل مكان داد. بيش از يك سال ديگر در شهر شبرغان به انجام وظائف محوله اشتغال داشت.

شهيد مهندس ‌حسيني، فرد مذهبي و دين‌مدار بود. هرگز تحت تأثير تبليغات منفي قرار نگرفت و تا آخر به مباني فكري و عملي اسلام وفادار ماند. اين مهندس جوان در يكي از همان سالها طبق سنت حسنه‌ي اسلام تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش يك پسر و دو دختر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيد انجينر حسيني علاقه‌ي بسيار به خدمت براي مردم خويش داشت. فعال شدن معادن و كاريابي براي طبقه‌ي زحمت‌كش يكي از خواسته‌هايش بود. در همين راستا از شبرغان به شهرسرپل رفت و در اين ساحه به خدمات ارزشمند خويش ادامه داد. پس از آنكه كشور اسلامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي اشغال‌گرديد؛ شهيد حسيني يكي از كساني بود كه وفاداري خود را به قيام كنندگان در برابر بيگانگان اعلام كرد. از همان دوره با مبارزين در تماس بود.

در تابستان 1359، زمانيكه شهرسرپل توسط مبارزين فتح گرديد؛ شهيد حسيني نيز در صف مبارزين قرارگرفت. در مدت حضور مجاهدين در سرپل منزل پدري‌اش محل اقامت و رفت و آمد سران جهادي بود. در اين مدت تمام امكانات خويش را در اختيار مبارزين قرار مي‌داد. در اين دوره، از طرف رهبري مجاهدين، شهيد مهندس غلام‌حسن حسيني به عنوان شهردار سرپل انتخاب گرديد.

سركرده‌ها‌ي دولت كمونيستي كه توسط خبرچين‌هاي خود در جريان همكاري شهيد مهندس حسيني با مجاهدين قرارگرفته بود؛ درصدد پيدا‌كردن راهي براي از ميان برداشتن اين مهندس مسلمان و متعهد بر‌آمدند.

سرانجام در زمستان 1359، شهيد مهندس غلام‌حسن‌ حسيني توسط عمال رژيم كمونيستي با تزريق داروي سمي مسموم گرديد و اين مسلمان وفادار به جهاد مقدس مردم افغانستان، بعد از تحمل درد و رنج فراوان مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن جنازه‌ي شهيد مهندس غلام‌حسن‌حسيني به شهرسرپل انتقال يافت و با حضور بستگانش به‌خاك سپرده شد.          

                                                             روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

شهيد حاج قربان‌علي‌حسيني

شهيد حاج‌قربانعلي‌حسيني، فرزند حاج حسين، در سال 1319، در «چابك» سرپل در خانواده‌ي مذهبي ديده به جهان گشود. در سالهاي بعد پدرش از چابك به شهرسرپل نقل مكان كرد، از آن پس به طور دائمي ساكن شهر گرديد. شهيد حاج قربانعلي تحصيل را در مكتب دولتي آغاز كرد، پس از پايان دوره‌ي ابتدايي از ادامه‌ي تحصيل منصرف شد، سپس به كار اشتغال پيداكرد. با فرا رسيدن نوبت عسكري، به خدمت وظيفه رفت. دو سال در شهر شبرغان در جهت حفظ امنيت كشور صادقانه كوشيد، در پايان با گرفتن ترخيص به شهرسرپل بازگشت. وي در يكي از سالهاي اول جواني طبق سنت حسنه‌ي رسول گرامي اسلام(ص) تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش، سه پسر و سه دختر مي‌با شد كه از وي به يادگار مانده اند.

وي فردي پرتلاش و سخت كوش بود، در ابتدا شغل رانندگي را در پيش گرفت. بعد از چند مدت با استخدام يك راننده به مسايل تجارت روي آورد. از آن پس سرپرستي دكان‌هاي پدر و برادرانش را به عهده داشت. مسئوليت تهيه و خريد اجناس مورد نياز دكانها بر عهده‌ي وي‌بود. با مشاركت و هماهنگي پدر و برادران خود، زندگي خوبي براي خانواده‌اش مهيا ساخت. به خاطر هماهنگي و همدلي كه بين اعضاي اين خانواده قرار داشت، مردم آنان را مورد تحسين قرار مي‌دادند. شهيد حاج قربان در كارهاي زندگي از نظم و انضباط خوبي برخوردار بود. با مردم و اقوام مختلف شهرسرپل رفتار و كردار حسنه داشت. در كارهاي عمومي و عام المنفعه پيش قدم مي‌شد.

شهيد حاج قربانعلي فردي با غيرت و ميهن‌دوست بود. در تابستان 1359، زمانيكه شهرسرپل توسط مجاهدين آزاد گرديد؛ شهيد حسيني به همراه پدر و برادران خويش، بيش از دو هفته از مبارزين پذيرايي به‌عمل آوردند. اين مسلمان مبارز در راه حمايت از مجاهدين مشكلات فراواني را متحمل گرديد. با اينكه شهادت برادرش « انجينر غلام‌حسن حسيني» توسط عوامل دولت كمونيستي بر قلبش سنگيني مي‌كرد، اما تا آخرين لحظه‌هاي زندگي به آرمان‌هاي جهاد مردم سلحشور كشورش وفادار ماند. در سالهاي بعد هنگاميكه جنگ‌هاي شديد مجاهدين در مقابل نظاميان مشترك شوروي و دولتي در شهرسرپل به وقوع پيوست، با وجود خطرات متعددي كه او را تهديد مي‌كرد، رابطه اش را با مجاهدين حفظ كرد. براي رزمندگان مجاهد تداركات و مهمات تهيه مي‌كرد. مسيرهاي رفت و آمد دشمن را شناسايي، سپس براي  فرماندهي مجاهدين گزارش مي‌داد. او كه كوچه پس كوچه‌هاي شهر را به خوبي مي شناخت، در راهنمايي مدافعان مسلمان خدمات ارزنده و قابل تحسين در راستاي تقويت مجاهدين انجام مي‌داد. نيروهاي استخباراتي (خاد) دولت كمونيستي از اين امر آگاهي يافته بودند. به همين جهت پيوسته در تلاش بودند، تا او را از ميان بردارند.

در تاريخ 28/7/1361، نظاميان اشغال‌گر، شرق شهرسرپل را به اشغال خود درآوردند. در اين روز شهيد حاج قربان در منزلش حضور داشت. همزمان با ورود نظاميان اشغال‌گر، شهيدحسيني از منزل خارج شد تا به جاي امن برود. در همين اثنا مورد شناسايي دشمن قرارگرفته و اسير گرديد. نظاميان مهاجم اين مسلمان بي‌دفاع را به رگبار گلوله بستند و به شهادت رساندند. بعد از عقب‌نشيني نيروهاي دشمن، بستگانش با همكاري مردم منطقه جنازه‌ي شهيد حاج قربان‌علي‌حسيني را از محل شهادت حمل كردند، سپس در «دايم اولياء»ي شهرسرپل به‌خاك سپردند.

                                                            روحش‌شاد و راهش پر رهرو باد!  

 

روحاني شهيد ملاياور جعفري

روحاني شهيد ملاعلي‌ياور جعفري، فرزند علي‌محمد، در خانواده‌ي مذهبي ديده ‌به ‌جهان‌ گشود. پس از دوران كودكي در مكتب مشغول به تحصيل شد. در يادگيري از استعداد خوبي برخوردار بود، پس از آنكه قرآن را آموخت، به تحصيل علوم اسلامي ادامه داد، در اين مقطع بخشي از علوم ديني و ادبيات عرب را فراگرفت. شهيد جعفري در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد، حاصل زندگي مشتركش چهار پسر مي‌باشد كه از وي به‌ يادگار مانده‌اند.

شهيد ملاعلي‌ياور يكي از افراد متدين و دين‌مدار شهرسرپل بود. او سالها در راه ترويج مكتب اهل‌بيت (ع) كوشيد. آنچه را آموخته بود، به ديگران مي‌آموخت. در منزل اخلاق پسنديده داشت، در گفتار و رفتار صادق و درستكار بود، در كارهاي عمومي پيش قدم مي‌شد، مردم را به وحدت و همدلي فرا مي‌خواند، در صورت بروز اختلاف، در حل و فصل آن مي‌كوشيد. در ايمان و غيرت‌مندي از بهترين‌ها بود. حوادث و رخدادهاي كشور را دنبال مي‌كرد.

مبارزات جهادي شهيد جعفري از سال 1358 شمسي، آغاز شد. پس از به‌حكومت رسيدن كمونيستها، پيوسته به نقد رفتارهاي غير اسلامي دولت كمونيستي مي‌پرداخت. از همان دوره راه مخالفت با رژيم كمونيستي را در پيش گرفت.

در تابستان 1359، جهت آزادي شهرسرپل با مجاهدين همكار بود. پس از آنكه شهر در تصرف مبارزين قرارگرفت، جهت اسكان و استقرار مجاهدين در مكان‌هاي مناسب و فراهم كردن امكانات تداركاتي، فداكارانه كوشيد. شهيد جعفري يكي از وفادارترين نيروهاي مردمي سرپل به آرمان‌هاي جهاد و مبارزه بود. با اينكه بارها با خطرات روبه رو شد، تا آخر از مبارزه دست برنداشت.

در اين مقطع زماني كه وضعيت مجاهدين در شهرسرپل و مناطق شمالي آن از ثبات لازم برخوردار گرديد. با شكل‌گيري پايگاه جهادي در آقتاش، اقتدار و اميد تازه در كالبد پيروان مكتب اهل‌بيت (ع) دميد. پس از استقرار جوانان تعليم ديده در شرق شهرسرپل، روند جديد از فداكاري مجاهدان شكل گرفت. اين رويداد مسئوليت شهيد جعفري را دو چندان كرد. او از حضور رزمندگان بسيار خوشحال بودشهيد جعفري در سخت‌ترين  شرايط جنگي در خط مقدم جنگ حضور مي يافت، مجروحين و شهدا را به ناحيه‌ي امن‌تر منتقل مي‌كرد. به رزمندگان تداركات و مهمات مي‌رساند. در انتقال و جابجايي نيروها از مسيرهاي امن‌تر مجدانه مي‌كوشيد. در صورت لزوم سلاح به دوش مي‌گرفت و قهرمانانه در برابر نظاميان اشغال‌گر به‌پيكار مي‌پرداخت. او در اين مدت خدمات ماندگار و قابل تحسين از خود به جاي گذاشت.

سرانجام اين مجاهد سخت كوش در آخرين نبرد حماسي شركت ورزيد. در ماه ميزان 1361، قواي‌مشترك شوروي و دولتي يكي از خشن‌ترين تهاجمات نظامي خود را به ساحات شرقي شهرسرپل آغاز كردند. قواي مهاجم، رزمندگان كم تعداد مجاهد و ده‌ها  خانوار از افراد غيرنظامي را از چند سمت به محاصره گرفته؛ سپس با انواع سلاح‌هاي دوربرد منازل مردم را هدف قرار دادند؛ همزمان قواي زميني با پشتيباني تانكهاي پيشرفته به‌سمت مناطق يادشده پيشروي كردند. اين جنگ چندين شبانه‌روز ادامه داشت.

شهيد جعفري در اين مرحله بيشترين تلاشها را به‌عمل آورد. در حاليكه ده‌ها  نفر از افراد غيرنظامي زخمي و تعدادي از رزمندگان به شهادت رسيده بودند، اين مسلمان خستگي ناپذير، شب و روز آرام نداشت. يك لحظه در سنگر مي‌رفت و لحظه‌ي ديگر به ياري مجروحين مي شتافت و ديگر بار پيكر شهدا را به‌خاك مي‌سپرد.

شهيدجعفري در كنار ساير رزمندگان سه شبانه‌روز در برابر قواي‌اشغال‌گر مقاومت نمود و در تاريخ 28/7/1361، هنگامي كه در سنگر حضور داشت، هدف سلاح‌هاي مرگبار شوروي قرارگرفت و در صحنه‌ي رزم و پيكار جام شهادت را سركشيد. متعاقب‌آن، بستگانش پيكر غرقه به خون شهيد ملاعلي ياور جعفري را در «دايم اوليا» ي شهرسرپل به‌خاك سپردند.

                                                       شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

شهيد ناصر جعفريگل

شهيدناصرجعفري (معروف به قند آغا)، فرزند خليفه سخيداد در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده‌ به‌جهان‌هستي گشود. پس از سپري كردن دوران طفوليت با مساعدت پدرش در مكتب دولتي شروع به تحصيل كرد و دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت پشت سرگذاشت. پس از اشغال نظامي افغانستان توسط شوروي اين نوجوان مسلمان از ادامه‌ي تحصيل بازماند. با شروع قيام‌هاي مردمي در برابر دولت كمونيستي، خانواده‌ي شهيد ناصر در جمع هواداران فعال مجاهدين قرارگرفتند. از جمله يكي از برادرانش به نام محمدحسين (جان آغا) در ميدان‌هاي رزم به شهادت رسيد.

در تاريخ 28/7/1361، متجاوزان شوروي، پس از اشغال مناطق تحت‌كنترل مجاهدين در شهرسرپل، هر فردي را كه در ديدشان قرار مي‌گرفت به رگبار مي‌بستند. نظاميان مهاجم در ادامه‌ي جنايات غير بشري خود، وقتي به ناصر كه در سن نوجواني قرار داشت، دست يافتند، او را به رگبار بستند. بدن اين نوجوان بي‌دفاع در ميان خاك و خون غوطه‌ور گرديد و به فيض شهادت نايل آمد. مردم منطقه پس از اطلاع از اين حادثه، جنازه‌ي شهيد ناصر جعفري را از محل شهادت انتقال دادند و در «دايم اولياء» ي شهرسرپل خاك‌سپردند.

                                           يادش گرامي و راهش مستدام باد!

 

شهيد حاج‌سيد محمدعلي‌شاه حسيني

شهيدحاج سيدمحمدعلي‌شاه حسيني (معروف به سيدحاجي)، فرزند سيدباقرشاه، در (حدود) سال 1298 شمسي، در خانواده‌اي مذهبي و متدين در قريه‌ي «چمن علي‌جان» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. از دوران كودكي تحت تعليم و تربيت پدر بزرگوارش قرارگرفت. پدرش يكي از سادات خوش‌نام، اهل علم، باتقوا، پرهيزكار و از بزرگان و افراد صاحب نام آن دوره بود. جرأت و شهامت خاصي داشت. در جو خفقان آن دوره، در قريه‌اش اولين تكيه‌خانه را تأسيس كرد. مردم منطقه فضايل زيادي از اين سيد بزرگوار نقل مي‌كنند.

شهيد سيد محمدعلي شاه بعد از دوره‌ي كودكي با تشويق پدرش به تحصيل مشغول شد، قرآن و بخشي از علوم ديني را فراگرفت. از سنين نوجواني، در كنار پدر در برپايي مراسم‌هاي  ديني فعاليت داشت. در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش پنج پسر و شش دختر از وي به ‌يادگار مانده‌اند. 

او خصلت جوان‌مردي و بزرگواري را از هم‌نشيني با پدرش آموخته بود، از دوره‌ي جواني بيشتر اوقات با علماي ديني نشست و برخاست داشت. در هر فرصت كه پيش مي آمد، بر معلومات ديني و يادگيري معارف اسلامي خود مي‌افزود. به خاطر ديانت و وسعت نظري كه در وجودش ديده مي‌شد، در رديف افراد صاحب رأي و نظر قرارگرفت.

تا زماني كه پدرش در قيد حيات بود، والد گرامي‌اش را در مسايل مختلف ياري و مساعدت مي‌كرد. بعد از وفات پدر، تكيه‌خانه به او سپرده‌شد. با درخواست مكرر مردم، سرپرستي تكيه‌خانه‌ي قريه‌ي عرب جديد را نيز به عهده گرفت. مردم منطقه با مشاهده‌ي مديريت صحيح و خصايص حسنه‌ي اخلاقي او، بيش از پيش شيفته‌ي صداقت اين سيد بزرگوار شدند. افراد جامعه در بسياري از مسايل او را طرف مشورت‌هاي خود قرار مي‌دادند. اختلافات و نزاع محلي با پا درمياني اين سيد بزرگوار به‌راحتي حل و فصل مي‌شد. در حل مشكلات اجتماعي مهارت خاصي داشت.

شهيد سيدمحمدعلي‌شاه چهره‌اي جذاب و رفتاري همراه با عطوفت داشت، محبوبيتش تنها به محل زندگي محدود نمي‌شد؛ بلكه بسياري از اهالي قريه‌هاي ديگر، براي حل مشكلات خود به نزد او مراجعه مي‌كردند. او از اوايل زندگي با افراد اهل علم رابطه اي صميمي داشت. براي علماي ديني احترامي فوق العاده قايل بود. در تبليغ و ترويج فرهنگ و آداب مكتب اهل‌بيت (عليهم السلام)، نقش مثبت و ارزنده داشت. در راستاي پويا نگهداشتن نام و راه سالار شهيدان حضرت امام حسين (عليه السلام)، يك قطعه زمين براي تكيه‌خانه‌ي قريه‌ي «عرب قديم» وقف كرد تا مردم قريه، محافل مذهبي را به راحتي برگزار نمايند.

يكي از خصوصيات آقاي سيدحاجي، مهمان‌نوازي و روحيه‌ي بذل و بخشش و سخاوت‌مندي ايشان بود. درِ مهمان‌خانه‌اش بر روي عام و خاص، فقير و غني، مسافر و غير مسافر گشوده بود. با احترام و گشاده رويي از مهمانان پذيرايي به‌عمل مي‌آورد. در انجام كارهاي خيرخواهانه و عام المنفعه پيشتاز و پيشگام مي‌شد. با آنچه در توان داشت، در مساعدت و كمك به افراد مستمند كوتاهي نمي‌ورزيد.

از سال 1357 شمسي، او يكي از معترضان به سياستها و روشهاي غير اسلامي دولت دست نشانده‌ي شوروي بود. خطرات پشت پرده‌اي كه تهديد كننده‌ي اعتقادات اسلامي جامعه بود را به خوبي درك مي‌كرد. از زمانيكه مبارزات روحانيون و افراد متدين در سرپل شكل گرفت، او يكي از پيشگامان اين مبارزه بود. با وجودي كه خطرات زيادي از طرف دولت كمونيستي او را تهديد مي‌كرد، در عين حال منزلش يكي از محل‌هاي برگزاري نشست‌هاي سري مبارزين بود.

شهيد سيدحاجي كه غيرت‌ديني و ميهني در وجودش جاودانه شده بود، از جرأت و شهامت تحسين‌آميزي بر خوردار بود. اين روش‌هاي حسنه در تقويت روحيه‌ي مبارزين جوان اثر مثبت فراواني داشت. در ابتداي شكل‌گيري مركز مجاهدين، آقاي سيدحاجي از طرفداران خوش‌نام مبارزين به‌شمارمي‌رفت. حمايت‌هاي او نقشي ارزنده در تثبيت مركز مقاومت داشت. اين سيد مبارز ازآن پس بي وفقه به حمايت هاي مادي و معنوي از فرزندان و برادران مجاهد خود ادامه داد و تا آخرين روزهاي زندگي در مسير حق ثابت‌قدم ماند.

در روز 1/8/1361، مجاهدين عموماً در خط مقدم نبرد مشغول جنگ در برابر نظاميان شوروي و تفنگداران دولت ماركسيستي بودند. آقاي حاجي با 4 نفر ديگر در كنار تكيه‌خانه‌ي «جوي‌عرب‌جديد» (نوكي)، نشسته بودند تا اگر احياناً نظاميان اشغال‌گر به‌سمت قريه آمدند، اهالي را در جريان بگذارند. در همان حال يكي از گلوله‌هاي توپ به محل تجمع آنان اصابت كرد. آقاي سيد حاجي به همراه چهار نفر ديگر در ميان خاك و خون نقش زمين شدند و به فيض شهادت نايل گرديدند. متعاقب آن اهالي قريه آمدند و جنازه‌ي غرقه به خون شهيد سيد محمدعلي شاه حسيني را از محل شهادت انتقال دادند و در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.

                                                         يادش‌گرامي و راهش پر رهرو باد!

 

شهيد دکتر سيد ابراهيم حسيني

شهيد دکتر سيد ابراهيم حسيني، فرزند حاج سيدمحمدحسين، در سال 1320 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ولايت بلخ» ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را در مكتب دولتي آغاز كرد. شهيد حسيني از هوش و استعداد سرشار برخوردار بود. با جديت و علاقه‌مندي فراوان، دوره‌هاي تحصيلي ابتدايي، متوسطه (راهنمايي) و ليسه(دبيرستان) را با موفقيت به پايان رساند. شهيد حسيني جواني مذهبي و دين‌مدار بود. در سال 1342، طبق سنت حسنه‌ي پيامبر اكرم‌ (ص) تشكيل خانواده داد.

با اينكه در آن دوره فارغ التحصيلي از سال دوازدهم افتخاري بزرگ محسوب مي‌شد، اما اين جوان جوياي علم از همت بالايي برخوردار بود. رسيدن به مدارج بالاتر را در رأس برنامه‌هاي خود قرار داده بود. با مساعدت خانواده‌اش جهت گذراندن تحصيلات دانشگاهي عازم كابل گرديد. پس از طي كردن مراحل اداري، در دانشكده‌ي داروسازي «فارمسي» به ادامه‌ي تحصيل پرداخت. دوره‌ي دانشگاه را نيز با موفقيت به پايان رساند.

شهيد سيد ابراهيم حسيني، از سال 1349، در جوزجان داروخانه تأسيس كرد، بعد از آن بيش از دو دهه براي هموطنان خود صادقانه خدمت‌ كرد. وي در اخلاق و روابط اجتماعي از درايت و رفتار حسنه برخوردار بود. با مردم رفتار محبت‌آميز داشت. انساني مهربان، دلسوز، باوقار و خردمند بود. در راستاي خدمت‌رساني به افراد جامعه، از هيچ سعي و تلاشي فروگذار نمي‌كرد.

شهيدحسيني يكي از تحصيل‌كرده‌هاي دانشگاهي بود كه از خواسته‌ها و قيام آزادي‌بخش مردم مسلمان افغانستان در برابر اشغالگران شوروي حمايت به عمل آورد و از سال 1359، همكاري با مجاهدين را آغاز كرد. از آن پس آنچه در توان داشت، در تهيه‌ي امكانات دارويي و رساندن آن به ‌نواحي تحت‌كنترل مجاهدين صميمانه همكاري مي‌كرد.

سرانجام در سال 1361، هنگام شهادت زودهنگامش فرارسيد. در صبح روز 1/8/1361، قواي‌مشترك كمونيستي در اقدام از قبل طراحي شده از چند سمت مناطق تحت‌كنترل مجاهدين را در آقتاش و چهارباغ سرپل مورد حملات همه جانبه قرار دادند. هدف اين عمليات، مقر اصلي مجاهدين و محاصره‌ي كامل و قتل‌عام مردم اين نواحي بود. نيروهاي مجاهدين در چند نقطه در برابر مهاجمين به‌دفاع پرداختند. با خروج اكثر مردم به‌سمت نواحي شمال شرقي، طرح جنايت‌پيشگان كمونيست با شكست مواجه گرديد. تفنگداران مهاجم با حمايت تانك‌هاي ارتش شوروي، مناطق مسكوني را به‌شدت گلوله‌باران كردند كه براثر آن تعدادي از افراد غيرنظامي به‌شهادت رسيدند. شهيد سيد ابراهيم حسيني يكي ازافرادي بود كه در اين روز پرمخاطره، در آقتاش سرپل توسط اشغال‌گران جنگ افروز هدف قرارگرفت و براثر شدت جراحات وارده به فيض شهادت نايل گرديد.

متعاقب آن پيكر بي‌جان شهيد سيد ابراهيم حسيني با حضور مردم هميشه در صحنه‌ي آقتاش از محل شهادت انتقال يافت؛ سپس در «خواجه آشكارا» واقع در شمال آقتاش سرپل به‌خاك سپرده شد.                                                    

                                                               روحش شاد ويادش گرامي باد!

 

شهيد حاجي محمد اكرمي

شهيد حاجي محمد اكرمي، فرزند اكرم، در خانواده‌ي ديني در «چهارباغ» سرپل ديده به‌جهان گشود. از نوجواني در كنار اعضاي خانواده‌اش مشغول به‌كار شد. وقتي به سن جواني رسيد، تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش سه‌پسر و يك‌دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند. شهيد حاجي محمد در ميانسالي شغل تجارت صنايع دستي را در پيش گرفت. از راه خريد و فروش گليم، قالي و ... مخارج زندگي خود را تأمين مي‌كرد.

از زماني كه قيام مردم مسلمان سرپل در مقابل اشغال‌گران شوروي و دولت وابسته به ‌بيگانگان شكل گرفت، وي مانند سايراقشار جامعه در منطقه ماندگار شد. حضور مردم قوت قلب مجاهدين بود، وقتي اشغال‌گران مي‌ديدند كه نمي‌توانند مردم را از مجاهدين جدا كنند، از اجراي طرح‌هاي خائنانه‌شان بيشتر نااميد مي‌شدند؛ اما بر كينه‌ي‌شان نسبت به افراد غيرنظامي افزوده مي‌شد.  

ارتش‌سرخ با انواع سلاح‌هاي مرگبار، با مورد حمله قراردادن مناطق تحت‌كنترل مجاهدين، بخشي از كينه‌توزي‌هاي خود را نسبت به غيرنظاميان نشان مي‌دادند. شهيد حاجي محمد در راستاي حمايت از مجاهدين بارها از خانه و كاشانه‌اش آواره گرديد. تمام اين سختي‌ها را در راستاي آزاد سازي كشورش از اشغال ارتش‌سرخ با جان و دل پذيرا شد.

در تاريخ 1/8/1361 شمسي،‌ يكي از لشكركشي‌هاي كمونيستها به‌سمت مواضع مجاهدين واقع در آقتاش سرپل به‌وقوع پيوست. آنان پس از آنكه در طي چند تهاجم زميني و هوايي، نتوانستند بر مجاهدين دست پيدا كنند، از اين بابت احساس شرمساري مي‌كردند. كمونيستها در اين روز با لشكر عظيم، مناطق آقتاش را مورد حملات وحشيانه‌ي خود قرار دادند. نوكران بيگانه در اقدام وحشيانه دست به كشتار افراد غيرنظامي ‌زدند.

شهيد حاجي محمد در آن روز در نزديكي‌هاي «مدرسه‌ي شهيد راجي» قرار داشت كه نظاميان مهاجم او را به رگبار گلوله بستند و به شهادت رساندند. بعد از فرار قواي‌اشغال‌گر، پيكر شهيد حاجي‌محمد اكرمي از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت، سپس در «گلزار شهداي چهارباغ» به‌خاك سپرده شد.                   

                                                               روحش شاد و يادش گرامي باد!

 

شهيد حاج حبيب‌اللهگل

شهيدحاج‌حبيب‌الله، فرزند حاج‌غلام‌سخي، در (حدود) سال 1311 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چهاريكه شهيد» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. بعد از دوران كودكي در كارهاي مالداري و زراعت كمك دست خانواده شد. وقتي به سن جواني رسيد، مسئوليت‌هاي بيشتري در اداره‌ي امورات زندگي بر عهده گرفت. با فرا رسيدن نوبت وظيفه به خدمت عسكري اعزام گرديد. دو سال در كابل براي برقراري امنيت با صداقت و درستي به انجام وظيفه پرداخت، در پايان با گرفتن ترخيص به زادگاه خويش بازگشت. او كه در زمان عسكري تجربيات تازه‌اي در امور رفتارهاي اجتماعي كسب كرده بود، توان‌مندي‌هاي خود را بيشتر به مرحله‌ي ظهور رساند. از آن پس در اداره‌ي امور مالداري و كشاورزي خانواده نقش و مسئوليت بيشتري بر عهده گرفت و به مرور زمان به عنوان بزرگ خانواده مطرح گرديد.

 شهيدحاج‌حبيب‌الله فردي مذهبي و دين‌مدار بود. به مسايل اسلامي توجه داشت. در همين راستا دوبار به سفر حج مشرف گرديد. زيارت خانه‌ي خدا در روند زندگي معنوي‌اش تاثيرگذار شد. شهيد حاج حبيب‌الله يكي از بزرگان و افراد صاحب نام منطقه‌ي آقتاش بود. مهمان نوازي از ديگر خصوصيات او محسوب مي‌شد. مهمان‌خانه‌اش محل رفت‌ و آمد افراد زيادي از اقوام و افراد مناطق مختلف بود. در تصميم‌گيري‌هاي منطقه مشاركت داشت. در كارهاي عمومي و مردمي حضور فعال پيدا مي‌كرد.

بعد از تشكيل پايگاه مجاهدين در سرپل در تثبيت اين مركز جهادي بسيار كوشيد. خود و برادرانش در كنار مجاهدين وفادار ماندند. با جان و دل در برابرحملات اشغال‌گرانه‌ي شوروي به دفاع پرداختند و يكي از برادرانش به نام «حاج علي‌گوهرزاهدي» دو بار در سنگرهاي جهاد مجروح گرديد. شهيد حاج حبيب‌الله فردي مهربان، دلسوز، مذهبي و غيرت‌مند بود. وي در منزل اخلاق حسنه داشت. براي هفت پسر و هفت دخترش پدر دلسوز و وظيفه شناس بود.

در تاريخ 1/8/1361، نظاميان مشترك اشغال‌گر با حمايت طياره‌هاي جنگي از چند سمت تهاجم زميني را آغاز كردند. نوكران بيگانه با انواع سلاح‌هاي دوربرد و تانك‌هاي زرهي، كوركورانه مناطق مسكوني و افراد غيرنظامي را هدف قرار مي‌دادند. شهيد حاج‌حبيب‌الله يكي از افرادي بود كه در اين روز هدف رگبار گلوله‌هاي نظاميان وابسته به شوروي قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات به فيض شهادت نايل گرديد. بعد از عقب‌نشيني دشمن، دوستان  و بستگان، پيكر شهيد حاج‌حبيب‌الله را از محل شهادت حمل و در «گلزار شهداي چهاريكه شهيد» به‌خاك سپردند.                 

                                                              روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

شهيد شكور اصغري

شهيد شكور اصغري، فرزند حاج محمد علم، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» از توابع سرپل ديده ‌به جهان ‌گشود. پدرش يكي از افراد متنفذ و صاحب نام سرپل بود. از دوره‌ي نوجواني به امور كشاورزي پرداخت. سالها به اين شغل اشتغال داشت. وقتي به سن قانوني رسيد وارد خدمت عسكري شد. دو سال تمام براي حراست از استقلال مملكت و آسايش مردم انجام وظيفه كرد. در پايان با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. او در يكي از همان سالها تشكيل خانواده داد كه از زندگي مشتركش يك‌پسر و دو دختر از وي به‌ يادگار مانده‌اند.

شهيدشكور فردي خوش‌اخلاق بود. با افراد رفتار و برخوردي صميمي داشت. مهمان نوازي و جوانمردي از ديگر خصوصيات برجسته‌اش بود. از ابتداي تشكيل پايگاه جهادي همكاري نزديك با مجاهدين داشت، پيوسته در راه تقويت مبارزين تلاش مي‌كرد. با اينكه بارها در اثر تهاجم نظاميان شوروي از منطقه آواره شد، در‌عين‌حال در صحنه باقي ماند. هرجا نياز مي‌شد، در رساندن امكانات و تداركات براي رزمندگان دريغ نمي‌ورزيد. تا آخر زندگي به آرمان‌هاي مقدس وفادار ماند.

درتاريخ 1/8/1361، قواي دولتي با تمام امكاناتي كه در اختيار داشت، يكي ديگر از عمليات نظامي خود را از چند ناحيه به‌سمت مناطق تحت‌كنترل مجاهدين آغاز كردند. هنگام پيشروي دشمن، شهيدشكوراصغري، توسط اشغال‌گران اسير شد و در يك‌اقدام ظالمانه اين مسلمان بي‌دفاع را به‌رگبار بستند و به‌شهادت رساندند. بعد از فرار اشغال‌گران، دوستان و وابستگان، جنازه‌ي شهيد شكور اصغري را از محل شهادت انتقال دادند و در جوار «شهداي چهارباغ» به‌خاك سپردند.                                             

                                                              خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!

 

شهيد خيرمحمدگل

شهيدخيرمحمد، فرزند ميرزا علي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. كارگري را از اوايل نوجواني آغاز كرد. از آن پس سالها در راه تأمين مخارج زندگي به كار و تلاش اشتغال داشت. زمانيكه به سن قانوني رسيد به خدمت عسكري فراخوانده شد. بعد از طي كردن مراحل اداري به خدمت‌عسكري رفت. دو سال براي حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور وظيفه‌ي ميهني خود را به انجام رساند. در پايان با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت.

 شهيد خيرمحمد يك‌بار عازم ايران گرديد. پس از زيارت امام رضا (ع) مدت زماني به شغل كارگري مشغول شد. سپس به افغانستان بازگشت. اين دوره از زندگي‌اش با لشكركشي‌هاي متعدد نظاميان مشترك اشغال‌گر شوروي همزمان شد. با مقاومت دليرانه‌ي مجاهدين نبردهاي شديد در نواحي سرپل به وقوع پيوست. از جمله در سحرگاه روز1/8/1361 شمسي، نظاميان دولت ماركسيستي، نبرد همه جانبه را از چند سمت برعليه مواضع مجاهدين آغاز كردند. آنان بخش‌هايي از منطقه‌ي آقتاش را به اشغال خود درآوردند. هنگام پيشروي دشمن؛ شهيد خير محمد توسط نظاميان مهاجم هدف گلوله قرارگرفت و اين مسلمان بي‌دفاع بر اثر جراحات وارده به شهادت رسيد. متعاقب آن مردم مسلمان منطقه جنازه‌ي شهيد خير محمد را از محل شهادت حمل كردند، سپس در «گلزار شهداي چهارباغ» به‌خاك سپردند.

                                                                     يادش در دلها ماندگار باد!

 

شهيد محمد يوسف

شهيد محمد يوسف، فرزند الف محمد، در (حدود) سال 1301 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «جوي عرب جديد» (نوكي)، واقع در آقتاش سرپل ديده‌ به جهان‌ گشود. از سالهاي اول در امور كشاورزي و مالداري مشغول شد. از اين طريق زندگي متوسط براي خود و خانواده‌اش مهيا كرد. وي در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. از ثمره‌ي زندگي مشتركش پنج‌پسر و پنج‌دختر از وي به‌ يادگار مانده‌اند.

شهيد محمد يوسف از دوره‌ي ميان‌سالي به عنوان فرد مورد اعتماد و ريش‌سفيد منطقه در نشست‌هاي مردمي و منطقه‌اي مشاركت مي‌كرد. در حل و فصل مشكلات مردمي كوشش به‌عمل مي‌آورد. مردم را به وحدت و هماهنگي دعوت مي‌كرد. خود را در غم و شادي آنان شريك مي‌دانست. در به‌انجام رساندن كارهاي عمومي پيش قدم بود. در مجالس ديني و مذهبي مخصوصاً در عزاداري حضرت امام حسين (ع) مشاركت مي‌كرد. با مردم اخلاق و رفتار خوب داشت. فردي شكسته نفس و متواضع بود.

از ابتداي تشكيل پايگاه مجاهدين در زمره‌ي هواداران جهاد قرارگرفت. آنچه برايش مقدور بود، در راستاي تثبيت موقعيت مجاهدين دريغ نورزيد. تمام مشكلات را در راستاي آزاد سازي كشورش از سلطه‌ي نظاميان بيگانه پذيرا بود.

در روز 1/8/1361، مزدوران شوروي در طرحي از پيش تعيين شده از چند ناحيه مناطق و قُراي آقتاش را مورد حملات نظامي خود قرار دادند. در اين روز شهيد محمد يوسف و چند نفر ديگر براي اينكه از پيشروي احتمالي دشمن به‌سمت قريه بي‌خبر نمانند، در كنار تكيه‌خانه‌ي قريه‌ي نوكي اجتماع كرده بودند كه ناگهان يكي از گلوله‌هاي توپ به محل استقرار آنان اصابت مي‌كند. در اين حادثه شهيد محمد يوسف و همراهان در ميان خاك و خون نقش زمين شد و به شهادت رسيدند. متعاقب اين رخداد مردم منطقه پيكر شهيد محمد يوسف را طي مراسمي در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.          

                                                                    ياد و خاطره اش گرامي باد!

 

شهيد مرادگل

شهيد مراد، فرزند ديدار، در (حدود) سال 1300 شمسي، در آقتاش سرپل ديده ‌به جهان‌هستي گشود. از اوايل نوجواني شغل دهقاني و كشاورزي را در پيش گرفت. سالها از اين طريق نيازهاي اقتصادي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. شهيد مراد فردي بي‌آزار و مهربان بود، مردم‌داري و خوش‌رفتاري از خصوصيات بارز وي محسوب مي‌شد. با شروع جهاد مردم مسلمان منطقه در برابر متجاوزان شوروي، او نيز در جمع هواداران جهاد قرارگرفت، از آن پس همراه ساير مردم در رساندن تداركات و انتقال شهدا و مجروحين، با رزمندگان مقاومت همكاري مي‌كرد.

در تاريخ 1/8/1361 شمسي، لشكريان اشغال‌گر بعد از اشغال برخي از مناطق، اماكن غيرنظامي را با انواع سلاح‌هاي مرگبار هدف قرار مي‌دادند. در اين روز شهيد مراد با چند تن ديگر بيرون از قريه‌ي عرب جديد (نوكي) نشسته بودند تا در صورت پيشروي نيروهاي زميني دشمن افراد غيرنظامي ساكن قريه را از اين امر مطلع سازند. ناگهان يكي از گلوله‌هاي توپ دوربرد اشغال‌گران به محل استقرار اين افراد اصابت و منفجر گرديد. چند نفر در اين انفجار به شهادت رسيدند. شهيد مراد يكي از افرادي بود كه در اين حادثه به فيض شهادت نايل آمد. مردم صبور منطقه جنازه‌ي شهيد مراد را از محل شهادت انتقال دادند و در «خواجه آشكارا»  واقع در آقتاش سرپل به‌خاك سپردند.        

                                                          راهش پر رهرو و نامش جاويدان باد!

 

شهيد غلام محمدگل

شهيد غلام محمد فرزند، استا محمد، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در قريه‌ي «عرب جديد» (نوكي)، واقع در آقتاش سرپل متولد شد. وي مانند اغلب مردم آن ساحه شغل كشاورزي را در پيش گرفت، سالها از راه كاشت و برداشت محصولات زراعي امرار معاش مي‌كرد. وي در ايام جواني تشكيل خانواده داد، حاصل زندگي مشتركش سه‌پسر مي‌باشد كه از وي به‌يادگار مانده‌اند.

شهيد غلام محمد از ريش سفيدان منطقه بود. بخاطر طولاني بودن عمرش از تاريخ و حوادث گذشته اطلاعات و گفتني‌هاي بسيار داشت. موفقيت مردم را در سايه‌ي وحدت و هماهنگي مي‌دانست. او كه تجربه‌هاي تلخ و شيرين را در ده‌ها سال با چشم مشاهده كرده بود، بعد از حضور مجاهدين در ساحات سرپل و شروع درگيري‌هاي نيروهاي مقاومت جهادي در مقابل ارتش‌سرخ‌شوروي، شهيد غلام محمد در جمع حاميان معنوي مجاهدين قرارگرفت. درسال‌هاي جهاد، يكي از فرزندانش به‌نام خان‌محمد مفقود گرديد و تا به امروز مفقودالاثر مي‌باشد. از دست دادن فرزند بر قلب اين پيرمرد مسلمان سنگيني مي‌كرد و تا آخر زندگي به انتظار بازگشت فرزند بود.

در تاريخ 1/8/1361شمسي، نظاميان اشغال‌گر تهاجم همه جانبه را به‌سمت قريه‌هاي آقتاش سرپل آغاز كردند. از آن جايي كه عمليات دشمن از چند سمت شكل گرفته بود تمام افرادي كه توان حمل سلاح داشتند براي دفاع به سنگرها رفته بودند. در اين روز شهيد غلام محمد به همراه چند نفر براي اينكه مردم غيرنظامي منطقه توسط دشمن غافلگير نشود، در كنار تكيه‌خانه‌ي قريه‌ي نوكي تحولات را پيگيري مي‌كرد. در همان لحظات يكي از گلوله‌هاي توپ اشغال‌گران در آن محل اصابت كرد. چند نفر از آنان از جمله شهيد غلام محمد در اثر شدت انفجار و اصابت تركش به شهادت رسيدند. جنازه‌ي شهيد غلام محمد توسط مردم منطقه از محل شهادت انتقال يافت و در «خواجه آشكارا» واقع در آقتاش سرپل به‌خاك سپرده شد.

                                                       شادماني اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

 

روحاني شهيد حاج شيخ محمدنبي فهيميگل

شهيد حجت‌الاسلام‌والمسلمين‌حاج شيخ‌محمدنبي‌فهيمي، فرزند غلام، در خانواده‌ي مذهبي در «عرب‌جديد» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. بعد از دوران طفوليت راه تحصيل را در پيش گرفت. آموختن علم و معرفت را در مكتب‌خانه آغاز كرد. در مدت كوتاهي قرآن را آموخت و از نعمت سواد خواندن و نوشتن بهره‌مندگشت. به ادامه‌ي تحصيل اشتياق فراوان داشت.

از آن پس به سلك روحانيت پيوست. با علاقه‌مندي دوره‌ي مقدمات علوم اسلامي را در زادگاهش فراگرفت. چند سال از محضر علماي آن دوره بهره‌ي علمي برد. از اساتيد وي در اين دوره مي‌توان از مرحوم ملا محمد تقي آخوند و مرحوم شيخ حسن نام برد. شهيد شيخ فهيمي در ادامه‌ي تحصيل مدت زماني نزد شيخ ناصر به اندوخته‌هاي علمي خود افزود.

 اين روحاني جوان همچنان درصدد رسيدن به درجات بالاتر علم و معرفت بود. در همين راستا راه هجرت علمي را در پيش گرفت. او همت بالا و اراده‌اي قوي داشت. تمام مشكلات اقتصادي و طولاني بودن مسير را با جان و دل پذيرا شد، براي رسيدن به اين هدف دل به دريا زد، سرپل را به مقصد عتبات عاليات عراق ترك نمود. با توكل به خداوند پس از يك سفر پر ماجرا وارد عتبات عاليات عراق شد. او به يكي از اصلي‌ترين خواسته‌هاي زندگي خويش رسيده بود. جوار حضرت علي(ع) در نجف اشرف، مناسب ترين محل براي تكميل مدارج علمي اين روحاني پرتلاش بود، زمانيكه وارد شهر نجف اشرف گرديد با جديت به درس مشغول شد. بيش از ده‌سال از محضر علماي صاحب نام آن دوره به كسب معارف پرداخت. از سجاياي اخلاقي و فضايل علمي آنان بهره‌ها گرفت. شهيد حاج شيخ فهيمي نيازهاي جامعه‌ي خويش را به‌خوبي مي‌دانست. پس از تكميل سطوح‌عاليه، تصميم گرفت به وطن برگردد تا آنچه آموخته بود به مردم انتقال دهد.

در سال1357 شمسي، از عراق به افغانستان بازگشت. از آن پس تا هنگام شهادت در كنار مردم مسلمان آقتاش سرپل ماندگار شد. شهيد حاج فهيمي در خوش‌نويسي دست توانايي داشت. آموخته‌هاي خويش را در جلسات درس براي نوجوانان تدريس مي‌كرد.

او عالم و روحاني وظيفه‌شناس بود، حضور در كنار مردم را وظيفه مي‌شمرد. خود را در غم و شادي جامعه شريك‌مي‌دانست. انساني شكسته‌نفس و متواضع بود، در روابط اجتماعي روش اعتدال داشت، از افراط و تفريط پرهيز مي‌كرد، از زمانيكه جهاد مردم مسلمان سرپل در برابر اشغال‌گران شوروي شكل گرفت، اين روحاني مسلمان صحنه‌ي جهاد را ترك نكرد و تا آخرين لحظه‌هاي زندگي يكي از حاميان معنوي مجاهدين بود.

چند مدتي به عنوان مسئول قضايي پايگاه جهادي سرپل ايفاي وظيفه نمود، حضورش در صحنه‌ي مبارزه قوت قلب مردم و مجاهدين بود، ايمان، درستكاري، وفاداري، صبر و بردباري در سيمايش موج مي‌زد.

در تاريخ 1/8/1361 نظاميان دولت كمونيستي با پشتيباني تانكها و هواپيماهاي اشغال‌گران ارتش‌سرخ، تهاجم همه جانبه را به‌سمت آقتاش آغاز كردند. شهيد حاج شيخ فهيمي در آن روز با چند تن از افراد غيرنظامي جهت اطلاع از وضعيت به وجود آمده در كنار تكيه‌خانه‌ي قريه «عرب جديد» اجتماع كرده بودند. ناگهان يكي از گلوله‌هاي توپ ارتش‌سرخ‌شوروي به محل يادشده اصابت كرد و منفجر شد. در اين حادثه شهيد حاج شيخ محمد نبي فهيمي در ميان خاك و خون نقش زمين گرديد و به فيض شهادت نايل شد.

بعد از عقب‌نشيني دشمن، مردم مسلمان و با وفاي منطقه در صحنه حاضر شدند و بدن غرقه به خون اين روحاني وارسته را از محل شهادت انتقال دادند، سپس در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.                      

                                        ياد و نام اين روحاني شهيد گرامي‌باد!

 

شهيد غفورجعفريگل

شهيد غفور جعفري، فرزند خواجه محمد، در (حدود) سال 1353شمسي، در سيدآباد سرپل ديده‌به جهان‌گشود. دوران كودكي‌اش با اشغال نظامي افغانستان توسط شوروي و قيام مردم مسلمان افغانستان در برابر متجاوزان همزمان شد. در يكي از روزها، شهيد غفور از «سيدآباد» عازم قريه‌ي «عرب جديد» بود كه در ميان راه هدف تركش گلوله‌ي توپ اشغالگران شوروي قرارگرفت و اين كودك بي‌گناه در ميان خون خود غلطيد و بر اثر جراحات وارده به شهادت رسيد. متعاقب آن جنازه‌ي غرقه به خون او را از محل شهادت انتقال دادند و در «سيدآباد» به‌خاك سپردند.                              

                                                                       ياد و نامشجاويدان باد!


شهيد غلام يحييگل

شهيد غلام يحيي، فرزند كريم، درخانواده‌ي مذهبي و كشاورز در قريه‌ي «چمن حسن بيك» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. از نونهالي در كشاورزي و دامداري مشغول كار شد، از اين طريق بخشي از مايحتاج خانواده‌ي خود را تأمين مي‌كرد.  در دوران دفاع مقدس مردم مجاهد مسلمان، نظاميان شوروي بارها وحشيانه مناطق غيرنظامي را هدف قرار مي‌دادند. شهيد غلام يحيي يكي از نوجوانان غيرنظامي بود كه مانند هميشه «گله‌» را در ناحيه‌ي «كلتر» به چراگاه برده بود. ناگهان يكي از گلوله‌هاي توپ نظاميان شوروي به محلي كه شهيد غلام يحيي نشسته بود اصابت كرد و اين نوجوان در ميان خاك و خون نقش زمين شده و به شهادت رسيد، متعاقب آن  بستگانش خود را به محل حادثه رساندند و جنازه‌ي غرقه به خون شهيد غلام يحيي را از محل شهادت انتقال دادند و سپس در قبرستان به‌خاك سپردند.

                                                                     روحش شاد و يادش گرامي!

 

مجاهد شهيد غلام‌سخي اخلاقي

شهيد غلام‌سخي اخلاقي، فرزند غلام علي(پهلوان)، در (حدود) سال 1338 شمسي،‌ در خانواده‌ي مذهبي در محله‌ي «باي خيلي» بغاوي عليا از توابع سرپل، ديده‌ به جهان‌هستي گشود. سواد قرآني را در مكتب‌خانه‌‌ي محل زندگي‌اش فراگرفت. از نوجواني مشغول كار شد. از آن پس سالها در امر مالداري و جمع‌آوري محصولات زراعي اشتغال به كار داشت.

وي يك‌بار جهت زيارت عازم ايران شد. پس از زيارت مدت زماني مشغول كار گرديد. اين دوره از زندگي‌اش با اوج گرفتن جنگهاي آزادي‌بخش مجاهدين مسلمان افغانستان در برابر متجاوزان شوروي همزمان بود. براي انجام رسالت دفاع از مقدسات اسلامي و تماميت ارضي كشور عزم بازگشت به وطن كرد. براي اينكه بتواند وظايف مبارزه را به خوبي به انجام رساند، ابتدا آموزش فنون رزمي را فراگرفت، سپس ره‌سپار شمال افغانستان شد، براي رسيدن به سرپل، صدها كيلومتر را با پاي پياده طي كرد، روزهاي طاقت‌فرساي زندگي را متحمل شد تا به زادگاه خويش رسيد.

شهيد اخلاقي جواني فهيم و ورزيده بود. پس از چند روز استراحت، در جمع نيروهاي عملياتي و رزمي قرارگرفت. از آن پس در نبردهاي مختلف حضور فعال داشت. دليرانه به دفاع از آرمان‌هاي مقدس‌اسلامي ‌پرداخت. شهيد اخلاقي فردي مذهبي،‌ آگاه به مسائل روز و آرمان‌گرا بود. او مي‌دانست كه سستي نشان دادن در برابر اشغال‌گران شوروي و دولت ماركسيستي ارزش‌هاي ديني و وحدت ملي افغانستان را به خطر مي‌اندازد. به همين لحاظ نه تنها خود راه مبارزه را در پيش گرفته بود، بلكه بستگان و دوستانش را نيز به حمايت و پشتيباني از مبارزين فرامي‌خواند.

او جواني خوش‌اخلاق بود، صداقت،‌ شجاعت، فداكاري، صميميت، وفاداري و تواضع از خصوصيات برجسته‌اش به شمار مي‌رفت. شهيد اخلاقي از ابتداي ورود به جمع‌مجاهدين تا هنگام شهادت، دليرانه در صحنه‌هاي جهاد به انجام وظايف جهادي مي‌پرداخت. سرانجام در ماه ميزان 1361، براي انجام مأموريت عازم شهرسرپل شد. مجاهدين مسلمان، عمليات رزمي را از حومه‌ي جنوب‌شرق شهر، جهت آزادسازي برخي از مناطق تحت‌كنترل نظاميان دولتي آغاز كردند. در اين درگيري شهيد غلام‌سخي اخلاقي مثل گذشته فداكارانه در برابر نظاميان ماركسيستي به نبرد پرداخت. سرانجام اين مجاهد مسلمان در روز 10/8/1361، در حين درگيري هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل آمد. متعاقب آن پيكر شهيد غلام‌سخي اخلاقي از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت و در جوار «زيارتگاه شاه ابراهيم» واقع در بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد.                                          

                                                            شادماني روان پاكش جاويدانه باد!

 

 

شهيد جمعه دارگل

 شهيد جمعه دار(جما دار)، فرزند فيض‏ محمد، در سال  1299 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و دامدار تولد يافت. دوران كودكى ‏اش را در كنار والدين گذراند. از نوجوانى در كارهاى منزل، دستيار آنان بود. وى همراه با خانواده‏اش مدتى را در مناطق قطغن و شولگره سپرى كرد و از آنجا راهى سوزمه‏ قلعه شد. از آن پس براى هميشه در محله زيرسرخى ساكن شد. او در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر و دو دختر به يادگار مانده است. شهيد جمادار فردى با ايمان بود و فرايض دينى را انجام مى‏داد. به شكسته نفسى معروف و ياور و همنشين محرومان بود. در مجالس مذهبى حضور پيدا مى‏كرد و در ماه محرم در برگزارى مراسم عزادارى سهم مى ‏گرفت و يك روز نذر عمومى برپامى‏كرد و از عزاداران امام حسين‏ عليه السلام پذيرايى به عمل مى‏آورد.

 پس از انقلاب، او يكى از هواداران مجاهدان بود و در حد توان به مبارزان كمك‏ هاى مادى و معنوى مى ‏رسانيد. به همين دليل از خانه‏اش آواره شد و اموالش نيز به تاراج رفت. در تاريخ 1361/8/18، نزديك غروب آفتاب، شهيدجمادار نزديك منزلش بود كه هدف سلاح‏هاى دشمن خونخوار قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    ياد و خاطره‏اش جاودانه باد!

 

مجاهد شهيد محمداسحاق محمدى

 شهيد محمداسحاق محمدى، فرزند حاج ملا خداداد، در سال 1341 شمسى، در )محله گاودارها( سوزمه قلعه در يك خانواده ‏اى روحانى ديده به جهان گشود. در كودكى خواندن قرآن كريم را نزد پدرش آموخت. در سال 1351، وارد مدرسه دولتى گرديد، مدت 8 سال در آن مدرسه تحصيل كرد.

 شهيد محمداسحاق محمدى در سال 1358، با اوج گرفتن قيام‏هاى مردمى عليه دولت ماركسيستى، در زمره هواداران جهاد قرار گرفت. در اواخر سال 1359، در اولين دوره آموزش نظامى نيروهاى مقاومت جهادى شركت ورزيد و با اخلاص و اعتقاد پاك خود اين دوره را به پايان برد. پس از آن به صورت تمام وقت در پايگاه جهاد و مقاومت سوزمه قلعه مستقر گرديد.

 در بهار 1360، با ساير همسنگرانش به سرپل اعزام گرديد و در چندين نبرد عليه قواى مشترك اشغالگر مشاركت فعال داشت و پس از انجام ماموريت به منطقه باز گشت. در اواخر سال 1360، هنگامى ‏كه مردم بى دفاع سوزمه قلعه مورد تهاجم نظامى قرار گرفت، دشمن منطقه را اشغال كرد. اين رزمنده مجاهد در كنار ديگر مدافعان ‏اسلام از خانه و كاشانه شان مهاجر شد.

 هنگام اشغال منطقه، برادر اين شهيد كه يكى از روحانيان فعال منطقه بود به خاطر حمايت از مجاهدان به شهادت رسيد. اين مجاهد مسلمان كه راه سخت مبارزه را با آگاهى انتخاب كرده در برابر بى عدالتى‏ها با صبر و برد بارى رو برو مى‏شد و مصمم‏تر از گذشته در راه حق پايدار مى‏ماند. در بهار 1361، همراه با ديگر مجاهدان به سوزمه ‏قلعه بازگشت و در نبرد براى آزادى منطقه دلاورانه جنگيد و حوادث ناگوار وى را از اعتقادات جهادى اش باز نداشت.

 پس از آن در نبرد به يادماندنى 25 سرطان 1361، كه به جنگ رمضان ( روز قدس)، معروف شد، در مقابل اشغالگران شجاعت‏ هاى زيادى از خود نشان داد و با زبان روزه در برابر مهاجمان مقاومت كرد.

 شهيد محمداسحاق محمدى داراى خصوصيات مثبت بسيارى بود، او يك انسانى وارسته و مجاهدى بود كه ايمان به خدا و محبت اهل‏ بيت و آزادى كشور و خدمت در راه اسلام، وجودش را فرا گرفته ، وى  يكى از پيروان راستين سالار شهيدان، حضرت امام حسين عليه‏السلام بود. ظاهر آرام، قلب پاك، زندگى ساده و اخلاق نيكو داشت. در برابر ناملايمات صبور و با استقامت بود. با والدين مهربان بوده ، در معاشرت با ديگران، خلق و خوى آرام و متين داشت. از جوانى در مراسم‏هاى دينى مخصوصاً در ماه محرم شركت  فعال داشت و يكى از عزاداران مخلص سالار شهيدان كربلا بود. در عقرب سال 1361، قواى اشغالگر از زمين و هوا بالاى مواضع مجاهدان سوزمه‏ قلعه هجوم آوردند و نبرد شديد به مدت سه شبانه روز در ساحات گركاب و دره بالا ادامه يافت. مجاهدان با مقاومت خود از پيشروى نيروهاى اشغالگر جلوگيرى كردند.

 سرانجام در تاريخ 1361/8/20، قواى اشغالگر با خفت و خوارى مجبور به عقب نشينى شدند. هم‏زمان با عقب نشينى نيروهاى دشمن، شهيد محمداسحاق محمدى با يكى از همرزمانش (شهيد غلام‏محمد حيدرى)در يك سرمنزل واقع در منطقه تنزيل در مسير نيروهاى دشمن سنگر گرفتند. در حالى‏كه بخشى از نيروهاى دشمن از محل استقرار آنها گذشته و بخشى ديگر در حال عبور بودند، اين رزمندگان با سلاح در دست داشته خود نظاميان ماركسيستى را زير آتش گرفتند و خساراتى زيادى به دشمن وارد كردند. پس از آن قواى دشمن با سلاح‏ هاى مختلف، سنگر شهيد محمدى را زير آتش قرار دادند و از چند سمت محل را به محاصره خود در آوردند. اين رزمنده مجاهد تا آخرين نفس در برابر نيروهاى دشمن مقاومت كرد، تا اين‏كه در اثر اصابت گلوله‏ هاى دشمن در حين دفاع، در داخل سنگرش به فيض عظيم شهادت نايل گرديد و روح پاكش در بيست سالگى به لقاءاللّه پيوست. بدين ترتيب يكى ديگر از مدافعان مجاهد در راه آزادى كشورش نداى حق را لبيك گفت و به سوى خالق يكتا عروج كرد.

 از آنجاى كه ساير مجاهدان از مكان و نحوه شهادت شهيد محمداسحاق محمدى و همرزم شهيدش اطلاع نداشتند، پيكرهاى خونين اين شهيدان در سنگر باقى ماند و پس از تحقيقات گسترده، محل جنازه‏ها شناسايى شد. پس از آن پيكر اين مجاهد قهرمان از محل شهادت انتقال يافت، توسط همرزمان و مردم شهيدپرور در قبرستان قريه گاودار - به خاك سپرد شد.

    شادمانى روان پاكش جاودانه باد!

 

 شهيد غلام ‏محمد حيدرى

 شهيد غلام‏ محمد حيدرى، فرزند رستم، در سال 1337 شمسى، در (محله حاج ملا سلطان) سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده ‏اى كشاورز و مذهبى چشم به جهان گشود. دوران كودكى را در دامان والدين خود در زادگاهش سپرى كرد، در نوجوانى به كارهاى خانه كمك مى‏ كرد و پس از آن به امور كشاورزى پرداخت. از اين طريق بخشى از نيازهاى مادى خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد.

 دوران جوانى‏اش مصادف با تحولات نظامى و سياسى در افغانستان بود. در سال 1358، در صف هواداران جهاد و مبارزه قرار گرفت. در سال 1360، عازم ايران گرديد پس از زيارت امام رضاعليه السلام مدتى در ايران ماند. در پايان همان سال تصميم گرفت به وطن باز گردد و در كنار مجاهدان قرار گيرد. به اين منظور دوره آموزش نظامى را با موفقيت به پايان برد. در بهار 1361، عازم شمال افغانستان شد. در هرات سلاح به دوش گرفت و با ده‏ها شبانه روز پياده ‏روى، صدها كيلو متر از مسيرهاى كوهستانى را پشت سر گذاشت، در نهايت وارد پايگاه جهادى سوزمه‏ قلعه گرديد. از آن پس به طور تمام وقت در مركز جهادى مستقر گرديد.

 در تاريخ 1361/4/25، هنگامى كه مردم و مجاهدان سوزمه قلعه از زمين و هوا مورد تهاجم همه جانبه‏ اى اشغالگران قرار گرفتند، اين رزمنده مجاهد با زبان روزه در برابر حملات وحشيانه‏اى متجاوزان وارد جنگ شد و تا آخرين توان از سرزمين خود دفاع كرد. وى پس از اين نيز در عمليات‏هاى مختلف در برابر تهاجمات نظامى دشمن به دفاع پرداخت.

 شهيد غلام‏ محمد حيدرى جوانى فداكار و مجاهد راه اسلام بود كه براى آزادى كشور و سرفرازى مردمش به جبهه جهاد پيوست. او در ميدان جنگ شجاع بود و در برابر مشكلات مقاومت داشت. وى يكى از پيروان راستين مكتب اهل بيت عليهم‏السلام بود. عشق به جهاد تمام وجودش را فرا گرفته بود و شهادت در راه خدا اصلى‏ترين آروزيش بود. شهيد حيدرى از نو جوانى در تجمع‏هاى دينى مشاركت مى‏ورزيد. اخلاق خوب و نيكو داشت. به بزرگان احترام قايل بود.

 در تاريخ 1361/8/20، هنگامى كه قواى اشغالگر تهاجم همه جانبه بالاى مواضع مجاهدان واقع در گركاب را آغاز كردند، مجاهدان مسلمان، در يك دفاع جانانه در برابر مهاجمان مقاومت كردند. پس از سه روز جنگ، اشغالگران شكست را پذيرا شدند، و سرانجام نيروهاى دشمن با خفت و خوارى مجبور به عقب نشينى شدند.

 همزمان با عقب نشينى نيروهاى دشمن، شهيد غلام‏محمد حيدرى با يكى از همرزمانش )شهيد محمداسحاق محمدى( در يك سرمنزل واقع در منطقه تنزيل در مسير نيروهاى دشمن سنگر گرفتند. در حالى ‏كه بخشى از نيروهاى دشمن از محل استقرار آنها گذشته و بخشى ديگر در حال عبور بودند، اين رزمندگان با سلاح در دست داشته خود نظاميان ماركسيستى را زير آتش گرفتند و خسارات زيادى به دشمن وارد گرديد. نظاميان ماركسيستى كه راه فرار خود را مسدود ديدند، از چند محور اين سنگر را محاصره كردند و با انواع سلاح‏هاى خودكار مورد حمله قرار دادند. اين مجاهد دلاور تا آخرين نفس در برار آنها مقاومت كرد تا اينكه در اثر اصابت گلوله‏ هاى دشمن در حين دفاع در داخل سنگرش به فيض عظيم شهادت نايل گرديد و روح پاكش در بيست و چهار سالگى به لقاءالّله پيوست.

 از آنجايى كه ساير مجاهدان از مكان و نحوه شهادت شهيد غلام‏محمد حيدرى  و همرزم شهيدش اطلاع نداشتند، پيكرهاى خونين اين شهيدان در سنگر باقى ماند . پس از تحقيقات گسترده، محل جنازه‏ هاى آنان  شناسائى شد. پس از آن پيكر اين مجاهد قهرمان از منطقه شهادت انتقال يافت و توسط همرزمان و مردم شهيدپرور در گلزار شهداى سرتپه در جوار شهداى ديگر به خاك سپرده شد.

    لباس شاد مانى ابدى بر قامت گلگونش مبارك باد!

 

 

شهيد نوروز

شهيد نوروز، فرزند يوسف، در سال 1330 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «مياندره» سرپل ديده‌به جهان‌هستي گشود. دوران شيرين كودكي را در زادگاهش سپري كرد. از نوجواني شغل كشاورزي را در پيش گرفت. از آن پس سالها براي تأمين مخارج زندگي به كار و تلاش اشتغال داشت.

شهيد نوروز در سال 1350 شمسي،‌ به خدمت عسكري فرا خوانده شد، بعد از طي كردن مراحل اداري به وظيفه‌ي عسكري اعزام گرديد. دو سال در راستاي حفظ استقلال كشور صادقانه خدمت كرد. در پايان با اخذ ترخيص به زادگاه خويش بازگشت.

 شهيد نوروز جواني مذهبي و پاي‌بند به ارزش‌هاي ديني بود. وي در سال 1353 شمسي،‌ طبق سنت حسنه‌ي رسول گرامي اسلام (ص)، تشكيل خانواده داد. از زندگي مشترك وي يك پسر به‌ يادگار مانده‌است.

شهيد نوروز انساني زحمت‌كش و پرتلاش بود. در كارهاي زندگي مسئوليت‌پذيري داشت. جواني صادق و درستكار بود، مخارج زندگي را با دسترنج خود تأمين مي‌كرد، سعي مي‌كرد تا باردوش ديگران نباشد. اخلاق نيكو و رفتار مؤدبانه داشت. همزمان با قيام عمومي مردم مسلمان سرپل در برابر ارتش متجاوز شوروي، شهيد نوروز يكي از افراد جواني بود كه در صف هواداران جهاد قرارگرفت. آنچه در توان داشت در راستاي تقويت مجاهدين مي‌كوشيد.

شهيد نوروز در راستاي حمايت از رزمندگان مجاهد، عازم خط مقدم جنگ در شهرسرپل گرديد، در رساندن امكانات براي مبارزين همكاري صميمانه داشت. سرانجام شهيد نوروز در تاريخ 25/8/1361 شمسي، در شهرسرپل توسط نظاميان اشغال‌گر هدف گلوله‌ي «هاوان» (خمپاره) قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات وارده به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد نوروز توسط مردم مسلمان منطقه در شهرسرپل به‌خاك سپرده شد.

                                         نامش پاينده و راهش مستدام باد!   

 

 

شهيد خيرمحمد

شهيدخيرمحمد، فرزند علي‌محمد، در (حدود) سال 1330 شمسي، در خانواده‌ي ديني در «مياندره» سرپل ديده به جهان گشود. سواد قرآني را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش آموخت، به خاطر مشكلات اقتصادي از ادامه‌ي تحصيل بازماند. براي تأمين مخارج زندگي شغل كارگري را در پيش گرفت، از آن پس سالها اشتغال به كار داشت. شهيد خير محمد در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش يك پسر از وي به‌ يادگار مانده‌است.

وي فردي مهربان و دلسوز بود. با مردم رابطه‌ي حسنه داشت. در انجام فرايض ديني كوشا بود. از ابتداي قيام مردم در برابر دولت كمونيستي در جمع طرفداران جهاد قرارگرفت، در امر جمع‌آوري امكانات و تداركات براي رزمندگان مجاهد همكاري مي‌كرد. آنچه در توان داشت در حمايت از رزمندگان مقاومت دريغ نمي‌كرد.

شهيدخيرمحمد يكي از نيروهاي مردمي بود كه از مياندره به شهرسرپل رفت. در آخرين روز‌هاي ماه ميزان 1361 شمسي، مناطق تحت‌كنترل مجاهدين در شرق شهرسرپل مورد آماج حملات‌شديد زميني، هوايي، زرهي و توپخانه‌ي نظاميان شوروي و دولتي قرارگرفت. در يكي از اين روزها هنگاميكه جنگ در سرپل به شدت ادامه داشت؛ شهيدخيرمحمد، در ناحيه‌ي چهلانگم از طرف ارتش‌سرخ‌شوروي هدف گلوله‌ي هاوان (خمپاره) قرارگرفت و بر اثر اصابت تركش مظلومانه به شهادت رسيد.

متعاقب آن پيكر غرقه به‌خون شهيد خير محمد با حضور مردم مسلمان شهرسرپل در جوار «حضرت يحيي بن زيد شهيد» به‌خاك سپرده شد.     

                                                                        ياد و نامش جاويدان باد!

 

شهيد علي‌جمعهگل

شهيد علي‌جمعه، فرزند رضا داد،‌ در (حدود) سال 1331 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «مياندره» سرپل ديده ‌به ‌جهان‌هستي گشود. پس از گذراندن دوران طفوليت به خاطر نيازهاي اقتصادي نتوانست به مكتب برود. از همان دوره در امر كشاورزي مشغول به‌كار شد. شهيد علي‌جمعه فردي پرتلاش بود، با دسترنج و عرق پيشاني مخارج زندگي‌اش را تأمين مي‌كرد. سعي مي‌نمود تا سربار ديگران نباشد.

همزمان با شروع جهاد مردم در برابر اشغال‌گران شوروي، وي نيز در صف طرفداران جهاد قرارگرفت. از آن پس صادقانه با مبارزين همكاري مي‌كرد. وي در همين راستا، در تابستان 1361 شمسي،‌ عازم شهرسرپل شد. اين مسلمان بي‌دفاع در يكي از روزها هدف سلاح‌هاي مرگبار ارتش‌سرخ‌شوروي قرارگرفت و به شهادت رسيد.

متعاقب آن مردم مسلمان و مجاهد شهرسرپل جنازه‌ي شهيد علي‌جمعه را از محل شهادت حمل كردند و سپس در جوار حضرت «يحيي بن زيد شهيد» به‌خاك سپردند.

                                                                        ياد و نامش گرامي باد!

 

شهيد ملا محمدگل

 شهيد ملا محمد (معروف به ملا محمد نانوا)، فرزند محمد حسن، در شهرسرپل ديده به جهان گشود. تحصيل را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش آغاز كرد. بعد از يادگيري سواد خواندن و نوشتن به علت مشكلات اقتصادي تحصيل را ترك كرد. در جواني شغل نانوايي را در پيش گرفت. سالها به پخت و پز نان اشتغال داشت، از راه فروش نان نيازهاي خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. وي در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش دو پسر و يك دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند.

از اواخر سال 1359، جنگ‌هاي شديد و طولاني در شهرسرپل به وقوع پيوست و اين نبردها سالها ادامه داشت. نيروهاي اشغال‌گران شوروي هربار كه از مجاهدين شكست مي‌خوردند با بمباران و گلوله‌باران مناطق مسكوني درصدد جبران سرخوردگي‌هاي خود برمي‌آمدند. در يكي از آتش بارهاي كمونيستها، شهيد ملا محمد، براثر اصابت تركش به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد ملا محمد توسط بستگانش در قبرستان شهرسرپل به‌خاك سپرده شد.

                                                     ياد و نامش ماندگار باد!

 

شهيد محمد حسين اخگريگل

شهيد محمد حسين اخگري، فرزند خليفه جلال، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده به جهان گشود. تحصيل را در مكتب دولتي آغاز كرد. بعد از دوران كودكي، تا سال نهم در ليسه‌ي «منهاج السراج» سرپل به كسب علم اشتغال داشت. پدرش شغل نجاري داشت. شهيد محمد حسين همزمان با تحصيل، در دكان پدرش نجاري را ياد گرفت و در ايام تعطيلات با كار و تلاش در تأمين مخارج زندگي همكار پدر بود.

ورود اشغال‌گران شوروي در افغانستان، گسترش و همه‌گير شدن قيام‌هاي مردمي را در پي داشت. از آن پس شهيد محمدحسين و خانواده‌اش در رديف هواداران مجاهدين قرارگرفتند. ماركسيستها كه از همدلي مردم با رزمندگان مجاهد، به شدت اظهار نارضايتي مي‌كردند، در اقدام تلافي جويانه، هر بار كه عمليات نظامي را انجام مي‌دادند، از روي عمد افراد غيرنظامي را قتل‌عام مي‌كردند تا زهر چشم ديگر مردمان گردد. نظاميان مشترك در يكي از تهاجمات خود شهيدمحمدحسين را كه بيش از هفده سال نداشت، به رگبار بستند. بر اثر اين اقدام وحشيانه، شهيد محمدحسين به شهادت رسيد. بعد از عقب‌نشيني قواي متجاوز، جنازه‌ي شهيد محمد حسين اخگري را از محل شهادت انتقال دادند و در شهرسرپل به‌خاك سپردند.

                                                                           نامش ماندگار باد!

 

شهيد عوضگل

شهيدعوض، معروف به (عوض رئيس)، فرزند آخوند زوار، در (حدود) سال 1325 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده به جهان گشود. سواد قرآني را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش فراگرفت. از نوجواني مشغول به كار شد. وقتي در سن قانوني رسيد، به وظيفه‌ي عسكري فرا خوانده شد. او مانند ساير جوانان هم دوره‌اش دوسال براي برقراري امنيت كشور صادقانه خدمت كرد. در پايان با گرفتن ترخيص به سرپل بازگشت. از دوران عسكري تجربيات خوبي بدست آورد. اين سرآغاز فعاليت‌هاي مردمي و اجتماعي وي محسوب مي‌شد. از آن پس سالها جهت تأمين مخارج زندگي به كار و تلاش اشتغال داشت.

پس از لشكر‌كشي شوروي، به افغانستان، در هر نقطه از كشور قيام عمومي در برابر متجاوزان آغازشد. شهيد عوض از افرادي بود كه در ابتدا در صف مجاهدين قرارگرفت. آنچه در توان داشت، از همكاري با مجاهدين دريغ نورزيد.

سرانجام اين مسلمان بي دفاع، توسط نظاميان اشغال‌گر دستگير شد. آنان در اقدام غيرانساني شهيدعوض را مورد آزار و اذيت بسيار قرار دادند و سپس با رگبار گلوله او را به شهادت رساندند. بستگانش بعد از چند روز جنازه‌ي او را در يكي از مناطق شهر پيدا كردند. سپس با همكاري مردم مسلمان منطقه در «دايم اولياء» شهرسرپل به‌خاك سپردند.

                                                                                يادش گرامي باد!

 

شهيد سيد شير شوقيگل

شهيد سيد شير شوقي، فرزند سيد محسن، در (حدود) سال 1352 شمسي، در شهرسرپل متولد شد. دوره‌ي كوتاه زندگي‌اش با وقوع جنگ‌هاي خونين در افغانستان همزمان شد. شهيد سيد شير يك از غنچه‌هاي نو‌شكفته‌اي بود كه قرباني حملات وحشيانه‌ي كمونيستها شد. او در يكي از روزها مشغول بازي‌هاي كودكانه‌اش بود، ناگهان هواپيماهاي شوروي بمب‌هاي خوشه‌اي خود را برسر مردم بي‌دفاع رها كردند. در همين لحظه شهيد سيد شير در فاصله‌ي چند متري خانه‌اش حضور داشت. يكي از بمب‌ها در جايي كه او قرار داشت، اصابت كرد. بر اثر انفجار بمب تكه‌هاي بدن اين كودك مظلوم در هوا پاشيد و هر تكه به گوشه‌اي افتاد. متعاقب اين حادثه، بستگان و مردم منطقه با چشم‌هاي اشك آلود قطعات بدن از هم پاشيده‌ي اين كودك هشت‌ساله را از گوشه و كنار جمع كردند و در قبرستان «دايم اولياء» ي شهرسرپل به‌خاك سپردند.                 

                                                                            نامش گرامي باد!

 

شهيد قربانگل

شهيد قربان، فرزند موسي، در (حدود) سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي ديني در شهرسرپل متولد شد. دوران كودكي اش را در زادگاهش سپري كرد. پدر بزرگش فرد مذهبي و باسواد بود و براي نونهالان تدريس مي‌كرد. شهيد قربان تحصيل را در مكتب‌خانه‌ي جدش آغاز كرد، طي اين مدت با آموختن قرآن از نعمت خواندن و نوشتن برخوردار گرديد. او نيز مانند بسياري از فرزندان اين آب و خاك به علت مشكلات اقتصادي از تحصيل در مراحل بالاتر بازماند. سپس شغل كارگري را در پيش گرفت. با كار و تلاش به تأمين مخارج خود و خانواده‌اش مي‌پرداخت. شهيد قربان فردي بي‌آزار بود. سرگرم كارهاي روزمره‌ي زندگي مي‌شد، در كار ديگران دخالت نمي‌كرد. با مردم رفتار دوستانه داشت.

از ابتداي شروع مبارزات مردم مسلمان سرپل در برابر حكومت دست نشانده‌ي شوروي، وي نيز در جمع هواداران جهاد قرارگرفت. در مقاطع مختلف هر‌وقت نياز مي‌شد، براي مجاهدين امكانات تداركاتي مي‌رساند. حضور او و ساير مردم مسلمان شهرسرپل در صحنه‌هاي جنگ و راهنمايي چريك‌هاي مسلماني كه از مناطق ديگر آمده بودند و با منطقه‌ي عملياتي آشنايي نداشتند، موجب برتري مجاهدين در مقابل اشغال‌گران شوروي و نظاميان دولتي، نقش ارزنده ايفا مي‌كرد. سرانجام اين جوان مسلمان توسط نظاميان مشترك اشغال‌گر شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان به شهادت رسيد. متعاقب آن باحضوربستگان و دوستان، پيكر شهيد قربان در قبرستان منطقه به‌خاك سپرده شد.                  

                                                                             راهش مستدام باد! 

 

فرمانده شهيد صفدر اكبريگل

فرمانده‌شهيد صفدر اكبري، فرزند علي‌اكبر، در (حدود) سال 1329شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در قريه‌ي «چهارباغ» از توابع شهرسرپل ديده‌ به‌ جهان‌هستي گشود. دوران شيرين كودكي را در محيط صميمي و دوست داشتني زادگاهش سپري كرد. از اوايل نوجواني به كار كشاورزي و جمع‌آوري محصولات زراعي مشغول شد. سالها از راه كار و تلاش نيازمندي‌هاي زندگي خود را تامين مي‌كرد.

هنگامي كه به سن قانوني رسيد، به وظيفه‌ي عسكري فراخوانده شد، پس از انجام تشريفات اداري عازم خدمت شد، دو سال تمام براي حفظ آرامش و آسايش مردم كشورش صادقانه كوشيد. در پايان با اخذ ترخيص ظفرمندانه به زادگاهش بازگشت. وي در يكي از اين سالها طبق سنت حسنه‌ي اسلامي تشكيل خانواده داد، حاصل زندگي مشتركش دو پسر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد اكبري فردي مسلمان و مذهبي بود، اخلاق خوب داشت. انساني غيرت‌مند و شجاع بود. در عين شجاعت آزارش به كسي نمي‌رسيد. در سال 1360، زندگي معنوي‌اش متحول شد. او هرچند از اول قيام‌هاي مردمي در كنار مبارزين بود، اما در تابستان همان سال تصميم به پيوستن به جمع مجاهدين را گرفت.

 او در دوران خدمت عسكري استفاده از انواع سلاح ها را آموخته بود، اما براي اينكه از هر جهت آمادگي پيدا كند، براي گذراندن تعليمات نظامي عازم سوزمه‌قلعه شد، در مدت زماني كه آموزش رزمي را مي‌گذراند، در جلسات درس احكام و عقايد شركت مي‌كرد. با شوق بسيار به سخنان اساتيد خود گوش مي‌داد. يادگيري مسايل اسلامي و فراگيري اصول مبارزه، از هر جهت بر وجودش اثر گذاشت. اولين چيزي كه در قلب مباركش ماندگار شد، خودسازي و فداكاري بود. پس از پايان دوره‌ي تعليمات، به سرزمين مجاهد پرور سرپل بازگشت.

اين چريك مسلمان و مجاهدنستوه از ابتداي ورود به جمع مجاهدين تا آخرين لحظه‌هاي زندگي سلاح را بر زمين نگذاشت. بيش از يك سال به طور شبانه‌روزي در صحنه‌هاي مختلف مبارزه، در برابر نظاميان متجاوز شوروي و دولت ماركسيستي به جهاد مقدس خويش ادامه داد. اين دلاور ميدان‌هاي رزم در مدت زماني كه در مركز مقاومت حضور داشت، در بسياري از نبردهاي آزادي‌بخش در مقابل اشغال‌گران شوروي شركت كرد، در اين مدت افتخارات بسياري به نام وي به ثبت رسيد. پرداختن به هر يك از حماسه‌هاي اين فرمانده‌ محبوب جهادي  فصل ديگري را مي‌طلبد.

شهيد اكبري از شجاعت كم‌نظيري بر خوردار بود. در مديريت و طرح نقشه‌هاي جنگي مهارت خوبي داشت. درمدت كوتاه كارنامه‌اي درخشان پيدا كرد. به خاطر لياقت و استفاده‌ي بهينه از وجودش، بنابر درخواست مكرر مجاهدين، از طرف فرماندهي ارشد و شوراي عالي نظامي جهادي سرپل به‌عنوان سرپرست يك گروپ از مجاهدين برگزيده شد. او به مقام و منصب توجهي نداشت. تمام هم و غمش پيشبرد عزت مندانه‌ي اهداف جهاد بود.

در مدت زماني كه به عنوان سرگروپ مطرح بود، رفتارش نسبت به‌گذشته خاضعانه تر شده بود، برتري طلبي در وجودش راه پيدا نكرد، بدون توجه به تعريف و تمجيد ديگران با شكسته نفسي به خدمت صادقانه ادامه مي‌داد. از انتقاد دلگير نمي‌شد، با گشاده‌رويي از راهنمايي و ارشاد ديگران در جهت بهتر انجام دادن ماموريت جهادي استقبال مي‌كرد. چهره‌اي آرام و قدم هاي استوار داشت. از اينكه توفيق خدمت براي اسلام و جامعه‌ي اسلامي را يافته بود، خدا را شاكر وسپاس گذار بود. از تهاجم تانك‌هاي پيشرفته‌ي متجاوزان بيم نداشت، از غرش و بمباران پياپي طياره‌هاي آنان نمي هراسيد، صداي وحشتناك توپها و رگبار گلوله‌ها هرگز نتوانست آرامش و اطمينان قلبي‌اش را به‌هم‌زند. او با تمام خوبي‌ها و دلاوري‌هايي كه داشت، زودهنگام از ميان دوستان و همرزمانش رفت. داغ دوري‌اش سالها در قلب مردم مسلمان منطقه سنگيني مي‌كرد.

سرانجام در تاريخ 8/10/1361، زمان پرواز ملكوتي اش فرا رسيد. در حالي كه نبرد مجاهدين در مقابل نظاميان مشترك كمونيستي در حومه‌ي شهرسرپل ادامه داشت، شهيد اكبري با نيروهاي تحت امرش براي ياري رساندن به مجاهدين عازم منطقه‌ي جنگي شد. در ناحيه‌ي «قراغو» در كمين نظاميان دولت ماركسيستي قرارگرفت‌، چند ساعت دليرانه مقاومت كرد و حماسه‌ي كم‌نظيري از خود نشان داد. در حاليكه نبرد نابرابر ادامه داشت، اين فرمانده‌ مجاهد هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل آمد. متعاقب آن همرزمانش پيكر فرمانده شهيد صفدر اكبري را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند سپس با حضورمردم  در «گلزارشهداي‌چهارباغ» به‌خاك سپردند.    

                                              لباس جاودانه‌ي شهادت بر قامتش مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد تيمورشاه رحيمي

شهيد تيمورشاه رحيمي، فرزند حاج محمدرحيم، در(حدود) سال 1338 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را در سايه‌ي محبت‌هاي والدين سپري كرد. با مساعدت و همكاري پدر بزرگوارش در مكتب دولتي مشغول به‌تحصيل‌شد. همزمان با تحصيل، در كارهاي خانه و جمع‌آوري محصولات كشاورزي با خانواده‌اش همكاري مي‌كرد. در فصل تعطيلي مكاتب، در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش قرآن و آموزه‌هاي ديني را فرا مي‌گرفت. شش‌سال تحصيلات مكتب را با موفقيت به پايان رساند. به علت نبودن امكانات از ادامه‌ي تحصيل در مقطع بالاتر بازماند. از آن پس با كار و تلاش سعي مي‌كرد، باردوش ديگران نباشد.

در سال 1357 شمسي، زمان رفتن به خدمت عسكري بود، اما او از انجام وظيفه تحت فرمان مستشاران شوروي خودداري كرد. براي اينكه از دست نظاميان دولتي در امان باشد، به ايران مهاجرت كرد. مدت زماني در ايران به كارگري اشتغال داشت. اين دوره از زندگي‌اش با گسترش قيام‌هاي مردمي در مقابل متجاوزان شوروي همزمان گرديد. در اين مدت با روحانيون و نيروهاي فعال كه تازه وارد صحنه‌هاي مبارزه در مقابل دولت كمونيستي شده بود، در ارتباط بود.

 او جواني تحصيل كرده و فهيم بود، شرايط و تحولات به وجود آمده را به خوبي تحليل مي‌كرد. پس از مشورت‌هاي لازم به منظور پيوستن به جمع قيام كنندگان، تصميم بازگشت به وطن را گرفت. ابتدا آموزش‌هاي دفاعي را با موفقيت پشت سرگذاشت. آنگاه با جمعي از جوانان ديگر از راه پاكستان عازم افغانستان گرديد، راه هاي طولاني را تا شمال كشور طي كرد تا به سرزمين شهيدپرور سرپل رسيد. از همان دوره فعاليت‌هاي رزمي را آغاز كرد. دليرانه در مقابل تهاجمات ارتش‌سرخ‌شوروي به جهاد پرداخت.

شهيد رحيمي جواني متدين و مذهبي بود. از لحظه‌ي ورود به جمع مجاهدين تحول معنوي در وجود او ايجاد شده بود. به خود نمي‌انديشيد، تمام سعي و تلاش خود را در به ثمر رسيدن جهاد و مبارزه به‌كار مي‌گرفت. او زندگي راحت را رها كرده و براي رضاي خداوند جان‌عزيز خود را در معرض اخلاص گذارد. وي در خانه و در جمع هم‌سنگرانش اخلاق و رفتار نيكو داشت. براي تنها دخترش پدري دلسوز و مهربان بود. به مدت يك سال و چند ماه بي‌وقفه به پيكار و جهاد ادامه داد. در اين مدت فداكاري هاي بسياري از خود نشان داد.

سرانجام در تاريخ 8/10/1361، جهت انجام ماموريت رزمي و كمك رساني به مجاهدين خط مقدم عازم شهرسرپل گرديد. او و همرزمانش در ناحيه‌ي « قراغو» واقع در شمال‌غرب شهرسرپل با كمين نظاميان ماركسيستي مواجه گرديد و در يك لحظه جنگ شديد و نفس‌گير درگرفت، در حين نبرد، اين مجاهد مسلمان هدف رگبار دشمن واقع شد و شهادت را پذيرا گرديد. پس از فرار دشمن، پيكر خونين شهيد تيمور شاه رحيمي توسط همرزمانش از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت و در «گلزارشهداي چهارباغ» به‌خاك سپرده شد.

                                           خاطره‌اش در دلها جاويدان باد!  

 

مجاهد شهيد سيدحسين

شهيد سيدحسين، يكي از رزمندگان مسلماني بود كه با خلوص نيت به جمع مجاهدين سرپل پيوست و در راه آزادسازي كشورش جام شهادت را سركشيد. او از مناطق مركزي به سرپل آمده بود. چند سال در چهارباغ سكونت داشت. فردي زحمتكش بود كه از راه كارگري امرار معاش مي‌كرد.

بعد از تشكيل پايگاه مقاومت جهادي، شهيد سيد حسين از اولين نيروهايي بود كه به جمع مجاهدين پيوست. او كه سالها درد محروميت و تبعيض را با تمام وجود حس كرده بود، حالا زمينه برايش فراهم شده بود تا ايمان، ميهن‌دوستي، شجاعت و لياقت خود را نشان بدهد. حضور او به اين معنا بود كه در آن برهه از زمان همه‌ي طبقات اجتماعي، خود را در قبال حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور مسئول مي‌دانستند و هر يك از آنها تلاش مي‌كردند تا دين خود را نسبت به اسلام و ميهن ادا نمايند.

 شهيد سيدحسين جواني خوش اخلاق، پرتلاش و زحمتكش بود. از هنگام پيوستن به جمع مجاهدين، بي‌وقفه در مسير جهاد و مبارزه صادقانه تلاش مي‌كرد. رفتار و كردارش مؤدبانه بود و  چهره‌اي آرام و دوست داشتني داشت. در رفتار و كردار، صادق و درستكار بود.

سرانجام اين مجاهد مسلمان در اواخر سال 1361، جهت كمك رساني به مجاهدين مسلمان «ولايت فارياب» عازم آن ديار شد. او سختي‌هاي مسافرت طولاني را با جان و دل پذيرا گرديد. هنگام تهاجم نظاميان دشمن، شجاعانه در برابر مهاجمين به مقاومت ادامه داد و درحين مقاومت بر اثر اصابت گلوله به فيض شهادت نايل گرديد، متعاقب آن همرزمان شهيد سيدحسين پيكر خونين اين شهيد مجاهد را از «فارياب» به «سرپل» انتقال دادند و در «گلزارشهداي چهارباغ» به خاك سپردند.

                                                جاودانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد! 

 

 

مجاهد شهيد آيت‌الله جوزجاني

شهيد آيت‌الله جوزجاني، فرزند خليفه محمد، در (حدود) 1341 شمسي، در سرپل متولد شد. تحصيل را در مكتب دولتي شروع كرد، پس از پايان دوره‌ي ابتدايي به‌علت مشكلات اقتصادي از ادامه‌ي تحصيل بازماند. در همين دوره خانواده‌اش از سرپل به شبرغان نقل مكان كردند. شهيد آيت‌الله ازآن پس به پخت و پز نان مشغول گرديد، چند سال در شغل نانوايي به كار و تلاش ادامه داد.

در آخر سال 1359 شمسي، شهيد آيت الله يكي از جوانان مسلماني بود كه محل زندگي خود را در «شبرغان» ترك كرد و به نزد مسئولين جهادي سرپل رفت، از آنان خواست تا زمينه‌ي حضور او را درصف مبارزين فراهم نمايند. اين درخواست او مورد موافقت فرماندهان جهادي قرارگرفت. ابتدا دوره‌ي تعليمات رزمي را به خوبي آموخت، از نظر روحي و جسمي آمادگي لازم را پيدا كرد، سپس سلاح به دوش گرفت، از آن پس به صورت تمام وقت در سنگرهاي جهاد مقدس در مقابل نظاميان شوروي به مبارزه ادامه داد.

هر چند مدت زيادي از حضورش در ميدان‌هاي رزم نمي‌گذشت، اما مكتب انسان ساز جهاد او را كاملاً دگرگون ساخت. او از ابتداي ورود در جمع مجاهدين راهِ خودسازي و خود باوري را در پيش‌گرفت. هدف از حضورش حراست از مقدسات اسلامي و رهايي كشور از سيطره‌ي نظاميان اشغال‌گر بود، او مي‌دانست و اين درك درست را داشت كه اگر در مقابل هتاكي‌هاي كمونيستها مقاومت صورت نگيرد، سرزمين اجدادي‌اش براي هميشه در كام ارتش‌سرخ‌شوروي قرار خواهد گرفت. به همين جهت معتقد بود كه راه آزادي ميهن و دفاع از ارزش‌هاي ديني، سپر كردن جان جوانان غيرت‌مند كشور است. او راه جهاد را از روي آگاهي انتخاب كرده بود. زندگي پرمشقت جهادي را بر راحت طلبي ترجيح داد و به اين انتخاب خود افتخار مي‌كرد.

شهيد جوزجاني نزديك به دو سال در صحنه‌هاي مختلف مبارزه براي آزاد سازي ميهن تلاش كرد. مأموريت‌هاي محوله را به‌خوبي انجام مي‌داد. در بين همرزمانش از محبوبيت خوبي برخوردار بود. برخي اوقات از دوري خانواده و نديدن بستگانش غمگين مي‌شد، اما هيچ يك از مشكلات به وجود آمده مانع حضور حماسي‌اش در ميدان‌هاي رزم نگرديد. اين مجاهد مسلمان در مدت حضور در جبهه مأموريت‌هاي مختلف جهادي در ولايت‌سرپل به عهده داشت.  شبانه‌روز براي پيش‌برد  اهداف جهاد تلاش مي‌كرد.

 سرانجام وي در آخرين سفر جهت كمك‌رساني به مجاهدين عازم ولايت فارياب شد. راه‌طولاني، زياد بودن تجهيزات‌نظامي و پرسنلي دشمن، سردي هوا و ... بر پيچيدگي اين مأموريت مي‌افزود. اين رزمنده‌ي مسلمان تمام مشكلات را تحمل كرد. هنگام رويارويي در مقابل مهاجمين تا پاي‌جان مقتدرانه و دليرمردانه مقاومت نشان داد و در تاريخ 5/11/1361 شمسي، در‌ حين درگيري، شهيد جوزجاني هدف گلوله‌هاي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. هم‌سنگرانش پيكر خونين او را با مشكلات زياد از فارياب به سرپل انتقال دادند. مردم مسلمان و قدرشناس منطقه جنازه‌ي شهيد آيت الله جوزجاني را همراهي كردند و در «گلزار شهداي كورك مغول» به‌خاك سپردند.

                                           لباس شادماني ابدي بر قامت گلگونش مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد حسين صفاييگل

شهيد حسين صفايي يكي از شهيدان پرفروغ راه آزادي است كه در سالهاي مقاومت مردم غيور افغانستان، در صف نيروهاي جهادي سرپل قرارگرفت و در مصاف با اشغال‌گران شوروي مقاومت‌هاي زيادي از خود نشان داد و در نهايت جان‌عزيزش را در مسير مبارزه تقديم اسلام كرد.

شهيد حسين صفايي قبل از آنكه به صف مجاهدين بپيوندد، سالها در «چهارباغ» سرپل مشغول كارگري بود، با دست رنج خود مخارج زندگي‌اش را تأمين مي‌كرد. همزمان با فراگير شدن قيام عمومي مردم در مقابل متجاوزان، شهيد حسين صفايي از جمله فرزندان صديق وطن بود كه داوطلبانه به جمع مجاهدين پيوست. براي اينكه بتواند وظيفه‌ي جهادي خود را به‌خوبي انجام دهد، همراه تعدادي از جوانان مسلمان سرپل عازم قريه‌ي «مياندره» شد. در آنجا تعليمات دفاعي را آغاز كرد، در مدت چند هفته با شيوه‌هاي جنگهاي چريكي آشنا گرديد و با آمادگي‌هاي لازم به نواحي خط مقدم جنگ بازگشت.

از آن پس به صورت تمام وقت در صحنه‌هاي جهاد به مبارزه ادامه داد. او بيش از دوسال در جنگ‌هاي متعددي كه در مقابل چكمه‌پوشان اشغال‌گر شوروي به وقوع پيوست، فعالانه مشاركت نمود. در مناطق مختلف در مأموريت‌هاي رزمي حضور حماسه‌ساز داشت.

شهيد صفايي در شجاعت و دليري يكي از بهترين نيروهاي جهادي بود. اين جوان فداكار و خستگي ناپذير از ايمان و اراده قوي بهره‌مند بود. اخلاق و رفتار نيكو، صبوري در برابر مشكلات، شكسته نفسي و مسئوليت‌پذيري برخي از خصوصيات اين شهيد عزيز بود.

سرانجام در اواخر سال 1361 شمسي، جهت انجام مأموريت رزمي به نواحي خط مقدم جنگ اعزام گرديد. در رويارويي با دشمن شجاعانه به پيكار پرداخت. در حين نبرد هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. همرزمانش پيكر پاك شهيد حسين صفايي را از محل شهادت انتقال دادند و با حضور مردم متدين منطقه در جوار شهداي «چهارباغ» به‌خاك سپردند.                                           

                                                         ياد و نامش در تاريخ جاويدان باد!

 

مجاهد شهيد محمدظاهر نوريگل

شهيد محمدظاهر نوري، فرزند نورمحمد،‌ در (حدود) سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «خانقاه» واقع در شمال‌غرب سرپل ديده به جهان گشود. پس از طي دوران كودكي در كارهاي منزل و جمع‌آوري محصولات كشاورزي با اعضاي خانواده‌اش همكاري مي‌كرد. شهيد محمدظاهر از ابتداي شروع قيام عمومي مردم در برابر تجاوز ارتش شوروي به افغانستان، در جمع مبارزين مسلمان قرارگرفت. او در قالب نيروهاي مردمي براي حفظ امنيت منطقه و ارسال تداركات براي رزمندگان همكاري نزديك داشت. در سال 1361 شمسي، به صورت تمام وقت در سنگرهاي جهاد قرارگرفت. شهيد محمدظاهر نوري، اين جوان فداكار از وقتي كه سلاح به دوش گرفت، با صداقت و درستكاري مشغول خدمت شد و آنچه در توان داشت در راه اعتلاي كلمة الله‌ به كار برد.

 او در اواخر سال 1361 شمسي، همراه جمعي از مجاهدين سرپل جهت انجام يكي از پيچيده‌ترين مأموريت‌هاي رزمي فاصله‌ي طولاني را با پاي پياده طي‌كرد. هنگاميكه رو‌در‌روي دشمن قرارگرفت، در برابر تهاجم نظاميان مهاجم به‌دفاع پرداخت، درگيري به حدي شديد بود كه برخي از نواحي چند بار بين طرفين دست‌به‌دست شد. در حاليكه جنگ با شدت تمام ادامه داشت، شهيدنوري با يكي از همرزمانش به قلب مواضع خصم نفوذ كرده بود كه در اين هنگام نظاميان دشمن اين دو مجاهد را از چند سمت محاصره كردند، سپس به اسارت گرفتند. دشمن سفاك چند مدت  شهيد نوري را مورد انواع شكنجه‌هاي غيرانساني قرار دادند و در نهايت در تاريخ 29/11/1361 وي را به شهادت رساندند. جنازه‌ي شهيد محمد ظاهر نوري چندين ماه در دست دشمن قرار داشت. با تلاش و فداكاري‌هاي مسئولين جهادي در بهار سال 1362 شمسي، پيكر شهيد محمد ظاهر نوري باز پس گرفته شد. همرزمانش جنازه‌ي اين شهيد عزيز را به سرپل انتقال دادند و در تاريخ 11/4/1362، طي مراسم با شكوهي با حضور مردم مسلمان منطقه در «گلزارشهداي چهارباغ» به‌خاك سپرده شد.

                                                            روحش‌شاد و راهش پر رهرو باد!

 

فرمانده شهيد محمد موسي نصرت

فرمانده‌ شهيد محمد موسي نصرت، معروف به (موسي قاضي)، فرزند محمدعلي، در سال 1338 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «امام‌جعفر» سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. بعد از پشت سرگذاشتن دوران كودكي، تحصيلات ابتدايي را در مكتب (مدرسه) دولتي آغاز كرد، طي چند سال با جديت و علاقه‌مندي اين مقطع تحصيلي را با موفقيت به پايان رساند. در آن زمان مقطع بالاتر در منطقه تدريس نمي‌شد، به همين سبب شهيد محمد موسي از ادامه‌ي تحصيل بازماند و از آن پس جهت تامين احتياجات مالي خانواده به كارهاي كشاورزي مشغول شد.

 شهيد محمد موسي نصرت با جمعي از جوانان ديگر در زمستان 1359، جهت يادگيري فنون رزمي و آشنايي با روش‌هاي مبارزه عازم قريه‌ي «مياندره» شد. اين جوان متدين و با احساس كه از روحيه‌ي مسئوليت‌پذيري والايي بهره‌مند بود، با اشتياق فراوان فنون دفاعي را فراگرفت. با شركت در جلسات احكام ديني، اعتقادي و اخلاقي، با روشها و آداب اسلامي بيشتر از گذشته آشنا شد و بعد از پايان دوره‌ي تعليمات به ساحات خط مقدم جهاد بازگشت. شهيد نصرت اولين تجربه‌ي جنگي را در دفاع حماسه‌ساز در ناحيه‌ي شهرسرپل و چهارباغ تجربه كرد. در اين نبردهاي آزادي‌بخش، اشغال‌گران شوروي ضربات سنگيني را از مجاهدين متحمل شدند. ورود به صحنه‌ي مبارزه او را از هر جهت دگرگون كرد و مكتب انسان‌ساز جهاد از او انساني مؤمن، متدين و مهربان ساخت. وي در سال 1360، طبق سنت حسنه‌ي اسلامي تشكيل خانواده داد، از زندگي مشتركش يك‌پسر از وي به ‌يادگار مانده‌است.

شهيد نصرت از هر جهت انساني وارسته بود، در عين ساده زيستي روحيه‌اي عالي داشت. از عزت‌نفس بهره‌مند بود و در گفتار و رفتار صداقت داشت. در وجودش نور ايمان مشاهده مي‌شد و رفتار محبت‌آميز داشت. رزمنده‌اي كم توقع و پرتحرك بود. در رعايت شئونات اسلامي مجدانه مي‌كوشيد. انسان خوش انديشي بود. در صورتي كه بين دوستان شكررنجي بروز مي‌كرد، كدورت را از ميان برمي‌داشت. به خاطر درستكاري و عدالت خواهي‌اش در ميان نيروهاي مقاومت به «موسي قاضي» شهرت يافت.

به خاطر لياقت و شايستگي‌اي كه داشت، به‌عنوان سرگروپ جمعي از مجاهدين انتخاب گرديد، او پست و مقام ظاهري را براي خود كمال نمي‌دانست، بلكه سعي‌اش انجام وظيفه‌ي ديني به بهترين وجه بود. او در مدت مبارزه در نبردهاي مختلف شركت ورزيد، از جمله به ياري برادران مجاهد خود در سوزمه‌قلعه و سنگچارك شتافت. با صبر و حوصله‌مندي رشادتهاي بسياري از خود نشان داد و در مدت حضور در جبهه لحظه‌اي احساس خستگي نكرد.

اين فرمانده‌ خوش‌نام جهادي رسيدن به همه‌ي خوبي‌هاي دنيا و آخرت را در دفاع از مقدسات اسلام و شهادت در راه خدا مي‌ديد و در نهايت به اين آرزوي مقدس خويش رسيد. او با مسافرت‌هاي متعدد به مناطق ديگر و ياري‌رساندن به مجاهدان، مرزهاي قوميت و منطقه‌اي را شكست.

در اواخر سال 1361 شمسي، بار ديگر براي انجام مأموريت رزمي بار سفر را بست‌، او در اين مسافرت با سختي‌هاي سفر ساخت و مسير طولاني و صعب‌العبور را طي كرد. در نهايت زماني كه به ناحيه‌ي «بلچراغ» رسيد، نظاميان دشمن با نيروهاي مقاومت جهادي درگير شدند. اين فرمانده‌ محبوب با مقاومت كم‌نظير صحنه‌هاي به ياد ماندني از خود به‌جا گذاشت. در حاليكه نبرد بي‌امان ادامه داشت، اين قهرمان حماسه‌ساز هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت رسيد. به علت شدت درگيري و دست بدست شدن سنگرها جنازه‌ي شهيد محمد موسي نصرت بدست دشمن افتاد و همرزمانش بعد از چهار روز مجاهدت پيكر شهيد نصرت را باز پس گرفتند. متعاقب آن جنازه‌ي فرمانده‌ شهيد محمدموسي نصرت به زادگاهش انتقال يافت و با حضور پر شور مردم مجاهدپرور، به‌خاك سپرده شد.

                    شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

مجاهد شهيد رمضان ثاراللهي

شهيد رمضان ثاراللهي، فرزند حاج محمدعلي زوار، در سال 1342، در «سيدآباد» سرپل ديده ‌به ‌جهان‌ گشود. بعد از طي دوران كودكي در مكتب دولتي سيدآباد مشغول به‌تحصيل شد. وي دوره‌ي شش‌ساله‌ي مكتب را با موفقيت به پايان رساند. از آن پس كار كشاورزي و مالداري را در پيش گرفت و تا سال 1359، به اين شغل اشتغال داشت.

شهيدرمضان جواني دين‌مدار و علاقه‌مند به جهاد در راه خدا بود. پس از تشكيل مركز مقاومت جهادي در سرپل، داوطلبانه به صف دليرمردان مجاهد پيوست. ابتدا با جمعي ديگر از جوانان غيرت‌مند سرپل ره‌سپار مركز آموزشي مجاهدين شد، او با صبر و حوصله دوره‌ي كامل فراگيري فنون رزمي را نزد اساتيد خود در منطقه‌ي «مياندره» فراگرفت، از آن پس لباس رزم پوشيد و اسلحه به‌دوش به‌طور تمام وقت در سنگرهاي جهاد ماندگار شد. در جنگ‌هاي دفاعي مختلف در برابر متجاوزان شوروي و نوكران دولتي آنان شجاعانه شركت كرد. از جمله در نبردهاي آزادي‌بخشي كه در نواحي مختلف شهرسرپل، سيد‌آباد، چهارباغ، بغاوي، سوزمه‌قلعه و ... به وقوع پيوست، مجدانه به دفاع از ارزش‌هاي ديني و جهادي پرداخت و مانند ساير رزمندگان مقاومت جان خود را در برابر سلاح‌هاي مرگبار دشمن سپر كرد، تا جان،  مال و ناموس مردم كشورش در امان باشد.

پايگاه جهادي سرپل محلي براي اصلاح فردي و اجتماعي بود. هر يك از مدافعان مسلمان وقتي وارد مركز مقاومت مي‌شد، تحول اساسي در زندگي‌اش ايجاد مي‌گرديد. شهيد رمضان يكي از فرزندان غيور جهادي بود كه اين تحول را با جان و دل پذيرا شد. زماني كه به مجاهدين پيوست، درصدد رسيدن به كمالات انساني برآمد. او در نوجواني به مسائل ديني علاقه‌مند بود. غيرت‌مندي، صبوري، شكسته‌نفسي، وقار و ادب همراه با عزت و سربلندي از خصوصيات برجسته اش محسوب مي‌شد. با دوستان و اقارب  رفتار مودبانه داشت، به پدر و مادر احترام قائل بود. در برابر سختي‌ها صبور، سخت كوش و متواضع بود. سيمايي آرام داشت، كمتر حرف مي‌زد و بيشتر به عمل مي‌پرداخت. بسيار صميمانه و دوستانه با همرزمانش رفتارمي‌كرد.

 شهيد ثاراللهي در اواخر سال 1361 شمسي، ره‌سپار سفري شد كه برگشتي در آن نبود. وي در يكي از نبردهاي سنگيني كه در فارياب رخ داد شركت ورزيد و با سختي‌هايي كه وجود داشت، شجاعانه در ميدان نبرد رزميد و در نهايت در روز 7/11/1361 شمسي، در حين دفاع هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و جام شهادت را سركشيد. به علت شدت درگيري جنازه‌اش به دست دشمن افتاد. بعد از مدتها تلاش، همرزمانش جنازه‌ي اين شهيد والامقام را از دشمن باز پس گرفتند، سپس به سرپل انتقال دادند. مردم هميشه در صحنه‌ي منطقه طي مراسم باشكوهي پيكر شهيد رمضان ثاراللهي را در «سيدآباد» سرپل به‌خاك سپردند.

                                                          روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

لینک دائم نظر شما