معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. »  

 

توجه                                              توجه

 

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

_______________________________________________________

 

مجاهد شهيد محمدحسن مؤمنى

 شهيد محمدحسن مؤمنى، فرزند مؤمن، در سال 1322 شمسى، در (محله حاج ملاسخيداد) سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده‏ اى مذهبى و كشاورز چشم به دنيا گشود. دورا ن نوجوانى را با كار در خانه و تأمين بخشى از مايحتاج زندگى آغاز كرد. در ايام جوانى ازدواج كرد كه ثمره اين پيوند سه فرزند پسر و سه دختر مى ‏باشد. در دوران جوانى به كار چوپانى و مالدارى مشغول شد و سالها در تامين نيازهاى اقتصادى خانواده ‏اش كوشيد. در طى اين سالها او علاوه بر كار و تلاش در امور اجتماعى و دينى مشاركت فعال داشت. در برگزارى مراسم مذهبى مخصوصاً گرامى داشت حماسه‏اى كربلا و تجليل از عاشوراى حضرت امام حسين‏ عليه السلام از هيچ  سعى و تلاش دريغ نورزيد. در ماه محرم علاوه بر نذر و كمك، خود از عزادران سالار شهيدان كربلا پذيرايى به عمل مى‏آورد.

 شهيد مؤمنى انسانى بود كه مردانگى را از مولايش على ‏عليه السلام آموخته بود. از زور بازوانش تنها براى كمك به مستضعفان و محرومان استفاده مى‏كرد. در اوج شهرت پهلوانى غرور و تكبر و ظلم به ديگران در قلب پاكش جا نگرفت. ارتباط نزديك با روحانيان داشت. از انجام فرايض غافل نبود. به جوانمردى معروف و از محبوبيت خاصى بين جامعه برخوردار بود. در حل و فصل منازعات مردمى پيش‏قدم بود.

 در سال 1358، در اولين قيام مردم مسلمان سوزمه ‏قلعه عليه دولت كمونيستى شركت ورزيد. پس از تسلط مجدد ماركسيست‏ها بر منطقه، او مبارزه مخفى را شروع كرد و در تشكيلات مقاومت جهادى پيوست. او يكى از اعضاى فعال اين هسته‏ اى مقاومت بود و از آن به بعد در مراحل و صحنه ‏هاى مختلف جهاد و مبارزه حضور مستمر داشت. در سال 1359، وى از تاسيس پايگاه آموزش نظامى مجاهدان در سوزمه‏ قلعه حمايت كرد و براى گسترش آن تلاش وافر به عمل آورد. در سخت‏ترين شرايط در فعال كردن پايگاه محلى و تقويت بخش نيروهاى مردمى »گروپ ابوذر«، ايجاد امنيت و تقويت پايگاه مركزى نقش موثر داشت.

  شهيد مؤمنى در ماه قوس 1360،  پس از اشغال نظامى سوزمه ‏قلعه توسط چپاولگران، به همراه ديگر همراهانش از منطقه مهاجر گرديد. او چندين ماه را در شرايط سخت و دشوار در حال مهاجرت پشت سر گذاشت. روزهاى سرد زمستان در سنگرهاى جهاد به دفاع از اعتقادات اسلامى پرداخت. در اين دوره هر چند بسيارى از بستگانش به جرم حمايت از مجاهدان مورد آزار و شكنجه دشمن قرار داشت اما او اين حوادث را براى رسيدن به اهداف بالاتر تحمل كرد.

 در اول سال 1361، به زادگاهش بازگشت و در نبرد طولانى كه براى آزادى منطقه صورت گرفت مشاركت فعال داشت. در سرطان 1361، هنگامى كه مردم مجاهد سوزمه‏قلعه از طرف قواى مشترك اشغالگر شوروى و دولت دست نشانده‏ى آن، مورد تهاجم قرار گرفت، اين مجاهد با قلب مطمئن و ايمان قوى دوش بدوش ديگر مدافعان مسلمان، شجاعانه در برابر تهاجمات همه جانبه‏اى زمينى و هوايى دشمن به دفاع و پايدارى پرداخت. در آن روز حماسى، با زبان روزه مجاهدت و پايمردى به عمل آورد.

   در تابستان سال 1361، بر اثر شايستگى و لياقتى كه داشت مسئوليت يكى از پايگاه‏ هاى محلى و مردمى به شهيد مؤمنى سپرده شد. اين شهيد والامقام به عنوان مسئول آن پايگاه به انجام وظايف پرداخت و در جلب و جذب جوانان و تامين امنيت در ساحه مسئوليتش نقش ارزنده داشت. او در عمليات‏هاى متعدد در برابر قواى مشترك اشغالگر مشاركت فعال داشت كه از اين ميان مى‏توان به نبرد آزادسازى سوزمه ‏قلعه و جنگ ماه عقرب 1361، اشاره كرد.

  شهيد مؤمنى در اين نبردها رشادتهاى زيادى از خود نشان داد و بسيارى از مواضع دشمن بدست اين مجاهد مسلمان و همراهانش فتح گرديد.

 شهيد محمدحسن مؤمنى در مدت چند سالى كه در جبهه حضور داشت، هرگز احساس خستگى نكرد، بلكه سنگ‏صبور براى ديگر همراهانش بود. او انسان وارسته و مجاهد با وقار، زندگى ساده همراه با معنويت داشت. در رفتار از ادب، در گفتار از صداقت و راستى بهره برده بود. در برابر دوستان متواضع و در برابر دشمنان اسلام و ميهن قاطعيت داشت. رفتار احترام‏آميز با ديگران و شجاعت كم نظير در برابر دشمنان، تقوى، پرهيزكارى، بردبارى، قناعت و شكسته‏ نفسى همراه با متانت، بخشى از امتيازات اين مجاهد راه اسلام و قرآن بود.

 در ماه حمل 1362، تعدادى از رزمندگان مجاهد سوزمه قلعه از جمله شهيد مومنى براى كمك به مجاهدان به سنگچارك اعزام گرديد. پس از حضور در منطقه وارد نبرد با قواى زرهى و نظاميان اشغال گر شدند. به تاريخ 1362/1/22، در حالى‏كه نبرد شديد - تقريباً بصورت جنگ تن به تن - ادامه داشت، شهيد محمدحسن مومنى در حين دفاع مورد اصابت گلوله‏ اى دشمن قرار گرفت و در سنگر نقش زمين گرديد.

  لحظاتى بعد، اين مجاهد دلاور بر اثر جراحات وارده به آرزوى ديرينه‏اش رسيد و در چهل سالگى جام شهادت رانوشيد. پيكر پاك اين شهيد از فرشقان سنگچارك تا منطقه‏ اى دوآبه، روى دوش هم سنگرانش حمل گرديد و از آنجا به زادگاهش در سوزمه‏ قلعه انتقال يافت و در قبرستان قريه حاج ملاسخيداد به خاك سپرده شد.

    جاودانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد!

 

 شهيد يارمحمدگل

 شهيد يارمحمد، فرزند حاج كريم، در سال 1339 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (قريه گاودارها) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان باز كرد. از نوجوانى در زراعت و مالدارى دستيار خانواده شد و در سال‏هاى بعد به تلاش بيشتر پرداخت و با دسترنج خود بخشى از امكانات اقتصادى مورد نياز خانواده‏ اش را تأمين مى‏كرد. او كه جوانى پرتلاش و زحمتكش بود سعى داشت تا سربار ديگران نباشد. وى در اوايل جوانى، طبق سنت رسول خداصلى الله عليه وآله ازدواج كرد. از اين زندگى مشترك، يك پسر و سه دختر از وى به يادگار مانده است .

 از آنجا كه دوران جوانى يارمحمد هم‏زمان با تحولات سياسى و نظامى در افغانستان بود، از همان ابتدا در صف هواداران جهاد قرار گرفت و يكى از پشتيبانان معنوى مجاهدان بود.

 از اوايل سال 1362، لشكر كشى‏هاى زيادى از طرف قواى مشترك، به منظور از ميان برداشتن مجاهدان به سوى سوزمه‏ قلعه صورت گرفت و جنگ‏ هاى خونين به وقوع پيوست و جمعى از مردم بى ‏دفاع نيز به شهادت رسيدند.

 دراين درگيرى‏ها، شهيد يارمحمد در تاريخ 1362/2/3، در ناحيه دهن‏ساى هدف گلوله دشمن قرارگرفت و مظلومانه به شهادت رسيد. دوستان و بستگانش پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان گاودارها به خاك سپردند.

    نام و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد صفرمحمد حيدرى

 شهيد صفرمحمد، حيدرى فرزند نور محمد، در سال 1325 هجرى شمسى، در (زير چغت) سوزمه قلعه، در يك خانواده كشاورز و مذهبى به دنيا آمد. او فرزند سوم خانواده بود. نوجوانى را با كار در خانه آغاز. كرد در جوانى به چوپانى و مالدار ى مشغول گرديد. در همين دوره تشكيل خانواده داد كه از اين ازدواج سه فرزند پسر و دو دختر به جا مانده است. در سال 1345، به خدمت عسكرى اعزام گرديد. دو سال براى حفظ استقلال و امنيت كشور صادقانه خدمت كرد و با گرفتن ترخيص به زادگاهش باز گشت و زندگى عادى خود را از سر گرفت و سالها به كار و تلاش اشتغال داشت.

 شهيد صفرمحمد حيدرى 1359، به صف هواداران جهاد پيوست. از آن پس سلاح بر دوش گرفت و در انجمن اسلامى مشغول خدمت شد. در تابستان 1359، در كنار ساير نيروهاى مردمى عازم سرپل شد و در نبرد آزاد سازى شهر سرپل توسط مجاهدان سهم گرفت.

  در اواخر همين سال در دفع تهاجمات دشمن از سوزمه قلعه حضور فعال داشت. يك بار هنگامى كه عامل مكتوب از طرف مجاهدان بود، از طرف دشمن اسير گرديد. در پايان جنگ تبادله اسرا صورت گرفت، ايشان نيز آزاد شد.

 در ماه قوس 1360، هنگامى كه مردم سوزمه ‏قلعه مورد تهاجم نظاميان چپاولگر قرار گرفت، وى در كنار ساير مدافعان به دفاع برخاست. پس از اشغال منطقه توسط متجاوزين، او از منطقه مهاجر گرديد. هنگام اقامت در بغاوى نيز دوش به دوش مجاهدان به مقابله پرداخت و مشكلات مهاجرت و شهادت برادرش هيچ تأثيرى در عزم آهنين او براى مبارزه ايجاد نكرد.

  شهيد صفرمحمد با تحمل كردن روزهاى دشوار مهاجرت نشان داد كه با تمام وجود از آرمان‏هاى دينى و مكتبى دفاع خواهد كرد. در اول سال 1361، پس از چند ماه مهاجرت به سوزمه‏قلعه بازگشت و در جنگ معروف و طولانى براى آزاد سازى منطقه دليرانه جنگيد.

  در تاريخ  1361/4/25، در نبرد حماسى مشهور به »نبرد روز قدس« شجاعانه در برابر قواى مشترك اشغالگر و دولتى به دفاع و مقاومت پرداخت و به افتخارات جهادى خود افزود. شهيد صفرمحمد پس از آن نيز در اكثر عمليات‏ها در مقابل تجاوزگران روسى مدتها به مبارزه و جهاد مسلحانه ادامه داد و به عنوان ماشين دارچى (تيربارچى) فداكاريهاى زياد از خود نشان داد كه مى ‏توان به جنگ‏هاى نيمه دوم سال 1361، اشاره كرد.

 شهيد صفرمحمد يكى از مجاهدان مسلمان، جنگجو و دلاور ميدان جهاد محسوب مى‏شد. در امور اجتماعى از خلق و خوى خوب برخوردار بود. از هنگام پيوستن به مجاهدان تحول بنيادى در زندگى‏اش ايجاد گرديد و به بركت همين نور مقدس، تمام وجودش را در راه اسلام، قرآن وعزت مردمش قربانى كرد. وى در شجاعت معروف بود. در امور اجتماعى از خلق و خوى خوب بر خوردار بود. او انسانى آزاده‏اى بود، با ديگران اخلاق خوب داشت، ياور محرومان بود، پيوسته دوستان و بستگانش را به صبر و بردبارى دعوت مى‏كرد و همسنگرانش را به وحدت و همدلى توصيه مى‏كرد. به خانواده سفارش مى‏كرد كه پس از شهادت او سنگرهاى جهاد را خالى نگذاريد و راه شهدا را ادامه دهيد.

 او جوانمردى، مهربانى، مهمان نوازى، فداكارى و غيرت مندى را در خود جمع كرده بود. نسبت به بزرگان احترام و با كوچكترها خوش رفتار بود. او يكى از مبارزان مسلمان بود كه از غرور و تكبر و زندگى طبقاتى نفرت داشت. پس از فعال شدن مركز فرهنگى در مدرسه شهيد آخوند، در امور اجتماعى وامنيتى با شهيد انورى همكارى داشت.

  در تاريخ 1362/2/13، مجاهدان مسلمان بالاى يكى از مواضع دشمن واقع در جنوب غرب سوزمه‏ قلعه عمليات نظامى انجام دادند. شهيد صفرمحمد مانند گذشته، در اين نبرد نيز ماشيندارچى بود. پس از آغاز جنگ در حالى ‏كه نبرد به صورت تن به تن در مقابل دشمن ادامه داشت، اين مجاهد مسلمان در حين نبرد مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در ميدان جنگ در سن 45 سالگى به فيض عظيم شهادت نايل گرديد. چون همرزمانش از شهادت او اطلاع نداشتند جنازه شهيد صفرمحمد حيدرى در محل جنگ به دست دشمن افتاد. بعد از آنكه همرزمانش از شهادت وى اطلاع يافتند، با انجام عمليات مجدد تلاش كردند كه پيكر شهيد را باز پس گيرند اما موفق نشدند. دشمن سفاك اطراف جنازه اين شهيد را ماين گزارى كردند.

  تا اينكه در يكى از عملياتها، تعدادى از نظاميان دشمن به هلاكت رسيده، و جنازه‏ هاى شان به دست مجاهدان افتاد. پيكر پاك اين شهيد پس از چهل روز با كشته‏ هاى دشمن تبادله شد و جنازه‏اش به خانواده داغدارش تحويل گرديد. پيكر اين شهيد، توسط بستگانش در كنار منزلش واقع در زيرچغت سوزمه ‏قلعه به خاك سپرده شد.

    شادمانى روان پاكش جاودانه باد!

 

 

 شهيده نيك مرغگل

 شهيده نيك مرغ، فرزند نظرمحمد، در سال 1332 شمسى، در (محله گاودارها) سوزمه‏ قلعه در خانواده‏اى مذهبى متولد شد. پس از دوران كودكى در كارهاى منزل خانواده ‏اش را يارى مى ‏رساند.

 در زمان جوانى به پيشنهاد خانواده‏اش ازدواج كرد كه حاصل زندگى مشتركش، پنج فرزند پسر و سه دختر است.

 شهيده نيك مرغ بانويى مسلمان و زحمتكش بود. علاوه بر كارهاى منزل در تربيت فرزندان خود كوشا و در امر جمع آورى محصولات زراعى و مالدارى همكار همسرش بود.

 پس از انقلاب شهيده نيك‏مرغ همراه با خانواده‏اش از طرفداران مجاهدان بود و در سال‏ هاى دفاع مقدس، روزهايى سخت و پرمخاطره را پشت‏سر گذاشت و زمانى‏كه منطقه در اشغال دشمن بود اين بانوى محترمه يكى از كسانى بود كه پيوسته براى پيروزى مجاهدان دعا مى‏كرد و شكست دشمن را از خداوند خواهان بود و از تهديدهاى طرفداران شوروى نمى‏ترسيد.

 نيروهاى اشغالگر كه از ترس مجاهدان شب و روز آرامش نداشتند، مناطق غيرنظامى را مين‏ گذارى كرده بودند. در تاريخ 1362/2/12، شهيده نيك‏مرغ با يكى از مين‏ هاى دشمن برخورد كرد كه بر اثر انفجار و اصابت تركش‏ها، اين زن مسلمان و بى‏دفاع  به شدت مجروح و به علت شدت جراحات مظلومانه شهيد شد. پيكر خونين اين شهيده را از محل شهادت به قبرستان گاودارها منتقل كردند و به خاك سپردند.

    روحش شاد و راهش پررهرو باد!

 

 

 مجاهدان شهيد محمداسلم و شهيد محمدكريمگل

 شهيد محمداسلم و محمدكريم پهلوان، دوتن از نيروهاى فعال جهادى ولسوالى بلچراغ، از مربوطات ولايت فارياب بودند كه همراه با تعدادى از مجاهدان آن ديار به كمك مبارزان مسلمان سوزمه‏ قلعه آمده بودند.

 در دوران جهاد مقدس مردم افغانستان، در برابر نيروهاى مشترك اشغالگر شوروى و دولت دست نشانده آن، رابطه و همكارى بى‏سابقه در ميان مردم مناطق دور و نزديك شكل گرفت و برخى مواقع اين رابطه به يك همكارى صميمى تبديل گرديد و مرزهاى قوميت، زبان و منطقه درهم شكست و ازمجاهدان مسلمان يك نيروى قوى و شكست ناپذير به وجود آورد.

 در اين دوران، سوزمه‏ قلعه يكى از محورهاى وحدت، همدلى و برادرى اقوام مختلف بود كه مجاهدان مسلمان از مناطق ديگر در كنار مبارزان سوزمه‏ قلعه به دفاع از آرمان ‏هاى جهاد پرداختند. از جمله ارتباط نزديك مبارزان با مجاهدان فارياب، تحت امر انجينر محمدمهدى، يكى از همين پيوندهاى افتخارآميز دوران جهاد بود و نيروهاى مسلح اين دو مركز مقاومت بارها به يارى يكديگر شتافتند.

 در بهار 1362، جمعى از نيروهاى جهادى فارياب به سوزمه‏ قلعه آمدند و در جنگ‏ هاى آزادى‏بخش ، مردم اين ساحه را يارى كردند و عزيزانى را نيز در اين راه از دست دادند. شهيد كريم پهلوان و شهيدمحمد اسلم دو تن از مجاهدان مسلمان فاريابى بودند كه در شب 1362/2/12، در عملياتى عليه مواضع دشمن زبون شركت كردند و هر دو، بر اثر برخورد با مين‏ هاى اشغالگران، به شهادت رسيدند.

 متعاقب آن، پيكر اين دو شهيد مسافر، از محل شهادت به زادگاه آنان انتقال يافت و در آنجا دفن گرديد.

    ياد و نامشان ماندگار باد!

 

 شهيد جمعهگل

 شهيد جمعه، فرزند تومان، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (محله آسياب هندو) سوزمه‏ قلعه ديده به جهان گشود. پس از دوران كودكى در خانه به كار پرداخت و با دسترنج خود بخشى از نيازهاى خانواده را تأمين مى‏كرد. در يكى از اين سال‏ها پدرش فوت كرد و مادر فداكارش سرپرستى خانواده را به عهده گرفت.

 شهيد جمعه در جوانى ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، داراى چند فرزند شد. او سال‏ها از راه كاشت و جمع آورى زراعت مخارج خانواده‏ اش را تأمين مى‏كرد و سعى داشت تا سربار ديگران نباشد.

 شهيد جمعه زندگى ساده همراه با صميميت و مهربانى داشت. در خانه خوش اخلاق بود و با همسايه‏ ها رفتارى احترام آميز داشت. وى انسانى زحمتكش و پرتلاش بود. در گفتار و رفتار صداقت و راستى داشت. آزارش به ديگران نمى‏رسيد و در امور ديگران دخالت نمى‏كرد.

 از سال 1358، كه قيام مردم در برابر دولت دست نشانده شوروى آغاز شد، شهيد جمعه مانند ديگر مردم مبارز منطقه به صف طرفداران جهاد قرار گرفت و سال‏ها به حمايت خود از مجاهدان ادامه داد و هر زمان كه نياز بود براى مبارزان امكانات و تداركات مى‏رساند.

 سرانجام در تاريخ  1362/2/15، به منظور آزادسازى منطقه از وجود نيروهاى وابسته به شوروى، مجاهدان مسلمان عمليات نظامى را به‏سمت مواضع و سنگرهاى دشمن آغاز كردند. در آن شب شهيد جمعه كه با منطقه عملياتى آشنايى داشت، براى راهنمايى مجاهدان عازم خط دفاعى گرديد.

 هنگامى ‏كه نيروهاى عملياتى وارد نبرد با دشمن شدند، شهيد جمعه با يكى از مين‏هاى دشمن برخورد كرد و بر اثر انفجار و اصابت تركش به سختى مجروح شد. دوستان جسم خون آلود او را از ميدان جنگ به پشت جبهه (سنگتوده) انتقال دادند و شهيد جمعه بعد از مدتى به علت شدت جراحات به شهادت رسيد. دوستان، پيكر اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان آسياب هندو به خاك سپردند. مادر اين شهيد بزرگوار مدتى بعد در غم از دست دادن فرزندش جان به جان آفرين تسليم كرد.

    روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 مجاهد شهيد محمدعيسىگل

 شهيد محمدعيسى، فرزند حيدرعلى، يكى از مجاهدان مسلمان بلخاب بود كه در صحنه‏ هاى دفاع مقدس در سوزمه‏ قلعه حضور پيدا كرد.

 در دوران دفاع مقدس، سوزمه‏ قلعه همواره يكى از مراكز و هسته‏هاى نبرد در برابر اشغالگران شوروى و دولت دست نشانده آن بود. فرزندان آزادى ‏خواه افغانستان از مناطق مختلف به يارى مجاهدان سوزمه‏قلعه آمدند و در سنگرهاى دفاع مقدس دوش به دوش مردم منطقه در برابر تهاجم دشمن ايستادگى كردند و شهيد محمدعيسى يكى از اين مبارزان بود. او با جمعى از مجاهدان بلخاب وارد سوزمه‏ قلعه شدند و در جنگ با دشمن مشاركت ورزيد.

 در شب 1362/2/15، شهيد محمدعيسى در كنار ساير نيروهاى عملياتى مجاهدان، پيشروى را به سوى مواضع دشمن شروع كردند. در حين نبرد، شهيد محمدعيسى با يكى از مين‏ هايى ‏كه از طرف دشمن كارگذاشته شده بود، برخورد كرد و بر اثر انفجار مين اين مجاهد مسلمان به شدت مجروح شد و بر اثر شدت صدمات، پذيراى شهادت شد و روح بلندش به جوار حق شتافت. متعاقب آن، دوستانش پيكر خونين اين شهيد را از منطقه، به بلخاب انتقال دادند و در قبرستان زادگاهش به خاك سپردند.

    نام و خاطره ‏اش جاودانه باد!

 

 شهيد عبدالحميد قوماندانگل

 شهيد عبدالحميد، مجاهدى از مجاهدان ولايت فارياب بود. از سال تولد و ديگر خصوصيات و مشخصات او اطلاعى در دست نيست.

 شهيد عبدالحميد از مجاهدان مسلمانى بود كه مرزهاى منطقه و قوميت را شكست، از وحدت و هماهنگى بين جبهه‏ هاى مختلف جهادى استقبال كرده، خود نيز در اين مسير گام‏هاى  عملى برداشت.

 در بهار 1362، جمعى از مجاهدان مسلمان ولايت فارياب به سرپرستى شهيد عبدالحميد، از زادگاهش رهسپار سوز مه قلعه شدند. اين فرمانده مجاهد پس از آنكه در سنگرهاى دفاعى مجاهدان در سوز مه‏ قلعه مستقر شد. در كنار ديگر مدافعان مسلمان در مقابل نيروهاى مشترك اشغالگر، به نبردى آزادى‏بخش پرداخت، و جانانه از ارزش‏ هاى دينى و جهادى حراست كرد.

 شهيد عبدالحميد از قوماندان‏هاى خوش نام جهادى به حساب مى‏آمد. اخلاق و رفتارى احترام ‏آميز داشت، به مسايل دينى پايبند بود هدف اصلى او در پيوستن به جبه ه‏اى جهاد، آزادسازى كشورش از اشغال متجاوزان بود و در اين راه مقدس ثابت قدم ماند.

 در تاريخ 1362/2/15، مجاهدان تصميم گرفتند تا برخى از مناطق اشغال شده را از دست دشمن آزاد سازند. پس از آمادگى ‏هاى لازم، نبرد آغاز شد. از اين ميان شهيد عبدالحميد، با نيروهاى تحت امرش، در مقابل دشمن وارد عمليات جنگ شد. در حالى كه نبرد حماسى هم‏چنان ادامه داشت، شهيد عبدالحميد با يكى از مين‏ هاى دشمن برخورد كرد و انفجار شديدى رخ داد.

 اين فرمانده مجاهد بر اثر اصابت تركش، به سختى مجروح گرديد و بدن خون آلودش نقش زمين شد. در نتيجه شهيد عبدالحميد بر اثر شدت جراحات، دور از چشم بستگانش به شهادت رسيد.

 پيكر خونين اين شهيد از خط مقدم جنگ انتقال يافت، با همراهى ديگر همرزمانش از سوزمه‏ قلعه به زادگاهش منتقل شد. در آنجا با مشايعت بستگانش به خاك سپرده شد.

    ياد و نامش گرامى باد!

 

 

 مجاهد شهيد ملانيازگل

 شهيد ملانياز، از مجاهدان مسلمان شيرم بود كه همزمان با تجاوز قواى شوروى به افغانستان، سلاح به دوش گرفت و در صف مجاهدان اسلام قرار گرفت. او همراه ديگر همرزمانش در صحنه‏ هاى مختلف جهاد حضور فعال داشت.

 در سال 1362، كه سوزمه‏ قلعه يكى از مراكز عمده مقاومت در برابر قواى مهاجم اشغالگر تبديل گرديد. شهيد ملا نياز با جمعى از مجاهدان شيرم به يارى مدافعان مسلمان سوزمه‏ قلعه شتافت، و در جنگ‏هاى آزادى‏بخش مجاهدان مشاركت ورزيد.

 از جمله در شب 1362/2/15، مجاهدان مسلمان از چند محور عمليات نظامى را روى مواضع ماركسيست‏ها آغاز كردند كه طى آن مبارزان مسلمان بخشى از سنگرهاى دشمن را به تصرف خود در آوردند.

 شهيد ملانياز كه در آن شب در عمليات شركت ورزيده بود، در كنار ساير مجاهدان پيشروى را به سوى مواضع دشمن آغاز كرد؛ در حالى كه جنگ به شدت ادامه داشت، شهيد ملانياز با يكى از مين‏ هاى كار گذاشته دشمن برخورد كرد كه بر اثر قدرت انفجار اين مجاهد مسلمان به هوا پرتاب شده، در ميان خونش نقش زمين گرديد. شدت جراحات وارده و خونريزى موجب شد كه شهيد ملانياز، به ديار جانان عروج نمايد و به لقاءاللَّه بپيوندد.

    روحش شاد باد!

 

 فرمانده شهيد مولوى محمداسماعيلگل

 شهيد مولوى محمداسماعيل، يكى از فرماندهان جهادى حركت انقلاب اسلامى در سرپل بود كه در منطقه خاركش سكونت داشت. پايگاه خاركش ، تحت سرپرستى مولوى محمّدامين سرپلى، يكى از پايگاه‏ هاى با معنويت جهادى بود كه از بدو تأسيس با جبهه پاسداران جهاد اسلامى سرپل، ارتباط نزديك و استراتژيك برقرار كرد. نيروهاى اين دو جبهه در نواحى شبرغان و سرپل حماسه‏ هاى زيادى از خود به جا گذاشتند و نبردهاى آزادى بخش متعددى در مقابل قواى مشترك اشغالگران انجام دادند.

 شهيد مولوى محمداسماعيل (قوماندان اين پايگاه) از مجاهدان مسلمان و متعهدى بود كه مرزهاى قومى و منطقه‏اى را شكست و با جبهات جهادى مناطق و اقوام مختلف همكارى صميمانه داشت، از جمله پيوند محكم با مجاهدان سوزمه ‏قلعه برقرار كرد.  در سال 1362، لشكر كشى‏هاى بسيارى به منظور ايجاد پايگاه مركزى قواى اشغالگران در سوزمه‏ قلعه صورت گرفت، شهيد مولوى اسماعيل به منظور يارى رساندن مجاهدان سوزمه‏ قلعه، در بهار همين سال با نيروهاى تحت فرمانش وارد سوزمه‏ قلعه گرديد و در مقابل قواى مشترگ تجاوزگر وارد نبرد شد. در شب 1362/2/15، در آخرين عمليات وارد جنگ با قواى كمونيستى گرديد، اين عمليات كه از چند ناحيه به سمت مواضع اشغالگران واقع در قشلاق ازبكيه آغاز يافته بود، ساعت‏ها به طول آنجاميد، در حالى‏كه بسيارى از مناطق و محورهاى عملياتى را از قبل اشغالگران مين گذارى كرده بودند. شهيد مولوى اسماعيل در كنار ساير مجاهدان به سمت مواضع دشمن پيشروى كرد. در ادامه نبرد اين فرمانده لايق جهادى، در سه راهى شمال قشلاق ازبكيه با مين دشمن برخور كرد كه بر اثر انفجار آن و اصابت تركش به بدنش، اين مجاهد مسلمان پس از سال‏ها جهاد و مبارزه به شهادت رسيد. مدفن او در كنجك خاركش است.   

يادش گرامى باد

 

 شهيد محمدصديقگل

 شهيد محمدصديق (معروف به ميرآب)، فرزند محمدشاه، در سال 1307 شمسى، در خانواده‏ا ى مذهبى در (محله ميرزاباى) سوزمه‏قلعه، چشم به عالم هستى باز كرد.

 از نوجوانى به كار مشغول شد. در جوانى تشكيل خانواده داد كه از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر و دو دختر به يادگار مانده است. شهيد محمدصديق انسانى شايسته، خوش برخورد و مردم‏دار بود. در انجام امور دينى و مذهبى اهتمام مى‏ ورزيد. كسانى كه با وى رابطه داشتند، او را به ملايمت، مهربانى و مهمان‏ نوازى مى‏شناختند.

 هم‏زمان با آغاز مبارزات مردم در برابر دولت كمونيستى، محمدصديق نيز به طرفدارى از مجاهدان برخاست و تا آنجا كه در توان داشت مجاهدان را يارى مى‏ كرد و از كمك‏هاى مادى و معنوى به مركز مقاومت دريغ نورزيد.

 سرانجام در تاريخ  1362/2/18، هنگامى ‏كه جنگ با نيروهاى دولتى در منطقه شعله‏ور بود، شهيد محمدصديق نزديك منزلش هدف تيراندازى دشمن قرارگرفت، بر اثر شدت جراحات و نبودن امكانات اين مرد مسلمان به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر خون‏آلود اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان آسياب هندو خاكسپارى شد.

    يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد ردى ‏گلگل

 شهيد ردى‏گل، فرزند محمدخان، در سال 1313 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى وكشاورز در (محله سلطانيار) سوزمه ‏قلعه پا به عرصه زندگى گذارد.از دوران نوجوانى به كارمشغول شد. از آن پس سالها به كشاورزى اشتغال داشت.

 او در ابتداى سال‏هاى جوانى ازدواج كرد و چند فرزند از وى به يادگار مانده است. شهيد ردى‏گل انسانى خوش ‏اخلاق، مردم دار و مذهبى بود. فرايض دينى را انجام مى‏داد. در كارهاى عمومى و عام ‏المنفعه مشاركت مى‏ورزيد و يكى از خيرانديشان منطقه‏ اش محسوب مى‏شد.

 از سال 1358 شمسى، كه قيام مردم در برابر دولت دست نشانده و اشغالگران، آغاز شد، شهيد ردى‏گل نيز مانند ديگر هم‏ وطنان غيرتمند خود در صف طرفداران جهاد قرار گرفت و در چند نبرد از خاك و ميهن در برابراشغالگران و متجاوزان به دفاع پرداخت و در حد توان مجاهدان را يارى كرد. وى به منظور تقويت جهاد، فرزندش ثورگل سلطانى، را به مركز جهادى فرستاد و خود نيز تا آخر به پشتيبانى از مدافعان ادامه داد.

 سرانجام در تاريخ 1362/2/18، شهيد ردى‏گل در اطراف قريه سلطانيار هدف سلاح ‏هاى مرگبار دشمن قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات به فيض شهادت نايل گرديد.

 بستگانش جنازه خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان سلطانيار به خاك سپردند.

    خاطره‏اش در دل‏ها جاودانه باد!

 

 

 شهيد سيف‏ الدينگل

 شهيد سيف ‏الدّين، فرزند محمدحسين، در سال 1334 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى در (كمرك‏سفلى) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان هستى گشود. دوران كودكى را همراه خانواده‏اش سپرى كرد. از نوجوانى در امر كشاورزى دست‏يار پدر شد و در تأمين مخارج زندگى خانواده شركت مى‏كرد.

 شهيد سيف ‏الدّين كه جوانى پرتلاش و زحمتكش بود، درجوانى دچار نوعى بيمارى گرديد كه مقدارى اثر منفى براعصاب و روانش به جاگذاشت.

 او از اول انقلاب طرفدار و حامى مجاهدان بود و بستگان خود را نيز به حمايت از مجاهدان تشويق مى‏كرد.

 شهيد سيف‏ الدّين جوانى شجاع و نترس بود. او فردى مذهبى بود كه با جرأت و شهامت اعتقادات اسلامى خود را بيان مى‏كرد. از انسان‏ هاى بد، زورمدار و شرور نفرت داشت و به راحتى از كارهاى نادرست آنان انتقاد مى‏كرد. با انسانهاى مذهبى و خوب رابطه داشت و از آنان به خوبى ياد مى‏كرد.

 شهيدسيف‏الدّين از سال 1360، به پايگاه جهادى رفت و اغلب اوقات نزد مجاهدان بود و زمانى ‏كه ساير رزمندگان به سنگرها مى‏رفتند، او در خط مقدم جنگ حضور پيدا مى‏كرد، و بدون اين‏كه ترسى به دل راه بدهد در حالى‏كه نيروهاى دشمن به سويش تيراندازى مى ‏كرد، او بدون توجه به گلوله‏ ها به آرامى به راهش ادامه مى‏ داد. بسيارى اوقات به مزار شهدا مى‏رفت و ساعت‏ها در كنار قبور شهدا مى‏نشست و گريه مى‏كرد.

 در تاريخ  1362/2/25، شهيد سيف‏الدّين به دست نيروهاى نظامى دولت وابسته به شوروى دستگير گرديد و مورد آزار و شكنجه قرار گرفت. سرپرست نيروهاى دشمن به او مى‏گويد كه اگر به مجاهدان و مقدسات اسلامى توهين كند آزاد مى‏شود. شهيد سيف‏ الدّين جواب مى دهد: »شما سزاوار مرگ و توهين هستيد كه خود را به شوروى فروخته ايد و مجاهدان در راه خدا براى آزادى كشورشان مى جنگند« دشمن از اين جواب دندان‏شكن به خشم آمده، شهيدسيف‏ الدّين را با گلوله هدف قرار مى‏دهد و او را مظلومانه به شهادت مى ‏رساند. متأسفانه پيكر پاك اين شهيد تا به امروز مفقودالاثر است.   

روحش شاد ويادش گرامى باد!

 

مجاهد شهيد بهلول محمدى

 شهيد بهلول محمدى، فرزند خواجه‏ لعل، در سال 1341 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (محله حاج ملا سخيداد) سوزمه‏قلعه پا به عرصه وجود نهاد. پس از دوران كودكى در كارهاى خانه دستيار خانواده شد و زمانى ‏كه به سن نوجوانى رسيد در امور كشت وجمع آورى زراعت و دامدارى مشغول شد و با تلاش و كوشش خود، بخشى از نيازهاى خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد.

 دوران جوانى‏اش هم‏زمان با گسترش جنگ‏هاى مجاهدان در برابراشغالگران بود. اين جوانى مسلمان از همان اوايل انقلاب از هواداران فعال مجاهدان بود. در زمان ‏هاى مختلف كه درگيرى به‏ وجود مى‏آمد او با نفسى گرم و احساسى پاك، خود را به سنگرها مى‏رسانيد وبراى مجاهدان امكانات و دلگرمى به ارمغان مى‏آورد.

 شهيد محمدى جوانى مبارز بود كه فرايض دينى را انجام مى‏داد. اخلاق خوبى داشت و با هم نوعان خود مهربان بود. او ظاهرى آرام و قلبى مملو از عشق به جهاد و شهادت در راه خدا داشت.

 در سال 1360، او نيز به نيروهاى مسلح جهادى پيوست و با در دست گرفتن سلاح از سنگرهاى جهاد، عزت و شرف به دفاع برخاست. از آن پس تا زمان شهادت در كنار ديگر هم‏رزمانش به مبارزه ادامه داد.

 سرانجام در تاريخ 1362/2/28، در جنوب قريه آسياب هندو به دست دشمن اسير گرديد و او را مورد شكنجه‏ هاى فراوان قرار دادند و با فير گلوله بر پيكر نيمه جانش او را مظلومانه به شهادت رسانيدند و جنازه‏اش را مثله كردند. پس از مدتى پيكر پاره پاره اين شهيد، توسط بستگان و دوستان او در قبرستان زادگاهش به خاك سپرده شد.

    نام و يادش در خاطره‏ها جاودانه باد!

 

 

 شهيد شهنوازگل

 شهيد  شهنواز، فرزند اميرمحمد، درسال 1336 شمسى، در خانواده ‏اى مسلمان و كشاروز در (محله ملا كهندل) سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه وجود نهاد. از نوجوانى به دهقانى و زراعت مشغول شد و سال‏ها از اين راه احتياجات زندگى‏اش را تأمين مى‏كرد.

 اين جوانى مسلمان كه درد و رنج اقتصادى جامعه آن روز را با تمام وجود لمس كرده بود، سعى داشت با رنج‏دست و عرق پيشانى، تفاوت‏هاى اجتماعى و اقتصادى را ناديده بگيرد. مهربانى و انسانيت از سيمايش هويدا بود و چهره بشاش و خندان داشت. ظاهر آرام، متانت در رفتار، زندگى ساده و همنشينى با محرومان از خصوصيات ديگرش بود. او از مشتاقان جهاد در راه خدا و از جوانان غيرتمند ديار خود بود، اما سال‏ها به دليل مشكلات اقتصادى و نداشتن اسلحه، اين آرزوى بزرگ را در دل نگه داشت و هر بار كه جنگ مجاهدان با متجاوزان آغاز مى‏شد، او تنها با رساندن تداركات و حضور در خط نبرد حتى با دست خالى، قلبش آرام مى‏گرفت. در نهايت، زمانى كه كه شرايط به‏دست آوردن اسلحه فراهم شد، شهيد شهنواز به مركز مقاومت رفت، اسلحه به‏دوش گرفت و از آن پس در جبهه‏ هاى جهاد، فعاليت رزمى را آغاز كرد.

 در تاريخ 1362/3/1 شهيد شهنواز با ديگر مجاهدان از محورهاى عملياتى به سوى مواضع دشمن پيش مى ‏رفتند كه يك باره اين  جوان مجاهد با مين دشمن برخورد كرد و بدنش در خون غوطه‏ ور شد. متعاقب آن بر اثر شدت جراحات شهادت را پذيرا شد. بستگان جنازه اين شهيد عزيز را در قبرستان زادگاهش به خاك سپردند. 

   نام و يادش گرامى باد!

 

 شهيد اميرگل حسنى

 شهيد اميرگل حسنى، فرزند گل‏جان، در سال 1347 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (محله زير سرخى) سوزمه‏ قلعه چشم به جهان گشود. دوران نوجوانى ‏اش با تحولات كشور و آغاز مبارزات مردم افغانستان در برابر بيگانگان هم‏زمان شد. او در فضاى فداكارى، مردانگى و از خود گذشتگى رشد كرد. اگر چه سن و سالش اقتضاى حضور در جنگ را نمى كرد، علاقه بسيار به جبهه داشت و مجاهدان را دوست مى‏داشت.

 هر چند گاهى كه موقعيت برابر مى‏شد خود را دركنار مبارزان مى رسانيد و از نزديك شاهد صحنه‏ هاى جنگ مى ‏شد.

 سر انجام در تاريخ1361/3/1، او جهت رسانيدن امكانات به مجاهدان رهسپار سنگر شده بود كه در بين راه با مين برخورد كرد و به شهادت رسيد و پس از آن پيكر خونينش را در قبرستان گاودارها به خاك سپردند.

    ياد و خاطره‏اش گرامى باد!

 

 مجاهد شهيد شهاب ‏الدين جاويد

 شهيد شهاب ‏الدّين جاويد، فرزند حبيب‏اللّه، در سال 1334 شمسى، در خانواده ‏اى دينى در (قريه عاشورمحمد) سوزمه‏ قلعه پا به عرصه وجود نهاد. دوره كودكى را همراه والدين خود سپرى كرد. بعد از آن رهسپار مكتب دولتى شد و شش سال در مكتب به تحصيل پرداخت. از آن جايى كه در منطقه، مقطع بالاتر تدريس نمى‏شد از مدرسه فارغ التحصيل شد. مدتى را نيز در مدرسه شهيد آخوند به يادگيرى علوم اسلامى مشغول شد اما به دليل مشكلاتى كه داشت از ادامه تحصيل بازماند و از آن پس بيشتر اوقات در امور كشاورزى اشتغال داشت.

 شهيد جاويد از دوران نوجوانى براى امور دينى اهميت زيادى قايل بود. در مجالس عزادارى كه براى سيدالشهدا برگزار مى ‏شد شركت مى‏كرد و با دل و جان به ره كردهاى سخنرانان گوش فرا مى ‏داد و آن سخنان را در گوشه دلش جاى مى‏داد. شهيد جاويد كه در نزديكى محل اقامت شهيد آخوند زندگى مى‏كرد از رهنمودهاى ارشادى اين استاد بزرگوار بهره مى‏گرفت. لذا وى از همان ابتداى نوجوانى دستورات دينى رابه خوبى انجام مى ‏داد ، با همسايگان با ملايمت و انسانيت رفتار داشت و آزارش به كسى نمى‏رسيد. با پدر و مادر و ديگر اعضاى خانواده مهربان و دلسوز بود. او اخلاقى عالى و رفتارى پسنديده داشت.

 شهيد جاويد زمانى‏كه به خدمت نظام فرا خوانده شد، به عسكرى رفت و مدتى مشغول خدمت شد. دوره خدمت عسكرى وى با كودتاى كمونيست‏ها در افغانستان هم‏زمان شد. شهيد جاويد كه فردى مذهبى و وطن‏ دوست بود زمانى‏كه متوجه شد كمونيست‏ها نوكران حلقه به گوش شوروى بوده و دستورات آنان از طرف افسران اشغالگر صادر مى‏ شود، محل خدمت را ترك كرد و به زادگاهش بازگشت. او از آن پس مبارزات سياسى خود را شروع كرد. او با ساير روحانيان نيز تماس برقرار كرد. ابتدا كارها به صورت مخفى صورت مى‏گرفت، تا اين‏كه در بهار 1358، مبارزات، علنى شد و قيام عمومى در برابر دولت شكل گرفت.

 شهيد شهاب‏ الدّين جاويد در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد و از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر به يادگار مانده است.

 شهيد جاويد كه جوانى غيرتمند و وطن‏دوست بود، در ماه جدى 1359، زمانى‏كه مقدمات تأسيس مركز جديد مقاومت در »منبر شهيد آخوند« فراهم شد، از اين تحول به خوبى استقبال كرد و خود نيز در اولين دوره آموزش رزمى اين مركز شركت كرده و فنون رزمى را فرا گرفت. در زمانى‏كه اين دوره را مى‏گذراند. دو بار مردم و مجاهدان سوزمه‏ قلعه مورد تهاجم همه جانبه قرار گرفتند و هر بار شهيد جاويد به همراه ديگر هم‏رزمانش به خوبى از سنگرهاى عزت و عقيده دفاع كردند و تكليف الهى و ميهنى خود را به وجه احسن انجام داد.

  پس از پايان دوره آموزش، دوره جديدى از فشارهاى بدخواهان، بر مركز تازه تأسيس شده‏اى جهادى آغاز شد و رزمندگان مستقر در آن مورد انواع تحريم‏ها و فشارهاى روحى و روانى قرار گرفتند. اين جوانى مسلمان با تحمل تمام سختى‏هاى اين دوره، در كنار هم‏سنگرانش استوار و مقاوم باقى ماند. به لطف خداوند، اين مشكلات مرتفع گرديد و پيروزى نهايى نصيب فرزندان غيرتمند مجاهد شد و تمام امور سياسى و نظامى منطقه در اختيار جوانان با ايمان قرار گرفت.

 شهيد جاويد در مدت چند سالى كه در پايگاه جهادى مشغول خدمت بود، در اكثر جنگ‏ها در برابر نيروهاى مشترك ‏اشغالگر و عوامل داخلى آنان حضور فعال و حماسى داشت و از خود پايمردى ‏هاى بى‏شمارى نشان داد كه هر يك گفتنى‏هاى زيادى دارد. وى چندين بار براى جهاد به مناطق ديگر از جمله نواحى مختلف سرپل و سنگچارك عزيمت كرد. او آنچه در توان داشت در راه اسلام و قرآن در طبق اخلاص گذاشته بود.

 در ماه قوس 1360، زمانى‏كه سوزمه ‏قلعه با نقشه خائنان در اشغال دشمن قرارگرفت، شهيد جاويد چند ماه به مناطق بغاوى و سرپل مهاجرت كرد. در بهار 1361، فاتحانه به زادگاهش بازگشت و در آزادسازى منطقه سهم گرفت و اين نبرد آزادى‏بخش با پيروزى مجاهدان به پايان رسيد.

 يكى ديگر از نبردهاى حماسى كه شهيد جاويد در آن شركت كرد، نبرد مورخ 1361/4/25، بود. اين جوانى مسلمان در حالى‏كه روزه بود دليرانه در برابر اشغالگران جنگيد. وى از آن پس در اكثر عمليات‏ها شركت داشت و از هيچ سعى و تلاش براى آزاد سازى كشورش از اشغال متجاوزان، دريغ نورزيد.

 سرانجام در تاريخ 1362/3/9، زمانى‏كه شهيد جاويد جهت انجام مأموريت جهادى در گرگاب مستقر بود، هدف گلوله  قرار گرفت و پس از سال‏ها خدمت به اسلام و قرآن، نداى حق را لبيك گفت و شهادت را پذيرا شد و روح بلندش به سوى حق شتافت.

 پس از آن هم‏رزمانش پيكر اين شهيد عزيز را منتقل كردند و با همراهى بستگان در صحن منبر شهيد آخوند به خاك سپردند.

    يادش گرامى و راهش پر روهرو باد!

 

 

 شهيده شمايلگل

 شهيده شمايل، فرزند صالح‏محمد، در (حدود( 1318 شمسى، در (قريه سلطانيار) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان گشود و در زادگاهش رشد كرد.

 در دوران جهاد هر بار كه قواى اشغالگر در برابر رزمندگان و مجاهدان درمانده مى ‏شدند، با مين‏ گذارى و يا با سلاح‏هاى دور برد مناطق مسكونى منطقه را زير آتش خود قرار مى‏دادند و بسيارى از افراد غيرنظامى به اين صورت به شهادت مى‏ رسيدند و شهيده  شمايل يكى از قربانيان اين گونه جنايات است. در تاريخ 1362/2/3، دشمن اين بانوى مسلمان را مظلومانه به شهادت رساند و بستگانش جنازه خونين اين شهيده را همراهى كردند و در قبرستان قريه سلطانيار به خاك سپردند.   يادش گرامى باد!

 

مجاهد شهيد امان الله سبحانيگل

شهيد امان الله سبحاني، فرزند لعل‌محمد، در (حدود) سال 1344 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل متولد شد. در دوران كودكي پدر و مادرش به جوار حق شتافتند. از آن پس تحت سرپرستي دايي (ماماي) خود قرارگرفت. پس از فوت والدين سالهاي سخت يتيمي را با غم و اندوه سپري كرد. وقتي مشاهده مي‌كرد كه پدران و مادران دست نوازش بر سر و صورت كودكان خود مي‌كشند، غم دوري والدين را بيشتر احساس مي‌كرد و اندوه‌ فراوان بر قلب كوچكش سايه مي‌انداخت.

از اوايل زندگي به كارهاي خانه مشغول شد. از نوجواني با تلاشهاي پيگير به تأمين مخارج زندگي‌اش پرداخت. او با سختي‌ها رشد يافت. در مقايسه با هم سن و سالهاي خود از جرأت  بسياري برخوردار بود. هم‌زمان با شروع جهاد، به پيوستن به مجاهدين علاقه‌ي فراواني داشت. پس از استقرار مجاهدين در شهرسرپل، به كنار مجاهدين مي‌آمد و در تهيه‌ي امكانات تداركاتي و رساندن آن براي سنگر نشينان در خط مقدم جنگ، همكاري مي‌كرد.

در سال 1360، زماني كه شهيد حاج محمدعلي در پايگاه شهر مستقر شد، آموزش تعدادي از جوانان را آغاز كرد. شهيد امان الله يكي از افرادي بود كه در اين مرحله، تعليمات رزمي را با موفقيت پشت سر‌گذاشت. از آن پس به صورت تمام وقت به جمع مجاهدين پيوست. جنگ‌هاي چريكي را در مقابل نظاميان اشغال‌گر در شهرسرپل تجربه كرد.

او با كوچه پس كوچه‌هاي شهر آشنا بود. مأموريت‌هاي رزمي را به خوبي انجام مي‌داد. بيش از دو سال در ده‌ها  مأموريت رزمي و جهادي شركت مي‌كرد. در رويارويي با دشمن ترس و هراس به دل راه‌ نمي‌داد. بي‌باكانه به‌مبارزه مي‌پرداخت. شجاعت و ايمان را با هم به همراه داشت. در هر سنگري كه قرار مي‌گرفت تا آخرين توان به دفاع ادامه مي‌داد. مقاومت او و همرزمانش ترس و دلهره‌گي عجيبي در بين لشكريان كفر و نفاق ايجاد كرده بود؛ به طوري كه ارتش متجاوز شوروي و ماركسيستهاي جيره خوار،  هنگامي كه رو‌در‌روي رزمندگان مجاهد سرپل قرار مي‌گرفتند، لرزه بر اندامشان مي افتاد.

شهيد سبحاني در شجاعت و دلاوري كم‌نظير بود. او در طي مدت حضور در صحنه‌هاي جهاد و مبارزه با سخت كوشي افتخارات بسياري به ثبت رساند. با جان‌فشاني‌هاي بسيار نام شيرمردان خطه‌ي دين پرور سرپل را در تاريخ سرافراز كرد. او سلاح را براي بيرون راندن ظلم و استبداد و خشكاندن ريشه‌ي تجاوزگري برداشته بود و تا آخرين توان به اين رسالت الهي وفادار ماند. اين مجاهد مسلمان يك‌بار در صحنه‌ي جنگ مجروح گرديد. پس از آنكه بطور نسبي بهبود يافت، بار ديگر به صحنه‌ي جنگ برگشت.

در نهايت در تاريخ 2/3/1362 شمسي، هنگاميكه در جنگ حماسه‌ساز در برابر متجاوزان روسي مشغول پيكار بود، هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل آمد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد امان الله سبحاني توسط همرزمانش به‌خاك سپرده شد.

                                          خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!

 

 

مجاهد شهيد ملاغلام ‏نبى سرورى

 شهيد ملاغلام‏ نبى سرورى، فرزند عزيزاللّه، در سال 1336 شمسى، در خانواده ‏اى متدين در (قريه گاودارها) سوزمه ‏قلعه، چشم به جهان باز كرد. دوران كودكى را زير نظر والدين  خود سپرى كرد. پس از آن راهى مكتب‏ خانه محل زندگى‏اش شد و در آنجا خواندن قرآن و بعضى كتاب‏هاى فارسى را آموخت. سپس مدتى را در مدرسه استاد »شهيد حجت‏ الاسلام شيخ محمد اسحاق آخوند« به يادگيرى علوم دينى مشغول شد و بخشى از مقدمات را فراگرفت. او هم‏زمان با تحصيل، گاه به بعضى مناطق ديگر مى‏رفت و براى مردم سخنرانى مى‏كرد و روضه مى‏خواند.

 شهيد سرورى جوانى غيرتمند، پرشور و با احساس بود. امر به معروف و نهى از منكر را انجام مى‏كرد. با احوال پرسى از ديگران دستور اسلامى صله‏ رحم را به خوبى انجام مى‏داد. در انجام فرايض دينى و تبليغ احكام الهى جدى و كوشا بود. سيماى آرامى داشت و با ديگران از راه عطوفت، ملايمت و مهربانى وارد گفتگو مى‏شد و در رفتار و گفتار، صداقت و راستى داشت.

 غلام نبى سرورى از اول انقلاب به صف مجاهدان پيوست و در سوق دادن جامعه به سوى وحدت و هم‏دلى با ديگر مبارزان همكارى مى‏كرد. در ماه قوس 1359 شمسى، در اولين مركز آموزش فنون رزمى شركت كرد و هم‏زمان با اين دوره سلاح به‏دست گرفت و در دفع تهاجم دشمن، مشاركت فعال داشت. با وجود اين‏كه او و خانواده ‏اش مورد انواع تهديدها قرار گرفتند، هرگز دست از مبارزه برنداشت و از آن پس به‏ طور تمام وقت در پايگاه جهاد به مأموريت ‏هاى جهادى پرداخت.

 در سال 1361، هنگامى ‏كه شهيد ملاغلام‏نبى در منطقه گركاب مستقر بود مورد حمله غافلگيرانه نيروهاى وابسته به دولت قرار گرفت و به همراه چند نفر ديگر مجروح شد و به پشت جبهه منتقل شد. شهيد سرورى جهت مداوا عازم سرپل شد اما از آن جايى كه امكانات پزشكى موجود نبود و دسترسى به بيمارستان‏هاى دولتى در آن شرايط ناممكن بود، وضعيت زخم بدن او روز به روز به وخامت انجاميد و امدادهاى اوليه مأثر واقع نشد و در نهايت درتاريخ 1362/3/22، پس از ماه‏ ها تحمل درد و رنج، شهيد ملا غلام‏نبى به شهادت رسيد. بستگان، پيكر اين شهيد را در قبرستان شاه ‏ابراهيم بغاوى عليا به خاك سپردند.

    ياد و خاطره‏اش در دل‏ها جاودان باد!

 

 

 شهيد على ‏اكبر انورىگل

 شهيد على‏ اكبر انورى، فرزند عبدالمجيد(مجيد خان)، در سال 1322 شمسى، در (قريه عاشورمحمد) سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز ديده به جهان گشود. دوران كودكى را در سايه والدين خود سپرى كرد.

 از نوجوانى به كار در خانه مشغول شد و از آن پس سال‏ها در امور زراعت و مالدارى به كار ادامه داد. وى با تلاش و عرق پيشانى نيازهاى زندگى خود و خانواده ‏اش را تأمين ميكرد همواره سعى داشت تا سر بار ديگران نباشد. شهيدانورى در ايام جوانى تشكيل خانواده داد كه از اين ازدواج سه فرزند دختر و دو پسر به يادگار مانده است.

 شهيد على ‏اكبرانسانى خوش اخلاق بود و با ديگران رفتارى احترام ‏آميز داشت. او به پدر و مادر نيكى و احترام مى‏كرد. زندگى او ساده و همراه با صميميت بود. از آنچه خداوند به او عطا كرده بود رضايت داشت و خداوند را سپاس گذار بود. فرايض دينى را انجام مى ‏داد و ديگران را نيز به اهتمام ورزيدن در امور دينى توصيه مى‏كرد. وى يكى از محبان خاندان عصمت و طهارت عليهم ‏السلام بوده، در مجالس عزادارى حضرت امام حسين‏عليه السلام شركت مى‏ورزيد و از راهنمايى عالمان دينى بهره مى‏برد و براى سيدالشهداعليه السلام اشك مى‏ريخت.

 شهيد على ‏اكبر و بستگانش از اول انقلاب از طرفداران فعال مجاهدان بودند و در مراحل مختلف مبارزان را يارى مى‏كردند. از زمانى‏كه اولين مركز آموزش رزمى در سوزمه‏ قلعه تشكيل شد، وى با كمك‏ هاى مالى خود به تثبيت اين مركز مساعدت كرد. در نبردهاى مختلفى كه رخ مى‏داد او در قسمت جمع آورى كمك‏هاى مردمى و ارسال تداركات به جبهه و ايجاد سنگر در خط مقدم و در صورت لزوم انتقال مجروحين به پشت جبهه همكارى صميمانه بامجاهدان داشت و در انجام وظايف اسلامى خود كوتاهى نمى ‏كرد.

 سرانجام در يكى از روزها زمانى‏ كه نزديك منزلش بود از طرف نظاميان وابسته به شوروى هدف تير قرار گرفت و به شدت مجروح شد. در تاريخ 1362/3/28 شمسى، پس از چند روز درد و رنج، بر اثر شدت جراحات مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، بستگان او پيكر پاك اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزارشهداى دهن‏ دره به خاك سپردند.

    روحش شاد و راهش پررهرو باد!

 

 شهيد جان‏ محمد غلامىگل

 شهيدجان‏ محمد غلامى، فرزند عبدل‏ محمد، در خانواده‏ اى دينى و دامدار در (محله ميرزاباى) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان هستى باز كرد. دوران كودكى را در سايه محبت‏ هاى پدر و مادرش گذراند. از نوجوانى در خانه به كار پرداخت و در كارهاى مالدارى خانواده ‏اش را يارى مى‏ كرد.

 از سال 1358، كه اولين نبرد آزادى‏بخش مردم در منطقه آغاز شد، خانواده شهيدجان محمد در صف هواداران جهاد قرار گرفتند. دوران نوجوانى شهيدغلامى با شدت يافتن جنگ‏ هاى آزادى‏بخش هم‏زمان شد و در چند سال انقلاب را با تمام سختى‏ هاى جنگ سپرى كرد.

 درماه جوزا (خرداد) 1362، شهيدجان‏ محمد مانند روزهاى ديگر در »محله ديب جر« مشغول چراندن گوسفندان بود. ناگهان از طرف نيروهاى نظامى وابسته به شوروى با گلوله هاوان )خمپاره( هدف قرار گرفت. بر اثر اصابت تركش، اين نوجوان بى‏دفاع در ميان خونش غوطه‏ ور گرديد. شهيدجان‏ محمد غلامى به علت شدت جراحات مظلومانه به شهادت رسيد. پس از آن بستگان وى جنازه غرقه به خون اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان آسياب هندو به خاك سپردند.

    نام و يادش در دل‏ها ماندگار باد!

 

شهيد حبيب‏ اللهگل

 شهيد حبيب اللّه، فرزند امان‏ا للّه، در سال 1332 شمسى، در خانواده ‏اى كشاورز در (محله گاودارها) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان گشود. از نوجوانى به كار زراعت و دهقانى مشغول وسال‏ها با دسترنج خود احتياجات زندگى را تأمين مى‏كرد.شهيد حبيب‏ اللّه و خانواده ‏اش از اول انقلاب در رديف حاميان و هواداران جهاد مقدس مردم مسلمان افغانستان در برابراشغالگران و نوكران داخلى آن بود و تا جايى كه برايش ممكن بود، مجاهدان را كمك مالى و معنوى مى‏كرد.

 درتاريخ 1362/4/1، كه جنگ‏ هاى  شديدى مجاهدان در برابر نيروهاى مشترك در سوزمه ‏قلعه ادامه داشت، شهيد جبيب‏ اللّه هدف گلوله دشمن سفاك قرار گرفت و به شدت مجروح شد و متعاقب آن نداى حق را لبيك گفت و به شهادت رسيد. جسم خونين اين شهيد در قبرستان گاودارها به خاك سپرده شد.

    ياد و نامش گرامى باد!

 

 

 شهيد خداداد محمدى

 شهيد خدادادمحمدى، فرزند خواجه‏لعل، در سال 1327 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (محله حاج ملا سخيداد( سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه زندگى گذاشت. دوران كودكى را زير نظر پدر و مادرش سپرى كرد. از نوجوانى به كار مشغول شد. در جوانى به خدمت عسكرى اعزام شد و پس از دو سال خدمت صادقانه باگرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. شهيد خداداد در همين دوره طبق سنت دين مقدس اسلام، ازدواج كرد. از اين زندگى مشترك، پنج پسر و يك دختر به يادگار مانده است.

 شهيد خداداد يكى از پيروان مكتب اهل بيت‏ عليهم السلام بود. به فرايض دينى توجه داشت و در مجلس عزادارى و گرامى‏داشت حضرت سيدالشهداعليه السلام و ياران با وفايش برگزار مى‏شد، شركت مى‏كرد. اخلاق خوب، شكسته نفسى و تواضع از ديگر خصوصياتش بود.

 از زمانى‏كه مردم در برابر دولت كمونيستى قيام كردند، اين شهيد از جمله هواداران فعال مجاهدان بود و در مراحل مختلف، با حضور در صحنه و كمك‏هاى مالى و معنوى مبارزان را يارى مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ 1362/4/10، هنگامى ‏كه شهيد خداداد در منزلش بود، هدف گلوله دشمن قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات، مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان، پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان زادگاهش به خاك سپردند.

    ياد و خاطره‏اش گرامى باد!

 

 

مجاهد شهيد عبدالقيوم افتخاری

شهيد عبدالقيوم‌افتخاري، فرزند عبدالله، در(حدود) سال 1340شمسي، در «كورك مغول»، ديده ‌به‌جهان‌هستي گشود و دوران كودكي را در دامان والدين خويش سپري كرد. تحصيل را در مكتب دولتي آغاز كرد. دوره‌ي ابتدايي مكتب را با موفقيت به پايان رساند. از آن پس در شغل كشاورزي مشغول به كار شد. بعد از به قدرت رسيدن كمونيستها در افغانستان تحولات حساس و سرنوشت ساز بركشور حكم‌فرما شد و دولت خشونت طلب كمونيستي با دستگيري علما و بزرگان، طبل جنگ افروزي را به‌صدا در آورد. متعاقب اين رخدادها قيام عمومي مردم در ساحات سرپل شكل گرفت.

در اواخر سال 1359، شهيد عبدالقيوم يكي از افرادي بود كه داوطلبانه به صف مجاهدين پيوست. ابتدا دوره‌ي تعليمات رزمي و اصول مبارزات اسلامي را فراگرفت. در پايان با آمادگي كامل همراه ديگر همرزمانش به زادگاه خويش بازگشت.

از آن پس به طور تمام وقت با افتخار و اقتدار در پايگاه جهاد ماندگار شد. شهيد عبدالقيوم از هنگامي كه در مسير جهاد و مبارزه قدم نهاد، توجهش را به خودسازي معطوف داشت و از مكتب انسان‌ساز جهاد، راه رسيدن به حقيقت را آموخت. از آن پس با تمام وجود خود را براي خدمت در راه خدا آماده كرد. شهيد افتخاري از دنيا بريده و به رستگاري آخرت مي انديشيد. هر روز كه مي‌گذشت، روحيه‌ي فداكاري در سيماي وجودش احساس مي‌شد. اخلاق نيكو و رفتار اسلامي، ايثار، گذشت، مهرباني و عطوفت از ديگر خصوصيات وي به‌شمار مي‌رفت.

شهيد عبدالقيوم افتخاري از زمان  ورود به مركز مقاومت در مأموريت‌هاي مختلف جهادي شركت مي‌كرد. او در نبردهايي كه در چهارباغ، شهرسرپل، سوزمه‌قلعه، بغاوي و نواحي ديگر در مقابل اشغال‌گران شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان به وقوع پيوست، فعالانه و دليرانه مي‌جنگيد. آنچه در توان داشت، در راه آزادي كشورش از اشغال ارتش‌سرخ، دريغ نمي‌ورزيد.

در اواخر سال 1361، شهيد عبدالقيوم افتخاري در كنار ديگر همرزمانش براي كمك به مجاهدين فارياب عازم آن ديار شد. در فارياب نبردهاي سختي درگرفت، رزمندگان مجاهد فارياب و سرپل چند بار در محاصره‌ي نظاميان مهاجم قرارگرفتند. در يكي از اين نبردها جنگ تن‌به‌تن و ديوار‌به‌ديوار به وقوع پيوست. تشخيص افراد خودي از دشمن بسيار مشكل بود. در اين ميان شهيد عبدالقيوم با يكي از همرزمانش كه به‌سمت عمق مواضع و محل‌استقرار دشمن رفته بود، در محاصره‌ي تفنگداران مهاجم قرارگرفتند و هر دو بدست نظاميان خصم اسير شدند. دشمن سفاك بدن اين دو رزمنده ي مسلمان را بي‌رحمانه مورد شكنجه قرار داد، سپس هر دو را به شهادت رساند. پيكر شهيد افتخاري چند ماه در دست دشمن بود، تا زمانيكه در اوايل 1362، جنازه‌ي اين شهيد مظلوم از دشمن باز پس گرفته شد. هم‌سنگرانش پيكر پاك شهيد عبدالقيوم افتخاري را از فارياب به سرپل انتقال دادند، سپس با حضور مردم غيور منطقه در «تپه‌ي شهداي كورك مغول» به‌خاك سپرده شد.

                                                             روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

مجاهد شهيد حبيب‌الله‌رجاييگل

شهيدحبيب‌الله‌رجايي، فرزند بمان، در(حدود) سال 1338 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در«چهارباغ»‌ سرپل ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران طفوليت در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش مشغول به تحصيل شد، قرآن و برخي از كتب ديني را در اين مكتب‌خانه  فراگرفت.

بعد از ترك تحصيل در امر كشاورزي مشغول گرديد. سالها به اين شغل اشتغال داشت و از راه كشت و جمع‌آوري محصولات كشاورزي مايحتاج زندگي‌اش را تأمين مي‌كرد. وي در يكي از همان سالها تشكيل خانواده داد كه حاصل زندگي مشتركش يك فرزند پسر مي‌باشد كه از وي به‌ يادگار مانده‌است.

در سال 1360 شمسي،‌ همزمان با اوج گرفتن كشتار مردم بي‌دفاع سرپل توسط نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي؛ شهيد حبيب‌الله رجايي از جوانان مسلماني بود كه با احساس مسئوليت ديني و ميهني روند مبارزه‌ي مسلحانه و مقابله با متجاوزان را در پيش گرفت. او براي اينكه بتواند وظيفه‌ي جهادي خود را به بهترين وجه به انجام رساند، جهت گذراندن دوره‌ي تعليمات رزمي عازم سوزمه‌قلعه شد و طي چند هفته فنون رزمي و دفاعي را آموخت و در پايان با روحيه‌ي عالي به سرپل بازگشت. از آن پس در ميدان‌هاي رزم، دليرانه در برابر تهاجمات پي‌در‌پي متجاوزان روسي به مقاومت پرداخت.

او در اغلب جنگهاي آزادي‌بخشي كه در سرپل به وقوع مي‌پيوست، مشاركت مي‌ورزيد. در ميدان مبارزه از امتحان‌هاي دشوار، سربلند بيرون آمد و با تحمل رنجها در دفاع از ارزش‌هاي اسلامي استوار و پايدار ماند. توجهش تنها انجام وظيفه‌ي اسلامي بود. رسالت دفاع از ميهن را به‌خوبي انجام داد. شهيد رجايي از ابتداي ورود به جمع مجاهدين راه خود سازي را در پيش گرفت. خالصانه در مقابل دشمن متجاوز سينه سپر مي‌كرد. او خصوصيات مثبت بسياري داشت، غيرت‌مندي، فداكاري، شهادت‌طلبي، شكسته‌نفسي، عطوفت و مهرباني برخي از صفات برجسته‌ي اين رزمنده‌ي مقاومت اسلامي بود.

شهيد رجايي از مبارزان مسلماني بود كه در اواخر سال1361 شمسي، براي كمك رساني به مجاهدين فارياب عازم آن ديار گرديد. وي مسافرت طولاني را با جان و دل پذيرا شد تا به وظيفه‌ي اسلامي خود عمل كند. وقتي به فارياب رسيد، مقر مجاهدين سرپل مورد تهاجم همه جانبه‌ي نظاميان دشمن قرار داشت. اين مجاهد مسلمان با توكل به خداوند در برابر يورش دشمن شجاعانه رزميد و در حين دفاع هدف گلوله‌ي نظاميان مهاجم قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. به‌علت شدت جنگ جنازه‌ي شهيد رجايي بدست دشمن افتاد. بعد از چند ماه تلاش بي‌وقفه، پيكر اين شهيد بزرگوار از دشمن باز پس گرفته شد. سپس از فارياب به سرپل انتقال يافت. در 11/4/1362، مصادف با 21 رمضان، پيكر شهيد حبيب‌الله رجايي با حضور پرشور مردم قدرشناس منطقه در جوار ساير «شهداي چهارباغ» به خاك سپرده شد.

                                           يادش گرامي و راهش مستدام باد!

 

شهيد سيدعيسيگل

شهيد سيدعيسي، فرزند سيد اشرف، در (حدود) سال 1315 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «كورك مغول» سرپل متولد شد. از دوره‌ي جواني به شغل كارگري و كشاورزي مشغول شد. از آن پس سالها براي تأمين مايحتاج زندگي صبورانه كوشيد. در يكي از آن سالها تشكيل خانواده داد، ثمره‌ي زندگي مشتركش يك پسر و دو دختر مي‌باشد كه از وي ‌به‌يادگار مانده‌اند.

شهيد سيدعيسي انساني متدين و پرهيزكار بود و فرايض ديني را انجام مي‌داد. او فردي پرتلاش و زحمت‌كش بود، رفتاري احترام آميز با ديگران داشت. آزارش به كسي نمي‌رسيد. همنشين محرومان بود. در محافل مذهبي شركت مي‌كرد. با جان و دل در پاي منبر علماي ديني مي نشست و به رهنمود‌هاي آنان عمل مي‌كرد. در مجالس ماه محرم در سوگ جد بزرگوارش حضرت امام حسين(ع) حضور مي‌يافت.

او يكي از طرفداران صادق و دلسوز مجاهدان بود. در سالهاي مقاومت علاوه بر كار و تلاش، در حد توان در رساندن تداركات براي مجاهدين شركت مي‌كرد.

در حوت 1361 شمسي، عوامل دولت كمونيستي در شمال شهرسرپل در مسير راه شهيد سيد عيسي كمين گرفتند و اين مسلمان غيرنظامي را پس از شكنجه به قتل رساندند و جنازه اش را تكه و پاره كردند. بستگان و دوستانش وقتي از شهادت او اطلاع يافتند، بقاياي جنازه‌ي شهيد عيسي را از محل شهادت انتقال دادند. سپس در «تپه‌ي شهداي» كورك مغول به‌خاك سپردند.

                                             روحش شاد و راهش گرامي باد!

 

شهيد نور عليگل

شهيد نور علي، فرزند ولي محمد، در (حدود) سال 1316 شمسي، در «كورك مغول» سرپل متولد شد. از نونهالي در كارهاي منزل دست‌يار خانواده بود. از دوره‌ي جواني شغل كارگري را در پيش گرفت. از راه كشاورزي و دهقاني نيازمندي‌هاي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. زماني كه به سن قانوني رسيد، به خدمت عسكري (سربازي) فراخوانده شد. دوره‌ي عسكري را در جلال آباد سپري كرد و بعد از دو سال خدمت صادقانه با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. غيرت‌ديني و وطن دوستي را طي دوران خدمت به اثبات رساند. شهيد نورعلي در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد كه از زندگي مشتركش يك پسر و دو دختر از وي به‌يادگار مانده‌اند.

شهيد نورعلي انساني زحمت‌كش بود. در سالهاي زندگي مشكلات اقتصادي زيادي را پشت سرگذاشت. در زندگي قناعت داشت. در ابتداي شروع جهاد همراه با ساير هموطنان خود تا آخر به مجاهدين وفادار ماند.

اين مسلمان بي‌دفاع در ماه حوت 1361 شمسي، در ناحيه‌ي شمال شرق سرپل همراه با شهيد سيد عيسي در كمين عوامل دولت كمونيستي گرفتار شد. دشمن سفاك كه كينه‌ي مجاهدين را در‌دل ناپاك خود داشت، در اقدامي ناجوانمردانه، با بي‌رحمي و سنگدلي، شهيد نورعلي را به شهادت رساندند و بدنش را پاره پاره كردند. مدتي بعد جنازه‌ي شهيد نورعلي توسط بستگانش از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت  و در «تپه‌ي‌ شهداي كورك‌مغول» به‌خاك سپرده‌شد.

                                             نامش گرامي و راهش پاينده باد!

 

 

شهيده سكينهگل

 شهيده سكينه، فرزند غلام‏رسول، در سال 1359 شمسى، در (خيل عبدالله باى( سوزمه ‏قلعه، در خانوده ‏اى مذهبى ديده به جهان گشود. او دوران سه ساله‏اى زندگى خود را در سايه محبت هاى پدر و مادراش گذراند. دوران زندگى اين كودك با جنگ‏ هاى مجاهدين در برابر اشغالگران، همزمان شد.

  نظاميان وابسته به اشغالگران، پيوسته افراد غيرنظامى و مناطق مسكونى را هدف سلاح‏هاى مرگ‏بار خود قرار مى‏دادند. يكى از اين وحشى گرى‏ها در روز 1362/4/20، اتفاق افتاد؛ در غروب آن روز، شهيده سكينه مشغول بازى‏هاى كودكانه‏اش بود؛ ناگهان يكى از گلوله‏ هاى هاوان (خمپاره9 در محل زندگى شهيده سكينه منفجرشد. بر اثر انفجار شديد و اصابت تركش در ميان خونش، نقش زمين گرديد و معصومانه شهادت را پزيرا شد. متعاقب آن، بستگانش پيكر خونين اين شهيد خردسال را بر روى دستان شان حمل كردند و در قبرستان خواجه‏ خضر به خاك سپردند.  

  روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 شهيده نيكبختگل

 شهيده نيك بخت، فرزند شريف، در سال 1292 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى ديده به جهان گشود. دوران كودكى را همراه پدر و مادرش گذراند. از آن پس در كارهاى خانه مادرش را يارى مى‏كرد.

 وى در جوانى به پيشنهاد خانواده ‏اش ازدواج كرد، از زندگى مشترك او، يك پسر و سه دختر به يادگار مانده است. او علاوه بر كارهاى منزل و تربيت فرزندانش، در امور مالدارى و كشاورزى، با همسر و خانواده خود كمك و همكارى مى‏كرد.

 شهيده نيك بخت بانويى پرتلاش و زحمت‏كش بود. به خاندان عصمت و طهارت ‏عليهم السلام علاقه‏ اى بسيار داشت. فرايض دينى را انجام مى‏ داد. سعى داشت نماز را در اول وقت به جا بياورد. از انجام نماز و روزه‏هاى مستحبى غفلت نمى‏ورزيد. او كه تربيت يافته دين مبين اسلام بود، در مجالس دينى و مذهبى حضور مى‏يافت. در دهه محرم در عزادارى امام حسين‏عليه السلام شركت مى‏كرد، براى مظلوميت خاندان نبوت اشك مى‏ريخت. او راه و سيره حضرت زينب‏عليها السلام را سرمشق زندگى خود قرار داده بود.

 از سال 1358، همزمان با قيام عمومى مردم در برابر دولت كمونيستى، شهيده نيك‏بخت، مانند ديگر بانوان منطقه، در صف حاميان معنوى مبارزان قرار گرفت. براى پيروزى مجاهدان دعا مى‏كرد. يكى از آرزوهايش پيروزى مجاهدان در مقابل اشغالگران و نوكران داخلى آنان بود.

 شهيده نيك‏بخت، و خانواده ‏اش به علت حمايت از مجاهدان، بارها منزلش هدف سلاح‏هاى مرگبار دشمن قرار گرفت. به همين جهت او و خانواده ‏اش از خانه‏اى خود آواره شدند، مدتى را در دره شورابه سپرى كرد.

 سرانجام در تاريخ 1362/4/20، هنگام نماز مغرب، شهيده نيك‏بخت خود را براى نماز مهيا كرد و به راز و نياز با پروردگارش مشغول شد. هم زمان با آن نظاميان اشغالگر، منطقه را هدف سلاح‏هاى خود قرار دادند. يكى از گلوله‏ هاى هاوان (خمپاره) نزديك سجاده شهيده نيك‏بخت منفجر شد و سجاده‏اش در ميان خون پاكش رنگين گرديد و بر اثر شدت جراحات، مظلومانه به شهادت رسيد.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيده از محل شهادت انتقال يافت، با مشايعت بستگانش، در گلزار شهداى دهن‏ دره به خاك سپرده شد.

    ياد و نامش در تاريخ ماندگار باد!

 

 

 شهيد محمد خان

 شهيد محمدخان، فرزند ولى ‏محمد، در سال 1322 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله گاودارها) سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه زندگى گذاشت. از نوجوانى كار در خانه را آغاز كرد. از آن پس در امور زراعت، و دامدارى به كار ادامه داد و سال‏ها در اين راه سعى و تلاش كرد. شهيد محمدخان در جوانى ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، سه پسر و دو دختر است.

 وى انسانى زحمت‏كش، آرام، مهربان و بى‏آزار بود و به بزرگان احترام مى‏گذاشت. در كارهاى عمومى و عام ‏المنفعه مشاركت مى‏ورزيد و در مجالس عزادارى كه براى گرامى‏داشت شهيدان كربلا برگزار مى‏شد شركت مى‏كرد. محمدخان مانند ساير هم‏وطنان خود، از ابتداى انقلاب از طرفداران مجاهدان بود و حتى زمانى ‏كه محل زندگى‏اش در اشغال دشمن بود هميشه براى پيروزى مجاهدان دعا مى ‏كرد.

 سرانجام در تاريخ 1362/4/20، روزى كه مجاهدان ضربه‏ هاى سنگينى به دشمن وارد كرده بودند، نيروهاى شكست خورده دولتى اين مسلمان غيرنظامى را دستگير كرده و به همراه شهيد ولى ‏جان به رگبار بستند و او را مظلومانه به شهادت رسانيدند.

 متعاقب آن، جنازه اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان گاودارها دفن گرديد.

    يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد ولى ‏جانگل

 شهيد ولى‏جان (ولى‏محمد)، فرزند نظرمحمد، در سال 1327 شمسى، در يك خانواده ‏اى مذهبى و زراعت پيشه در (محله گاودارها) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان گشود. از دوره نوجوانى به كار مشغول شد و از آن پس سال‏ها از راه كار و تلاش امرار معاش كرد و با دسترنج  خود نيازهاى خانواده را تأمين مى‏ كرد. شهيد ولى‏ جان در جوانى تشكيل خانواده داد. كه از اين ازدواج، سه دختر و يك پسر به يادگار مانده است.

 اين شهيد بزرگوار كه يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت عليهم‏السلام بود در مجلس عزادارى امام حسين‏ عليه السلام شركت مى ‏ورزيد. او انسانى ساده ‏زيست و در امور زندگى از صبر و بردبارى برخوردار بود. از زمانى‏كه مردم در برابر دولت كمونيستى قيام كردند، او يكى از حاميان مجاهدان بود كه در حد توان به مجاهدان يارى مى رسانيد.

 سرانجام در تاريخ  1362/4/20، شهيد ولى‏جان دستگير شد و دشمن سفاك اين غيرنظامى بى دفاع رابه رگبار بست و مظلومانه به شهادت رساند. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد با تلاش بستگان از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان گاودارها به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى!

 

 

فرمانده شهيد سيدپادشاه بلخي

فرمانده‌شهيد سيدپادشاه‌بلخي، فرزند حاج‌سيدمحمدعلي در سال 1332 شمسي، در خانواده‌اي مذهبي در قريه‌ي «چمن حسن بيك» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. از آغاز نوجواني در كنار خانواده به كار كشاورزي مشغول گرديد. او سالها به كار و تلاش اشتغال داشت. وقتي به سن قانوني رسيد، به خدمت عسكري (سربازي) فرا خوانده شد، دو سال براي آرامش مردم و حفظ استقلال كشورش صادقانه خدمت كرد و در پايان با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. در سال 1352 شمسي، تشكيل خانواده داد‌ حاصل زندگي مشتركش يك پسر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگارمانده‌است.

شهيد سيد پادشاه بلخي در سال 1358،جهت زيارت و كار عازم ايران شد و مدتي به كار اشتغال داشت. سپس مجدداً به كشورش بازگشت. هنگام بازگشت در مسير راه، با وجودي كه خدمت عسكري را گذرانده بود، دولت كمونيستي او را دستگير و به خدمت اجباري اعزام‌كرد. او در مدت كوتاهي كه در قرارگاه نظامي دولت ماركسيستي قرار داشت، شاهد سرسپردگي كمونيستهاي ذليل در مقابل مستشاران شوروي بود. شهيد سيدپادشاه با ديدن صحنه‌هاي تحقيرآميز ارتش‌سرخ با نظاميان افغانستاني؛ تصميم به ترك محل خدمت گرفت. در وقت مناسب، محل اقامت را ترك و به زادگاهش بازگشت.

اين ماجرا سرآغاز دگرگوني در زندگي اين مبارز مسلمان بود. از آن پس تحول بنيادي در رفتار، كردار و گفتارش ايجاد شد. راه معنويت و خودسازي را در پيش گرفت، با خدايش عهد بست كه تا آخرين توان در راه عزت اسلام و رهايي مردم و كشور از اشغال دشمن بكوشد. او تا آخرين لحظه‌ها بر عهد خويش استوار و ثابت‌قدم ماند. پس از ورود به سرپل بلافاصله با پيوستن به جمع مجاهدين، راه مبارزه مسلحانه را برگزيد و اخلاق، آداب و صفات حسنه در وجودش پويا گرديد.

اين مجاهد مسلمان در مدت حضور در جبهه، خصوصيات اخلاقي و رفتاري مثبت فراواني پيدا كرد و به تمام معنا انساني وارسته گرديد. هر وقت كه براي مدت كوتاهي مرخصي مي‌گرفت و به منزل باز مي‌گشت، با جديت تمام در كشت و جمع‌آوري زراعت به ياري بستگانش مي‌شتافت. كبر و غرور را از وجودش پاك كرده بود. افراد ديگر مخصوصاً جوانان را به راه درست فرا مي‌خواند. شهيد بلخي در حالي كه يك رزمنده ميدان‌هاي رزم و پيكار بود، تبليغ  فرهنگ ايثارگري و ترويج امر به معروف و نهي از منكر را نيز انجام مي‌داد و ديگران را به رعايت مسائل شرعي و ديني فرامي‌خواند. در هر فرصت كه پيش مي‌آمد به تلاوت قرآن مي‌پرداخت. در يادگيري مسائل ديني و احكام‌شرعي اهتمام مي‌ورزيد. در انجام عبادت و خودسازي از بهترين‌ها بود. به فرماندهي ارشد مقاومت ارادت خاص داشت. اطاعت از فرماندهي، نشانه‌اي از شناخت، دقت و تيزبيني او در مسائل روز بود. صحنه‌هاي جهاد را با بيان رسا، ساده و دل نشين براي ديگران بازگو مي‌كرد، جوانان وقتي سخنان دل نشين او را مي شنيدند، دل باخته‌ي راه شهادت مي‌شدند. او روحيه‌اي خستگي ناپذير داشت. در برابر دوستان شكسته‌نفس و در ميدان‌هاي رزم دلير و نترس بود، به جهاد در راه خدا علاقه‌ي فراوان داشت. هنگامي‌كه مراسم دهه‌ي محرم آغاز مي‌شد، با شوق و اشتياق، درمجلس حضور مي‌يافت. براي جد گرامي‌اش و شهداي كربلا اشك مي ريخت و يكي از اصلي ترين آرزوهايش شهادت در راه خدا بود.

شهيد بلخي كه آزادگي را از راه و روش اجداد طاهرينش فراگرفته بود، لحظه اي آرام نداشت. در ميدان‌هاي مختلف رزمي در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي جانانه به‌پيكار مي‌پرداخت و در جنگ‌هاي بسياري شركت مي‌ورزيد. در مديريت از بهترين‌ها بود و به خاطر لياقت و درايتي كه در صحنه‌هاي مبارزه از خود نشان داد، به‌عنوان سرپرست يك گروپ از مجاهدين برگزيده شد. او مسئوليت را يك امانت مي‌دانست و به مقام ظاهري بي اعتنا بود. شهيد سيد پادشاه در طول خدمت صادقانه اش هيچ‌گاه از انجام مسئوليت جهادي‌اش شانه خالي نكرد. در هر مأموريتي كه به او سپرده مي‌شد، مسئولانه به انجام آن مي‌پرداخت.

اين مجاهد مسلمان با افراد تحت امرش در تابستان 1362، به آخرين ماموريت رزمي به ساحه‌ي خون بار سوزمه‌قلعه عزيمت كرد. سوزمه‌قلعه از ديرباز يكي از اصلي‌ترين مراكز رويارويي مجاهدين در برابر ارتش‌سرخ اشغال‌گر و دولت كمونيستي بود. شهيد بلخي با نيروهاي تحت امرش مدتها در نبرد بي‌امان در مقابل دشمن به جهاد پرداخت.

شهيد بلخي در شب 21/4/1362، وارد يكي از نبردهاي حماسي شد، جنگ نابرابر ساعتها ادامه داشت. رزمندگان مسلمان در حاليكه زير آتش شديد سلاح‌هاي سنگين و نيمه‌سنگين دشمن قرار داشت، بخشي از سنگرها را به تصرف خود درآورد. شهيد بلخي در اين عمليات فداكاري‌هاي زيادي از خود نشان داد و آن شب تا صبح به پيكار ادامه داد.  همزمان با اذان صبح، اين فرمانده‌ دلاور در حين رويارويي با نظاميان دشمن از ناحيه‌ي كمر هدف رگبار «ماشين دار» (تيربار) دشمن قرارگرفت و اندكي بعد براثر شدت جراحات، شهادت را پذيرا شد و روح بلندش به ملكوت اعلي پيوست. متعاقب آن پيكر خونين شهيد سيد پادشاه بلخي از سوزمه‌قلعه به سرپل انتقال يافت و با حضور پرشكوه مردم و مسئولين جهادي سرپل در زادگاهش به خاك سپرده شد. 

                                                     روحش‌شاد و يادش در دلها ماندگار باد!

 

 

 مجاهد و معلم شهيد الله‏ نظر نهضت

 شهيد اللّه‏ نظرنهضت (كمالى)، فرزند غلام‏ سخى، در سال 1341 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله حاج غلام ‏رسول) سوزمه‏قلعه، متولد شد. دوران كودكى را در سايه پدر و مادرش سپرى كرد. پس از آن رهسپار مكتب دولتى شد، تحصيلات خود را تا صنف (كلاس) هشتم با نمرات عالى به پايان برد و در پايان سال تحصيلى 1356، از مكتب سوزمه‏ قلعه فارغ‏ التحصيل شد.

  پس از آن خانواده‏ اش تصميم گرفتند كه شهيد الله ‏نظر در ليسه (دبيرستان) زرغون‏ كوت سنگچارك به تحصيل خود ادامه بدهد.

 شهيدنهضت كه جوانى با استعداد بود با علاقه فراوان در سال تحصيلى 1357، راهى سنگچارك شد و در آنجا مشغول تحصيل گرديد. اما از آن جايى كه كمونيست‏ها، تمام ادارات و مكاتب دولتى را به دژهاى نظامى تبديل كرده و هر روز محصلين را براى اجراى طرح‏ هاى خائنانه خود به اين سو و آن سو مى بردند، محصلان اين ليسه توفيق چندانى در تحصيل نداشتند. شهيد نهضت اين سال تحصيلى را با مشكلات زيادى به پايان برد.

 در بهار 1358 شمسى، شهيد نهضت دومين سال تحصيلى خود را در حالى آغاز كرد كه قيام‏ هاى مردمى در برابر دولت كمونيستى به مناطق سنگچارك، سوزمه‏ قلعه و واحى ديگر كشيده و مدرسه ياد شده براى مدتى تعطيل شد. پس از كنترل مجدد دولت بر سنگچارك، چند ماه ديگر با اجبار شاگردان و محصلان را گردهم آوردند، اما از تحصيل مطلوب، اثرى نبود. شهيدن هضت در چنين شرايطى محل تحصيل خود را ترك كرد و به زادگاهش بازگشت.

 در ماه قوس 1359، زمانى‏كه اولين مركز آموزش رزمى جهادى ايجاد شد، شهيدنهضت يكى از جوانانى بود كه اين دوره را با موفقيت به پايان برد. هم‏زمان با سپرى كردن دوره يادگيرى فنون رزمى، دو بار سوزمه‏ قلعه از طرف نظاميان مهاجم مورد حمله همه جانبه قرار گرفت كه در هر بار شهيد كمالى در كنار ساير رزمندگان مسلمان، جانانه در برابر دشمن به دفاع برخاست و تكليف الهى خود را به خوبى انجام داد.

 شهيد نهضت پس از آن به طور تمام وقت در پايگاه مقاومت ماند. در روزهاى اول سال 1360، كه فشارها و تهديدهاى نظامى و روانى بسيار بر مجاهدان وارد مى ‏شد، اين شهيد در كنار هم‏رزمانش باقى ماند. وى كه علاقه زياد به جهاد در راه خدا داشت با جمعى از مجاهدان راهى سرپل شد و در نبردهاى آزادى‏بخش درمنطقه چهارباغ سرپل و نواحى ديگر مشاركت كرد. و از خود شجاعت و دليرى نشان داد.

 از آن جايى كه تحولات ايجاد شده و استقرار مجاهدان تنها جنبه نظامى نداشت بلكه كار فرهنگى بخش عمده ‏اى از فعاليت‏ هاى آنان را تشكيل مى‏داد، مراكز فرهنگى در نواحى مختلف سوزمه‏ قلعه فعال گرديد. در آن زمان شهيد نهضت يكى از افراد با سواد مجاهدان بود كه در زيرچغت مستقر شد و علاوه بر انجام امور دفاعى، به عنوان معلم، كلاس ‏هاى درس و تعليم و تربيت نونهالان را آغاز كرد و جلسات سواد آموزى، احكام و عقايد با جديت برگزار مى‏شد و اقشار مختلف مردم محل در اين برنامه‏ ها مشاركت مى‏ورزيدند.

 از سال 1361، كه مبارزات مسلحانه مجاهدان و مردم در برابر اشغالگران وارد مرحله جديدى شد، شهيد نهضت در عين حال كه در كارهاى فرهنگى فعاليت مستمر داشت، در بسيارى از جنگ‏ها مشاركت مى‏كرد و دليرانه در برابر متجاوزان به دفاع مى پرداخت؛ از جمله در جنگ بهار 1361، و نبرد حماسى روز قدس جانانه از خود مقاومت و پايمردى نشان داد و در جنگ‏ هاى ديگر حضور همراه با معنويت داشت.

 در سال 1362، كه نبردهاى خونين در منطقه به وقوع پيوست و اشغالگران شوروى و نوكران داخلى آنان با تجهيزات پيشرفته بارها لشكركشى كردند. شهيد كمالى در برابر دشمن خم به ابرو نياورد و همچنان مقاوم و ثابت قدم، در سنگرهاى حق ماند و تا آخرين نفس به دفاع از اعتقادات جهادى خود ادامه داد.

 شهيد نهضت جوانى تحصيل‏ كرده و خوش‏فهم بود. در دوران حضور در جبهه تحولى بنيادين در وجودش ايجاد شد. از زرق و برق دنيا بريد و خود را هم‏سان ساير جوانان مى‏دانست. به زندگى طبقاتى پشت كرده و به عدالت اجتماعى مى‏انديشيد. او روحيه ‏اى عالى همراه با شادابى داشت. انسانى فرهنگ دوست بوده و از تدريس براى فرزندان وطن لذت مى‏برد. بستگان را به پيروى از مكتب اهل بيت ‏عليهم السلام دعوت مى‏كرد. در رفتار اجتماعى از متانت برخوردار بود. به پدر و مادر و ديگر اعضاى خانواده با ملايمت و احترام رفتار مى‏كرد. بخشى از عقايد او را مى توان در وصيت نامه‏اش به خوبى احساس كرد.

 سرانجام در شب 1362/4/21، در آخرين نبرد در برابر نظاميان وابسته به شوروى شركت كرد. در اين نبرد، ابتدا بسيارى از مناطق آزاد شد و جنگ همچنان تا نزديك صبح ادامه داشت و برخى از سنگرها چند بار دست به دست گرديد.

 شهيد نهضت كه ساعت‏ها در برابر دشمن دليرانه جنگيده بود، ساعتى قبل از صبح با چند تن از هم‏رزمانش در گوش ه‏اى نشستند و مقدار كمى نان خشك با آب، سحرى خوردند و خود را براى روزه گرفتن فردا آماده كردند. در آخرين لحظه ‏ها شهيد نهضت كنار حوض رفت تا آب بنوشد كه از طرف نظاميان دشمن هدف رگبار مسلسل قرار گرفت و خون پاكش بر زمين ريخت. لحظاتى بعد، اين جوانى مجاهد در پيش چشمان هم‏سنگرانش جام شهادت را نوشيد و روح پاكش به ملكوت اعلا پيوست. پيكر خونين اين شهيد را پس از انتقال در صحن شمالى مسجد زادگاهش به خاك سپردند.

   

 فرازهايى از وصيت نامه شهيد نهضت:

 درود بر شهيدان پاكباخته كه راه جهاد را به روى ما باز كرده. درود و رحمت خداوند بر خمينى كبير كه بار ديگر نهال اسلام را آبيارى كرد. شهيد جامعه را پرنور و با سعادت مى‏سازد و خون پاك و مقدس امام حسين‏عليه السلام بود كه در راه خدا ريخته شد، و خونهاى پاك شهيدان هستند كه ظلم و فساد و بى عدالتى را از جامعه دور مى‏كند. انسان بايد هر لحظه و هر ثانيه خدا را فراموش نكند و به ياد خدا تلاش و پيكار نمايد... وصيت بنده حقيراللَّه نظر »نهضت« كمالى براى فاميل و ساير اقارب اين است. بايد هميشه تكيه بر خدا كند و از هيچ نيرو و قدرت نظامى هراس نداشته باشيد زيرا كه قدرت خدا از همه قدرت‏هاى شيطانى بزرگ‏تر است. بايد در خط خدا باشيد همان خط كه صدوبيست و چهار هزار پيامبر و امامان براى مردم مشخص كرده قرآن مقدس اين كتاب الهى صراحتاً سرنوشت انسان را تعيين مى‏كند و راه را براى مسلمانان به صورت درست نشان مى‏دهد.

  بعداز كشته شدنم بايد بالاى كسى منت نگذاريد چرا كه اسلام هميشه به دادن خون جوان‏ها نياز دارد و اگر ما خود را پيرو امام حسين‏عليه السلام مى‏دانيم، بايد كشته شويم. امام حسين‏عليه السلام مى‏فرمايد: »من مرگ را جز سعادت و زندگى زير بار ظلم را جز ننگ چيز ديگرى نمى‏دانم«.

  از برادران عزيزم آرزومندم كه بعد از من بايد سلاح مرا به دوش بگيرند و در راهى‏كه من رفته‏ام حركت كند.

 از مادر و پدر مهربان باز خواهش مى‏كنم كه به خاطر كشته شدنم بايد هيچ بى صبرى و ناله و فغان نكنند زيرا اگر شما بدانيد كشته شدن من براى شما افتخار است، شما بايد درس از زينب‏ عليها السلام و امام سجادعليه السلام بگيريد...

  به مال و دارائى زياد تكيه نكنيد به قدر كفاف باشد درست است زيرا مال و دارايى نابود شدنى است، بايد شرف و آب روى انسانى را حفظ كرد و تا آخرين قطره حيات در مقابل ستمگران مفسد تسليم نشد و نبرد و پيكار خالصانه كرد.

  مؤمنين در دنيا رنجها و زحمت‏ ها كشته شدن‏ها، تهمت ‏ها و مصيبت‏ه ا را زياد مى ‏بيند اما بايد هر مسلمان در مقابل اين سختيها صبر و استقامت اسلامى خود را از دست ندهد، نشود كه خداى نا خواسته منحرف از اسلام شويد.

    السلام عليكم ورحمت‏الله وبركاته

    جاودانگى ‏اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

 شهيد خدادادگل

 شهيد خدا داد، فرزند ناظر، در سال 1342 شمسى، در ( قشلاق سرتپه) سوزمه‏ قلعه، در خانوده ‏اى مذهبى و زراعت كار ديده به جهان گشود. از نوجوانى در كار زراعت مشغول گرديد و سال‏ها براى تامين نيازهاى اقتصادى خانوداه ‏اش كوشيد.

 در بهار 1358، از اولين قيام عمومى مردم مسلمان سوزمه ‏قلعه در برابر دولت ماركسيستى از مبارزان حمايت و پشتيبانى كرد. در روز دهم ثور همين سال پس از تسلط ماركسيست‏ها بر منطقه، وى همراه خانواده ‏اش به دليل حمايت از مجاهدان مجبور به ترك سوزمه‏ قلعه شده، و در يكى از مناطق همجوار مهاجر گرديد. پس از مهاجرت دارايى‏اش به دست وابستگان دولت به تاراج رفت.

 شهيد خداداد، پس از بازگشت به زادگاهش، به حمايت و همكارى خويش با مجاهدان ادامه داد.

 در سال هاى كه سوزمه ‏قلعه به يكى از مراكز پر آوازه مقاومت دلاور مردان مجاهد، در برابر قواى اشغالگر تبديل گرديد شهيد خداداد مانند ساير هم ‏وطنان خود، در پشت جبهه، در رساندن تداركات براى رزمندگان در خط مقدم جنگ همكارى صميمانه داشت.

 شهيد خداداد يك فردى مسلمان بود، فرايض دينى را انجام مى‏داد، در مجالس مذهبى حضور پيدا مى‏كرد. زندگى ساده همراه با صميميت داشت. نسبت به ديگران مهربان بود. يكى از پيروان ائمه اطهار عليهم ‏السلام و از رهروان راه سرور و سالار شهيدان‏ عليه السلام بود.

 سرانجام در تاريخ  1362/4/21، هنگامى ‏كه براى مجاهدان امكانات و تداركات مى‏رسانيد، نزديك سنگرسرخى (در غرب سوزمه‏ قلعه) با يكى از مين‏ هاى كار گذاشته دشمن برخورد كرد كه بر اثر آن به شدت مجروح گرديد و لحظاتى بعد بر اثر جراحات وارده مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از سنگر انتقال يافت و در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

 

 مجاهد شهيد محمدعلى رجايى

 شهيد محمّد على رجايى (عليزاده)، فرزند مرحوم حاج الف، در سال 1341 شمسى، در (محله آسياب هندو) سوزمه قلعه، در خانواده‏ اى مذهبى ديده به جهان گشود. او نهمين فرزند خانواده بود. نوجوانى را كه آميخته با صداقت بود، با كار در خانه و كمك در امور زراعت و مالدارى آغاز كرد.

  دوران جوانى‏اش با شروع تحولات سياسى و نظامى جديد در افغانستان همزمان شد. با آغاز قيام مردم مسلمان و وقوع نبردهاى آزادى بخش در منطقه، اين جوان مسلمان در صف هواداران جهاد و مبارزه قرار گرفت و در برخى از جنگ‏ها در رساندن تداركات براى مدافعان همكارى مى‏كرد.

  در سال 1360 شمسى، در جمع نيروهاى مسلح مردمى (گروه ابوذر) پيوست و در حفظ امنيت منطقه سهم گرفت. در ماه قوس همين سال هنگامى كه مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه از هر سو مورد تهاجم نظامى دشمن قرار گرفت. شهيد رجايى با سلاح در دست داشته‏اش به دفاع پرداخت و بعد از چند شبانه روز مقاومت، همراه ديگر همرزمانش از منطقه مهاجر گرديد. در مدت مهاجرت شرايط سخت و طاقت فرسا را تحمّل كرد در حالى كه چپاولگران اموال و دارايى‏ اش را تاراج كرده و خانه‏ اش را به آتش كشيده بودند، خانواده ‏اش به محله‏ هاى ديگر آواره گرديده بود. اين جوان مسلمان هرگز در برابر اين حوادث و وقايع خم به ابرو نياورد بلكه مقاوم و استوار در مسير حق باقى ماند.

 در بهار 1361 شمسى، بعد از چند ماه مهاجرت به سوزمه‏ قلعه بازگشت و در نبرد آزادسازى منطقه حضور فعال داشت و از آن پس سلاح بر زمين نگذاشت. در تابستان همان سال با تعدادى از همرزمانش دوره آموزش و يادگيرى فنون رزمى را پشت سرگذاشت. شهيد محمدعلى به عنوان يك رزمنده خستگى ‏ناپذير تا زمان شهادت در اكثر نبردهاى آزادى‏بخش در برابر نيروهاى مشترك اشغالگر شركت داشت. از جمله در اواخر سال 1361 شمسى، در يك مأموريت رزمى جهادى به ولايت فارياب به يارى مجاهدان آن ساحه اعزام گرديد و به مدت چهل شبانه روز به انجام مأموريت پرداخت.

 يك بار زمانى كه در  سوزمه‏ قلعه مشغول انجام وظيفه بود، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحيه دست مجروح گرديد و پس از مدتى سلامت خود را باز يافت.  در بهار 1362 شمسى، در مأموريت رزمى ديگر راهى سنگچارك شد و همراه همسنگرانش در برابر قواى مشترك اشغالگر به نبرد حماسى پرداخت.

 وى در دوران حضور در جبهه قرآن را آموخت و سواد خواندن و نوشتن را ياد گرفت. شهيد رجايى از دوران كودكى خلق و خوى مهربان داشت، در محافل مذهبى شركت مى‏ورزيد و براى حضور در مجالس امام حسين ‏عليه السلام مسافت طولانى را طى مى‏كرد. وى جوانى شجاع، تيز هوش، با ايمانى بود كه خدمت به اسلام، آزادى كشور و شهادت در راه خدا عامل اصلى پيوستنش به جبهه مقاومت جهادى بود. در شجاعت و دليرى از بهترين‏ها بود.

 سر انجام به آخرين مأموريت رفت و در منطقه بلبولى مستقر گرديد. در تاريخ 1362/4/22، مطابق با اول شوال (روز عيد فطر) 1403 قمرى، شهيد محمدعلى با چند تن از همرزمانش راهى خط مقدم نبرد گرديد تا در جريان آخرين تغييرات نظامى قرار گيرند. او در اين روز نسبت به روزهاى ديگر تفاوت داشت و از شادابى خاصى برخوردار بود. به برخى از همرزمانش گفت: »اين دنيا دلم را گرفته است و احساس مى ‏كنم اين جا موقتى هستم و...« همه چيز حاكى از وقوع تحول معنوى در زندگى‏اش بود.

  هم‏زمان با آن هلى‏كوپترهاى توپدار اشغالگران؛ مواضع مجاهدان را با راكت گلوله باران كردند، چندين راكت به محل استقرار رزمندگان مجاهد اصابت كرد. در اثر انفجار راكت‏ها، شهيد محمدعلى رجايى و شهيد على ‏خان اسلمى به شدت مجروح گرديدند. جراحت شهيد محمدعلى از ناحيه سر و پهلو بود. يكى از تركش‏ها بخشى از مغز شهيد رجايى را شكافته بود. او پس از جراحت، توان سخن گفتن نداشت و تنها نفس گرمش فضاى محل را معطر مى‏كرد. لحظاتى بعد اين جوان مجاهد بر اثر شدت جراحات نداى حق را لبيك گفت و در سن بيست و يك سالگى به فيض عظيم شهادت نائل گرديد و روح پاكش به لقاءاللَّه پيوست.

  متعاقب آن، پيكر پاكش از محل شهادت انتقال يافت. در شب هنگام، مادر داغدارش به طور ناگهانى از شهادت فرزند خود اطلاع يافت، در همان شب در مسجد ديبجر حاضر شد، اين مادر فداكار بدون توجه به عاطفه مادرى و فرزندى، نخست به پيكر شهيد على ‏خان اداى احترام كرد و بعد از آن در كنار جنازه فرزند خود نشست و با پيكر غرقه به خون جوانش وداع كرد. پيكر خونين شهيد محمدعلى رجايى، در همان شب در گلزار شهداى سرتپه انتقال يافت و شبانه در كنار ساير شهدا به خاك سپرده شد.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد

 

 

 مجاهد شهيد على خان اسلمىگل

 شهيد على ‏خان اسلمى، فرزند اللّه داد، در سال 1340 شمسى، در (قريه زيرسرخى) سوزمه ‏قلعه، در يك خانواده‏ اى كشاورز و مذهبى چشم به جهان گشود. دو ران نوجوانى را با كارهاى كشاورزى آغاز كرد و با كار و تلاش بى وقفه بخشى از مايحتاج خانواده ‏اش را تأمين مى‏ كرد. دوران جوانى‏ اش مصادف با تحولات سياسى و نظامى افغانستان بود.

 در سال 1359، وى جوان 19 ساله بود، مجاهدان را با رساندن امكانات و تداركات جنگى يارى مى‏كرد. در سال 1361 با مساعدت و تشويق پدر بزرگوارش - كه از هواداران و طرفداران فعال جهاد بود - داوطلبانه وارد پايگاه جهادى سوزمه ‏قلعه گرديد، دوره آموزش نظامى را با موفقيت به پايان رسانيد، پس از آن به صورت تمام وقت در كنار ساير مجاهدان مشغول خدمت شد.

 شهيد على ‏خان اسلمى در  بيشتر جنگ هاى مجاهدان در برابر قواى اشغالگر شوروى مشاركت داشت از جمله در اواخر سال 1361، به يك مأموريت نظامى ، به ولايت فارياب اعزام گرديد. در آنجا مدت چهل شبانه روز در نبردهاى آزاديبخش سهم گرفت.

 در سال 1362، در سوزمه‏قلعه شديدترين نبردهاى مجاهدان با قواى اشغالگر شوروى و دولت كمونيستى به وقوع پيوست. اين جوان فداكار با عشق و علاقه‏ اى كه به جهاد در راه خدا داشت در بسيارى از اين جنگ‏ها دليرانه شركت كرد و با تمام توان جنگيد.

 شهيد اسلمى جوانى خوش‏اخلاق و مجاهد خستگى‏ناپذيرى بود كه براى فداكارى در راه آزادى كشور و سربلندى مردمش آماده بود. از كبر و غرور و خودخواهى نفرت داشت. در رفتار و گفتار او صداقت و درستى تجلى داشت. عشق به جهاد در راه خدا، عامل اصلى پيوستن او به مجاهدان بود. صبر، شجاعت، احترام به ديگران و توجه به معنويات از خصوصيات ديگرش بود. او جوانى ساده ‏زيست و خوش ‏گفتار بود. ايشان از نوجوانى در مراسم‏ هاى مذهبى حضور مى‏يافت و يكى از ره‏روان راه سرخ شهادت و از پيروان مكتب اهل بيت پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله بود.

 اين مجاهد فداكار در تابستان سال 1362، با ديگر نيروها، جهت آغاز عمليات جديد به پايگاه جهادى بلبلى مستقر گرديد. به تاريخ 1362/4/22، كه مصادف با روز عيد سعيد فطر بود، وى با رزمندگان ديگر از محل استقرار گروپ خارج گرديد و در نزديكى ‏هاى خط مقدم نبرد رفت تا در جريان آخرين تحولات جنگ قرار گيرد. در اين هنگام هلى ‏كوپترهاى جنگى اشغالگران بدون وقفه در قشلاق ازبكيه سوزمه‏ قلعه امكانات و تجهيزات نظامى تحويل مى‏دادند و با پرواز در آسمان منطقه نيروهاى پياده شان را حمايت مى ‏كردند، سنگرها و مناطق تحت كنترل مجاهدان را مورد تهاجم قرار مى‏دادند. در اين حمله‏ ها، هلى‏ كوپترهاى دشمن دهها راكت به مواضع مجاهدان پرتاب كردند.

  يكى از راكت ‏ها به محل استقرار شهيد على ‏خان اسلمى اصابت كرد و اين جوان مجاهد را به ارتفاع چند مترى به سمت هوا پرتاب كرد. اين رزمنده مبارز در همان حالى ‏كه در هوا معلق بود، سه بار با صداى بلند كه همرزمانش شنيدند، تكبير گفت و هنگام افتادن و رسيدن به زمين، صلوات فرستاد و نقش بر زمين شد.

 در اثر اين انفجار، يك پاى اين جانباز راه اسلام قطع گرديد، تكه‏ هاى پا و لباس‏ هاى قطعه قطعه شده‏اش بالاى شاخه‏ ها و تنه ‏هاى درختان پراكنده شدند. همرزمانش پيكر خون آلود و نيمه‏ جان او را بى ‏درنگ بر پتوى خودش پيچيدند. او كه پايش قطع شده بود، در اثر خون‏ريزى توانى برايش نمانده بود، به جاى اينكه از شدت درد ناله كند، با لبان خشكيده تبسم مى ‏كرد و با صداى خفيف از همراهان خود خواست تا سلام او را به ساير رزمندگان برساند و....

 پيكر پاك اين سرباز فداكار اسلام از محل شهادت به سمت قرارگاه انتقال يافت، لحظاتى پس از آن نداى حق را لبيك گفت، در سن 21 سالگى جام شهادت را نوشيد و روح پاكش به لقاءاللّه پيوست. كبوترى خونين بال ديگرى از پيروان آل محمدصلى الله عليه وآله به سوى خالقش پرواز كرد.

 هنگامى كه پدر گرامى ‏اش به بالين پيكر جوان شهيدش آمد، براى احترام به همرزم فرزندش اول روى جنازه شهيد محمدعلى رجايى رفت و بعد از آن بالاى جنازه شهيد على ‏خان آمد و با جوان غرقه بخون خود وداع كرد. پيكر اين مجاهد فى سبيل‏ اللّه شبانه انتقال يافت، و در همان شب در گلزار شهداى سرتپه در جوار شهداى ديگر به خاك سپرده شد.

    لباس شادمانى ابدى به قامت گلگونش مبارك باد!

 

 شهيد گل‏ احمد سعيدىگل

 شهيد گل‏ احمد سعيدى، فرزند عيدمحمد، در سال 1357 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى در (محله اسماعي ل‏جان) سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه وجود نهاد. دوران شيرين كودكى را در حالى سپرى كرد كه كشورش شاهد جنگ‏ هاى نابرابر مردم مجاهد در برابر اشغالگران و دست نشاندگان داخلى بود. از آن جايى كه خانواده شهيد گل‏احمد از طرفداران مجاهدان بودند، خانه‏ شان هدف سلاح‏ه اى دوربرد و هواپيماهاى اشغالگران قرار مى‏گرفت.

 هرزمان كه نظاميان دشمن شكست مى‏خوردند و از مقابله با دليرمردان مجاهد درمانده مى‏شدند براى نجات شان به هر جنايتى كه ممكن بود دست مى‏زدند؛ از جمله با هواپيماهاى پيشرفته مناطق مسكونى را بمباران مى‏كردند.

 در تاريخ 13662/4/23، هواپيماهاى نظامى اشغالگران منطقه كمرك عليا و نواحى آن‏را به شدت هدف بمب‏ها و راكت‏هاى خود قرار دادند كه در نتيجه آن تعدادى از ساكنان غيرنظامى مجروح و برخى از خانه‏ ها تخريب شدند؛ از جمله شهيد گل‏احمد بر اثر موج انفجار و اصابت تركش به بدنش، مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان، جنازه خونين اين نونهال را در قبرستان زادگاهش به خاك سپردند.   

ياد و نامش گرامى باد!

 

 شهيد محمدرحيم غلامى

 شهيد محمدرحيم غلامى، فرزند گل‏ محمد، در سال1292 شمسى در (محله كمرك) سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده‏ اى مذهبى ديده به جهان گشود. دوران كودكى را در سايه پرمهر والدين خود سپرى كرد. از دوران نوجوانى به كار مشغول گرديد و از آن پس سال‏ها در كارهاى زراعت و مالدارى مشغول بود و با تلاش و كوشش خود نيازهاى اقتصادى خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد. در ايام جوانى تشكيل خانواده داد كه ثمره اين ازدواج، پنج فرزند پسر و يك دختر است. شهيد محمدرحيم يكى از پيروان مكتب اهل‏بيت پيامبرصلى الله عليه وآله بود كه حتى ‏المقدور در مجالس و محافل دينى و مذهبى شركت مى‏كرد. او در ماه محرم جهت برگزارى مراسم عزادارى امام حسين‏ عليه السلام در حد توان خود كمك مى ‏كرد و از عزاداران سيدالشهدا پذيرايى به عمل مى‏آورد.

 او فردى ساده‏زيست بود و در معاشرت با ديگران از اخلاق خوبى برخوردار بود. در سال‏هاى انقلاب او نيز مانند ساير مردم مسلمان منطقه از هواداران جهاد مقدس مردم مسلمان افغانستان بود.

 شهيد محمدرحيم، در تاريخ 1362/4/23، در حوالى كمرك، به دست نيروهاى نظامى دولت ماركسيستى اسير گرديد. ماركسيست‏ها كه از دلاورمردى‏ هاى مجاهدان و شكست‏هاى ذليلانه خود به خشم آمده بودند، شهيد محمدرحيم را كه يك فردى غيرنظامى و سالخورده بود، از طرف نظاميان دشمن مورد انواع آزار و شكنجه قرارداده، و او را باگلوله هدف قرار دادند و در نهايت سر شهيد محمدرحيم را از تن جدا كردند، و اين مسلمان بى ‏دفاع  را، در هفتاد سالگى به شهادت رساندند. پس از آن، پيكر اين شهيد را در منطقه تحت كنترل شان دفن كردند. پس از مدتى، با تلاش بستگانش، جنازه اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و مردم مسلمان منطقه او را در قبرستان كمرك به خاك سپردند.   

روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 شهيد على ‏محمد غلامىگل

 شهيد على‏محمد غلامى، فرزند ميرزا محمد، در سال 1316 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله آسياب‏هندو) سوزمه ‏قلعه، چشم به جهان هستى گشود. از نوجوانى كار در خانه و كمك در امور مالدارى و زراعت را آغاز كرد و از آن پس سال‏ها به اين كار اشتغال داشت. ايشان در جوانى تشكيل خانواده داد كه حاصل اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر و چند دختر است.

 شهيد غلامى انسانى متواضع و خوش برخورد بود. او علاوه بر كار از امور دينى نيز غافل نبود. با ديگران رفتار خوبى داشت. در كارهاى عمومى و عام‏ المنفعه شركت مى‏كرد. زندگى ساده همراه با صميميت داشت. به انسانى شكسته نفس معروف بود و آزارش به كسى نمى‏ رسيد. در منازعات و جنجال‏ها شركت نمى‏كرد بلكه تا جايى كه امكان داشت در ميان ديگران ميانجى‏گرى كرده و صلح برقرار مى‏كرد و خانواده و بستگان را به آرامش و حفظ احترام ديگران، دعوت مى‏كرد.

 در سال‏ هاى اول انقلاب از حاميان مجاهدان بود و از مجاهدان حمايت معنوى مى‏كرد.

 در يكى از روزهاى ماه سرطان 1362 شمسى، شهيد على ‏محمد غلامى جهت جمع آورى محصولات كشاورزى عازم تپه‏ هاى ترخزار شد و مشغول درو كردن گندم‏ هايش بودكه يكباره با مين ضدنفر برخورد كرد و بر اثر انفجار شديد، مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان خليفه عطامحمد به خاك سپرده شد.

    يادش گرامى باد!

 

 شهيد محمداصغر كريمىگل

 شهيد محمداصغر كريمى، فرزند محمدكريم، در سال 1347 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله كمرك) سوزمه ‏قلعه، چشم به جهان باز كرد. دوران كودكى او در زادگاهش سپرى شد. از نوجوانى به كار زراعت و مالدارى پرداخت و با زحمت و تلاش خود خانواده را در امور زندگى يارى مى‏كرد.

 اين نوجوان مسلمان، چند سال آخر زندگى‏اش را در حالى پشت سرگذاشت كه خود بارها شاهد لشكركشى‏هاى پى در پى نظاميان اشغالگر و نوكران داخلى آن بود. محمداصغر كريمى و بستگانش از طرفداران فعال مجاهدان بودند و با كمك‏ هاى مالى و معنوى در مراحل حساس از مبارزان حمايت و پشتيبانى مى‏كردند.

 شهيد محمداصغر نوجوانى با احساس، پرنشاط و زحمتكش بود. به بزرگ‏ترها احترام مى‏گذاشت و از ادب و خويى نيكو برخوردار بود.

 سرانجام در تاريخ 1362/4/24، شهيد كريمى با يكى از دوستانش مشغول چراندن گوسفندان در ناحيه تپه بلبولى بودند. كه نظاميان وابسته به شوروى او را به زور با خود بردند و محمداصغر را مجبور كردند كه به داخل سنگر برود تا اگر در سنگر مين باشد، منفجر شود. دشمن سفاك اين نوجوانى بى‏دفاع را با زور سلاح به داخل سنگر فرستاد. هنگام ورود، وى با مين برخورد كرد و انفجار شديدى رخ‏داد كه در نتيجه آن محمداصغر مجروح شده و پس از مدتى بر اثر شدت جراحات به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن، بستگانش پيكر اين شهيد را در قبرستان كمرك به خاك سپردند.

    راهش مستدام باد!

 برادر بزرگ شهيد محمداصغر، به نام نظرعلى كريمى، يكى از مجاهدان مسلمان سوزمه‏قلعه بود. نظرعلى در سال 1336، در سوزمه‏قلعه تولد يافت. از دوران نوجوانى به كار مشغول شد. از آن پس سال‏ها به كشاورزى و دامدارى پرداخت.

 او زندگى ساده همراه با صميميت داشت. از اخلاق و رفتارى نيكو برخوردار بود. فرايض دينى را به جا مى‏آورد. با ديگران رفتارى احترام ‏آميز داشت. وى يكى از پيروان خاندان عصمت و طهارت بوده، علاقه خاصى به ائمه اطهارعليهم السلام داشت.

 از زمانى كه قيام مردم در برابر اشغالگران، آغاز يافت. نظرعلى كريمى نيز در صف هواداران جهاد قرار گرفت. مدت‏ها با كمك‏هاى مالى و حضور در سنگرها، مجاهدان را يارى مى‏كرد.

 در سال‏ هاى بعد به طور تمام وقت به پايگاه جهادى رفت، سلاح به دست گرفت، دوش به دوش ديگر رزمندگان مسلمان بيش از دو سال در برابر اشغالگران و نوكران داخلى آن دليرانه جنگيد.

 در سال 1365، همراه با خانواده خود، در كنار ديگر مردم از زادگاهش به خارج از كشور مهاجر شد. به تاريخ 1366/2/25، نظرعلى كريمى، هدف گلوله قرار گرفت و در سن سى سالگى، روحش به لقاءاللّه پيوست.

 

 

 شهيد تازه ‏گل اخلاقى

 شهيد تازه‏ گل، اخلاقى فرزندخيرمحمد، در سال 1348 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى در (محله اسماعيل‏ جان) سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه وجود نهاد. دوران كودكى را در كنار خانواده سپرى كرد. دوره نوجوانى‏اش با آغاز جنگ‏ هاى مجاهدان در برابراشغالگران هم‏زمان شد. وى نوجوانى خوش‏برخورد بود. به پدر و مادر و ديگر اعضاى خانواده احترام مى‏ گذاشت. اخلاق پسنديده‏اى داشت و در عين حال، شوخ‏طبع و بسيار مهربان بود.

 شهيد تازه‏گل از ابتداى نوجوانى در كار مالدارى خانواده ‏اش را يارى مى‏كرد. او سال ‏هاى انقلاب را در حالى سپرى كرد كه پيوسته شاهد جنگ‏ها و تجاوز نيروهاى اشغالگر به‏سمت مناطق مختلف محل سكونتش بود. و خود نيز از خانه و كاشانه ‏اش آواره گرديد. با تمام مشكلاتى كه وجود داشت، تازه‏گل اخلاقى به همراه خانواده ‏اش همچنان در صف هواداران مجاهدان باقى ماند و از حاميان معنوى مبارزان محسوب مى‏شد.

 در تاريخ 1362/4/24، زمانى‏ كه منطقه در اشغال نظاميان دولتى قرار گرفت، تازه‏گل در ناحيه بلبولى مشغول چراندن گوسفندان بود. نظاميان وابسته به شوروى وقتى به اين نوجوانى مسلمان رسيدند، به او دستور دادند كه با گوسفندان خود وارد سنگرها شود تا مين ‏ها منفجر شود و او را با زور اسلحه و تهديد به سوى سنگر فرستادند. زمانى‏كه او وارد سنگر شد با مين برخورد كرد كه بر اثر انفجار به شدت مجروح شد و بعد از آن به شهادت رسيد. بستگان او پيكر اين شهيد را در قبرستان زادگاهش به خاك سپردند.

    نام و يادش در تاريخ جاودان باد!

 

شهيد سليمگل

 شهيد سليم، فرزند ولى‏محمد، در سال 1289 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (زيرچغت) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. از نوجوانى به كار زراعت و مالدارى مشغول شد و از آن پس ساليان دراز از راه زراعت و نگهدارى و پرورش گوسفند امرار معاش مى‏كرد. شهيد سليم در جوانى تشكيل خانواده داد كه از اين زندگى مشترك، ، دو فرزند پسر به يادگار مانده است.

 شهيد سليم انسانى زحمتكش و پرتلاش بود. در كار ديگران دخالت نمى‏كرد و تنها مشغول امور زندگى خودش بود.

 از اول انقلاب، شهيد سليم و بستگانش از هواداران فعال مجاهدان بودند و مجاهدان از كمك‏ هاى مالى او و فرزندانش بهره‏مند مى‏شدند. در سال‏ هاى بعد يكى از فرزندان اين شهيد به پايگاه مقاومت جهادى پيوست و با در دست گرفتن سلاح در صف مدافعان قرار گرفت.

 حمايت‏هاى مردمى از مجاهدان باعث شد تا قواى مشترك اشغالگر كينه مردم را در دل ناپاك شان نگه‏دارند و هر بار كه دشمن از مجاهدان شكست مى‏خورد، دست به كشتار افراد غيرنظامى مى‏زد. در تاريخ 1362/4/25، نظاميان اشغالگر با ساز و برگ نظامى وارد منطقه شدند. در اين درگيرى، دشمن شهيد سليم را كه نزديك منزلش بود، از نزديك هدف گلوله قرار داده و به شهادت رسانيد. پيكر پاك اين شهيد را دوستانش از محل شهادت انتقال دادند و در جوار برادر زاده‏اش (شهيد آخوند) به خاك سپردند.

    نام و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد محمدظريف نظرى

 شهيد محمدظريف نظرى، فرزند نظرمحمد، در سال 1312 شمسى، در خانواده ‏اى متدين در (كمرك سفلى) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان هستى باز كرد.

 از دوره نوجوانى به كار در خانه مشغول شد. در جوانى به شغل مالدارى و زراعت روى آورد و از آن پس سال‏ها براى تأمين آسايش و آرامش خانواده ‏اش صادقانه تلاش كرد.

 وى در همين دوره همسرى برگزيد كه حاصل اين ازدواج، شش پسر و يك دختر است.

 شهيد محمدظريف يكى از پيروان خاندان عصمت و طهارت بود. در جلسه‏ هاى مذهبى حضور پيدا مى‏كرد. مخصوصاً زمانى‏كه ماه محرم فرامى‏رسيد از اول تا سيزدهم محرم در مراسم عزادارى شهيدان كربلا شركت مى‏ورزيد و براى سالار شهيدان اشك مى ‏ريخت. يك روز نيز نذر عمومى برگزار مى‏كرد و از عزاداران پذيرايى به عمل مى‏آورد.

 با ديگران مخصوصاً با همسايگان مهربان بود و خود را شريك غم و شادى آنان مى‏دانست. در كارهاى عام ‏المنفعه و عمومى سهيم مى ‏شد. در نزاع و كشمكش ‏هاى اجتماعى، پا در ميانى كرده و در حل آن تلاش مى‏كرد و بستگان را به خويشتن‏دارى فرا مى ‏خواند.

 شهيد محمدظريف نظرى از اولين روزهاى كه قيام عمومى مردم در برابر نظاميان دولت كمونيستى صورت گرفت، همراه با ساير بستگان از آن حمايت و پشتيبانى كرد و در سال‏ هاى بعد كه سوزمه‏ قلعه به مركز جنگ‏ هاى آزادى‏بخش مجاهدان تبديل شد، وى به حمايت‏ هاى مالى و معنوى خود ادامه داد و به علت اين حمايت‏ ها بارها از خانه و كاشانه‏اش آواره گشت و خسارات مالى زيادى را متحمل شد. با اين حال، تا آخر در كنار مبارزان مسلمان و ارزش‏ هاى جهاد مقدس مردم افغانستان وفادار ماند.

 سرانجام در تاريخ  1362/4/25، زمانى‏كه نظاميان وابسته به شوروى با ساز و برگ نظامى وارد سوزمه ‏قلعه شدند، ديوانه ‏وار به مناطق مسكونى حمله‏ ور شدند و دست به كشتار غيرنظاميان زدند. در اين ميان شهيدمحمدظريف نظرى در دست نظاميان دشمن اسير گرديد و پس از آزار و شكنجه با فير گلوله او را در زيرچغت مظلومانه شهادت رساندند. متعاقب آن، دوستان پيكر اين شهيد را از محل شهادت حمل كردند و در قبرستان قدوق‏ها به خاك سپردند.

    ياد و نامش در خاطره ها جاودان باد!

 

 شهيد رسول خان

 شهيد رسول خان (محمدرسول)، فرزند خان‏ محمد، در (حدود) سال 1292 شمسى، در سوزمه‏ قعله، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز چشم به جهان گشود. از دوره نوجوانى آغاز به كار كرد. از آن پس با تلاش و كوشش، سال‏ها از راه دامدارى و كشاورزى مخارج و نيازهاى اقتصادى خانواده ‏اش را تأمين مى‏ كرد. وى در جوانى ازدواج كرد. از اين زندگى مشترك يك پسر و دو دختر بود كه پسرش شهيد شد.

 شهيد رسول خان انسانى بى‏آزار بود. در امور زندگى ديگران دخالت نمى‏كرد، از ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت عليهم‏ السلام بود. در مجالس مذهبى حضور پيدا مى‏كرد. در دهه محرم در عزادارى امام حسين‏ عليه السلام شركت مى ‏ورزيد، يك روز با داير كردن نذر عمومى از عزاداران سيدالشهداء پذيرايى به عمل مى ‏آورد. در كارهاى عمومى و مردمى، مشاركت داشت.

 در سال 1358، هم‏زمان با قيام عمومى مردم، در برابر دولت كمونيستى، شهيد رسول خان نيز در صف طرفداران مبارزان قرار گرفت. از آن پس به حمايت معنوى خود از مجاهدين ادامه داد. در راستاى حمايت از مجاهدين تنها پسرش (شهيد محمدعيسى) در سنگرهاى جهاد رفت و در ماه حوت 1359، به شهادت رسيد. از دست دادن فرزند، هر چند بر قلب اين پدر داغ ديده سنگينى مى‏ كرد، اما او با صبر و بردبارى در مسر جهاد ثابت قدم ماند. سلاح شخصى كه يادگار فرزند شهيدش بود، به مركز جهادى فرستاد تا از آن در راه مبارزه استفاده شود.

در تاريخ 1362/4/25، قواى مشترك اشغالگر، با ادوات زرهى از زمين و هوا منطقه را مورد تهاجم همه جانبه قرار دادند. آنان پس از آن كه به مجاهدين دست نيافتند، در يك اقدام وحشيانه و غيرانسانى، اقدام به كشتار افراد غيرنظامى و سالخورده كردند.

 در آن روز شهيد رسول خان در منزلش قرار داشت. زمانى كه نظاميان دشمن به او رسيدند، با بى‏رحمى تمام اين مسلمان بى ‏دفاع را هدف رگبار مسلسل قرار دادند و او را مظلومانه به شهادت رساندند. متعاقب آن، بستگانش پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در جوار مزار شهيدآخوند به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

شهيد ابراهيمگل

 شهيد ابراهيم، فرزند خان‏ محمد، در سال 1312 شمسى، در (زيرچغت) سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى تولد يافت. دوران كودكى را همراه خانواده سپرى كرد. از نوجوانى در كارهاى خانه دستيار خانواه شد. در اوايل جوانى به كاشت و جمع‏آورى محصولات كشاورزى و مالدارى پرداخت و سال‏ها از اين طريق وسائل و امكانات رفاهى خود و خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد ابراهيم در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، چهار فرزند پسر و دو دختر است.

 شهيدابراهيم يكى از نيروهاى مذهبى و مردمى بود كه از فعاليت ‏هاى شهيدآخوند پشتيبانى مى ‏كرد. در سال‏ هاى بعد به عنوان موسفيد و بزرگ خانواده، بستگانش را به توجه و اهتمام به كارهاى دينى تشويق مى‏كرد.

 شهيدابراهيم يكى از افراد دورانديش و خيرخواه بود كه در صورت بروز مشكلات بين دوستان، ميان آنان مصالحه مى ‏كرد. وى يكى از پيروان مكتب اهل بيت رسول خداصلى الله عليه وآله و از محبان حضرت سيدالشهداعليه السلام بود. در مجالس مذهبى و دينى حضور پيدا مى‏كرد و از سخنان عالمان دينى بهره مى‏گرفت. در ماه محرم در عزادارى امام حسين‏عليه السلام شركت مى‏كرد و يك روز نذر عمومى برگزار مى‏كرد و از عزاداران حسينى پذيرايى به بعمل مى ‏آورد. او در خانه اخلاق نيكو داشت. بستگان و فرزندانش را به انجام كارهاى خوب و احترام به همسايگان و به‏ جا آوردن فرايض دينى دعوت ميكرد. او در امور مردمى و اجتماعى از رفتار و كردار خوبى برخوردار بود.

 از سال 1358، كه قيام عمومى آغاز شد، شهيدابراهيم از طرفداران فعال مجاهدان بود و از زمانى‏كه مركز آموزش مجاهدان در منبر شهيدآخوند شروع شد او يكى از حمايت كنندگان مادى و معنوى اين مركز بود. و فرزندش را به حضور در جبهه تشويق مى‏كرد. او در سخت‏ترين شرايط دست از حمايت مجاهدان بر نداشت.

  سرانجام در تاريخ  1362/4/25، قواى اشغالگر در تهاجم همه جانبه‏اى بخش هايى از سوزمه‏ قلعه را اشغال كردند و از آن جايى كه كينه حمايت‏هاى مردمى از مجاهدان را در دل ناپاك خود داشتند، در يك اقدام غيرانسانى تعدادى از افراد غيرنظامى را شهيد كردند. از جمله شهيد ابراهيم كه در منزلش قرار داشت، زمانى‏كه نظاميان مهاجم به خانه او رسيدند با بى‏رحمى تمام، اين مسلمان غيرنظامى را هدف گلوله مسلسل قرار دادند و او را مظلومانه به شهادت رساندند. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان دهنه قدوق‏ها به خاك سپرده شد.

    يادش گرامى وراهش مستدام باد!

 

 شهيد غلام‏ حيدر

 شهيد غلام ‏حيدر، فرزند لعل‏محمد، در سال 1307 شمسى، در (محله حاج غلام‏رسول) سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى ديده به جهان هستى گشود. دوران كودكى را در كنار خانواده گذراند. از نوجوانى در خانه شروع به كار كرد و از اوايل جوانى در امور زراعت و مالدارى به تلاش خود ادامه داد و ساليان دراز به اين شغل اشتغال داشت و از دسترنج خود نيازهاى اقتصادى خانواده ‏اش را تأمين مى ‏كرد. شهيد غلام ‏حيدر در جوانى ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، چند فرزند بود كه تنها چهار فرزند پسر از او به جا مانده است. یک پسر این شهید بنام «شهیدصفدر» از شهدای مفقودالاثر می باشد که زندگی نامه آن در دسترس نمی باشد.

 شهيد غلام ‏حيدر فردى پرتلاش بود. زندگى ساده و همراه با صميميت داشت. با افراد ديگر مهربان بود. در كارهاى عمومى و مردمى سهم مى ‏گرفت. او همواره خانواده و بستگانش را به اخلاق و رفتار خوب فرا مى‏ خواند.

 پس از قيام عمومى مردم در برابر دولت كمونيسيتى كه جنگ ‏هاى بسيارى در سوزمه‏ قلعه به وقوع پيوست. شهيد غلام ‏حيدر در صف هوادارن جهاد قرار گرفت و تا آنجا كه توان داشت از مجاهدان حمايت و پشتيبانى مى‏كرد. او بارها به خاطر حمايت از مجاهدان از خانه و كاشانه خود آواره شد. با تمام اين مشكلات در صحنه باقى ماند و حضور مردم، سبب قوت قلب مجاهدان بود.

 سرانجام در تاريخ 1362/4/25، نظاميان اشغالگر شوروى و دولتى با تانك و توپ و پشتيبانى هوايى تهاجمى همه جانبه را در سوزمه‏ قلعه آغاز كردند. دشمن سفاك ديوانه‏ وار به مناطق غيرمسكونى حمله‏ور شده، دست به كشتار و قتل عام افراد غيرنظامى زدند. در اين درگيرى شهيد غلام‏ حيدر از طرف نظاميان دشمن هدف گلوله قرار گرفت كه بر اثر شدت جراحات مظلومانه به شهادت رسيد.

 پيكر خونين اين شهيد، از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان دهانه چشمه به خاك سپرده شد.

    ياد و نامش در خاطره ها جاودان باد!

 

 شهيد حاج كريمگل

 شهيد حاج كريم، فرزند كبير، در سال 1323 شمسى، در خانواده‏ اى دينى و مذهبى در (زير چغت) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. از نوجوانى در كارهاى خانه كمك دست خانواده بود. از دوران جوانى او مانند ساير مردم منطقه كه به زراعت و مالدارى مشغول بودند، به كاشت و برداشت محصولات زراعى و دامدارى مشغول شد و سال‏ها به اين شغل اشتغال داشت و نياز مندى خود و خانواده‏اش را از اين طريق تأمين مى‏كرد.

 شهيد حاج كريم انسانى خيرخواه و خوش برخورد بود. در كارهاى عمومى مردمى و كارهاى عام‏ المنفعه مشاركت داشت و در آن سهم مى‏گرفت. به فرايض دينى توجه داشت و با ديگران مهربان بود. پس از انقلاب، او يكى از حاميان فعال مجاهدان بود و مبارزان را در مراحل گوناگون يارى و مساعدت مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ  1362/4/25، قواى تا دندان مسلح دولتى با پشتيبانى نيروى هوايى شوروى به سمت مناطق سوزمه‏ قلعه هجوم آوردند. دشمن زخم‏خورده كه به مجاهدان دست نيافته بود ديوانه‏وار دست به كشتار افراد غيرنظامى زدند؛ از جمله شهيد حاج كريم كه نزديك منزلش بود هدف تيرباران نظاميان مهاجم قرار گرفت و به شهادت رسيد. پس از آن‏كه نيروها از منطقه عقب نشينى كردند، بستگان پيكر خونين اين شهيد را نزديك منزلش به خاك سپردند.

    راهش پر روهرو باد!

 

 شهيد جمعه‏ خان بيانى

 شهيد جمعه‏ خان بيانى، فرزند آدم‏خان، در سال 1332 شمسى، در (محله حاج ملا سلطان) سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى پا به عرصه وجود نهاد. از نوجوانى دستيار خانواده بود و از جوانى در امور زراعت، دهقانى و دامدارى مشغول شد و با تلاش شبانه‏روزى نيازهاى خود و خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد جمعه‏ خان بيانى در بين بستگان از محبوبيت برخوردار بود. اخلاق نيكو و رفتار خوبى داشت. او از محبان اهل بيت رسول خداصلى الله عليه وآله بود و در مجلس عزادارى سالار شهيدان شركت مى‏ورزيد.

 از سال 1358، كه مبارزه مسلحانه مردم در برابر دخالت بيگانگان آغاز شد، تا سال‏هاى بعد كه تحولات جديدى به وجود آمد، شهيد جمعه‏ خان بيانى يكى از هواداران و طرفداران فعال مجاهدان بود. او تا زمانى ‏كه اسلحه در دستش نبود با دست خالى به سنگرهاى مقدم مى‏رفت و با رساندن امكانات و تداركات، وظيفه اسلامى و ميهنى خود را ادا مى‏كرد. وى در يكى از همين سال‏ها تشكيل خانواده داد كه از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر به يادگار مانده است.

 شهيد جمعه‏ خان بيانى چند ماه قبل از شهادت، سلاح به دوش گرفت و در سنگرهاى جهاد و مبارزه بيش از پيش حضور فعّال يافت. در تاريخ 1362/4/25، هنگامى‏كه شهيد بيانى در سنگرسرخى قرار داشت، در وقت اذان صبح با يكى از مين‏ هاى دشمن برخورد كرد و بر اثر انفجار مين، به هوا پرتاب شد و با بدن غرقه به خون روى  زمين افتاد و پس از آن به دليل شدت جراحات و نبود امكانات، اين جوان مسلمان به شهادت رسيد. متعاقب آن، جنازه خونين اين شهيد را، به دهن‏دره انتقال دادند و در گلزار شهداى دهن دره به خاك سپردند.

    نام و يادش گرامى باد!

 

 شهيد حاج نورمحمد

 شهيد حاج‏نورمحمد، فرزندبورى، در سال 1292 شمسى، در (كمرك سفلى) سوزمه‏ قلعه، در خانواده‏ اى مذهبى ديده به جهان گشود. از دوران نوجوانى در امور مالدارى و زراعت خانواده ‏اش را يارى مى‏كرد. در ايام جوانى تشكيل خانواده داد كه حاصل زندگى مشتركش سه فرزند پسر و چهار دختر است.

 در دوره كه پدر شهيد حاج نورمحمد عهده ‏دار سرپرستى قريه ‏اش بود، در كارهاى مردمى و اجتماعى با پدر خود همكارى مى‏كرد و در حل و فصل گرفتارى ‏هاى مردم نقش مفيدى ايفا مى‏كرد.

 از آنجايى كه شهيد حاج نورمحمد از اعتماد و احترام قومش برخوردار بود، از طرف مردم محل، به عنوان بزرگ و مو سفيد انتخاب شد و از آن پس سال‏ها به عنوان يكى از موسفيدان خوش‏ نام منطقه به وظايف اسلامى و مردمى خود ادامه داد.

 شهيد حاج نورمحمد در يكى از اين سال‏ها براى زيارت خانه خدا عازم سفر حج شد و پس از زيارت و انجام مناسك حج به زادگاهش بازگشت.

 شهيد حاج نورمحمد يكى از محبّان خاندان پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله بود. او با شركت در گردهمايى مذهبى، از سخنان واعظان بهره مى ‏گرفت و در ماه محرم با حضور در عزادارى امام حسين‏ عليه السلام از عزاداران حسينى پذيرايى به عمل مى ‏آورد و براى شهيدان كربلا اشك مى‏ريخت.

 زندگى او ساده‏ بود و دارائى ‏اش را براى كارهاى عام ‏المنفعه مانند تعمير پل‏ها، راه‏ هاى عمومى و رسيدگى به مستمندان، مصرف مى‏كرد.

 در دوران جهاد، شهيد حاج نورمحمد يكى از بزرگان خوش‏نام منطقه بود كه تا آخر از مجاهدان و فرزندان صديق وطن حمايت كرده و در سخت‏ترين شرايط از اين عقيده پاك خود دست برنداشت.

 سرانجام در تاريخ  1362/4/26، شهيد حاج نورمحمد به جرم حمايت از مجاهدان، از طرف نظاميان وابسته به شوروى دستگير شد و پس از شكنجه، آزار و اذيت او را هدف تير قرار دادند. و وى را مظلومانه به شهادت رساندند. متعاقب آن، بستگان جنازه اين شهيد را در قبرستان كمرك به خاك سپردند.

    ياد و خاطره‏اش در قلب‏ها ماندگار باد!

 

 

 شهيد غلام ‏سخىگل

 شهيد غلام سخى، فرزند ولى ‏محمد، در سال 1312 شمسى، در خانواده‏ اى كشاورز در (محله كمرك) سوزمه ‏قلعه، متولد شد.

 از دوره جوانى به كاشت و جمع ‏آورى محصولات زراعى مشغول شد و ساليان دراز با رنج دست و عرق پيشانى امرار معاش مى‏ كرد و نيازهاى اقتصادى خود و خانواده ‏اش را تأمين  مى كرد.

 او در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد. حاصل اين زندگى مشترك، دو پسر و سه دختر است.

 در سال‏هاى انقلاب كه لشكركشى پى در پى نظاميان اشغالگر و دولتى، به سمت سوزمه‏ قلعه صورت مى‏گرفت، هر بار مجاهدان ضربه سنگين به پيكره نظامى دشمن وارد مى‏ كردند. نيروهاى مهاجم كه از همه جا درمانده مى ‏شدند، دست به قتل عام افراد غيرنظامى مى زدند. يكى از آن كشتارهاى بى‏رحمانه، در تاريخ 1362/4/25، اتفاق افتاد. از جمله شهيد غلام‏سخى كه فردى غيرنظامى بود از طرف نظاميان دشمن هدف تيراندازى قرار گرفت و مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان وى جنازه خون‏آلود اين شهيد را از محل شهادت حمل كردند و در قبرستان كمرك دفن كردند.

    ياد و خاطره ‏اش گرامى باد!

 

 

 شهيد نادر اخلاقىگل

 شهيد نادر اخلاقى، فرزند داداللّه، در سال 1312 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (زيرچغت) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان باز كرد. از نوجوانى كار را شروع كرد، و سال‏ها در كار مالدارى و كاشت و برداشت محصولات  زراعى اشتغال داشت. او از اين راه با دسترنج خود، بخشى از مخارج خانواده را تأمين مى‏كرد. شهيد نادر در ايام جوانى ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، پنج فرزند است.

 او از ابتداى انقلاب تا هنگام شهادت، در صف طرفداران جهاد قرار داشت. مانند ديگر هم‏وطنان خود آنچه در توان داشت با مجاهدان همكارى مى‏كرد.

 شهيد نادر در سال ‏هاى پرمخاطره جنگ كه آوارگى، تاراج اموال، گرسنگى و سختى‏هاى بى‏شمار ديگرى را به همراه داشت. در منطقه باقى‏ماند و دست از پشتيبانى مبارزان برنداشت و درس مقاومت و پايدارى را به فرزندان و نسل‏ هاى آينده آموخت. او نشان‏داد كه هر كس در حد توان خود مى‏تواند در حفظ استقلال كشورش نقش داشته باشد.

 سرانجام در تاريخ  1362/4/25، قواى مشترك در تهاجم همه جانبه‏اى، منطقه را به اشغال در آوردند. نظاميان دشمن وقتى كه به نادر اخلاقى رسيدند، اين مسلمان غيرنظامى را دستگير كرده و او را پس از ضرب و شتم بسيار، به ضرب گلوله مظلومانه به شهادت رساندند. دوستان پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال داده و در قبرستان قدوق‏ها به خاك سپردند.

    راهش مستدام و پررهرو باد!

 

 

 شهيد يارمحمدگل

 شهيد يارمحمد، فرزند حسين، در منطقه چهارباغ، از توابع سرپل پا به عرصه وجود نهاد. ساليان دراز از راه زراعت امرار معاش مى‏كرد.

 شهيد  يارمحمد در سال‏هاى آخر زندگى راهى سوزمه ‏قلعه شد و از آن پس، نزد يكى از بستگانش سكونت داشت. وى انسانى بى‏آزار بود، كه در زندگى ديگران دخالت نداشت. او ظاهر آرام و زندگى ساده‏اى  داشت. با سختى‏هاى دنيا مى‏ساخت.

 در تاريخ 1362/4/25، پس از عقب نشينى مجاهدين، قواى مشترك اشغالگر طى لشكركشى بزرگى وارد سوزمه‏ قلعه، شد. اشغالگران كه طرح‏هاى  خائنانه خود را خنثى شده مى‏ديدند، مانند مار زخمى به مناطق مسكونى حمله كردند و هركس مقابل‏شان قرار مى‏گرفت، به قتل مى رساندند.  در اين درگيرى، شهيد يارمحمد كه فردى سالخورده بود، از طرف  نظاميان مهاجم هدف تيراندازى قرار گرفت و مظلومانه به شهادت رسيد. پيكر اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان ...  به خاك سپرده شد.

    ياد و نامش گرامى باد!

 

 

 شهيد على‏ محمد محمدى

 شهيدعلى ‏محمد محمدى، فرزند ولى‏محمد، در سال 1307 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (زيرچغت) سوزمه ‏قلعه، پا به عرصه وجود نهاد. از نوجوانى در كارهاى مالدارى و كشاورزى خانواده ‏اش را يارى مى ‏كرد. از دوران جوانى به كار پرداخت و با سعى و تلاش نيازهاى اقتصادى و رفاهى خانواده ‏اش  را تأمين مى ‏كرد. او در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك،چهار پسر به يادگار مانده است .

 شهيد محمدى انسانى مذهبى بوده، فرايض دينى را انجام مى‏داد. در خانه با اعضاى خانواده با مهربانى و عطوفت رفتار مى‏كرد. با همسايه‏ ها رفتارى احترم آميز داشت. در مراسم‏ هاى عزادارى حضرت سيدالشهدا شركت مى‏ورزيد، و براى شهداى كربلا اشك مى‏ريخت. در كارهاى عمومى شركت مى‏ ورزيد و در حل و فصل نزاع هاى فاميلى نقش داشت و در مقام بزرگ و موسفيد مورد احترام بستگانش بود.

 شهيد على‏محمد از سال 1358، به صف هواداران جهاد پيوست و در جن گ‏هاى سال اول و دوم خود سلاح به دست مى ‏گرفت و به سنگرها مى‏رفت و در برابر دشمن مى‏جنگيد. در سال‏ هاى بعد كه مركز مقاومت جهادى نظم خاصى پيدا كرد و اشغالگران بالشكركشى ‏هاى پى در پى خود مردم و مجاهدان منطقه را مورد حملات خود قرار مى ‏دادند، شهيد على‏محمد با ماندن در منطقه از مجاهدان حمايت و پشتيبانى مى‏كرد. و يكى از فرزندانش نيز به مركز مقاومت پيوست.

 سرانجام در ماه سرطان 1362، قواى مشترك اشغالگر در حمله‏اى وحشيانه تعدادى از غيرنظاميان طرفدار مجاهدان را به شهادت رساندند؛ از جمله شهيد على ‏محمد در اين حمله از طرف نظاميان وابسته به شوروى، دستگير شد و او را با خود برده، مورد انواع آزار و شكنجه ‏ها قرار دادند و در تاريخ 1362/4/26، وى را به شهادت رساندند. با تلاش بستگان، جنازه اين شهيد از دشمن تحويل گرفته شد و در قبرستان دهنه چشمه به خاك سپرده شد.

    يادش گرامى و راهش مستدام باد!

 

 شهيد الله‏ دادگل

 شهيد اللَّه داد، فرزند نعيم، در سال 1302 شمسى، در ولسوالى سوزمه‏ قلعه، در خانواده مذهبى چشم به جهان گشود. از دوران نوجوانى به كار مشغول گرديد، در جوانى تشكيل خانواده داد كه ثمره آن سه فرزند مى‏باشد.

 شهيد اللَّه داد سال‏ ها به  كارهاى زراعت و مالدارى مشغول بود و با تلاش خويش نيازمندى ‏هاى خود و خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. او انسانى زحتمكش و پرتلاش بود و كوشش مى‏كرد در امور زندگى سربار ديگران نباشد. شهيد اللَّه‏ داد مسلمان ساده زيست و مرد مهربان بود.

 او در معاشرت با ديگران از اخلاق خوب برخوردار و به بزرگان و موسفيدان احترام قايل بود. آزارش به كسى نمى‏رسيد.

 در 1358، كه قيام مسلحانه مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه در برابر دولت كمونيستى آغاز يافت و سال‏ هاى بعد كه يكى از مراكز عمده مقاومت در برابر اشغالگران در اين ساحه شكل گرفت، شهيد اللَّه ‏داد همانند ساير هم‏وطنان خود در صف هواداران جهاد قرار گرفت. او با ماندن در منطقه و تحمل روزهاى سخت دوران مبارزه، از مقاومت مجاهدان در برابر دشمن حمايت كرد.

  سرانجام در تاريخ  1362/4/27 شمسى، هنگام عزيمت به گوركاب، در ناحيه »ساى شور« اسير نظاميان دولت ماركسيستى گرديد. دشمن با ضرب و شتم اين پيرمرد غيرنظامى را به سزاى‏كلان انتقال داد و پس از آزار و شكنجه زياد، او را در سن شصت سالگى مظلومانه به شهادت رساندند. متعاقب آن، پيكر اين شهيد والامقام پس از تحويل گرفتن از دشمن، به دست دوستان و بستگانش در منطقه دهن‏چشمه شور (جندبلاق) به خاك سپرده شد.

    روحش شاد باد

 

مجاهد شهيد غلام سرور وطنيار

شهيد غلام سرور وطنيار، فرزند حاج مراد، در (حدود) سال 1340 شمسي، در خانواده‌ي كشاورز و متدين در «ميرزاولنگ» سرپل پا به عرصه‌ي زندگي گذارد. دوران كودكي را در زادگاهش سپري كرد. از نوجواني دست‌يار خانواده بود و به خاطر اخلاق و رفتار خوب مورد توجه بستگانش قرار داشت. دوران جواني‌اش با بروز تحولات سياسي و نظامي جديد دركشور همزمان شد.

 شهيد وطنيار در سال 1360، تصميم به پيوستن در صف مجاهدين را گرفت، به همين منظور عازم سوزمه‌قلعه گرديد. دوره‌ي يادگيري فنون رزمي را با موفقيت پشت سرگذاشت، سپس به زادگاهش بازگشت. از آن پس سلاح به دوش گرفت و به صورت تمام وقت در پايگاه مقاومت مشغول خدمت شد. شهيد وطنيار در يكي از آن سالها تشكيل خانواده داد كه از زندگي مشتركش يك فرزند پسر به‌يادگارمانده‌است.

شهيدغلام‌سرور جوان مستعد، وفادار، دلير، خوش‌برخورد و دين‌مدار بود. او كه براي حفظ اسلام، قرآن و آزادي كشورش از اشغال متجاوزان سلاح بدست گرفته بود، سعي داشت اين وظيفه‌ي شرعي و ملي را به نحواحسن به انجام رساند. در انجام وظايف جهادي كوتاهي نمي‌كرد. از اولين روزهايي كه وارد پايگاه مجاهدين شد، صداقت و درستكاري در سيمايش احساس مي‌گرديد. در سالهاي حضور در جبهه بيشتر از گذشته به خودسازي مي‌پرداخت.

او چند سال در نبردهاي آزادي‌بخش شركت كرد. هر بار مسئولانه‌تر از گذشته به انجام وظايف جهادي مي‌پرداخت. برايش منطقه و طايفه‌ي خاص مطرح نبود، بلكه آنچه اهميت داشت، انجام وظيفه بود. او اغلب مأموريت‌هاي رزمي‌اش را در مناطق ديگر انجام مي‌داد. مدت‌ها در سنگرهاي جهادي واقع در شهرسرپل و نواحي آقتاش در نبردهاي حماسه‌ساز در برابر تهاجمات اشغال‌گران شوروي، مشاركت فعال داشت.

سرانجام اين مبارز مسلمان براي آخرين مأموريت جهادي راهي سوزمه‌قلعه شد. مدتها در سنگرهاي جهادي اين خطه‌ي شهيد پرور در برابر نظاميان مشترك اشغال‌گر، مبارزه كرد. اين دلاور ميدان‌هاي رزم، اين بار رفته بود كه جان عزيز خود را در راه اسلام هديه نمايد.

در تاريخ 10/5/1362، نظاميان دولتي با سلاح‌هاي مرگبار شوروي، يكي از مواضع استراتژيك مجاهدين در «تپه‌ي سرخي» واقع در سوزمه‌قلعه را مورد تهاجم همه جانبه قرار دادند. در همين هنگام مدافعان مجاهد، جانانه در برابر قواي مهاجم مقاومت كردند و تهاجم دشمن را در هم كوبيدند. شهيد وطنيار در اين دفاع نقش ارزنده‌اي داشت. در حاليكه نبرد در جريان بود، اين رزمنده‌ي مجاهد، هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و در ميدان رزم به شهادت رسيد.

بدين ترتيب، يكي ديگر از سنگرنشينان مهاجر از جمع رزمندگان مقاومت رخت بر بست و به خيل شهدا پيوست. متعاقب آن پيكر خونين شهيد غلام سرور وطنيار را از محل شهادت به پشت جبهه حمل كردند، سپس از سوزمه‌قلعه به زادگاهش انتقال دادند. مردم مسلمان و شهيد پرور «ميرزاولنگ»، در اجتماع‌عظيم، با چشماني اشك آلود و قلبي محزون، جنازه‌ي شهيد غلام‌سرور وطنيار را تا قبرستان«مسجد سرسنگ» همراهي كرده و در جايگاه ابدي‌اش به‌خاك سپردند.  

                                                        راهش پر رهرو و نامش جاويدان باد!

 

 

 فرمانده شهيد محمديعقوب جوزجانى

 شهيد محمديعقوب جوزجانى، فرزند خليفه شريف، در سال 1333 شمسى، در (قشلاق كهنه) سوزمه ‏قلعه، در يك خانواده ‏اى مذهبى ديده به جهان گشود. دوران كودكى‏اش را همراه والدين خود سپرى كرد. پس از آن، نخست براى آموختن قرآن به مكتب خانه همان محل گام نهاد و خواندن قرآن را آموخت. پس از آن راهى مدرسه دولتى شد و مدت هشت سال به يادگيرى علوم روز پرداخت. وى يكى از نوجوانان تيزهوش و بااستعداد بود كه اغلب شاگرد ممتاز مدرسه و كلاس خود به حساب مى‏آمد. در سال‏ هاى آخر تحصيل با همكارى ديگر شاگردان مدرسه در برابر كجروى‏هاى معلمان به مقابله برخاست و در راه اصلاح امور تربيتى مدرسه قدم‏هاى مثبتى برداشت. علاقه طبيعى ‏اش به معارف اسلامى، انگيزه پيوستن او به مدرسه علوم دينى شد و پس از اتمام دوره متوسطه، مدتى مشغول تحصيل علوم اسلامى گرديد. از همان دوره به عنوان يك جوان روشن‏فكر و صاحب انديشه به كارهاى فرهنگى و اجتماعى پرداخت و در برپايى مجالس مذهبى و دينى با روحانيان و ديگر روشن فكران منطقه همكارى صميمانه داشت.

 در سال 1357، پس از به قدرت رسيدن كمونيستها در افغانستان مردم مسلمان از هر جهت تحت فشار قرار گرفتند. در آن شرايط اين جوان مسلمان رابطه‏ اى نزديك با نيروهاى تحصيل كرده منطقه و مناطق هم‏جوار برقرار كرد و با داير كردن جلسات سرى مبارزات خود را در برابر دولت كمونيستى آغاز كرد. وى در بهار 1358، به طور علنى در صف انقلابيون قرار گرفت. پس از چند روز جنگ هنگامى‏ كه نيروهاى زرهى دولت، سوزمه ‏قلعه را مجدداً در اشغال خود قرار دادند، او همراه بستگان خود مجبور به مهاجرت شد. چپاولگران وابسته به دولت كمونيستى تمام اموال و دارايى ‏هاى اين خانواده را به تاراج بردند. ايشان پس از چند ماه مهاجرت مجدداً به زادگاهش بازگشت و مشغول كارهاى فرهنگى و اجتماعى شد. هر چند اين جوان متدين و امثال وى از نظر فكرى و اجتماعى توانايى و استعدادهاى خوبى در فعالي ت‏هاى جهادى داشتند، در اين برهه عملاً هيچ موقعيت مناسبى براى فعاليت جوانان تحصيل كرده داده نشد. لكن با تمام مشكلاتى كه وجود داشت وى دست از كارهاى فرهنگى بر نداشت و ارتباط خود را با مردم مستحكم‏تر كرد و مبارزات خود را در جهت هماهنگى بين قشر روحانى و فارغ التحصيلان مكتب متمركز نمود.

 در اواخر سال 1359، پس از آن‏كه اولين دوره آموزش نظامى با مشاركت اقوام مختلف در سوزمه‏ قلعه تشكيل گرديد برادر شهيد جوزجانى (مرحوم عبدالغفور كاشفى) عازم اين مركز جهادى شد. وى ارتباطى نزديك با مجاهدان سرپل برقرار كرد و در صحنه‏ هاى مختلف جهاد حضور مستمر داشت و خانه‏اش يكى از محل‏هاى بود و باش مجاهدان بود.

  در ماه قوس 1360، هنگامى كه دشمنان در يك طرح خائنانه، مردم و مجاهدان سوزمه‏ قلعه را مورد تهاجم نظامى قرار دادند و منطقه را در اشغال خود گرفتند، پدر شهيدجوزجانى به جرم حمايت از مجاهدان به دست دشمن مظلومانه به شهادت رسيد و شهيد جوزجانى همراه ديگر مجاهدان به سمت بغاوى مهاجر شد. هر چند شهادت مظلومانه پدر، تارج اموال و مصيبت هاى وارده بر مردم سوزمه‏قلعه به دست دشمن قلب پاك اين مجاهد مسلمان را آزار مى داد، او در مقابل هيچ يك از اين مشكلات از ارزش‏هاى مكتبى و انديشه‏ هاى آزادى خواهانه‏ اش دست بر نداشت و با تحمل روزهاى پرماجرا براى رسيدن به اهداف بلندش به انتظار نشست.

  شهيد جوزجانى در اول سال 1361، پس از چند ماه مهاجرت به سوزمه‏ قلعه بازگشت و در نبرد آزادسازى منطقه شركت ورزيد. با بازگشت آرامش به منطقه، وى ديگر سلاح بر زمين نگذاشت و به طور تمام وقت در پايگاه مستقر شد و فصل نوينى از فعاليت‏ هاى جهادى‏اش شكل گرفت. در تاريخ 1361/4/25، در نبرد سرنوشت ساز مجاهدان معروف به جنگ رمضان مردانه در مقابل اشغالگران شوروى به مقابله پرداخت و در آن روز به يادماندنى اين مجاهد روزه‏دار رشادت‏ هاى زيادى از خود نشان داد. پس از آن در برچيدن قرارگاه نظاميان ماركسيستى از منطقه مجاهدت‏ هاى زيادى نشان داد.

  اين مجاهد مسلمان از هوش سرشارى بهره‏مند بود و طرح‏هاى خوبى در امور نظامى، اجتماعى و سياسى ارائه مى‏داد و به همين علت در حالى‏ كه بيش از چند ماه از حضورش در پايگاه مقاومت نمى‏ گذشت، به سرعت جايگاه ممتازى در ميان مجاهدان پيدا كرد. پس از آن‏كه سرپرستى يك گروپ از مجاهدان به وى واگذار شد، در مقام يك فرمانده لايق و با تدبير در صحنه‏ هاى جهاد، در اكثر نبردها با نيروهاى تحت امرش حضور داشت. شهيد جوزجانى چندين بار به مأموريت‏ هاى جهادى در سرپل اعزام شد و مجاهدان مسلمان تحت فرماندهى وى، مجاهدت‏ هاى بى‏شمارى در برابر اشغالگران شوروى و دولت كمونيستى از خود نشان دادند. لياقت و شايستگى شهيد محمديعقوب جوزجانى سبب شد تا به عنوان معاون اول قوماندان عمومى جهادى سوزمه‏ قلعه انتخاب گردد و به علاوه به عنوان يكى از اعضاى فعال شوراى عالى نظامى جهادى برگزيده شد.

  در اواخر 1361، تعدادى از رزمندگان مجاهد سوزم ه‏قلعه، تحت فرماندهى ايشان به يك مأموريت جهادى در فارياب اعزام شدند و طى ده‏ها شبانه روز اقامت، در سخت‏ ترين شرايط، مجاهدان فارياب را در برابر تهاجم‏هاى دشمن يارى كردند. در سال 1362، كه بيشترين لشكركشى نيروهاى مشترك اشغالگر شوروى به سمت مردم و مجاهدان سوزمه‏ قلعه صورت گرفت، اين فرمانده خوشنام جهادى به دفاع از ارزش‏ه اى اسلامى و جهادى ادامه داد و مقاوم تر از گذشته براى آزادى كشور از يوغ اشغالگران تلاش و كوشش كرد و در اكثر نبردها در خط مقدم جنگ حضور داشت؛ از جمله مى ‏توان به نبردهاى شديد ماه سرطان 1362، اشاره كرد. اين مجاهد مسلمان با نيروهاى تحت فرمانش در چندين عمليات پى در پى عليه قواى مشترك اشغالگر وارد نبرد گرديد كه طى آن خسارات بى شمارى بر دشمن وارد شد. شهيد جوزجانى در مدت حضور در جبهه علاوه بر مسئووليت هاى نظامى به عنوان يكى از فعالان فرهنگى و از سياست‏گزاران برجسته پايگاه در امور اجتماعى نيز مطرح بود.

 شهيد جوزجانى از همان دوران نوجوانى در محافل مذهبى و دينى حضورى با معنويت داشت. وى انسانى وارسته ‏اى بود كه زندگى را با علم و دانش آغاز كرده و در مكتب اهل‏بيت ‏عليهم السلام پرورش يافته بود، و تفكرات اسلامى و احساس ميهن دوستى‏اش را در ميدان جهاد و مبارزه جامه عمل پوشاند. وى يكى از فرماندهان نام‏آور جهاد مقدس مردم افغانستان بود. شهيد جوزجانى تمام وجودش را براى اسلام، قرآن، آزادى كشور و عزت مردمش وقف كرده بود و طى مدت جهاد هيچ گونه ترديد و دوگانگى در قلب پاكش پيدا نشد. انسانى شايسته بود كه به آنچه مى‏گفت خود عمل مى‏كرد. با اخلاق نيكو و رفتارى محبت ‏آميز خود نسبت به ديگران محبوبيت زيادى بين مجاهدان و مردم پيدا كرده بود. او يكى از پيروان صديق راه اسلام و يكى از رهروان راستين سالار شهيدان كربلا و از منتظران امام زمان عليه ‏السلام بود. حضورش در ميدان‏هاى مبارزه سبب قوت قلب جهادگران و درهم شكستن مقاومت تجاوزگران بود. وى يكى از آمران به معروف و ناهيان از منكر بود كه اصلاح و خودسازى را از خود شروع كرده بود و وسيله هدايت ديگران بود. روح نجيب و دل دردمندش آشناى درد مستضعفان بود. او در ابتداى ورود به مركز مقاومت با خدايش عهد بسته بود تا آخرين نفس از كيان اسلام و قرآن دفاع كند. و تا آخرين نفس در سنگر حق پايدار باقى ماند. ايشان انسانى شايسته و با تدبير بود و شايسته سالارى از بر نامه هايش بود.

 شهيد محمديعقوب جوزجانى در تاريخ  1362/5/11، در آخرين عمليات خود در برابر قواى مشترك اشغالگر شركت ورزيد. هنگامى كه مجاهدان مسلمان عمليات نظامى را به سمت مواضع دشمن آغاز كردند، شهيد جوزجانى با نيروهاى تحت امرش وارد جنگ با دشمن شد و در دقايق اوليه عمليات بخش‏هايى از مواضع دشمن را فتح كرد. در حالى‏ كه نبرد و پيشروى مجاهدان همچنان ادامه داشت، اين فرمانده دلاور مورد اصابت گلوله‏ هاى دشمن قرار گرفت و به شدت مجروح شد. اين مجاهد نستوه كه مسئووليت جانشين فرماندهى كل مجاهدان سوزمه ‏قلعه را به عهده داشت، لحظاتى پس از مجروح شدن بر اثر شدت جراحات نداى حق را لبيك گفت، و در بيست ونه سالگى به فيض شهادت نايل گرديد و روح پاكش به لقاءالله پيوست. بدين ترتيب مردم مسلمان از وجود يكى از دليرمردان قهرمان و نام‏آور جهاد ملت مسلمان افغانستان، محروم گشتند و كبوترى از كبوتران خونين بال، به وصال حق رسيد. پيكر پاك شهيد جوزجانى از سوزمه ‏قلعه به بغاوى انتقال يافت و در قبرستان شمال - شرق بغاوى عليا توسط مردم مسلمان به خاك سپرده شد.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبادك باد!

 

 شهيد اللّه داد اخترىگل

 شهيد اللّه داد اخترى، فرزند اخترمحمد، در سال 1312 شمسى، در خانواده ‏اى كشاورز و مذهبى چشم به جهان گشود. دوران كودكى را تا پنج سالگى در شولگره گذراند. خانواده‏اش در سال 1317 شمسى، به سوزمه‏ قلعه كوچ كردند و در كنار ديگر بستگان خود ساكن شدند. در ايام جوانى پس از آن‏كه پدرش به رحمت حق پيوست، خود سرپرستى خانواده را به عهده گرفت و با جديت بيشتر به كار كردن و تامين مايحتاج خانواده‏اش ادامه داد.

 در سال 1347، وى همراه خانواده‏اش مهاجر شد و سوزمه ‏قلعه را به مقصد كجران از توابع ولايت هلمند ترك كرد و چهار سال در آن ديار زندگى كرد. در سال 1352، مجدداً به سوزمه‏ قلعه بازگشت و براى هميشه در اين ديار ماندگار گرديد. طى اين سال‏ها وى در عين اشتغال به كارهاى اقتصادى از امور معنوى و دينى غافل نگرديد. او فردى متدين، با ايمان و در انجام فرايض دينى بسيار جدى بود. با روحانيان ارتباط نزديكى داشت و از افراد خوشنام منطقه بود كه از كمك به ديگران دريغ نمى‏ ورزيد. شهيد اللّه داد در مجالس مذهبى حضور فعال داشت. در ماه محرم ضمن اهداى كمك، شخصاً از عزاداران امام حسين ‏عليه السلام پذيرايى مى ‏كرد وبراى مظلوميت ‏هاى‏ خاندان عصمت و طهارت اشك مى‏ريخت.

 ايشان انسانى ساده‏ زيست و با ايمان بود. شهيد قهرمان وطن »شهيد على‏جان اخترى« زير دست اين پدر مهربان و با ايمان تربيت يافته بود.

 در سال 1358، همزمان با آغاز قيام عمومى مردم بر عليه دولت كمونيستى، شهيد اخترى به جمع هواداران جهاد و مبارزات مسلحانه پيوست و از  آن پس در صحنه‏ هاى مختلف جهاد مخصوصا در بخش جمع آورى و رساندن امكانات و تداركات براى مجاهدان فعاليت داشت.

  در سال 1360، براى مشاركت و تقويت بيشتر مركز جهادى،  فرزند ارشدش »شهيد على‏جان اخترى« را به مركز آموزش نظامى فرستاد. در سال‏هاى بعد كه سوزمه ‏قلعه به يكى از مهم‏ ترين مراكز مقاومت در برابر دولت و اشغالگران شوروى تبديل گرديد، و نبردهاى بزرگ و حماسى مجاهدان در اين ديار به وقوع پيوست. شهيد اخترى در رساندن تداركات به فرزندان مجاهد خود از هيچ كوشش دريغ نكرد. شهيد اخترى در حالى‏ كه چند بار اموالش به خاطر حمايت از مجاهدان به تاراج رفته بود؛ هرگز دست از حمايت مجاهدان برنداشت بلكه يكى از فعالان حضور در خط مقدم نبرد بود.

 در تاريخ  1362/5/10، هنگامى ‏كه نبرد بين مجاهدان و نيروهاى دولت ماركسيستى در سنگرسرخى ادامه داشت، وى مانند هميشه مواد غذايى را بر دوش كشيد و در دل شب خود را به قله‏ اى اين سنگر رسانيد. يكى از مجاهدان گفت: » در اين وقت شب لازم نبود شما مى ‏آمديد!« او با كلام گرم و دلنشين خود گفت: »از لحظه‏ اى كه عمليات رزمندگان بالاى دشمن شروع شد من خواب نرفتم و احساس كردم بچه‏ ها (مجاهدين) به كمك من نياز دارند به همين جهت غذاها را برداشتم و در سنگر آمدم تا در صورت نياز كمك دست شما باشم و...«

 لحظه‏ اى از سخنانش نگذشته بود، كه گلوله  خمپاره (هاوان) دشمن در فاصله نزديك او اصابت كرد و در اثر آن اين مرد مبارز در سن پنجاه سالگى به فيض شهادت رسيد و روح پاكش به لقاءاللّه پيوست. پيكر خونين اين شهيد در بغاوى انتقال يافت و در قبرستان شاه ابراهيم بغاوى عليا به خاك سپرده شد.

    لباس جاويدانه شهادت بر قامت‏اش مبارك باد!

 

 

 شهيد فيض ‏محمدگل

 شهيد فيض ‏محمد، فرزند خواجه ‏محمد، در سال 1312 شمسى، در خانواده ‏اى كشاورز در (سلطانيار) سوزمه ‏قلعه، تولد يافت. از زمانى ‏كه توان كار كردن پيدا كرد، كمك دست خانواده شد. در جوانى بر اساس شرايط آن زمان به شغل زراعت و دهقانى مشغول شد و ساليان طولانى از اين راه احتياجات زندگى خود را تأمين مى ‏كرد.

 پس از انقلاب، او نيز به مخالفت با دولت دست نشانده شوروى بر خاست و در زمره طرفداران مبارزه مسلحانه قرار گرفت. از آن پس، تا آنجاكه مى‏ توانست با مجاهدان همكارى مى ‏كرد. يكى از بزرگترين مشكلات دشمن در سوزمه‏ قلعه، همكارى مردمى با مركز مقاومت جهادى بود. به همين جهت دشمن سفاك اگر به افراد غيرنظامى در سوزمه‏ قلعه دست مى‏يافت بلافاصله به شهادت مى ‏رسانيد و شهيد فيض‏ محمد يكى از اين افراد غيرنظامى بود كه در تاريخ 1362/5/12، از طرف نظاميان وابسته به دولت، هدف گلوله قرار گرفت و مظلومانه به شهادت رسيد. پيكر اين شهيد از محل شهادت با مشايعت بستگان، در قبرستان سلطانيار به خاك سپرده شد.

    ياد و خاطره‏اش گرامى باد!

 

 شهيد جمعه‏ خان رنجبرگل

 شهيد جمعه‏ خان رنجبر، فرزند خان‏ محمد، در سال 1323 شمسى، در خانواده‏ اى كشاورز و مذهبى در (محله گاودارها) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان گشود.

 دوران كودكى را تحت سرپرستى خانواده ‏اش سپرى كرد. از نوجوانى به كار مشغول شد و در جوانى شغل زراعت را ادامه داد و سال‏ها از اين طريق نيازهاى زندگى خود را فراهم مى‏كرد.

 او در جوانى ازدواج كرد كه ثمره اين زندگى مشترك، يك پسر و يك دختر است.

 شهيد رنجبر مردى زحمتكش و پرتلاش بود. در كارهاى مردمى در محل زندگى‏اش در حد توان خود مشاركت مى‏كرد و در مجالس عزادارى امام حسين‏عليه السلام شركت مى‏ورزيد.

 او از سال 1358، به بعد در رديف حاميان مجاهدان قرار گرفت و تا آنجا كه ممكن بود مبارزان را يارى و مساعدت مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ 1362/5/13، به دليل حمايت از مجاهدين، از طرف نظاميان دولتى دستگير شد و پس از ضرب و شتم بسيار، اين مسلمان غيرنظامى را تيرباران كردند و به شهادت رساندند.

 بستگانش بعد از آن‏كه پيكر اين شهيد را به‏دست آوردند، آن را تا قبرستان گاودارها همراهى كردند و در آنجا به خاك سپردند.

    ياد و نامش گرامى باد!

 

 

 شهيد على ‏محمدگل

 شهيد على ‏محمد، فرزند عبدالرحيم، در سال  1327 شمسى، در خانواده ‏اى كشاورز و مذهبى در (محله گاودارها) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان باز كرد.

 از زمانى ‏كه توانايى كاركردن يافت، دستيار خانواده شد و از نوجوانى به كار كاشت و برداشت محصولات زراعى مشغول شد. از آن پس سال‏ها در راه به‏دست آوردن نيازهاى اقتصادى و تأمين زندگى آسوده ‏تر براى خانواده تلاش كرد. وى دراوايل جوانى تشكيل خانواده داد. ثمره اين ازدواج، دو پسر و دو دختر مى‏باشد.

 شهيد على ‏محمد، از همان ابتدا كه قيام مردم در برابر دخالت‏هاى خارجى آغاز شد، در زمره حاميان مبارزات حق طلبانه مردم قرار گرفت و در حد توان از مجاهدان حمايت و پشتيبانى مى‏كرد. در هر شرايطى كه قرار داشت، قلبش براى رزمندگان اسلام مى‏طپيد.

 سرانجام در تاريخ  1362/5/13، هنگامى‏كه به ناحيه توبه‏ قار واقع در غرب سوزمه‏ قلعه رفته بود، در چنگال نظاميان وابسته به دولت كمونيستى گرفتار شد و جنايت پيشگان خودباخته اين مسلمان غيرنظامى را هدف گلوله قرار دادند و شهيد على‏ محمد را مظلومانه به شهادت رسانيدند. بستگانش جنازه خونين اين شهيد را به زادگاهش منتقل نمودند و در قبرستان آنجا به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد زرغون‏ شاهگل

 شهيد زرغون‏ شاه، فرزند نظرمحمد، در سال 1320 شمسى، در خانواده ‏اى كشاورز و مذهبى پا به عرصه زندگى گذاشت. او از دوران نوجوانى به كار مشغول شد. سال‏ هاى بعد، او به شغل كشت زراعت پرداخت و با جمع آورى محصولات، مصارف خود و خانواده‏ اش را تأمين مى ‏كرد.

 وى در جوانى تشكيل خانواده داد كه از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر و يك دختر به يادگار مانده است. شهيد زرغون شاه جوانى مذهبى، با غيرت و داراى رفتارى خوب و پسنديده بود. او در مجالس عزادارى كه براى گرامى‏داشت حضرت سيدالشهداعليه السلام برگزار مى‏شد شركت مى‏كرد.

 او كه جوانى با ايمان بود از همان ابتداى آغاز مبارزات مردم در برابر دولت، در كنار مجاهدان قرار گرفت و در شرايط مختلف دست از حمايت مدافعان وطن برنداشت. در سال 1359، همسر شهيد زرغون در راه حفظ ارزش ‏هاى اسلام و قرآن به درجه رفيعه شهادت نايل گرديد. او با تمام اين مشكلات از وظيفه اسلامى خود غافل نشد، بلكه با صبر و بردبارى و مقاومت در سنگرها حضور مى ‏يافت و به رزمندگان امكانات مى‏رسانيد.

 سر انجام در تاريخ 1362/5/13، در ناحيه توبه‏ قار به جرم حمايت از مجاهدان دستگير شد و به دست نظاميان دولتى تيرباران شد، و مظلومانه به شهادت رسيد. پيكر خونين اين شهيد از طرف بستگان تا قبرستان گاودارها همراهى شد و در آنجا به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد محمدظاهرگل

 شهيد محمد ظاهر، فرزند سخيداد، در (قشلاق سر تپه) سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى و زراعت كار ديده به جهان گشود.

 كودكى را در دامن پر مهر پدر و مادر گذراند.

 از نوجوانى مشغول كار زراعت شد. سال‏ها به تلاش و كوشش خود ادامه داد و با دسترنج خود نيازهاى اقتصادى خانواده‏ اش را تامين مى‏كرد.ايشان دراين دوره ازدواج كرد كه ازاين زندگى مشترك، دو فرزند پسر و يك دختر مى‏باشد. در بهار 1358، هنگامى كه اولين قيام مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه در برابر دولت كمونيستى صورت گرفت، وى در كنار ساير مردم از انقلابيون حمايت كرد. در روز دهم ثور (ارديبهشت) 1358، پس از تسلط قواى دولتى بر سوزمه‏ قلعه، با خانواده خود به دليل حمايت از مجاهدان به مناطق همجوار مهاجر گرديد، و دارايى‏اش به دست ماركسيست‏ها به تاراج رفت.

 در سال‏هاى بعد كه سوزمه‏ قلعه به مركز پر آوازه مقاومت مجاهدان در برابر قواى مشترك اشغالگر تبديل شد. شهيد ظاهر مانند ساير هم‏وطنان خود در كنار مجاهدان باقى ماند.

 او زندگى ساده همراه با صميميت داشت، داراى اخلاق خوب بوده؛ با ديگران مهربان بود. فرايض دينى را انجام مى‏داد، در مجالس مذهبى شركت مى‏ورزيد و يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت بود.

 سرانجام هنگامى كه در بغاوى سكونت داشت  در تاريخ 1362/5/15، در ناحيه »ميدانك بغاوى« هدف آتشبارى دشمن قرارگرفت و مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر خونين وى به دست مردم مسلمان و انقلابى در قبرستان بغاوى عليا به خاك سپرده شد.

    روحش شاد يادش گرامى باد

 

 شهيد عبداللهگل

 شهيد عبداللَّه معروف به باباى گرگ در (قشلاق‏ كهنه) سوزمه‏ قلعه، در خانواده اى مذهبى ديده به جهان گشود.

 از دوران نوجوانى مشغول كار شد و در ايام جوانى به خدمت عسكرى اعزام گرديد، به مدت دو سال صادقانه براى حفظ استقلال كشور خدمت كرد و با اخذ ترخيص به زادگاهش باز گشت.

 از آن بعد به تلاش خود ادامه داد، با دسترنج، نيازمندى هاى اقتصادى خانواده ‏اش را تامين مى ‏كرد. ايشان در يكى ازاين سالها ازدواج كرد كه از اين پيوند مشترك، سه فرزند پسر و دو دختر به يادگارمانده است.

 اين شهيد بزرگوار انسانى خوش ‏اخلاق و خوش برخورد بود. نسبت به ديگران مهربان بود. فرايض دينى را انجام مى ‏داد، وى يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت بود، كه در مجالس مذهبى و گرامى داشت سالار شهيدان كربلا شركت مى ‏ورزيد.

 در بهار 1358، از انقلابيون در برابر دولت كمونيستى حمايت كرد. در تاريخ 1358/2/10، پس از اشغال منطقه توسط قواى دولتى، ايشان از منطقه مهاجر گرديد، و تمام اموال و دارايى ‏اش به تاراج رفت. پس از چند ماه مهاجرت به منطقه بازگشت. در سال‏ هاى بعد كه سوزمه‏ قلعه به مركز مقاومت مجاهدان در برابر اشغالگران تبديل گرديد، او بارها به مناطق ديگر مهاجر گرديد اما طى اين مدت هرگز از حمايت معنوى مجاهدان در برابر دشمن دست بر نداشت.

  سرانجام در تاريخ 1362/5/17، هنگامى‏كه داخل دره شورآبه در شمال غرب سوزمه‏ قلعه بود، بر اثر اصابت سلاح‏ هاى دور برد دشمن اين مسلمان مجروح گرديد، كه بر اثر جراحات وارده مظلومانه به شهادت رسيد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

شهيد محمدامينگل

 شهيد محمدامين، فرزند لعل ‏محمد، در سال 1316 شمسى، در خانواده ‏اى دينى در (خيل فقيرحبیب) سوزمه ‏قلعه، ديده به جهان باز كرد. از آن جايى كه شغل اغلب مردم محل زندگى ‏اش كشاورزى و مالدارى بود، او نيز از جوانى به اين كار مشغول شد و سال‏ها با زحمت دست و عرق پيشانى، نيازهاى خود و خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد محمدامين زمانى‏ كه به خدمت نظامى فراخوانده شد، به عسكرى رفت و دو سال براى حفظ آرامش ميهنش انجام وظيفه كرد. پس از دو سال خدمت صادقانه و اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. از آن پس در همان شغل قبلى ‏اش به كار و تلاش پرداخت. او در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر و دو دختر است.

 از اولين روزهاى كه مردم در برابردولت دست نشانده شوروى قيام كردند. شهيد محمدامين نيز در صف قيام كنندگان قرار گرفت و از آن پس تا هنگام شهادت تا آنجاكه در توان داشت از مجاهدان حمايت‏هاى معنوى مى‏كرد. زندگى او ساده و همراه با صميميت بود. آنچه از راه تلاش و زحمت به دست مى‏آورد خدايش را سپاس‏گزار بود و به آن قناعت داشت. او همواره با همسايگان با مهربانى رفتار مى‏كرد.

  سرانجام شهيد محمدامين به دليل طرفدارى از مجاهدان، از طرف نظاميان وابسته به شوروى دستگير گرديد و انواع شكنجه‏ هاى روحى و جسمى را تحمل كرد و در نهايت در تاريخ 1362/5/27، به ضرب گلوله اين مسلمان غيرنظامى را مظلومانه به شهادت رساندند. پيكر اين شهيد عزيز تا اكنون به دست نيامده است.

    ياد و نامش در تاريخ جاودان باد!

 

 شهيد غلام ‏حسينگل

 شهيد غلام حسين، فرزند محمدرسول، در سال 1327 شمسى، در خانواده‏ اى كشاورز چشم به جهان گشود. از نوجوانى به كار مشغول شد و با چوپانى و دهقانى احتياجات خود و خانوده‏اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد غلام‏ حسين انسانى ساده ‏زيست بود. ظاهرى آرام داشت و در امور ديگران دخالت نمى كرد. او كه درد محروميت را با جان ودل لمس كرده بود، با افراد ضعيف مهربان بود.

 پس از انقلاب، او مانند ديگر مردم غيور منطقه، از حاميان معنوى مجاهدان بود و با ماندن در منطقه و تحمل روزها و ماه‏هاى پرمخاطره عملاً از مقاومت رزمندگان مسلمان پشتيبانى مى‏كرد.

 سرانجام در روز1362/5/15، (در جاى ديگر 62/6/1، ثبت شده) او مانند روزهاى ديگر عازم محل كار خود شد. هنگامى ‏كه در قسمت سنگ بريده واقع در زيرچغت رسيد، نيروهاى دولتى اين مسلمان غيرنظامى را هدف گلوله هاوان (خمپاره) قرار دادند كه بر اثر انفجار شديدى بدنش پاره پاره شد، به حدى كه شناسايى‏اش مشكل بود. جنازه اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    ياد و نامش گرامى باد!

 

 

مجاهد شهيد محمديوسف گوهريگل

شهيد محمديوسف گوهري، فرزند علي‌گوهر، در (حدود) سال 1342 شمسي،‌ در خانواده‌ي مذهبي در «سلطان غجر» واقع در آقتاش سرپل ديده ‌به جهان‌هستي گشود. دوران شيرين كودكي را در محيط دوست داشتني زادگاهش سپري كرد. سپس در مكتب دولتي تحت تعليم و تربيت قرارگرفت. در كنار تحصيل در جمع‌آوري محصولات كشاورزي با بستگانش همكاري مي‌كرد. او دوره‌ي هشت ساله‌ي تحصيلات را در مكتب « شاه چنار» با موفقيت به پايان رساند.

وي تلاش مي‌كرد هيچ فرصتي را در راه دانايي از دست ندهد، مدت زماني به كسب معارف اسلامي مشغول شد، سپس از سرپل به كابل عزيمت كرد. بيش از يك سال در يكي از مكاتب دولتي در كابل به معلومات علمي خود افزود، اين دوره از زندگي‌اش با اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي همزمان شد. با اينكه به تكميل تحصيلات عاليه علاقه‌مند بود، چون اهل تشخيص موقعيت، با احساس و ميهن‌دوست بود، زندگي تحت حاكميت اشغال‌گران را روا نمي‌دانست.

شهيد محمد يوسف با آگاهي و شناخت، راه قيام آزادي‌بخش را بر تحصيل تحت سيطره‌ي، چكمه‌پوشان روس ترجيح ‌داد. به همين جهت محل تحصيل خود را ترك كرد و به زادگاهش مراجعت نمود. وي يك مسافرت زيارتي به ايران داشت. پس از چند ماه مجدداً به سرپل بازگشت. در تابستان 1360، داوطلب پيوستن به صف مجاهدين شد. به همين منظور وارد دوره‌ي يادگيري فنون رزمي‌ گرديد. تعليمات جنگ‌هاي چريكي را با موفقيت گذراند. سپس به مركز مقاومت جهادي سرپل بازگشت. از آن پس در بسياري از عمليات‌ها حضور فعال داشت. هدف‌مندانه در برابر نظاميان اشغال‌گر ارتش شوروي مي‌رزميد.

حضور شهيد گوهري در صحنه‌هاي فرهنگي و تعليم نونهالان بيشتر احساس مي‌شد‌، به همين جهت بنا به درخواست مسئولين جهادي، اين مجاهد مسلمان مدتي به «بخش فرهنگي»‌ انتقال يافت، او در اين مدت نيز خدمات ارزنده‌اي در قسمت تعليم و تربيت از خود به يادگار گذاشت. وي جواني معتقد،‌ پرتلاش و زحمت‌كش بود. روحيه‌ي فداكاري و شهادت طلبي، او را به سوي صحنه‌هاي جنگ بيشتر سوق مي‌داد.

پس از چند مدت از بخش فرهنگي به بخش نظامي بازگشت. بار ديگر وارد صحنه‌هاي نبرد در برابر دشمن متجاوز گرديد. او مصمم‌تر از گذشته در رويارويي‌هاي رزمي در مقابل ارتش‌سرخ به جهاد پرداخت و دليرانه از آرمان‌هاي مقدس اسلامي تا آخرين توان دفاع كرد.

اين مجاهد سلحشور سرانجام در تابستان سال1362شمسي، در يكي از جنگ‌هاي حماسي  شركت كرد. ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت ماركسيستي در اقدامي برنامه‌ريزي شده از زمين و هوا به‌سمت مناطق تحت‌كنترل مجاهدين، تهاجم همه جانبه‌اي را آغاز كردند. شهيد گوهري در اين جنگ مقاومت بسياري از خود نشان داد و در روز 6/6/1362 شمسي، در حين نبرد، در سنگر هدف جنگ‌افزارهاي دشمن اشغال‌گر قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. همرزمانش پيكر خونين شهيد محمد يوسف گوهري را از محل شهادت انتقال دادند و با حضور بستگان و مشاركت مردم منطقه در«خواجه آشكارا» واقع در آقتاش سرپل به‌خاك سپردند. 

                                                                 ياد و  نامش جاويدان باد!

 

فرمانده شهيد محمدامين فياض

فرمانده شهيد محمدامين فياض،‌ فرزند قدم‌علي، در سال 1338 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چابك» از توابع سرپل ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را در كانون گرم و صميمي خانواده سپري كرد. تحصيل را در مكتب دولتي آغاز نمود. او همزمان با تحصيل در كارهاي كشاورزي با خانواده‌اش همكاري مي‌كرد. در يادگيري علم جديت داشت. در فصل تعطيلات مكتب، به مكتب‌خانه‌ي زادگاهش مي‌رفت و به اندوخته‌ي علمي و معارف ديني خويش مي‌افزود. از همان دوره  با طلاب و محصلين مدرسه‌ي علوم ديني رفت و آمد داشت. بالاخره دوره‌ي شش ساله‌ي مكتب دولتي را با موفقيت به پايان رساند. از آن پس در كنار بستگان خود به كشاورزي مشغول شد، از اين طريق در تأمين بخشي از مايحتاج زندگي با خانواده سهيم بود. او هر چند از ادامه‌ي تحصيل بازماند، اما رابطه‌اش با اهل علم قطع نشد. در سخنراني‌هاي علماي ديني شركت مي‌كرد. همراه ديگر جوانان مذهبي و متدين در برگزاري مجالس ديني حضوري فعال داشت.

 شهيد محمد امين فياض جواني تحصيل كرده بود و مسائل روز و حوادث اجتماعي را به خوبي تجزيه و تحليل مي‌كرد. از سال 1358 شمسي روند مبارزات سياسي‌اش شكل گرفت، از همان زمان در برابر كمونيستها، فعاليت سياسي را آغاز كرد. در زمستان 1359 شمسي، راه مبارزه‌ي مسلحانه را در پيش گرفت. ابتدا براي آمادگي‌هاي لازم و آشنايي با شيوه‌هاي‌جنگ‌هاي چريكي به قريه‌ي «مياندره» رفت. با جديت و پشت‌كار دوره‌ي يادگيري تاكتيك‌هاي رزمي را با موفقيت پشت سرگذاشت. با عزم و اراده‌ي قوي مجدداً به زادگاهش بازگشت. پس از استقرار در پايگاه جهادي سرپل، از آن پس بي‌وقفه در ميدان‌هاي رزم در برابر نيروهاي شوروي به جهاد و مبارزه‌ي بي‌امان ادامه داد.

 به خاطر صداقت و لياقتي كه كه در وجودش مشاهده مي‌شد، سرپرستي يك گروپ از مجاهدين به او واگذار گرديد. او با نيروهاي تحت امرش در بسياري از جنگ‌هاي دفاعي در مقابل نيروهاي اشغال‌گر حضور حماسي و سرنوشت ساز داشت. مقاومت،‌ دليري و مديريت‌هاي منحصر‌به‌فرد فرماندهان جهادي سرپل، نظاميان تا دندان مسلح شوروي و دولتي را به شدت زمين گير كرده بود.

شهيد فياض يكي از سرگروپ‌هاي خوش‌نام و مقتدر جهادي بود كه در ايجاد اين حماسه ها نقش ارزنده‌اي داشت. او در جبهات مختلف ولايت‌سرپل مأموريت‌هاي جهادي را انجام مي‌داد. لحظه‌اي غفلت و سستي را در مسير مبارزه روا نمي‌دانست. او نزديك به سه سال به مبارزه ادامه داد. پرداختن به هر يك از دلاوري‌هاي اين فرزند غيرتمند وطن، بحث جداگانه‌اي مي‌طلبد.

شهيد فياض يكي از الگوهاي خوش‌نام جهادي سرپل محسوب مي‌شد. او داراي سجاياي اخلاقي بسياري بود. در پاكي و درستكاري از بهترين پرسنل جهادي به شمار مي‌آمد. در برابر پيش‌آمدهاي ناگوار مبارزاتي با خونسردي برخورد مي‌كرد. بحران‌هاي پيش‌بيني نشده را با حوصله‌مندي و درايت كنترل مي‌نمود. به كارهايي كه انجام مي‌داد، ايمان كامل داشت. از روحيه‌ي فداكاري بهره‌مند بود. در صحنه‌هاي جنگ، اول خود وارد نبرد مي‌شد. به حفاظت از جان همرزمانش توجه خاص داشت، با آنان بسيار صميمي بود.

پاكي و اخلاص در كارهايش مي درخشيد. صداقت و مهرباني در سيره‌ي زندگي‌اش محسوس و  وجودش مملو از عشق به خدا بود. در كارهايش ريا مشاهده نمي‌شد. از خود محوري و قدرت طلبي نفرت داشت. در هنگام انجام وظايف جهادي رضايت خداوند متعال را بر همه چيز و همه كس ترجيح مي‌داد. با افراد جامعه رفتار محترمانه داشت. خود را برتر از مردم نمي‌دانست. تا آخرين لحظه هاي زندگي غرور و تكبر در گفتار و رفتارش مشاهده نمي‌شد. او به تمام معنا يك انسان وارسته بود.

 در ماه سنبله 1362، يكي از بزرگترين لشكركشي‌هاي ارتش‌سرخ‌شوروي بالاي مواضع مجاهدين سرپل در ناحيه‌ي «چهارباغ» واقع در شمال شهرسرپل صورت‌گرفت. قواي‌اشغال‌گر با صدها عراده تانك، توپ و ساير سلاح‌هاي مرگبار از هوا و زمين تهاجم همه جانبه را آغاز كردند. مجاهدان مسلمان در يك رويارويي نابرابر دليرانه در برابر تهاجم دشمن مقاومت كردند و ضربات سختي به پيكره‌ي نظامي آنان وارد كردند.

شهيد محمد امين فياض در اين روز سلحشوري‌هاي بي‌مانندي از خود نشان داد.  در حالي كه نبرد به شدت ادامه داشت، اين مجاهد خستگي‌ناپذير در تلاش بود كه جنازه‌ي شهيد گوهري  بدست دشمن نيفتد، به همين منظور به طرف شهيد گوهري حركت كرد، در همين لحظات از فاصله‌ي صدمتري تانك زرهي اشغال‌گران، اين استوره‌ي مقاومت را هدف قرار داد. بدين ترتيب اين فرمانده‌ دلاور، در ساعت دو وچهل‌دقيقه‌ي بعدازظهر روز 6/6/1362، به درجه‌ي رفيع شهادت نايل گرديد. پس از اين رخداد، همرزمانش با قلبهايي محزون، پيكرخونين فرمانده شهيد محمد امين فياض را از صحنه‌ي جنگ خارج كردند. سپس با احترام خاص در «گلزار شهداي شاه چنار»، به‌خاك سپردند.

                                                  خلعت سرخ شهادت برقامتش مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد سيدعظيم كاظميگل

شهيد سيدعظيم‌كاظمي، فرزند سيدكاظم، در (حدود) سال 1337، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در «چهارباغ» ديده‌به جهان‌گشود. دوران طفوليت را در محيط صميمي خانواده سپري كرد. از نوجواني مشغول به‌كار شد. از آن پس، در امر كشت و جمع‌آوري محصولات كشاورزي اشتغال داشت. از اين طريق مخارج خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. شهيدكاظمي جواني مذهبي بوده و در رعايت شئونات اسلامي اهتمام مي‌ورزيد. در يكي از همين سالها تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشترك وي يك‌دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌است.

شهيد سيدعظيم از جمله جوانان غيرت‌مندي بود كه داوطلبانه به جمع مجاهدين پيوست. براي فراگيري تعليمات رزمي عازم مياندره شد. طي چند هفته شيوه‌هاي دفاع و نحوه‌ي برخورد با طرفندهاي اشغال‌گران را فراگرفت و از نظر روحي و جسمي كاملاً براي دفاع و فداكاري مهيا شد. پس از آنكه دوره‌ي يادشده را به پايان رساند، سپس به نواحي خط مقدم جبهه بازگشت. از آن پس سلاح به دوش گرفت و به صورت تمام وقت در مركز مقاومت جهادي مستقر گرديد.

 وي در قريه‌ها و مناطق مختلف سرپل در ده‌ها عمليات جنگي در برابر نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت دست‌نشانده‌ي آنان صبورانه به پيكار ادامه داد. از جمله در خطه‌ي شهيدپرور سوزمه‌قلعه‌ حضور حماسي داشت. او مرزهاي قوميت، طايفه‌اي و منطقه‌اي را شكسته بود و با روحيه‌ي شهادت‌طلبانه بيش از دو و نيم سال به جهاد مقدس خود ادامه داد. شهيد سيد عظيم جواني غيرت‌مند، متواضع، باوقار، شكسته نفس، مهربان و فداكار بود.

در ماه سنبله 1362، لشكريان اشغال‌گر شوروي با صدها عراده تانك و ده‌ها فروندطياره از زمين و هوا بر مواضع مجاهدين سرپل هجوم آوردند. مجاهدين در اقدامي كم‌نظير در برابر مهاجمان اشغال‌گر سينه سپر كردند. متعاقب آن يكي از ديدني‌ترين صحنه‌هاي نبرد حق و باطل به وقوع پيوست. در اثر فداكاري چريكهاي مجاهد، يك قطار زرهي ارتش شوروي شامل تانكها، توپخانه و مهمات به آتش كشيده شد و خسارات فراوان بر آنان وارد گرديد.

از اين ميان شهيد سيدعظيم كاظمي در روز 6/6/1362، در برابر لشكريان شوروي در چهارباغ سرپل مردانه تا پاي جان به دفاع پرداخت و در حين درگيري بر اثر انفجار گلوله‌ي هاوان (خمپاره)، تركش‌ها به سر و صورت شهيد سيدعظيم اصابت كرد و اين مجاهد سلحشور در ميدان رزم به فيض شهادت نايل گرديد. هم‌سنگرانش پيكر شهيد سيد عظيم را از محل شهادت انتقال دادند. سپس در «گلزارشهداي چهارباغ» به‌خاك سپردند.

                                                             شادماني روان پاكش جاودانه باد!      

 

مجاهد شهيد عبدالقادر رضايي

شهيد عبدالقادر رضايي، فرزند حاج ملا رضا، در (حدود) سال 1341شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چهاريكه»، واقع در آقتاش سرپل، ديده به جهان گشود. پس از دوران كودكي با مساعدت پدرش زمينه‌ي تحصيل او فراهم شد. با خوشحالي در مكتب دولتي به كسب علم و معرفت مشغول شد. در سالهاي تحصيل، زماني كه مكتب تعطيل مي‌شد، نزد روحاني محل زندگي‌اش مي‌رفت. قرآن و احكام ديني را مي‌آموخت. به همين جهت با مسايل اسلامي آشنا بود. در مجالس ديني شركت مي‌كرد. آموزه‌هاي ديني در جان و روانش جاي داشت. او با موفقيت دوره‌ي تحصيلات خود را در مكتب «شاه چنار» به پايان رساند.

ادامه‌ي تحصيل از خواسته‌هاي زندگي‌اش بود. پيوسته درصدد پيدا كردن راهي براي افزودن به معلومات علمي برآمد. در نهايت دوري از خانه و كاشانه را با جان و دل پذيرا شد. سرپل را به مقصد كابل ترك كرد. با شوق وصف ناشدني در يكي از ليسه‌هاي كابل به تحصيل مشغول گرديد. دو سال به معلومات علمي خود افزود. تجربيات علمي و فرهنگي جديدي بدست آورد. با تفكرات و انديشه‌هاي متنوع موجود در كشور بيشتر آشنا شد.

به قدرت رسيدن دولت كمونيستي تغييرات زيادي در مسايل مختلف افغانستان ايجاد كرد. شهيد عبدالقادر در اين مقطع شاهد يكه‌تازي‌هاي چكمه‌پوشان ارتش‌سرخ‌شوروي در خيابان‌هاي كابل بود. دولت دست نشانده‌ي شوروي امكانات رفاهي فوق‌العاده‌ا‌ي براي جلب جوانان محصل فراهم كرده بود.

شهيد عبدالقادر قلبي پاك، مهربان و مملو از نور ايمان داشت، هرگز در دام فتنه‌گرايانه‌ي كمونيستها گرفتار نشد. هر چند قلبش براي يادگيري علم و معرفت مي‌تپيد، اما حفظ غيرت ديني و ملي را بر همه چيز ترجيح داد. او زندگي ساده همراه با شرافت‌مندي را برگزيد. همزمان با گسترش قيام عمومي مردم در برابر شوروي، شهيد رضايي محل تحصيل خود را در كابل ترك كرد و به خطه‌ي قهرمان پرور سرپل بازگشت.

شهيد عبدالقادر جوان تحصيل كرده و فهيم بود. با اهداف پليد دشمن آشنايي داشت. مي‌دانست كه اگر قدم‌هاي ناپاك ارتش‌سرخ از ميهن قطع نشود، افغانستان ديگر روي استقلال را نخواهد ديد. او با آگاهي و معرفت با مبارزين مسلمان همنوا شد و راه قيام مسلحانه را برگزيد. از حال و هواي دنيايي بريد و در مسير تقرب الي الله قرارگرفت.

در ماه سنبله(شهريور) 1360، عازم خطه‌ي شهيد پرور سوزمه‌قلعه‌گرديد. دوره‌ي تعليمات رزمي و شيوه‌ي جنگ‌هاي چريكي را به خوبي فراگرفت. براي ادامه‌ي جهاد به پايگاه جهادي سرپل بازگشت. از آن پس به صورت تمام وقت در صحنه‌هاي مختلف به جهاد و مبارزه اشتغال داشت و در جنگ‌هاي آزادي‌بخش يكي از مجاهدان پر تلاش بود. از ابتداي ورود به صف مجاهدين زندگي ساده همراه با خودسازي و شكسته نفسي را برگزيد و رفتار مؤدبانه داشت. در گفتار و كردارش صادق و درستكار بود. او به تمام معنا راه شهادت و فداكاري را عارفانه انتخاب كرد. هيچ يك از امكانات زندگي او را از رسيدن به حضرت حق تعالي باز نداشت.

در اولين روزهاي ماه سنبله 1362، مقدمات برگزاري عروسي را فراهم كرد. دوستان و آشنايان در برگزاري اين جشن او را همراهي كردند. در حالي كه سه روز از عروسي‌اش نمي‌گذشت، لشكريان كفر و نفاق از زمين و هوا نواحي آقتاش و چهارباغ سرپل را هدف قرار دادند. شهيد رضايي با لباس دامادي‌اش عازم خط مقدم جنگ در برابر قواي‌اشغال‌گر شوروي گرديد. متعاقب آن درگيري شديد آغاز شد. شيردلان بيشه‌هاي سرپل، سخت‌ترين ضربه‌ها را بر پيكره‌ي نظاميان ارتش متجاوز شوروي وارد كردند.

از اين ميان شهيد عبدالقادر رضايي، در حاليكه لباس دامادي به تن داشت، تا آخرين توان در برابر متجاوزان روسي مقاومت كرد. اين مجاهد سلحشور در روز 7/6/1362، در حين پيكار هدف تركش گلوله‌ي توپ نظاميان شوروي قرارگرفت و در صحنه‌ي پيكار به فيض شهادت نايل آمد. متعاقب آن همرزمانش پيكر اين شهيد تازه داماد را به زادگاهش منتقل كردند و در «گلزارشهداي‌چهاريكه» به‌خاك سپردند.

                                                         شربت شيرين شهادت گوارايش باد!

 

مجاهد شهيد احمدشاه نظامي

شهيد احمدشاه نظامي، فرزند نظام، در(حدود) سال 1339 شمسي، ‌در «امام‌جعفر» سرپل ديده به جهان گشود. دوران كودكي را در كنار خانواده‌اش سپري كرد. از نونهالي به كار مشغول شد. سالها به شغل كارگري و كشاورزي اشتغال داشت. وقتي پدرش از دنيا رفت، بار مسئوليت زندگي بر شانه‌اش سنگيني مي‌كرد. با اين وجود وي با صبوري و بردباري همراه با ساير خانواده‌اش روز‌هاي سخت و طاقت‌فرسا را پشت سرگذاشت. او با همه‌ي كمبودها ساخت، اما در برابر هيچ يك از مشكلات خم به ابرو نياورد.

شهيد احمدشاه يكي از اين جوانان با احساس و مسئوليت پذير بود كه براي حضور در جبهه‌ي جهاد لحظه شماري مي‌كرد. در زمستان 1359، بعد از فراهم شدن شرايط، همراه ديگر مجاهدين از زادگاهش ره‌سپار «مياندره» شد. مدت چند ماه نزد اساتيد خود فنون رزمي را آموخت و با موفقيت اين دوره را به پايان رساند.

از آن پس به صورت تمام وقت در پايگاه جهادي سرپل به انجام وظايف و تكاليف اسلامي و جهادي مشغول گرديد. شهيد احمدشاه جواني شجاع و دلير بود. بيش از دو سال در ده‌ها  مأموريت و نبرد آزادي‌بخش شركت ورزيد. آنچه در توان داشت، خالصانه براي رضاي خدا در معرض اخلاص گذاشت. در شهرسرپل در برابر قواي‌اشغال‌گر، پيكار كرد. در سوزمه‌قلعه‌ به‌ياري هم كيشان خود شتافت. در چهارباغ دليرمردي‌هاي بسياري از خود به‌جا گذاشت. اين جوان مسلمان به مسائل اسلامي و شرعي توجه و عنايت خاص داشت. وي در سال 1361، تشكيل خانواده داد. حاصل اين پيوند يك فرزند دختر از وي به ‌يادگار مانده‌است.

شهيد احمدشاه جواني پرتلاش، زحمت‌كش، كم توقع، ‌شكسته نفس، صبور، بردبار، متين، خوش‌رفتار و مسئوليت پذير بود. او از اوايل زندگي درد و رنج تبعيض آميز در جامعه را لمس كرده و بار محروميت را بر دوش گرفته بود. از افراد خودخواه و برتري‌طلب نفرت داشت. با افراد ضعيف مهربان بود. از كودكي محبت اسلام و قرآن را در دل داشت و در جواني در راه تعالي مكتب اهل‌بيت(عليهم‌السلام) قدم نهاد و با خون سرخش با آرمان‌هاي اسلام و اهداف مقدس جهاد تجديد پيمان كرد.

در نهايت اين مجاهد مسلمان در تابستان 1362، در رويارويي و نبرد سخت با اشغال‌گران شوروي در ناحيه‌ي چهارباغ شركت ورزيد. اين جنگ نابرابر يكي از افتخارآميزترين دلاوري‌هاي مردم سرپل در مقابل نظاميان متجاوز محسوب مي‌شد. دليرمردان مجاهد ضربات سخت و تلفات سنگين بر ادوات و نفرات نظامي دشمن وارد كردند. يكي از شهداي سرافراز اين دفاع قهرمانانه شهيد احمد شاه بود. اوچند روز دوش بدوش ديگر همرزمانش فداكارانه مقاومت كرد و تا آخر دست از مقاومت بر نداشت.

اين مجاهد مسلمان در تاريخ 8/6/1362شمسي، در حين دفاع هدف سلاح‌هاي مرگبار متجاوزان قرارگرفت و به شدت زخمي‌شد. همرزمانش او را جهت مداوا از محل جنگ انتقال دادند. بعد از چند روز تحت درمان گرفتن بهبودي حاصل نگرديد و اين مجاهد جانباز به شهادت رسيد. پيكر پاك شهيد احمد شاه نظامي را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند و در جوار ساير شهداي قريه‌ي «امام‌جعفر» به‌خاك سپردند.                 

                                                          نامش پاينده و راهش مستدام باد!

 

 

مجاهد شهيد محمدعلى اخلاقى

 شهيد محمدعلى اخلاقى، فرزند غفور، در سال 1330 شمسى، در (قريه حاج ملاسخيداد) سوزمه ‏قلعه، در يك خانواده‏ اى كشاورز و مذهبى ديده به جهان گشود. دوران نوجوانى را با رفتن به مدرسه دولتى آغاز كرد و تحصيلات دوره ابتدايى خود را در مدرسه ياد شده به پايان رسانيد، به علت نيازهاى اقتصادى خانواده موفق به ادامه‏اى تحصيل نگرديد و به كارهاى كشاورزى و مالدارى مشغول شد.

 در دوران جوانى علاقه‏ مند به مسايل دينى بود، و با روحانيون و طلاب در ترويج احكام دينى و شرعى همكارى مى‏كرد . در برگزارى مراسم مذهبى مخصوصاً گرامى داشت سالار شهيدان حضرت امام حسين‏عليه السلام حضور فعال و جدى داشت.

 شهيد محمدعلى اخلاقى، در سال 1352، به خدمت سربازى اعزام گرديد، مدت دو سال در فرقه 25 پكتيا براى حفظ امنيت، استقلال كشور و آسايش مردمش به عنوان كاتب غند، صادقانه خدمت كرد. اخلاقى در اين دوره تشكيل خانواده داد كه ثمره اين ازداج دو فرزند دختر بوده است.

  در سال 1358، همزمان با قيام عمومى مردم مسلمان افغانستان عليه دولت دست نشانده در صف هواداران جهاد قرار گرفت و از مبارزان مسلمان در برابر دشمن حمايت كرد. در سال 1359، در صحنه‏ هاى جهاد سهم بيشترى گرفت و در رساندن تداركات به مجاهدان دريغ نورزيد. و خود در خط مقدم نبرد حضور فعال داشت.

  در سال 1360، با فعال شدن مراكز محلى »گروه ابوذر« وى در فعال كردن و هماهنگى نيروهاى مردمى نقش گرفت و خود يكى از اعضاى فعال آن بود. در ماه قوس (آذر) 1360، وقتى ‏كه سوزمه‏ قلعه، در اشغال نيروهاى دشمن قرار گرفت، وى همراه ديگر مجاهدان سوزمه‏ قلعه از منطقه مهاجر گرديد. هنگام مهاجرت در حالى‏كه دوستان و بستگانش به جرم حمايت از مجاهدان مورد آزار و اذيت‏ هاى زياد قرار گرفته بود و بسيادى از اموال مردم به تاراج رفته بود اين مجاهد مسلمان، در برابر اين حوادث صبر و تحمل را پيشه كرد. و از آن پس بصورت تمام وقت در صف نيروهاى مسلح مجاهدان باقى ماند. در بهار 1361، همراه ديگر همسنگرانش پس از چندين ماه مهاجرت به سوزمه‏ قلعه، بازگشت و در نبرد آزادسازى منطقه فعالانه جهاد كرد. در روز 1361/4/25، در نبرد حماسى - معروف به جنگ رمضان - در مقابل حملات همه جانبه‏ى اشغالگر به دفاع برخواست.

  او در جبهه‏ هاى مختلف عليه نيروهاى مشترك اشغالگر، دليرانه جنگيد0 از جمله در اواخر سال 1361، با جمعى از رزمندگان به ولايت فارياب اعزام گرديد و پس از يك ماموريت طولانى به منطقه بازگشت و به خاطر لياقتى كه داشت به عنوان معاون يك گروپ جهادى برگزيده شد.

 شهيد اخلاقى مانند ديگر رزمندگان جهادى از هنگامى ‏كه وارد پايگاه گرديد تمام وجودش را وقف پاسدارى از حريم اسلام، قرآن و آزادى كشور كرد. وى هر زمان كه نزد بستگان خود مى ‏رفت آنها را به صبر و تحمل مشكلات دعوت مى ‏كرد. از آنها مى‏ خواست كه در راه جهاد و مبارزه ثابت قدم ماند و راه شهدا را خالى نگذارند. او از تبار مستضعفان جامعه بود، زندگى ساده همراه با عزت نفس داشت، از محرومان حمايت مى ‏كرد.

 شهيد محمدعلى اخلاقى يكى از افراد برجسته‏ اى جهادى بود كه مانند بسيارى از مدافعان گمنام، ترجيح مى ‏داد به عنوان يك رزمنده بدون شهرت باقى ماند تا ديگر مجاهدان موقعيت برترى پيدا نمايند. خصوصيات ديگر اين مجاهد راه خدا، صبر، شجاعت، احترام به والدين، عشق به جهاد بود. او در مدت حضور در صحنه‏ هاى جهاد براى عزت و سربلندى امت اسلام تلاش كرد، در اين راه از هيچ سعى و كوششى فروگذار نكرد و ثابت قدم و استوار باقى ماند.

 او يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت و از منتظران ظهور صاحب‏الزمان (عج) بود. به موسفيدان و بزرگان احترام مى‏كرد و با زير دستان مهربانى و عطوفت داشت.

  شهيد اخلاقى در روز 1362/6/2، به آخرين ماموريت نظامى خود رفت. در آن هنگام، نظاميان وابسته به دولت ماركسيستى با استفاده از امكانات زرهى و سلاح ‏هاى دوربرد، نيروهاى خود را به ارتفاعات شرق سوزمه‏قلعه مستقر كرده، مواضع مجاهدان و مناطق مسكونى را شديداً مورد حملات مرگ بار خود قرار دادند، به طورى‏كه رفت و آمد مردم و مجاهدان را كاملاً مختل كرد. در اين شرايط مجاهدان تصميم گرفتند، اين مانع را از ميان بردارند. در اين ميان شهيد اخلاقى در كنار ديگر همرزمانش در يك حمله برق آسا، بخشى از مواضع دشمن را تصرف كردند و يك عراده تانك دشمن را نيز از كار انداختند. اين جنگ، ساعت‏ها ادامه داشت، شهيد اخلاقى در حالى ‏كه مشغول نبرد بود مورد اصابت رگبار گلوله‏ هاى دشمن قرار گرفت و با بدن خون‏آلود بر روى زمين افتاد. لحظات بعد، اين جوان مبارز بر اثر جراحات وارده در سن 30 سالگى به فيض شهادت نايل گرديد و روح پاكش به ملكوت اعلى پيوست. پيكر خونين اين شهيد توسط مردم و مجاهدان از محل شهادت انتقال يافت. در گلزارى شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    شادمانيش در پيشگاه حق جاودانه باد!

 

 

 مجاهد شهيد شيرعلى عاقلى

 شهيد شيرعلى عاقلى، فرزند ملااسماعيل، در سال 1338، در (محله حاج ملا سخيداد) سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده ‏اى روحانى ديده به جهان گشود. نوجوانى ‏اش را با كار كشاورزى و مالدارى آغاز كرد و در تامين احتياجات اقتصادى خانواده مشاركت داشت. ايام جوانى ‏اش مصادف با تحولات مهم سياسى - نظامى در افغانستان بود.

 در سال 1358، همگام با قيام مردم در مقابل دولت دست نشانده شوروى، اين جوان مسلمان همراه با بستگانش در صف طرفداران مبارزه قرار گرفت. او در سال 1359، به مسايل سياسى و نظامى روى آورد و با حضور در صحنه‏ هاى جهاد و رساندن تداركات از مبارزان حمايت و پشتيبانى كرد.

 در سال 1360، به نيروهاى مردمى جهادى »گروپ ابوذر« پيوست، ضمن شركت در برنامه‏ هاى فرهنگى، و مذهبى به عنوان يكى از اعضاى فعال آن در ايجاد امنيت و آسايش براى مردم مسلمان حضور فعال داشت و در تقويت پايگاه مركزى جهادى تلاش كرد.

  در اواخر سال 1360، پس از آنكه سوزمه‏ قلعه توسط دشمن اشغال شد، اين جوان مسلمان از منطقه مهاجر گرديد. مدتى كه در عالم مهاجرت حضور داشت، در دفع تهاجمات دشمن سهم گرفت و با صبر و تحمل در جهت تحقق ارزش‏ هاى اسلامى و جهادى به راهى كه انتخاب كرده بود، ادامه داد. در بهار 1361، همراه ديگر مجاهدان پس از چندين ماه مهاجرت، به سوزمه‏ قلعه بازگشت، در نبرد آزادسازى منطقه فعالانه حضور داشت و به وظيفه اسلامى و ميهنى خود به خوبى عمل كرد.

 در تاريخ 1361/4/25، هنگامى‏كه متجاوزان اشغالگر، مردم و مجاهدان سوزمه‏قلعه را از زمين و هوا مورد تهاجم همه جانبه قرار دادند؛ شهيد شيرعلى عاقلى در مقابل اشغالگران دليرانه جنگيد و از كيان اسلام و آرمان ‏هاى جهاد ملت مسلمان افغانستان به خوبى دفاع كرد.

  در نيمه دوم همان سال، با جمعى ديگر از جوانان مسلمان سوزمه‏ قلعه، با مساعدت پايگاه جهادى عازم خارج از كشور شد، و به پاكستان و ايران رفت. او ضمن زيارت امام رضا عليه‏ السلام پس از چند ماه اقامت به قصد حضور در جبهه تصميم بازگشت به افغانستان را گرفت. ابتدا دوره آموزش نظامى را با موفقيت به پايان برد و همراه با ساير همرزمانش به كشور بازگشت. در ولايت هرات اسلحه بدوش گرفت و در بهار 1362، به سمت شمال افغانستان عزيمت كرد. او طى يك مسافرت طولانى صدها كيلومتر پياده روى كرد، با تحمل مشكلات زياد، و عبور از مناطق كوهستانى وارد پايگاه مقاومت در سوزمه ‏قلعه گرديد. بار ديگر بصورت تمام وقت در صف ساير مدافعان قرار گرفت. پس از آن در اكثر عمليات‏ها و جنگ‏ هاى آزادى‏بخش در برابر اشغالگران مشاركت داشت. از جمله در عمليات كه در ماه اسد (مرداد) 1362، بالاى يكى از مواضع مهم دشمن صورت گرفت رشادت‏هاى زيادى از خود نشان داد و بخاطر لياقت و شايستگى كه داشت به عنوان معاون گروپ جهادى برگزيده شد.

 شهيد عاقلى يكى از نيروهاى فعال جهادى در سوزمه‏ قلعه بود كه به شجاعت، فداكارى، شكسته نفسى در بين همرزمانش معروف بود. شخصيت معنوى اين جوان مجاهد در نوجوانى او شكل گرفته بود، در فضاى عطراگين جهاد و مبارزه در راه حق كامل‏تر گرديد. وى در حالى‏كه طى چند سال مانند ديگر همرزمانش آوارگى ‏هاى زيادى را متحمل شده بود، نه تنها زبان به شكايت نگشود، بلكه سنگ صبور ديگران بود و پيوسته بستگان خود را به صبر و تحمل در برابر مشكلات دعوت مى‏كرد. و از آنها مى‏ خواست كه در راه حق ثابت قدم باشند. او جوان فداكارى بود كه ايمان، تعهد، احترام به هم‏نوعان و توجه به مستمندان از ديگر خصوصياتش محسوب مى ‏شد. با پدر و مادر عطوفت و مهربانى داشت. او يكى از پيروان قرآن و از رهروان راه سرخ شهادت و از منتظران مهدى موعود (عج) بود. از نوجوانى در محافل مذهبى مشاركت داشت و در عزادارى امام حسين‏ عليه السلام اشك مى ‏ريخت. شهيد عاقلى با تمام اين خصوصيات به آخرين نبرد رفت تا با نثار جان خود زمينه‏ساز رهايى مردم و كشورش از اشغال تجاوزگران خارجى و عوامل داخلى آن باشد.

 در تاريخ 1362/6/2، وى مانند روزهاى ديگر مشغول انجام وظيفه در سنگرهاى جهاد بود. دشمن با استقرار سلاح ‏هاى دور برد و زرهى در ارتفاعات شرق سوزمه‏ قلعه مناطق تحت كنترل مجاهدان را زير آتش سنگين خود گرفت، به طورى كه رفت و آمد در مناطق مجاهدان تقريباً ناممكن شده بود. غيرت مندان مجاهد در مقابل اين اقدام ماركسيستها سكوت نكردند و تصميم گرفتند به هر شكل ممكن، اين مانع را از ميان بردارند. پس از آن دلاور مردان مجاهد كه شهيد عاقلى نيز در آن جمع حضور داشت، عمليات نظامى را بالاى مواضع دشمن آغاز كردند كه ضمن از كار انداختن يك تانك زرهى دشمن، بخشى از سنگرها را به تصرف خود درآوردند. اين نبرد تا شب ادامه داشت. در نيمه‏ هاى شب در حالى‏كه اين جوان فداكار در ارتفاعات منطقه مشغول نبرد در برابر ماركسيست‏ها بود، در حين دفاع مورد اصابت گلوله ‏اى دشمن قرار گرفت و لحظاتى بعد در اثر جراحات وارده، در بيست و چهار سالگى شربت شهادت را نوشيد، روح پاكش به ملكوت اعلى پيوست و كبوترى خونين بال به سوى خالقش پرواز كرد. پيكر خونين اين رزمنده دلاور از ميدان نبرد انتقال و با مشايعت مردم مسلمان در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و نامش جاودانه باد!

 

 مجاهد شهيد خداداد اكبرى

 شهيد خداداد اكبرى، فرزند محمداكبر، در سال 1340 شمسى، در (قريه اسماعيل‏جان) سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده‏ اى مذهبى و كشاورز چشم به جهان گشود. هنوز يك‏سال از عمرش نگذشته بود كه پدرش به ديدار حق شتافت، اين كودك شيرخوار از محبت پدرى محروم گشت. در سه سالگى مادر مهربانش نيز به رحمت حق پيوست، او به دور از محبت‏ هاى والدين تحت سرپرستى عمويش قرار گرفت و به زندگى معصومانه‏اش ادامه داد.

 شهيد خداداد اكبرى، در نوجوانى مشغول كارهاى كشاورزى و دامدارى شد و سالها به تلاش و كوشش ادامه داد. دوران جوانى اش با تحولات انقلاب همزمان شد، با تشديد نبردهاى مجاهدان با قواى اشغالگر، وى تصميم گرفت به صف مدافعان مسلمان قرار گيرد.

 شهيد خداداد اكبرى در سال 1361 شمسى، اولين مسافرت جهادى‏اش را آغاز كرد، او با تعدادى از جوانان مسلمان عازم خارج از كشور گرديد. ابتدا به پاكستان رفت و از آنجا راهى ايران شد. پس از چند ماه اقامت، و زيارت امام رضا (عليه السلام ) تصميم بازگشت به افغانستان را گرفت تا در ميدان‏ هاى نبرد، مجاهدان را در برابر اشغالگران يارى رساند. به اين منظور، ابتدا به يادگيرى فنون نظامى پرداخت و دوره آموزش نظامى را با موفقيت به پايان برد. او بعد از مدتى راهى كشور شد.

 در بهار 1362، در ولايت هرات سلاح بر دوش گرفت، همراه با ديگر همرزمانش رهسپار شمال افغانستان شد. وى در اين مسافرت طولانى كه ده‏ها شبانه روز به طول انجاميد با صدها كيلومتر پياده روى از ارتفاعات صعب‏العبور، در نهايت وارد پايگاه جهادى سوزمه ‏قلعه شد و به صف رزمندگان و مدافعان پيوست. از آن پس به طور تمام وقت در مركز جهاد مستقر گرديد و هرگز سلاح را بر زمين نگذاشت.

 شهيد خداداد اكبرى در مدت حضور در جبهه در نبردهاى دفاعى و عمليات ‏هاى مجاهدان در برابر نظاميان مشترك اشغالگر روسى و دولتى دليرانه جنگيد و رشادت هاى زيادى از خود نشان داد. سختى و مشكلات كه در اين دوران وجود داشت، ترديدى در قلب پاكش بوجود نياورد و تا آخر در راه حق ثابت قدم ماند.

 شهيد خداداد اكبرى همزمان با حضور در جبهه، براى خود همسر برگزيد لكن اين جوان مجاهد در دوران دامادى و قبل از عروسى به ميهمانى پروردگارش شتافت. شهيد اكبرى، جوان فداكار و مجاهد وارسته‏ا ى بود كه از همان دوران كودكى درد محروميت و مظلوميت را با جان و دل احساس كرده، هم ‏نشين محرومان و مستضعفان بود، از جاه طلبان نفرت داشت، از كبر و غرور به دور بود. زندگى ‏اش كه از هجده سال فراتر نرفت، همه در زحمت، ايثار، نيكى و مبارزه گذشت. او يكى از پيروان راستين اسلام و قرآن و عاشق پاك شهداى كربلا بود. شهيد خداداد اكبرى، با هدف خدمت به اسلام و جهاد در راه حق به صف جهادگران پيوست و آرزوى نهايى‏اش شهادت در راه خدا بود. ايشان خوش برخورد و به ديگران احترام مى‏كرد. از نوجوانى در تجمع‏ه اى دينى شركت مى ‏ورزيد.

  او سر انجام به آخرين ماموريت جهادى‏اش رفت. در تاريخ 1362/6/2، هنگامى ‏كه نظاميان اشغالگر برخى از مناطق شرقى سوزمه‏ قلعه را اشغال كردند،  سلاح‏هاى دور برد و مرگبار خود را در اين ساحات مستقر كردند، تمام مناطق مسكونى مردم و مجاهدان را گلوله باران كردند. رزمندگان سلحشور مجاهد تصميم به آزادسازى مناطق اشغال شده گرفتند. به همين منظور از چند محور عمليات نظامى مجاهدان بالاى مواضع و سنگرهاى دشمن آغاز شد.

 در اين ميان شهيد اكبرى نيز با سلاح  در دست داشته‏اش وارد جنگ با دشمن گرديد. در همان ساعات اوليه جنگ، اكثر مناطق توسط دلاور مردان مجاهد، آزاد گرديد. در حالى ‏كه اين رزمنده مجاهد دوش به دوش ديگر همرزمانش مشغول نبرد در برابر نظاميان دشمن بود، و همچنان در حال پيشروى در قلب مواضع دشمن بود، مورد اصابت گلوله اشغالگران قرار گرفت و در ميدان نبرد به خون خويش غلطيد. اين سرباز فداكار اسلام، لحظاتى بعد در اثر جراحات وارده، نداى حق را لبيك گفت و در سن 18 سالگى به آرزوى ديرينه‏اش رسيد، جام شهادت را نوشيد و روح پاكش به لقاءاللّه پيوست. پيكر مطهر اين كبوتر خونين بال، از ميدان نبرد به پشت جبهه  انتقال يافت و توسط امت مسلمان به گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش پرره رو و مستدام باد!

 

فرمانده شهيد على ‏جان اخترى

 شهيد على ‏جان اخترى، فرزند  اللّه‏داد، در سال 1337 شمسى، در (محله زيرسرخى) سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده ‏اى كشاورز و مذهبى چشم به جهان گشود. دوران شيرين كودكى را همراه با والدين خود در زادگاهش گذراند. در سال 1347، پدرش مجبور به مهاجرت به كجران از توابع ولايت ارزگان گرديد.

 شهيد على‏ جان در سال 1351، براى آموختن قرآن كريم نزد روحانى محل رفت و دو سال در مكتب خانه محل سكونتش مشغول تحصيل بود. در سال 1352، پدرش پس از چند سال مهاجرت مجدداً به سوزمه ‏قلعه بازگشت. شهيد اخترى مدتى در زادگاهش، نزد روحانى محل به يادگيرى خواندن و نوشتن ادامه داد، اما به علت نيازهاى اقتصادى تحصيل را ترك كرد. پس از آن در كارهاى كشاورزى دستيار پدر شد و از اين طريق تأمين كننده بخشى از مايحتاج زندگى خانواده ‏اش بود.

 در سال 1358، كه قيام مسلحانه مردم متدين سوزمه ‏قلعه شكل عملى گرفت. اين جوان مسلمان به صف هواداران جهاد پيوست و از آن پس در رساندن امكانات در صحنه‏ هاى جهاد همكارى داشت. در سال 1359، تشكيل خانواده داد اما صاحب فرزند نشد. در تابستان 1360، با موافقت پدر گرامى‏اش كه خود از فعالان جهاد بود، به مركز مقاومت پيوست و در آموزش رزمى شركت ورزيد و اين دوره را با موفقيت به پايان برد. پس از آن به طور تمام وقت در پايگاه جهادى مستقر گرديد. در ماه قوس 1360، به خط مقدم جنگ در شهر سرپل اعزام شد و پس از چندين شبانه روز نبرد در برابر قواى اشغالگر شوروى همراه با ديگر همرزمانش به سمت منطقه بازگشت. وى در شهر سرپل از جنگ و اشغال سوزمه‏ قلعه به دست نظاميان دشمن كاملاً بى ‏اطلاع مانده بود. وقتى كه وارد بغاوى شد با صدها نفر از مهاجرين سوزمه قلعه مواجه شد.

  با هجوم نيروهاى دشمن، خانه شهيد على ‏جان اخترى به تاراج رفته بود و خانواده ‏اش به بغاوى مهاجرت كرده بودند. وى بدون توجه به اين مشكلات در صحنه‏ هاى جهاد باقى ماند. ايشان با قبول و تحمل روزهاى طاقت فرساى مهاجرت به پاسدارى از ارزش‏هاى معنوى و جهادى ادامه داد و با قامت استوار در راه حق پايدار باقى ماند.

 در اول سال 1361، شهيد على‏جان اخترى، پس از چند ماه مهاجرت همراه با ديگر همرزمانش به سوزمه‏قلعه بازگشت و طى نبردى طولانى براى آزاد سازى منطقه شجاعانه جنگيد و پس از آن براى ايجاد امنيت و تقويت مركز جهادى تلاش كرد. در تاريخ 1361/4/25، در نبرد بزرگ و حماسى مجاهدان معروف به »جنگ رمضان« در برابر قواى اشغالگر، در حالى‏كه روزه دار بود رشادت‏هاى كم نظيرى نشان داد و به افتخارات جهادى ‏اش افزوده شد. شجاعت، شايستگى، و ابتكارهاى جنگى اين جوان مسلمان در فاصله ‏اى نه چندان زياد او را محبوب همه رزمندگان ساخت. شهيد اخترى يكى از طراحان ممتاز ميدان هاى نبرد بود، به همين جهت مقامات جهادى وى را به عنوان فرمانده يك گروپ از مجاهدان انتخاب كردند.

 زمانى‏ كه نيروهاى مشترك اشغالگر با لشكر كشى‏هاى بزرگ در صدد ايجاد پايگاه دائمى در سوزمه ‏قلعه بر آمدند، شهيد اخترى همراه با نيروهاى تحت امرش در برابر آنان به نبرد پرداخت. او  در بيشتر اين عمليات‏ها به عنوان يك فرمانده با تجربه و مبتكر، مجاهدت و دلاورى‏هاى بى‏شمارى انجام داد. فتوحات اين مجاهد در راه حق سبب شد تا وى شهرت فرا منطقه‏ اى پيدا كند. او در ميان جبهات جهادى مناطق هم‏جوار به عنوان يكى از سرداران پرافتخار جهاد مقدس مطرح گرديد. همه او را دوست داشتند و حضور حماسى ‏اش در ميدان‏ هاى جنگ قوت قلب دوستان و مايه هراس دشمنان بود.

 در هر عملياتى كه نيروهاى دشمن نام پرآوازه‏اى اين قهرمان ميدان جهاد را مى ‏شنيدند، تاب ماندن را از دست مى ‏دادند. شهيد اخترى با تمام اين شهرت هرگز احساس برترى نسبت به ديگر همرزمانش نكرد، او در همه جا همانند يك رزمنده عادى حاضر مى‏شد و رزمندگانى كه تحت فرماندهى ايشان قرار داشتند به علت رفتارهاى اسلامى او آرامش خاصى داشتند.

  در سال 1362، كه مين گذارى نيروهاى مشترك اشغالگر در ساحات وسيع مناطق سوزمه‏ قلعه صورت گرفت، اين فرمانده لايق در اكثر شب‏ها به تنهايى و بدون اطلاع ديگران به خط مقدم و ميدان‏ هاى مين تحت كنترل دشمن مى ‏رفت. او بدون امكانات لازم، مين‏هاى دشمن را خنثى كرده از خاك بيرون مى ‏آورد، تعدادى را در مسير رفت و آمد نيروهاى دشمن فرش مى ‏كرد و تعدادى ديگر را با خود به پايگاه مى‏آورد. او بارها با فداكارى‏ هاى منحصر به فرد و خنثى كردن مين‏ها، راه عبور را براى نيروهاى عملياتى باز مى ‏كرد و مجاهدان با استفاده از مسيرهاى پاكسازى شده سنگرهاى دشمن را به راحتى فتح مى‏كردند. او در تمامى نبردها، هميشه جلوتر از نيروهاى تحت امرش در خط مقدم حضور داشت.

 شهيد اخترى با دو تن از همراهانش در ماه جوزاى 1362، هنگام يورش نظاميان وابسته به دولت ماركسيستى، با دشمن رو برو گرديد، و در يك نبرد كوتاه و شديد تلفات بسيارى به دشمن وارد كرد. اين جنگ چنان ترس و وحشت در بين ماركسيست‏ها ايجاد كرد كه نيروهاى دشمن مدتها بعد از آن جرأت نمى‏كردند از مواضع خود خارج شوند. طرح‏ها و برنامه ريزى‏هاى جنگى اين سردار شهيد حيرت بسيارى از كارشناسان و فرماندهان جهادى را برمى‏ انگيخت.

 شهيد اخترى در سال 1362، به عضويت شوراى عالى جهادى سوزمه ‏قلعه قرارگرفت، برنامه ريزيهاى او در عمليات‏ها مورد استفاده قرار مى‏گرفت. اما مدت استفاده از لياقت‏هاى او، با زمان شهادتش فاصله‏اى زيادى نداشت.

 شهيد اخترى جوانى فداكار و انسان وارسته بود و هدفش خدمت به اسلام و قرآن و ايجاد اقتدار ملى براى مردمش بود. وى كه از عدالت خواهان اين آب و خاك بود، خود از كودكى بار محروميت را بر دوش كشيده، دل دردمندش آشنا با درد مستضعفان بود. وقار، متانت و پرهيزكارى ‏اش زبانزد خاص و عام بود. وى مانند همه انقلابيون ميوه يك زندگى پر تلاش و پر ماجرا بود. علاقه‏ اش به خاندان عصمت و طهارت وصف ناشدنى و سراسر وجودش را فرا گرفته بود. او يكى از محبان مخلص امام حسين‏ عليه السلام بود. از نوجوانى در محافل مذهبى شركت مى‏كرد و با خلوص نيت براى اهل بيت پيامبرصلى الله عليه وآله اشك مى ‏ريخت. سخنان گرمش كه در نهايت صداقت از دل پر محبت‏اش بر مى‏آمد، بر دلها مى ‏نشست، خود به آنچه مى‏گفت عمل مى‏كرد. در مديريت و ابتكار عمل در ميدان مبارزه از بهترين‏ها بود. در شكسته نفسى بين دوستان معروف بود و از غرور و تكبر، برترى‏طلبى و رياكارى نفرت داشت. او همواره به پدر و مادرش احترام مى‏گزارد. امر به معروف و نهى از منكر را اول از بستگان خود شروع كرد و بعد به ديگران تذكر مى ‏داد. شهيد اخترى سنگ صبور و الگويى جاودانه براى دوستان و همرزمانش بود.

 اين مجاهد خستگى ناپذير حقيقت را با تمام وجودش پذيرفته بود. هنگامى كه از شهادت پدر بزرگوارش اطلاع يافت به احترام پدر شهيدش تنها سه روز مرخصى گرفت و پس از سه روز سوگوارى بدون از دست دادن زمان مجدداً به خط مقدم برگشت و به انجام وظايف جهادى‏اش پرداخت. شهيد اخترى، هربار كه به خانواده‏اش سر مى‏زد، مادرش اصرار مى‏ورزيد مدتى بيشتر در كنار خانواده بماند. وى با متانت و با لبان خندان مادرش را به صبر و بردبارى دعوت مى‏كرد و با بيان اهميت حفظ سنگرهاى جهاد از بستگانش مى ‏خواست از ديگران صبورتر باشند.

 سرانجام روز موعود فرارسيد. در تاريخ 1362/6/3، هنگامى كه نبرد مجاهدان با قواى اشغالگر ادامه داشت و دشمن با سلاح هاى مختلف دوربرد مواضع مجاهدان را زير آتش خود قرار داده بودند. شهيد اخترى از خط مقدم نبرد در ارتفاعات شرق سوزمه‏قلعه ديدار به عمل آورد. پس از بررسى وضعيت جنگ و انجام اقدامات لازم براى جلوگيرى از تهاجمات دشمن با چند تن از همراهان خود وارد قريه ديب‏جر شد. در نخستين لحظات ورود، يكى از خمپاره‏هاى (هاوان) دشمن به محل استقرار ايشان منفجر گرديد و تركش‏هاى آن به بدن اين فرمانده نام آور جهاد اصابت كرد او به شدت مجروح گرديد و در اثر جراحات وارده اين قهرمان ميدان‏هاى نبرد نداى حق را لبيك گفت و شهيد على‏جان اخترى در بيست و پنج سالگى به فيض شهادت نايل گرديد.

 بدين گونه، رهروى از رهروان كربلا به ديدار حق شتافت و جهادگران مجاهد از وجود يكى از دلاور مردان مبارز محروم شدند و مردم مسلمان و قدرشناس در غم از دست دادن اين فرزند قهرمان اسلام و ميهن اشك ريختند. پيكر مطهر اين شهيد قهرمان از محل شهادت انتقال و با مشايعت مردم مسلمان و همرزمانش در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    لباس شادمانى ابدى بر قامت گلگونش مبارك باد!

 

 

 شهيد پاينده محمداميرى

 شهيدپاينده‏ محمد اميرى، فرزند اميرمحمد، در سال 1322 شمسى، در (محله كمرك سفلى) سوزمه ‏قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى ديده معصوم گونه خود را باز كرد. تولد اين مولود، شادى، سرور، صفا، صميميت و خوشبختى را براى خانواده به ارمغان آورد. دوران شيرين كودكى را تحت تربيت پدر و مادر مهربانش سپرى كرد. از نوجوانى در كنار پدر مشغول كارهاى خانه شد و به دليل لياقت و درايتى كه داشت، از طرف پدر بزرگوار خود به سمت سرپرستى خانواده تعيين گرديد و از آن پس با راهنمايى والدين ، امور خانواده را پيش مى‏برد. پس از فوت پدرش تمام امور زندگى و سرپرستى برادران، به عهده پاينده‏ محمد افتاد كه او نيز با شايستگى و مهربانى سال‏ها اين مسؤوليت خطير را به‏دوش داشت و سعى مى‏كرد تا حق كسى ضايع نشود.

 شهيد پاينده ‏محمد اخلاق پسنديده و خلق و خوى حسنه داشت، رفتار خوبش با اعضاى خانواده، همسايگان و هم‏ محلى‏ هايش مشهود بود. واجبات را انجام مى‏داد و محرمات را ترك مى ‏كرد. نماز را در اول وقت در مسجد به‏جا مى ‏آورد و كمتر زمانى اتفاق م ى‏افتاد كه نمازش را در غير مسجد بخواند. نسبت به اهل‏بيت عصمت و طهارت عليهم‏ السلام محبت داشت. در مجلس عزادارى امام حسين ‏عليه السلام شركت مى‏ورزيد و براى اهل بيت پيامبرصلى الله عليه وآله اشك مى‏ريخت. در شب هاى عاشورا تا صبح بيدار مى‏ماند و با خدايش راز و نياز مى‏كرد. با ديگران عادلانه رفتار مى‏كرد و ديگران را به انجام رفتار عادلانه توصيه مى ‏كرد. با زيردستان عادلانه رفتار مى‏ كرد و به امور آنها با ملايمت رسيدگى مى‏كرد. صله رحم را به‏جا مى‏آورد، به ديدار بستگان و همسايگان مى ‏رفت، در صورت امكان در سختى ‏ها و مشكلات با آنها همكارى مى‏كرد.

 در زندگى تواضع و فروتنى داشت. به بزرگان و عالمان دينى احترام خاصى قايل بود. در امانت دارى، وفا به عهد و پيمان، امر به معروف و نهى از منكر از ديگر خصوصياتش بود.

 او يك بار در جوانى و يك بار در ميان سالى ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، سه فرزند پسر و سه دختر است.

 شهيد اميرى از اول انقلاب يكى از مجاهدان و مدافعان خاك و ميهن و ارزشهاى اسلامى و دينى بود. در مراحل مختلف و در حساس ترين شرايط به حمايت خود از مجاهدان ادامه داد. مال و دنيا را فداى مبارزات خدا پسندانه و جهاد در راه خدا كرد. و به دليل ادامه فعاليت جهادى از خانه و كاشانه ‏اش آواره گرديد و به طرف دره شورابه سكونت كرد.

 سرانجام در روز چهارم سنبله 1362، شهيد پاينده‏ محمد را همراه فرزندش در منطقه »جرمن‏ قلعه« نظاميان وابسته به شوروى دستگير كردند. دشمن قصد داشت تا او را با خود ببرد. اما شهيد اميرى از رفتن امتناع ورزيد. دشمن سفاك با بى رحمى تمام اين مسلمان غيرنظامى را شكنجه و ضرب و شتم بسيار كردند. تا جايى‏كه بيشتر بدنش مجروح و خون آلود شد. آن‏گاه شهيد اميرى را در مقابل چشمان خانواده هدف گلوله قرار دادند كه بر اثر اصابت گلوله، او نقش زمين شد و خانواده‏ اش آن شب را تا صبح در كنار بدن مجروح او ماندند.

 صبح روز بعد دوستان، نعش نيمه جان شهيداميرى را به سمت سوزمه‏ قلعه حركت دادند، و شب دوم او را در مهمان‏خانه شهيد فدايى 0واقع در زيرچغت) نگهدارى كردند.

 روز ديگر وى را با بدن مجروح در قسمت دهن‏دره (منزل شهيد دلبرزوار) منتقل كردند. به علت نبودن امكانات پزشكى، تلاش ها مؤثر واقع نشد و در شب 1362/6/6، (در حالى كه شهيد ملا جمعه‏ خان عابدى بر بالينش حضور داشت) شهيد پاينده ‏محمد نداى حق را لبيك گفت و به شهادت )كه آرزوى ديرينه‏ اش بود( رسيد. دوستان پيكر پاك اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى دهن ‏دره به خاك سپردند.

    روحش شاد و نامش ماندگار باد!

 

 

 مجاهد شهيد نيك‏ محمد كريمى

 

شهيد نيك محمدكريمى، فرزند صفرعلى، در سال 1325 شمسى، در خانواده اى دينى وكشاورز در (محله حاج غلام نبى) سوزمه‏ قلعه پا به عرصه وجود نهاد. ازنوجوانى به كار زراعت ومالدارى پرداخت. در جوانى به كار خود ادامه داد و سال‏ها براى تأمين نيازهاى اقتصادى و رفاهى خانواده‏اش تلاش و كوشش كرد. در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، دو فرزند پسر و سه دختر است.

 شهيد كريمى يكى از پيروان خاندان عصمت و طهارت بود كه با حضور در مجلس‏هاى عزادارى سرور شهيدان، عشق و علاقه خود را به اين خاندان نشان مى‏داد و براى شهيدان كربلا اشك مى‏ريخت. او كه در سايه مكتب اسلام و قرآن رشد يافته بود به مسايل شرعى و انجام فرايض اسلامى توجه داشت. او داراى اخلاق خوب و همت عالى بود. در كردار و گفتار صادق و با همسايه‏ ها و بستگان رفتارى نيكو و پسنديده داشت. او هميشه در كارهاى عمومى و مردمى پيش قدم بود.

 شهيدنيك ‏محمد كريمى از سال 1358، فعاليت‏هاى مبارزاتى خود را آغاز كرد و در جنگ هايى كه در برابر متجاوزان صورت مى ‏گرفت، با امكاناتى كه در دسترس داشت به يارى مجاهدان مى‏شتافت و تلاش مى‏كرد تا در اين رابطه وظيفه اسلامى و ميهنى خود را به خوبى انجام دهد.

 شهيد كريمى از زمانى ‏كه احساس كرد به وجود او بيشتر نياز هست به مركز مقاومت رفت و به گروپ‏ هاى عملياتى مجاهدان پيوست و با شركت در چندين عمليات، شجاعانه در برابر نوكران بيگانه جنگيد و در اين راه مقدس از هيچ سعى و كوششى دريغ نورزيد.

 او از زمانى ‏كه به مجاهدان پيوست، به بستگان گفته بود كه من همه وجودم را در راه اسلام در كف اخلاص گذاشته ‏ام. او هنگام حضور در سنگرها، قرآن گوش مى‏ داد و با زمزمه دعا با خدايش راز و نياز مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ 1362/7/3، زمانى‏ كه نيروهاى دولت كمونيستى تهاجمى همه جانبه را به سوى مواضع مجاهدان آغاز كردند، مدافعان مسلمان از جمله شهيد كريمى قهرمانانه در برابر دشمن مقاومت كردند و اين مجاهد مسلمان، آن روز تا آخرين حد توان، به رزم با نيروهاى مهاجم پرداخت و ديگران را نيز به مقاومت دعوت مى‏كرد. در اثر اين مقاومت ‏هاى دليرانه نيروهاى سفاك دولتى كه از مقاومت رزمندگان نااميد شده بودند، مجبور به عقب نشينى شدند. در حالى ‏كه شهيد كريمى در سنگر خود مشغول دفاع بود، نظاميان وابسته به شوروى با گلوله هاوان (خمپاره) سنگر مجاهدان را هدف قرار دادند كه بر اثر انفجار شديد و اصابت تركش شهيد نيك ‏محمد كريمى جام شهادت را نوشيدند. متعاقب آن، پيكر خونين شهيد كريمى از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان دهنه قدوق‏ها به خاك سپرده شد.

    شادمانيش در پيشگاه حق مباركباد!

 

 

 شهيد غلام‏ على عبدلىگل

 شهيد غلام ‏على عبدلى، فرزند عبدل، در سال 1336 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى تولد يافت. از زمان نوجوانى به كار مشغول شد و سال‏ها در زيرچغت (خيل حاج بهاءالدين) به كار زراعت پرداخت و از اين طريق بخشى از احتياجات خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد عبدلى جوانى خوش برخورد، شجاع، صادق و صابر بود. به مسايل  و فرايض دينى توجه داشت و در مجالسى كه براى حضرت سيدالشهداعليه السلام و ياران باوفايش برگزار مى‏شد شركت مى‏كرد و براى آن امام شهيد اشك مى ‏ريخت.

 شهيد عبدلى كه در خانواده ‏اى مذهبى رشد و نمو كرده بود، درس غيرت و مردانگى و ميهن‏دوستى را از همان ابتداى زندگى آموخته بود. لذا پس از قيام مردمى در برابر دولت، او و خانواده ‏اش در كنار مبارزان ايستادند و در حد توان مجاهدان را يارى مى‏ كردند و براى آنان امكانات و تداركات مى رسانيدند. در سال‏هاى بعد او به اين اكتفا نكرد، بلكه به مركز مقاومت رفت و سلاح به دوش گرفت و دركنار ديگر فرزندان قهرمان وطن به دفاع از ارزش‏ هاى دينى و ميهنى پرداخت و در اين راه هرگز به دل ترديد راه نداد.

 او كه درس عزت، آزادگى و شهادت‏طلبى را از شهيدان كربلا آموخته بود، تا آخرين لحضه در مسير حق پايدار ماند و در نهايت به آرزويش رسيد.

 سرانجام در تاريخ 1362/7/3، هنگامى‏كه در يكى از تپه‏ هاى غرب سنگرسرخى، در سنگر مستقر بود، از طرف نيروهاى دولت كمونيستى با گلوله هاوان (خمپاره) هدف قرار گرفت و بر اثر شدت جراحات، جام شهادت را نوشيد و روح بلندش به لقاءاللّه شتافت. متعاقب آن، جنازه خونين اين شهيد، از محل انتقال داده شد و در قبرستان دهانه قدوق‏ها به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش پررهرو باد!

 

 

 شهيده بى ‏بى ‏گل جعفرىگل

 شهيده بى‏بى‏گل جعفرى، فرزند سخيداد، در سال 1332 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله عاشورمحمد) سوزمه‏ قلعه تولد يافت. هنوز دوران شيرين كودكى را نگذرانده بود كه مادرش به رحمت حق پيوست. شهيده بى‏بى‏گل در جوانى به پيشنهاد خانواده ‏اش ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، دو فرزند پسر به يادگار مانده است.

 شهيده جعفرى يكى از پيروان خاندان عصمت و طهارت بود كه در مجالس عزادارى ماه محرم شركت مى‏ورزيد و براى شهيدان كربلا اشك مى‏ريخت. وى علاوه بر كار خانه و تربيت فرزندان، در امور اقتصادى خانواده با همسرش همكارى مى‏كرد.

 پس از انقلاب او و خانواده ‏اش از هواداران مجاهدان بودند. به همين جهت زمانى‏كه لشكركشى ‏هاى نظاميان به منطقه صورت مى‏گرفت، شهيده بى ‏بى ‏گل و خانواده‏اش بارها از كاشانه خود آواره شدند. اما با تمام مشكلاتى كه وجود داشت، اين خانواده دست از حمايت مجاهدان برنداشتند و در صحنه باقى ماندند.

 در تاريخ  1363/7/22، هنگامى‏ كه شهيده بى ‏بى ‏گل در منزلش مشغول كارهاى خانه بود، خانه او هدف گلوله هاوان (خمپاره) نيروهاى دولتى قرار گرفت كه بر اثر انفجار شديد و اصابت تركش، اين بانوى مظلومه به شهادت رسيد. بستگان جنازه اين شهيده را در زمين منزلش به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش مستدام باد!

 

 شهيد غفورگل

 شهيد غفور، فرزند محمدعظيم، در سال 1300 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (سلطانيار) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. او از نوجوانى به كار پرداخت و در جوانى به امور زراعت و نگهدارى مال پرداخت وساليان دراز از اين راه خود و خانواده ‏اش امرار معاش مى ‏كردند. شهيد غفور در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، داراى سه فرزند پسر و سه دختر شد.

 شهيد غفور، فردى  خيرانديش و مصلح بود و تا جايى كه امكان داشت مشكلات و نزاع‏ هاى بستگان را در محل، حل و فصل مى‏كرد. به انجام امور دينى توجه داشت و از نزاع‏ها و اختلاف‏ها دورى مى‏كرد. وى يكى از حاميان مجاهدان بود و هر زمان كه احساس مى‏كرد نياز به كمك هست، مبارزان را يارى مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ 1362/7/23، در شرق منطقه گركاب، از طرف نيروهاى وابسته به دولت كمونيستى، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسيد. پس از آن، جنازه اين شهيد را در منطقه خراسان واقع در جنوب گركاب به خاك سپردند.

    ياد و نامش گرامى باد!

 

 مجاهد شهيد محمدنعيمگل

 شهيد محمد نعيم، فرزند بابا باى، در (قشلاق ازبكيه) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان گشود. او سال‏ها در زادگاهش سكونت داشت. ايشان فردى كشاورز، خوش برخورد و صادق بود. مدت دو سال به خدمت عسكرى اعزام شد، پس از دوران عسكرى، با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. وى ازدواج كرده وداراى چند فرزند مى‏باشد.

 در سال 1362، هنگامى كه نيروهاى مشترك روسى و دولتى در بخشى از سوزمه‏ قلعه پايگاه دايمى ايجاد كرد، شهيد محمدنعيم از خانه و كاشانه ‏اش مهاجرت كرد و در مناطق همجوار ساكن شد.

 از آن پس وارد صحنه‏ هاى جهاد گرديد و در كنار ديگر مدافعان مسلمان، مدت‏ها در برابر قواى مشترك اشغالگر جهاد و مبارزه كرد.

 سرانجام در يك عمليات مجاهدان بالاى مواضع دشمن شركت ورزيد كه در نتيجه اين نبرد بخشى از مواضع دشمن به دست مجاهدان آزاد گرديد؛ در حالى‏كه نبرد ادامه داشت، شهيد محمد نعيم براثراصابت گلوله ‏اى دشمن، از ناحيه شكم مجروح شد. متعاقب آن، بر اثر جراحات وارده به شهادت رسيد.

    روحش شادباد!

 

مجاهد شهيد ملا قادرگل

 شهيد ملاقادر، يكى از مجاهدان گركاب سفلى بود كه همزمان و همگام با قيام عمومى مردم افغانستان در برابر دولت كمونيستى، وى نيز مبارزه و جهاد را در برابر دولت دست نشانده شوروى آغاز كرد. او مدت‏ها در سنگرهاى جهاد حضور فعال داشت.

 در سال 1362، هنگامى‏ كه قواى مشترك روسى و دولت كمونيستى در قالب يك لشكر عظيم، تهاجم همه جانبه را روى مواضع مجاهدان (واقع در گركاب سفلى)  آغاز كردند، مجاهدان مسلمان سوزمه‏ قلعه با ديگر مدافعان اسلام به مقابله با آن‏ها پرداختند و در يك دفاع حماسى ضربات سنگين را به قواى مهاجم وارد كردند.

 در اين نبرد كه مدتى به طول انجاميد، شهيد ملاقادر، در كنار ديگر مجاهدان مشغول دفاع از سنگرهاى جهاد بود، در گرماگرم همين جنگ تير دشمن به بدنش اصابت كرد و در حين جهاد و كاركازار )در ميدان جنگ( به شهادت رسيد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

مجاهد شهيد ملا ظاهرگل

 شهيد ملا ظاهر، در (قشلاق ازبكيه) ولسوالى سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان گشود.

 از نوجوانى مشغول تحصيل گرديد، پس از آن سال‏ها مشغول امور دينى و اجتماعى محل خويش بود.

 در سال 1361، بعد از اين‏كه نيروهاى دولتى در سوزمه‏ قلعه قرارگاه جنگى ايجاد كردند و نبرد مجاهدان در برابر متجاوزين تشديد شد، در نتيجه قشلاق ازبكيه به تصرف قواى دولت كمونيستى قرار گرفت، شهيد ملا ظاهر مجبور به مهاجرت از زادگاهش شده و در صف مجاهدان براى آزادسازى منطقه به جهاد و مبارزه ادامه داد.

  در سال 1362، لشكر كشى ‏هاى متعددى از طرف قواى اشغالگر در سوزمه‏ قلعه و نواحى آن صورت مى‏گرفت. شهيد ملا ظاهر در صحنه‏ هاى جهادى حضور فعال داشت و در برابر مهاجمين به دفاع مى ‏پرداخت.

  سرانجام نبردى كه در گركاب واقع شد، شركت ورزيد، هنگامى كه شهيد ملا ظاهر در كنار ديگر مجاهدان مشغول جنگ در مقابل متجاوزان بود و نبرد به شدت ادامه داشت، اين مجاهد مسلمان در حين دفاع از سنگر مورد اصابت تير دشمن قرار گرفت، در همان جا به شهادت رسيد.  

  روحش شاد باد!

 

 شهيد حاج‏ نظيرگل

 شهيد حاج نظير، در سال 1299 شمسى، در قشلاق بُرقوت شرم واقع در شمال ولسوالى سوزمه‏ قلعه در يك خانواده ‏اى مسلمان ديده به جهان گشود. از آن پس سالها در زادگاهش اقامت داشت.

 در ميان سالى سرپرست قشلاق محل زندگى‏اش را به عهده گرفت و براى آسايش مردمش تلاش كرد. شهيد حاج نظير يكى از بزرگان قوم »قوچى« بود كه به حيث ريش ‏سفيد منطقه‏ اش با مردم مناطق همجوار رابطه حسنه داشت. به مهمان نوازى معروف و در مسايل اجتماعى از اخلاق خوب برخوردار بود.

 در سال‏هاى اول انقلاب در صف نيروهاى جهادى قرار گرفت.

 در سال 1362، كه جهاد مردم مسلمان افغانستان در برابر نيروهاى مشترك اشغالگر جريان داشت، مجاهدان سوزمه ‏قلعه نيز مشغول جنگ در برابر متجاوزان بودند. در يكى از سحرگاهان، نيروهاى دست نشانده شوروى تهاجم همه جانبه را به سمت ارتفاعات و مناطق مسكونى شرم آغاز كردند و طى آن برخى از مناطق از جمله قشلاق برقوت را در اشغال خود در آوردند و اموال مردم را به تاراج بردند.

 در اين حمله وحشيانه شهيد حاجى نظير، توسط متجاوزان اسير گرديد، در حالى‏كه به شدت مورد ضرب و شتم دشمن قرار داشت او را به سمت سزاى‏كلان انتقال دادند. در ميانه راه به فرمان سركرده قواى دولتى چند گلوله بر بدن شهيد حاجى نظير فير كردند كه در نتيجه ايشان در سن شصت سالگى به شهادت رسيد. متعاقب آن جنازه شهيد از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت. و در قبرستان برقوت به خاك سپرده شد.    ياد ونامش گرامى باد!

 

 

 مجاهد شهيد حبيب‌الله

شهيد حبيب‌الله، فرزند سخيداد، در (حدود) سال 1340 شمسي، در خانواده‌اي مذهبي در «جوي عرب قديم» واقع در آقتاش سرپل پا به‌عرصه‌ي وجود نهاد. از نوجواني مشغول كار شد و در امر كاشت و برداشت محصولات زراعي دستيار و همكار خانواده بود. سالهاي نخستين جواني اش با كودتاي خونين 7 ثور 1357 و به قدرت رسيدن كمونيستها همزمان شد.

در سال 1360 شمسي، باحس وطن دوستي و آزادگي سلاح بدست گرفت و به جمع مجاهدان پيوست. با احساس مسئوليت مشغول مبارزه و جهاد شد. او از آن پس بي‌وقفه و به صورت شبانه‌روزي با جهاد غيرت‌مندانه به پاسداري از دستاوردهاي مبارزه ادامه داد. در نبردهاي آزادي‌بخشي كه در مقابل اشغال‌گران به وقوع مي‌پيوست، فعالانه شركت مي‌ورزيد و در اين راه سستي و بي‌تفاوتي در وجودش احساس نمي‌شد.

او به ميدان‌هاي رزم آمده بود، تا تكليف اسلامي و ميهني خود را به بهترين وجه به انجام برساند. تمام هستي‌اش را در راه جهاد در معرض اخلاص گذاشته بود. از بدو ورود در صف جهاد، زندگي‌اش دچار دگرگوني شد. دين‌مداري و معنويت در وجودش پوياتر گرديده بود. اخلاق و رفتار مهربان و روحيه‌ي فداكاري و صبوري در وجودش محسوس بود. از جان گذشته بود و به وصال خالق يكتا مي‌انديشيد. ديگران را به وفاداري به مجاهدين فرا مي‌خواند. تا آخر به مقدسات اسلامي وفادار و پايدار ماند.

سرانجام اين مجاهد مسلمان در جنگ حماسي كه در تاريخ 6/8/1362، در مقابل نظاميان اشغال‌گر در ناحيه‌ي چهارباغ به وقوع پيوست، حضور يافت. شهيد حبيب‌الله با تعدادي از مجاهدين در ناحيه‌ي «كهنه بازار» با نظاميان دشمن وارد جنگ شد. او دليرانه در مقابل نيروهاي مهاجم استقامت كرد. در حاليكه جنگ ادامه داشت، هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و جانش را فداي اسلام كرد و بر اثر جراحات وارده به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد حبيب‌الله از محل شهادت انتقال يافت و در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد. ازشهيد حبيب‌الله، يك فرزندبه يادگارمانده‌است.

                                                     ياد و نامش در قلب تاريخ جاويدان باد!

 

مجاهد شهيد خيرالدين‌حبيبي

شهيد خير‌الدين‌حبيبي،‌ فرزند حبيب‌رسول‌، در (حدود) سال 1339 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «جوي‌عرب قديم» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. بعد از دوران كودكي در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش تحت تعليم و تربيت قرارگرفت. قرآن و برخي از كتب ديني را نزد روحاني محل آموخت. از دوره‌ي نوجواني در كارهاي منزل دست‌يار خانواده بود. او كه از نونهالي با آداب و رسوم اسلامي خو گرفته بود، زماني كه وارد مرحله‌ي جواني شد، با شوق و اشتياق، واجبات ديني و شرعي را به جا مي‌آورد. در مراسم‌هاي  مذهبي حضور پيدا مي‌كرد. پاي منبر وعاظ و سخنرانان مي‌نشست و با دل و جان به سخنان آنان گوش مي‌داد، آموزه‌هاي اسلامي را به حافظه مي‌سپرد و بر معلومات ديني خود مي افزود. در طول زندگي سعي داشت سربار ديگران نباشد.

اين مبارز مسلمان هنگامي كه احساس كرد به حضورش در نبردهاي آزادي‌بخش نياز است، با احساس مسئوليت سلاح به دوش گرفت و به طور شبانه‌روز به جمع مجاهدين پيوست. از آن پس در نبردهاي رهايي بخش در مقابل نظاميان متجاوز ارتش‌سرخ‌شوروي و كمونيست‌هاي دست نشانده‌ي بيگانه، شركت ورزيد و صادقانه در به‌ثمر رساندن آرمان‌هاي مقدس اسلامي و ميهني تلاش و كوشش به‌عمل آورد. شهيد خيرالدين انساني وارسته و مهربان بود. سيمايي آرام داشت. در برابر دوستان با اخلاق نيكو و بردباري رفتار مي‌كرد. در برابر دشمن متجاوز مقاوم و پايدار بود. ايمان‌داري و صداقت در رفتار وگفتارش، احترام به ديگران و شكسته نفسي از ديگر خصوصيات وي بود.

در تاريخ 6/8/1362، نظاميان دولت كمونيستي با حمايت ارتش شوروي تهاجم سنگين نظامي را از چند محور به‌سمت مواضع مجاهدين آغاز كردند. ناحيه‌ي «كهنه بازار» يكي از محور‌هاي درگيري بود. در اين روز شهيد خيرالدين صبورانه در مصاف با دشمن به نبرد پرداخت. در حالي كه جنگ شديد ادامه داشت، اين مجاهد مسلمان بر اثر اصابت گلوله به شدت مجروح گرديد. ساير مدافعين نتوانستند خود را به وي برسانند. بر اثر پيشروي دشمن اين سلحشور مبارز با بدن مجروح توسط اشغال‌گران اسير گرديد. گرگ صفتان بي‌هويت در اقدامي ناجوان‌مردانه با برچه و سرنيزه به جان اين رزمنده‌ي غرقه به خون افتادند. شهيد خيرالدين در زير تيغ دشمن به فيض‌عظماي شهادت نايل گرديد. در پايان جنگ بدن تكه پاره‌ي شهيد خيرالدين‌حبيبي از محل شهادت انتقال يافت، سپس با حضور ارادتمندان، پيكراين شهيد بزرگوار در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.

                                           خاطره اش در دلها ماندگار باد!

 

شهيد حاج غلام عليگل

شهيد حاج غلام علي، فرزند محمد اكبر، در (حدود) سال 1303 شمسي، در خانواده‌ي ديني و كشاورز در قريه‌ي «چابك» از توابع سرپل تولد يافت. شغل اصلي‌اش كشاورزي بود. در اوايل جواني تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش چهار پسر و سه دختر از وي به‌ يادگار مانده‌اند.

شهيدحاج‌غلام‌علي از افراد مذهبي منطقه بود. زماني كه استطاعت پيدا كرد، به سفر حج رفت. در اين سفر معنوي علاوه بر انجام فريضه‌ي حج، توفيق زيارت حرم مطهر رسول گرامي اسلام (ص) و امامان معصوم (عليهم‌السلام) را نيز پيدا كرد. در پايان به زادگاه خويش بازگشت. شهيدحاج‌غلام‌علي فردي خيرخواه و دورانديش بود، در انجام كارهاي عمومي و عام‌المنفعه فعالانه مشاركت داشت. در مجالس ماه محرم با خلوص نيت حضور پيدا مي‌كرد. يك روز با تهيه‌ي غذاي مناسب شخصاً از عزاداران اباعبدالله‌الحسين (ع) پذيرايي به‌عمل مي‌آورد. وي يكي از ريش‌سفيدان مطرح و مورد احترام منطقه بود.

از ابتداي شروع مبارزه‌ي مسلحانه‌ي مردم، شهيد حاج غلام علي از طرفداران جهاد بود. از قيام كنندگان در مقابل دولت كمونيستي حمايت مي‌كرد و از آن پس تا آخر زندگي به مجاهدين وفادار ماند. در طي اين مدت كمك‌هاي مالي و معنوي ارزنده‌اي در جهت تقويت فرهنگ جهاد به‌عمل آورد. با وجود لشكركشي‌هاي متعدد شوروي‌ها، شهيدحاج غلام علي در صحنه‌ي مبارزه باقي ماند. حضور و حمايت‌هاي مردمي ارزنده‌ترين حماسه‌اي بود كه مردم شريف و غيرت‌مند سرپل در دوران مقاومت جهادي از مجاهدين به‌عمل آوردند.

سرانجام در يكي از تهاجماتي كه ارتش نظامي سرخ‌شوروي و نوكران داخلي آنان در نواحي سرپل صورت دادند، شهيد حاج غلام علي هدف گلوله‌ي هاوان (خمپاره) متجاوزان قرارگرفت و اين مسلمان بي‌دفاع بر اثراصابت تركش به بدنش به فيض شهادت نايل آمد. دوستان و بستگانش جنازه‌ي شهيد حاج غلام علي را از محل شهادت انتقال دادند و سپس در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند.

                                          نامش ماندگار و راهش پايدار بود!

 

برادران شهيد فكوريگل

در سالهاي مقاومت مجاهدين در برابر ارتش‌سرخ و دولت دست نشانده‌ي آنان، جاودانه ترين صحنه‌هاي صبوري و بردباري از طرف مردم غيور و مسلمان سرپل در راستاي دفاع و حمايت از مجاهدين مشاهده شد كه حكايت از ايمان راسخ، درك درست و مسئوليت‌پذيري امت‌اسلامي داشته و دارد. صحنه‌هاي به ياد ماندني، صبوري و بردباري پدر و مادران داغ ديده در برابر شهادت فرزندانشان در خطه ي شهيد پرور سرپل نيز به وقوع پيوست.

پدر و مادر شهيدان فكوري يكي از خانواده‌ها‌ي فداكاري بودند كه در سالهاي جهاد، چهار فرزند دل بندشان در راستاي اهداف جهاد مقدس مردم افغانستان به شهادت رسيدند. اين والدين بردبار به‌طور تحسين‌برانگيز اين مصيبت‌ها را تحمل كردند و هيچگاه لب به شكايت نگشودند. در يكي از روزها نظاميان اشغال‌گر شوروي مناطق چهارباغ را به شدت بمباران كردند. در اثر اين بمباران سه برادرخردسال در كنار هم به فيض شهادت نايل گرديدند و بدن‌هاي كوچك شان در ميان خاك و خون غوطه‌ور گرديده و نقش زمين شدند.

متعاقب آن پيكرهاي بي‌جان و غرقه به خون اين سه برادر بر روي دستان مردم مسلمان منطقه در «گلزارشهداي‌چهارباغ» به‌خاك سپرده شد و پدر و مادر رنج‌كشيده‌ي ‌‌اين شهيدان براي هميشه در اين دنيا با عباس نُه ساله،  آيت‌الله هفت ساله و داوود چهار ساله‌اي‌شان وداع گفتند.

 اين سه نفر، آخرين شهداي اين خانواده نبودند، بلكه چهارمين فرزند آنها به نام شهيد غلام‌علي فكوري نيز در برابر قواي‌مشترك اشغال‌گر در بغاوي جام شهادت را نوشيد.

 

مجاهد شهيد غلام علي فكوري

شهيد غلام علي فكوري، فرزند عوض، در (حدود) سال 1344 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي، در «چهارباغ» سرپل پا به عرصه‌ي وجود نهاد. از نوجواني به كشت و جمع‌آوري محصولات كشاورزي اشتغال داشت. دوره‌ي جواني را در حالي آغاز كرد كه در نتيجه‌ي تجاوز نظامي شوروي، جنگ و خونريزي بيشتر نقاط افغانستان را فراگرفته بود. لشكركشي هاي متعددي اشغال‌گران شوروي زندگي را بر مردم مسلمان سخت كرده بود. با وجود مشكلات فراوان مدافعان مسلمان با سخت كوشي و مقاومت بي‌نظير سعي در اخراج نظاميان اشغال‌گر داشتند. در اين راستا جوانان بسياري به شهادت رسيدند. به بركت خون شهيدان سنگرها خالي نمي‌ماندند، بلكه هر روز به تعداد داوطلبان در صحنه‌هاي مبارزه افزوده مي‌شد.

شهيدغلام‌علي فكوري اين جوان پاك نيت كه شهيدان وطن را با چشم  مشاهده كرده بود، در اقدام خود جوش داوطلب حضور در جبهه‌ي جهادي شد. او پرورش يافته‌ي مكتب شهادت بود. اين بار تصميم گرفت كه جواني‌اش را در راه و روش اسلام، قرآن و حراست از سرزمين مقدس اسلامي فدا نمايد. از بدو ورود به جمع مبارزين فداكاري و از خود گذشتگي را در پيش گرفت. او يكي از دلاوراني بود كه پس از مهاجرت دسته‌جمعي مردم سرپل، منطقه را ترك نكرد. دوران پر مشقت را متحمل شد. براي او منطقه و قبيله مطرح نبود. هرجا احساس نياز مي‌شد عاشقانه، در صحنه‌ي جهادحاضر مي‌گرديد.

در آخرين روزهاي سال 1365 شمسي، لشكريان مشترك اشغال‌گر شوروي و دولتي با ساز و برگ نظامي از زمين و هوا نواحي بغاوي را مورد حمله قرار دادند. مجاهدين مسلمان با اينكه از هر نظر در مضيقه قرار داشتند، بيش از دو هفته، بي‌وقفه در مقابل متجاوزان مقاومت كردند. شهيدغلام‌علي‌فكوري از جمله مدافعاني بود كه در اين مدت رشادت‌هاي بسياري از خود نشان داد. با تمام فشار‌هاي روحي و رواني كه وجود داشت دليرانه به مقاومت  و پايداري ادامه داد.

سرانجام اين مجاهد مسلمان بعد از دو هفته پايمردي در روز 3/1/1366 شمسي، هدف سلاح‌هاي مرگبار ارتش‌سرخ قرارگرفت و در صحنه‌ي جهاد به فيض شهادت نايل گرديد و چون  زادگاهش در اشغال نظاميان اشغال‌گر قرار داشت؛ پيكر شهيد فكوري را  از بغاوي به بلخاب انتقال دادند و با حضور پرشور مردم شهيدپرور بلخاب طي مراسم باشكوهي به خاك‌سپردند. 

                          خلعت‌سرخ شهادت بر قامت اين برادران شهيد مبارك باد!

 

شهيده زيور محبيگل

شهيده زيور محبي، فرزند يعقوب علي، در (حدود) سال 1343 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «شاه چنار» سرپل ديده به جهان گشود. در سالهاي جهاد، مجاهدين مسلمان سرپل با فداكاري و مقاومت، پيروزي‌هاي كم‌نظيري در مقابل اشغال‌گران شوروي بدست آوردند. ارتش‌سرخ‌شوروي كه از رشادت رزمندگان احساس درماندگي مي‌كردند، در اقدامي وحشيانه مناطق مسكوني و غير‌نظامي را مورد تهاجم هوايي قرار مي‌دادند. آنان در يكي از تهاجمات هوايي خود قريه‌ي «شاه چنار» را هدف قرار دادند.

شهيده زيور‌محبي يكي از افرادي بود كه در اين بمباران بر اثر اصابت تركش مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن بستگانش جنازه‌ي دوشيزه‌ي شهيده زيورمحبي را در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند.

                                                                           ياد و نامش گرامي!

 

شهيد صفدر محبيگل

شهيد صفدر محبي، فرزند يعقوب علي، در(حدود) سال 1341 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «شاه چنار» واقع در آقتاش سرپل متولد شد. از دوران نوجواني شغل كارگري را در پيش گرفت. از آن پس در تأمين مخارج زندگي خانواده‌اش مي‌كوشيد. وي جواني زحمت‌كش، بي آزار و مهربان بود. دوران جواني‌اش با اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ همزمان گرديد.

شوروي‌ها براي جبران ناكامي‌هاي نظامي، با خشونت بسيار زياد منازل مسكوني و غيرنظامي را مورد حمله قرار مي‌دادند. آنان در يكي از عمليات هوايي منازل مسكوني قريه‌ي «شاه چنار» را هدف قرار دادند. براثراين بمباران شهيدصفدر  زيرآوارماند، بلافاصله مردم مسلمان منطقه در صحنه حاضر شدند و بدن آسيب ديده‌ي شهيد صفدر را از زير خرابه‌ها بيرون آوردند. از آنجايي كه امكانات پزشكي مورد نياز براي مداوا وجود نداشت، اين جوان مسلمان پس ازمدتي بر اثر جراحات وارده، به شهات رسيد. متعاقب آن جنازه‌ي شهيد صفدر محبي توسط بستگانش از محل شهادت انتقال يافت و در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند.                              

                                                             روحش شاد و يادش گرامي باد!

 

شهيده سكينهگل

شهيده سكينه، فرزند حاج مراد علي، در (حدود) سال 1341 شمسي،‌در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چابك» سرپل ديده‌ به‌جهان‌گشود. در يكي از جنگ‌ها، نظاميان اشغال‌گر هنگامي كه از طرف رزمندگان مجاهد ضربات مهلكي را متحمل شده بودند، براي جبران شكست‌شان، ساحات مسكوني تحت‌كنترل مجاهدين را با انواع سلاح‌هاي مرگبارشان گلوله‌باران كردند. در نتيجه‌ي اين آتش باري، شهيده سكينه بر اثر اصابت تركش مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن بستگانش جنازه‌ي شهيده سكينه را از محل شهادت تا قبرستان تشييع كردند و در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند.

                                                                 ياد و نامش ماندگار باد!

 

مجاهد شهيد عظيم پيروزيگل

شهيد عظيم پيروزي، فرزند اكبر، در (حدود) سال 1343 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده به جهان گشود. تحصيل را در مكتب دولتي آغاز كرد. دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت به پايان برد. بخاطر مشكلات اقتصادي از ادامه‌ي تحصيل در مقطع بالاتر بازماند. بعد از ترك تحصيل مشغول به كار شد. تا اوايل سال 1360 شمسي، در نانوايي اشتغال داشت.

همزمان با شكل گيري پايگاه مجاهدين در شهرسرپل همراه با جوانان منطقه در برقراري امنيت و انجام امور جهادي همكاري صميمانه داشت. با شور و شوق براي مجاهدين امكانات تداركاتي مي‌رساند. شهيد عظيم، جواني خون‌گرم و پرجرأت  بود. پس از تشديد درگيري‌هاي مجاهدين در مقابل نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت ماركسيستي، اين جوان غيرت‌مند با احساس مسئوليت بيشتر به جمع رزمندگان جهادي پيوست.

 در ماه‌سنبله(شهريور) 1360 شمسي، جهت فراگيري روش جنگ‌هاي چريكي عازم سوزمه‌قلعه شد. تعليمات رزمي را نزد اساتيد اين فن فراگرفت. در پايان با روحيه‌ي عالي و توانايي مطلوب به سرپل بازگشت. از آن پس تا آخر زندگي سلاح  بر زمين نگذاشت، به صورت تمام وقت در صف مبارزين قرار داشت. در نبردهاي آزادي‌بخش در برابر تهاجمات نظاميان اشغال‌گر شجاعانه مي‌جنگيد.

شهيد عظيم پيروزي زندگي‌اش را در راه رسيدن به اهداف مقدس مبارزه در معرض اخلاص گذاشت. در جنگ با دشمن كمترين سستي از وي مشاهده نشد. اين مجاهد مسلمان سرانجام، هنگاميكه در مأموريت رزمي مشغول انجام وظيفه بود به خيل شهدا پيوست.

                                                  ياد و نامش در قلب تاريخ جاويدان باد! 

 

شهيد خدادادگل

شهيد خداداد، فرزند محمدحسن، در(حدود) سال 1320 شمسي، در خانواده‌ي كشاورز در «شاه چنار» واقع در آقتاش سرپل متولد شد. كارگري را از اوايل نوجواني آغاز كرد. سالها به كار و تلاش اشتغال داشت. زمانيكه به وظيفه‌ فراخوانده شد، به عسكري رفت. دو سال براي آرامش مملكت انجام وظيفه كرد. در پايان با اخذ ترخيص به زادگاه خويش بازگشت. شهيد خداداد انساني ساده زيست بوده، آزارش به كسي نمي‌رسيد و به كار ديگران دخالت نمي‌كرد.

همزمان با شروع قيام مسلحانه‌ي مجاهدين، او نيز در صف هواداران جهاد قرار داشت. حتي‌المقدور در رساندن امكانات تداركاتي براي مجاهدين صميمانه همكاري مي‌نمود. قواي شوروي در يكي از تهاجمات خود، از زمين و هوا مناطق تحت‌كنترل مجاهدين را در آقتاش سرپل، مورد حمله‌ي وحشيانه قرار ‌دادند. بر اثر آتش باري اشغال‌گران، يكي از گلوله‌هاي توپ به محل سكونت شهيد خداداد فرود آمد. بر اثر انفجار، برخي از تركش‌هاي گلوله‌ي توپ به بدن وي اصابت كرد و اين مسلمان بي‌دفاع بر اثر شدت جراحات وارده به شهادت رسيد. متعاقب آن مردم مسلمان منطقه جنازه‌ي شهيد خداداد را از محل شهادت انتقال دادند و در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند. 

                                                       نامش پاينده و راهش مستدام باد!

 

مجاهد شهيد علي رضا جعفريگل

شهيد علي رضا جعفري، فرزند حاج محمدعلي، در(حدود) سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده به جهان گشود. تحصيلات را در مكتب ابتدايي آغاز كرد. به درس خواندن علاقه‌مند بود. با جديت و پشت‌كار، نُه سال تمام به فراگيري علم و دانش اشتغال داشت. همزمان با حاكميت كمونيستها در افغانستان از ادامه‌ي تحصيل منصرف شد. از آن پس در دكان كفش فروشي پدرش مشغول كار بود.

او جواني تحصيل كرده و فهميده بود. در مدت زمانيكه در دكان كار مي‌كرد، از نزديك تحولات و عملكردهاي دولت وابسته به شوروي را نظاره‌گر بود. او بارها رفتارهاي خشن نظاميان دولتي با افراد جامعه را مشاهده مي‌كرد. كمونيستها هر روز افراد بي‌گناه را بخاطر ارتباط با مبارزين مورد ضرب و شتم قرار مي‌دادند و به مقدسات اسلامي اهانت مي‌كردند.

شهيد جعفري از جواناني بودكه از كار و كاسبي دست برداشت. رفتار و كردارش به طور اساسي تغيير كرده بود. به مسائل اسلامي و ديني علاقه‌مندي بسيار پيدا كرد. سپس به جمع مجاهدين پيوست. ابتدا جهت يادگيري فنون دفاعي عازم قريه‌ي «مياندره» شد. فنون رزمي را آغاز كرد. اين مسافرت از هر جهت اهميت داشت. او از طريق اساتيد و روحانيون جهادي با مباني و احكام اسلامي بيشتر از گذشته آشنايي يافت. از اين دوره فصل نوين از زندگي معنوي‌اش شكل گرفت. پس از گذراندن دوره‌ي آموزش به سرپل بازگشت. از آن پس ميدان جهاد را ترك نكرد و تا آخرين توان به مبارزه‌ و جهاد ادامه داد.

شهيد علي رضا جواني توان‌مند و آگاه بود. از بدو ورود در جمع مجاهدين راه خودسازي را برگزيده بود. سعي داشت رفتار و كردارش با مباني و اصول اسلامي مطابقت داشته باشد. شجاعت، صداقت و اخلاق نيكو از ديگر خصوصيات شهيد علي‌رضا جعفري بود.

سرانجام اين مجاهد مسلمان هدف گلوله قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد علي رضا جعفري در «دائم اوليا» شهرسرپل به‌خاك سپرده شد.

                                                         شادماني روان پاكش جاودانه باد!

 

مجاهد شهيد عوض‌عليگل

شهيد عوض‌علي، فرزند ميراحمد، در (حدود) سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «كورك مغول» سرپل ديده به جهان گشود. بعد از سپري كردن دوران كودكي در مكتب‌خانه، نزد روحاني محل، قرآن و سواد نوشتن و خواندن را فراگرفت. از نوجواني مشغول به كار شد. با كار و تلاش بخشي از نيازمندي اقتصادي خانواده را تامين مي‌كرد. او فرد پرتلاش و زحمت‌كش بود. شهيد عوض علي ظاهري آرام و رفتاري احترام آميز داشت. خوش اخلاقي و شكسته نفسي در سيمايش احساس مي‌شد. در سختي‌ها صبور و بردبار بود.

از سال 1359، در صف مجاهدان پيوست. تعليمات نظامي را در قريه‌ي «مياندره» گذراند. سپس مجدداً به ساحات خط مقدم جبهه بازگشت. از آن پس سلاح به دوش گرفت. بيش از دو سال به طور شبانه‌روزي در مركز مقاومت جهادي در صحنه‌هاي مبارزه و جهاد فعالانه شركت ورزيد. اين مجاهد مسلمان در چندين جنگ و مأموريت جهادي در نواحي مختلف سرپل، سوزمه‌قلعه، بغاوي و ساحات ديگر حضور داشت. در راه آزادي كشورش كوشيد و در ميدان‌هاي رزم از شجاعت و دليري بهره‌مند بود.

شهيد عوض علي در ماه حوت سال 1362 شمسي، ره‌سپار غرب كشور شد. او در يكي از مناطق اطراف هرات توسط نيروهاي دولت كمونيستي دستگير گرديد. او را به شهر هرات انتقال دادند. مقامات دولتي ابتدا تصميم گرفتند او را به عسكري اجباري بفرستند. در همان زمان از طرف عمال دولتي مورد شناسايي قرارگرفت و پيشينه‌ي جهادي او فاش شد. كمونيستهاي وطن فروش كه از مجاهدين سرپل كينه‌ها به دل ناپاك‌شان داشتند، با وحشي‌گري تمام اين جوان مسلمان را فجيعانه مورد شكنجه قرار دادند؛ سپس به شهادت رساندند. از آن زمان تا به امروز از محل دفن شهيد عوض علي اطلاعي در دست نيست.

                                     ياد و نامش در قلب تاريخ جاودانه باد! 

 

 

لینک دائم نظر شما