معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. »  

 

توجه                                              توجه

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

_______________________________________________________

 

 شهيد ملا على ‏محمد كريمى

 شهيد ملا على ‏محمد كريمى، فرزند شيرعلى، در سال 1322 شمسى، در خانواده ‏اى متدين و كشاورز در (محله حاج غلام نبى) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. پس از دوران كودكى راهى مكتب خانه محل زندگى‏اش شد، قرآن و برخى از كتاب‏ هاى فارسى را فرا گرفت. شهيد كريمى علاوه بر تحصيل، از دوران نوجوانى شروع به كار كرد و با تلاش پى‏گير خود در تأمين مخارج خانواده سهم مى‏گرفت .

 او كه از همان سال‏هاى اول زندگى با اعتقادات دينى و مذهبى انس گرفته بود، در جوانى فرايض دينى را به جا مى‏آورد و سعى داشت نماز را در اول وقت به جا بياورد. در مجالس مذهبى حضور پيدا مى‏كرد و از رهنمودهاى علما بهره مى ‏گرفت. در عزادارى امام حسين‏عليه السلام با شوق و اشتياق بسيار شركت مى‏كرد و براى مظلوميت خاندان رسول خداصلى الله عليه وآله اشك مى‏ريخت و يكى از پيروان مخلص خاندان عصمت و طهارت محسوب مى‏شد.

 با همسايگان رفتار خوب داشت. با پدر و مادر و ديگر بستگان با ملايمت همراه با احترام رفتار مى‏كرد. امربه معروف و نهى از منكر مى‏كرد و ديگران را به انجام تكاليف شرعى فرامى‏خواند. او در رفتار و گفتار از صداقت برخوردار بود.

 شهيد على ‏محمد كريمى از اولين روزهاى شروع قيام مردمى، در صف طرفداران مجاهدان قرارگرفت. از آن پس سال‏ها از مبارزان راه آزادى حمايت و پشتيبانى مى‏كرد و آنچه در توان داشت، براى تقويت پايگاه جهاد انجام مى ‏داد. او به مجاهدان امكانات تداركاتى مى ‏رسانيد و در راه حمايت از مجاهدان فشارهاى روحى و روانى و خسارات مالى بسيارى را متحمل شد.

 سرانجام در تاريخ  1363/2/28، هنگامى‏ كه شهيد ملا على‏ محمد كريمى، نزديك منزلش بود ازطرف نظاميان وابسته به اشغالگران باگلوله‏اى هاوان (خمپاره) هدف قرار گرفت كه بر اثر انفجار شديد و اصابت تركش به بدنش به شدت مجروح شد و بر اثر شدت جراحات اندكى بعد به شهادت رسيد. بستگان، جسم بى ‏جان اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان »قدوق‏ها« به خاك سپردند.

    ياد و خاطره‏اش جاودان باد!

 

 

 مجاهد شهيد دين‏ محمد رحيمى

 شهيد دين‏ محمد رحيمى، فرزند ولى‏محمد، در سال 1340 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (قريه عاشور محمد) سوزمه‏ قلعه متولد شد. با تولد اين نوزاد خوشحالى و سرور تمام خانواده را فراگرفت. او هنوز دوران شيرين كودكى را سپرى نكرده بود كه پدرش به رحمت حق پيوست. از آن پس تحت سرپرستى عمويش قرار گرفت و او با مهربانى و عطوفت از اين طفل نگهدارى كرد.

 پس از طى دوران كودكى رهسپار مكتب دولتى شد و تا سال هشتم به تحصيل خود ادامه داد. از سال 1358، به مبارزات سياسى روى آورد و به همراه بستگانش به مخالفت با دولت كمونيستى برخاست. او بعد از تحصيل علاوه بر فعاليت ‏هاى سياسى در كارهاى زراعت و مالدارى خانواده ‏اش را يارى مى‏رساند.

 در اواخر سال 1359، زمانی‏كه اولين دوره آموزش رزمى در سوزمه‏ قعله آغاز شد، شهيد دين‏ محمد رحيمى كه سال‏ها در انتظار چنين روزى بود با شوق واشتياق بسيار در اين دوره شركت كرد و فنون رزمى را فرا گرفت. هم‏زمان با دوره آموزش، دو بار مردم سوزمه ‏قلعه مورد تهاجم دشمن قرار گفتند. او در ميدان‏ هاى رزم حضور پيدا كرد و از سنگرهاى دين وعزت به خوبى دفاع كرد.

 پس از پايان دوره آموزش، او به صورت تمام وقت در پايگاه ماندگار شد و اين در حالى بودكه اين هسته، مقاومت تازه تأسيس سخت‏ترين دوران موجوديت خود را پشت سر مى ‏گذاشت و خطراتى متعددى بقاى آن‏را تهديد مى ‏كرد. شهيد رحيمى با صبر و بردبارى در كنار هم‏رزمانش اين تحولات را با موفقيت پشت سرگذاشت و با سربلندى دسيسه دشمنان و خائنان وطن را خنثى كرد.

 شهيد رحيمى انسانى وارسته، شكسته‏نفس، مؤدب و داراى ايمانى قوى بود. در گفتار و رفتار صداقت و راستى داشت. از نوجوانى فرايض دينى و مذهبى را انجام مى ‏داد و حتى ‏المقدور نماز را در اول وقت مى‏خواند. او از رهروان راه پيامبراكرم ‏صلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام بود. سال‏ها در محافل مذهبى حضور پيدا مى ‏كرد، مخصوصاً در ماه محرم در مراسم عزادارى امام حسين‏ عليه السلام و ياران باوفايش شركت مى‏كرد و ارادت خود را با اشك چشم به خاندان نبوت و امامت نشان مى‏داد. به بستگان و دوستان در توجه به احكام الهى سفارش مى‏كرد. امربه‏ معروف و نهى از منكر، متانت و شجاعت از ديگر خصوصيات وى محسوب مى‏شد.

 شهيد رحيمى نزديك به چهار سال به‏طور مستمر در ميدان‏هاى رزم حضور داشت. و در بسيارى از جنگ‏ ها شركت كرده، دليرانه در برابر اشغالگران و مهاجمان از ارزش ‏هاى اسلامى و ميهنى حراست به عمل آورد.

 در اواخر سال 1360، زمانى‏كه سوزمه‏ قعله با نقشه خائنان در اشغال دشمن قرارگرفت، اين شهيد عزيز به همراه ديگر مجاهدان، به مدت سه ماه راه مهاجرت را در پيش گرفت و روزهاى سخت و طاقت ‏فرساى دورى از خانه و كاشانه را با صبر و بردبارى تحمل كرد و در برابر دسيسه‏ هاى دشمنان جنگ افروز شجاعانه جنگيد و در بهار 1361، قهرمانانه به زادگاهش بازگشت و در آزادسازى منطقه سهم گرفت.

 شهید دين‏ محمد در مأموريت‏ هاى مختلف فرا منطقه ‏اى مشاركت فعال داشت. از جمله جهت انجام مأموريت رزمى عازم ولايت فارياب شد و مجاهدان آن منطقه را يارى كرد تا منطقه را از وجود نظاميان شرور و مفسد پاك‏سازى كنند.

 در سال 1362، كه بيشترين درگيرى‏ها در سوزمه‏ قلعه به وقوع پيوست، اين جوان مجاهد در اكثر اين نبردها حضورى حماسى داشت و افتخارات زيادى به نام خود به ثبت رساند.

 سرانجام در تاريخ 1363/2/30، مقامات جهادى شهيد رحيمى را به شركت در عملياتى فرا خواندند كه از پيچيده‏ ترين جنگ‏ها به شمار مى ‏رفت و مواضع دشمن، علاوه بر وجود سلاح‏هاى پيشرفته، با ميدان‏هاى مين احاطه شده بود و عبور از ميدان‏هاى مين ناممكن به نظر مى‏رسيد.

 شهيد رحيمى كه عاشق جهاد و شهادت بود قبل از شركت در عمليات به هم‏رزمانش گفت: » آرزو دارم كه ديگر به پايگاه برنگردم و به كاروان شهدا به پيوندم«. هنگامى‏كه از همرزمان خود خداحافظى كرد ابتدا غسل‏ شهادت كرد سپس راهى محل مأموريت شد. نيروهاى عملياتى پس از پيش‏روى‏ هاى اوليه، زمانى ‏كه از برخى ميدان‏ هاى مين گذشتند، وارد نبرد با دشمن شدند و در حالى‏كه نبرد نفس‏گير با شدت تمام ادامه داشت، شهيد دين‏ محمد رحيمى در حين دفاع از سنگر، هدف تيربار دشمن قرارگرفت و پس از آن بر اثر جراحات، شربت شهادت نوشيد و روح بلندش به لقاءاللّه شتافت.

 متعاقب آن، پيكر پاك اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

 نام و يادش در قلب تاريخ جاودان باد!

 

 

  مجاهد شهيد غلام على قربانى

 شهيد غلام ‏على ‏قربانى، فرزند محمدحسين در سال 1339 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى در (محله سرورخان) سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه وجود نهاد. دوران كودكى را همراه خانواده ‏اش سپرى كرد. از نوجوانى به كار كردن پرداخت و از اين طريق بخشى از نيازهاى اقتصادى خانواده‏اش را تأمين كرد.

 شهيد قربانى كه به دليل مشكلات اقتصادى خانواده از تحصيل بازمانده بود، در جوانى علاوه بر كاركردن، در فصل زمستان به مدرسه شهيد آخوند مى‏رفت و با جديت تمام قرآن را آموخت و بخشى از كتاب‏هاى فارسى را نيز فراگرفت و از سواد خواندن و نوشتن بهره‏مند شد.

 شهيد قربانى كه در خانواده‏ اى مذهبى رشد كرده بود، در سال‏ هاى كه به كار كشاورزى و دهقانى اشتغال داشت، هرگز از انجام فرايض و تكاليف شرعى غافل نگرديد، بلكه امور دينى را به‏ دقت به‏ جا مى‏آورد و قرآن تلاوت مى‏كرد. او كه از كودكى درد و رنج زندگى تبعيض ‏آميز در جامعه را لمس كرده بود، با افراد ضعيف‏ تر مهربان بوده، و از افراد خودخواه و برترى طلب دورى مى ‏كرد. او زندگى ساده همراه با معنويت داشت. هر كس او را مى ‏شناخت، خوبى و نيكى و شكسته نفسى را در سيمايش مشاهده مى‏كرد. از كودكى در مجلس عزادارى سالار شهيدان شركت مى‏كرد و يكى از محبان مخلص ائمه اطهار عليهم‏ السلام و از رهروان راه سيدالشهداعليه السلام محسوب مى ‏شد.

 از اولين روزهاى انقلاب در صف مبارزان قرار گرفت و آنچه در توان داشت براى سنگرهاى جهاد مى‏فرستاد و خود نيز به سنگرها مى‏رفت  و از نزديك مدافعان را يارى مى‏كرد.

 شهيد  قربانى يك بار نيز از ناحيه صورت مجروح شد و چند سال بعد پزشكان گلوله را بيرون آوردند.

 در سال 1361، جهت زيارت و تكميل اهداف جهادى‏اش عازم خارج از كشور شد. ابتدا به پاكستان رفت و از آنجا راهى ايران شد. چند ماه درايران ماند. و طى اين مدت به زيارت حضرت امام رضاعليه السلام و ديگر اماكن مقدسه ايران رفت و بار ديگر عزم بازگشت به وطن كرد. زمانى‏كه برادر بزرگترش به نام شيخ احمد خراسانى از رفتن وى اطلاع يافت، تلاش كرد او را از اين سفر باز دارد. شهيد قربانى كه صحنه‏ هاى جهاد را ديده بود و مى‏دانست كه مردم مظلوم كشورش اين روزها زير آتش دشمن قرار دارند، با متانت و مهربانى اين پيشنهاد را ردكرد و مصمم به بازگشت شد. ابتدا دوره آموزش رزمى را با موفقيت پشت سر گذاشت. آن‏گاه با ديگر هم‏رزمانش راهى وطن شد. او در ولايت هرات سلاح به‏دست گرفت و از آنجا رهسپار شمال كشور شد. اين مسافرت كه ده‏ ها شبانه‏ روز به طول انجاميد، هرگز بر اين جوان مسلمان تأثير منفى نگذاشت و او استوار و مقاوم صدها كيلومتر از راه‏ هاى كوهستانى را با پاى پياده طى كرده و با عبور از چند ولايت، در نهايت وارد پايگاه جهادى سوزمه‏ قلعه شد.

 شهيد قربانى پس از چند روز استراحت، به سنگرهاى جهاد رفت و در جنگ‏ هاى زيادى شركت كرد و دليرى ‏هاى بسيارى از خود نشان داد كه هر يك گفتنى‏ هاى بى شمارى دارد. او در مدت حضور در سنگرها از محبوبيت خاصى ميان هم‏رزمانش برخوردار شد. به دليل لياقت و درايتى كه داشت به عنوان معاون يكى از گروه‏ هاى جهادى برگزيده شد.

 سرانجام اين شهيد در آخرين نبرد حماسى‏اش  شركت ورزيد. زمانى‏كه سران نيروى مقاومت جهادى تصميم به آزادسازى سنگرسرخى گرفتند به دشوارى اين عمليات آگاهى داشتند. لذا تصميم گرفتند تا از نيروهاى ورزيده استفاده شود و شهيد قربانى يكى از دلاورمردان جهاد بود كه هرگز پشت به دشمن نمى ‏كرد و او يكى از انتخاب شدگان بود.

 در شب 1363/2/30، شهيد قربانى به همراه ديگر نيروهاى عملياتى پا به عرصه رزم گذاشت. او با قامتى استوار و قلبى مملو از عشق به شهادت به سمت دشمن به پيش رفت و دليرانه در قلب مواضع دشمن سفاك نفوذ كرد. اين جنگ به نبردى تن به تن كه با پرتاب ده‏ها نارنجك همراه بود، تبديل شد. در حالى ‏كه نبرد سخت همچنان ادامه داشت، شهيد قربانى اين رادمرد ميدان جهاد، هدف گلوله دشمن قرار گرفت و به شدت مجروح شد و هم‏رزمانش او را به پشت جبهه انتقال دادند. در ميان راه او از درد چيزى نمى ‏گفت و تنها مى ‏گفت: »سنگرها را خالى نگذاريد« و همچنين آرزو داشت يك بار ديگر مادر دلسوخته‏ اش را ببيند. لحظاتى بعد اين جوانى مسلمان نداى حق را لبيك گفت و به فيض عظيم شهادت نايل گرديد. پيكر خونين اين شهيد را در گلزار شهداى دهن‏ دره به خاك سپردند.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مباركباد!

 برادر بزرگ شهيد غلام‏ على ‏قربانى، به نام مرحوم حجت‏الاسلام والمسلمين شيخ نقره ‏الدين، معروف به شيخ احمد خراسانى، يكى از علماى تحصيل كرده و طراز اول سوزمه ‏قلعه بود. او بخشى از مقدمات علوم دينى را در سوزمه‏ قلعه آموخت. سپس به ايران رفت، از آنجا رهسپار عتبات عاليات عراق شد.

 از آن پس به تحصيل خود ادامه داد. سال‏ها از محضر علماى بزرگ حوزه علميه نجف اشرف، كسب علم كرد.

 در اوايل پيروزى انقلاب اسلامى ايران، شيخ احمد، همراه ديگر روحانيون، از طرف دولت بعثى، از عراق اخراج گرديد. پس از آن در شهر مقدس قم اقامت كرد. در سال 1374، در شهرستان سرخس از توابع خراسان، نداى حق را لبيك گفت و به جوار حق شتافت. كتاب‏هاى شخصى مرحوم شيخ احمد، توسط برادرانش وقف »كتابخانه عمومى رسول اكرم‏ صلى الله عليه وآله سوزمه‏ قلعه« گرديد. از اين اقدام خداپسندانه قدردانى نموده، از خداوند متعال براى آن مرحوم نيز علو درجات آرزومنديم!

 

 

 فرمانده شهيد سيدحسن مصطفوىگل

 شهيد سيدحسن مصطفوى، فرزند سيد ايوب، در سال 1337 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (ترخوج) بلخاب متولد شد. از دوران نوجوانى علاوه بر كار، خواندن و نوشتن را نيز فرا گرفت (از ميزان تحصيلاتش اطلاع دقيق در دست نيست).

 در سال 1357، كمونيست‏ها در كودتايى ننگين با حمايت شوروى قدرت را در افغانستان به دست گرفتند و به‏دنبال آن دست‏اندازى و اهانت به مقدسات اسلامى و ملى را با دستگيرى علما و روشنفكران جامعه، شروع كردند. مردم مسلمان سراسر كشور از جمله مردم متدين بلخاب، قيام حماسى خود را در برابر دولت دست نشانده آغاز كردند كه در همان مرحله اول تمام مناطق ولسوالى بلخاب از نيروهاى دولتى پاك‏سازى شد.

 شهيد سيدحسن از همان روزهاى اول انقلاب در صف مبارزان قرار گرفت و از آن پس در سنگرهاى جهاد فعالانه شركت ورزيد و سال‏ها براى آزادسازى كشورش تلاش و كوشش كرد. او كه تربيت يافته مكتب اسلام و از نسل پاك رسول اكرم ‏صلى الله عليه وآله و از رهروان سالار شهيدان كربلا محسوب مى‏شد. در ميدان‏هاى رزم از خود دلاورى‏ها و ابتكارهاى به‏جايى نشان مى‏داد و به همين جهت مورد احترام مردم و مجاهدان بلخاب قرار داشت و لياقت و درايتش سبب شد تا به عنوان سرگروپ بخشى از مجاهدان بلخاب انتخاب شود.

 شهيد مصطفوى كه فداكارى و شهادت‏طلبى شهيدان كربلا راسرلوحه زندگى‏اش قرار داده بود، منطقه، قوم و مليت برايش مطرح نبود و هر كجا كه احساس مى‏كرد به وجودش نياز هست به آنجا مى‏رفت و به عنوان يك رزمنده وارد ميدان رزم مى ‏شد؛ از جمله در اوايل سال 1363 شمسى، همراه با جمعى از مجاهدان بلخاب راهى سنگرهاى مقاومت سوزمه‏قلعه شد و در جنگ‏ هاى آزادى‏بخش اين منطقه سهم گرفت.

 در شب 1363/2/30، يكى از حساس ترين عمليات‏هاى نظامى در »سنگرسرخى« در سوزمه‏ قلعه به اجرا گذاشته شد. ابتدا نيروهاى ورزيده از سوزمه‏ قلعه ، سرپل، بلخاب و سنگچارك گردهم آمدند، سپس عمليات نظامى خود را از چند محور به سمت مواضع دشمن آغاز كردند.

 اين سيد بزرگوار پس از آغاز جنگ، قهرمانانه در قلب مواضع دشن نفوذ كرد و تا آخرين نقطه از سنگر به پيشروى خود ادامه داد و در حالى‏كه نبردى شديد، و نفس‏گير همچنان ادامه داشت، شهيد سيدحسن مصطفوى در حين دفاع با مين برخورد كرد و براثر انفجار شديد و اصابت تركش اين فرمانده دلاور در ميان خون پاكش غوطه‏ور شد و در راه اسلام و قرآن جام شهادت را نوشيد و پيكر مطهرش نيز به‏دست اشغالگران افتاد كه تا امروز از جنازه اين شهيد مهاجر اثرى در دست نيست.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

  مجاهد شهيد حسن پهلوانگل

 شهيد حسن‏ پهلوان، فرزند طلب، در خانواده دينى و كشاورز، در مسجدسبز از توابع ولسوالى سنگچارك ديده به جهان باز كرد. از نوجوانى آغاز به كار كرد و از اين طريق بخشى از نيازهاى خانواده ‏اش را تأمين مى ‏كرد.

 شهيد حسن پهلوان زمانى ‏كه به سن قانونى رسيد به عسكرى رفت و دو سال براى حراست از استقلال كشور صادقانه خدمت كرد و پس از اخذ ترخيص به زادگاه خويش بازگشت. در يكى از همين سال‏ها تشكيل خانواده داد كه از اين زندگى مشترك، دو دختر بجا مانده است.

 در بهار 1358، كه قيام مردم سنگچارك شروع شد، شهيد حسن پهلوان در كنار مبارزان قرار گرفت و در برابر دولت كمونيستى به مخالفت برخاست و از آن پس در تحولات مختلف منطقه نقش ارزنده‏اى داشت. او كه انسانى جوان مرد، با ايمان، وطن‏ دوست، اسلام‏ خواه و باغيرت بود، با حضور مستمر خود در صحنه‏ هاى جهاد تلاش مى ‏كرد، وظايف اسلامى خود را انجام دهد و به همين جهت در سال‏ هاى جهاد و ايجاد تحول بنيادى در مركز مقاومت مسجدسبز نقش مؤثر و سازنده‏اى داشت. با همكارى او و ديگر هم‏فكران جهادى‏اش رابطه جديدى با جبه‏ه اى جهادى سوزمه‏ قلعه و سرپل برقرار شد و اين ارتباط با رفت و آمد مجاهدان به صورت ارتباطى استراتژيك تبديل شد.

 زمانى‏كه سوزمه ‏قلعه به مركز مقاومت در برابر نيروهاى‏اشغالگر و دولتى تبديل شد، رزمندگان مسجدسبز بارهابراى يارى همرزمان خود عازم سوزمه‏ قلعه‏ مى ‏شدند و در نبردها در كنار آنان شركت مى‏كردند.

 در اوايل سال 1363، شهيد حسن پهلوان با جمعى از مجاهدان سنگچارك راهى سنگرهاى جهادى سوزمه‏ قلعه شدند و مدتى در سنگرهاى خط مقدم ديگر مبارزان را يارى كردند.

 در شب 1363/2/30، از طرف مجاهدان عملياتى به اجرا گذاشته شد كه از پيچيده ‏ترين جنگ‏ها به شمار مى ‏رود و اين عمليات در حالى اجرا شد كه مواضع دشمن با ميدان‏هاى مين محافظت مى‏ شد. شهيد حسن پهلوان در آن شب يكى از نيروهاى عملياتى بود كه دليرانه وارد جنگ با دشمن شد و تا قلب سنگرهاى دولتى پيش رفت. در حالى ‏كه نبرد به شدت ادامه داشت، شهيد حسن پهلوان در حين رويارويى با دشمن هدف سلاح‏هاى نيروهاى متجاوز قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از منطقه به زادگاهش انتقال يافت و در قبرستان مسجدسبز به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

شهيد حاج عبدلگل

شهيدحاج عبدل، فرزند ملاخداداد، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چهارباغ» سرپل، ديده‌ به‌جهان‌گشود. او در محيط خانواده‌ي مذهبي رشد كرد. تا دوره‌ي جواني در كنار بستگان خود به كار مشغول بود. در سن جواني تشكيل خانواده داد و از زندگي مشتركش يك فرزند پسر و سه دختر از وي به‌يادگار مانده‌اند.

شهيد حاج عبدل در ميان‌سالي شغل تجارت صنايع دستي را در پيش گرفت. از اين راه زندگي متوسطي ترتيب داد. زماني كه استطاعت پيدا كرد، به سفر حج رفت. فريضه‌ي معنوي حج را به‌جا آورد. در اين سفر همچنين توفيق زيارت مرقد مطهر رسول گرامي اسلام (ص) و قبور ائمه‌ي اطهار (عليهم السلام) را يافت. در پايان با كوله باري از معنويت و معرفت به زادگاهش بازگشت.

شهيد حاج عبدل يكي از افراد متنفذ و مورد احترام مردم چهارباغ بود. رفتار خيرخواهانه داشت. خود را در غم و شادي مردم شريك مي‌دانست. در برگزاري هر چه باشكوه‌تر عزاداري براي حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) مشاركت مي‌كرد. از اول تاسيس پايگاه جهادي در سرپل قاطعانه از مجاهدين حمايت مي‌كرد. تا آخر زندگي به آرمان‌هاي جهاد وفادار ماند. سختي‌هاي بسياري را پشت‌سرگذاشت. بيش از سه‌سال در زير بمباران و تهاجمات بي‌رحمانه‌ي اشغال‌گرشوروي مقاوم واستوار در صحنه باقي ماند. مهاجرت‌هاي پي‌درپي را متحمل شد. اما از حمايت‌هاي معنوي مجاهدين دست بر‌نداشت و در نهايت نيز در اين راه، شهادت را پذيرا شد.

يكي از حملات وحشيانه‌ي نظاميان شوروي در سرپل در تاريخ 10/2/1363، به وقوع پيوست. بيش از ده طياره‌ي جنگي و چند فروند هلي‌كوپتر مناطق‌مسكوني را با بمب و راكت هدف قرار دادند. يكي از راكت‌هاي رها شده‌ي دشمن در محل سكونت شهيد حاج عبدل اصابت كرد. بر اثر انفجار و برخورد تركشها، يك پاي اين مسلمان بي‌دفاع قطع شد و سينه‌اش نيز شديداً زخم برداشت. از آنجايي كه جراحات وارده شديد بود، اقدامات اوليه مؤثر واقع نشد و به اين ترتيب اين مبارز مسلمان به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن مردم مسلمان منطقه پيكر شهيد حاج عبدل را تا «گلزار شهداي چهارباغ» همراهي كردند و با احترام به‌خاك سپردند. 

                                                            نامش ماندگار و راهش پايدار باد!

 

 

فرمانده‌ شهيد اسماعيل صالحي

فرمانده‌شهيد اسماعيل صالحي، فرزند ملا سلطان، يكي از قوماندان‌هاي خوش‌نام، فداكار و شجاع جهادي سرپل بود. اين فرمانده‌ محبوب در (حدود) سال 1338 شمسي، در «ميرزاولنگ» سرپل ديده‌به جهان‌هستي گشود. پدرش فردي خيرخواه، مذهبي و مورد احترام جامعه بود. از همان دوره تحت تربيت پدر گرامي‌اش در فضاي خانواده‌ي مذهبي رشد كرد. از نوجواني در كارهاي منزل دست‌يار خانواده بود. در جمع‌آوري محصولات زراعي و مالداري بستگانش را ياري مي‌كرد. از زماني كه به سن تكليف رسيد، فرائض ديني را به جا مي‌آورد. حضور در مجالس مذهبي تاثير به سزايي در روند تحولات زندگي‌اش داشت. سخنان علماي ديني و شنيدن حوادث تاريخي مانند قيام امام حسين (عليه السلام)، روحيه‌ي عدالت خواهي و فداكاري را در وجودش پويا و ماندگار ساخت.

از اواخر سال 1359 شمسي، مرحله‌ي جديد از زندگي عزت‌مندانه‌ي شهيد اسماعيل شكل گرفت كه ايمان قوي و غيرت ميهن‌دوستي، او را به سوي ايثار و شهادت در راه خدا سوق داد. او از اولين نيروهايي بود كه جهت آموزش تاكتيك‌هاي رزمي ره‌سپار «مياندره» شد. در آنجا زير نظر اساتيد مجرب تعليمات نظامي را با موفقيت پشت‌سرگذاشت. بعد از يادگيري فنون رزمي بلافاصله به همراه ديگر همرزمانش ره‌سپار نواحي خط مقدم جبهه شد.

از آن پس بي‌وقفه، در نبرد با اشغال‌گران شركت ورزيد. با درايت و شجاعت كم‌نظيري كه داشت، در ميان هم‌سنگرانش از موقعيت ممتاز بهره‌مند گرديد. در فاصله نه چندان زياد به‌عنوان فرمانده‌ نظامي «ميرزاولنگ» و يكي از سرگروپ‌هاي خوش‌نام سرپل معرفي گرديد. او در اكثر جنگ‌هايي كه در سرپل، سوزمه‌قلعه و نواحي ديگر در مقابل ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت دست‌نشانده‌ي آنان صورت مي‌گرفت، شركت داشت. يك‌بار در صحنه‌ي جنگ مجروح شد.

بيش از سه سال روز‌هاي سخت و طاقت‌فرساي جنگ را با صبر و بردباري پشت‌سرگذاشت. او كه مسئوليت فرماندهي را انجام وظيفه‌ي شرعي و ميهني مي‌دانست، با افراد تحت امرش بسيار مهربان بود. در تمام صحنه‌هاي جنگ خودش پيش قدم مي‌شد. در سخت‌ترين  شرايط قلب آرام و چهره‌ي شاداب داشت. متانت در رفتار و صداقت در گفتار قوت قلب همرزمانش بود. او از كم تعدادي افراد خود نااميد نمي‌شد و از برتري جنگ افزارها و نظاميان پرتعداد اشغال‌گران نمي‌هراسيد؛ تنها به انجام تكليف الهي خويش مي انديشيد.

اين فرمانده‌ محبوب جهادي كه از دل مردم محروم برخواسته بود، از ابتداي ورود به مركز مقاومت، رزمندگي را با جان و دل خريد و به تمام معنا فرد خودساخته شده بود.  در هر حال و شرايطي كه قرار داشت، از ادب و رفتار اسلامي بهره‌مند بود. در تشخيص حق از باطل كوچكترين ترديدي به دل راه نمي‌داد. او از خودمحوري و برتري‌طلبي دوري مي‌ورزيد و اخوت و برادري و احترام متقابل را رمز بقاي اتحاد و همبستگي مي‌دانست. او مرزهاي قوميت و منطقه‌گرايي را شكسته بود و خود را متعلق به همه‌ي جامعه‌ي اسلامي مي‌دانست. تا آخر عمر پربارش تسليم وسوسه‌هاي راحت‌طلبي نشد. هر جا كه به وجودش نياز مي‌شد،‌ داوطلبانه به ياري مجاهدين مي‌رفت و با جهاد و مبارزه‌ي خود پوزه‌ي اشغال‌گران را به‌خاك مي‌ماليد.

شهيد صالحي يك ماه قبل از زمان شهادتش، مراسم عروسي‌اش را برگزار كرد. دوستان و بستگانش در عروسي وي شركت كردند. اين جوان مسئوليت پذير با لباس دامادي ره‌سپار خط مقدم جنگ شد. او در آخرين مأموريت رزمي خود به صلاح ديد فرماندهان ارشد جهادي سرپل، اين بار ره‌سپار سنگر‌هاي حماسه‌ساز سوزمه‌قلعه گرديد. به همراه همرزمانش جانانه در برابر قواي نظامي دشمن به رزم و پيكار پرداخت.

سرانجام در شب30/2/1363 شمسي، شوراي عالي نظامي مجاهدان تصميم به‌عمليات بالاي موضع دشمن گرفتند. اين طرح يكي از پيچيده‌ترين و حساس‌ترين عمليات جنگي بود. به همين جهت از ميان نيروهاي شركت‌كننده بهترين و ورزيده‌ترين فرماندهان و رزمندگان مجاهد انتخاب شدند. يكي از اين فرماندهان داوطلب شهيد اسماعيل صالحي بود. اين مجاهد دلير از اولين لحظه‌هاي عمليات وارد جنگ نفس‌گير با دشمن شد. در فاصله‌ي اندك نبرد تن به تن شكل گرفت و شهيد صالحي تا عمق مواضع دشمن به پيش رفت. در حاليكه اين دلاور حماسه‌ساز تا عمق مواضع دشمن به پيش رفته بود، ناگهان هدف رگبار دشمن قرارگرفت و در خط مقدم جنگ به شهادت رسيد. از آنجايي كه بيشتر نيروهاي عملياتي شهيد و يا مجروح شده بودند، جنازه‌ي  شهيد اسماعيل صالحي بدست دشمن افتاد و تا به امروز پيكر اين فرمانده‌ي شهيد «جاويد الاثر» مي‌باشد.

هنگاميكه جنازه‌ي شهيد نيازي دوست صميمي شهيد صالحي را به ميرزاولنگ آوردند، پدر شهيد صالحي بالاي سرجنازه‌ي شهيد رمضان نيازي حاضر شد. سپس بر صورت آرام و بي‌نفس شهيد نيازي بوسه زد و با مهرباني گفت: «بي وفا تو رفتي و دوستت صالحي را تنها گذاشتي و... ». پدر از پرواز ملكوتي جوان رعنايش بي‌اطلاع بود. متعاقب آن از رزمندگان بازگشته از جبهه‌ي سوزمه‌قلعه، احوال صالحي را پرسيد. به وي پاسخ دادند: «صالحي براي شما سلام رساند! انشاء الله چند روز ديگر بر مي‌گردد و ... ».

مسئولين جهادي پس از آنكه از بازپس‌گيري پيكر شهيد صالحي از دست دشمن مأيوس شدند؛ ‌تصميم گرفتند شهادت وي را به خانواده‌اش اطلاع دهند. به همين جهت پس از فراهم كردن مقدمات لازم، مسئولين و مجاهدين با حضور پر شور مردم به‌سمت خانه‌ي پدر شهيد حركت كردند. در حاليكه نوجوانان پيشاپيش جمعيت در حال خواندن سرود بودند، انبوه جمعيت در مقابل منزل پدر شهيد گردهم آمدند و طي مراسم باشكوهي شهادت فرمانده‌ي محبوب جهادي «شهيد اسماعيل صالحي» را به پدر مهربان و بستگان دلسوخته‌اش اطلاع دادند و ...

                                              جاويدانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد رمضان نيازي

شهيد رمضان نيازي، ‌فرزند صفر،‌ در (حدود) سال 1339 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در «ميرزاولنگ» سرپل ديده به جهان گشود. در سن نوجواني در كشت و برداشت محصولات زراعي دست‌يار خانواده‌اش بود. از آن پس سالها به كار و تلاش در تأمين بخشي از احتياجات مالي و اقتصادي خانواده سهيم بود. او پرورش يافته‌ي خانواده‌ي مذهبي بود. در زندگي قناعت داشت. از همان اوايل زندگي در برابر مشكلات و موانع سخت كوش و بردبار بود.

از سال 1360 شمسي،‌ فصل نوين از زندگي عزت‌مندانه‌اش شكل گرفت. ابتدا در رساندن امكانات و تداركات براي مجاهدين همكاري نزديك داشت. اما زمانيكه نياز به حضور جوانان بيشتر در صحنه‌هاي جنگ احساس گرديد، اين جوان غيرت‌مند در اقدام داوطلبانه خواهان پيوستن دائمي به صفوف مجاهدين شد. زمانيكه كه شرايط مناسب فراهم گرديد، او به همراه جمعي ديگر از جوانان داوطلب، بار هجرت را بست. پس از ده‌ها  كيلومتر پياده روي وارد سوزمه‌قلعه شد. زير نظر اساتيد خود، فنون رزمي، تعليمات دفاعي و دوره‌ي يادگيري احكام ديني و آموزش عقيدتي را با موفقيت  پشت‌سرگذاشت. در پايان به زادگاهش بازگشت.

 از آن پس سلاح بدست گرفت و تا آخرين لحظه‌هاي زندگي در ميادين جهاد به مبارزه‌ي آزادي‌بخش ادامه داد. اين مجاهد در مدت حضور در جبهه‌ي جهاد در مناطق مختلف مأموريت هاي رزمي را به بهترين وجه انجام داد. شركت در حماسه‌هاي شهرسرپل، سوزمه‌قلعه،‌ چهارباغ‌،‌ آقتاش و... برخي از فعاليت‌هاي جهادي اين شهيد بزرگوار است.

شهيد رمضان نيازي استقامت را از كوه‌پايه‌هاي زادگاهش آموخته بود. ايمان،‌ صداقت و درستكاري را از آموزه‌هاي اسلام و فداكاري و آزادگي را از  قيام عاشوراي حسيني فراگرفته بود. حس وطن دوستي در وجودش فراگير شده بود. سه سال بدون وقفه در مناطق مختلف به انجام تكاليف جهادي مشغول شد. در طي اين مدت حتي يك‌بار از خود سستي و بي‌ميلي نشان نداد. او در هر مأموريت پيشگام بود. شهيد نيازي انسان خود ساخته بود. زندگي ساده همراه با معنويت داشت. در مقابل مشكلات خونسرد و بردبار بود. در سخت‌ترين شرايط سعي داشت تا هم‌سنگرانش از او آزرده خاطر نشوند. كم توقع و پرتلاش بود. در لحظه هاي دشوار و پر مخاطره با قاطعيت و عزم راسخ پا به ميدان رزم مي‌گذاشت.

شهيد رمضان نيازي در بهار 1363 شمسي، در كنار جمعي از مجاهدين سرپل عازم سوزمه‌قلعه‌ شد. اين آخرين مأموريت رزمي او بود. در اين برهه از زمان سوزمه‌قلعه يكي از مراكز عمده‌ي رويارويي مجاهدين با نظاميان شوروي و دولتي بود. نبرد در طول سال ادامه داشت.

 در شب 30/2/1363 شمسي، مجاهدين در حالي تصميم به آزادسازي «سنگر سرخي» گرفتند كه مدخل‌هاي سنگر يادشده توسط كمونيستها مين‌گذاري شده بود.

يكي از نيروهاي عملياتي شهيد رمضان نيازي بود. اين مجاهد وظيفه شناس از ابتداي شروع عمليات جانانه در برابر نظاميان دشمن به نبرد پرداخت. از خود رشادت و پايمردي بسياري نشان داد و در حين در‌گيري هدف گلوله‌هاي دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. هم‌سنگرانش پيكر خونين او را از محل شهادت به پايگاه انتقال دادند و سپس از آنجا به زادگاهش منتقل كردند. مردم هميشه در صحنه‌ي ميرزاولنگ از پيكر شهيد نيازي با ذكر صلوات استقبال به‌عمل ‌آوردند و اشك‌ريزان تابوت اين سفيرآزادي را تا قبرستان «قلعه‌خاتون» همراهي كردند؛ سپس به‌خاك سپردند.

                                                        شربت شيرين شهادت گوارايش باد!

 

مجاهد شهيد جمعه‌دار نيازي

 شهيد جمعه‌دار نيازي، فرزند نيازمحمد، در (حدود) سال 1343، در قريه‌ي «عرب قديم» واقع در آقتاش سرپل در خانواده‏ى مذهبى و مالدار تولد يافت. از نوجوانى به كار زراعت و مالدارى مشغول شد. از آن پس سالها از راه كار و تلاش در تأمين مخارج زندگي با پدر و ساير اعضاي خانواده‌اش مشغول به كار بود.

دوران جوانى‏اش با تحولات جديد در كشور و به قدرت رسيدن كمونيستها هم‏زمان شد. او كه جوانى مذهبى و غيرتمند بود، حضور در صحنه‏هاى مبارزه را از اهداف اصلى خود مى‏دانست. اين خلوص‏نيت، او را به‌سمت مركز مقاومت در سرپل هدايت كرد. از ابتداي فعاليت پايگاه جهادي در رساندن امكانات تداركاتي براي مجاهدين همكاري مي‌كرد.

 زماني كه احساس كرد، به حضورش در صحنه‌هاي پيكار نياز هست، داوطلبانه به جمع افراد مسلح جهادي پيوست. ابتدا دوره‌ي آموزش نظامى را با موفقيت به پايان برد. پس از آن در صحنه‏هاى حماسه و مقاومت دليرانه جنگيد. او كه از رهروان مكتب سرخ شهادت بود، خطوط ميان مناطق برايش معنا نداشت، بلكه آنچه برايش اهميت داشت انجام تكليف شرعى و به زانو در آوردن اشغال‌گران بود. شهيد نيازي جواني با اخلاق و خوش برخورد بود. روحيه‌ي ايثارگري و جوانمردي داشت. فردي خودساخته و مهربان بود. در برابر سختي‌ها با بردباري برخورد مي‌كرد. در صحنه‌هاي جنگ روحيه‌ي قوي همراه با صبوري داشت.

 او علاوه بر شركت در نبردهاى سرپل، جهت انجام مأموريت رزمى عازم سنگرهاى قهرمان‏خيز سوزمه‏قلعه شد. مقامات جهادى تصميم گرفتند يكى از دشوارترين عمليات‏ نظامى را به‌سمت مواضع نيروهاى دولتى انجام دهند و براى موفقيت در اين عمليات از ميان نيروها، افراد ورزيده را انتخاب كردند كه شهيد جمعه دار نيازي يكى از آنان بود.

در شب 30/2/1363، عمليات مجاهدان از چند محور آغاز شد و بسيارى از مواضع دشمن به تصرف مجاهدان قرارگرفت. با آمدن قواى كمكى دولتى، جنگ تن به تن در گرفت. در اين درگيرى، در حالى‏كه نبرد نفس‏گير ادامه داشت، شهيد جمعه دار نيازي هدف رگبار دشمن قرارگرفت؛ و به شهادت رسيد و از آنجايى كه اكثر نيروهاى عملياتى شهيد و يا زخمى شده بودند، پيكر پاك اين شهيد به‏دست دشمن افتاد و تا امروز از جنازه‌ي اين يار خونين بال خبرى در دست نيست.

                                          روانش غريق رحمت جاودانه‌ي انوار خدايي باد!

 

 

فرمانده شهيد غلام ‏حيدربرهانى

 فرمانده شهيد غلام ‏حيدر برهانى، فرزند محمدرسول، در سال 1332 شمسى، در يك خانواده‏ اى كشاورز و مذهبى ديده به جهان گشود. او دوران كودكى را در كنار والدينش سپرى كرد. پس از آن با موافقت پدرش، در مكتب خانه نزد روحانى محل قرآن را آموخت، اما به دليل نيازهاى اقتصادى خانواده از ادامه‏ اى تحصيل بازماند و به كارهاى كشاورزى، مشغول گرديد.

 در نوجوانى مادرش به رحمت حق پيوست و كانون گرم خانواده ‏اش به سردى گراييد. در بيستمين سال عمرش حوادث روزگار محبت پدرى را نيز از وى گرفت و پدرش به ديار حق شتافت و او از وجود والدين محروم شد. اما اين جوان صبور با تحمل مشكلات در برابر طوفان سهمگين روزگار مقاومت كرد و به زندگى ادامه داد. شهيد غلام حيدر برهانى در سال 1355، به عسكرى اعزام گرديد، پس از دو سال خدمت صادقانه به سوزمه ‏قلعه بازگشت و به كار و تلاش پرداخت.

  در سال 1358، هنگامى ‏كه مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه قيام مسلحانه عليه دولت ماركسيستى را آغاز كردند، وى در صف مجاهدان پيوست، و در كمك به مبارزان مسلمان با ديگر نيروهاى مردمى همكارى نزديك داشت. در نيمه دوم سال 1359، عازم ايران گرديد پس از زيارت امام رضا عليه‏ السلام به مدت چند ماه در ايران سكونت كرد. وى كه خود صحنه‏ ها ى مجاهدت، ايثار و مقاومت مردم مسلمان افغانستان را با چشم مشاهده كرده بود ديگر آرامش نداشت و نمى‏توانست از آن محيط فداكارى به دور بماند و به همين جهت در بهار سال 1360، به افغانستان بازگشت و خود را براى پيوستن به مركز مقاومت آماده كرد.

  در تابستان سال 1360، داوطلبانه به پايگاه مقاومت جهادى مراجعه كرد، در آموزش نظامى شركت ورزيد، و اين دوره را با موفقيت به پايان برد. پس از آن در كنار ديگر مجاهدان مسلمان به صورت تمام وقت سلاح بدوش گرفت و در مركز مقاومت جهادى سوزمه‏ قلعه مشغول انجام وظيفه گرديد.

 در ماه قوس 1360، در كنار ديگر رزمندگان مجاهد سوزمه‏ قلعه به يك مأموريت نظامى به سرپل اعزام شد و در نبرد حماسى در مقابل نيروهاى مشترك روسى و دولتى به جهاد پرداخت. پس از آنكه مجاهدان از شهر سرپل عقب نشينى كردند وى با ديگر رزمندگان سوزمه ‏قلعه به سمت منطقه بازگشت. هنگامى ‏كه به بغاوى وارد شد با صحنه‏ هاى ناراحت كننده روبرو گرديد. زيرا تا آن لحظه از بروز جنگ و اشغال سوزمه ‏قلعه توسط نظاميان دشمن بى‏اطلاع بود. با اطلاع يافتن از فجايع سوزمه‏ قلعه وى از جمله كسانى بود كه در همان شب اول خواهان باز پس‏گيرى منطقه شد كه پيشنهاد آنها به دلايل مختلف از جمله نبودن امكانات و مهمات مورد موافقت قرار نگرفت.

  وى با ديگر مجاهدان در بغاوى مستقر گرديد و دوران دورى از خانه و كاشانه را به جان و دل پزيرا شد. هر چند شهادت جمعى ازافراد غيرنظامى ، تاراج اموال و شكنجه‏ هاى بى‏رحمانه مردم از طرف دشمن، قلب پاك شهيد برهانى را مى ‏فشرد، اما از آن جاى كه او صبر را از مولايش على علي ه‏ا لسلام آموخته بود و براى حفظ ارزش‏ هاى اسلامى رنج‏ها را تحمل كرد.

 هنگامى ‏كه طى چند مرحله، مجاهدان مورد تهاجم قرار گرفتند؛ ايشان در دفع تجاوز مهاجمان نقش موثر داشت. شهيد برهانى در بهار 1361، پس از چند ماه مهاجرت، به سوزمه‏ قلعه باز گشت. در جنگ طولانى كه براى آزادى منطقه صورت گرفت، شجاعانه جنگيد و در يكى از روزها در جبهه شمالى نبرد از ناحيه‏اى پا مجروح گرديد. در تاريخ 1361/4/25، هنگامى‏ كه يكى از رويارويى‏ هاى حماسه ساز مجاهدان در برابر قواى زمينى و هوايى اشغالگران در سوزمه‏ قلعه (جنگ رمضان) به وقوع پيوست. اين مجاهد دلاور در مقابل دشمن مقاومت‏ هاى زيادى نشان داد.

  پس از آن در جنگ‏ هاى مختلف حضور فعال و سرنوشت ساز داشت و به سرعت جايگاه خاصى در بين مجاهدان پيدا كرد. شهيد برهانى نخست به عنوان يك مجاهد عادى وارد پايگاه شد اما شجاعت‏ هاى اين مرد جهاد، محبت زيادى در بين همرزمانش ايجاد كرد. چون در طرح‏ها و برنامه‏ هاى جنگى موفقيت‏ هاى خوبى داشت، مقامات بلند پايه جهادى مسئوليت يك گروپ از مجاهدان را به وى سپردند.

 در تاريخ 1362/5/10، همراه با نيروهاى تحت امرش در يك عمليات موفقيت‏آميز وارد نبرد با دشمن گرديد، در هنگام فتح سنگر از ناحيه ران پا مجروح گرديد و به پشت جبهه انتقال يافت. پس از چند روز استراحت، سلامتى خود را بدست آورد و دوباره مشغول خدمت شد. دلاورى‏ هاى اين مجاهد در نبردهاى بعدى وى را در جايگاه يكى از فرماندهان نام آور جهاد قرار داد و به همين جهت به عضويت شوراى عالى نظامى در آمد.

 شهيد غلام‏ حيدر برهانى انسانى وارسته و يكى از محبان مخلص به اسلام و ائمه‏اى اطهارعليه السلام بود چنانكه اين عشق و علاقه راهنمايى معنويش در پيوستن به جهاد گرديد. وى كه خود درد بى عدالتى ‏ها را با جان و دل لمس كرده بود. گرفتارى ‏هاى محرومان را به خوبى درك مى‏كرد، سخنان گرمش كه در نهايت صداقت و سادگى از دل بر مى‏آمد، بر دلها مى ‏نشست و به آنچه مى‏گفت خود عمل مى‏ كرد. عقيده‏اش را با صراحت بيان مى‏كرد. در مقابل دشمن قاطع و با دوستان مهربان بود. از خود بينى  و برترطلبى نفرت داشت و حامى عدالت خواهان بود. وى يكى از منتظران ظهور مولايش حضرت صاحب‏الزمان (عج) بود، و اين انتظار را عبادت مي دانست. ايشان انسانى صابر، قاطع، شجاع، و ساده‏ زيست بود. شهادت در راه حق از آرزوهاى نهايى ‏اش بود. وى با اين نيت پاك مدت‏ها در جبهه حضور داشت و در دهها نبرد شركت ورزيد و در راه حق مردانه جنگيد.

  در تاريخ 1363/2/30، فرماندهى يكى از دشوار ترين عمليات نظامى بالاى مواضع دشمن واقع در سنگرسرخى به شهيد برهانى واگذار شد. وى با نيروهاى تحت امرش كه از بين نيروهاى شاخص و ورزيده انتخاب شده بود، حدود ساعت 12 شب، همسو با ديگر مجاهدان عمليات نظامى را بالاى مواضع دشمن آغاز كردند. پس از آن يكى از نبردهاى حماسى به وقوع پيوست كه طى آن رزمندگان مسلمان با عبور از ميادين مين در يك جنگ تن به تن كه با انداخت صدها نارنجك همراه بود، درگير شدند، بيشتر مواضع دشمن را به تصرف خود در آوردند. اما پس از آمدن قواى كمكى اشغالگران تعدادى از نيروهاى عملياتى به شهادت رسيده يا زخمى شدند.

 اين فرمانده دلاور در حين مقاومت بر اثر انفجار مين پاى چپ و بخشى از انگشت‏ هاى دست‏اش قطع گرديد و ديگر اعضاى بدنش به شدت مجروح شد. پس از آن توسط يكى از همراهانش از محل نبرد به پشت جبهه انتقال يافت. در جريان انتقال، هر زمان كه به هوش مى ‏آمد تنها از وضعيت سنگر مى‏پرسيد.

  در نخستين روز مجروح شدنش كه در سوزمه‏ قلعه تحت مداوا قرار داشت، بسيارى از فرماندهان بلند پايه ‏اى جهاد از جمله شهيد محمدامين اخترى به ديدارش آمدند. آنها به اين مجاهد جانباز دلدارى ميدادند و نمى ‏خواستند وى از سقوط مجدد سنگر به‏دست دشمن اطلاع پيدا كند، پيوسته او را به خوب شدن اميد مى ‏دادند، اما وى تنها از وضعيت سنگر و مجاهدان مى‏پرسيد و در حالى‏كه توانى برايش نمانده بود با دست خود ملحفه را از روى پاى قطع شده‏اش برداشت و خطاب به فرماندهان جهاد گفت: »براى من چيزى نمانده و شما بجاى دلدارى‏دادن به من، به سنگرها برويد و لازم نيست نزد من بمانيد و...«. همرزمان شهيد در باره اين شهيد گفتنى ‏هاى زيادى دارند كه در جاى ديگر بايد به آن پرداخته شود.

  پس از آن پيكر نيمه جان اين مجاهد فداكار براى تداوى بيشتر به چهارباغ سرپل انتقال يافت، در آنجا زير نظر دكترها قرار گرفت. يك پاى شهيد برهانى از ناحيه زيرزانو قطع گرديده، و بخشى از استخوان خالى و بدون گوشت باقى مانده بود و تكه‏ هاى گوشت پايش مانند پارچه‏ه اى كهنه آويزان بود. امدادگران بدون اينكه وى را بى ‏هوش نمايند با قيچى گوشت‏ هاى آويزان شده پايش را بريدند و پس از آن استخوان پايش را با اره چوب‏برى با مشكلات زياد قطع كردند و رگ هاى پايش را گره زدند.

  اين شيرمرد دلاور هرگز از درد نناليد، بلكه در بستر شديد بيمارى نيز از وضعيت سنگر و سلامتى همرزمانش مى‏پرسيد و همراهان وى براى آرامش قلب پاكش به او مى ‏گفتند: »سنگر به دست مجاهدان است و رزمندگان هم سالم هستند و...«. اين فرمانده دلاور پس از شنيدن، جواب گفت: »الحمدالله كه همه سالم هستند و... حالا اگر شهيد شوم آرزويى در دل ندارم و خدا را شاكر و سپاس گذارم كه قطع شدن پايم را در راه حق قبول كرد و...«. پس از آن چند بار اين جملات را تكرار كرد و تا حدودى آرامش پيدا كرد.

  اين فرمانده محبوب جهادى پس از اين صحبتها، در تاريخ 1363/3/1، بر اثر شدت جراحات  در سى و يك  سالگى به فيض شهادت نايل گرديد و روح ملكوتى‏اش به لقاءاللَّه پيوست. يكى ديگر از فرماندهان خوش نام و پرآوازه جهاد مقدس امت اسلامى، به ديار حق شتافت. پيكر مطهر اين سردار شهيد به سوزمه‏ قلعه انتقال يافت و با مشايعت مردم و همسنگرانش در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

شهيد غلام يحييگل

شهيد غلام يحيي،‌ فرزند شيرعلي، در (حدود) سال 1339 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چابك» از توابع سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. خانواده‌اش از تولد اين نوزاد بسيار خوشحال شدند. آنان براي عرض ارادت به حضور يحيي‌بن‌زيد شهيد نام او را يحيي گذاشتند. شهيد غلام يحيي دوران طفوليت را در سايه‌ي رفتارهاي ‌محبت‌آميز بستگانش سپري كرد. از نوجواني در كارهاي منزل دست‌يار  خانواده بود. وقتي به سن جواني رسيد، شغل كشاورزي را در پيش گرفت. از آن پس سالها از راه كشت و جمع‌آوري محصولات زراعي براي تأمين زندگي مناسب به كار و تلاش اشتغال داشت.

از سال 1359 شمسي، حضور مجاهدين در نواحي سرپل استحكام پيدا كرد. از آن پس جنگهاي شديد مجاهدين در برابر نظاميان متجاوز شوروي به وقوع پيوست. شهيد غلام يحيي يكي از نيروهاي فعال مردمي بود كه قاطعانه از مجاهدين حمايت كرد. در صحنه‌هاي مختلف براي برادران جهادي‌اش امكانات و وسايل تداركاتي مي‌رساند. آنچه در توان داشت، در راه عزت‌مندي مبارزين و شكست متجاوزان در معرض اخلاص گذارد. او و بستگانش خدمات ارزنده‌اي براي تثبيت نيروهاي جهادي انجام دادند.

در راه آزادي كشور،‌ پدر گرامي‌اش شهيد حاج شيرعلي توسط اشغال‌گران شوروي به شهادت رسيد. در تاريخ 3/3/1363 شمسي،‌ نظاميان شوروي براي بردن اجساد كشته‌هاي خود مناطق مسكوني را  به شدت زير آتش توپخانه گرفتند. يكي از گلوله‌هاي توپ به محل اقامت شهيد غلام يحيي اصابت كرد. بر اثر اصابت تركش، اين مسلمان بي‌دفاع از ناحيه‌ي شكم و ران به شدت زخمي‌شد. جراحات وارد شده بسيار شديد بود. در نتيجه اين جوان مسلمان به شهادت رسيد. پس از آن پيكر شهيد غلام يحيي توسط بستگان و دوستان از محل شهادت به زادگاهش انتقال داده شد و در «گلزار شهداي شاه چنار» مدفون گرديد.

                                               جاودانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد!

 

 

شهيد اسحاقگل

 شهيداسحاق، فرزند على‏محمد، در سال 1345 شمسى، در خانواده‏اى كشاورز و مذهبى در (محله گاودارها) سوزمه‏قلعه، چشم به دنيا باز كرد. دوران كودكى‏اش را در كنار خانواده سپرى كرد. از نوجوانى كار را شروع كرد. چند سال آخر زندگى‏اش در حالى سپرى شد كه افغانستان دچار تحولات نظامى و سياسى شده بود. از يك سو نظاميان اشغالگر و دولت دست نشانده آن دست به كشتار مردم و ويران كردن كشور زدند و از سوى ديگر مجاهدان مسلمان به دفاع خود در برابر متجاوزان تلاش مى‏كردند تا اشغالگران را از كشور بيرون كنند.

 شهيد اسحاق كه خود بخشى از جنايات متجاوزان را در زادگاهش ديده بود و بارها شاهد لشكركشى متجاوزان و كشته و زخمى شدن بسيارى از هم‏وطنان خود بود، از طرفداران مجاهدان محسوب مى‏شد و به انتظار روزى بود كه شرايط برايش فراهم شود تا او هم در سنگر ها در مقابل دشمن به نبرد بپردازد.

 در سال1362، نيروهاى وابسته به شوروى كه از مقابله با مجاهدان درمانده شده بودند، دست به اعمال غيرانسانى زدند؛ از جمله بسيارى از مناطق را مين‏گذارى كردند كه از همين راه خسارات زيادى به افراد غيرنظامى وارد گرديد.

 در تاريخ  1362/4/2، شهيد اسحاق كه فردى غيرنظامى بود، با يكى از مين‏ها برخورد كرد و بر اثر انفجار شديد اين نوجوانى مسلمان، مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان او، پيكر خون آلود اين شهيد را از محل شهادت حمل كردند و در قبرستان زادگاهش به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد قادرخانگل

 شهيد قادرخان، فرزند الف ‏محمد، در سال 1314 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى در (محله سرورخان) سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه وجود نهاد.

 قادرخان محمدى از همان دوران طفوليت با مشكلات روزگار خو گرفته بود. از دوره نوجوانى به كار پرداخت و سال‏هاى زيادى با تلاش شبانه‏روزى يك زندگى ساده همراه با صميميت را ايجاد كرد و با كشاورزى امرار معاش مى‏كرد. او در جوانى تشكيل خانواده داد كه حاصل آن دو فرزند پسر و دو دختر است.

 شهيد قادرخان انسانى مذهبى بود و در مجالس دينى از جمله در جلسه‏ هاى سخنرانى كه براى سالار شهيدان برگزار مى‏شد شركت مى‏كرد. آزارش به كسى نمى‏رسيد. با ديگران مهربان و خوش برخورد بود.

 ايشان  از اول انقلاب يكى از حاميان براى مجاهدان بود. آنچه در كمك به مجاهدان مى ‏توانست انجام مى‏داد.

 سرانجام در تاريخ  1363/3/3، هدف گلوله هاوان (خمپاره) نظاميان دولتى قرار گرفت و به شهادت رسيد. پيكر اين شهيد در قبرستان زيرچغت (شرق محله سرورخان)به خاك سپرده شد.

    ياد و خاطره‏اش گرامى باد!

 

 

 شهيد محمد عسكر

 شهيد محمدعسكر، فرزند محمدحسن، در سال 1341 شمسى، در خانواده ‏اى متدين و كشاورز در (قريه عاشورمحمد) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان گشود. دوران كودكى را در كنار پدر و مادر مهربانش سپرى كرد و از نوجوانى در امور زراعت و دامدارى پدرش را يارى رساند. او در اين سال‏ها علاوه بر كار، قرآن و برخى از كتاب‏هاى دينى را در مدرسه‏ اى »شهيدشيخ محمد اسحاق آخوند« مى‏آموخت.

 شهيد محمدعسكر در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر و يك دختر به يادگار مانده است.

 او جوانى متين، آرام وخوش‏رفتار بود، با ديگران رفتار خوب همراه با متانت داشت. در ميان بستگان و دوستان به شكسته نفسى معروف بود و به كار ديگران دخالت نمى‏كرد. او كه در خانواده‏اى متدين رشد كرده‏بود، به معنويات توجه داشت و فرايض دينى را به خوبى انجام مى‏داد و ديگران را نيز به راه راست فرا مى‏خواند.

 از بهار 1358، كه قيام مردم مسلمان منطقه در برابر دولت كمونيستى آغاز شد، شهيد محمدعسكر و بستگانش از حاميان فعال مجاهدان بودند. پس از آن در حد توان براى مجاهدان امكانات مى رساند.

  در سال 1360، زمانى‏كه سوزمه‏ قلعه در اشغال دشمن متجاوز قرار گرفت، اين جوان مسلمان نيز

  با ترك خانه به سوى بغاوى هجرت كرد و چند ماه دوران مهاجرت را پشت سرگذاشت و همراه با مدافعان همكارى مى‏كرد.

 در بهار 1361، پس از چند ماه مهاجرت به همراه مجاهدان به زادگاهش بازگشت و در آزادى منطقه از وجود نيروهاى بيگانه همكارى مى‏كرد. در سال‏ هاى بعد كه جنگ‏ها شدت بيشتر پيدا كرد. اين جوان مسلمان علاوه بر كار، در رساندن تداركات به خطمقدم جنگ به يارى مجاهدان مى شتافت و آنچه در توان داشت دريغ نمى‏ورزيد و چند سال با تمام خطراتى كه وجود داشت در صحنه باقى ماند.

 در تاريخ 1363/3/7، كه مصادف با ماه مبارك رمضان بود در حالى‏كه شهيد محمدعسكر همراه همسر ودو فرزند خورد سالش در منزل نشسته بودند و خود را براى افطار آماده مى‏كردند، لحظاتى قبل از غروب از طرف نظاميان دشمن با گلوله هاوان (خمپاره) هدف قرار گرفت كه بر اثر انفجار و اصابت تركش شهيد محمدعسكر همراه با همسرش به شهادت رسيدند و دو طفل شان سالم ماندند.

 متعاقب آن، مردم خون‏گرم محل به يارى آنان آمدند و جنازه ‏اى اين دو شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در«محوطه تکیه خانه شهیدآخوند» به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيده فاطمهگل

 شهيده فاطمه، فرزند ملا سليمان، در سال 1341 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله سرورخان) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. پس از دوران كودكى در كارهاى خانه به خانواده‏اش كمك مى‏ كرد. در جوانى به پيشنهاد خانواده‏اش ازدواج كرد و زندگى جديدى را آغاز كرد. از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر و يك دختر به يادگار مانده است.

 شهيده فاطمه بانويى با ايمان بود. به فرايض دينى عمل مى‏كرد و يكى از پيروان خاندان عصمت و طهارت بود. در طول سال‏هاى جهاد، او و خانواده ‏اش از حاميان مجاهدان بودند و تا آخرين لحظه در صحنه باقى ماندند. در آن دوران نيروهاى متجاوز هر بار كه توان مقاومت در برابر دليرمردان مجاهد را نداشتند، كوركورانه مناطق مسكونى و افراد غيرنظامى را زير آتش سلاح‏هاى خود قرار مى‏دادند.

 در تاريخ 1363/3/7، مصادف با ماه رمضان، شهيده فاطمه همراه دو كودك وشوهرش، لحظاتى قبل از مغرب، در كنار هم نشسته بودند كه در همين زمان نيروهاى دولتى با گلوله هاوان (خمپاره) آنان را هدف قرار دادند كه بر اثر انفجار و اصابت تركش شهيده فاطمه به همراه همسرش (شهيدمحمدعسكر) به شهادت رسيدند اما دو كودك‏شان سالم ماندند.

 جنازه اين شهيده را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان محله سرورخان به خاك سپردند.

    روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

 شهيده رقيه قائمىگل

 شهيده رقيه قائمى، فرزند ميراجان، در سال 1358 شمسى، در (محله ملا حسن ) سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى متدين و مذهبى ديده به جهان گشود. وى فرزند دوران انقلاب بود، پنج سال دوره شيرين طفوليت را در حالى سپرى كرد كه بر اثر تهاجم‏هاى پى در پى نظامى اشغالگران مانند ديگر كودكان مسلمان و بى پناه سوزمه ‏قلعه، همراه خانواده ‏اش بارها به محل‏هاى مختلف مهاجر گرديد.

 در روز 1363/3/10 شمسى، اين كودك مسلمان با يكى از بستگانش در كنار رودخانه رفت و در آن جا مشغول بازى كودكانه ‏اش بود. هم زمان نظاميان اشغالگر مانند روزهاى ديگر، مناطق مسكونى تحت كنترل مجاهدان را زير آتش سلاح‏ هاى مرگبار خود قرار دادند، يكى از گلوله‏ هاى هاوان دشمن در مقابل اين نونهال منفجر گرديد و تركش هاى هاوان به بدن كوچكش اصابت كرد.

 امواج انفجار او را در ميان آب انداخت و آب رودخانه با خون پاكش رنگين شد. در نتيجه شهيده رقيه قايمى بر اثر جراحات شديد كه بر بدن نازنينش وارد شده بود، در سن پنج سالگى مظلومانه به شهادت رسيد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

 

 فرمانده شهيد قارى فضل‏ المنانگل

 شهيد قارى فضل ‏المنان، فرزند مولوى شهاب الدين، متولد قريه تبر از توابع سنگچارك بود و در اين ناحيه سكونت داشت. همزمان با آغاز قيام مردم و آزادسازى مناطق اطراف شهر سنگچارك از وجود نيروهاى دولت ماركسيستى، شهيد فضل‏ المنان نيز وارد ميدان جهاد گرديد.

 او كه لياقت ودرايت از خود نشان داده بود به عنوان آمر نظامى حزب اسلامى در سنگچارك برگزيده شد. از سال 1361 شمسى، همكارى نزديك و صميمانه با مجاهدان مسلمان سوزمه‏ قلعه بر قرار كرد. در پيوند استراتژيك ميان اين دو جبهه نقش مهم ايفا كرد.

 هنگامى كه نبردهاى آزادى بخش مجاهدان ولايت جوزجان در برابر قواى مشترك اشغالگر، در سوزمه‏ قلعه متمركز شد، شهيد فضل ‏المنان با نيروهاى تحت امرش در خط مقدم نبرد حضور فعال و مداوم داشت و در بسيارى از عمليات هاى تهاجمى و تدافعى دليرانه مجاهدت كرد و تعداد زيادى از نيروهايش در اين جبهه به شهادت رسيدند.

 ايشان كه يكى از هماهنگ كنندگان حضور نيروهاى كمكى مجاهدان به سوزمه‏ قلعه محسوب مى‏شد، در مبارزه با توطئه ها و ترفند هاى اختلاف برانگيز ماركسيستها در مناطق سنگچارك نقش اساسى و ارزنده داشت. با درايت ايشان، از بروز بسيارى از گرفتارى‏ها جلوگيرى شد. ايشان انسانى تيز هوش، متعهد، وفادار به ارزش هاى دينى ويكى از شخصيت هاى ممتاز جهادى بود. بر آزادسازى كشور از چنگال اشغالگران توجه خاصى داشت.

 شهيد فضل ‏المنان قوماندان لايق، خوش نام، با احساس، در ميدان نبرد ثابت قدم، در برابر مشكلات صبور و در مقابل ترفند هاى اشغالگران هوشيار بود. در ماه جوزا 1363، هنگامى ‏كه قواى مشترك اشغالگر با صدها عراده تانك، توپ، امكانات و ادوات جنگى ديگر سوزمه‏قلعه را مورد تهاجم نظامى قرار داد، مجاهدان در برابر مهاجمين به دفاع پرداختند.

 در اين ميان شهيد فضل‏ المنان با نيروهاى تحت فرمانش در صفرقشلاق واقع در جنوب سوزمه‏ قلعه سنگرگرفتند. در حالى‏كه برخى مواضع مجاهدان تخليه گرديده بود؛ اين فرمانده دلير جهادى به مقاومت در برابر مهاجمان اشغالگر ادامه داد.

 نيروهاى متجاوز اين مجاهد مسلمان و همراهان او را از چند سمت در محاصره خود گرفتند، اما شهيد فضل‏ المنان شجاعانه تا آخرين لحظات به مقاومت خود در مقابل دشمن ادامه داد و در حالى كه جنگ همچنان ادامه داشت شهيد فضل ‏المنان در نهايت هدف تير دشمن قرار گرفته، در سنگر جهاد به شهادت رسيد.

  متجاوزان كه سال‏ها كينه مقاومت هاى اين مجاهد قهرمان را در سينه ناپاك خود جمع كرده بودند، براى انتقام از مقاومت‏ هاى گذشته؛ پيكر خونين و بى‏جان اين شهيد را به عرابه بستند، و در مسافت زيادى به زمين كشيدند.

 به اين ترتيب مردم مجاهد منطقه از وجود يكى از قوماندانان خدمتگزار مشهور و با كفايت جهادى محروم گشت.

    يادش گرامى و راهش پر رهرو باد!

 

 مجاهد شهيد نظرعلى رحمانى

 شهيد نظرعلى رحمانى، فرزند محمد حسين، در سال 1341 شمسى، در خانواده‏ اى دينى و كشاورز در (محله عاشورمحمد) سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه وجود نهاد. از نوجوانى در امور كشاورزى و دامدارى شروع به كار كرد و با رنج دست بخشى از نيازهاى اقتصادى خانواده ‏اش را تأمين مى ‏كرد.

 نظر على كه در خانواده‏اى مذهبى رشد و نمو يافته بود از انجام فرايض دينى غافل نشده و در مجالس مذهبى شركت مى كرد؛ از جمله از اول تا سيزدهم محرم در جلسه‏ هاى سخنرانى و مداحى حضور يافته و براى حضرت سيدالشهداعليه السلام عزادارى مى‏كرد. با همسايگان رفتارى احترا م‏آميز داشت و رضايت پدر و مادر را برخاسته‏ هاى شخصى‏اش ترجيح مى ‏داد. او با اين اوصاف پسنديده، به سوى مبارزات آزادى‏بخش رهسپار شد.

 شهيد رحمانى و ديگر بستگانش از طرفداران فعال مجاهدان بودند و در مواقع سخت و حساس مدافعان مسلمان را حمايت مى‏كردند. هر بار كه نيروهاى مهاجم جنگ را بر مردم منطقه تحميل مى‏ كردند نظرعلى و خانوده‏اش در كنار مجاهدان باقى ماندند و در اين راه بارها از خانه و كاشانه شان آواره گرديدند و خسارات مالى بسيارى را متحمل شدند.

 شهيد نظرعلى جوانى با غيرت بود و حب اسلام و قرآن در قلبش جا گرفته بود. زمانى ‏كه احساس كرد مى‏تواند بيش از اين به اسلام خدمت كند، به مركز مقاومت رفت. ابتدا دوره يادگيرى فنون رزمى راپشت سر گذاشت آن‏گاه سلاح به‏ دوش گرفت و همراه ديگر فرزندان قهرمان وطن به دفاع از استقلال كشور پرداخت و با شركت در عمليات‏ ها و جنگ ‏هاى مختلف رشادت‏ هاى زيادى از خود به جا گذاشت.

 شهيد رحمانى در مدت چند سالى كه در جبهه‏ هاى جهاد حضور داشت، هيچ‏گاه ترديدى در وجود پاكش نسبت به مبارزات حق‏ طلبانه ‏اش پيدا نشد بلكه استوار و مقاوم به مبارزه خويش ادامه داد.

 شهيد رحمانى مدتى قبل از شهادت دچار بيمارى شد و مسئولان جهادى به او مرخصى دادند تا در خانه بيش‏تر مورد معالجه قرار بگيرد.

 سرانجام در تاريخ 1363/4/9، شهيد رحمانى به قصد زيارت قبر شهيد سيدمصطفى سوار بر اسب عازم آنجا شد. پس از زيارت شهيد، هنگامى‏ كه به سوى خانه باز مى‏ گشت، متأسفانه با مين برخورد كرد كه بر اثر انفجار مين يك پايش قطع شد و به شدت مجروح گشت و در حالى‏ كه در آن لحظات كسى بر بالينش نبود، بر اثر شدت و عمق جراحات غريبانه به شهادت رسيد و روح پاكش به جوار حق شتافت. متعاقب آن، خانواده و بستگانش پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت آوردند و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    يادش گرامى و راهش پررهرو باد!

 

 

مجاهد شهيد برات آزادي

شهيد برات آزادي، فرزند حاج عبادالله، در (حدود) سال1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چابك» سرپل ديده به جهان گشود. دوران كودكي را در محيط صميمي خانواده سپري كرد. آموختن علم و معرفت را در مدرسه‌ي دولتي آقتاش آغاز كرد. هنگامي كه مدرسه تعطيل مي‌گرديد، در مكتب‌خانه قرآن و ديگر كتب معارف اسلامي را نزد روحاني محل فرا مي‌گرفت. او به درس و تحصيل علاقه‌ي فراوان داشت و با سخت كوشي دوره‌ي هشت ساله‌ي مدرسه دولتي را به پايان رساند. براي تكميل مقاطع تحصيلي بالاتر علاقه‌مندي زياد نشان مي‌داد. با اصرار زياد رضايت پدر مهربان و دلسوز خود را بدست آورد. كوله بار سفر را بست و براي ادامه‌ي تحصيل عازم كابل گرديد. يك سال تحصيلي را در يكي از ليسه‌هاي كابل با موفقيت پشت‌سرگذاشت.

اين دوره با حكومت كمونيستها در افغانستان همزمان بود. پس از شروع قيام‌هاي مردمي در برابر حكومت كمونيستي،‌ پدر شهيد برات آزادي از وضعيت فكري و امنيتي فرزندش نگران بود. اين امر سبب شد تا از ادامه‌ي تحصيل فرزند خود منصرف شود. به همين جهت به كابل رفت و برات را براي ترك تحصيل متقاعد كرد. شهيد برات به همراه پدرش به سرپل بازگشت. از آن پس درگيري‌ها در كشور گسترش يافت و او نتوانست به تحصيل ادامه دهد.

شهيد برات‌آزادي به مسائل فرهنگي دلبستگي‌هاي فراوان داشت. در هر شرايط از نشر علم و معرفت خوشحال مي‌شد. پس از آنكه مجاهدين مسلمان، مناطق آقتاش و چهارباغ را به تصرف خود درآوردند، تمام مدارس محلي را در قريه فعال كردند و تعدادي از جوانان براي صدها نونهال به تدريس پرداختند. شهيدآزادي، از اين امر بسيار خوشحال شد. از همان دوره داوطلبانه كار تدريس براي كودكان و نوجوانان را آغاز كرد. مدتها به اين كار فرهنگي اشتغال داشت. او جوان تحصيل كرده بود. شرايط سخت دوران جهاد را به خوبي درك مي‌كرد. از كمبود امكانات فرهنگي رنج مي برد. اما اين امر او را از ادامه‌ي خدمات علمي و فرهنگي باز نداشت.

شهيد برات‌آزادي جواني خوش‌اخلاق و فرهنگ‌دوست بود. در رفتار متانت و درگفتار، صداقت داشت. سخت‌كوشي،‌ صبوري، معرفت‌شناسي، وقار و زمان‌شناسي از ديگر خصوصيات اين جوان مسلمان بود. شهيد آزادي در عين فرهنگ دوستي، از مسايل جهادي و حضور در جبهه‌هاي دفاعي در برابر دشمنان اسلام غفلت نمي‌ورزيد. در عين حال كه به تدريس مشغول بود،‌ در صورت نياز سلاح به دوش مي‌گرفت و مانند ساير رزمندگان از آرمان‌هاي ديني و ميهني به‌دفاع پرداخت.

اين جوان مجاهد هنگامي كه در يكي از جنگ‌هاي دفاعي شركت ورزيده بود، جانانه به دفاع پرداخت. در تاريخ 26/4/1363 شمسي، هنگامي كه در سنگر دفاعي بود، ناگهان هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد برات آزادي از محل شهادت انتقال يافت و با مشايعت مردم مسلمان به‌خاك سپرده شد.

                                        لباس شادماني ابدي بر قامت گلگونش مبارك باد!   

 

 

مجاهد شهيد تاج‌محمد شريفي

شهيد تاج‌محمدشريفي، فرزند ملاخدمت، در (حدود) سال 1343 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. از دوران كودكي تحت تعليم و تربيت پدر گرامي‌اش قرارگرفت. آموزه‌هاي ديني را فراگرفت. شركت در مجالس مذهبي او را به‌سمت و سوي انتخاب راه درست رهنمون كرد. از همان دوره شجاعت داشت. از افراد ضعيف حمايت مي‌كرد. در برابر زورگويي مي‌ايستاد. هرگاه بين هم‌سن و سالهايش در‌گيري پيش مي‌آمد، در كنار فرد مظلوم قرار مي‌گرفت. روحيه‌ي مردانگي همراه با ايمان و درستكاري او را از ساير هم قطارانش متمايز مي‌كرد.

دوره‌ي جواني‌اش با اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي همزمان شد. از ابتداي تشكيل پايگاه مجاهدين سرپل با علاقه‌ي فراوان در كنار مردم مسلمان منطقه امكانات تداركاتي براي مبارزين مي‌رساند. ديدن سيماي جوانان غيرت‌مند مجاهد، او را به پيوستن در جمع مجاهدين بيشتر علاقه‌مند مي‌ساخت. همزمان با گسترش دامنه‌هاي جنگ مجاهدين در مقابل متجاوزان شوروي، او تصميم گرفت تا به هر صورت ممكن در صف چريكهاي مسلمان مجاهد قرار گيرد.

پس از آنكه زمينه‌هاي لازم فراهم شد، در ماه سنبله(شهريور) 1360، با جمعي از جوانان سرپل براي گذراندن دوره‌ي آموزش رزمي عازم پايگاه جهادي سوزمه‌قلعه شد. شركت در جلسات درس احكام ديني، اعتقادي و آشنايي با فنون دفاعي، در روح و روانش اثر عميق گذاشت. وقتي كه دوره‌ي تعليمات را با موفقيت به‌پايان رساند، با آمادگي مطلوب از سوزمه‌قلعه به سرپل بازگشت. از آن پس به صورت تمام وقت در جبهه‌ي جهاد قرارگرفت.

اين مجاهد مسلمان در حدود سه سال بي‌وقفه در صحنه‌هاي جهاد حضور فعال داشت. او در ده‌ها جنگ در مقابل ارتش شوروي شركت ورزيده و جانانه پيكار ‌كرد. به گفته‌ي بسياري از همرزمانش، شريفي در شجاعت و دليري از بهترين رزمندگان مقاومت جهادي سرپل بود. هر بار كه رودرروي دشمن قرار مي‌گرفت، بي‌باكانه مي‌رزميد. هيچگاه از برتري نظامي دشمن ترس به دل راه نمي‌داد و با خدايش عهد بسته بود تا جان دارد براي عزت اسلام و مسلمين تلاش نمايد و تا سرزمين مقدس افغانستان از اشغال متجاوزان آزاد نگردد، سلاح بر زمين نگذارد. او حقيقتاً به اين عهد و پيمان الهي وفادار ماند.

شهيد شريفي اخلاق و رفتار پسنديده و مؤدبانه‌اي داشت. مجاهدي كم‌توقع بود. زندگي ساده همراه با عزت‌نفس داشت. در سخت‌ترين شرايط، راه صبوري و بردباري را در پيش مي‌گرفت. هميشه گمنام زندگي مي‌كرد و از افراد قدرت‌طلب و خودخواه دوري مي‌ورزيد. او تكاليف شرعي و ميهني خود را با كمترين امكانات به بهترين وجه انجام مي‌داد. پرداختن به هر يك از خاطره‌هاي مقاومت وي بحث ديگري مي‌طلبد. او و هم‌سنگرانش از وفادارترين افراد جامعه براي حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور بودند.

سرانجام اين فاتح ميدان‌هاي رزم در تاريخ 22/4/1363، در نبرد با دشمن هدف گلوله قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. همرزمانش با غم واندوه پيكر بي‌جان شهيد تاج‌محمدشريفي را از محل شهادت انتقال دادند؛ سپس در «گلزار شهداي چهارباغ» به‌خاك سپردند.

                                                          ياد و نامش در تاريخ جاويدان باد!

 

 

 شهيد سخي داد كربلاييگل

شهيد سخي داد كربلايي، فرزند گلبك، يكي از افراد خيرانديش چهارباغ سرپل بود. در دوره‌ي جواني تشكيل خانواده داد. زندگي مشتركش سه پسر و دو دختر مي‌باشد كه از وي به‌ يادگار مانده‌اند. وي از دوره‌ي ميان‌سالي شغل تجارت را در پيش گرفت. از راه خريد و فروش صنايع دستي، معيشت زندگي خود و خانواده را تأمين مي‌كرد. شهيد سخيداد كربلايي در منزل، اخلاق نيكو داشت. براي فرزندانش پدري فداكار و مهربان بود. وي فردي مذهبي و دين‌مدار بود. يك‌بار جهت زيارت عتبات عاليات عازم ايران و عراق شد. در اين مسافرت با معنويت، بارگاه ملكوتي ائمه‌ي اطهار (عليهم السلام) را زيارت كرد.

شهيد سخي داد كربلايي به انجام فرايض ديني اهميت مي‌داد. برگزاري مجالس ديني را موجب تقويت ارزش‌هاي اسلامي مي‌دانست. در ماه محرم با ساير مردم در برگزاري هرچه با شكوه‌تر عزاداري براي امام حسين (عليه‌السلام) و ياران با وفاي آن حضرت سهيم مي‌شد. يك روز با تهيه كردن غذاي مناسب از عزاداران حضرت سيدالشهدا پذيرايي به‌عمل مي‌آورد.

همزمان با قيام مردم مسلمان در برابر دولت كمونيستي و اشغال‌گران شوروي، شهيد سخيداد كربلايي يكي از افرادي بود كه در جمع هواداران و طرفداران مجاهدين قرارگرفت. بستگان و فرزندان خود را به حمايت از مجاهدين فرا مي‌خواند. در شرايط دشوار جنگي در منطقه باقي ماند. اين حضورهاي خالصانه قوت قلب رزمندگان دلاور جهادي بود. نيروهاي مردمي در رساندن تداركات و انتقال شهدا و مجروحان از صحنه‌ي جنگ نقش ارزنده‌اي در حفظ و حراست سنگرها در مقابل تجاوزات ارتش‌سرخ داشتند.

در يكي از روزها طياره‌هاي جنگي شوروي در اقدامي غيرانساني بخش‌هايي از مناطق سرپل را به‌شدت بمباران كردند. در اين حمله‌ي وحشيانه، شهيد سخيداد كربلايي بر اثر اصابت تركش به همراه فرزند جوانش به شهادت رسيد. متعاقب آن اهالي منطقه جنازه‌ي شهيدان سخيداد كربلايي و حسين را از محل شهادت انتقال دادند و در «گلزار شهداي چهارباغ» به‌خاك سپردند. 

                                                          روحش شاد و راهش پر رهرو باد!

 

شهيد حسينگل

شهيد حسين، فرزند سخيداد، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. دوره‌ي طفوليت را در سايه‌ي محبت‌هاي والدين سپري كرد. تحصيل را در مكتب دولتي آغاز كرد. همزمان با آن در مكتب‌خانه، قرآن و بخشي از آموزه‌هاي ديني را فراگرفت. بعد از پايان دوره‌ي ابتدايي، از ادامه‌ي تحصيل منصرف شد. پس از ترك تحصيل، در كاشت و جمع‌آوري محصولات زراعي مشغول به كار شد. از اين طريق هزينه‌ي زندگي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. وي در يكي از سالهاي اول جواني تشكيل خانواده داد. حاصل اين زندگي مشترك، يك پسر مي‌باشد كه از وي به‌ يادگار مانده‌است.

شهيد حسين فردي مذهبي و دين‌مدار بود. از انجام فرايض ديني غفلت نمي‌ورزيد. با ديگران اخلاق و رفتاري پسنديده داشت. او يكي از نيروهاي مردمي بود كه از ابتداي جهاد عليه اشغال‌گران شوروي در صف هواداران مجاهدين قرارگرفت. در رساندن تداركات براي رزمندگان مجاهد صادقانه تلاش مي‌كرد. اشغال‌گران شوروي كه در رويارويي نظامي از دلاورمردان مجاهد شكست را متحمل شده بودند، با بمباران متعدد مناطق‌مسكوني سعي داشتند تا  ناتواني خفت بار خود را جبران نمايند. اين گونه اعمال جنايت‌كارانه خسارات جاني و مالي بسياري بر مردم صبور منطقه وارد مي‌كرد. 

اشغال‌گران شوروي در يكي از عمليات‌هاي تهاجمي، بعد از شكست نيروهاي زميني‌شان، مناطق مسكوني را به‌شدت بمباران كردند. در يكي از اين بمباران‌ها شهيد حسين به همراه پدر گرامي‌اش به شهادت رسيد. مردم قدرشناس منطقه جنازه‌ي شهيدحسين را از محل شهادت انتقال دادند و در «گلزار شهداي چهارباغ» به‌خاك سپردند.

                                                            روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

شهيد علي مددگل

شهيد علي‌مدد، فرزند محمدحسين،‌ در (حدود) سال 1303 شمسي، در «ميرزاولنگ» ‌سرپل ديده ‌به جهان‌ گشود. از اوايل نوجواني به كار زراعت و مالداري اشتغال داشت. او ساليان دراز با زحمت دست و تلاش بي‌وقفه احتياجات خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. وي در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد، حاصل زندگي مشتركش يك پسر و دو دختر مي‌باشد كه از وي به‌جا مانده‌اند. شهيد علي‌مدد انساني زحمت‌كش بود. آزارش به كسي نمي‌رسيد. زندگي ساده داشت. در مجالس و محافل ديني شركت مي‌ورزيد. در كارهاي عمومي و عام‌المنفعه سهم بسزايي داشت.

در سالهاي جهاد، او در صحنه باقي ماند. سالهاي سخت دوران مقاومت را تحمل كرد و تا آخر پشت جبهه را ترك نكرد. حضور و باقي ماندن مردم، يكي از ارزشمندترين حمايت‌هاي مردمي از مجاهدين بود. حمايت‌هاي معنوي مردم، اشغال‌گران شوروي را به‌شدت خشمگين مي‌كرد. به همين جهت هر بار كه ارتش‌سرخ‌شوروي در ميدان‌هاي رزم در مقابل مجاهدين متحمل شكست مي‌شد، از راه‌هاي گوناگون به انتقام گيري از افراد غيرنظامي مي‌پرداخت.

در تاريخ 19/5/1363 شمسي، هواپيماهاي ارتش‌سرخ‌شوروي در اقدامي وحشيانه قريه‌ي ميرزاولنگ را به‌شدت بمباران كردند. در نتيجه‌ي اين اقدام ظالمانه، تعدادي از افراد غيرنظامي در ميان خاك وخون غلطيدند و مظلومانه به شهادت رسيدند. شهيد علي مدد يكي از افراد غيرنظامي بود كه در اين بمباران به شهادت رسيد. متعاقب آن، مردم مسلمان منطقه پيكر خونين او را از ميان آوار خارج كردند و در قبرستان «محله ي حاج روزي» ميرزاولنگ به‌خاك سپردند.

                                                          روحش شاد و يادش گرامي‌باد!

 

 

شهيده زيبا نوريگل

شهيده زيبا نوري، فرزند خان‌محمد، در (حدود) سال 1333 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل ديده به جهان گشود. سالهاي اول زندگي‌اش را در كنار والدين سپري كرد. در جواني به پيشنهاد خانواده‌اش ازدواج كرد. حاصل زندگي مشتركش دو دختر و يك پسر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

اين بانوي مسلمان در تاريخ 19/5/1363 شمسي، مانند هميشه مشغول كارهاي منزل بود كه ناگهان طياره‌هاي جنگي ارتش متجاوز شوروي مناطق مسكوني ميرزاولنگ را بمباران كردند. در اثر بمباران وحشيانه، شهيده زيبا نوري به همراه طفل چهارماهه‌اش در ميان خاك و خون غوطه‌ور گرديد و مادر و فرزند به شهادت رسيدند. مردم مسلمان ميرزاولنگ با اشك و ماتم جنازه‌ي اين مادر و فرزند را در قبرستان «محله‌ي حاج روزي» به خاك سپردند. 

                                                            يادش گرامي و راهش مستدام باد!

 

شهيده زهرا سلطانيگل

شهيده زهرا سلطاني، فرزند خان‌محمد، در سال 1354 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل ديده به جهان گشود. دوران شيرين و رويايي كودكي را در حالي پشت سرگذاشت كه جنگ و درگيري تمام نقاط افغانستان را فراگرفته بود.

در تاريخ 19/5/1363، شهيده زهرا سلطاني از جمله كودكاني بود كه بر اثر بمباران شديد اشغال‌گران شوروي مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن مردم مسلمان منطقه‌ي ميرزاولنگ پيكر بي‌جان شهيده زهرا سلطاني را از زير آوار بيرون آوردند و در قبرستان «محله‌ي‌‌حاج‌‌ روزي» به‌خاك سپردند.

                                                             روحش شاد و يادش گرامي باد!

 

 

شهيده گل‌ناز سلطانيگل

شهيده گل‌ناز سلطاني، فرزند يار محمد، در سال 1356 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل ديده به جهان گشود. او زندگي كوتاه هفت‌ساله‌اش را در كانون گرم خانواده سپري‌كرد. در تاريخ 19/5/1363 شمسي، محل زندگي‌اش توسط طياره‌هاي‌اشغال‌گران شوروي بمباران گرديد. در نتيجه‌ي اين اقدام وحشيانه، شهيده گل‌ناز سلطاني به همراه برادرش (اسماعيل) غريبانه به شهادت رسيد. متعاقب آن جنازه‌ي اين خواهر و برادر را از زير ويرانه‌ها خارج كردند و در قبرستان «محله‌ي‌حاج روزي» به‌خاك سپردند.

                                                             روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

 

شهيد اسماعيل سلطانيگل

شهيد اسماعيل سلطاني، فرزند يارمحمد، در (حدود) سال 1358 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل ديده ‌به جهان‌هستي گشود. در تاريخ 19/5/1363 شمسي، اسماعيل مانند هميشه با هم‌سن و سالانش مشغول بازي كودكانه بود.  ناگهان غرش هواپيماهاي جنگي شوروي فضاي آرام منطقه را به فضاي ترس و اضطراب تبديل كرد. لحظاتي بعد بمباران آغاز شد. بلافاصله مردم مسلمان منطقه خود را به محل بمباران رساندند و بدن كوچك و بي‌جان اسماعيل را از ميان آوارها بيرون آوردند، سپس در قبرستان «محله‌ي‌حاج‌روزي» به‌خاك  سپردند.

                                                  يادش در دلها ماندگار باد!

 

 

روحانى و فرمانده شهيد ملا جمعه‏ خان عابدى

 روحانى و فرمانده شهيد ملا جمعه‏ خان عابدى، فرزند حاج مولاداد، در سال 1332 شمسى، در (زيرچغت( سوزمه‏قلعه، در يك خانواده ‏اى دامدار و مذهبى چشم به جهان هستى گشود. در دوران كودكى براى آموختن قرآن به مكتب خانه محل گام نهاد و قرآن را آموخت. پس از آن به تحصيل در مكتب دولتى پرداخت و تا صنف (كلاس) ششم مكتب، درس خواند.

 علاقه‏ اش به روحانيت و آشنايى ‏اش با اسلام و قرآن سبب شد راهى حوزه علوم دينى شود. با همين نيت پاك به مدرسه علميه رفت و در نزد حجت ‏الاسلام والمسلمين شهيد شيخ محمداسحق »آخوند« به يادگيرى علوم اسلامى پرداخت و طى چند سال از علم، ادب و فضل آن  عالم ربانى بهره گرفت. او در كنار درس، در ايام تعطيل ، مخصوصاً روزهاى جمعه و دهه محرم به قريه‏ هاى اطراف سفر مى‏كرد، و با داير كردن جلسات سخنرانى، احكام و مسايل شرعى را براى مردم و جوانان بيان مى ‏كرد. اين برنامه‏ ها در رشد فرهنگى و بالا رفتن شناخت مردم از اسلام و مسايل شرعى تأثير به سزايى داشت.

 شهيد ملا جمعه‏ خان عابدى در سال 1355، به خدمت عسكرى رفت و پس از دو سال خدمت به زادگاهش بازگشت. در همان سال ازدواج كرد كه ثمره اين پيوند سه فرزند دختر مى‏باشد. در سال 1357، پس از به قدرت رسيدن كمونيست ‏ها در افغانستان، اين روحانى جوان با ديگر روشنفكران منطقه به افشاگرى نيات پليد ماركسيست‏ ها پرداخت و در بيدار سازى جوانان نقش بسيار ارزنده‏اى ايفا كرد كه آثار نيك آن تلاش‏ها در بهار 1358، با قيام عمومى مردم عليه دولت ماركسيستى ظاهر گرديد.

 در اول سال 1358، پس از آن‏كه درس‏ هاى حوزه علميه تعطيل شد، شهيد عابدى با رهمنود هاى استاد گرامى ‏اش دوره جديدى از فعاليت‏ هاى سياسى، اجتماعى، نظامى و تبليغى خود را آغاز كرد. او در اين راستا ابتدا در قيام مردم در برابر دولت كمونيستى شركت ورزيد، ولى پس از تسلط مجدد ماركسيست‏ها در منطقه، به مبارزه مخفى روى آورد. او در اين دوره، در گردآوردن نيروهاى مجاهد و داير كردن جلسات مخفى نقش كليدى داشت. چنان‏كه طى چندين ماه با مساعدت ديگر همكاران خود - به دور از چشم جاسوسان و گماشتگان دولت - كمك‏ هاى مردمى را جمع ‏آورى و براى مجاهدان ارسال مى ‏كرد و با پخش شب‏نامه بر ضد ماركسيست‏ها نيروهاى دولتى را به هراس مى‏انداخت.

 در اواخر سال 1358، پس از فرار وابستگان دولت از سوزمه‏ قلعه، اين روحانى وارسته به منظور ايجاد نظم و هماهنگى نيروهاى مسلمان و طرفدار جهاد، فعاليت‏ هاى زيادى انجام داد و براى ترويج آداب و رسوم اسلامى، خود مسؤوليت دايره امر به معروف و نهى از منكر را به عهده گرفت. اين برنامه‏ ها آثار مثبت زيادى در جامعه گذاشت و از طرف اكثريت مردم مورد حمايت قرار گرفت.

 در قوس 1359، از تأسيس مركز آموزش نظامى مجاهدان در سوزمه ‏قلعه حمايت كرد و خود نيز در اولين دوره آن شركت كرد. همزمان با آموزش نظامى، هنگامى كه مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه مورد تهاجم قرار گرفتند، او نيز همچون ديگر رزمندگان، سلاح به دوش گرفت و به دفاع از مردمش پرداخت. در آخرين روزهاى سال 1359 اين مركز جديد التأسيس از لحاظ اقتصادى و نظامى كاملاً در تنگنا قرار داشت و يكى از بحرانى ‏ترين مراحل خود را مى ‏گذراند. در اين حال او، با حضور قاطع و تحمل سخت‏ترين شرايط، همراه با ديگر همرزمانش پايگاه را از بحران نجات داد. شهيد عابدى يكى از چهره‏ هاى ممتاز مركز جهادى در سوزمه قلعه بود كه در برابر كجروى‏ها و شرارتهاى، افزون خواهان با قاطعيت برخورد مى ‏كرد. به همين علت كسانى كه با مردم ‏سالارى و دين‏ مدارى مخالفت مى‏ كردند از ايشان ترس و هراس داشتند.

 وى علاوه بر اين‏كه امامت جماعت مركز جهادى را به عهده داشت، با كلام گرم و سخنرانى‏ هاى داغ و آتشين خود، اخوت، برادرى و اخلاق اسلامى را بين رزمندگان ترويج مى‏كرد. پس از كنترل كامل منطقه و گسترش فعاليت‏ هاى پايگاه، وى فعاليت هايش را در امور فرهنگى متمركز كرد. در نتيجه، بيش‏ترين مراكز فرهنگى در قريه‏ هاى سوزمه‏ قلعه فعال گرديد و اين روحانى مجاهد در حالى كه مسؤوليت يك گروپ از مجاهدان را به عهده داشت، در يكى از قريه‏ ها مشغول تدريس جوانان و نوجوانان منطقه گرديد و هرچند گاهى به صورت سيار به ديگر آبادى ‏هاى منطقه عزيمت مى ‏كرد و با سخنرانى ‏هاى پرخروش خود به تبليغ مى‏پرداخت.

 در ماه قوس 1360، پس از آن‏كه سوزمه‏ قلعه به دست چپاولگران و قدرت طلبان اشغال گرديد، او همراه بسيارى از جوانان مسلمان به سمت بغاوى مهاجر گرديد و در آنجا نيز به عنوان يك روحانى و يك فرمانده لايق نيروهاى تحت امرش را در برابر تهاجم مهاجمان هدايت و سرپرستى كرد. با صبر و درايت روزهاى سخت و طاقت‏فرساى مهاجرت را پشت سر گذاشت.

 در بهار 1361، پس از چند ماه مهاجرت همراه با نيروهاى تحت امرش به سوزمه‏ قلعه بازگشت و در آزادسازى منطقه شركت كرد. در سال‏ هاى بعد كه سوزمه ‏قلعه به يكى از بزرگترين مراكز مقاومت جهاد در شمال كشور تبديل گرديد و افتخارآميزترين مقاومت رزمندگان مجاهد سوزمه‏ قلعه، در برابر لشكركشى گسترده وهمه جانبه اشغالگران شوروى صورت گرفت، اين روحانى مبارز مصمم‏تر از گذشته در صحنه‏ هاى مختلف جهاد حضور فعال داشت. صداقت و لياقت او سبب شد تا به عنوان يكى از چهره‏ هاى اصلى در تصميم‏ گيرى ‏هاى سياسى، نظامى و اجتماعى، مطرح شود. شهيد عابدى، طى سال‏ هاى جهاد علاوه بر وظيفه معاونت پايگاه، يكى از اعضاى فعال شوراى عالى نظامى جهادى بود و از اركان مركزى بخش فرهنگى به حساب مى ‏آمد و هماهنگى تبليغات جبهه زير نظر ايشان اداره مى‏شد.

 وى با تمام مسؤوليت‏ هايى كه داشت هر گز خود را برتر از  ديگران نمى ‏دانست. به همين علت شخصاً در بيش‏ترين عمليات‏ هاى نظامى مشاركت داشت و در مقام يك روحانى پرتلاش و يك فرمانده لايق بيش از پنج سال در مسايل سياسى - نظامى منطقه نقشى تعين كننده داشت. در جبهه‏ هاى مختلف عليه دشمن دليرانه جنگيد و هيچ هراسى در دفاع از ارزش‏هاى اسلامى به دل راه نداد. ايشان در صراحت لهجه شهامتى خاص داشت و از بى عدالتى ‏هاى اجتماعى تنفر داشت. او يكى از شاگردان با وفاى استاد شهيد »آخوند« بود كه برترى ‏طلبى را از هيچ كس نمى‏پذيرفت. شهيد عابدى، روحانى‏اى وظيفه شناس، قاطع، با تقوى، فعال و سخت كوش بود. وقار، متانت و پرهيزكارى در سيمايش مشهود بود. از آغاز نوجوانى علاقه زيادى به اسلام و قرآن داشت. روح نجيب و دل درد مندش آشناى درد محرومان بود. وى مجاهد آزاده‏اى بود كه از متكبران و زورگويان نفرت داشت و از ابتداى ورود به مركز مقاومت با جان و دل براى خدمت به اسلام و خلق ‏اللّه و آزادى كشور از اشغال بيگانگان با خدايش پيمان بسته بود و تا آخر حيات بر اين پيمان الهى باقى ماند. او كه درس مقاومت را از مولايش حسين‏ عليه السلام آموخته بود، با تمام وجود براى شهادت مهيا شده بود.

 شهيد ملا جمعه‏ خان عابدى، انسانى وارسته به ايمان و تقوى بود. صداقت، صراحت، شجاعت، امر به معروف و نهى از منكر، شخصيت او را زينت بيش‏تر مى‏بخشيد. شهادت در راه خدا از آرزوى نهايى ‏اش بود. شهيد عابدى با تمام اين خصوصيات به آخرين ماموريت رفت. در ماه اسد 1363، در حالى‏كه مواضع و سنگرهاى مجاهدان با شدت تمام زير آتش سلاح‏ هاى مخرب و دوربرد نظاميان ماركسيست قرار داشت. ايشان جهت بازديد و بررسى وضعيت نيروها و تقويت روحيه رزمندگان عازم خط مقدم نبرد گرديد. در حين رفتن در حالى‏كه به خط مقدم جنگ نزديكتر مى‏شد، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحيه ران پا به شدت مجروح شد. بلا فاصله پس از وقوع حادثه پيكر خونينش به پشت جبهه انتقال يافت. به علت نبودن امكانات پزشكى تلاش امدادگران مؤثر نشد. اين روحانى مجاهد پس از سالها تلاش و مبارزه بر اثر شدت جراحات در تاريخ 1363/5/25، در سن سى و يك سالگى به فيض شهادت نايل گرديد. پيكر مطهرش در گلزار شهداى دهن‏ دره به خاك سپرده شد.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

 مجاهد شهيد محمد عيسى جعفرى

 شهيد محمدعيسى جعفرى، فرزند محمدسرور، در سال 1336، در (محله‏اى ملا نجم‏ الدين) سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده ‏اى كشاورز و مذهبى پا به عرصه وجود گذاشت. در دوران نوجوانى خواندن قرآن را در مكتب خانه محل آموخت، پس از آن به كار كشاورزى اشتغال يافت.

 ايمان عميق و قلبى وى به اسلام و قرآن‏كريم، سبب شد تا علاوه بر كار و تلاش اقتصادى به تحصيل علوم اسلامى نيز ادامه دهد. به همين جهت در فرصت‏هاى مناسب، به مدرسه علوم دينى سوزمه قلعه نزد استاد شهيد حجت‏الاسلام والمسلمين شيخ محمداسحاق آخوند مى‏رفت و از فضايل علمى و معنوى استاد شهيد بهره مى‏ گرفت. اين جوان مؤمن به مسايل دينى و مذهبى توجهى زياد داشت، راه طولانى را طى مى‏كرد و در محافل عزادارى سالار شهيدان حضرت اباعبداللّه الحسين ‏عليه السلام حضور مى ‏يافت و در برخى مناسبت‏ها خودش نيز سخنرانى و روضه خوانى مى‏كرد.

 در سال 1358، همزمان با شروع قيام‏هاى مردمى در برابر دولت كمونيستى، وى به صف قيام كنندگان پيوست و در پاكسازى منطقه از وجود گماشتگان دولت با مجاهدان همكارى  و مساعدت كرد. شهيد محمدعيسى جعفرى مدتى كوتاهى به خارج از كشور مهاجر گرديد. او ضمن زيارت امام رضاعليه السلام مدتى را در ايران گذراند.

  در بهار 1361، كه حملات نظامى دشمنان روسى به افغانستان شدت بيشتر يافت، آهنگ بازگشت به كشور كرد. در مسير مراجعت به زادگاهش در ولايت هرات سلاح بر دوش گرفت و با كاروان مجاهدان به سمت شمال حركت كرد. در اين سفر، صدها كيلو متر راه ‏هاى كوهستانى و صعب‏ العبور را با پاى پياده طى كرد. پس از ده‏ها شبانه روز وارد مركز مقاومت در سوزمه ‏قلعه گرديد و به طور تمام وقت در پايگاه جهادى استقرار يافت.

 در تاريخ  1361/4/25، كه يك ماه از حضور شهيد جعفرى در قرارگاه جهادى نمى‏گذشت، هنوز خستگى طاقت فرساى مسافرت قبلى از تنش بدر نرفته بود، سوزمه‏ قلعه مورد يكى از تهاجمات وحشتناك نظاميان اشغالگر قرار گرفت. اين جوان مجاهد در آن روز با دهان روزه تا شب در برابر حملات هوايى و زمينى متجاوزان مردانه مقاومت و فداكارى كرد. اين مجاهد خستگى ناپذير از آن پس نيز در كنار همرزمانش در ده‏ها عمليات و جنگ ‏هاى بزرگ و كوچك عليه قواى مشترك اشغالگر شركت كرد، در دفع تهاجمات دشمن، جان فشانى كرد.

  شهيد جعفرى جوانى متواضع بود، تهذيب نفس داشت، و از كبر و غرور بدور بود. رضايت خداوند را بر ديگر امور ترجيح مى ‏داد. ايشان مورد احترام دوستان و آشنايان قرار داشت و به صداقت و درست‏كارى معروف بود.

 يكى از خصوصيات اين مجاهد اين بود كه  دائماً يك جلد قرآن و يك كتاب دعا به همراه داشت و در فرصتى كه بدست مى‏آمد به تلاوت قرآن و خواندن دعا مى‏پرداخت. در شب‏هاى محرم و رمضان نيايش و راز و نيازهاى او با خدايش چند برابر مى‏شد و حتى‏المقدور از احياء شب‏هاى قدر غافل نبود.

  شهيد محمدعيسى جعفرى جوان متعهد، مؤمن، فداكار، خوش برخورد، و داراى زندگى ساده و انسان وارسته‏ اى بود. در معاشرت با ديگران از سيره و اخلاق نيكو برخوردار بود. به بزرگان احترام مى‏كرد و با كوچكترها مهربان بود. امر به معروف و نهى از منكر، توجه به معنويات، عشق به جهاد و شهادت در راه خدا برخى ديگر از امتيازاتش بود. در زمان كه مشغول خدمت در پايگاه جهادى بود، هر وقت به خانه باز مى ‏گشت، خانواده و فاميل را به استمرار مقاومت در برابر دشمن تا آزادسازى كشور از دست اشغالگران سفارش مى‏كرد.

 اين شهيد گرانقدر با خصوصيات ممتاز نزديك به دو سال در جبهه‏ هاى مختلف در برابر دشمن دليرانه جنگيد و در اين راه ترس به دل راه نداد. در سال 1363 )حدود چهار ماه قبل از شهادت( ازدواج كرد. ثمره اين پيوند يك فرزند پسر مى‏باشدكه از او به يادگار مانده است .

  سرانجام در شب 1363/8/21، در حالى‏ كه همراه ديگر همرزمانش مشغول مراسم مذهبى بود؛ از پنجره اتاقش كه مقابل سنگر ماركسيست‏ها قرار داشت، مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت. لحظات بعد در پيش چشمان اشك آلود همسنگرانش در سن 26 سالگى به فيض شهادت نايل آمد، روح پاكش به ملكوت اعلى پيوست و كبوترى از كبوتران خونين بال مجاهد به سوى حق پرواز كرد. پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى دهن‏ دره به خاك سپرده شد.

    شادمانيش در پيشگاه حق جاودانه باد!

 

 

شهيده بخت‌آورگل

شهيده بخت‌آور، فرزند غلام‌علي، در خانواده‌ي مذهبي در «آقتاش» سرپل ديده به جهان گشود. شهيده بخت آور بانوي زحمت‌كش بود. براي پسر و دخترش مادر مهربان و دلسوز بود. آنچه در توان داشت، براي خوشبختي فرزندان خويش مي‌كوشيد.

از زماني كه جهاد مردم افغانستان در مقابل ارتش‌سرخ‌شوروي شكل گرفت، مشكلات معيشتي مردم چند برابر شد. در اين ميان مردم مجاهد سرپل با مقاومت‌هاي كم‌نظير در برابر اشغال‌گران، سالهاي سختي را پشت سرگذاشتند.

شهيده بخت‌آور از جمله بانوان صبور سرپل بود كه بارها از خانه و كاشانه‌اش آواره شد. اين مادر فداكار در حالي كه تنها پسرش در سنگرهاي جهاد قرار داشت، چندين سال بار سنگين زندگي را و مشكلات عديده‌ي دوران جنگ را تحمل كرد.

در تاريخ 21/8/1363، قواي‌مشترك اشغال‌گر از سمت كهنه‌باز تهاجم همه جانبه را به‌سمت مواضع مجاهدين آغاز كردند. پس از درگيري شديد، رزمندگان مجاهد با ايثار و فداكاري لشكريان دشمن را به عقب راندند. در اثر شدت جنگ و گلوله‌باران نظاميان اشغال‌گر بر مناطق مسكوني، شهيده بخت‌آور يكي از بانوان مسلماني بود كه بر اثر اين گلوله‌باران به شهادت رسيد. متعاقب آن جنازه‌ي شهيده بخت‌آور از محل شهادت انتقال يافت و در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپرده شد. 

                                                                نام و يادش ماندگار باد!             

   

شهيده صديقهگل

شهيده صديقه، فرزند حاج محمد رحيم، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چهارباغ» از توابع سرپل ديده ‌به‌جهان‌گشود. اين بانوي مسلمان، فرد زحمت‌كش و پرتلاش بود. براي پسر و دخترش مادر فداكار و براي همسرش بانوي وفادار بود.

نظاميان ارتش‌سرخ در سالهايي كه كشور اسلامي افغانستان را تحت اشغال داشت؛ با حملات وحشيانه، با هدف قرار دادن اماكن مسكوني، صدها هزار نفر از افراد غيرنظامي را به شهادت رساندند. از جمله لشكريان كفر و نفاق، در يكي از تهاجمات نظامي خود به نواحي آقتاش سرپل منازل مسكوني مردم را زير آتش سلاح‌هاي مرگبار خود قرار دادند.

 در در تاريخ 21/8/1363، كه درگيري به شدت ادامه داشت، شهيده صديقه، مانند روزهاي گذشته، مشغول كارهاي منزل و نگهداري از كودكان خود بود، ناگهان يكي از گلوله‌هاي هاوان، به منزل اين مسلمان بي‌دفاع اصابت كرد و شهيده صديقه بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد و دو طفل كودكش از وجود مادر محروم گرديد. متعاقب آن با حضور اقارب، جنازه‌ي شهيده صديقه در قبرستان زادگاهش به‌خاك سپرده شد.

                                                               خداوند برعلو درجاتش بيفزايد.        

 

 

 

 مجاهد شهيد محمد ولى نظرى

 شهيد محمدولى نظرى، فرزند اسماعيل‏جان، در سال 1342 شمسى، در (قريه اسماعیل آباد) سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده ‏اى مذهبى چشم به جهان گشود. او چهاردهيمن فرزند خانواده بود، دوران كودكى را در طبيعت پاك زادگاهش در كنار خانواده‏اى خود سپرى كرد. در هشت سالگى مادرش به رحمت حق پيوست. پس‏از دوران كودكى راهى مكتب دولتى گرديد. دوره‏ هاى ابتدايى و متوسطه را تا كلاس هشتم با موفقيت به پايان رسانيد. او يكى از شاگردان ممتاز مدرسه بود اما نبود امكانات تحصيلى در منطقه سبب شد تا از ادامه تحصيل عاليه باز بماند.

 شهيد محمدولى در سال 1356، تشكيل خانواده داد كه حاصل اين ازدواج دو فرزند دختر مى‏باشد. نظرى مدت كوتاهى در مدرسه علوم دينى شهيدآخوند به تحصيل علوم اسلامى پرداخت؛ لكن به خاطر تحولات سياسى و نظامى كشور از ادامه تحصيل محروم گرديد.

  با شروع مبارزات مسلحانه ملت مسلمان افغانستان مخصوصاً قيام مردم سوزمه‏ قلعه در برابر كمونيست‏ها، او هم به نوبه‏اى خود در تقويت مجاهدان كوشيد و به فعاليت ‏هاى سياسى و اجتماعى روى آورد. شهيد نظرى مانند بسيارى از جوانان غيرتمند كشور، از اشغال نظامى افغانستان توسط بيگانگان و به هدر رفتن امكانات كشور، خشمگين بود و پيوسته تلاش مى ‏كرد تا براى آزادى ميهن و مردمش كار مثبت انجام بدهد.

 در سال 1361، به منظور دنبال كردن اهداف جهادى خود به خارج از كشور سفر كرد. ابتدا به پاكستان رفت از آنجا راهى ايران شد، بعد از زيارت امام رضاعليه السلام، خود را براى بازگشت به جبهه جهادى و دفاع از اسلام و كشور مهيا كرد. ابتدا دوره آموزش نظامى را با موفقيت به پايان برد، با ديگر همرزمانش عازم افغانستان شد.

  اين مجاهد مسلمان با عزم استوارتر و تجربيات بيشتر، در بهار 1362، وارد هرات شد. در آنجا سلاح بر دوش گرفت عازم شمال كشور شد. وى در اين مسافرت طولانى كه به ده‏ها شبانه روز انجاميد صدها كيلومتر از راه هايى صعب‏العبور را با پاى پياده پشت سرگذاشت پس از تحمل روزهاى سخت و طاقت فرسا همراه با ديگر همرزمانش رهسپار زادگاهش - سوزمه قلعه - گرديد . با استقرار در پايگاه جهادى به جهاد و مبارزه در برابر اشغالگران پرداخت.

 شهيد محمدولى نظرى، جوانى تحصيل‏كرده و آگاه با مسايل روز و تحولات سياسى بود. او به خوبى از اهداف و نيات پليد كمونيست‏ها و اربابان اشغالگر آنان آگاهى داشت و مى‏دانست اگر در برابر تجاوز روسها به كشور اسلامى افغانستان مقاومت صورت نگيرد، دامنه احكام اسلام از تمام شؤونات جامعه برچيده خواهد شد. او به همين جهت تا پايان زندگى سلاح خود را به زمين نگذاشت. شهيد محمدولى نظرى در بسيارى از عملياتها شركت داشت و افتخارات زيادى به يادگار گذاشت.

  شهيد نظرى جوانى متين و با ادب بود. ظاهر آرام داشت وبه شكسته نفسى معروف بود. دفاع از ميهن و ارزش‏هاى دينى را وظيفه شرعى ميدانست. شهيد نظرى يكى از پيروان مكتب اهل ‏بيت عصمت و طهارت عليهم‏ السلام و از رهروان سالار شهيدان كربلا بود. او يكى از جوانان مسلمان و مجاهدى بود كه از دوران نوجوانى به مسايل دينى پايبند بود. در محافل و مجالس مذهبى حضور فعال داشت، انسان وارسته، باايمان، داراى روحيه‏اى قوى و اراده خلل‏ناپذير بود. اخلاق خوب و نيكو داشت، نسبت به ديگران مهربان بود، و نشانه‏ هاى صداقت و درستى در سيمايش هويدا بود.

 اين جوان فداكار و پاك نيت در مسير جهاد گام نهاد و تا آخر در اين راه ثابت قدم و استوار باقى ماند. در تاريخ 1363/9/8، هنگامى ‏كه در محل ماموريتش در منبربالا، در يكى از سنگرهاى جهادى واقع در شمال شرق سوزمه قلعه مستقر بود مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحيه ران شديداً مجروح شد. او را جهت تداوى به چهارباغ سرپل انتقال دادند اما به علت نبودن امكانات پزشكى معالجات موثر واقع نشد. سر انجام در حالى‏ كه چهار شبانه روز درد جانكاه جراحت را تحمل كرده بود؛ در نيمه شب 1363/9/12، در بيست ويك سالگى، نداى حق را لبيك گفت و به فيض شهادت نايل گرديد. پيكر مطهر اين شهيد از سرپل به بغاوى انتقال يافت  و در قبرستان بغاوى سفلى (قبرستان لنگربابا) توسط مردم مسلمان به خاك سپرده شد.

    شادمانيش در پيشگاه حق جاودانه باد!

 

 

 شهيد محمدابراهيم قريدارگل

 شهيد محمدابراهيم قريدار، يكى از بزرگان و از فرماندهان جهادى منطقه سزاى‏كلان بود.

 در سال 1361، از طرف آمريت حزب اسلامى به عنوان قوماندان مجاهدان سزاى‏كلان انتخاب شد.

 از اين سال رابطه صميمانه با مجاهدان مسلمان سوزمه‏ قلعه برقرار كرد و با نيروهاى تحت امرش در كنار مدافعان‏مسلمان سوزمه‏قلعه به جهاد و مبارزه پرداخت و در چندين نبرد در مقابل نيروهاى مشترك اشغالگر مشاركت و حضور فعال داشت كه مى ‏توان به نبرد مورخ 1362/5/4، اشاره كرد، طى آن برخى از مواضع دشمن، از طرف مجاهدان آزاد گرديد. از آن پس نيز در ميدان‏هاى جنگ حضور مستمر داشت.

 سرانجام در آخرين جنگ آزادى‏بخش با افراد تحت فرمانش شركت ورزيد كه مجاهدان مسلمان در تنگه چهاريك در يك نبرد شديد، رو در روى قواى مشترك اشغالگر قرار گرفتند و در حالى‏ كه نبرد ادامه داشت شهيد محمدابراهيم قريدار مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت به سختى مجروح گرديد.

 پس از چند سال جهاد و مبارزه با قواى متجاوز بر اثر جراحات وارده به شهادت رسيد. آرامگاه او در قبرستان سزاى‏كلان مى ‏باشد.

    ياد و نامش گرامى باد!

 

 

شهيد سيد مير‌احمد هاشمي   گل

شهيد سيد ميراحمد هاشمي، فرزند سيد محب‌علي،‌ در (حدود) سال 1338، در «سيدآباد» سرپل ديده به جهان هستي نهاد. بعد از دوران كودكي مدتي در مكتب دولتي به تحصيل مشغول شد. اما بدون آنكه اين دوره را به پايان برساند، از ادامه‌ي تحصيل صرف‌نظر كرد. بعد از ترك تحصيل ابتدا در كارهاي خانه دست‌يار خانواده شد. از دوره‌ي جواني به دهقاني و كارهاي كشاورزي روي آورد. سالها از اين طريق نيازهاي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد.

شهيد سيدميراحمد از آغاز جهاد در برابر شوروي‌ها،‌ يكي از طرفداران مجاهدين بود. او در سالهاي جهاد در منطقه ماندگار شد و روزهاي سخت مقاومت و آوارگي‌هاي پي‌درپي را تحمل كرد. حضور مردم و افراد غيرنظامي در صحنه يكي از عوامل قوت قلب مدافعان مسلمان بود.

در تاريخ 4/10/1363 شمسي، هنگاميكه نظاميان دشمن منطقه را به اشغال‌ خود درآوردند، وحشيانه هر جنبنده‌اي را به رگبار مي‌بستند. در اين ميان شهيد سيد مير احمد هاشمي كه فردي غيرنظامي بود، بدست دشمن اسير گرديد. نيروهاي متجاوز بلافاصله اين مسلمان بي‌دفاع را به رگبار بسته و او را به شهادت رساندند. متعاقب آن مردم مسلمان منطقه جنازه‌ي شهيد سيد مير احمد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان «سيدآباد» به‌خاك سپردند.

                                                   ياد و خاطره‌اش گرامي باد!

 

 

شهيده سكينه محمدىگل

 شهيده سكينه محمدى، فرزند ابراهيم در سال 1346، در (قريه گاودارها) سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى چشم به جهان گشود. پس از دوران كودكى در كار منزل مادرش را يارى مى‏كرد و هم‏زمان با آن نزد عمويش قرآن را آموخت. از سال 1358 شمسى، كه قيام ‏هاى مردمى در برابر نيروهاى دولتى و اشغالگر به وقوع پيوست، ا فغانستان از نظر نظامى، سياسى و اجتماعى دچار تحولات عميق شد.

 شهيده سكنيه يكى از بانوانى بود كه هم‏زمان با اين تحولات رشد كرد. در سال‏هاى 1360، و 1361، دو تن از عموهايش در راه اهداف اسلام و قرآن، به شهادت رسيدند. او بارها همراه خانواده ‏اش از خانه و كاشانه خود به مناطق ديگر آواره شد و در داخل دره شورابه ساكن گرديد. اين مشكلات نه تنها بر روحيه اين دختر مسلمان تأثير منفى نگذاشت، بلكه او را به سمت روحيه شهادت طلبى بيشتر سوق داد.

 شهيده سكينه بارها به ديگران مى‏گفت: »اى كاش من هم مانند عموهايم شهيد شوم«. وى هر هفته براى زيارت شهدا بر مزار آنان مى‏رفت و با اشك خود، ياد شهدا را گرامى مى‏ داشت.

 او بانويى مذهبى، متدين و مهربان بود. فرايض دينى را انجام مى ‏داد و قرآن تلاوت مى ‏كرد. در خانه از اخلاق خوب برخوردار بود و ديگران را به انجام امور دينى دعوت مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ  1363/11/13، شهيده سكينه محمدى با چند تن از زنان ديگر براى زيارت از دهن‏دره شورابه حركت كرد.

 از آن جايى كه منطقه در تيررس دشمن بود، هنگامى‏كه آنان از رودخانه گذشتند و به سمت قشلاق‏ كهنه رهسپار بودند، نظاميان دشمن به طرف آنان تيراندازى كردند كه در نتيجه، يك گلوله به گلوى شهيده سكينه اصابت كرد و لحظاتى بعد به شهادت رسيد.

 متعاقب آن، بستگان جنازه خونين اين شهيده را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    روحش شاد و راهش پايدار باد!

 

 

فرمانده شهيد حبيب‌الله رحماني

فرمانده شهيدحبيب‌الله رحماني، فرزند عبدالله، در سال 1338 شمسي، در «سيدآباد» سرپل ديده به جهان گشود. دوران كودكي را در دامان گرم خانواده سپري كرد. در سال 1345، ره‌سپار مكتب دولتي شد. با جديت به تحصيل و يادگيري ادامه داد و دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت به پايان برد. از آن جايي كه امكانات تحصيلات بالاتر در منطقه فراهم نبود، از ادامه‌ي تحصيل بازماند. بعد از ترك تحصيل به‌كاركردن در خانه و كمك خانواده در امور كشاورزي اشتغال پيدا كرد. از آن پس سالها به‌ كار و تلاش مشغول شد. همزمان با به قدرت رسيدن كمونيستها در افغانستان عازم ايران شد.

 شهيد حبيب‌الله جواني با احساس بود. غيرت اسلامي و عشق به ميهن داشت. نمي‌توانست شاهد كشتارهاي بي‌رحمانه مردمش توسط اشغال‌گران باشد. اين جوان غيور در بهار 1361، با هدف پيوستن به مبارزين و خدمت به مردم كشورش، آهنگ بازگشت به افغانستان كرد. او با جمعي ديگر از جوانان ابتدا وارد دوره‌ي آموزش و يادگيري فنون رزمي‌شد، اين دوره را با موفقيت به پايان رساند. در هرات سلاح و مهمات تهيه كرد و با كاروان مجاهدان به‌سمت شمال افغانستان حركت كرد. در اين سفر طولاني و طاقت‌فرسا، صدها كيلومتر از راه‌هاي كوهستاني و صعب‌العبور را با پاي پياده طي كرد. بعد از ده‌ها شبانه‌روز مسافرت، وارد مركز مقاومت سرپل گرديد. از آن پس به طور تمام وقت مشغول انجام وظايف جهادي شد.

شهيد حبيب‌الله‌رحماني اين جوان برومند وطن، بدون وقفه در صحنه‌هاي مختلف نبردهاي آزادي‌بخش در برابر متجاوزان و دولت دست‌نشانده‌ي آنان مشاركت داشت. به خاطر شجاعت و لياقتي كه از خود نشان داد، مقامات جهادي او را به‌عنوان سرگروپ برگزيدند. با هوشياري و درايت، مسئوليت‌هاي محوله را به خوبي انجام مي‌داد.

جبهه‌ي‌ مقاومت جهادي سرپل، يكي از مراكز خوش‌نام دوران مقاومت در برابر اشغال‌گران شوروي بود كه چندين سال بدون وقفه پيكار با متجاوزان در اين ديار ادامه يافت. پرداختن به پايداري هر يك از رزمندگان مقاومت، نياز به تأليف چندين و چند جلد كتاب دارد. يكي از خصوصيات بارز پايگاه جهادي سرپل احساس برادري و برابري در ميان فرماندهان و افراد تحت فرمان آنان بود.

شهيد رحماني مجاهدي پرتلاش، مسئوليت پذير، بااحساس، صبور، مقاوم و آرمان‌گرا بود. به رسالت مقابله با متجاوزان ايمان راسخ داشت. ايمان و دين‌مداري از تمام وجودش جلوه‌گر بود. اخلاق نيكو داشت. براي افراد ديگر احترام قايل مي‌شد. از خودمحوري و برتري‌طلبي نفرت داشت. عدالت و برابري يكي از آرزوهاي ديرينه‌اش بود. از روحيه‌ي عالي همراه با نشاط و بردباري بهره‌مند بود. در ميدان‌هاي رزم هرگز از خود سستي و بي‌رغبتي نشان نمي‌داد. او به آرمان‌هاي مقدس جهادي كاملاً ايمان داشت.

 وي آزادي كشور و مردم عزيز افغانستان از دست متجاوزان را آرزو مي‌كرد. حضورش در مركز مقاومت جهادي همراه با تحول‌اساسي، خودسازي و رسيدن به كرامت‌انساني بود. فداكاري و جانبازي در راه حق را بر سكوت و گوشه‌نشيني ترجيح داد و در راه حق جان را نيز نثار كرد.

شهيد حبيب‌الله رحماني تا آخر در مسير حق و جهاد في‌سبيل الله ثابت‌قدم ماند. تا اينكه روز پرواز ملكوتي‌اش به سوي حضرت‌حق‌‌تعالي فرارسيد. مدت زمان كمي از عروسي‌اش مي‌گذشت، در حاليكه هنوز لباس دامادي برتن داشت، براي دفع تهاجمات قواي‌اشغال‌گر به سنگر بازگشت.

در روز 15/11/1363، تهاجم شديد قواي‌اشغال‌گر به‌سمت مواضع مجاهدين به‌وقوع پيوست، مجاهدين با فداكاري و پايمردي به مقابله با تجاوزات نظاميان دشمن پرداختند. تانك‌هاي زرهي و نيروهاي پياده‌نظام با پشتيباني توپخانه و نيروهاي هوايي تهاجم خود را آغاز كردند. دليرمردان مجاهد راه را بر قواي‌مشترك ارتش‌سرخ‌شوروي و دولتي بستند. متعاقب آن جنگ سخت و نفس‌گير درگرفت. با مقاومت مجاهدين، پيشروي دشمن متوقف شد.

شهيد حبيب‌الله‌رحماني اين جوان تازه داماد در اين روز، مقاومت و شجاعت بسياري از خود نشان  داد. در حين رزم و پيكار با دشمن غدار، هدف گلوله‌ي تانك زرهي متجاوزان اشغال‌گر قرارگرفت و در صحنه‌ي رزم در ميان خون پاكش نقش زمين گرديد و بر اثر شدت جراحات، جام شهادت را سركشيد و روح بلندش به ملكوت اعلي پيوست. متعاقب آن پيكر فرمانده شهيد حبيب‌الله رحماني از محل شهادت انتقال يافت و در «سيدآباد» به‌خاك سپرده شد.

                                                     شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

مجاهد شهيد محمدحسنگل

شهيد محمدحسن، فرزند ملا مولا داد، در سال 1335 شمسي،‌ در خانواده‌ي روحاني در «سيدآباد» سرپل پا به عرصه‌ي وجود نهاد. دوران رؤيايي كودكي را در كانون گرم خانواده پشت سرگذاشت. از همان دوره با آموزه‌هاي ديني و اسلامي مأنوس شد. سواد خواندن را نزد پدرش كه فردي روحاني بود، آموخت. براي ادامه‌ي درس به مكتب (مدرسه) دولتي رفت. تا سال ششم در آنجا به تحصيل ادامه داد. بخاطر نبودن امكانات تحصيلي در منطقه از ادامه‌ي تحصيل در مقاطع بالاتر بازماند. از آن پس براي تأمين مخارج زندگي به كار زراعت و كشاورزي مشغول گرديد.

در سال 1355 شمسي،‌ جذب خدمت عسكري (سربازي) شد. بعد از دو سال خدمت صادقانه براي حفظ استقلال كشور، در سال 1357 شمسي،‌ با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. وي در يكي از همان سالها تشكيل خانواده داد، حاصل زندگي مشتركش يك پسر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌است.

 شهيد محمدحسن اخلاق خوب و ‌رفتار همراه با احترام داشت. انساني متواضع و شكسته نفس بود. او كه در خانواده‌ي مذهبي رشد يافته بود،‌ علايم ايمان‌داري، اعتقاد و پايبندي به مسائل اسلامي در رفتار و گفتارش پيدا بود. ديگران را به كار خوب تشويق مي‌كرد و خود در فعاليت‌هاي عمومي و عام‌المنفعه پيشتاز بود.

از سال 1359، پايگاه مردمي و جهادي در نواحي سرپل شكل گرفت. شهيد محمدحسن يكي از حاميان پرتلاش و با اخلاص اين مركز مقاومت محسوب مي‌شد. او از افراد مردمي جهادي سيدآباد بود كه سالها در صحنه‌هاي مختلف جهاد فعاليت داشت. هر وقت نياز مي‌شد سلاح بدست مي‌گرفت. دوش به دوش ديگر رزمندگان در ميدان‌هاي رزم به دفاع مي‌پرداخت. او در قالب نيروهاي مردمي «گروپ ابوذر» به‌جمع‌آوري امكانات و ارسال تداركات براي مجاهدين تلاشهاي زيادي به‌عمل مي‌آورد.

در روز 15/11/1363، نظاميان اشغال‌گر با پشتيباني تانك‌ها و توپخانه به قصد تصرف مناطق تحت‌كنترل مجاهدين تهاجم همه جانبه را به‌سمت مواضع آنها شروع كردند. مدافعان مجاهد راه را بر قواي مهاجم بستند. در پي آن جنگ شديد و همه جانبه‌اي درگرفت. شهيد محمدحسن در اين روز مقاومت‌هاي زيادي از خود نشان داد و تا آخرين لحظه‌هاي زندگي به جهاد در مقابل متجاوزان ادامه داد. در حاليكه نبرد نابرابر در جريان بود، شهيدمحمدحسن درحين دفاع از ارزش‌هاي مقدس جهادي هدف سلاح‌هاي مرگبار دشمن قرارگرفت و بر اثر جراحات وارد شده به شهادت رسيد. همرزمانش پيكر شهيد محمدحسن را از محل شهادت انتقال دادند و در «سيدآباد» سرپل به‌خاك سپردند.

                                                           خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!

 

 

مجاهد شهيد غلام سرور

شهيد غلام سرور، فرزند حاج محمداكبر، در (حدود) سال 1345 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. دوران نوجواني‌اش با كودتاي كمونيستها در افغانستان همزمان شد. اين تحولات سبب دگرگوني‌هاي اجتماعي، سياسي، نظامي و اقتصادي در جامعه‌ي افغانستان گرديد.

شهيد غلام سرور با اينكه سن و سال چنداني نداشت، وقتي توان حمل سلاح پيدا كرد، نزد مسئولين جهادي رفت و براي پيوستن به صف مجاهدين اعلام آمادگي كرد. با اصرار زياد موافقت مقامات ذيربط را بدست آورد.

او مانند ديگر مجاهدين سرپل دوره‌ي يادگيري تعليمات دفاعي را فراگرفت. از آن پس با اقتدار و سربلندي به صورت تمام وقت در سنگرهاي جهاد مستقر گرديد و در عمليات‌ متعددي در برابر متجاوزان شوروي شركت ورزيد. آنچه مبارزان سلحشور سرپل را از ساير مناطق متمايز مي‌ساخت، توجه به معنويت و روحيه‌ي اسلام‌خواهي اعضاي اين جبهه بود. هر فردي كه وارد پايگاه مي‌شد، تغيير اساسي در روند زندگي معنوي‌اش ايجاد مي‌گرديد.

شهيد غلام سرور يكي از دلاور مردان فداكاري بود كه در طول مدت حضورش در جبهه اطاعت‌پذيري از دستورات اسلام و قرآن را در پيش گرفت. او جواني خوش اخلاق و نيك سرشت بود. صفت صبوري و از خودگذشتگي در وجودش نهادينه گرديده بود. رفتار مؤدبانه و گفتار صادقانه داشت.

در اواخر سال 1363، سردمداران كاخ كرملين و دست نشاندگان داخلي آنان با لشكركشي‌هاي‌پياپي درصدد در هم شكستن مقاومت مجاهدين سرپل برآمدند. در نتيجه‌ي اين قدرت نمايي‌ها جنگ‌هاي شديدي در نواحي حد بخش شبرغان _ سرپل به وقوع پيوست. يكي از جنگ‌هاي شديد در تاريخ 16/11/1363، در ناحيه‌ي «امام‌جعفر» سرپل رخ داد و مجاهدين در اين رويارويي دليري‌هاي زيادي از خود نشان دادند.

شهيد غلام سرور يكي از نيروهاي مقاومت جهادي بود كه در اين جنگ شجاعانه در برابر نيروهاي مشترك اشغال‌گر به جهاد ادامه داد و در حين نبرد هدف گلوله‌هاي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. همرزمانش پيكر خونين شهيدغلام سرور را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند و در «گلزارشهداي چهارباغ» به‌خاك سپردند.

                                                      راهش پر رهرو و نامش جاويدان باد!

 

مجاهد شهيد سيد محمدعلي موسوي

شهيد سيد محمدعلي موسوي، فرزند سيد يعقوب، در «قشلاق كهنه» بغاوي عليا واقع در حومه‌ي جنوب‌شرقي سرپل در خانواده‌ي متدين و مذهبي ديده ‌به جهان‌گشود. دوران شيرين كودكي را در دامان پرمهر مادر مؤمنه و در سايه‌ي محبت‌هاي پدر دلسوزش پشت سرگذاشت. والدينش به تحصيل فرزندشان بسيار علاقه‌مند بودند. به همين جهت فرزند دلبندشان را به مكتب‌خانه فرستادند. شهيد سيد محمدعلي، سواد قرآني را نزد روحاني محل فراگرفت. از آنجايي كه تنها پسر خانواده بود، پدرش به ياري او نياز داشت. به همين جهت شهيد محمدعلي از ادامه‌ي تحصيل بازماند. از آن پس در جمع‌آوري محصولات زراعي و تامين مايحتاج زندگي دست‌يار پدرش شد و سالها به كار و تلاش اشتغال ورزيد.

شهيد سيد محمدعلي اخلاق و رفتار حسنه داشت. مطيع والدينش بود. او از كودكي با اخلاق اسلامي خو گرفته بود. وقتي بزرگ شد، با علاقه‌مندي فراوان در مجالس مذهبي شركت مي‌كرد. ارادتمندي او به اسلام و مكتب اهل‌بيت (عليهم‌السلام) راهنما و راه‌گشاي زندگي‌اش در دوران جواني شد.

در سال 1358، پدر عزيز و مهربانش به رحمت حق تعالي پيوست. از دست دادن حامي دلسوز، قلب نازنين اين جوان عزيز را غمگين كرد. از آن پس مسئوليت سنگين اداره‌ي زندگي به دوش او افتاد. با راهنمايي‌هاي مادرش جدي‌تر از گذشته به كار و تلاش ادامه داد. با اين وجود او از انجام تكاليف و مسئوليت سياسي و اجتماعي غافل نشد. از ابتداي تشكيل مركز مقاومت جهادي در بغاوي او يكي از جوانان فعال و متدين منطقه بود كه در مراحل مختلف در تقويت آرمان‌هاي جهادي كوشيد. آنچه در توان داشت در راه جهاد و مبارزه خالصانه به كار گرفت و در صحنه‌هاي مبارزه فعالانه شركت مي‌كرد.

شهيد سيد محمدعلي در سال 1361، عازم ايران شد. بعد از زيارت و ديد و بازديد از دوستان، مدتي جهت تامين مخارج زندگي مشغول كار شد. در مدت زماني كه كار مي‌كرد، از انجام فرايض ديني هرگز غفلت نورزيد. او با وجود سختي‌هاي‌كار تكاليف‌شرعي را انجام مي‌داد. در هواي گرم و طاقت‌فرسا، در حالي كه به كار اشتغال داشت، روزه مي‌گرفت. محيط‌هاي كارگري از ايمان و اعتقاد معنوي‌اش نكاست. جدي‌تر از گذشته به معلومات ديني‌اش مي‌افزود. به فرموده‌ي يكي از روحانيون برجسته‌ي منطقه كه او را به خوبي مي شناخت: «شهيد سيد محمدعلي در مسايل عبادي و معنوي گفتني‌هاي بسياري دارد.»

اين مسلمان مجاهد در سال 1363، عزم بازگشت به وطن كرد. همراه با جمعي از جوانان مجاهد عازم افغانستان شد. از طريق ولايت هرات سفر طولاني را به‌سمت شمال كشور آغاز كرد. او ده‌ها شبانه‌روز پياده‌روي نمود. راه‌هاي كوهستاني و صعب‌العبور را با تمام سختي‌هاي آن پشت سرگذاشت و در نهايت وارد مركز جهادي بغاوي شد.

شهيد سيد محمدعلي كه قبلاً براي خود همسر برگزيده بود، وسايل عروسي را فراهم و مهيا كرد. مادر دلسوزش بسيار علاقه‌مند بود كه عروسي تنها پسرش را ببيند و اين مادر مهربان براي برگزاري اين مراسم لحظه شماري مي‌كرد. آمادگي‌هاي لازم براي برگزاري مراسم عروسي به وجود آمده بود كه ناگهان همه چيز دگرگون شد.

در حاليكه بيش از دو هفته از آمدن شهيد سيد محمدعلي نمي‌گذشت، يكي از بزرگ‌ترين تهاجمات ارتش‌سرخ‌شوروي به‌سمت سوزمه‌قلعه آغاز شد. در پي اين تحول، شهيد سيد محمدعلي دركنار جمعي از مجاهدين بغاوي به كمك مبارزان سوزمه‌قلعه شتافت. در روز 22/11/1363، در تپه‌هاي «لته‌بند»، كه محل رويارويي مجاهدين با كماندوهاي اشغال‌گر بود. سخت‌ترين ضربه‌ي نظامي بر پيكره‌ي دشمن وارد شد. در حاليكه نبرد ادامه داشت، شهيد سيد محمدعلي هدف اصابت تير دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل آمد. همرزمانش پيكر خونين شهيد سيد محمدعلي موسوي را به زادگاهش انتقال دادند  و در «گلزارشهداي نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپردند.                

                                                          روحش‌شاد ونامش ماندگار باد!

 

 

مجاهد شهيد حسين‏ على مجاهد

 شهيد حسين‏ على مجاهد (رحمانى)، فرزند عبدالرحمن، در سال 1330 شمسى، در (قريه حاج ملا سخى ‏داد) سوزمه قلعه، در يك خانواده اى كشاورز و مذهبى، چشم به جهان گشود. در دوران نوجوانى به كشاورزى و مالدارى پرداخت، و از اين راه بخشى از نيازمندى‏هاى خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد حسين‏ على مجاهد در سال 1355، به خدمت عسكرى اعزام شد. پس از دو سال خدمت، باگرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. او در سال 1358، به مبارزات سياسى عليه دولت كمونيستى روى آورد، در جلسات مخفى كه از طرف روحانيان و ديگر مبارزان ترتيب داده مى‏شد، شركت مى‏كرد و كمك‏ هاى مردمى را براى مجاهدان جمع آورى مى ‏كرد.

 شهيد رحمانى در اواخر سال 1359، از تشكيل اولين مركز رزمى جهادى در سوزمه‏ قلعه قاطعانه حمايت كرد و براى شكل‏ گيرى آن، برادرش را به اين مركز جهادى فرستاد. پس از آن نيز در حمايت از مجاهدان از هيچ سعى و تلاشى فروگذار نكرد و در دفع تهاجمات نظاميان دشمن شركت داشت.

 در سال 1360، هنگامى كه سوزمه ‏قلعه در اشغال مهاجمان قرار گرفت، اين شهيد والامقام در كنار ديگر مدافعان، به سمت بغاوى مهاجر شد. او در زمان مهاجرت نيز در دفع تجاوزات دشمنان نقش فعال داشت. شهيد مجاهد در بهار سال 1361، پس از چند ماه مهاجرت به سوزمه‏ قلعه بازگشت و براى آزاد سازى منطقه، فعاليت زياد كرد. تا پايان عمر سلاح خود را بر زمين نگذاشت.

 شهيد رحمانى در تاريخ  1361/4/25، در نبرد بزرگ و به يادماندنى كه به »جنگ رمضان« معروف شد، شجاعانه در برابر نظاميان و قواى زرهى اشغالگران شوروى به مقاومت پرداخت، در حين دفاع مجروح گرديد، و مدت يك ماه در سوزمه‏ قلعه و سرپل بسترى شد و بهبودى خود را باز يافت. در سالهاى بعد كه شديدترين نبردهاى مجاهدان مسلمان سوزمه‏ قلعه با قواى اشغالگر صورت گرفت، وى در بسيارى از نبردها شركت داشت كه هر يك گفتنى‏ هاى بى شمارى دارد.

 شهيد مجاهد، داراى ويژگى ‏هاى مثبت اخلاقى و از تبار محرومان اين آب و خاك بود. خدمت به محرومان يكى ز اصلى ترين توصيه هايش به ديگران بود. به آنچه مى‏گفت عمل مى‏كرد، به همين جهت اصلاح فكرى و معنوى را از خود شروع كرد. او پيوسته، خانواده و بستگان خود را به صبر، بردبارى و انجام فرايض دينى توصيه مى‏كرد. در معاشرت بابستگان و همسايگان بامهربانى و عطوفت رفتار مى‏كرد. در مراسم هاى مذهبى مخصوصاً در ماه محرم حضور فعال همراه بامعنويت داشت. حتى‏ المقدور نمازش را در مسجد بجا مى‏آورد. دركارهاى عام‏المنفعه ومردمى مشاركت مى ‏ورزيد، و يكى از مخلصان اباعبدالله الحسين‏ عليه السلام بود. در ميدان نبرد در برابر اشغالگران شجاع و نترس بود. در پايگاه جهادى هر مسئوليت كه به ايشان واگذار مى‏شد، باصداقت و درايت انجام مى‏داد. در زندگى‏اش كبر و غرور راه نداشت. از مغرور و افزون طلب نفرت داشت.

 شهيد حسين‏ على مجاهد در تاريخ  1363/11/22، در آخرين نبرد شركت ورزيد. در اين روز، جنگ سالاران متجاوز روسى و دولت كمونيستى، با فرستادن قواى چند هزار نفرى، با حمايت صدها تانك، توپ و ده‏ها فروند هلى ‏كوپتر و هواپيماهاى جنگى، بزرگترين لشكر كشى را بالاى مردم و مجاهدان مسلمان سوزمه‏ قلعه انجام داده بودند.

  آن روز، شهيد حسين ‏على رحمانى، پس از سفارشات لازم به خانواده‏اش، با ياد خدا، اسلحه را برداشت و در يكى از سنگرهاى شمال شرق دره شورابه در برابر قواى زرهى و پياده دشمن مستقر گرديد. همزمان، هلى ‏كوپترهاى اشغالگران روسى، انتقال صدها تن از كماندوهاى خود را به ارتفاعات مهم منطقه آغاز كردند. صداى پرواز هلى‏كوپترها در ارتفاع پايين، سكوت منطقه را شكسته و غرش تانكها در فضا پيچيده بود. ده‏ها نفر از كماندوهاى دشمن در پشت سنگرى كه شهيد حسين‏ على مجاهد قرار داشتند، پياده شدند. او و همراهانش را غافلگير كردند. وى با يكى از همراهانش زمانى از وجود كماندوهايى دشمن آگاه شدند كه اكثر نقاط سنگر توسط دشمن اشغال گرديده بود.

  نيروهاى مهاجم، با نارنجك و سلاح‏هاى خودكار، سنگرهاى مجاهدين، از جمله سنگر شهيد حسين‏على رحمانى را مورد حمله قرار دادند. اين مبارز فداكار، در يك نبرد تن به تن، به مقابله با دشمن پرداخت، در حين دفاع مورد اصابت گلوله‏هاى دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد. متعاقب ان، پيكر خونين اين شهيد در كنار منزلش واقع در داخل دره شورابه دفن گرديد، پس از دو شبانه روز از آنجا انتقال يافت و با حضور مردم در گلزار شهداى دهن‏دره مجدداً به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 مجاهد شهيد عيدمحمد

 شهيد عيدمحمد، فرزند حاج ولى‏محمد، در سال 1329 شمسى، در خانواده‏اى متدين در سوزمه‏ قلعه (زيرچغت)، متولد شد. وى از نوجوانى در كار زراعت و دامدارى دستيار خانواده شد. او علاوه بر كاركردن، قرآن و برخى كتاب‏ هاى فارسى را آموخت. در جوانى زمانى ‏كه به خدمت فراخوانده شد به عسكرى رفت و دو سال براى حفظ استقلال مملكت انجام وظيفه كرد و با اخذ ترخيص به زادگاه خود بازگشت. در يكى از اين سال‏ها تشكيل خانواده داد كه از اين زندگى مشترك، چهار فرزند پسر و سه دختر به يادگار مانده است.

 شهيد عيدمحمد كه از ابتداى زندگى با اعتقادات اسلامى خو گرفته بود، زمانى‏كه از نظر سن و سال به كمال رسيد، به باورهاى دينى خود بيشتر جامه عمل پوشيد. او جوانى متدين و با ايمان بود كه فرايض دينى را به جا مى ‏آورد و به انجام نماز در اول وقت و قرائت قرآن اهتمام داشت. در معاشرت با ديگران از مهربانى و خوش زبانى برخوردار بود. تا حد توان از امر به معروف و نهى از منكر غفلت نمى‏ورزيد و دوستان را به راه راست دعوت مى‏كرد. او يكى از محبان ائمه ‏عليهم السلام و از رهروان راه سيدالشهداعليه السلام بود. وقتى مجالس عزادارى براى سالار شهيدان برگزار مى‏شد او براى حضور در اين مجلس‏ها پيش‏قدم و پيشتاز بود. عشق او به شهادت و جهاد در راه خدا، او را به سوى ميدان مبارزه سوق داد.

 از اولين روزهاى انقلاب، خود و خانواده‏اش از حاميان فعال مجاهدان بودند و در هر شرايط كه لازم بود با كمك‏هاى مالى، حمايت‏هاى معنوى، حضور در سنگر و رسانيدن تداركات به مدافعان، مجاهدان را يارى مى‏رسانيدند.

 شهيد عيدمحمد كه تربيت يافته مكتب اهل‏بيت‏عليهم السلام بود به اين هم قانع نشد، بلكه سلاح به دوش گرفت و خود جانانه در برابر متجاوزان خارجى و دولت دست نشانده آن، به دفاع از اسلام و ميهن پرداخت و در جنگ‏ ها از خود مقاومت و دليرى بسيارى نشان داد.

 سرانجام در تاريخ  1363/11/22، كه قواى چند هزار نفرى دولتى و اشغال‏گر كه با ده‏ها هلى ‏كوپتر و هواپيما و صدها دستگاه تانك همراهى و پشتيبانى مى‏شدند به قصد قتل عام مردم و مجاهدان سوزمه‏ قلعه به اين ديار شهيدپرور تهاجمى همه جانبه را آغاز كردند. در اين درگيرى شهيد عيدمحمد با شهيد حسين‏ على در يكى از سنگرهاى اطراف دره شورابه در سنگر نشسته بودند. هلى ‏كوپترهاى دشمن در چندين نقطه صدها نفر از كماندوهاى خود را پياده كردند كه تعدادى از آنها نيز در اين سنگر پياده شدند. نيروهاى ويژه دشمن با نارنجك و رگبار مسلسل وارد سنگر شده و شهيد عيدمحمد هدف انواع سلاح‏هاى مرگبار دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد. پيكر خونين اين شهيد، از محل شهادت انتقال يافت، و با همراهى مردم مسلمان ، در گلزار شهداى دهن‏ دره به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

 طلبه و معلم شهيد درمحمد انورى

 شهيد درمحمد انورى، فرزند محمداكبر، در سال 1342 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (خيل عاشورمحمد) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. دوران كودكى ‏اش را همراه والدين خود گذراند.

 پس از آن راهى مكتب دولتى گرديد و به مدت هشت سال به تحصيل خود ادامه داد. هشتمين سال تحصيل وى هم‏زمان با قيام‏ هاى مردمى در برابر دولت كمونيستى بود كه مدارس دولتى به‏طور كامل تعطيل شد و شهيد انورى از تحصيل در مقطع بالاتر بازماند.

 شهيد انورى، بعد از تحصيل، در خانه مشغول كارهاى كشاورزى شد و از همان دوره فعاليت‏ هاى جهادى خود را آغاز كرد. او با خانواده ‏اش در صف طرفداران مجاهدان قرار گرفت و تا آنجا كه مقدور بود براى مبارزان امكانات تداركاتى مى‏رساند و خود نيز در صحنه‏ ها حضور پيدا مى‏كرد.

 شهيد انورى جوانى لايق و خوش ذوق بود كه فرايض دينى را انجام مى‏داد. از همان دوره نوجوانى در مجالس عمومى و مذهبى حضور فعال داشت و ارادت خاصى به خاندان عصمت و طهارت داشت. در ماه محرم در حسينيه محل زندگى‏اش مى‏رفت و در مراسم سوگوارى سيدالشهداعليه السلام شركت مى‏كرد. از آن جايى كه ايشان به تحولات كشور علاقه‏ مند بود و جريان‏هاى روز را دنبال مى‏كرد، از جنايات نيروهاى اشغالگر عليه مردم مجاهد افغانستان با خبر مى‏شد. لذا ماندن در خانه را براى خود جايز نمى ‏دانست و تصميم گرفت تا در صحنه‏ هاى نبرد در برابر اشغالگران حضور يابد. وى در سال 1360، به مركز مقاومت رفت. ابتدا دوره آموزش رزمى را با موفقيت به پايان برد و بعد از آن سلاح به‏دست گرفت و به‏ طور تمام وقت در پايگاه جهادى مستقر شد.

 در آن شرايط وضعيت معنوى پايگاه جهادى طورى بود كه هر كس به اين مركز مى ‏پيوست، از نظر اعتقادات اسلامى و برخوردهاى اجتماعى تحولى بنيادى در زندگى او ايجاد مى‏شد كه رسيدن به كمال، انسانيت، خودسازى و از خود گذشتگى بخشى از اين تغييرات معنوى و رفتارى بود.

 شهيد انورى يكى از اين جوانان غيرتمند بود. او كه ايمان به خدا و اعتقاد به حقانيت ائمه‏ عليهم السلام  را از سال‏ها پيش در قلب پاك خود داشت، از زمانى ‏كه وارد پايگاه شد بيشتر از گذشته دقت مى‏كرد تا هم‏سنگران از او ناراحت نشوند. وظيفه‏اى را كه به او محول مى‏شد به خوبى انجام مى‏داد. خود را بالاتر از ديگران نمى‏دانست. زمانى كه براى اداى نماز به مسجد پايگاه مى‏رفت بعد از نماز مدت‏ها گريه مى‏كرد و از خدا تقاضاى توفيق رسيدن به فيض شهادت مى‏كرد.

 درماه قوس 1360، زمانى‏كه سوزمه ‏قلعه مورد تهاجم واقع شد و به‏دنبال آن در اشغال دشمن قرار گرفت، شهيد انورى كه تربيت يافته مكتب سيدالشهداعليه السلام بود، تسليم فشارهاى روانى نشد و در كنار ديگر هم‏رزمانش راه هجرت را در پيش گرفت و بيش از سه ماه به مناطق بغاوى و سرپل مهاجرت كرد. او در دوران هجرت نيز، در چند نبرد دفاعى مشاركت داشت و از آرمان‏هاى مقدس جهاد مردانه دفاع كرد و وظايف دينى و مذهبى خويش را به خوبى انجام داد.

 در بهار 1361، او با ديگر سنگرنشينان مجاهد، به زادگاهش بازگشت و در آزادسازى خاك پاك خونين‏قلعه از دست متجاوزان شركت كرد؛ دليرانه در ميدان رزم جنگيد و افتخارات جديدى به نام خود ثبت كرد.

 شهيد انورى كه جوانى تحصيل‏كرده و فهميده بود، شرايط خاص آن دوره را خوب درك مى‏كرد. او به مسايل فرهنگى و سواد آموزى نوجوانان نيز توجه داشت. لذا پس از آرامش نسبى در منطقه، با همكارى مقامات بلند پايه جهادى، مركز فرهنگى و آموزشى در »منبر شهيد آخوند« فعال گرديد و شهيد انورى به عنوان مسئول آن برگزيده شد. او با جديت و توكل به خداوند و با همكارى مردم و مجاهدان محل، كلاس ‏هاى درس سواد آموزى، اعتقادى، احكام را برگزار كرد كه با استقبال ده‏ها نفر از نونهالان و افراد ديگر جامعه روبرو شد و با شوق و علاقه‏اى وصف ناشدنى ادامه پيدا كرد.

 شهيد انورى كه به سوى رسيدن به كمالات بالاتر انسانى - اسلامى در حركت بود، تصميم گرفت علاوه بر جهاد و تدريس، خود نيز به تحصيل بپردازد. لذا وى علاوه بر تدريس، خود نيز به آموختن علوم اسلامى پرداخت و بخشى از علم صرف و نحو را در پايگاه مقاومت آموخت. اما به اين هم قانع نشد و براى تحصيل بيشتر راهى ميرزاولنگ از توابع سرپل شد و بيش از دو سال در آنجا به تحصيل ادامه داد. او طى اين مدت هر بار كه مدرسه تعطيل مى ‏شد به سنگرها باز مى‏گشت و مدتى را در كنار همرزمان  سپرى مى ‏كرد. در گروپ‏ ها و مراكز ديگر مجالس سخنرانى، دعا و نيايش برپا مى ‏كرد و دليرمردان ميدان جهاد را به مقاومت بيشتر دعوت مى‏كرد. حضور شهيد انورى در سنگرها و سخنرانى‏هاى با معنويت او اثر مثبت فراوانى در تقويت روحيه مجاهدان داشت كه خاطرات بسيارى از آن دوران در قلب هم‏رزمانش نهفته است.

 سرانجام در تاريخ  1363/11/22، نيروهاى مشترك اشغالگر با هزاران نفر پرسنل نظامى و صدها دستگاه تانك كه با ده‏ها فروند هواپيما و هلى ‏كوپتر پشتيبانى مى‏شد، به منظور قتل‏عام مردم و مجاهدان، منطقه را از چهار سمت به محاصره خود درآوردند. جنگ نابرابر و حماسى آغاز شد و تمام كسانى كه مى‏توانستند سلاح حمل كنند به سنگرهاى دفاعى رفتند و جانانه در برابر اشغالگران مقاومت كردند.

 در درگيرى آن روز شهيد انورى، اين روحانى غيرتمند وطن، سلاح به‏ دوش گرفت و به منظور شكستن محاصره دشمن وارد ميدان نبرد شد. در حالى ‏كه او قهرمانانه در برابر اشغالگران مقاومت مى ‏كرد هدف تيراندازى دشمن قرارگرفت، جام شهادت را نوشيد و روح بلندش به ملكوت اعلا پيوست.

 همرزمان او، پيكر خونين اين شهيد را به داخل پايگاه بردند و خود به سنگرهابازگشتند. متعاقب آن، خانواده داغدار اين شهيد پيكر پاك شهيد انورى را به خانه بردند و در آنجا به‏ طور موقت به خاك سپردند. پس از پايان جنگ مجدداً از آنجا انتقال دادند در گلزار شهداى دهن‏دره دفن كردند.

 لازم به يادآورى‏است، شهيدانورى قبل از شهادت ازدواج كرده بود و همسرش نيز متأسفانه، مدتى بعد از شهادت او، دارفانى را وداع گفت.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مباركباد!

 

 

 شهيد محمدرسول غلامى

 شهيدمحمدرسول غلامى، فرزندبورجان، در سال 1303 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (زيرچغت) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان هستى گشود. از دوران نوجوانى به كار پرداخت.

 در جوانى به زراعت و مالدارى مشغول شد و ساليان دراز به اين شغل ادامه داد و با تلاشى پى‏گير نيازهاى زندگى خود و خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد، در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر و دو دختر به يادگار مانده است.

 شهيد محمدرسول كه يكى از پيروان خاندان عصمت و طهارت بود. به مسايل دينى توجه داشت و با حضور در مجالس عزادارى سيدالشهداعليه السلام از سخنان واعظان بهره مى‏برد و براى شهيدان كربلا اشك مى‏ريخت. او در كارهاى عمومى و مردمى سهم مى‏گرفت و خود را در غم و شادى ديگران شريك مى ‏دانست. در دوران جهاد از حاميان مجاهدان محسوب مى ‏شد و تا آخر به اسلام و ميهن وفادار ماند.

 سرانجام در تاريخ  1363/11/22، زمانى‏كه يكى از عظيم‏ ترين لشكركشى‏ هاى قواى مشترك، به‏سمت مجاهدان انجام گرفته بود و جنگ به شدت ادامه داشت، شهيد محمدرسول در تپه لته‏بند هدف گلوله نظاميان اشغالگر قرار گرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در گلزارشهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    ياد و نامش گرامى باد!

 

 

 شهيده مدينهگل

 شهيده مدينه، فرزند يارمحمد، در سال1313 شمسى، در (قريه ديب‏جر) سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى چشم به جهان گشود. دوران كودكى را در دامان پر مهر پدر و مادر سپرى كرد. در جوانى به پيشنهاد خانواده ‏اش ازدواج كرد و از اين زندگى مشترك، يك فرزند پسر و دو دختر به يادگار مانده است. شهيده مدينه بانويى، مهربان، دلسوز، پرتلاش و زحمتكش بود. وى علاوه بر كار منزل و تربيت فرزندان در امور زارعت و دامدارى نيز همسرش را يارى مى‏كرد. مدينه در مجالس مذهبى كه در روزهاى جمعه در مسجد محل زندگى‏اش برگزار مى‏شد شركت مى‏ورزيد همچنين از اول تا سيزده محرم، بعد از نماز مغرب و عشا، در مجلس عزادارى امام حسين‏ عليه السلام در »مسجد ديب‏جر« حضور پيدا مى‏كرد و روزها همراه با ديگر بانوان عزادار با طى كردن راهى نسبتا طولانى به منبر شهيد آخوند مى ‏رفت و براى مظلوميت خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله اشك مى ‏ريخت. در دوران انقلاب شهيده مدينه و خانواده‏اش به دليل حمايت از مجاهدان بارها از خانه و كاشانه‏ اش آواره شدند. اموال و دارائى آنان را به تاراج برد.

 در تاريخ 1363/11/22، يكى از بزرگ‏ترين تهاجم‏ هاى قواى مشترك اشغالگر و دولتى به‏ سمت مجاهدان و مردم سوزمه‏ قلعه صورت گرفت كه طى آن با مخرب‏ترين سلاح‏ها به مردم بى‏دفاع حمله كردند. در حين اين درگيرى ‏ها، شهيده مدينه در ناحيه  دره‏شورا به سكونت داشت كه ناگهان گلوله‏ اى يكى از سلاح‏هاى دوربرد دشمن، به محل اقامت وى اصابت كرد  و اين بانوى بى ‏دفاع غريبانه به شهادت رسيد. خانواده ‏اش پيكر اين شهيده را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان شاه ابراهيم بغاوى عليا به خاك سپردند.

    روحش شاد باد!

 

 مبارز شهيد محمدجان عالمى

 شهيد محمدجان عالمى، فرزند شهيد حاج محمدعيسى، در سال 1315 شمسى، در (زيرچغت) سوزمه ‏قلعه، ديده به جهان گشود. دوران كودكى را همراه پدر و مادر خود گذراند. از نوجوانى خانواده‏اش را در امور زراعت و مالدارى مساعدت مى‏كرد. وى كه علاقه زياد به مسايل دينى داشت، قرآن را فرا گرفت. او در يكى از سال‏ هاى جوانى تشكيل خانواده داد كه از اين ازدواج يك فرزند پسر و دو دختر به يادگار مانده است.

 شهيد عالمى انسانى درست كار، با محبت، دين مدار بود. او كه يكى از پيروان راستين مكتب اسلام بود. علاقه فراوان به پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله و ائمه اطهار عليهم‏ السلام داشت، حتى ‏المقدور در مجالس ومحافل مذهبى حضور مستمر پيدا مى ‏كرد، از جمله در روزهاى جمعه به تكيه‏ خانه مى‏رفت و از سخنان علما بهره‏ ها مى ‏برد، و در دهه محرم با دل سوزان براى مظلوميت سيدالشهدا و ديگر شهيدان كربلا اشك مى ‏ريخت و از عزاداران حسينى پذيرايى مى‏ كرد.

 در سال 1358 شمسى، زمانى‏كه مردم شهيدپرور سوزمه‏قلعه، مبارزه مسلحانه در برابر دولت كمونيستى را آغاز كردند، شهيد محمدجان نيز به صف قيام كنندگان پيوست و در همين سال برادر ارجمندش »استاد شهيد حجت‏الاسلام والمسلمين شيخ محمداسحاق آخوند« به شهادت رسيد. در اول سال 1360، شهيد عالمى كه بعد از برادرش در و ضعيت نامطلوبى قرارگرفته بود، با خانواده خود عازم ايران و در ايران همسرش بر اثر مريضى فوت كرد.

 شهيد عالمى در سال 1361، به افغانستان بازگشت پس از چندمدت همراه مادر سالخورده خود به ايران رفت. در سال 1363، با عدّه‏اى از روحانيان و مهاجرين سوزمه‏ قلعه بار ديگر عازم كشور شد. او در هرات سلاح به‏دوش گرفت طى ده‏ها شبانه روز با صدهاكيلومتر پياده‏روى وارد مركز مقاومت در سوزمه ‏قلعه شد. شهيد محمدجان عالمى در مدتى كه در منطقه حضور داشت، دوش به دوش ديگر مردم مجاهد، در تقويت جبهه كوشيد و در اين راه از هيچ سعى و تلاش دريغ نورزيد.

 سرانجام در تاريخ  1363/11/23، زمانى‏كه مردم و مجاهدان پس از چند روز مقاومت، از منطقه عقب نشينى كردند، قواى مشترك اشغالگر و دولتى در تهاجمى همه جانبه وارد دره شورابه شدند. در اين روز شهيد محمدجان عالمى از منطقه عقب‏ نشينى نكرد. هنگامى ‏كه نظاميان دشمن وارد دره شدند، شهيد عالمى با نيروهاى مهاجم درگير شد و مدت ها اين درگيرى ادامه داشت. او يكه و تنها از پيشروى دشمن جلوگيرى كردند تا اين‏كه برخى از نظاميان مهاجم خود را به ارتفاعات اطراف رسانده و از پشت سر ايشان را به رگبار مسلسل بستند كه در نتيجه شهيد محمدجان عالمى پس از مقاومت قهرمانانه جام شهادت را نوشيد.

 بعد از آن‏كه منطقه را از طرف مجاهدان آزاد كردند، دوستان پيكر خون آلود او را در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

 شهيد محمدرضاگل

 شهيد محمدرضا، فرزند دادمحمد، در سال 1298 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (زيرچغت) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان گشود.

 دوران طفوليت را تا نوجوانى در كنار خانواده گذراند. از آن پس به كار مشغول شد. از دوران جوانى به زراعت و دامدارى پرداخت و ساليان زيادى از اين راه آسايش خانواده‏ اش  را فراهم مى‏كرد. او در جوانى ازدواج كرد كه ثمره اين ازدواج، يك فرزند پسر و يك دختر مى‏باشد.

 شهيد محمدرضا از كودكى در خانواده ‏اى دينى تربيت يافته بود، همواره با روحانيان در تماس بود و بر معارف اسلامى خود مى‏افزود. او به احكام و مسايل شرعى توجه داشت و فرايض را به دقت انجام مى‏داد. وى كه از پيروان خاندان عصمت و طهارت بود در مجالس عزادارى سيدالشهدا حضور پيدا مى ‏كرد و براى شهيدان كربلا اشك مى‏ريخت . شهيد محمدرضا در كارهاى عمومى شركت مى‏كرد؛ از جمله زمانى‏كه شهيدآخوند »منبر« را ساخت، او يكى از كسانى بود كه استاد شهيد را در اين زمينه يارى كرد. پس از انقلاب او و بستگانش از حاميان فعال مجاهدان بودند.

 سرانجام در تاريخ 1363/11/23، پس از عقب نشينى مردم و مجاهدان، قواى‏اشغالگر وارد دره شورابه شدند. دشمن سفاك كه نقشه‏ هاى خود را خنثى شده مى‏ديد، دست به قتل‏ عام مردم بى‏دفاع زدند. در اين ميان، شهيد  محمدرضا كه فردى مسن بود در منطقه باقى ماند. هنگامى‏كه نظاميان دشمن به او دست يافتند به رگبار مسلسل بستند و اين مسلمان غيرنظامى را مظلومانه به شهادت رسانيدند. متعاقب آن، دوستان پيكر خونين اين شهيد را در گلزارشهداى دهن دره به خاك سپردند.

    ياد و نامش در دل‏ها جاودان باد!

 

 

 شهيد محمدموسى سلطانى

 در سپيده دمى از سال 1330 هجرى، شمسى، در ولايت سرپل ، ولسوالى سوزمه‏ قلعه ، در خانه مرحوم عاشورمحمد سرخيل، طفلى پا به عرصه حيات گذاشت كه پدرش با مشورت اهل خانواده و بزرگان فاميل به پاس ارج نهادن به مقام پيامبران اولوالعزم عليهم‏ السلام بخصوص زنده نگاهداشتن ياد و خاطره حضرت موسى پيغمبر عليه‏السلام، نام او را محمدموسى گذاشت.

 اين شهيد والامقام ايام كودكى را در دامان پر مهر خانواده سپرى كرد؛ در همان دوران در نزد ملاهاى محل به فراگيرى قرآن كريم پرداخت و چنان انس با قرآن مجيد پيدا كرد كه كمتر روز قرائت قرآن بعد از نماز ترك مى‏شد و در حد امكان بعد از نماز صبح به قرائت قرآن مى‏پرداخت.

 ايشان نسبت به مردم و اقوام، دلسوزى خاصى داشت كه مى‏توان مصداق اين جمله دانست »در غم مردم محزون بود و در شادى آنان خرسند« و هم‏چنين به ائمه اطهارعليه م السلام و مراسم عزادارى امام حسين ‏عليه السلام علاقه وافر داشت، به‏ طورى كه در بيشتر عزادارى‏ها شركت فعال داشت. اين شهيد ارجمند به سن 7 سالگى راهى مكتب دولتى شد و به علت نبود مقطع بالاتر تحصيلى در سوزمه ‏قلعه، در دوره ابتدائى فارغ ‏التحصيل گرديد.

  بعد از سپرى شدن ايام تحصيل چون كه مرحوم پدرش از معتمدان محل بود و بيشتر اوقاتش به حل و فصل مشكلات اجتماعى مى‏ گذشت، اين شهيد بزرگوار احساس وظيفه كرده به كمك پدر شتافته و ايشان را در امر دامدارى و زراعت يارى رساند. وى در سن هجده سالگى ازدواج كرد كه ثمره آن سه فرزند پسر و سه دختر است. در سال 1355، به وظيفه عسكرى فراخوانده شد؛ به اين جهت به خدمت عسكرى رفت و تا سال 1357، در ولايت نيمروز افغانستان عسكرى كرد و بعد از پايان خدمت به همان شغل اوليه كه مالدارى و زراعت بود برگشت. سرانجام در تاريخ 23 دلو1363، در سن 33 سالگى به دست نيروهاى مزدور خلق و پرچم و مليشه ‏هاى منطقوى آنان به شهادت رسيد، آرامگاه او در گلزار شهداى دهن‏دره است.

  ياد و نامش در خاطره‏ها جاودان باد!

 

 شهيد عبدالرحمانگل

 

 شهيد عبدالرحمان معروف به‏ بلوچ، فرزند الف‏محمد، در سال 1302 شمسى، در خانواده ‏اى كشاورز ديده به جهان باز كرد. از آغاز نوجوانى به كار پرداخت و از آن پس ساليان دراز با كار دهقانى و كشاورزى مخارج خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد. او در جوانى ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، داراى چند فرزند شد.

 شهيد عبدالرحمان چند سال در شولگره سكونت داشت. از آنجا راهى سوزمه ‏قلعه شد و تا هنگام شهادت در سوزمه‏ قلعه اقامت گزيد. وى از ابتداى انقلاب از طرفداران مجاهدان بود و با ماندن در منطقه از مجاهدان حمايت معنوى مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ 1363/11/23، نظاميان تا دندان مسلح وابسته به شوروى وارد دره شورابه واقع در شمال غرب سوزمه‏ قلعه شدند. آنان كه روز قبل، از مجاهدان مسلمان ضربه‏ هايى سنگين متحمل شده بودند، تعدادى از افراد ضعيف را كه در محل مانده بودند قتل عام كردند؛ از جمله شهيد عبدالرحمان كه مردى سالخورده بود، از طرف نظاميان دشمن هدف رگبار مسلسل قرار گرفت و مظلومانه به شهادت رسيد. پس از آزادى منطقه، پيكر اين شهيد، از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى!

 

 

 شهيد بومانگل

 شهيد بهمن (بومان)، فرزند على‏حسين، در سال 1328 شمسى، در (قشلاق‏كهنه) سوزمه ‏قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى ديده به جهان گشود. از نوجوانى مشغول كار زراعت شد.

 در 21 سالگى به خدمت عسكرى رفت، پس از دو سال خدمت با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت.

  پس از آن نيز سال‏ها در كار دهقانى مشغول شد، و با تلاش خود نيازمندى ‏هاى اقتصادى خانواده‏اش را تأمين كرد.

 در تاريخ  1358/2/10 شمسى، هنگامى كه قواى دولت كمونيستى سوزمه ‏قلعه را مجدد در اشتغال خود گرفت، شهيد بهمن همراه با خانواده ‏اش در مناطق هم جوار مهاجر گرديد، و به جرم حمايت از مجاهدان دارايى‏هاى منقول‏اش را كمونيست‏ها به تاراج برد. پس از چند ماه مهاجرت به منطقه بازگشت.

 شهيد بهمن اخلاق خيلى خوب داشت، مهربان بود، به فقرا و مستمندان توجه و مساعدت داشت. زندگى ساده همراه با صميميت داشت و به خاندان ائمه اطهارعليهم السلام ارادت و علاقه داشت.

 سرانجام در تاريخ  1363/11/23، هنگامى ‏كه قواى مشترك اشغالگر روسى و دولتى يك تهاجم همه جانبه را بالاى مردم سوزمه ‏قلعه آغاز كرده بود، تمام مردم مجبور به مهاجرت در مناطق ديگر شدند.

 در اين ميان شهيد بهمن در خانه ‏اش باقى ماند. زمانى كه قواى دشمن وارد دره گرديد، و با خانه‏ هاى خالى از سكنه مواجه گرديد، از روى خشم و كينه توزى به كشتار افراد ضعيف و بى‏پناه دست زدند، از جمله شهيد بهمن كه يك فرد غير نظامى بود، به دست نظاميان اشغالگر تيرباران شد. و اين مرد مسلمان را مظلومانه به شهادت رسانيدند.

 و روح پاك اين شهيد در سن 35 سالگى به لقاءاللَّه پيوست. متعاقب آن، پيكر مطهر اين شهيد به دست مردم مسلمان در گلزار شهداى دهن‏دره دفن گرديد.  

  روحش شاد و يادش گرامى باد

 

 شهيد ناظرگل

 شهيد ناظر، فرزند على ‏محمّد، در سال 1293 شمسى، در (قشلاق سرتپه) سوزمه‏ قلعه، در خانواده‏ اى مذهبى، چشم به جهان گشود. از نوجوانى در كار زراعت مشغول شد، در ايام جوانى به خدمت عسكرى رفته، به مدت دو سال براى امنيت كشور و آبادانى صادقانه خدمت كرد، و با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. در يكى از همين سالها براساس سنت رسول خداصلى الله عليه وآله تشكيل خانواده داد كه از اين ازدواج سه فرزند پسر و يك دختر به يادگار مانده است.

 شهيد ناظر سالها به كار دهقانى اشتغال داشت و با دسترنج خود نيازمندى‏هاى خانواده ‏اش را تامين مى‏كرد، وى زندگى ساده همراه با صميميت و معنويت داشت، يكى از محبان خاندان عصمت و طهارت‏ عليهم السلام بود. در مراسم‏هاى مذهبى، به خصوص برنامه‏ هاى ايام بزرگداشت سالار شهيدان حسين ‏ابن على ‏عليهما السلام شركت مى ‏ورزيد.

 در بهار 1358، از اولين قيام عمومى و مسلحانه مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه، در برابر دولت كمونيستى حمايت و پشتيبانى كرد. در تاريخ 1358/2/10، بعد از تسلط كمونيستها بر منطقه، شهيد ناظر به جرم حمايت از مجاهدان در مناطق ديگر آواره گرديد و تمام اموال و دارايى‏اش به دست ماركسيست‏ها به تاراج رفت، بعد از عقب نشينى نيروهاى دولتى و فراهم شدن زمينه بازگشت مهاجرين، او با خانواده ‏اش به وطن خويش برگشت و تا سال هاى بعد كه سوزمه‏ قلعه به مركز مقاومت مجاهدان در برابر كمونيستها تبديل گرديد. وى در كنار ديگر هم ‏وطنان خود در جهت حمايت از مجاهدين، در منطقه باقى ماند.

  سرانجام در ماه دلو (بهمن)1363، قواى چند هزار نفرى دولتى تهاجم همه جانبه را بالاى مردم و مجاهدان سوزمه‏ قلعه آغاز كردند كه اين نبرد به جنگ دره معروف شد. در تاريخ  1363/11/23، قواى دشمن وارد دره شورابه گرديدند، متجاوزان سفاك بر خلاف قوانين جنگى سازمان ملل تعدادى افراد غيرنظامى و ضعيف را به شهادت رساندند. از جمله شهيد ناظر را به رگبار گلوله بستند و اين پيرمرد بى دفاع را مظلومانه به شهادت رساندند. متعاقب آن پيكر پاكش در گلزار شهداى دهن‏ دره به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد پاينده‏ محمدگل

 شهيد پاينده محمد، فرزند غلام رسول، در سال 1293 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (زيرچغت) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. از نوجوانى به كاركردن در خانه مشغول شد. از آن پس مدت‏ها در شغل زراعت و مالدارى به كار خود ادامه داد و ساليان زيادى براى تأمين نيازهاى زندگى تلاش كرد. او در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد كه ثمره اين زندگى مشترك، يك فرزند دختر و يك پسر است.

 از ابتداى انقلاب شهيد پاينده‏ محمد در رديف حاميان جهاد و مبارزه قرار گرفت. از آن پس سال‏ هايى پرمشقت را پشت سرگذاشت، اما به مجاهدان وفادار ماند. سرانجام در تاريخ 1363/11/23، پس از عقب نشينى مجاهدان، نظاميان دولتى وارد دره شورابه شدند. آنان كه از دست نيافتن به مجاهدان خشمگين بودند، تقريباً تمام افراد سالخورده را كه در منطقه باقى مانده بودند قتل عام كردند؛ از جمله زمانى‏كه نظاميان مهاجم به شهيد پاينده ‏محمد دست‏يافتند، اين مرد سالخورده را به همراه همسرش به رگبار بستند و به شهادت رساندند. در پايان جنگ، مردم و مجاهدان پيكر اين شهيد سعيد را در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    نام و يادش گرامى باد!

 

 شهيده سكينهگل

 شهيده سكينه، فرزند گل‏ محمد، در سال 1303 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى در (زيرچغت) سوزمه ‏قلعه، متولد شد. شهيده سكينه در جوانى به پيشنهاد خانواده ‏اش ازدواج كرد و ثمره زندگى مشتركش يك فرزند دختر و يك پسر است.

 شهيده سكينه بانويى زحمتكش و پرتلاش بود. او علاوه بر تربيت فرزندان و كار در خانه، در تأمين مخارج خانواده با همسرش همكارى مى‏كرد. وى و خانواده ‏اش از حاميان مجاهدان بودند.

 سرانجام در تاريخ 1383/11/23، نظاميان اشغالگر در يك تهاجمى همه جانبه وارد دره شورابه شدند. در آن روز همه مردم، از منطقه مهاجر شده و تنها چند نفر از سالخوردگان باقى مانده بودند كه شهيده سكينه و همسرش از همين افراد بودند. نظاميان زخم‏خورده دشمن به محض دست يابى به ايشان، آنان را به رگبار بستند و اين زوج سالخورده را مظلومانه به شهادت رساندند.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيده از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى دهن‏دره خاك سپارى شد.

    يادش گرامى باد!

 

 شهيده جمالوگل

 شهيده جمالو، فرزند اميربلند، در خانواده اى مذهبى در (محله‏ ميرزاباى) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان گشود. دوران كودكى را در سايه والدين خودگذراند. در ايام جوانى به پيشنهاد خانواده ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، داراى چند فرزند شد. وى سالها در كارهايى خانه و تربيت فرزندان پرداخت. ايشان بانوى پرتلاش، زحمتكش و مهربان بود. در دوران جهاد مقدس هر زمانى كه قواى مشترك اشغالگر روس و دولت كمونيستى، تاب مقاومت در برابر رزمندگان مسلمان را نداشتند؛ براى جبران شكست ‏هاى خود با سلاح ‏هاى دور برد مناطق غيرنظامى را مورد حمله قرار ميدادند. بر اثر اين تهاجمات وحشيانه افراد غيرنظامى زيادى مظلومانه به شهادت رسيده و يا زخمى شدند.

 شهيده جمالو يكى از اين شهداى غيرنظامى مى‏باشد. اومانند ديگر هم‏ وطنانش در تشديد حملات و آتشبازى ‏هاى نيروهاى دولتى در سوزمه‏ قلعه در سال 1362، با خانواده‏اى خود، خانه و كاشانه‏اش را ترك كرد و در داخل دره ساكن شد. او در محل جديد كه فاقد منزل مسكونى بود، به سختى و بدون امكانات ابتدايى زندگى مى ‏كرد، دشمن سفاك كه حتى اين آوارگى و در بدرى‏ها را براى طرفداران مجاهدين قبول نداشتند، و هيچ گونه حيات را براى آنان نمى ‏خواست.

  در تاريخ  1363/11/24، نظاميان دشمن ، دره شورابه را هدف هاوان قرار داد در اين حال، شهيده جمالو كه مانند روزهاى گذشته مشغول كارهاى خانه بود، مورد اصابت گلوله هاوان (خمپاره) قرار گرفت، و بر اثر جراحات شديد به خون خويش غلطيد. در نهايت اين زن مسلمان و بى‏ دفاع مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكراين شهيده از محل شهادت انتقال يافته، در قبرستان خواجه‏ خضر نبى‏عليه السلام خاك سپارى شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

شهيد مهديگل

شهيد مهدي، فرزند موسي، در (حدود) سال 1332، در خانواده‌ي مذهبي در «كورك مغول» از توابع سرپل ديده به جهان هستي گشود. دوران كودكي را با تمام خوشي‌هاي آن پشت سرگذاشت. از نوجواني شروع به كار كرد. سالها براي تامين مخارج خود و خانواده‌اش به كارگري ادامه پرداخت. با عرق جبين براي تأمين آسايش آنها تلاش مستمر داشت. در دوران جواني تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش سه پسر و سه دختر از وي به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد مهدي انساني ساده‌زيست، زحمت‌كش و تلاش‌گر بود. سيماي مهربان و صميمي داشت. آزارش به كسي نمي‌رسيد. او يكي از هواداران مجاهدين بود. چند سال در راه جهاد سختي‌هاي بسياري را متحمل شد.

روسها در اين مدت لشكركشي‌هاي بسياري در سرپل انجام دادند. به طوري كه قريه‌ي «كورك‌مغول» بارها مورد تهاجم اشغال‌گران قرارگرفت. از جمله در يكي از اين عمليات‌ها، مجاهدين در برابر دشمن مقاومت كم‌نظيري از خود نشان دادند.

در اين روز شهيد مهدي در ناحيه‌ي غرب قريه‌ي «كورك مغول» حضور داشت. يكي از گلوله‌هاي هاوان (خمپاره) مستقيم بر فرق سرش اصابت كرده و منفجر شد. بر اثر اين انفجار بدن شهيد مهدي قطعه قطعه شد، و چندين متر به اطراف پراكنده گرديد. متعاقب آن مردم مسلمان قريه آمدند، تكه‌هاي بدن شهيد مهدي را در جوال (كيسه) جمع‌آوري كردند. سپس آنچه از بدنش يافته بودند، شبانه در «تپه‌ي شهداي كورك» به‌خاك سپردند.

                                                                    ياد و نامش جاويدان باد!

 

 

مجاهد شهيد سيدچراغ‌علي‌هاشمي

شهيد سيدچراغ‌علي‌هاشمي، فرزند سيدعلي‌شاه، در (حدود) سال 1325 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «سيدآباد» سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. از نوجواني شغل كشاورزي را در پيش گرفت. از آن پس سالها به تأمين نيازمندي هاي مالي و اقتصادي خود و خانواده‌اش اشتغال داشت. وي در يكي از همين سالها  ازدواج كرد، از زندگي مشتركش يك پسر از وي به‌ يادگار مانده‌است.

با تشكيل پايگاه جهادي سرپل او از آن پس در صحنه‌ها و نبردهاي مختلف رزمي مشاركت فعال داشت. وي علاوه بر سرپل بارها در سنگرهاي سوزمه‌قلعه،‌ بغاوي و برخي از نواحي شركت كرد و جانانه در سنگرهاي عزت و سربلندي جهاد به دفاع پرداخت. شهيد سيدچراغعلي انساني شجاع و نترس بود. در دليري و استقامت يكي از بهترين نيروهاي موجود محسوب مي‌شد. هر نقطه از سنگرها كه به او سپرده مي‌شد، تا آخرين توان به دفاع  مي‌پرداخت. در هنگام جنگ و رويارويي در برابر نظاميان مشترك اشغال‌گر از آرامش فوق‌العاده‌ا‌ي بهره‌مند بود.

او به شركت در جهاد و اخراج ارتش متجاوز شوروي از افغانستان اعتقاد راسخ داشت و بودن و ماندن در كنار هموطنان خود را وظيفه‌ي انساني و ملي مي‌دانست و خود تا آخر در صحنه باقي ماند و همراه با ديگر مردم، روزهاي سخت مبارزه را با جان و دل تحمل كرد و در  مسير جهاد مشكلات زيادي پشت سرگذاشت.

در تاريخ 26/11/1363 شمسي، شهيد سيد چراغعلي هاشمي هدف كمين دشمن قرارگرفت و بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. مردم مسلمان منطقه جنازه‌ي شهيد سيدچراغعلي هاشمي را از محل شهادت انتقال دادند و در «سيدآباد» سرپل به‌خاك سپردند.

                                                         نامش پاينده و راهش مستدام باد!   

 

 

فرمانده شهيد سيدگلاب‌عادلي

فرمانده شهيد سيدگلاب‌عادلي، فرزند سيدحيدر، در (حدود) سال 1341 شمسي،‌ در خانواده‌ي مذهبي در ناحيه‌ي «چهلانگم» شهرسرپل ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را در كانون گرم خانواده سپري كرد. در زادگاهش مشغول تحصيل شد. دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت پشت سرگذاشت. به خاطر مشكلات اقتصادي از ادامه‌ي تحصيل در سطوح بالاتر بازماند. بعد از ترك تحصيل مشغول كارشد. مدتها در يكي از كبابي‌هاي شهرسرپل كار مي‌كرد و از اين طريق بخشي از نيازهاي اقتصادي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌نمود.

شهيد سيدگلاب فردي تيز هوش و زمان‌شناس بود. او مبارزات جهادي در برابر قواي‌مشترك اشغال‌گر شوروي و دولتي را از سال 1359 شمسي ‌آغاز كرد. در اواخر اين سال، تغييرات اساسي در روند مبارزه‌ي مردم مسلمان سرپل ايجاد گرديد. جوانان تحصيل كرده وارد صحنه‌ي جهاد شدند. همزمان با اين تحولات شهيد سيد گلاب عادلي يكي از جوانان غيور شهرسرپل بود كه داوطلبانه به صف مبارزان پيوست. او ابتدا در قالب نيروهاي مردمي در صحنه‌ي مبارزه حاضر شد. براي مجاهدين امكانات تداركاتي جمع‌آوري مي‌كرد، در برقراري امنيت منطقه نقش مطلوبي به عهده داشت. در سنگرهاي خط مقدم جنگ حضور پيدا مي‌كرد.

اين جوان مسلمان به جهاد و مبارزه علاقه‌مندي بسياري داشت. وي در ماه سنبله 1360 شمسي، براي آموزش و يادگيري فنون رزمي به سوزمه‌قلعه عزيمت كرد. نزد اساتيد جهادي تعليمات دفاعي را به خوبي آموخت. با شيوه‌هاي مبارزه بيشتر آشنا شد. در پايان به سرپل بازگشت. او در سرپل مدتها در برابر قواي نظامي اشغال‌گر به جهاد مشغول شد. در شهرسرپل يكي از سنگرهاي مهم و استراتژيك مجاهدين قرار داشت. اين سنگرها براي نظاميان دشمن نيز از اهميت فوق‌العاده‌ا‌ي برخوردار بود. به همين جهت مواضع مجاهدين در اين ساحه بصورت شبانه‌روزي از زمين و هوا زير آتش انواع سلاح‌هاي مرگبار دشمن قرار مي‌گرفت.

شهيدعادلي جوان خوش‌اخلاق و خوش‌سيما بود. در صحنه‌هاي جنگ شجاعانه و دليرمردانه مي‌رزميد. چهره‌ي خندان و روحيه‌ي شوخ طبع داشت. او به آرمان‌هاي مقدس جهاد وفادار ماند. در راستاي به ثمر رسيدن مبارزه از هيچ گونه سعي و تلاش دريغ نمي‌ورزيد. او با تمام وجود به رسالت مقابله با ارتش‌سرخ‌شوروي و آزادسازي سرزمين قهرمان پرور افغانستان از اشغال متجاوزان ايمان راسخ داشت. در صحنه‌هاي جنگ ابتكار عمل را بدست مي‌گرفت. بخاطر درايت، لياقت و شهامت كه در فعاليتهاي رزمي‌اش مشاهده شد، از طرف مسئولان عالي رتبه‌ي جهادي به عنوان سرپرست يك گروپ از مجاهدين برگزيده شد.

اين مجاهد مسلمان در اكثر قريب به اتفاق جنگ‌هايي كه در مقابل ارتش‌سرخ متجاوز شوروي، در نواحي سرپل اتفاق مي‌افتاد، شركت مي‌كرد. در شرايط جنگي از روحيه‌ي عالي برخوردار بود. ايمان قوي داشت. عقايد و نظرياتش را با خنده‌رويي و شادابي خاصي بيان مي‌كرد. رزمندگان همراهش از صبوري او روحيه‌ي تازه مي‌گرفتند. در بين مجاهدين از محبوبيت و مقبوليت زيادي برخوردار بود.

سرانجام اين مجاهد دلاور در ماه دلو (بهمن) 1363 شمسي، جهت مقابله با تهاجمات پي‌درپي نظاميان مشترك اشغال‌گر عازم «سيدآباد» سرپل شد. همه چيز از شهادت زود هنگامش حكايت داشت. علايم و نشانه‌هاي پرواز ملكوتي‌اش در سيماي نوراني وي احساس مي‌شد. قبل از حركت به‌سمت خط مقدم جنگ با چند تن از همرزمانش به دكان (مغازه) رفتند. هريك براي خود يك شيشه عطر خريداري كردند. آنان با هم عهد بستند كه هيچ وقت از عطرهاي خود استفاده نكنند. اگر هركدام از آنها شهيد شدند همه‌ي عطرهاي خود را روي جنازه‌ي شهيد بپاشند. هم‌چنين شبي كه فرداي آن شهادت وي اتفاق افتاد، در فضايي آكنده از معنويت در مسجد «نوآباد» سيدآباد در حاليكه شهيدعادلي سابقه‌ي روضه خواني نداشت، در ميان نگاههاي ناباورانه همرزمانش به روضه‌خواني و نوحه‌سرايي پرداخت. در آن شب او و هم‌سنگرانش  براي اهل‌بيت پيامبر (ص) اشك ريختند. در همان شب سيدگلاب با چهره‌ي خندان از همه‌ي حاضران حلاليت طلبيد. در حرف‌هايش از رفتن سخن مي‌گفت كه برگشتي در آن وجود ندارد. هم‌سنگرانش بدون پي‌بردن به پرواز حقيقي او با خنده و شوخي به حلاليت و بخشش خواستن وي پاسخ مثبت دادند.

در روز 8 /12/1363 شمسي، يكي از شديدترين جنگهاي مقاومت شكل گرفت. عمليات قواي زرهي و پياده‌ي نظام شوروي و دولتي از چند سمت به سوي مواضع مجاهدين شروع شد. مجاهدان دليرانه مقاومت كردند. در حاليكه جنگ به شدت ادامه داشت، شهيد سيد گلاب عادلي هدف گلوله‌ي تانك زرهي قرارگرفت و اين فرمانده‌ي دلار بر اثر شدت جراحات وارده به فيض شهادت نايل گرديد.

به خاطر شدت درگيري پيكر شهيد عادلي تا شب در صحنه‌ي جنگ باقي ماند. با تاريك شدن هوا همرزمانش جنازه‌ي شهيد عادلي را از معركه‌ي جنگ خارج كردند. متعاقب آن از سرپل به بغاوي انتقال دادند. همرزمانش به وعده شان عمل كردند، عطرهاي تهيه‌ي شده را بر پيكر شهيد عادلي پاشيدند. جنازه‌ي عطر آگين او را در بغاوي نزد پدر و مادر دل سوخته‌اش بردند. اين پدر ومادر فداكار پس از اينكه از شهادت فرزند دلبندشان اطلاع يافتند، با هيبت و صلابت وصف نشدني در حاليكه صدها نفر اين صحنه را نظاره مي‌كردند در كنار جنازه‌ي جوان شهيدشان حاضر شدند. مادر شهيد با صبوري خاصي بر پيكر خونين فرزندش نقل و شيريني پاشيد و گفت: «من اين نقل‌ها را براي دامادي‌اش تهيه كرده بودم و حالا كه به شهادت رسيده بر جنازه‌ي خونينش مي پاشم و ... » سپس با جوان رعنايش وداع كرد. او در ميان جمعيت انبوه صبر و فداكاري بي مانندي از خود نشان داد كه در تاريخ ماندگار خواهد بود. افرادي كه در محل حاضر بودند، صبوري اين مادر جوان از دست داده را با چشم هاي گريان مورد تحسين قرار دادند. پس از آن پيكر سيدگلاب‌عادلي با همراهي مردم شهيد پرور بغاوي در «گلزارشهداي نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد. 

                                                          شادماني روان پاكش جاودانه باد!

 

 

مجاهد شهيد محمدعلي آزادي

شهيد محمدعلي آزادي، فرزند علي‌داد، در (حدود) سال 1343 شمسي، در «نوآباد» شهرسرپل در خانواده‌ي مذهبي و كارگر ديده به جهان گشود. مشكلات اقتصادي، محروميت از تحصيل را براي وي درپي داشت. از آن پس در تامين مخارج زندگي همكار خانواده بود. دوران نوجواني‌اش با ناآرامي‌هاي سياسي كشور و متعاقب آن اشغال نظامي افغانستان توسط روس ها همزمان شد.

شهيد محمدعلي تازه جواني بود كه در سال 1360 راه جهاد را انتخاب كرد. او با علاقه‌مندي بسيار تعليمات رزمي را در «توغني» شهرسرپل نزد شهيد حاج محمدعلي حيدري، فراگرفت. از آن پس سلاح برداشت و به صورت شبانه‌روزي وارد صحنه‌ي جهاد و پيكار شد. او در ده‌ها  مأموريت رزمي شركت داشت. در اكثر مناطق جهادي سرپل به دفاع از ارزشها و دستاوردهاي جهاد پرداخت. بيش از سه‌سال بي‌وقفه در سنگرهاي عقيده و جهاد خالصانه مبارزه كرد. در اين مدت طولاني با كمترين امكانات ساخت و هرگز سستي و بي‌ميلي در وجودش ديده نشد.

او يكي از صدها رزمنده‌ي مجاهد سرپل بود كه مقاومت و دليري‌شان در مقابل متجاوزان در سراسر كشور پيچيد. نظاميان استعمارگر شوروي را به‌خاك مذلت نشاند. مُهر شكست و درماندگي را بر پيشاني دشمن زد.

 شهيد محمدعلي جواني رشيد و توانمند بود. خودسازي و اسلام خواهي او را به‌سمت دفاع عزت‌مندانه از ميهن سوق داد. خوش اخلاق و مهربان بود. در سخت‌ترين مأموريت‌ها‌ي رزمي پيش‌قدم مي‌شد. انساني خودساخته، كم توقع، پركار و پرتلاش بود. قلب مملو از عشق به خدا و فداكاري در راه حق داشت. در ميدان‌هاي جنگ و رويارويي با متجاوزان، نترس و جسور بود، در برابر دوستان و هم‌سنگران رفتار مؤدبانه داشت. حضور چندساله در صحنه‌هاي مبارزه و تحمل كردن دشوارترين روز‌هاي زندگي حكايت از اوج اطاعت پذيري وي از شريعت حضرت محمد (ص) داشت.

در ماه حوت 1363 شمسي، نظاميان مشترك اشغال‌گر شوروي و دولت كمونيستي، در طرحي از پيش تعيين شده، تهاجمات پياپي خود‌را به‌سمت مواضع مجاهدين انجام دادند كه منجر به جنگ‌هاي شديدي شد. شهيد محمدعلي در اين جنگها دليرانه در برابر متجاوزان ايستادگي كرد. چند روز متوالي در زير سلاح‌هاي سبك و سنگين مهاجمان قرار داشت. اين جنگها يكي از سخت‌ترين نبردهاي دفاعي بود و نيروهاي مجاهدين از جهت مهمات، تداركات و موقعيت مكاني در وضعيت دشوار قرار داشتند. بعضي اوقات درگيري در فاصله‌ي چند متري صورت مي‌گرفت.

در حاليكه شهيد محمدعلي آزادي در حال نبرد با دشمن بود، از ناحيه‌ي شكم هدف رگبار اشغال‌گران قرارگرفت و در روز 8/12/1363، پس از انتقال به پشت جبهه به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد محمدعلي آزادي از محل شهادت منتقل گرديد و سپس در «گلزار شهداي نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد.

                                                       ياد و نامش در تاريخ جاويدان باد!

 

فرمانده شهيد محمدحسين رضايي

فرمانده شهيدمحمدحسين‌رضايي، فرزند جمعه، در (حدود) سال 1336 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در «بغاوي عليا» واقع در جنوب‌شرق سرپل ديده‌ به‌ جهان‌هستي گشود. پس از سپري‌كردن دوران طفوليت، در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش به تحصيل مشغول شد. در اين مدت، قرآن را آموخت و از نعمت سواد خواندن و نوشتن بهره‌مند گرديد. به علت مشكلات اقتصادي از ادامه‌ي تحصيل بازماند. در اين دوره پدر مهربان و دلسوزش به جوار رحمت حق شتافت. با فوت زود هنگام پدر، كانون گرم خانواده‌اش به سردي گرائيد. او سال‌هاي يتيمي را به سختي پشت‌سرگذاشت. طي اين سالها دشواري‌هاي زيادي را تحمل كرد.

در سن شانزده سالگي بغاوي را ترك كرد. از آن پس چهارباغ سرپل را براي زندگي برگزيد. همزمان با فرا رسيدن دوره‌ي عسكري به ايران رفت. اين دوره از زندگي‌اش با كودتاي كمونيستها در افغانستان همزمان بود. چند سال در ايران به كار اشتغال داشت. شهيد محمدحسين رضايي كارهاي سياسي و مبارزاتي را از سال 1358 آغاز كرد. با افراد مبارز و جهادي تماس برقرار كرد. از آن پس به طور مستمر تحولات و رخدادهاي افغانستان را پي‌گيري مي‌كرد.

اقدام ماجراجويانه‌ي شوروي در اشغال نظامي افغانستان، غيرت اقشارجامعه‌ي اسلامي را برانگيخت. پس از اين رخداد، شهيد رضايي تصميم بازگشت به ميهن را گرفت. ابتدا دوره‌ي آموزش رزمي را گذراند. بعد از آنكه با شيوه‌ي جنگ‌هاي چريكي آشنا شد، مسافرت طولاني و طاقت‌فرساي بازگشت به وطن را آغاز كرد. از مسير مناطق مركزي عازم شمال افغانستان شد. از ابتداي ورود به منطقه ‌به صف رزمندگان مقاومت جهادي پيوست. در ميدان‌هاي جنگ با جسارت و جرأت  در مقابل دشمن مي‌جنگيد.

هنوز مدت زماني از حضورش نمي‌گذشت كه در ميدان پيكار هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت. اما مصلحت الهي در زنده ماندنش بود. او خطرناكترين رخداد زندگي‌اش را تجربه كرد.گلوله از پشت سرش اصابت كرده بود و از دماغش خارج شده بود. اما به لطف خدا رگ ها و مهره‌هاي گردنش از كار نيفتادند. بيش از چهل شبانه‌روز با تزريق سرم وچكاندن مايعات به دهانش تغذيه مي‌كرد. او با صبوري فوق‌العاده، دشوارترين روزهاي زندگي‌اش را پشت‌سرگذاشت. خانواده‌ي مهربان و مادر فداكارش ده‌ها  شبانه‌روز بي‌وقفه به پرستاري اين جانباز مجاهد پرداختنند. او مسير زندگي‌اش را با آگاهي و معرفت برگزيده بود. اين مجروحيت مانع از ادامه‌ي حضور در صحنه‌ي جهاد نشد. بعد از چند ماه استراحت و بهبودي نسبي به ميدان‌هاي رزم بازگشت. از آن پس جدي‌تر از گذشته در صحنه‌هاي پيكار مشاركت‌نمود.

او فردي لايق، متدين و مورد اعتماد مبارزين بود. براي استفاده از انديشه‌هاي رزمي‌اش سرپرستي يك گروپ از مجاهدين به وي واگذار گرديد. شهيد رضايي مسئوليت را يك امانت مي‌دانست. به قدرت و منصب اهميت نمي‌داد و به انجام رساندن تكليف شرعي و ميهني مي انديشيد. او از لياقت و درايت بالايي برخوردار بود. در ادامه‌ي فعاليت جهادي‌اش يك‌بار جهت انجام مأموريت رزمي عازم فارياب گرديد. در آنجا براي دومين بار مجروح شد. اين مجروحيت هم او را از ادامه‌ي فعاليت‌هاي رزمي باز نداشت. بعد از مدتي استراحت مجدداً به سنگر شرف و عزت بازگشت.

شهيد رضايي از آن پس با نشاط‌تر از گذشته در جنگ‌هاي متعددي در برابر اشغال‌گران شوروي حضور حماسي خود را حفظ كرد. پرداختن به هر يك از اين دلاوري‌ها مطلب جداگانه مي‌طلبد. تنها مي توان گفت؛ فداكاري،‌ صبوري و مقاومت رزمندگان مجاهد سرپل سخت‌ترين ضربات را بر پيكره‌ي نظامي و پرسنلي ارتش‌سرخ وارد كرد و دشمن را از نظر روحي و رواني در بدترين شرايط قرار داد.

شهيد رضايي يكي از نيروهاي برجسته‌ي جهادي بود كه مديريت صحيح و رفتار مهربانانه اش سبب محبوبيت وي در بين رزمندگان مقاومت گرديده بود. در شرايط سخت جنگ خونسرد و آرام بود. هياهو و تبليغات متجاوزان در روحيه‌اش تأثير نمي‌گذا‌شت. سيماي دوست داشتني داشت. از ابتداي ورود در صحنه‌هاي جهاد، راه خودسازي و رسيدن به كمالات و درجات بالاي اسلامي و انساني را در پيش گرفته بود. رضايت خداوند را بر همه چيز ترجيح مي‌داد.

سرانجام اين دلاور صحنه‌هاي ايثار و فداكاري در آخرين مأموريت رزمي در ساحات «سيدآباد» و «امام‌جعفر» سرپل در يكي از دشوارترين رويارويي‌ها با نظاميان كمونيست قرارگرفت. نظاميان مشترك اشغال‌گر با استفاده از آخرين امكانات نظامي يكي از خطرناكترين تهاجمات خود را به‌سمت مواضع مجاهدين آغاز كرده بودند.

در روز 9/12/1363، تعدادي از نيروهاي مقاومت جهادي در بدترين شرايط جنگي در تيررس متجاوزان قرارگرفتند. هر لحظه احتمال قتل‌عام مجاهدين وجود داشت. در اين مرحله‌ي سرنوشت‌ساز، شهيد حسين رضايي، اين فرمانده‌ فداكار با ايثارگري در برابر دشمن جان عزيز خود را سپركرد و نظاميان دشمن را به خود مشغول داشت تا ساير رزمندگان را از معركه‌ي جنگ نجات دهد،  درنتيجه خود هدف سلاح‌هاي دشمن اشغال‌گر قرارگرفت و در صحنه‌‌ي رزم به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر خونين فرمانده شهيد محمدحسين رضايي از محل شهادت انتقال يافت. سپس با مشايعت مردم و مجاهدين در «گلزارشهداي چهارباغ» به‌خاك سپرده شد.

                                                       شربت شيرين شهادت گوارايش باد!

 

مجاهد شهيد محمدظاهرگل

شهيد محمد ظاهر، فرزند دادالله، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چمن عليجان» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. هنوز در دوران شيرين كودكي قرار داشت كه پدر بزرگوارش دار فاني را وداع گفت. از آن پس سالها غبار يتيمي بر سيمايش سايه افكنده بود.  او از محبت‌ها و نوازش‌هاي پدر مهربان و دلسوز محروم گشت. شهيد محمدظاهر با سختيِ روزگار ساخت. دشواري‌هاي زندگي، از او انسان سخت كوش، بردبار و مقاوم بار آورد. هنگاميكه توان كاركردن پيدا كرد، مشغول به كار شد. از آن پس با جديت براي تأمين مايحتاج زندگي مي‌كوشيد. 

شهيد محمدظاهر يكي از فرزندان غيرت‌مند سرپل بود كه دوش به دوش ديگر جوانان وطن‌دوست براي آزادسازي كشور خويش، راه مبارزه‌ي مسلحانه و جهاد رهايي بخش را در پيش گرفت. او مسير جهاد را با آگاهي و داوطلبانه آغاز كرده بود. هيچ چيز مانع حضورش در صحنه‌هاي پيكار نمي‌شد.

شهيد محمدظاهر، جواني خوش اخلاق بود. در محيط ديني بزرگ شده بود. به مسايل اسلامي و انجام فرايض ديني توجه و اهتمام داشت. در سخت‌ترين شرايط، سيماي آرام و قلب مطمئن داشت. صداقت و درستكاري در گفتار و كردارش ديده مي‌شد. از وقتي كه پا در ميدان جهاد گذاشت، روش خودسازي را در پيش گرفت. شهيد محمد ظاهر از ابتداي ورود در جمع مجاهدين تا هنگام شهادت، لحظه‌اي از وظايف جهادي غفلت نورزيد. هرجا به حضورش نياز مي‌شد، با علاقه‌ي فراوان داوطلب انجام مأموريت مي‌‌گشت. سستي و خستگي در وجودش به چشم نمي‌خورد.

در روز 9/12/1363، يكي از دشوارترين درگيري‌ها در نواحي سيدآباد و امام‌جعفر واقع در منتهي‌اليه شمال‌سرپل، شكل گرفت. در آن روز قواي نظامي روسي و دولتي، سنگرهاي مجاهدين را مورد حملات شديد قرار دادند. نيروهاي جهادي در وضعيت خوبي قرار نداشتند. تنها عنايت خداوند و از خودگذشتگي مدافعان مجاهد، مي‌توانست نيروهاي مجاهد را از معركه‌ي خطر نجات دهد.

شهيد محمدظاهر در اين روز راست قامت در برابر حملات كمونيستها به مقاومت و پايداري ادامه داد. او با چند نفر ديگر از مجاهدين در يك نبرد شهادت‌طلبانه توجه قواي دشمن را به خود معطوف نمود. اين امر سبب شد تا ده‌ها نفر  از رزمندگان مجاهد از محاصره‌ي دشمن رهايي يافته و در مكان هاي مناسب تر مستقر شوند. شهيد محمدظاهر به شدت زير گلوله‌باران دشمن قرار داشت و همچنان فداكارانه به نبرد ادامه مي‌داد. در حاليكه جنگ نابرابر ادامه داشت، شهيد محمدظاهر توسط اشغال‌گران هدف قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر مجاهد شهيد محمدظاهر از صحنه‌ي جنگ به زادگاهش انتقال يافت. سپس با حضور مردم منطقه در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.

                                                                  ياد و نامش ماندگار باد!

 

مجاهد شهيد كمال الدين‌رحماني

شهيد كمال‌الدين‌رحماني،‌ فرزند دين‌محمد، در (حدود) سال 1344 شمسي،‌ در خانواده‌ي مذهبي در «سيدآباد» سرپل با به عرصه‌ي وجود نهاد. هنوز بيش از دو‌سال از زندگي وي نگذشته بود كه پدر دلسوز و مهربانش ازدنيا رفت. فوت زود هنگام پدر، كانون گرم خانواده را به سردي كشاند و غبار يتيمي بر رخسار اين كودك معصوم نشست. مادرش از سيدآباد به قريه‌ي «عرب جديد» (نوكي) نقل مكان كرد. اين كودك به جز مادر كسي را نداشت. سالهاي سخت يتيمي را كه با بي‌مهري‌هاي ديگران همراه بود،‌ پشت سرگذاشت. از زماني كه توانايي كار پيدا كرد، براي تأمين مايحتاج زندگي مشغول كار شد. ‌مشكلات روزگار از او فردي سخت‌كوش و توانمند ساخت. رفتارهاي تبعيض آميز ديگران او را به‌سمت عدالت خواهي سوق داد.

بعد از تشكيل پايگاه مجاهدين در سرپل، شهيد كمال‌الدين از جواناني بود كه جذب رفتارهاي تحسين‌برانگيز چريكهاي مسلمان گرديد. بعد از پيوستن به صف مجاهدين، در دوره‌ي آموزش و يادگيري شيوه‌هاي جنگ‌هاي نامنظم شركت كرد. اين دوره تأثير بسياري در روند زندگي‌اش گذاشت. روحيه‌ي فداكاري و خدمت‌گزاري در راه عزت‌مندي اسلام در وجودش نهادينه گرديد. وقتي دوره‌ي تعليمات را به پايان رساند صفات حسنه در رفتار و كردارش جلوه‌گر مي‌كرد. دليري را با صداقت و درستكاري درهم آميخته و آنرا شيوه‌ي زندگي‌اش قرار داده بود. در گفتارش صداقت داشت. عطوفت و مهرباني در سيماي او متبلور بود. به راه انتخابيش ايمان داشت. وفاي به‌عهد،‌ صبر و بردباري، اطاعت از فرماندهي، ايثار و از خودگذشتگي برخي از خصوصيات برجسته‌ي اين رزمنده‌ي سالهاي مقاومت بود.

شهيدكمال‌الدين‌رحماني چندين سال در عرصه‌هاي جهاد در برابر تجاوزات ارتش‌سرخ‌شوروي قهرمانانه به مبارزه و پيكار ادامه داد. يكي از اين نبردهاي سنگين در روز 9/12/1363 شمسي،‌ اتفاق افتاد. در اين روز نظاميان دشمن با پشتيباني ده‌ها  عراده تانك و حمايت هوايي برحملات خود افزودند. با تشديد حملات دشمن تعدادي از رزمندگان مقاومت در معرض قتل‌عام قرارگرفتند. در اين هنگام شهيد كمال الدين با چند نفر ديگر در برابر دشمن سينه سپر كردند و زيباترين صحنه‌هاي از خود گذشتگي را به نمايش گذاشتند. اين رزمنده‌ي دلاور با جان‌فشاني ‌كم‌نظير تا آخرين گلوله به مقاومت ادامه داد. اين پايداري از پيشروي اشغال‌گران كاست و فرصتي ايجاد شد كه رزمندگان مقاومت در موقعيت مناسب‌تري استقرار يابند. دشمن با انواع سلاح‌هاي مرگبار به‌سمت سنگر اين دلير مرد مجاهد حمله‌ور شدند و شهيد كمال‌الدين رحماني در حين نبرد هدف سلاح‌هاي متجاوزان روسي قرارگرفت و در ميدان رزم به شهادت رسيد و روح بلندش به ملكوت اعلي پيوست. در پايان درگيري پيكر غرقه به خون شهيد كمال الدين رحماني از محل شهادت انتقال يافت و در «خواجه آشكارا» واقع در آقتاش به‌خاك سپرده شد.

                                                           خاطره اش در دلها جاويدان باد!

 

مجاهد شهيد حسن‌محمدي

شهيدحسن‌محمدي، فرزند محمدعيسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. پدرش فردي زحمت‌كش و پرتلاش بود. شهيد حسن در اوايل زندگي سختي‌هاي بسياري را تحمل كرد. سختي‌هاي زندگي از او فرد سخت كوش و صبور بار آورد. همراه با پدر از ميرزاولنگ به شهرسرپل نقل‌مكان كرد. چندين سال در نوآباد شهرسرپل سكونت داشت. در اين مدت همراه پدرش به كار مشغول بود. او از اوايل نوجواني فردي با جرأت  و صبور بود. سعي داشت باردوش ديگران نباشد. مشكلات زندگي را با عزت مندي پشت‌سرگذاشت.

همزمان با قيام مردم در برابر دولت كمونيستي، شهيدحسن به همراه خانواده‌اش از شهرسرپل به قريه‌ي «كورك مغول» مهاجرت كرد. در اواخر سال 1359، پايگاه نظامي مجاهدين در سرپل ايجاد شد. شهيد حسن محمدي از اول حضور مجاهدين، در رساندن امكانات تداركاتي با آنان همكاري داشت.

 شهيد حسن‌محمدي كه جواني وطن دوست و دين‌مدار بود، به منظور دفاع از ارزش‌هاي اسلامي داوطلب حضور در ميدان‌هاي پيكار شد. او براي اينكه بتواند تكاليف جهادي خود را به بهترين وجه به انجام برساند، ابتدا براي گذراندن دوره‌ي يادگيري فنون رزمي به قريه‌ي «مياندره» عزيمت كرد. با خلوص نيت تعليمات جنگ‌هاي چريكي را فراگرفت. سپس براي جهاد به سرپل بازگشت. از آن پس سلاح به زمين نگذاشت. در حدود سه سال در ده‌ها  مأموريت جهادي حضور داشت. در اين مدت فداكاري بسياري از خود نشان داد. در ميدان جنگ از جسارت رزمي فوق‌العاده‌ا‌ي برخوردار بود.

شهيدحسن‌محمدي از هر جهت جواني ورزيده بود. در شديدترين شرايط چهره‌ي خندان داشت. او در اين مدت از خدمت به والدين غفلت نمي‌ورزيد. تلاش مي‌كرد به خواسته هاي آنان احترام بگذارد. با رفتار درست، آنان را جذب اخلاق خود كرده بود. يكي از درخواست هاي مكرر پدرش ازدواج او بود كه به درخواست پدرش جواب مثبت داد و به سنت پسنديده‌ي پيامبر گرامي اسلام (ص) عمل كرد. پس از انتخاب همسر، مراسم ساده‌ي عروسي برگزار شد.

در اواخر سال 1363، همزمان با پُسته گذاري‌هاي ماركسيستها، شديدترين نبردهاي مجاهدين در نواحي حد بخش شبرغان و سرپل در مقابل نظاميان مشترك اشغال‌گر شوروي و دولتي به وقوع پيوست. شهيد حسن محمدي يكي از مجاهداني بود، كه در اين جنگها دلاوري‌هاي كم‌نظيري از خود نشان داد. او بارها راست قامت مي ايستاد و نيروهاي مهاجم را به رگبار مي بست.

در حاليكه جنگ نابرابر ادامه داشت، اين مجاهد خستگي ناپذير از ناحيه‌ي پا هدف گلوله‌ي تانك زرهي شوروي قرارگرفت و يك پايش قطع گرديد. او را جهت مداوا از صحنه‌ي جنگ خارج كردند. امكانات پزشكي براي مداوايش وجود نداشت. سرانجام در تاريخ 9/12/1363، به درجه‌ي رفيعه‌ي شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد حسن محمدي را از محل شهادت به قريه‌ي كورك مغول انتقال دادند. سپس با حضور پرشور مردم در «تپه‌ي شهدا» به‌خاك سپرده ‌شد.

                                                        نامش ماندگار و راهش پايدار باد!     

           

مجاهد شهيد غلام‌سخي‌تقي‌زاده

شهيدغلام‌سخي تقي‌زاده، فرزند غلام‌علي، در (حدود) سال 1342 شمسي، در قريه‌ي «كورك مغول» سرپل ديده به جهان گشود. با سپري كردن دوران كودكي، وارد مدرسه‌ي دولتي شد و تا پايان دوره‌ي ابتدايي به تحصيل خود ادامه داد. از آن پس وارد كار شد. از جواني در امور كشاورزي  مشغول گرديد.

از سال 1359، همكاري با مبارزين را آغاز كرد. او در مقاطع مختلف رزمندگان مجاهدين را همراهي مي‌كرد. در تأمين امكانات و تداركات پايگاه و رساندن آن در خط مقدم جنگ مشاركت داشت. هرزمان كه نياز مي‌شد، سلاح بدست مي‌گرفت و در مقابل قواي‌اشغال‌گر شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان به دفاع مي‌پرداخت. شهيد غلام‌سخي يكي از افراد برجسته‌ي جهادي محسوب مي‌شد. او در قالب نيروهاي مردمي «گروپ ابوذر» در تامين امنيت قريه‌ي محل سكونتش و تشويق جوانان در پيوستن به صف مجاهدين نقش ارزنده و مؤثر داشت. او جوانمرد فداكار و مبارزي صبور بود. رنج‌هاي بسياري را در راه جهاد متحمل شد و تا آخر در اين مسير ثابت‌قدم و وفادار باقي ماند.

در اواخر سال 1363، يكي از خطرناكترين توطئه‌هاي اشغال‌گران شوروي بر روي قريه‌ي «كورك مغول» اجرا شد. نظاميان پياده‌نظام دشمن به طور غافل‌گيرانه شبانه ارتفاعات اطراف قريه را به‌تصرف خود درآوردند. وقتي مردم براي نماز صبح بيدار شدند، خود را در محاصره‌ي دشمن ديدند. در حاليكه مردم در محاصره‌ي كامل قرار داشتند، توپخانه‌ي اشغال‌گران منطقه را به‌شدت زير آتش گرفت. همزمان با آن تانك‌هاي زرهي پيشروي به‌سمت قريه را آغاز كردند. متعاقب آن جنگ نابرابر با شدت تمام شروع شد. در اين روز شهيد غلام‌سخي همراه ديگر مدافعان جانانه از خانه و كاشانه‌اش دفاع كرد و در حين درگيري توسط نظاميان مهاجم به شهادت رسيد.

از آنجايي كه منطقه در اشغال دشمن قرارداشت، جنازه‌ي شهيد غلام‌سخي تا شب در منطقه‌ي تحت‌كنترل چپاولگران باقي ماند. در شب هنگام مجاهدين به قريه بازگشتند و پيكر خونين غلام‌سخي تقي زاده را از محل شهادت انتقال دادند و شبانه در «تپه‌ي شهداي كورك» به خاك سپردند.

                                                           ياد و نامش در تاريخ جاويدان باد!

 

 

مجاهد شهيد محمدحسين رنجبر

 شهيد محمدحسين رنجبر، فرزند غلام‏سخى، در سال 1344 شمسى، در خانواده‏ اى مذهبى در (محله گاودارها) سوزمه‏ قلعه، متولد شد. پس از گذراندن دوران كودكى راهى مكتب دولتى شد و تا سال 1358، به تحصيل خود ادامه داد. در اين سال كه جنگ‏ هاى مردم در برابر دولت كمونيستى آغاز يافت، مدرسه‏هاى دولتى نيز تعطيل شد و محمدحسين مجبور به ترك تحصيل گرديد. از آن پس او در كنار خانواده به كار زراعت و دامدارى مشغول شد.

 شهيد محمدحسين در حالى به دوران جوانى قدم نهاد كه افغانستان در اوج بحران قرار داشت. از يك سو نيروهاى اشغالگر خارجى با دولت دست نشانده خود، مردم مسلمان و مبارز را قتل عام مى‏كردند؛ و از سوى ديگر مردم با مقاومت جانانه خود اشغالگران را به سمت سياه ‏چال تاريخ سوق مى‏دادند. در چنين شرايطى شهيد محمدحسين نمى‏توانست بى ‏تفاوت باشد. لذا از همان ابتدا كه نبردهاى آزادى ‏بخش آغاز شد، قلب پاكش او را به سوى جهاد رهنمون ساخت. او با رسانيدن امكانات و تداركات به مجاهدان وظيفه دينى و ميهنى خود را انجام مى‏داد.

 در سال 1361، با جمعى ديگر، از جوانان به منظور تكميل اهداف جهادى‏اش عازم خارج از كشور شد. ابتدا به پاكستان رفت و از آنجا راهى ايران گرديد. شهيد رنجبر ضمن زيارت امام هشتم ‏عليه السلام و ديگر اماكن متبركه ايران، چند ماهى در آن جا ماند. سپس به قصد پيوستن به مجاهدان، تصميم گرفت كه به وطن خود بازگردد. ابتدا دوره آموزش فنون رزمى را با موفقيت به پايان برد. سپس همراه ديگر رزمندگان در ولايت هرات، اسلحه و مهمات برداشت و رهسپار شمال كشور شد. در اين مسافرت طولانى كه هفته ‏ها به درازا كشيد، و طى ‏آن كيلومترها راه كوهستانى و صعب‏ العبور را پشت سرگذاشتند، او هرگز در عقايدش سست نشد، بلكه استوار و مقاوم به راه خود ادامه داد و در نهايت به مركز مقاومت سوزمه ‏قلعه رسيد. از آن پس ديگر هرگز سلاح به زمين نگذاشت و تا آخرين لحظه مردانه در سنگرهاى دفاع مقدس جان فشانى كرد.

 شهيد محمدحسين رنجبر جوانى متدين، مؤدب و از پيروان مخلص خاندان نبوت و امامت بود. از دوران كودكى در مجالس عزاى سيدالشهدا شركت مى‏ورزيد و همين عشق به شهيدان كربلا او را به سوى شهادت سوق داد. او جوانى متين و خوش اخلاق بود و ديگران را به انجام كارهاى نيك دعوت مى‏كرد؛ صداقت و راستى از سيمايش پيدا بود.

 در شب 1363/12/29، مجاهدان تصميم گرفتند عملياتى به‏ سمت مواضع دشمن انجام دهند و قرار نبود شهيد رنجبر در اين عمليات شركت كند. او پس از آن‏كه متوجه اين امر شد، ابتدا خيلى اصرار كرد كه به او هم اجازه رفتن داده شود، اما مسؤولين عمليات قبول نكردند. او كه عشق به شهادت همه وجودش را فرا گرفته، بود ديگر ماندن را روا نمى‏دانست و از آن جايى كه قرار بود عمليات در نيمه‏ هاى شب انجام شود نيروهاى عملياتى براى آمادگى بيشتر اول شب خوابيدند. شهيد رنجبر كه نتوانسته بود موافقت مسؤول گروپ را جلب كند، براى اين‏كه از شركت در عمليات مجاهدان محروم نشود، بندكفش خود را به بند كفش يكى از رزمندگانى كه قرار بود در اين نبرد شركت كند، گره زد تا خواب نماند و با اين كار، در وقت مقرر بيدار شد.

 آن شب تعدادى از مجاهدان ديگر مناطق كه از منطقه اطلاع كافى نداشتند، خواهان اين شدند كه يكى از مجاهدان سوزمه ‏قلعه همراه آنها باشد.  در نهايت قرار شد كه محمدحسين هم در اين جنگ شركت كند.

 نيروهاى عملياتى به سمت مواضع دشمن پيشروى خود را آغاز كردند و جنگى سخت در گرفت و شهيد محمدحسين رنجبر، اين جوانى غيرتمند وطن، در حين نبرد، هدف گلوله تانك دشمن قرارگرفت  و بر اثر شدت جراحات، به شهادت رسيد و روح ملكوتى‏اش به لقاءاللّه شتافت.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد، از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    يادش گرامى و راهش پررهرو باد!

 

 

 لینک دائم نظر شما