معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. » 

 

توجه                                              توجه

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

____________________________________________________

 

فرمانده‌ شهيد غلام‌نبي‌رضاييگل

فرمانده شهيدغلام‌نبي‌رضايي، فرزند ابراهيم، در(حدود) سال 1334 شمسي، در خانواده‌ي متدين و زراعت كار در «ميرزاولنگ» سرپل متولد شد. از دوران نوجواني در جمع‌آوري محصولات زراعتي دست‌يارخانواده بود. زمانيكه پدرش از دنيا رفت، غبار غم و اندوه بر رخسارش سايه افكند. قلبش شكسته شد؛ اما از ادامه‌ي زندگي مأيوس نگرديد. روزهاي دوري از پدر را با صبوري تحمل كرد. مصمم و توانا به كار و تلاش ادامه داد.

زمانيكه به سن قانوني رسيد به خدمت عسكري فراخوانده شد، پس از طي كردن مراحل اداري به عسكري اعزام گرديد. دو سال براي استقلال و آرامش كشور صادقانه خدمت كرد. در پايان با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. بعد از به قدرت رسيدن كمونيستها عازم ايران شد. پس از زيارت، مدت زماني مشغول كار بود. او هر روز خبرهاي كشتار مردم بي‌دفاع افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي را مي‌شنيد. به منظور پيوستن به مجاهدين تصميم گرفت به وطن برگردد.

در بهار 1361 شمسي، كوله بار سفر را بست. همراه با ديگر مجاهدين ره‌سپار شمال افغانستان گرديد. اين مسافرت سخت و طاقت‌فرسا ده‌ها شبانه‌روز به طول انجاميد. او در اين مسير صدها كيلومتري مناطق كوهستاني را با پاي پياده طي كرد؛ چند ولايت را پشت‌سرگذاشت و در نهايت وارد حوزه‌ي مقاومت جهادي سرپل گرديد.

شهيد رضايي با آگاهي كامل به صف مجاهدين پيوسته بود، از نظر اعتقادي و معنوي تغييرات فراواني در زندگي جهادي‌اش ايجاد شد. پايگاه جهادي سرپل در حقيقت مدرسه‌ي انسان ساز بود. جوانان مسلمان وقتي وارد اين پايگاه مي‌شدند، مباني اعتقادات اسلامي و احكام شرعي را فرا مي‌گرفتند. زندگي طبقاتي جاي خود را به اخوت و برابري مي‌داد.

شهيد غلام‌نبي‌رضايي يكي از مجاهدين بي‌ادعايي بود كه بخاطر درايت در جنگ و صداقت در كار به عنوان سرگروپ جهادي برگزيده شد. از ابتداي پيوستن به صف مجاهدين خودسازي را محور زندگي خويش قرار داد. مسئوليت‌پذير بود. روحيه‌ي گذشت و مردانگي داشت. تمام زندگي‌اش را در مسير جهاد گذاشته بود. از اصلي‌ترين دغدغه‌هاي فكري وي آزادسازي كشور از اشغال متجاوزان شوروي بود. قلبي رئوف و مهربان داشت. در صحنه‌هاي نبرد، خود پيشتاز مي‌شد. در برابر مشكلات و كمبود امكانات صبور بود. صداقت و درستكاري‌اش سبب اعتبار و شكوفايي او در امور جهادي گرديد.

وي يكي از سرگروپ‌هاي ورزيده‌ي مجاهدين سرپل بود. در سلحشوري و شجاعت از بهترين‌ها به شمار مي‌رفت. در ميدان‌هاي رزم و پيكار با صبر و حوصله به نبرد مي‌پرداخت. مأموريت‌هاي جهادي را به بهترين وجه انجام مي‌داد. اطاعت از فرماندهي ارشد جهادي را تكليف شرعي‌ مي‌دانست. بهانه‌گيري در برابر مسئولين جهادي را در شأن يك مجاهد نمي‌دانست. اين فرمانده دلاور صحنه‌هاي جهاد و تلاش در طي مدت حضور در جبهه‌ي جهاد در بسياري از جنگ‌هاي آزادي‌بخش سرپل در برابر قواي ارتش‌سرخ‌شوروي حضور حماسي داشت و در فتوحات بسياري سهيم بود.

سرانجام در تاريخ 5/1/1364 شمسي، در آخرين نبرد آزادي‌بخش جهادي در سرپل در برابر قواي‌مشترك اشغال‌گر شركت ورزيد. او در اين نبرد سخت و طاقت‌فرسا تا آخرين توان در برابر تهاجم نظاميان دشمن مقاومت كرد. اين فرمانده محبوب جهادي در حين درگيري هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و در ميدان پيكار به فيض شهادت نايل گرديد. هر چند شهادت، يكي از اصلي‌ترين خواسته‌هاي زندگي‌اش بود، اما عروج ملكوتي زود هنگامش سبب غم و اندوه هم‌سنگرانش شد. همرزمان داغ ديده‌اش پيكر خونين فرمانده شهيد غلام‌نبي رضايي را از محل شهادت حمل كردند، سپس به زادگاهش انتقال دادند. مردم قدرشناس منطقه جنازه‌ي خونين او را تا «گلزار شهداي ميرزاولنگ» مشايعت كردند و در آنجا به‌خاك سپردند.

                                            لباس جاويدانه‌ي شهادت بر قامتش مبارك باد!

 

مجاهد شهيد رجب ‌علي اسلميگل

 شهيد رجب‌علي، فرزند حاج سخيداد، در سال 1338 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل متولد شد. سواد قرآني را در زادگاهش آموخت. از نوجواني در جمع‌آوري محصولات زراعي دست‌يار  خانواده بود. از آن پس ساليان دراز در تأمين مخارج و احتياجات اقتصادي به كار و تلاش مشغول شد.

شهيد اسلمي انساني مذهبي و دين‌مدار بود. در مراسم‌هاي مذهبي حضور مي‌يافت. از فهم و هوش خوبي برخوردار بود. آداب اسلامي را مراعات مي‌كرد. در كارهاي عمومي مشاركت مي‌ورزيد. شهيد اسلمي از نخستين روزهاي مبارزه در برابر اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي به همراه بستگانش حمايت خود را از انقلابيون اعلام كرد.

از سال 1362 شمسي، شكل تازه‌اي از مبارزات جهادي‌اش رقم خورد. در اين زمان احساس كرد كه بايد در صحنه‌هاي نبرد مشاركت كند. خود را براي پيوستن به مبارزين مهيا كرد. براي آمادگي‌هاي لازم ابتدا در مركز مقاومت تعليمات نظامي، روش مبارزه، اصول اعتقادي، اخلاق اسلامي و احكام شرعي را نزد اساتيد مجاهد خود آموخت. در پايان، با آمادگي روحي مناسب و اعتقاد راسخ سلاح به دوش گرفت. از آن پس به صورت شبانه‌روزي در مركز مقاومت به پاسداري از حريم مقدس اسلام و كشور مشغول شد.

جوانان غيرتمند و مسلمان ميرزاولنگ مجموعه‌اي از دلاورمردان سرپل بودند كه در سالهاي مقاومت جان‌فشاني‌هاي بي‌مانندي از خود نشان دادند. كيلومترها فاصله را تا رسيدن به خط مقدم جنگ طي مي‌كردند. هفته‌ها و برخي اوقات چندين ماه در صحنه‌هاي جنگ صبورانه به جهاد و مبارزه مي‌پرداختند. مدتها از خانواده‌شان بي‌خبر بودند. 

شهيد رجب‌علي اسلمي يكي از مدافعان بي‌توقع و خود ساخته‌ي ميدان‌هاي رزم بود. از وقتي كه به جمع مجاهدين پيوست، در مناطق مختلف در انجام مأموريت‌هاي رزمي شركت مي‌ورزيد. سختي‌هاي جنگ او را مأيوس نمي‌كرد. منطقه و قوميت برايش مطرح نبود. در زماني‌كه معاونت سرگروپي را عهده‌دار بود، خاضعانه به خدمت ادامه داد. اين مبارز خستگي‌ناپذير بيش از دو سال بي‌وقفه در بسياري از نبردهاي سنگين در مقابل ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان به دلاوري‌هاي رزمي ‌پرداخت. 

شهيد رجب‌علي اسلمي در روز 5/1/1364 شمسي، در مقابل تهاجم دشمن از خود رشادت و پايمردي زيادي نشان داد. در حال نبرد، هدف گلوله‌ي اشغال‌گران قرارگرفت و در صحنه‌ي دفاع جام شهادت را سركشيد. متعاقب آن هم‌سنگرانش پيكر غرقه به خون شهيد رجب علي اسلمي را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند. مردم غيور «ميرزاولنگ» مانند گذشته به استقبال شهيد آمدند و پيكر شهيد رجب‌علي را در «گلزار شهداي ميرزاولنگ» به‌خاك سپردند.

                                                  لباس شادماني ابدي بر قامتش مبارك باد!

 

 

 شهيده بشروگل

 شهيده بشرو، فرزند محمدعلى، در سوزمه ‏قلعه (محله گاودارها)، در خانواده‏اى كشاورز ديده به جهان گشود.

 در تاريخ 1364/1/15 شهيده بشرو در ناحيه غرب تپه‏ اى سرخى، با يكى از مين ‏هاى ضدنفر برخورد كرد. بر اثر انفجارى شديد و اصابت تركش، به شهادت رسيد.

 متعاقب آن، بستگانش جنازه او را در بغاوى انتقال دادند و در قبرستان شاه ‏ابراهيم بغاوى عليا به خاك سپردند.

    يادش گرامى باد!

 

فرمانده شهيد حسين انصاري

فرمانده شهيد حسين انصاري، فرزند علي‌اصغر، در سال 1338 شمسي، در خانواده‌اي صميمي و مذهبي در «عرب قديم» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. هنوز دوران شيرين كودكي را پشت‌سر نگذاشته بود كه پدر بزرگوارش به‌رحمت حق پيوست و او از محبت و مهرباني‌هاي پدر محروم شد. از آن پس تحت سرپرستي مادر و برادر بزرگش قرارگرفت. هر چند غصه‌ي از دست دادن پدر، قلب‌كوچكش را آزار مي‌داد، اما محبت‌هاي‌خانواده مخصوصاً حمايت‌هاي روحي و رواني مادر و برادرش مرحم رنجهاي تنهايي‌اش مي‌شد و نيروي تازه‌اي در كالبد وجودش مي‌دميد. وقتي به سن نوجواني رسيد، مشغول كار و كمك دست برادر شد. از آن پس سالها به كار و تلاش ادامه داد.

شهيد حسين‌انصاري جواني غيرت‌مند و ميهن‌دوست بود، خيلي دوست مي‌داشت كه در مبارزات مردم سهيم باشد. اما امكانات مبارزه در آن شرايط در سرپل بسيار محدود بود. لذا او تصميم به هجرت گرفت. از افغانستان عازم ايران گرديد. بعد از زيارت حرم‌مطهرحضرت امام رضا (عليه السلام)، مدتي مشغول به كار شد.

شهيد حسين انصاري بعد از آنكه دوره‌ي آموزش نظامي را با موفقيت به پايان برد، در بهار 1361، با تعدادي از همرزمانش، عازم شمال افغانستان گرديد. طي ده‌ها شبانه‌روز پياده‌روي، صدها كيلومتر از مسيرهاي كوهستاني را پشت‌سر گذاشت، در نهايت وارد پايگاه جهادي سرپل گرديد. از آن پس به صورت تمام وقت در مركز مقاومت جهادي مستقر شد.

شهيد انصاري بيش از سه‌سال بي‌وقفه در سنگرهاي دفاعي و رزمي مجاهدين حضور داشت. در نبردهاي سخت و سهمگين مشاركت مي‌كرد. از جمله در سنگرهاي حماسي سوزمه‌قلعه شركت مي‌ورزيد. در نبردهاي آزادي‌بخش «ولايت فارياب» به ياري مجاهدين شتافت و در سرپل همراه دلاورمردان مجاهد جانانه از آرمان‌هاي جهاد حراست به‌عمل آورد.

 شهيد حسين انصاري از ابتدا به عنوان يك فرد عادي وارد مركز مقاومت شده بود، به خاطر لياقت‌ها و شجاعت‌هايي كه از خود نشان مي‌داد، در بين همرزمانش موقعيت ممتازي پيدا كرد. او مجاهدي لايق بود. براي بهره‌گيري از توانايي‌هايش، به‌عنوان سرگروپ يكي از گروپ‌هاي «ده‌شكه» منصوب شد. پس از چند مدت سرپرستي يكي از گروپ‌هاي عملياتي به اين فرمانده‌ دلاور واگذار شد. اين مجاهد مسلمان در مدت زماني كه عهده‌دار مسئوليت‌ها بود، با افراد تحت امرش وظايف جهادي را به بهترين وجه انجام مي‌داد. دراين راستا كمترين سستي از وي مشاهده نشد.

 شهيد حسين انصاري جواني با ادب و از خلق و خوي آرام و متين بهره‌مند بود. نسبت به مال دنيا بي تفاوت و به امر دينداري اهتمام مي‌ورزيد. وي يكي از رهروان مكتب سرخ عاشورا بود. نسبت به افراد ضعيف و ناتوان مهربان و به مادر گرامي خود احترام خاصي قائل بود. از زمان حضور در جبهه، تحول بنيادي در زندگي‌اش ايجاد شد. قرآن را در سنگرهاي مقاومت فراگرفت. پيوسته خانواده و بستگانش را به صبر و پايداري در راه اسلام و قرآن دعوت مي‌كرد.

 شهيد انصاري در يكي از آن سالها تشكيل خانواده داد كه از زندگي مشتركش يك پسر و يك دختر از وي به‌يادگار مانده‌اند.

 در بهار 1364، قواي‌مشترك اشغال‌گر با استقرار ده‌ها تانك و توپ در ناحيه‌ي «سيدآباد» تهاجم همه جانبه‌ي زميني را به‌سمت مواضع مجاهدين واقع در آقتاش سرپل آغاز كردند. در حالي كه سلاح‌هاي سنگين به شديدترين وجه مواضع و مناطق تحت‌كنترل مجاهدين را زير آتش گرفته بودند، نيروهاي پياده‌ي دشمن به پيشروي ادامه دادند و جنگ شديد و نفس‌گير درگرفت. مدافعان مسلمان در آن روز شجاعانه در برابر متجاوزان استقامت كردند.

شهيد انصاري در اين روز تا پاي‌جان به‌دفاع پرداخت. نظاميان متجاوز مثل هميشه از استقامت مجاهدين به خشم آمده بودند. در حالي كه نبرد زميني به شدت ادامه داشت، نظاميان اشغال‌گر بر گلوله‌باران با توپ‌خانه و سلاح‌هاي سنگين افزودند كه در نتيجه، چند تن از مجاهدين و افراد غيرنظامي به شهادت رسيدند. در اين ميان يكي از گلوله‌هاي توپ در محل استقرار حسين انصاري منفجر گرديد. بر اثر اصابت تركش و شدت جراحات، اين فرمانده‌ خوش‌نام ميدان‌هاي رزم، در روز 2/2/1364، جام شهادت را سركشيد و روح بلندش به ملكوت اعلي پيوست. متعاقب آن همرزمانش پيكر خونين فرمانده شهيد حسين انصاري را از محل شهادت انتقال دادند و در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.

                                  جاودانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام رضايي

شهيد غلام رضايي، فرزند غلام شاه، در (حدود) سال 1337 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده به جهان گشود. از دوران نوجواني براي تامين مخارج زندگي مشغول به كار شد. از اوايل جواني به كُشتي‌گيري روي آورد. در فن كُشتي‌گيري از جوانان مطرح در شهرسرپل محسوب مي‌شد. شهيد غلام رضايي در يكي از سالهاي جواني طبق سنت حسنه‌ي دين مبين‌اسلام تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش، دو دختر و يك پسر از وي به‌يادگارمانده‌اند.

شهيد رضايي يكي از جوانان غيرت‌مندي بود كه با احساس مسئوليت، خطرها را با جان و دل پذيرا شد. با حضور در صف مجاهدين سرپل راه آزادگي را برگزيد. با زحمات فراوان خود را براي جهاد به صف مجاهدين رساند.

شهيد غلام رضايي راه زندگي را با آگاهي و معرفت انتخاب كرد و با اعتقاد راسخ پا در عرصه‌ي مبارزه‌ي پرخطر جهادي گذاشت. او از همه‌ي لذايذ دنيايي دست كشيد. راه ايثار و فداكاري را برگزيد. انتخابش عارفانه بود. نجات كشور از چنگال استعمارگران را وظيفه‌ي اسلامي مي‌دانست. به راه و روشي كه درپيش گرفته‌بود، اعتقاد كامل داشت. او جواني خوش‌برخورد بود. چهره‌ي باز و خندان داشت.

شهيد غلام رضايي يك‌بار به ايران عزيمت كرد. پس از زيارت، چند مدتي در ايران اقامت داشت تا شرايط براي بازگشت فراهم شود. اين مبارز مسلمان، در سال 1363 شمسي، در كنار جمعي از مجاهدين سرپل عازم افغانستان شد. از طريق ولايت هرات به‌سمت شمال افغانستان مراجعت كرد. سخت‌ترين لحظه‌هاي زندگي را در اين مسافرت چند ماهه تحمل كرد. صدها كيلومتر از راه‌هاي كوهستاني و صعب‌العبور را در فصل سرما پشت‌سرگذاشت و در ماه جدي (دي) 1363، وارد پايگاه جهادي سرپل شد. او از آن پس در صحنه‌هاي مبارزه، به جهاد ادامه داد. در چندين مأموريت خطير شركت ورزيد. در برابر تهاجمات پي‌درپي متجاوزان روسي مقاومت كرد.

در روز 2/2/1364، متجاوزان شوروي يكي ديگر از عمليات گسترده‌ي نظامي را از سمت شبرغان به محل مواضع مجاهدين در آقتاش سرپل آغاز كردند كه با مقاومت دليرانه‌ي مجاهدين، تمام اقدامات تجاوزگرانه‌ي اشغال‌گران به شكست انجاميد.

شهيد غلام رضايي در اين روز با صبوري و جوانمردي در برابر تهاجم دشمن استقامت كرد. تا آخرين لحظه‌هاي زندگي از حريم مقدس دين و ميهن به دفاع پرداخت. در حاليكه نبرد نفس‌گير ادامه داشت، اين مجاهد مسلمان هدف گلوله‌ي سلاح‌هاي مرگبار متجاوزان قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. اشغال‌گران براي جبران شكست‌شان جنازه‌ي شهيد غلام رضايي را با خود بردند كه پس از تلاشهاي فداكارانه‌ي مجاهدين، پيكر خونين اين مجاهد شهيد باز پس گرفته شد. متعاقب آن مردم مسلمان با حزن و اندوه، جنازه‌ي مجاهد شهيد غلام رضايي را همراهي كردند و سپس به‌خاك سپردند.

                                                          روحش شاد و راهش پر رهرو باد!

 

مجاهد شهيد ابراهيمگل

شهيد ابراهيم، فرزند حسين، در(حدود) سال 1343 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در قريه‌ي «عرب جديد» واقع در آقتاش سرپل ديده‌ به جهان‌هستي باز كرد. بعد از گذراندن دوران كودكي در كنار پدر و برادرانش مشغول كارهاي‌خانه و جمع‌آوري محصولات زراعي گرديد.

شهيد ابراهيم يكي از فرزندان وطن دوست سرپل بود كه در كنار بستگانش از ابتداي تأسيس پايگاه جهادي سرپل وفاداري خود را به رزمندگان مقاومت اعلام كردند. او و برادرانش هرگز سنگرهاي جهاد را رها نكردند. اين مجاهد مسلمان پس از ورود به جمع مجاهدين با خلوص نيت در جنگ‌هاي دفاعي كه در مقابل نظاميان مشترك اشغال‌گر صورت مي‌گرفت، فعالانه حضور داشت. مقاومت او و همرزمانش ضربات سنگين روحي و رواني بر ارتش متجاوز شوروي وارد كرد. بطوريكه مجاهدين سرپل در چند سال اول جهاد برتري خود را بر لشكريان كفر و نفاق حفظ كردند. شهيد ابراهيم كه جواني مسئوليت‌پذير و آزادي‌خواه بود، دفاع از ميهن را بر همه‌ي راحتي دنيايي ترجيح مي‌داد.

اين تازه داماد مسلمان در‌حاليكه مدت زمان كمي از عروسي‌اش مي‌گذشت، در روز 7/2/1364 شمسي، عازم آخرين رويارويي در برابر تهاجمات دشمن در ناحيه‌ي «امام‌جعفر» و «سيدآباد» سرپل گرديد. در حاليكه اشغال‌گران در پي تدارك جشن 7 ثور بودند، رزمندگان مجاهد بر مقر اصلي قواي دشمن حمله‌ور شدند. شهيد ابراهيم در اين نبرد از خود مقاومت و پايمردي نشان داد و تا آخرين رمق به دفاع پرداخت. اين جوان‌مرد مجاهد در حين درگيري هدف گلوله‌هاي دشمن قرارگرفت و بر اثر جراحات وارده به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن همرزمانش پيكر شهيد ابراهيم را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند. سپس در «خواجه‌آشكارا» به‌خاك ‌سپردند.                                

                                                       روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

مجاهد شهيد حسين ‌علي پيروزي 

 شهيد حسين‌علي پيروزي، فرزند نبي، در (حدود) سال 1341 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «شاه چنار»، واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. بعد از دوران كودكي در نزد روحاني محل مشغول تحصيل شد. قرآن و برخي از كتب ديني را فراگرفت. از نوجواني به شغل كارگري پرداخت. از آن پس با دست‌رنجش مايحتاج خود و خانواده‌اش را تامين مي‌كرد.

 شهيد حسين‌علي در مراحل اوليه‌ي جهاد، در قالب نيروهاي مردمي در رساندن تداركات براي رزمندگان مجاهد همكاري مي‌كرد و در ايجاد امنيت قريه‌ي محل سكونتش مشغول انجام وظيفه بود. او در همين دوره تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش يك پسر و يك دختر از وي به‌يادگار مانده‌اند.

 پس از آنكه تعدادي از دلاورمردان سنگرنشين به شهادت رسيدند، شهيد حسين‌علي احساس تكليف كرد و در اين مقطع از زمان تصميم گرفت با گرفتن اسلحه به صورت دايمي جاي خالي شهدا را پر نمايد. اين جوان مسلمان ابتدا وارد دوره‌ي يادگيري فنون دفاعي  گرديد. پس از آنكه روش جنگ‌هاي چريكي را فراگرفت، در سنگرهاي جهاد مستقر شد. از آن پس عزت‌مندانه براي به ثمر رسيدن اهداف مقدس مبارزات جهادي كوشيد.

 شهيد پيروزي از مجاهداني بود كه اخلاق و رفتار اسلامي را سرلوحه‌ي زندگي قرار داده بود. در رويارويي با متجاوزان روسي از توانمندي و مقاومت برخوردار بود. درمقابل دوستان با شكسته نفسي و مهرباني رفتار مي‌كرد. او مانند ساير همرزمانش با فداكاري‌اش راه ايثارگري را با آگاهي برگزيده بود. با آنچه در توان داشت، خالصانه در مسير مبارزه كوشيد. از بدو ورود در جمع مجاهدين تحول و تغيير اساسي در زندگي معنوي‌اش ‌ايجاد گرديد. به تمام معنا از زندگي مادي بريده و رضايت حضرت حق تعالي را بر همه چيز ترجيح داده بود. او چند سال در راه مبارزه و جهاد، صادقانه تلاش كرد. طي اين مدت در جنگ‌هاي زيادي در مقابل قواي‌اشغال‌گر فداكارانه به دفاع پرداخت. سختي‌هاي جنگ و امكانات پيشرفته‌ي دشمن در روحيه‌اش اثرگذار نشد و تا آخرين لحظه‌هاي زندگي از اهداف بلندش دست برنداشت.

 سرانجام اين فرزند صديق وطن با پيروي از مكتب انسان ساز اسلام در آخرين مأموريت رزمي در مقابل قواي متجاوز و اشغال‌گر شركت ورزيد. در اين عمليات نابرابر كه در تاريخ 7/2/1364، در «امام‌جعفر» سرپل به وقوع پيوست، مجاهدين ضربات سختي بر ادوات زرهي و نفرات نظامي اشغال‌گران وارد كردند. شهيد حسين‌علي در شب عمليات در مقابل دشمن، مقاومت و پايداري زيادي از خود نشان داد و در حين رزم هدف گلوله‌هاي متجاوزان قرارگرفت و جام شهادت را سركشيد. ساير مجاهدين پيكر خونين شهيد حسين‌علي پيروزي را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند و در  «گلزارشهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند.

                                                            روحش شاد و راهش پوينده باد!

 

 

مجاهد شهيد شمس‌الدين رجاييگل

 شهيد شمس‌الدين‌رجايي، فرزند رجب علي، در سال 1345 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در قريه‌ي «سلطان غجر» در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را در محيط صميمي خانواده پشت‌سرگذاشت. با مساعدت و موافقت پدرش در مكتب دولتي تحصيلات ابتدايي خود را آغاز كرد. در حين تحصيل، در كارهاي خانه با مادرش همكاري مي‌كرد. او مانند ساير هم سن و سالانش زندگي آرامي داشت. ناگهان حادثه‌اي غم‌انگيز در زندگي‌اش رخ داد كه شمس الدين را در غم و ماتم فرو برد. مرگ ناگهاني و زودهنگام مادر مهربان و دلسوزش تأثير بسياري در زندگي روزمره‌اش گذاشت. غم از دست دادن مادر مدتها بر رخسارش سايه افكنده بود. با تمام مشكلاتي كه برايش پيش آمده بود، ترك تحصيل نكرد. او با اينكه سن و سال چنداني نداشت، در عين حال نان و غذا براي خود و پدرش تهيه مي‌كرد و تمام كارهاي خانه را انجام مي‌داد. تا چهار سال به تحصيلاتش ادامه داد.

 از وقتي كه مجاهدين سرپل نبرد آزادي‌بخش را در برابر تجاوزات شوروي آغاز كرده بودند، تصميم داشت كه به جمع رزمندگان مقاومت بپيوندد. اما كم سن و سال بودنش مانع رسيدن او به اين هدف مقدس بود. زمانيكه توانايي حمل و استفاده از سلاح را پيدا كرد، به صف مجاهدين پيوست. اول از همه وارد دوره‌ي تعليمات شد. بعد از آنكه شيوه‌هاي نبرد چريكي را فراگرفت، در بخش قومانداني امنيه مجاهدين مشغول گرديد. در حدود دوسال در مأموريت‌هاي مختلف جهادي به انجام وظيفه پرداخت. شهيد رجايي جواني سخت كوش بود. در برابر مشكلات و موانع، صبر و بردباري داشت. هر وظيفه‌اي كه به او واگذار مي‌شد، با دقت، صداقت و درستكاري انجام مي‌داد. اخلاق و رفتار پسنديده داشت. 

 در روز 4/3/1364 ، ارتش متجاوز شوروي با انواع سلاح‌هاي دوربرد، تانكهاي قواي زرهي و نيروهاي پياده‌نظام به‌سمت مواضع مجاهدين در آقتاش سرپل هجوم بردند. نيروهاي مقاومت با ايثارگري‌هاي كم‌نظير، ضربات سهمگين بر نظاميان مهاجم وارد كردند. شهيد شمس‌الدين‌رجايي يكي از رزمندگان دلاوري بود، كه در آن روز در مقابل متجاوزان دليرانه از حريم سرزمين اجدادي‌اش به دفاع پرداخت.

 در حاليكه نبرد به شدت ادامه داشت، يكي از گلوله‌هاي توپخانه‌ي اشغال‌گران در سنگر اين مدافع مسلمان اصابت كرد. بر اثر انفجار و اصابت تركش، شهيد شمس الدين رجايي در ميدان رزم به فيض شهادت نايل گرديد. جراحات بدنش به حدي شديد بود كه پاها و دست‌هايش از بدن قطع گرديد. همرزمانش هر چه تلاش كردند، نتوانستند جنازه‌ي شهيد رجايي را از صحنه بيرون بياورند. در آن ميان شهيد صفدر يكي از نيروهاي مردمي بود كه تصميم گرفت به هر صورت ممكن، جنازه‌ي شهيد شمس‌الدين را از صحنه‌ي جنگ خارج نمايد. هنگام حمل جنازه او هم به شهادت رسيد. پس از آنكه لشكريان دشمن عقب‌نشيني كردند، پيكر شهيد شمس‌الدين رجايي از محل شهادت انتقال يافت و در «گلزارشهداي‌چهاريكه» به‌خاك سپرده شد.                                       

                                                          يادش گرامي و راهش مستدام باد!

 

شهيد صفدر درويشيگل

شهيد صفدر درويشي، فرزند درويش، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «جوي عرب قديم» واقع در آقتاش سرپل ديده‌به جهان‌ گشود. شهيد صفدر انساني زحمت‌كش و پرتلاش بود. سالها در كاشت و جمع‌آوري محصولات زراعي اشتغال داشت. با سعي و كوشش، نيازهاي اقتصادي و رفاهي خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. شهيد صفدر فردي باغيرت و وطن‌دوست بود، وقتي كه به وظيفه‌ي عسكري فراخوانده شد، در سال 1343 به خدمت عسكري رفت. دو سال براي حفظ آرامش و آسايش كشور و مردمش خدمت كرد. در پايان با اخذ ترخيص سرافرازانه به زادگاهش بازگشت. ايشان در يكي از همين سالها تشكيل خانواده داد، حاصل زندگي مشتركش چهار پسر و يك دختر مي‌باشد كه  از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيد صفدر يكي از افراد خيرخواه محل زندگي‌اش بود. فرزندان و خانواده را به وحدت و همبستگي دعوت مي‌كرد. در حل و فصل نزاع‌هاي فاميلي نقش سازنده داشت. در مجالس ديني شركت مي‌ورزيد. از رهنمودها و سخنان علماي ديني بهره‌مند مي‌شد. زندگي ساده همراه با صداقت و درستكاري داشت.

از سال 1358 شمسي، فعاليت‌هاي مبارزين در مقابل دولت كمونيستي شكل گرفت. او نيز به صف هواداران مجاهدين پيوست. از آن پس در مراحل گوناگون صحنه‌هاي مبارزه حضور فعال داشت. اين مسلمان مبارز يكي از فعالان نيروهاي مردمي بود كه در بسياري از نبردها در پشت جبهه به جمع‌آوري كمك و ارسال تداركات در صحنه‌هاي نبرد شركت فعال و جدي داشت. هر وقت لازم مي‌شد به خط‌مقدم جنگ مي‌رفت و مجروحين و زخمي‌هاي مجاهدين را به پشت جبهه انتقال مي‌داد. او تا آخر به پشتيباني از مجاهدين ادامه داد و در اين مسير رنجها و آوارگي‌هاي بسياري را متحمل گرديد.

در تاريخ 4/3/1364 شمسي در پي تهاجم قواي‌مشترك اشغال‌گر درگيري شديدي در ناحيه‌ي آقتاش سرپل به وقوع پيوست. مجاهدين در آن روز در برابر قواي مهاجم جانانه مقاومت كردند ونبرد ساعت‌ها ادامه داشت. شهيد صفدر نيز به منظور ياري رساندن به مجاهدين در خط مقدم جبهه حضور داشت. هنگاميكه شهيد شمس‌الدين به شهادت رسيد، از آن جايي كه در ديد مستقيم قواي شوروي قرار داشت، كسي نتوانست پيكر شهيد را از ميدان جنگ خارج نمايد. در اين لحظات شهيد صفدر در صحنه حاضر شد. اين مسلمان فداكار در اقدامي ايثارگرانه داوطلب اين كار شد. زير آتش سنگين دشمن خود را به شهيد رجايي رساند. بلافاصله جنازه‌ي شهيد را بر دوش انداخت. چند قدم حركت نكرده بود كه ناگهان يكي از گلوله‌هاي سلاح سنگين شوروي‌ها در نزديكي وي منفجر گرديد. بر اثر انفجار و اصابت تركش، شهيد صفدر نيز به لقاءالله پيوست. بعد از عقب‌نشيني قواي شوروي، مردم و بستگانش پيكر شهيد صفدر درويشي را از محل شهادت حمل كردند. سپس در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.

                                                               روحش شاد و راهش گرامي!

 

شهيد رفيقگل

شهيد رفيق، فرزند نعيم بيك، در خانواده‌ي كشاورز در «چهارباغ» سرپل متولد شد. كارگري را از زمان نوجواني آغاز كرد و سالها در شغل جمع‌آوري محصولات زراعي اشتغال داشت. با دست رنج و عرق جبين نيازمندي‌هاي خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. او در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش سه فرزند پسر از وي به ‌يادگار مانده‌اند. شهيد رفيق، فردي زحمتكش و پرتلاش بود. آزارش به كسي نمي رسيد. زندگي ساده داشت.

پس از اشغال نظامي افغانستان توسط شوروي و فراگيرشدن قيام عمومي مردمي در برابر متجاوزان، او نيز در كنار مردم مجاهد منطقه حضور داشت. طي چند سال تحت شديدترين بمباران‌هاي شوروي در منطقه ماندگار شد.

در تاريخ 4/3/1364، يكي از قطعات نظامي شوروي تهاجم همه جانبه را به‌سمت مواضع مجاهدين آغاز كردند. مجاهدين ضمن حفظ مواضع خود، ضربات سنگيني بر دشمن وارد كردند. متعاقب آن متجاوزان روسي ديوانه‌وار، مناطق غيرنظامي را هدف قرار دادند. شهيد رفيق يكي از افراد غيرنظامي بود كه در اين گلوله‌باران به شهادت رسيد. از آنجايي كه كسي از شهادت وي اطلاعي نداشت، جنازه‌ي شهيد رفيق در ميان كشتزارهاي منطقه باقي ماند. به محض اطلاع از اين امر، جنازه‌ي رفيق از محل شهادت انتقال يافت و در «گلزارشهداي ‌چهارباغ» به‌خاك سپرده شد.

                                                          نامش گرامي و راهش پر رهرو باد!

 

 

شهيد خدادادگل

شهيد خداداد، فرزند شفا، در (حدود) سال 1300 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «عرب‌جديد» واقع در آقتاش سرپل متولد شد. او در سالهاي اول زندگي شغل كارگري و كشاورزي را در پيش گرفت. در دوران جواني تشكيل خانواده داد، از زندگي مشتركش دو پسر و يك دختر از وي به‌ يادگار مانده‌اند.

شهيد خداداد فردي زحمت‌كش بود. فرايض ديني را به‌جا مي‌آورد. بستگان و دوستانش را به رعايت شئونات اسلامي دعوت مي‌كرد. وي يكي از ريش‌سفيدان قريه‌ي «عرب جديد»  بود كه خود را در غم و شادي مردم شريك مي‌دانست. در كارهاي عمومي و مردمي پيش قدم مي‌شد. در مجالس مذهبي حضور پيدا مي‌كرد. مخصوصاً در برگزاري مراسم عزاداري كه در ماه محرم براي حضرت امام حسين (ع) برگزار مي‌شد، شركت مي‌كرد. با تهيه‌ي غذا يك روز از عزاداران ابا عبدالله‌الحسين (ع) پذيرايي به‌عمل مي‌آورد.   

زماني كه قيام مبارزين در برابر دولت كمونيستي و نظاميان اشغال‌گر شوروي شروع گرديد، در جمع هواداران جهاد قرارگرفت. با آنچه در توان داشت به حمايت‌هاي معنوي از مجاهدين ادامه داد.

در تاريخ 4/3/1364، نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي با ساز و برگ نظامي از زمين و هوا تهاجم وحشيانه را از سمت شبرغان به طرف مواضع مجاهدين آغاز كردند. دلاورمردان مجاهد با مقاومت‌هاي بي‌مانند خود از پيشروي دشمن جلوگيري كردند. اشغال‌گران كه از مقاومت مبارزين و به هلاكت رسيدن نظاميان خود به وحشت افتاده بودند، با بي‌رحمي تمام نواحي غيرنظامي را هدف قرار دادند. در اين آتش‌باري شهيدخداداد كه فرد غيرنظامي بود، به شهادت رسيد. بعد از پايان عمليات، جنازه‌ي شهيد خداداد از محل شهادت انتقال يافت و با همراهي دوستان و بستگانش در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.

                                                        روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

مجاهد شهيد عبدالحسين‌انصاريگل

شهيدعبدالحسين‌انصاري، فرزند خدارحم، در (حدود) سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «سرآسياب» بغاوي عليا ديده به جهان گشود. كار و تلاش را از دوره‌ي نوجواني آغاز كرد. چندين سال با دست رنج خود مايحتاج زندگي‌اش تأمين مي‌كرد. سختي‌هاي زندگي را با صبر و حوصله پشت‌سرگذاشت. همزمان با دوره‌ي جواني‌اش تحولات جديدي در كشور به وقوع پيوست. زمانيكه افغانستان در اشغال شوروي قرارگرفت، عموم مردم در برابر اين اقدام  غيرانساني عكس العمل نشان دادند و قيام گسترده‌ي مردمي شكل گرفت.

شهيدعبدالحسين يكي از جوانان متعهد و غيرت‌مند بغاوي بود كه در سن هجده سالگي داوطلبانه به جمع مجاهدين پيوست. ابتدا دوره‌ي آموزش تعليمات نظامي را با علاقه‌مندي فراوان نزد اساتيد اين فن گذراند. فنون رزمي و شيوه‌هاي مبارزه‌ي مسلحانه را به‌خوبي ياد گرفت. از آن پس زندگي و جواني‌اش را وقف مبارزه در راه اسلام و قرآن كرد. بيش از چهار سال در ميادين جنگ در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي به پيكار ادامه داد. بارها در مأموريت هاي رزمي به مناطق ديگر اعزام شد. در سوزمه‌قلعه همراه با ديگر نيروهاي مقاومت جهادي حضور داشت. بارها در حماسه‌هاي شهرسرپل، آقتاش، چهارباغ و نواحي ديگر مشاركت ورزيد. از انجام وظيفه احساس خستگي نمي‌كرد. وي از ابتداي ورود در پايگاه جهادي خودسازي و جان‌فشاني را برگزيده بود. عهد بسته بود تا آخرين لحظه‌ي زندگي‌اش از اسلام و ميهن در برابر استعمارگران دفاع‌كند.

شهيد عبدالحسين جواني رشيد، هدف‌مند، متعهد و خوش‌اخلاق بود. در رفتار، متانت و در گفتار، صداقت داشت. حضور دوام‌دار همراه با مسئوليت‌پذيري در معركه‌هاي جنگ حكايت از ايمان و اعتقاد قوي وي در مبارزه داشت.

سرانجام اين مجاهد مسلمان در نبرد حماسه‌سازي كه در سال 1364 شمسي، در «چهارباغ» سرپل به وقوع پيوست، شركت ورزيد. در اين مرحله نيز فداكاري‌هاي زيادي به‌عمل آورد.  در حاليكه همچنان به سلحشوري ادامه مي‌داد، توسط دشمن هدف قرارگرفت و در ميدان رزم به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد عبدالحسين انصاري از سرپل به زادگاهش انتقال داده شد و با حضور پر شور مردم منطقه در «گلزارشهداي نوآباد» بغاوي به‌خاك سپرده شد.

                                         خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!

 

 

فرمانده‌ شهيد محمدجمعه رحيمي

فرمانده‌ شهيد محمدجمعه‌رحيمي، فرزند اسحاق، در (حدود) سال 1335 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «شاه چنار»، واقع در آقتاش سرپل ديده ‌به‌جهان‌هستي گشود. دوران شيرين كودكي را در فضاي صميمي خانواده سپري كرد. تحصيلات خود را در مكتب دولتي «شاه چنار» آغاز كرد. در فصل تعطيلي مدرسه، قرآن و برخي ديگر از كتب ديني را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش فراگرفت. وي از همان زمان فرد پرتلاش، سخت كوش و مسئوليت پذير بود. همزمان با تحصيل، در كارهاي جمع‌آوري محصولات زراعي با اعضاي خانواده‌اش همكاري مي‌كرد. در حين فراگيري علوم روز، شئونات اسلامي را رعايت مي‌نمود. خودجوش و با علاقه‌مندي در مجالس مذهبي شركت مي‌كرد. فرايض ديني را به جا مي‌آورد.    وي اين توانايي را داشت كه علم روز و معارف ديني را كنار هم بياموزد.

شهيد رحيمي با تلاش و جديت دوره‌ي تحصيلات خود را در زادگاهش به پايان رساند. به ادامه‌ي درس علاقه‌ي فراوان داشت. با اينكه مشكلات زيادي در راه تحصيل وجود داشت، تصميم گرفت به هر صورت ممكن تحصيلات خود را تكميل كند. براي ادامه‌ي تحصيل عازم ميمنه، مركز ولايت فارياب شد. در ليسه‌ي «ابومسلم خراساني» شهر ميمنه به درس و بحث ادامه داد. با همت بالا و اراده‌ي قوي، دوري از خانواده و مشكلات ديگر را با جان و دل پذيرا شد. چند سال ديگر به فراگيري علوم روز ادامه داد. در پايان از ليسه‌ي «ابومسلم خراساني» فارغ التحصيل گرديد و مفتخرانه به زادگاهش بازگشت.

اين جوان مسلمان همچنان به دنبال رسيدن به كمالات علمي بود. اما اين دوره از زندگي‌اش با به قدرت رسيدن كمونيستها و متعاقب آن، لشكركشي نظاميان شوروي به افغانستان همزمان گرديد. در چنين شرايط حساس او تصميم نهايي خود را ‌گرفت. از آنجايي كه شهيد محمد جمعه فردي تحصيل كرده و آگاه به مسايل روز بود و وجودش مملو از اعتقادات پاك وطن دوستي و اسلام خواهي بود، براي نجات كشور و كوتاه كردن دست اشغال‌گران از ادامه‌ي تحصيل منصرف گرديد.

از آن پس راه مبارزه در برابر حكومت استبدادي كمونيستي را در پيش گرفت. مخفيانه با روحانيون و ساير نيروهاي مبارز در تماس بود. آنان آخرين تحولات سياسي و نظامي كشور را بررسي و راه‌كارهاي عملي مبارزه را ارائه مي‌دادند. در اين برهه از زمان سرپل شرايط خاص خود را داشت. جو خفقان از طرف كمونيستها در سرپل به شدت اعمال مي‌شد. آنان با دستگيري تعدادي از بزرگان ديني و مردمي تلاش كردند كه از نفوذ مبارزين در ساحه‌ي سرپل جلوگيري نمايند. اما اين تلاش ها مؤثر واقع نشد و نفوذ مبارزين در مناطق مختلف، روز به روز گسترش يافت و نسل جوان و تحصيل كرده رهبري مبارزات آزادي خواهانه‌ي منطقه را به عهده گرفتند.

در زمستان 1359، نيروهاي ورزيده و تعليم ديده‌ي چريك‌هاي مسلمان فعاليت‌هاي آزادي‌بخش خود را در ساحات حساس و استراتژيك سرپل گسترش دادند. با ايجاد مركز قوي مقاومت جهادي تمام برنامه‌ريزي‌هاي اشغال‌گران شوروي و دولت وابسته به آنان را درهم ريختند. شهيد رحيمي يكي از جوانان باغيرتي بود كه در اين برهه از زمان راه مبارزه‌ي مسلحانه را در پيش گرفت. دوره‌ي آموزش رزمي و يادگيري روش‌هاي دفاعي را در قريه‌ي «مياندره» آموخت. از آن پس سلاح به دوش گرفت و به صورت تمام وقت در مقابل متجاوزان شوروي،  وارد رزم و پيكار شد.

او يكي از افراد تحصيل كرده و فهيم جهادي سرپل بود. به راه و روشي كه در پيش گرفته بود، ايمان داشت. اخلاق و رفتارش در برخورد با افراد ديگر بسيار عالي و مؤدبانه بود. در عين قاطعيت، قلبي مهربان و رئوف داشت. هر كس با او هم‌صحبت مي‌شد، مجذوب سخنان صادقانه‌اش مي‌گرديد. در رويارويي با اشغال‌گران صبوري خاصي داشت. وجودش در صحنه‌هاي جنگ مايه‌ي دلگرمي همرزمانش مي‌شد. به خاطر لياقت و درستكاري‌اش به عنوان سرپرست يك گروپ از مجاهدين انتخاب گرديد. به مقام و منصب توجه نداشت. آزادي كشور و زندگي آرام همراه با عزت مندي مردم مسلمان از آرزوهاي اصلي اش بود. تعريف و تمجيد ديگران در روند مبارزه‌اش تاثيرگذار نبود. در طول سالهاي مبارزه، در راه به ثمر رسيدن مبارزات حق‌طلبانه‌ي‌مردم افغانستان از هيچ سعي و تلاشي فروگذار نكرد. تا آخر دچار وسوسه‌هاي طايفه‌اي و منطقه‌اي نشد.

اين فرمانده‌ خوش‌نام جهادي بيش از چندسال بي‌وقفه در مسير مبارزه به جهاد مقدس ادامه داد. فعاليت‌هاي رزمي‌اش به منطقه‌ي خاصي محدود نمي‌شد. هر جا كه احساس نياز مي‌شد، درآنجا حضور حماسي مي‌يافت. در تصميمات جنگي جسارت داشت. مردم مسلمان سرپل، سوزمه‌قلعه و ساير مناطق، دلاوري‌هاي ماندگار او را از ياد نبرده‌اند. او و همرزمان صديقش فداكاري‌هاي بسياري از خود نشان دادند. او يكي از فرماندهان خوش‌نام سرپل بود كه علم و معرفت را با ايمان و از خودگذشتگي درهم‌آميخته بود. سنگين‌ترين ضربات را بر پيكره‌ي نظامي ارتش‌سرخ و دولت دست نشانده‌ي اشغال‌گران در ساحات مختلف ولايات سرپل وارد كرد. در شكست ارتش متجاوز شوروي نقش ارزنده و قابل ستايش داشت. شهيد رحيمي در سال 1361، يك مسافرت كاري به پاكستان و ايران داشت. او در اين سفر تعدادي از جوانان تازه‌نفس را براي پيوستن به صف مجاهدين گردهم آورد. هنگاميكه به افغانستان بازگشت،‌ به مدت چند ماه در جبهات‌جهادي ارزگان و نواحي ديگر به جهاد پرداخت. سپس مجدداً به سرپل بازگشت.

شهيد رحيمي از جمله فرماندهان جهادي بود كه در عين اشتغال به كارهاي نظامي و دفاعي، در امور فرهنگي نيز خدمات ارزنده‌اي براي نسل جوان سرپل انجام داد. هر بار كه از جنگ در برابر نيروهاي شوروي بر مي‌گشت، در فعال كردن مراكز فرهنگي همكاري صميمانه داشت. در هر فرصت پيش آمده به تدريس براي نونهالان مي‌پرداخت. او جامع علم، فرهنگ، دين‌مداري و ايثارگري بود.

سرانجام اين دلاور ميدان‌هاي رزم به منظور آزادسازي چهارباغ در شب 11/3/1364، با تعدادي از رزمندگان مجاهد وارد نبرد با نظاميان  اشغال‌گر گرديد. در حين نبرد سخت و نفس‌گير هدف رگبار دشمن قرارگرفت و در ميدان‌ رزم به فيض شهادت نايل گرديد. به علت شدت جنگ، جنازه‌ي شهيد رحيمي مدتي در صحنه‌ي جنگ باقي ماند. متعاقب آن چند تن از دلاورمردان مجاهد در اقدامي فداكارانه در برابر دشمن وارد پيكار شدند و جنازه‌ي اين فرمانده‌ي شهيد را از محل شهادت به منطقه‌ي امن انتقال دادند. بعد از پايان يافتن درگيري همرزمانش با چشم‌هاي اشك آلود پيكر خونين فرمانده شهيد رحيمي را همراهي كردند. سپس در «گلزارشهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند. از شهيد محمدجمعه رحيمي يك پسر و دو دختر به ‌يادگار مانده‌اند.

                                                  شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

 

فرمانده شهيد غلام عباس پايدار

فرمانده‌شهيد غلام عباس پايدار، فرزند حاج حسين، در سال 1339 شمسي، در «قشلاق كهنه» بغاوي عليا واقع در جنوب‌شرقي سرپل درخانواده‌ي مذهبي ديده ‌به‌جهان‌هستي گشود. دوران طفوليت را در فضاي صميمي و محبت آميز خانواده‌اش پشت‌سرگذاشت. با تشويق ومساعدت پدرش تحصيل را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش آغاز كرد. نزد روحاني محل قرآن را آموخت. سواد خواندن و نوشتن و برخي از كتب ديني را فراگرفت. در عين علاقه‌مندي به تحصيل از ادامه و تكميل كسب علم بازماند. از آن پس در كارهاي منزل و امور كشاورزي دست‌يار  پدر شد.

از زمستان 1359 شمسي، شكل و نحوه‌ي مبارزه در برابر ارتش‌سرخ در نواحي مختلف سرپل تغيير اساسي يافت. زمينه‌ي حضور افراد تحصيل كرده و جوانان مسئوليت پذير فراهم گرديد. شهيد غلام عباس يكي از جوانان فهيم و زمان شناس بغاوي بود كه در مرحله‌ي اول به صف چريكهاي مسلمان پيوست. او ابتدا براي آمادگي‌هاي لازم عازم سوزمه‌قلعه شد. در ماه قوس 1359 شمسي، در دوره‌ي تعليمات نظامي شركت ورزيد. فنون رزمي را به‌وجه احسن  ياد گرفت. با اصول و مباني مبارزه آشنا شد. بعد از آنكه آن دوره‌ي را به پايان رساند، به زادگاهش بازگشت. از آن پس به صورت تمام وقت در صحنه‌هاي مختلف رزمي در سرپل و سوزمه‌قلعه حضور داشت. او يكي از افراد ورزيده و ارزشمند جهادي در سرپل بود. در مناطق مختلف صادقانه به جهاد پرداخت. 

در ماه جوزاي سال 1360 شمسي، در يكي از رويارويي چريكهاي مسلمان سرپل در برابر قواي ارتش‌سرخ‌شوروي در شهرسرپل شركت ورزيد. در فتح يكي از سنگرهاي مهم و استراتژيك واقع در شمال شهرسرپل مشاركت داشت. بخشي از شجاعت و مردانگي‌اش در اين‌مرحله از مبارزه براي همگان آشكار شد. از آن پس مورد توجه مقامات جهادي قرارگرفت و سرپرستي يك گروپ از مجاهدين به او واگذار شد. شهيد عباس پايدار در همين دوره تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش  يك پسر و يك دختر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيد پايدار فردي پرتلاش بود. پيوسته در راه رسيدن به كمالات انساني، اسلامي و اهداف بلند مدت‌جهاد مي‌كوشيد. وقتي پايگاه مقاومت جهادي بغاوي از ثبات لازم برخوردار شد، در تابستان 1360 شمسي، جهت دنبال كردن اهداف مقدس جهادي عازم خارج از كشور گرديد. ابتدا از راه مناطق مركزي عازم پاكستان شد. سپس از آنجا به ايران عزيمت كرد. يكي از آرزوهاي معنوي‌اش زيارت امام رضا (ع) بود كه به آن رسيد. به مدت يك سال در ديار هجرت زندگي كرد. در اين مدت به بهترين وجه از فرصت‌هاي بدست آمده استفاده برد. بار ديگر دوره‌ي آموزش تعليمات نظامي را با موفقيت گذراند. به‌عنوان صاحب‌نظر و استاد در اين فن ،عزم بازگشت به صحنه‌هاي نبرد نمود. مقدمات سفر را فراهم كرد.

در بهار 1361 شمسي، با جمعي از جوانان غيرت‌مند ولايت‌سرپل عازم كشور شد. او كه از هر فرصت براي تقويت مجاهدين مي‌كوشيد، هر سختي را در اين راستا پذيرا بود. او در اين مسافرت پرخطر ده‌ها  شبانه‌روز بي‌وقفه پياده روي كرد. دشوار‌ترين روز‌هاي زندگي را پشت‌سرگذاشت. بارها در تهديد نظاميان و هواپيماهاي ارتش متجاوز شوروي قرارگرفت، اما با لطف خداوند متعال مكر دشمنان به خودشان بازگشت و اين مسافران‌ تنها و بي‌پناه از معركه‌هاي وحشتناك جان سالم به‌در بردند. او و هم‌رزمانش از چند ولايت عبور كردند. در نهايت به مركز مقاومت بغاوي رسيدند.

شهيد پايدار مجاهدي خستگي ناپذير بود، پس از رفع خستگي‌هاي سفر اقدام به آموزش دادن جوانان مجاهد كرد. يك دوره‌ي كامل رزمي را براي جواناني كه به تازگي جذب پايگاه شده بودند، آموزش داد. اين فرمانده‌ محبوب جهادي از آن پس بي‌وقفه تا سال 1364 شمسي، در سنگرهاي مقاومت صبورانه رزميد. در ميدان‌هاي رزمي سوزمه‌قلعه و نواحي مختلف سرپل مسئولانه حضور داشت. مشكلات و موانع سالهاي مبارزه هرگز او را از اهداف مقدسش باز نداشت.

شهيد پايدار خصوصيات يك انسان كامل را دارا بود. شجاعت، صبوري، ادب اسلامي، تقوي، پرهيزكاري، وفاداري، شكسته نفسي، مروت و شهادت طلبي برخي از ويژگي‌هاي برجسته‌اش بود. حتي‌المقدور نماز را در اول وقت به‌جا مي‌آورد. قرائت قرآن و ادعيه از برنامه‌هاي هميشگي‌اش بود. اخلاق و رفتار پسنديده داشت. در ميان مجاهدين از محبوبيت خاصي برخوردار بود. انجام صله‌ي‌رحم از ديگر امتيازاتش محسوب مي‌شد. از دوستان و بستگان احوال مي‌گرفت. از افراد ضعيف خبردار مي‌شد. او يك نظامي فرهنگ دوست بود. با افراد فرهنگي ارتباط و رفتار صميمانه داشت. اهل مطالعه بود. كتاب‌هاي زيادي را در سالهاي جهاد مطالعه مي‌كرد. در حقيقت با اطلاعات ارزشمندي كه از راه مطالعه‌ي كتاب بدست مي‌آورد، از جهات مختلف صاحب رأي و نظر بود. جنگ‌هاي اين فرمانده‌ نام‌آور منحصر به فرد بود. پرداختن به هر يك از حماسه‌سازي‌هاي اين مجاهد في سبيل‌الله فصل جداگانه‌اي مي‌طلبد.

سرانجام در تاريخ 11/3/1364، اين شيرمرد بيشه‌هاي كشور در آخرين عملياتي كه بر مواضع اشغال‌گران در ناحيه‌ي چهارباغ سرپل صورت گرفت، شركت ورزيد. در همان لحظه‌هاي اول تا عمق مواضع دشمن پيشروي كرد. بي‌پروا در مخفيگاه‌هاي اصلي نظاميان خصم نفوذ كرد. در حاليكه جنگ شديد ادامه داشت، در حين نبرد هدف گلوله‌هاي دشمن قرارگرفت و در ميدان رزم به شهادت رسيد. پيكر خونينش مدتي در صحنه‌ي جنگ باقي ماند. لحظاتي بعد با رشادت همرزمانش پيكر خونين شهيد پايدار از معركه‌ي جنگ بيرون آورده شد. همرزمانش با قلب اندوهگين جنازه‌ي اين سردار سرافراز را از سرپل تا زادگاهش همراهي كردند. سپس با حضور حماسي مردم شهيد پرور بغاوي پيكر پاك فرمانده شهيد عباس پايدار را در جوار ساير همرزمانش در «گلزارشهداي نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپردند.

                                                       روحش شاد و راهش پررهرو باد!

 

 

فرمانده شهيد صفدر خرم

فرمانده شهيد صفدر خرم، فرزند صفر كربلايي، در (حدود) سال 1341شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده‌ به‌جهان‌گشود. تحصيلات ابتدايي را در مدرسه دولتي آغاز كرد. همزمان با آن در مكتب‌خانه قرآن و برخي ديگر از كتاب‌هاي ديني را آموخت. يادگيري آموزه‌هاي ديني همراه با تعليم و تربيت از او نوجوان مذهبي، دين‌مدار و خوش برخورد بار آورد. او با جديت و علاقه‌ي فراوان تحصيلات مدرسه را به پايان رساند. به علت اينكه مقطع متوسطه در منطقه تدريس نمي‌شد، او نيز مانند بسياري از هم‌سن و سالان خود از تحصيل در مقاطع بالاتر بازماند. از آن پس در امور كشاورزي با اعضاي خانواده‌اش همكاري مي‌كرد.

از سال 1359، مبارزات مبارزين سرپل وارد مرحله‌ي تازه شد. شهيد خرم يكي از جواناني بود كه در اين دوره با مبارزين همكاري مي‌كرد. متعاقب آن تصميم پيوستن در جمع مجاهدان و مشاركت در عمليات‌هاي رزمي را گرفت. در همين راستا پس از فراهم شدن شرايط، ابتدا دوره‌ي آموزش و يادگيري تعليمات دفاعي را با موفقيت پشت‌سرگذاشت. بعد از آشنايي با تاكتيك‌هاي دفاعي و گذراندن درس‌هاي اعتقادي، با گرفتن سلاح به صورت تمام وقت در پايگاه مقاومت جهادي قرارگرفت. شهيدخرم جواني با احساس و مسئوليت‌پذير بود. هنگام درگير شدن در برابر نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي تا آخرين توان به‌دفاع مي‌پرداخت. در سنگر از استقامت و پايمردي بالايي برخوردار بود. در اوج درگيري آرامش داشت.

اخلاق خوب و رفتار مؤدبانه از ديگر امتيازهاي اين مجاهد خستگي ناپذير بود. به خاطر لياقت و به منظور استفاده‌ي بهتر از انديشه‌هاي اين جوان مجاهد، مسئولين بلند پايه‌ي جهاد، وي را به عنوان سرگروپ تعدادي از نيروهاي عملياتي مجاهدين انتخاب كردند. از آن پس با افراد تحت امرش بي‌وقفه در صحنه‌هاي حماسه‌سازي دفاع مقدس به جهاد ادامه داد. به مرور زمان اين فرمانده‌ مجاهد لياقت‌هاي بسياري از خود نشان داد. در ده‌ها عمليات رزمي در برابر لشكركشي هاي چكمه‌پوشان شوروي قهرمانانه رزميد و لحظه‌اي در اين مسير پر مخاطره سستي از خود نشان نداد.

اگر قرار باشد تنها بخشي از پيكار‌هاي اين فرمانده‌ي شهيد مطرح‌شود، اين امر تدوين كتاب جداگانه مي‌طلبد. چهار سال تلاش و پيكار بي‌وقفه و تحمل شديدترين تهاجمات بزرگترين ارتش دنيا چيزي نيست كه بتوان در  چند سطر به آن پرداخت.

شهيد خرم يكي از چهره‌هاي شناخته شده جهادي سرپل بود. بارها در مناطق مختلف سرپل، جوزجان و فارياب در صحنه‌هاي نبرد آزادي‌بخش حضور فعال و حماسي داشت. در سنگرهاي جهادي سوزمه‌قلعه دلاوري‌هاي بسياري از خود نشان داد. حضورش در جبهه‌هاي جهادي مناطق همجوار قوت قلب براي مدافعين جهادي در مقابل ارتش‌سرخ و نوكران داخلي آنان بود.

اين فرمانده‌ ميدان‌هاي رزم در طول سالهاي حضور در جبهه‌ي جهادي، خطرات و مشكلات فراواني را پشت‌سرگذاشت. چند بار در صحنه‌ي جنگ مجروح گرديد. از جمله يك‌بار در بيست و ششم ميزان (مهر) و بار ديگر در يازدهم جدي (دي) 1363 شمسي، هنگام رويارويي در برابر اشغال‌گران مجروح شد. هر بار پس از بهبودي نسبي مجدداً به ميدان پيكار در مقابل خصم برمي‌گشت. هيچ يك از زخم‌هاي ايجاد شده بر بدن اين مجاهد پرتوان اثر منفي نگذاشت و او مقتدرانه به دفاع از مقدسات ديني و ميهني ادامه داد.

سال 1363شمسي، گسترده‌ترين عمليات نظامي ارتش‌سرخ‌شوروي بالاي مواضع مجاهدين سرپل صورت گرفت. آنان با پيشرفته‌ترين امكانات نظامي از هوا و زمين، مردم و مجاهدين سرپل را هدف قرار دادند كه طي آن تعدادي از فرماندهان زبده‌ي جهادي سرپل به شهادت رسيدند. اين امر مسئوليت شهيد خرم و همرزمانش را دوچندان كرد. آنان بايد با تلاش شبانه‌روزي جاي خالي شهداء را پرمي‌كردند و حفظ تمام سنگرهاي دفاعي با گستردگي مناطق جنگي، از پيچيده‌ترين كارهاي نيروهاي مقاومت بود.

اشغال‌گران شوروي با تجهيزات جديدتر و پرسنل تازه‌نفس به حجم حملات نظامي خود مي‌افزودند و هر روز فشار بر نيروهاي مقاومت جهادي بيشترمي‌شد. شهيد خرم در اين مدت لحظه‌اي آرام نداشت. هر قسمت از سنگرهاي دفاعي كه مورد تهاجم دشمن قرارمي‌گرفت، در آنجا حضور مي‌يافت. در سال 1364شمسي، بر تعداد حملات اشغال‌گران افزوده ‌شد. سه ماه اول اين سال جنگ‌هاي شديدي در مقابل ارتش‌سرخ صورت گرفت.

شهيد خرم در اين برهه از زمان نيز دليرانه‌تر از گذشته به جهاد ادامه داد. شهادت تعدادي ديگر از ورزيده‌ترين فرماندهان و رزمندگان جهادي بر قلب او و همرزمانش سنگيني مي‌كرد، اما او در اين سال نيز مصمم تر از گذشته به ايثار و فداكاري در مقابل ارتش‌سرخ و جيره‌خواران حلقه به گوش آنان ادامه داد.

شهيد خرم از هر جهت انساني خود ساخته بود. در سخت‌ترين لحظه هاي نبرد تبسم بر لبانش جاري بود. اخلاق و رفتار اجتماعي‌اش مثال زدني بود. با افراد جامعه رفتاري مؤدبانه داشت. نسبت به دوستان و بستگان مهربان و در مقابل دشمنانِ دين، سخت‌گير بود. در منزل اخلاق حسنه داشت، براي تنها دخترش پدري مهربان و الگوي جاويدان بود. به راه انتخابي‌اش ايمان داشت. تا آخر گرفتار وسوسه‌هاي طايفه‌گرايي نشد. تمام توان را در جهت آزاد سازي كشور از اشغال متجاوزان، به كار بسته بود.

سرانجام در تاريخ 15/3/1364 شمسي، در حين درگيري، هدف سلاح‌هاي دشمن اشغال‌گر قرارگرفت و اين فرمانده‌ي لايق جهادي پس از مدتها جهاد خالصانه، بر اثر شدت جراحات به فيض شهادت نايل گرديد.

متعاقب آن پيكر فرمانده شهيد صفدر خرم از چهارباغ به «ميرزاولنگ» سرپل انتقال يافت و با حضور پر شور مردم مسلمان و شهيد پرور منطقه به‌خاك سپرده شد. 

                                             لباس جاودانه‌ي شهادت بر قامتش مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد قربان محمودي

شهيد قربان محمودي، فرزند رنگين، در (حدود) سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در قريه‌ي «چمن علي‌جان»، واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. تحصيل را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش آغاز كرد. قرآن و برخي از كتاب‌هاي ديني را فراگرفت. از نعمت خواندن و نوشتن بهره‌مند گرديد. از آنجايي كه خانواده‌اش در كارهاي روزمره به او نياز داشتند، از ادامه‌ي تحصيل بازماند. از آن پس به كارهاي منزل و جمع‌آوري محصولات زراعي اشتغال پيدا كرد.

 او يك سفر زيارتي به ايران داشت. اين سفر سرآغاز زندگي جديد او شد. پس از زيارت مدت زماني مشغول كار گرديد. در بهار 1361، برخي از روحانيون و جوانان مسلمان سرپل تصميم بازگشت به افغانستان را گرفتند تا تكليف اسلامي و ميهني خود در دفاع از مردم و كشور در مقابل متجاوزان روسي را به انجام برسانند. شهيد قربان جواني پر نشاط و غيرت‌مند بود، وقتي از تصميم اين نيروها اطلاع يافت، با علاقه‌مندي بسيار براي بازگشت به وطن اعلام آمادگي كرد. در ابتدا فنون رزمي و دفاعي را فراگرفت. متعاقب آن با عزم جزم ره‌سپار كشور شد. او از همين دوره تصميم گرفت، تمام زندگي خود را وقف دفاع از كيان اسلام و ميهن نمايد.

در آن دوره مجاهدين، راه هرات به‌سمت سرپل را عموماً با پياده‌روي طي مي‌كردند. شهيد قربان، اين مسافرت طولاني چند صدكيلومتري را كه ده‌ها شبانه‌روز به طول انجاميد، با پاي پياده طي كرد. خطرات و مشكلات فراواني را متحمل گرديد. به لطف خداوند همه‌ي موانع را پشت‌سرگذاشت و در نهايت وارد ولايت شهيد پرور سرپل شد. از آن تاريخ عاشقانه در مناطق مختلف به انجام مأموريت‌هاي رزمي‌ پرداخت.

شهيد محمودي از زماني كه وارد پايگاه جهادي سرپل شد، مانند ديگر دلاورمردان مجاهد از هر جهت در زندگي‌اش تغيير وتحول معنوي ايجاد شد. او حقيقتاً به خود نمي‌انديشيد. وجودش را وقف فداكاري در راه عزت‌مندي اسلام و امت‌اسلامي نموده بود. او در صحنه‌هاي مختلف مبارزه شجاعت داشت. از روحيه‌ي عالي و قلبي مهربان برخوردار بود. اين فرزند غيور وطن در حدود چهار سال بي‌وقفه در ميدان‌هاي رزم به‌مقابله با اشغال‌گران شوروي پرداخت. مقاومت او و هم‌سنگرانش در ساحه‌ي سرپل ضربات روحي و رواني غير قابل جبران بر نظاميان دشمن وارد كرد.

شهيد محمودي در بهار 1364، در يكي از رويارويي‌هاي حماسه‌ساز در مقابل ارتش‌سرخ تجاوزگر و نوكران داخلي آنان شركت ورزيد. جانانه در ميدان رزم به پيكار پرداخت. در روز 16/3/1364، از ناحيه‌ي كمر هدف گلوله‌ي اشغال‌گران قرارگرفت و جام شهادت را سركشيد و روحش به ملكوت اعلي پيوست. متعاقب آن پيكر شهيد قربان محمودي با همراهي دوستان در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد. از شهيد قربان محمودي يك فرزند به‌ يادگا رمانده‌است.

                                                                     يادش در دلها ماندگار باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام‌رسول قاسمي

شهيد غلام‌رسول قاسمي، فرزند محمد نبي، يكي از مجاهدان مسلمان سرپل بود كه در راستاي حفظ استقلال كشور و آزاد سازي‌ميهن از وجود نظاميان متجاوز شوروي جام شهادت را نوشيد تا نسلهاي بعدي با سربلندي زندگي نمايند. شهيد غلام رسول قاسمي در (حدود) سال 1346 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در قريه‌ي «چمن عليجان» واقع در آقتاش سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. او دوران طفوليت را در سايه‌ي محبت والدين سپري كرد. كاركردن را در خانه آغاز كرد. از نوجواني شغل كشاورزي را كه شغل اغلب مردم منطقه بود، برگزيد. در كنار پدر بي‌وقفه به كار مشغول بود. 

شهيد قاسمي يك‌بار به ايران عزيمت كرد. اين مسافرت زمينه‌ساز حضور حماسي‌اش در ميدان مبارزه گرديد. او ضمن زيارت مرقد مطهر امام رضا (ع) مدت زماني براي تأمين مخارج زندگي، به شغل كارگري اشتغال داشت.

در سال 1363 شمسي،‌ آهنگ بازگشت به وطن نمود. آموزش‌هاي دفاعي را آموخت. در كنار جمعي از مجاهدين از طريق ولايت هرات عازم شمال افغانستان شد. او طي ده‌ها  شبانه‌روز راه‌هاي صعب‌العبور و گردنه‌هاي پربرف كوهستاني را با پاي‌پياده طي كرد. با تحمل روزهاي سخت و طاقت‌فرسا در نهايت در تاريخ 15/10/1363 شمسي، وارد مركز جهادي سرپل گرديد. پس از ديد و باز ديد با بستگان، كمر همت را بست.

از آن پس سلاح به زمين نگذاشت. در كنار ديگر مجاهدين به رزم و پيكار در برابر متجاوزان روسي و دفاع و جهاد مشغول بود. در بسياري از نبردهاي ‌آزادي‌بخش حضور فعال داشت. دو بار در رويارويي با اشغال‌گران مجروح گرديد. هر بار پس از بهبودي نسبي با عزم راسخ و اراده‌ي جدي، مصمم‌تر از گذشته به صحنه‌ي جهاد بازگشت. او همه‌ي مشكلات را در راه اسلام و ميهن تحمل كرد. در طول مبارزه احساس خستگي  و بي‌حالي در وجودش رسوخ نكرد.

سرانجام اين مجاهد فداكار در آخرين عمليات رزمي كه در نوع خود از سخت‌ترين عمليات‌هاي جنگ چريكي بود، در ناحيه‌ي «وزير آباد» چهارباغ شركت كرد. در حين نبرد هدف تركش گلوله‌ي هاوان (خمپاره) قرارگرفت و به‌شدت مجروح شد. او را جهت معالجه به ميرزاولنگ انتقال دادند. اما مداوا موثر واقع نشد. در نهايت به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد غلام رسول قاسمي را از ميرزاولنگ به زادگاهش انتقال دادند و در تاريخ 18/3/1364 شمسي، مصادف با نوزدهم رمضان 1406 قمري، با حضور بستگان و مردم مجاهد در «خواجه آشكارا» واقع در آقتاش سرپل به‌خاك سپرده شد.

                                                                   ياد خاطره اش گرامي باد!

 

 

مجاهد شهيد رمضان غفوري

شهيد رمضان غفوري، فرزند صفدر، در (حدود) سال 1342 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» پا به عرصه‌ي گيتي نهاد. دوران كودكي را در محيط محبت آميز و صميمي خانواده پشت سرگذاشت. هنوز به نوازش و حمايت پدر نياز داشت كه چرخش روزگار محبت‌هاي پدر را از او گرفت. رحلت زود هنگام پدر او را به شدت محزون كرد و مدتها غبار غم و اندوه بر رخسارش احساس مي‌شد. با حمايت‌هاي برادر و خانواده‌اش روزهاي اندوه‌بار را پشت‌سرگذاشت. سختي‌هاي زندگي او را پخته و مصمم‌تر كرد.

 از دوره‌ي نوجواني به كشت و برداشت محصولات زراعي مشغول شد. مدتها به اين كار اشتغال داشت. با زحمت دست مايحتاج زندگي را تأمين مي‌كرد. سعي داشت تا سربار ديگران نباشد. او كه محروميت را با تمام وجود لمس كرده بود، با افراد ضعيف و كودكان يتيم مهربان و صميمي بود. در عين اشتغال به كار از انجام فرائض ديني غفلت نمي‌ورزيد. خود را تابع دستورات اسلامي مي‌دانست. در اوايل جواني تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش يك دختر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌است.

شهيد رمضان يكي از جوانان غيرت‌مند ميهن بود. وقتي كه سرزمين مقدس افغانستان تحت اشغال ارتش‌سرخ‌شوروي قرارگرفت، علاقه‌ي بسيار در پيوستن به صف مبارزين داشت. در سال 1360، شرايط مناسب براي حضورش در جبهه مهيا شد. در حاليكه بيش از هجده سال نداشت، با علاقه‌مندي بسيار مرحله‌ي افتخار‌آميز زندگي جهادي‌اش را آغاز كرد.

در اواخر تابستان سال 1360، عازم مركز مقاومت جهادي سوزمه‌قلعه شد. تعليمات نظامي را با موفقيت پشت‌سرگذاشت. وقتي فنون رزمي را فراگرفت، به زادگاهش بازگشت. بعد از چند روز استراحت مسافرت جهادي را به‌سمت شهرسرپل، آقتاش، چهارباغ و نواحي ديگر سرپل آغاز كرد. از آن پس در اكثر نبردهاي جهادي سرپل در برابر متجاوزان ارتش‌سرخ‌شوروي فداكارانه به جهاد و مبارزه مشغول شد.

شهيد غفوري يكي از رزمندگان خوش‌نام جهادي بود كه بيش از چهار سال متوالي در ميدان‌هاي رزم، به پيكار و تلاش ادامه داد. او روزها و ماه‌ها و سالهاي طاقت‌فرساي مقاومت را كه پيوسته زير آتش سلاح‌هاي مرگبار اشغال‌گران شوروي قرار داشت، پشت‌سرگذاشت. او مجاهد مخلص و مبارز توان‌مندي بود كه تنها براي رضاي خداوند مي‌جنگيد. رضايت خداوند را بر همه چيز ترجيح مي‌داد. در رويارويي با دشمن اعتماد به نفس داشت. او طي اين سالها مانند شير از بيشه‌هاي سرزمين اجدادي‌اش دفاع كرد.

سرانجام در روز 2/4/1364، هنگامي كه در ناحيه‌ي «چهارباغ» رودرروي نظاميان متجاوز؛ قرار داشت، هدف گلوله‌ي سلاح‌هاي دوربرد قواي كمونيست واقع شد و قسمتي از سر اين مجاهد فداكار از بدن جدا گرديد و اين جوان رعنا، براثر شدت جراحات وارده به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن همرزمانش پيكر خونين شهيد رمضان غفوري را از محل شهادت به زادگاهش انتقال دادند. هنگام ورود پيكر شهيد غفوري، مردم هميشه در صحنه‌ي «ميرزاولنگ» به استقبال اين شهيد راه آزادي آمدند و او را تا آرامگاهش همراهي كردند. سپس در «گلزار شهداي ميرزاولنگ» به‌خاك سپردند.

                                       راهش پر رهرو و نامش جاويدان باد!      

 

مجاهد شهيد گل‏ خان رحيمى

 شهيد گل ‏خان رحيمى، فرزند داداللّه، در سال 1341 شمسى، در (قريه حاج ملا سخی‏داد) سوزمه قلعه، در يك خانواده‏ اى كشاورز و مذهبى متولد گرديد. دوران كودكى را همراه والدين خود گذراند. پس از آن با مساعدت خانواده ‏اش راهى مكتب دولتى شد و بيش از هفت سال در اين مدرسه مشغول تحصيل گرديد. در دوران تحصيل، وى علاوه بر ادامه درس، به كارهاى كشاورزى و دامدارى، باخانواده ‏اش كمك و همكارى مى ‏كرد.

 دوران جوانی‏ش مصادف با كودتاى كمونستها و آغاز قيام‏ هاى مردمى در برابر رژيم دست نشانده شوروى بود. درسال 1358، پس از تعطيل شدن مدرسه دولتى در كارهاى دامدارى مشغول گرديد و تأمين كننده بخشى از نيازمندي هاى اقتصادى خانواده‏اش بود.

 در پائيز 1361، وى با جمعى از جوانان مسلمان سوزمه‏ قلعه با مساعدت مقامات جهادى به پاكستان و سپس به ايران سفر كرد. پس از اقامت كوتاه در ايران و زيارت امام رضاعليه السلام تصميم بازگشت به افغانستان و پيوستن به صفوف مبارزات آزاديبخش مجاهدان را گرفت. ابتدا دوره آموزش رزمى را با موفقيت گذراند و بعد عازم افغانستان شد.

 اين مجاهد مسلمان، هنگامى ‏كه در ولايت هرات سلاح بدوش گرفت، به سمت شمال كشور رهسپار شد. در طى ده‏ها شبانه روز پياده‏روى، صدها كيلومتر از راه‏ هاى كوهستانى را پشت سر گذاشت و پس از تحمل روزهاى سخت در تابستان 1362، وارد مركز مقاومت جهادى سوزمه‏قلعه شد.

 شهيد گل‏خان رحيمى، پس از استقرار در كنار ديگر مجاهدان تا پايان زندگى سلاح به زمين نگذاشت. در نبردهاى مختلف مجاهدان در برابر قواى مشترك اشغالگر، حضور فعال داشت. از جمله مى ‏توان به جنگ تاريخى 1362/6/2،اشاره كرد.

 در سال 1363، نيز در كنار ديگر جهادگران به مجاهدت و فداكارى در مقابل تهاجمات و لشكركشى‏هاى بزرگ شوروى دليرانه مقاومت كرد كه مى‏توان به پايمردى اين مجاهد در نبرد 1363/11/22 اشاره كرد. در زمانى‏كه قهرمانان مجاهد سوزمه‏قلعه از زمين و هوا مورد تهاجم عظيم متجاوزان روسى قرار گرفتند، اين شهيد والامقام همراه با ديگر مدافعان مجاهد، زير رگبار مسلسلها، بمب باران و راكت باران هلى كوپترهاى توپدار و جنگنده‏هاى روسى به دفاع از سنگرهاى جهاد پرداخت و در حد توان خود انجام وظيفه كرد.

 وى مانند بسيارى از دلاوران دوران جهاد از طبقه‏ اى درد كشيده جامعه بود كه عدالت خواهى و ريشه‏كن شدن بى عدالتى‏ها يكى ازخواسته‏ هاى هميشگى و بر حق او بود. وى جوانى فداكار ومسلمانى بود كه ايمان، اخلاص، اخلاق نيكو، متانت، گذشت و درستكارى برخى ديگر از صفات برترش بود. از نوجوانى در محافل مذهبى شركت مى ‏ورزيد، در عزاى حسينى اشك مى‏ريخت. او از پيروان مكتب عصمت و طهارت‏عليهم السلام بود. به بزرگان احترام مى‏كرد و ظاهر آرام داشت. شهيد گل‏خان رحيمى، يكى از عاشقان با اخلاص امام حسين‏ عليه السلام بود و مجاهدت و رشادت را از حماسه سازان كربلا آموخته بود.

  اين شهيد وارسته در تاريخ  1364/3/3، در منطقه ترخزار مشغول انجام وظيفه بود، در يك كمين، با نيروهاى وابسته به دولت كمونيستى درگير شد. اين درگيرى ، چندين ساعت به طول انجاميد. در حاليكه هنوز نبرد ادامه داشت؛ اين جوان مجاهد مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت، و در اثر جراحات وارده در بيستمين بهار عمرش جام شهادت نوشيد، روح پاكش به ملكوت اعلى پيوست، و مجاهدى از مجاهدان راه حق به ديار باقى شتافت. پيكر پاك اين شهيد، به پشت جبهه انتقال يافت و در گلزار شهداى »دهن دره« توسط مردم و مجاهدان به خاك سپرده شد.

    نامش گرامى و راهش مستدام باد!

 

 

 شهيد پادشاه‏ گل احمدىگل

 شهيدپادشاه‏گل احمدى، فرزند محمدگل، در سال 1351 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (كمرك‏ سفلى) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. دوران كودكى خود را در كنار والدين گذراند و پس از آن كمك‏ دست، خانوده بود. دروه زندگى اين نوجوان با جنگ‏هاى خونين مجاهدان در برابر اشغالگران هم‏زمان شد و او با تمام وجود به مقاومت دليرمردان مجاهد افتخار مى‏كرد و از نيروهاى اشغالگر خارجى و نوكران داخلى آن نفرت داشت.

 نيروهاى تا دندان مسلح دولتى كه پيشرفته‏ ترين سلاح‏ها را در اختيار داشتند، هنگامى ‏كه از جنگ با مجاهدان درمانده مى‏شدند مناطق مسكونى را هدف قرار مى ‏دادند كه منجر به شهادت افراد غيرنظامى مى‏شد و شهيد پادشاه‏گل يكى از اين قربانيان بود. در تاريخ 1364/4/5، اين نوجوانى مسلمان هدف گلوله توپ دشمن قرارگرفت  و مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان وى، پيكر خون آلود اين نونهال را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    ياد و نامش در خاطره‏ها جاودان باد!

 

 روحانی شهيد ملا ايوب كمالى

 روحانی شهيد ملا ايوب كمالى، فرزند ملا محمداكبر، در سال 1311 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله سرورخان) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان گشود. هنوز چند سالى از دوران شيرين كودكى‏اش نگذشته بود، پدر بزرگوارش به رحمت حق پيوست. دوره سخت يتيمى را با صبر و بردبارى پشت سر گذاشت. از نوجوانى جهت تأمين مخارج زندگى به كار مشغول شد.

 شهيد ملا ايوب علاقه زيادى به تحصيل داشت. اين اشتياق او را در اوايل جوانى به سوى كسب معارف اسلامى سوق داد. به نيت تحصيل، نزد استاد شهيد حجةالاسلام والمسلمين محمداسحاق آخوند رفت. از علم، معرفت و فضايل اين عالم بزرگوار بهره گرفت، بخشى از علوم اسلامى و كتاب‏هاى دينى را از محضر شهيد آخوند آموخت.

 شهيد ملا ايوب بعد از دوران تحصيل به تبليغ اسلامى پرداخت. جلسه‏ هاى درس براى نوجوانان برگزار مى‏كرد. قرآن، احكام و خواندن و نوشتن را براى آنان مى‏ آموخت. رابطه‏ هاى خود را با شهيد آخوند ادامه داد. در امور دينى و اجتماعى، استاد شهيد را همراهى مى‏كرد.

 شهيد كمالى، انسانى شكسته نفس و ساده زيست بود. به خاندان عصمت و طهارت‏ عليهم السلام علاقه‏ اى فراوان داشته، خود را خادم اسلام و قرآن مى‏ دانست. اخلاق خوب و رفتارى پسنديده داشت. اعضاى خانواده را به انجام فرايض دينى دعوت مى‏كرد. در روابط با ديگران، سعى داشت كسى از او رنجيده خاطر نشود. در كارهاى عمومى و عام‏ المنفعه پيش قدم بود. رابطه‏ اى نزديك با افرادى مستمند داشت، به نيازمندان كمك مى ‏كرد. از آدم هاى بد و برتر طلب نفرت داشت. در مراسم عزادارى امام حسين‏ عليه السلام سهيم مى ‏شد. براى خاندان نبوت اشك مى‏ريخت. در دهه محرم، يك روز از عزاداران پذيرائى مى ‏كرد.

 در سال 1357، پس از آنكه كمونيست‏ها با حمايت شوروى قدرت را در دست گرفتند؛ شهيد ملا ايوب، يكى از روحانيانى بود كه هم‏صدا با شهيد آخوند، در برابر اهداف پليد دولت كمونيستى به مخالفت‏هاى هدفمند پرداخت.

 در بهار 1358، شهيد كمالى هماهنگ با ديگر مردم در برابر دولت قيام كرد. در اواخر سال 1359، همزمان با تأسيس مركز آموزش مجاهدان در سوزمه ‏قلعه، او از موجوديت اين پايگاه حمايت كرده، پسر بزرگش را به آنجا فرستاد.

 در سال هاى بعد، نبردهاى سنگين در منطقه به وقوع پيوست. اين درگيرى‏ها، با لشكر كشى ‏هاى پى در پى اشغالگران همراه بود. شهيد ملا ايوب در اين دوره نيز به حمايت‏هاى مالى و معنوى خود از مجاهدان ادامه داد و در راه جهاد پايدار و ثابت قدم ماند.

 به علت محاصره شديد اقتصادى كه چند سال از طرف اشغالگران بر مردم مجاهد سوزمه‏ قلعه، اعمال شد، شهيد ملا ايوب همراه با خانواده ‏اش رهسپار سنگچارك شد و در شبوكند سكونت كرد. او در دوره مهاجرت نيز رابطه‏ اش را با مجاهدان حفظ كرد.

 سرانجام در تاريخ 1364/3/25، شهيد ملا ايوب، عازم بازار تكزار شد. هم‏زمان با حضور وى، بازار و نواحى آن از طرف نظاميان دولتى هدف سلاح‏ هاى مرگبار قرار گرفت. يكى از گلوله‏ هاى هاوان (خمپاره) در محلى كه شهيد ملا ايوب قرار داشت، منفجر شد؛ بر اثر انفجارى شديد و اصابت تركش، اين روحانى مهاجر، با بدن خون آلود، نقش زمين شد و به علت شدت جراحات، مظلومانه به شهادت رسيد و روحش به لقاءالله پيوست.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت. با حضور خانواده و مشايعت جمعى از مردم مسلمان منطقه در قبرستان شبوكند به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 مجاهد شهيد رازگل رحيمى

 شهيد رازگل رحيمى، فرزند عبدالمجيد، در سال 1339 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله حاج محمدحسين) سوزمه‏ قلعه، ديده به جهان گشود. او كار كردن را از نوجوانى شروع كرد و سال‏ها به كار زراعت و مالدارى اشتغال داشت. سال هاى اول جوانى‏اش با شروع قيام مردم در برابر دولت دست نشانده شوروى و گسترش جنگ در افغانستان مصادف شد.

 او كه در محيطى مذهبى پرورش يافته بود، از ابتداى انقلاب در رديف هواداران فعال مجاهدان قرار گرفت و در مراحل مختلف با كمك‏ هاى معنوى و حضور در مراكز كمك‏رسانى، به مجاهدان امكانات تداركاتى مى‏رساند.

 شهيد رازگل رحيمى كه هر روز شاهد جنايات نيروهاى مشترك اشغالگر و دولتى و كشتار مردم بى‏دفاع بود، بى‏تفاوتى را براى خود ننگ مى‏ دانست و پيوستن به مجاهدان را افتخار و وظيفه شرعى و ميهنى به حساب مى‏آورد. او علاقه فراوانى به جهاد در راه خدا داشت. وى يكى از پيروان خاندان نبوت و امامت و از رهروان راه سالار شهيدان بوده و اين علاقه وى را در مسيرى بندگى و قرب به حق سوق داد.

 از سال 1362 شمسى، كه مبارزات حق طلبانه مردم به اوج خود رسيده بود، اين جوان مسلمان وارد مرحله جديدى از مبارزات جهادى شد و با به‏ دست گرفتن سلاح به جمع نيروهاى مسلح جهادى پيوست.

 از آن پس در نبردها و مأموريت‏ هاى مختلف انجام وظيفه مى ‏كرد. از آنجايى كه جمعى از مردم سوزمه‏ قلعه به منطقه شرم مهاجرت كرده‏بودند، در تاريخ 1364/4/4، نظاميان دولتى به منظور قتل عام و غارت مردم، با ادوات زرهى تهاجمى همه جانبه را از سمت سزاى‏كلان به استقامت شرم آغاز كردند. نيروهاى مجاهد مستقر در منطقه باهمكارى مردم در برابر دشمن به مقاومت پرداختند. در اين درگيرى شهيد رازگل شهامت و شجاعتى وصف ناشدنى از خود نشان داد و دليرانه در برابر نظاميان دشمن جنگيد و تا آخرين لحظه از فداكارى وجان فشانى دريغ نورزيد و در اين راه هيچ ترديدى به دل راه نداد، تا اين‏كه در ميدان رزم هدف گلوله نظاميان مهاجم قرار گرفت و بر اثر شدت جراحات شربت شهادت را نوشيد و روح‏بلندش به ملكوت اعلا پيوست. پس از پايان جنگ، جنازه غرقه به خون اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    نام و يادش جاودانه باد!

 

 مجاهد شهيد گل‏ جان رحيمىگل

  شهيد گل‏ جان رحيمى، فرزند رحمت‏اللّه، در سال 1335 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله عبداللّه‏ باى) سوزمه‏ قلعه، پا به جهان هستى نهاد. از نوجوانى به كار مشغول شد و از آن پس در شغل زراعت به كار خود ادامه داد. او در جوانى ازدواج كرد. اما از اين زندگى مشترك، صاحب فرزند نشد.

 از زمانی‏ كه قيام مردم در برابر دولت دست نشانده شوروى آغاز شد، شهيد رحيمى از طرفداران فعال مجاهدان بود و در سال‏ هاى اول انقلاب هر بار كه در منطقه جنگ در می‏گرفت ، اين جوانى مسلمان به سنگرها مى‏رفت و با رساندن امكانات و مهمات به مجاهدان، آنان را در دفع تهاجم دشمن يارى مى‏كرد. شهيد گل‏جان در اين مدت نه تنها دست ا زاز مجاهدان بر نداشت، بلكه با تحمل مشكلات و از دست دادن خانه و كاشانه، جهاد در راه خدا را بر تمام دارايى ‏هاى مادى ترجيح داد.

 او كه ايمان به خدا و وطن‏دوستى را از كودكى در قلب پاك خود داشت، در جوانى آن‏را در معرض اخلاص گذاشت. در سال 1362، با در دست گرفتن سلاح به جمع نيروهاى مسلح مقاومت پيوست، و از آن پس تا هنگام شهادت در سنگرهاى دفاعى به رزم و جهاد خود ادامه داد و در جنگ‏ها فعالانه مشاركت كرد و از خود پايمردى‏هاى زياد نشان داد.

 شهيد رحيمى يكى از محبان خاندان نبوت و امامت محسوب مى‏شد. او در مراسم مذهبى از جمله در ماه محرم در مجالس عزادارى حضرت سيدالشهدا و ياران با وفايش حضور پيدا مى‏كرد و با اشتياق تمام به سخنان واعظان اهل بيت‏عليهم السلام گوش فرا مى ‏داد و از ره‏ كرد هاى آنان بهره می ‏گرفت و براى اهل‏بيت رسول خداصلى الله عليه وآله اشك مى ‏ريخت. عشق به راه سرخ شهادت، راهنمايى معنوى گل‏جان به سوى جهاد در راه خدا بود. شكسته نفسى، صداقت، مهربانى و ساده ‏زيستى برخى ديگر از خصوصياتش به حساب مى ‏آمد.

 سرانجام در تاريخ 1364/4/4، زمانى‏كه شهيد گل‏جان با جمعى از مجاهدان در منطقه شرم مستقر بود، قواى نظامى دولت كمونيستى با نيروهاى زرهى، سواره و پياده تهاجمى همه جانبه را به سمت اين منطقه آغاز كردند. رزمندگان مجاهد با تعدادى اندك، اما با روحيه فداكارى، در كنار نيروهاى مردمى در برابر تجاوزگران به مقاومت برخاستند و در يك جنگ نابرابر به نبرد ادامه دادند. در اين درگيرى، شهيد گل‏ جان رحيمى تا آخرين نفس دليرانه در برابر نظاميان مهاجم جنگيد و در حين دفاع گلوله دشمن به وى اصابت كرد كه بر اثر شدت جراحات به فيض شهادت نايل گرديد. پيكر خونين اين شهيد، از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    يادش گرامى و راهش پر رهرو باد!

 

 روحانی مبارز شهيد حاج غلام ‏سخى كريمى

 شهيد حاج ملا غلام ‏سخى كريمى، فرزند حاج غلام‏ نبى، در سال 1312 شمسى، در سوزمه‏ قلعه (محله زيرچغت)، در خانواده ‏اى متدين چشم به جهان هستى گشود. دوران شيرين كودكى را همراه پدر و مادرش گذراند. از دوره نوجوانى در كارهاى خانه دستيار خانواده شد.

 شهيد حاج غلام ‏سخى علاقه فراوان به معارف و علوم اسلامى داشت. در سال 1328، او با تشويق و مساعدت پدر بزرگوارش نزد شهيد حجت‏الاسلام والمسلمين شيخ محمداسحاق آخوند رفت، از فضايل معنوى و علمى اين استاد بزرگوار بهره گرفت. وى در مدت زمان تحصيل، بخشى از علوم دينى مانند صرف و نحو را آموخت. از آن پس به تبليغ و ترويج اسلام و مكتب اهل‏بيت‏عليهم السلام پرداخت.

 شهيد حاج غلام‏ سخى، يك بار در اوايل جوانى و بار ديگر در ميان سالى ازدواج كرد. از اين زندگى مشترك، داراى چند پسر و دختر شد، اكنون پنج پسر از وى به يادگار مانده است.

 وى انسانى پر تلاش بود، علاوه بر ترويج احكام اسلامى، در شناخت دارو مهارت پيدا كرد. و به طبابت روى آورد. او از وجدان كارى برخوردار بود، صداقت و راستى سر لوحه كارش قرار داشت.

 اغلب داروى كه او تجويز مى‏كرد، به لطف خداوند، سبب بهبودى بيماران مى‏شد. او از راه طبابت علاوه بر تأمين نيازهاى مالى خدمات ارزنده و تحسين برانگيز براى مردم آن دوره، از خود به جا گذاشت.

 در سال 1349، شهيد حاج ملا غلام‏ سخى، جهت انجام مناسك حج، عازم سفر خانه خدا شد. او در آن مسافرت با معنويت كه بيش از شش ماه به طول انجاميد، به چند كشور از جمله ايران، عراق، عربستان، اردن، سوريه سفر كرد.

 زمانى كه به حجاز رسيد، در مراسم حج شركت ورزيد، در گرد خانه خدا طواف كرد، حج ابراهيمى را طبق دستور اسلام و سنت رسول خدا حضرت محمد مصطفى ‏صلى الله عليه وآله به جا آورد. به زيارت ائمه اطهارعليهم السلام مشرف شد، بر بالين قبرستان بقيع اشك ريخت. در عراق به زيارت حضرت على مرتضى ‏عليه السلام، امام حسين‏عليه السلام و ديگر عتبات عاليات شرفياب شد، چند ماه در نجف و كربلا اقامت كرد و از محضر مراجع تقليد از جمله امام خمينى ‏رحمه الله و آيت الله خوئى ؛ بهره معنوى گرفت. در شام به زيارت حضرت زينب كبرى ‏عليها السلام رفت، درس صبر و استقامت را از پيام رسان قيام كربلا، در قلب پاك خود جا داد. در ايران به زيارت حضرت امام رضاعليه السلام و حضرت فاطمه معصومه ‏عليها السلام و ديگر اماكن متبركه، مشرف شد. در نتيجه به اصلى ‏ترين خاسته‏ هاى زندگى خود رسيد و در بهار 1350، به زادگاهش بازگشت .

 شهيد حاج كربلايى در كارهاى عمومى و اجتماعى فعالانه شركت مى‏كرد. او رابطه خود را با شهيد آخوند حفظ كرد. در بسيارى از مسايل روز با استاد شهيد مشورت مى‏كرد. در پيشبرد مسايل اسلامى پيش قدم بود. از جمله در تأسيس تكيه خانه ‏اى كه بعداً به »منبر بالا« معروف شد، نقشى ارزنده داشت.

 شهيد حاج ملا غلام‏ سخى به مسايل شرعى توجه خاصى داشت. فرايض دينى را به جا مى‏آورد. از انجام نماز و روزه‏ هاى مستحبى غافل نبود. وجوهات شرعيه را مى‏پرداخت.

 ظاهرى آرام داشت، عطوفت و مهربانى در سيمايش مشاهده مى‏شد. در حد توان به نيازمندان و مستمندان كمك و مساعدت مى‏كرد. دوستان و بستگان را به انجام شئونات اسلامى فرا مى‏خواند.

 در گفتار و رفتار صداقت داشت، انجام صله رحم و مهمان‏نوازى از ديگر خصوصياتش بود. او به مكتب اهل ‏بيت عصمت و طهارت علاقه بسيار داشت. در دهه محرم در مجلس عزادارى امام حسين‏ عليه السلام حضور مى‏يافت، براى مظلوميت خاندان نبوت‏ عليهم السلام اشك مى‏ريخت؛ با برپايى نذر عمومى از عزاداران پذيرايى مى‏كرد.

 در سال 1358، همزمان با قيام عمومى مردم، شهيد كريمى در صف مبارزان قرار گرفت، از آن پس در تصميم‏گيرى ‏هاى نيروهاى مبارز نقش فعال داشت. در اواخر 1359، وى از تأسيس مركز آموزشى مجاهدان در سوزمه‏ قلعه حمايت كرد، فرزند روحانى‏اش را به آن مركز مقاومت فرستاد.

 شهيد كريمى در اين زمان، سخت‏ترين دوران مبارزاتى خود را پشت‏سر گذاشت. او به علت حمايت از مجاهدان، از طرف قدرت طلبان مورد تهديد قرار داشت كه هر يك گفتى‏ هاى زيادى دارد. او كه تربيت يافته‏اى مكتب سرخ شهادت بود، در برابر تهديدهاى بدخواهان، خم به ابرو نياورد، با صبر و شكيبايى همراه با گذشت و مردانگى در راه حق ثابت قدم ماند. بستگانش، او را در حساس‏ترين شرايط همراهى كرد، تا آخر اين مجاهد راه حق را تنها نگذاشت.

 در سال‏ هاى بعد كه سوزمه قلعه شاهد جنگ‏هاى شديد بود، شهيد كريمى به حمايت از مجاهدان ادامه داد، يكى ديگر از فرزندانش را نيز به مركز مقاومت فرستاد. خود و خانواده‏اش در داخل دره شورآبه مهاجر گرديد. وى در دوره مهاجرت نيز مجالس مذهبى برگزار مى‏كرد. اين مجالس اثرات مثبت زيادى در تقويت روحيه مردم و مجاهدين داشت.

 سرانجام در تاريخ 1364/4/4، قواى نظامى دولت وابسته به شوروى، تهاجمى همه جانبه را به سمت مناطق شرم - واقع در شمال سوزمه‏ قلعه - آغاز كردند. جنگ نابرابر شروع شد. شهيد حاج ملا غلام‏ سخى در جمعى مدافعان پيوست. در حالى كه مقاومت مجاهدان در مقابل دشمن ادامه داشت نظاميان دشمن شهيد حاج غلام‏ سخى و دو تن از مجاهدان مسلمان را در معاصره خود گرفتند. دشمن سفاك كه سال‏ها كينه اين مجاهد مسلمان را در دل داشتند؛ او و همراهانش را مظلومانه به شهادت رساندند.

 اين شهيد بزرگوار از طرف دشمن مورد شكنجه قرار گرفته بود، به طورى كه جاى سُم اسبها بر بدنش مشاهده مى ‏شد. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت، با مشايعت مردم و بستگانش در گلزار شهداى دهن‏ دره به خاك سپرده شد.

    شادمانيش در پيشگاه حق جاودان باد!

 

 

 مبارز و مدافع شهيد عيدمحمد عظيمى

 شهيد عيدمحمدعظيمى، فرزند محمد صديق، در سال 1307 شمسى، در خوب‏آباد از توابع ولسوالى سوزمه‏ قلعه، متولد شد. وى دوره كودكى را تحت سرپرستى والدين خود در زادگاهش سپرى كرد. از نوجوانى در كنار برادر و ديگر اعضاى خانواده ‏اش به كار مالدارى پرداخت و از اين طريق به امرار  معاش خانواده كمك مى‏كرد. او در جوانى به خدمت عسكرى اعزام شد و بعد از دو سال خدمت به زادگاهش بازگشت. وى در همين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، چهار فرزند پسر به يادگار مانده است. شهيد عيدمحمد مردى شجاع، فعال و برخوردار از اخلاق پسنديده بود. در برابرافراد زورگو مى‏ايستاد و با كجروى ها مقابله مى‏كرد. حق را با شهامت بيان مى‏كرد. يار مظلومان بود. جوانان را به تحصيل و فراگيرى علوم روز تشويق و ترغيب مى‏كرد. ساده‏زيستى، مردم‏دارى، قاطعيت، صداقت، شجاعت و امانت‏دارى از ديگر خصوصيات او بود.

 او كه مسلمانى معتقد به اصول اسلامى بود، بعد از كودتاى 7 ثور 1357، و تجاوز ارتش سرخ شوروى  به افغانستان، از قيام و مبارزات مردم مسلمان كشورش حمايت كرد. سپس سلاح به دوش گرفته، در كنار برادران مجاهد خويش به جهاد پرداخت. او تا روز شهادت، در كنار كار و تلاش براى امرار معاش خانواده، در حد امكان در جنگ‏هاى مختلف حضور مى‏يافت. وى در دوران مبارزه با پايگاه جهادى سوزمه‏ قلعه همكارى صميمى داشت و يكى از افراد فعال و مورد اعتمادى اين مركز جهادى بود. شهيد عيدمحمد در آخرين سال زندگى، به ييلاق نرفت، براى نظارت در امور جهادى در منطقه ماند.

 در تاريخ  1364/4/4، قواى مشترك شوروى و رژيم كمونيستى از سه محور، تهاجمى  همه جانبه را به سمت خوب آباد آغاز كردند. به دليل آتش‏بارى دشمن، مردم بى‏دفاع منطقه، به اطراف پراكنده شدند. در آن روز شهيد عيدمحمد عظيمى نه تنها عقب نشينى نكرد، بلكه به مقابله با دشمن پرداخت. در حالى‏كه پيشروى نظاميان دشمن ادامه داشت، شهيد عظيمى در تپه‏هاى كه در برابر خوب آباد قرار دارد، از ناحيه پا هدف رگبار دشمن قرار گرفت و به شدت مجروح گرديد. مهاجمان متجاوز از او خواستند كه تسليم شود، ولى او جواب داد كه تسليم نمى‏شوم. دشمنان از خدا بى ‏خبر ضمن محاصره ايشان تير ديگرى را از پشت به قلبش شليك كردند. سپس پيكر مطهرش را آنقدر تيرباران كردند كه قابل شناسايى نبود. بعد از پايان درگيرى‏ها، دوستان و آشنايان پيكر پاره پاره اين شهيد را از محل شهادت، به قبرستان منطقه انتقال دادند. و در آن جا به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش پاينده باد!

 

مجاهد شهيد ابراهيمگل

شهيد ابراهيم، فرزند غلام علي، در خانواده‌ي مذهبي در «شاه چنار» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. از دوره‌ي نوجواني براي تأمين احتياجات زندگي مشغول به كار شد. در سن جواني شغل كشاورزي را در پيش گرفت.

شهيد ابراهيم يكي از افراد فعال مردمي بود كه از سال 1359، علاوه بر رساندن تداركات براي مجاهدين، در تأمين امنيت قريه‌ي محل سكونتش در كنار ساير هم محلي‌هايش نقش فعال داشت. يكي از امتيازهاي ارزنده‌ي مجاهدين سرپل مشاركت دادن نيروهاي مردمي در تصميم‌گيري‌هاي روزمره‌ي منطقه بود. احترام به آحاد جامعه و كم كردن زندگي طبقاتي، شور و نشاط فوق‌العاده‌‌اي در بين مردم ايجاد كرده بود. همه‌ي سعي‌شان به ثمر رساندن مبارزات آزادي‌بخش و رهايي كشور از دست اشغال‌گران بود.

شهيد ابراهيم پس از شهادت جمعي از دلاورمردان مقاومت، با احساس مسئوليت بيشتر وارد صحنه‌هاي مبارزه‌ي مسلحانه گرديد. ابتدا براي آمادگي‌هاي لازم دوره‌ي يادگيري تعليمات دفاعي را با موفقيت پشت سرگذاشت. از لحظه‌اي كه سلاح به دوش گرفت، به صورت تمام وقت در سنگرهاي رزم حضور يافت. حضور در صحنه‌هاي مبارزه، او را به‌سمت معنويت سوق داد. روحيه‌ي فداكاري و از خودگذشتگي در وجودش نهادينه گرديد. اخلاق و رفتار اسلامي سرلوحه‌ي زندگي روزمره‌اش قرارگرفت. راه عبوديت و بندگي خداوند و اطاعت و پيروي از دستورات دين مبين اسلام را در پيش گرفت. از اينكه فرصت خدمت به اسلام و ميهن را يافته بود، از خداوند متعال شاكر و سپاس‌گذار بود. اين مجاهد خستگي‌ناپذير چند سال به طور شبانه‌روزي در صحنه‌هاي مختلف مبارزه به جهاد و تلاش ادامه داد. در اين مدت در ده‌ها نبرد در نواحي مختلف سرپل در برابر قواي‌اشغال‌گر شوروي و نظاميان دولت ماركسيستي جان‌فشاني‌هاي بسياري از خود نشان داد و در مقابل تهاجمات ارتش‌سرخ‌شوروي دليرانه مقاومت كرد.

سرانجام اين رزمنده‌ي مجاهد در تاريخ 4/4/1364، در آخرين نبرد در برابر نظاميان وابسته به اشغال‌گران حضور حماسي پيدا كرد. اين جنگ در ناحيه‌ي وزير آباد واقع در شمال چهارباغ به وقوع پيوست. شهيد ابراهيم در اين نبرد آزادي‌بخش شجاعانه در مقابل دشمن جنگيد و در حين درگيري هدف گلوله‌هاي اشغال‌گران قرارگرفت و بر اثر جراحات وارده به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد ابراهيم با مشايعت همرزمانش در «گلزار شهداي شاه چنار» به‌خاك سپرده شد.

                                                                     ياد و نامش جاويدان باد!

 

مجاهد شهيد عبدالغفور رحماني

شهيد عبدالغفور رحماني، فرزند نظرمحمد، در (حدود) سال 1344 شمسي، در خانوادي مذهبي در قريه‌ي «عرب قديم» واقع در آقتاش سرپل ديده‌ به جهان‌گشود. هنوز دوران شيرين كودكي را سپري نكرده بود كه پدر دلسوز و مهربانش به رحمت حق پيوست. اين كودك از محبت و نوازش‌هاي پدر محروم شد. از آن پس تحت سرپرستي و تربيت‌مادر و برادر بزرگش قرارگرفت. آنان تلاش به‌عمل آوردند تا جاي خالي پدر را پركنند. بعد از پشت‌سرگذاشتن دوران كودكي مدتي در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش تحت تعليم و تربيت قرارگرفت. چند مدت به تحصيل اشتغال داشت. نياز اقتصادي باعث انصراف او از ادامه‌ي تحصيل شد. بعد از ترك تحصيل، مشغول كار گرديد، از اين طريق مايحتاج زندگي‌اش را تأمين مي‌كرد.

شهيد عبدالغفور فردي مذهبي و متدين بود. از نونهالي در محفل‌هاي مذهبي و ديني شركت مي‌ورزيد و ارادتمندي خود را به اهل‌بيت عصمت و طهارت (عليهم‌السلام) نشان مي‌داد. قلبي مهربان و رفتاري متواضعانه داشت. در هر شرايط از انجام وظايف و تكاليف شرعي غفلت نمي‌ورزيد. انجام صله‌ي‌رحم يكي از خصوصيات با ارزش وي بود. از اقوام و اقارب احوال مي‌گرفت. در ميان دوستان و بستگان به امانت‌داري، دلسوزي، صداقت و بردباري معروف بود. عزت نفس، تقوي و پرهيزكاري از ديگر برجستگي‌هاي او به شمار مي‌رفت.

شهيد رحماني در سال 1362 شمسي، وارد مركز آموزش رزمي مجاهدين شد. دوره‌ي يادگيري فنون رزمي را با موفقيت پشت سر گذاشت. از آن پس سلاح به دوش گرفت و تمام وقت به جمع همرزمان جهادي‌اش پيوست. او كه از قبل نيز انسان خود ساخته بود، وقتي  در صحنه‌هاي خط مقدم جهاد قرارگرفت، درستكاري در سيمايش بيشتر از گذشته متبلور بود. در حالي كه مدت كمي از حضورش مي‌گذشت، از احترام و موقعيت ممتاز در بين همرزمانش بهرمند شد. اين مجاهد مسلمان در بسياري از جنگ‌ها، غيرت‌مردانه در برابر متجاوزان روسي و دولتي حضور پيدا مي‌كرد. هر وظيفه‌اي كه به او واگذار مي‌شد، با صداقت و مسئوليت‌پذيري به انجام آن اقدام مي‌كرد. به خاطر لياقت و صداقتي كه داشت، مدتي به عنوان سرپرست يكي از گروپ‌هاي «ده شكه» انجام وظيفه كرد.

اين مجاهد وطن دوست بيش از دو سال در راه ارزش‌ها و دستاوردهاي جهاد شجاعانه تلاش كرد. شهيد رحماني از برجستگي‌هاي ممتاز اخلاقي و اجتماعي برخوردار بود. از افراد ناسپاس نفرت داشته و از معاشرت با آنان پرهيز مي‌كرد. به فرماندهي ارشد جهادي ارادت داشت. او در برابر مردم مجاهد پرور كه روزهاي سخت مقاومت را با صبوري تحمل مي‌كردند، با تواضع و فروتني رفتار مي‌كرد. هر وقت از سنگرهاي مقاومت به خانه برمي‌گشت، دوستان و بستگان را به صبر و بردباري دعوت مي‌كرد. اين نصيحت‌هاي مخلصانه‌اش كه ريشه در اعماق قلب و اعتقاد راسخش به اسلام داشت، در دلها مي‌نشست و تسكين بر دل داغ ديدگان راه مبارزه بود.

سرانجام اين مجاهد مسلمان در آخرين نبرد كه در روز 8/4/1364 شمسي، در ارتفاعات جنوب‌شرق آقتاش (تپه‌ي زن طلاقه)، به وقوع پيوست، شركت ورزيد. در اين روز نظاميان دولتي در حاليكه با توپخانه و سلاحهاي سنگين اشغال‌گران پشتيباني مي‌شدند، به‌سمت چهارباغ و آقتاش سرپل پيشروي زميني خود را آغاز كردند. نيروهاي مقاومت جهادي با رشادت‌هاي كم‌نظير به مقابله با نظاميان مهاجم پرداختند. جنگ شديد و نابرابر بي‌وقفه ادامه داشت. شهيد رحماني يكي از دلاوران سنگرنشين بود كه در اين دفاع مقدس قهرمانانه به پايمردي خود ادامه داد. دشمن سفاك كه از مقاومت مجاهدين احساس عجز و ناتواني مي‌كرد به گلوله‌باران سلاح‌هاي دوربرد خود افزود. يكي از گلوله‌هاي هاوان (خمپاره) به محل استقرار شهيد عبدالغفور رحماني اصابت كرد و تركش‌هاي آن سر اين مجاهد مسلمان را شكافت؛ پس از آن اين جانباز راه اسلام بر اثر شدت جراحات به شهادت رسيد. به اين ترتيب يكي ديگر از فدائيان راه مكتب سرخ شهادت از جمع همرزمان رخت بربست و به جمع شهدا پيوست. متعاقب آن پيكر شهيد عبد الغفور رحماني در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد. 

                                                            شادماني روان پاكش جاودانه باد!

 

فرمانده شهيد عبدالغفوراكبري

فرمانده‌شهيد عبدالغفوراكبري، فرزند خداداد در تاريخ 16/9/1340 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «بغاوي عليا» از توابع سرپل ديده‌ به جهان‌گشود. دوره‌ي كودكي را در محيط صميمي خانواده گذراند. سپس با تشويق و مساعدت پدر و مادر گرامي‌اش، به تعليم و تربيت مشغول شد. سواد قرآني و ابتدايي را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش آموخت. از آن پس در كارهاي منزل و جمع‌آوري محصولات زراعي دست‌يار  پدر شد.

شهيد اكبري از نوجواني اهل نماز و نيايش بود. بيشتر اوقات با روحانيون و افراد مؤمن نشست و برخاست داشت. در مسائل ديني روحيه‌ي جستجو‌گري داشت. هر شبهه‌اي كه مي‌شنيد و يا به ذهنش مي‌رسيد، از علماي ديني سوال مي‌كرد و هر روز جدي‌تر از گذشته به معلومات ديني‌اش مي‌افزود. به نشست‌هاي مذهبي علاقه‌ي فراوان داشت. در مجالس عمومي مخصوصاً در ماه محرم حضور با معنويت داشت. خود را خادم و پيرو راه سالار شهيدان كربلا مي‌دانست. او جواني با احساس و بهره‌مند از روحيه‌ي عالي بود. چهره‌ي شاداب و دوست‌داشتني داشت. در رفتار اجتماعي از ادب و متانت خاصي برخوردار بود.

در اواخر سال 1359 شمسي، تحول اساسي در روند مبارزات مردم بغاوي ايجاد گرديد. اين تحول زمينه‌ي حضور پرشور جوانان را در صحنه‌ي مبارزه فراهم كرد. پس از آنكه شرايط فراهم گرديد شهيد عبدالغفور به جمع مجاهدين پيوست، دوره‌ي تعليمات نظامي و شيوه‌ي جنگهاي چريكي را با جديت پشت‌سرگذاشت. از آن پس به طور تمام وقت در جمع مبارزان قرارگرفت. بارها در مأموريت‌هاي رزمي به ساحات مختلف سرپل اعزام شد. در صحنه‌هاي جنگ درايت، شجاعت و ابتكار عمل داشت. به همين سبب از طرف مسئولان سرپرستي، يك گروپ از نيروهاي عملياتي مجاهدين به وي واگذار شد.

شهيد اكبري مجاهدي خود ساخته بود. خود باوري و اعتماد به نفس در وجودش نهادينه شده بود. خود را خادم اسلام و قرآن مي‌دانست. از غرور و تكبر دوري مي‌ورزيد. با افراد تحت امرش رفتاري دوستانه داشت. مسئوليت را انجام تكليف و رعايت نظم در امور مي‌دانست. در سخت‌ترين شرايط جنگي روحيه‌ي آرام و خونسرد داشت. در برابر موانع صبور بود. در رويارويي با دشمنان قاطع و در برابر دوستان متواضع بود. از تعلقات دنيايي بريده، پيوسته در راه رسيدن به كمالات انساني و اسلامي گام برمي‌داشت. جوانان را به ادامه‌ي راه مبارزه و برقراري عدالت اجتماعي و رهايي كشور از اشغال متجاوزان فرامي‌خواند و شكست متجاوزان را در وفاداري جامعه به جهاد و ادامه‌ي حمايت از مجاهدين مي‌دانست. بيشتر دوران مبارزه را در مأموريت‌هاي رزمي فرامنطقه‌اي سپري كرد. او يكي از ستارگان درخشان نيروهاي مقاومت جهادي بغاوي بود. پاكي، انسانيت، فداكاري، محبت و نوع‌دوستي را از آموزه‌هاي مترقي اسلام و قرآن آموخته بود.

اين فرمانده لايق با تمام خوبي و برجستگي‌هايي كه داشت، پس از سالها مبارزه سرانجام در تاريخ 12/4/1364 شمسي، در آخرين عمليات رزمي شركت ورزيد. هدف اين عمليات انهدام يكي از مواضع مهم نظاميان دولت ماركسيستي واقع در ارتفاعات جنوب‌شرق آقتاش سرپل بود. او به همراه همرزمانش در اين عمليات شجاعت بسيار از خود نشان داد و تا عمق مواضع دشمن پيش رفت و درحين نبرد هدف سلاح‌هاي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل آمد. متعاقب آن جنازه‌ي خونين شهيد عبدالغفور اكبري از سرپل به زادگاهش انتقال يافت و در جوار زيارتگاه «شاه‌ابراهيم» بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد. از شهيد عبدالغفوراكبري دو پسر به‌ يادگار مانده‌اند.

                                                     شربت شيرين شهادت گوارايش باد!

 

 

مجاهد شهيد امان الله شريفي

شهيد امان الله شريفي، فرزند غلام محمد، در سال 1331 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز، در قريه‌ي «چمن حسن بيك) واقع در آقتاش سرپل پا به عرصه‌ي وجود نهاد. بعد از دوران كودكي با اينكه علاقه‌مند به تحصيل بود، به خاطر نياز شديد پدرش به‌‌دست‌يار، در كار جمع‌آوري و برداشت محصولات كشاورزي مشغول گرديد. از آن پس سالها دوش به دوش پدر و برادرانش در تامين مخارج زندگي مي‌كوشيد.

همزمان با تحولات سياسي و نظامي افغانستان كه منجر به حاكميت كمونيستها و اشغال نظامي كشور توسط ابر قدرت شوروي گرديد، شهيد امان الله مانند بسياري از جوانان ديگر براي اينكه توسط كمونيستها به خدمت گرفته نشود، كشور را ترك كرد. او بعد از طي كردن مسافرت طولاني كه با خطرات بسيار همراه بود، در نهايت وارد ايران گرديد. ضمن زيارت بارگاه حضرت امام رضا (ع)، مشغول كار شد. او طي مدت اقامت خود با كار و تلاش علاوه بر تامين مخارج خود، بخشي از آن را پس‌انداز، سپس براي خانواده‌اش در افغانستان مي فرستاد. وي براي پدر و مادرش احترام زيادي قائل بود. در هر شرايط سعي در رضايت‌مندي آنان داشت. او جوان نيكوسرشت و بامحبت بود. زندگي‌ساده همراه با صميميت داشت.  در گفتار و رفتار صادق و درست

 كار بود.

شهيد امان‌الله در طي چند سالي كه در ايران اقامت داشت، هرگز مردم و مجاهدين را از ياد نبرد، بلكه پيوسته با نيروهاي جهادي در ارتباط بود. وي در سال 1363، تصميم بازگشت به وطن و شركت در صحنه‌ي جهاد عليه چكمه‌پوشان شوروي را گرفت. به همين منظور دوره‌ي تعليمات دفاعي را فراگرفت. سپس به همراه ساير مبارزين عازم شمال افغانستان شد.

شهيد شريفي در اين مسافرت صدها كيلومتري، مناطق برف‌گير و صعب‌العبور مناطق مركزي را با تمام سختي‌هاي آن پشت سرگذاشت و در تاريخ 15/10/1363، وارد پايگاه  مقاومت جهادي سرپل گرديد. با اينكه برادرش (اسماعيل شريفي) شبانه‌روز در سنگرهاي رزمي قرار داشت؛ شهيد امان الله شريفي هر وقت نياز مي‌شد، فداكارانه در مسير مبارزه به خدمت‌گزاري مي‌پرداخت.

سرانجام اين مجاهد مسلمان در ماه سرطان 1364 شمسي، هنگام بمباران منطقه توسط هواپيماهاي ارتش‌سرخ‌شوروي بر اثر اصابت تركش بمب به شدت زخمي گرديد. سپس او را جهت مداوا به جاي مناسب انتقال دادند؛ اما مداوا موثر واقع نشد و هنگام فرا رسيدن شب بر اثر شدت جراحات وارده بر بدنش به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن دوستان و بستگان با حضور مردم منطقه جنازه‌ي شهيد امان الله شريفي را با احترام در قبرستان زادگاهش به‌خاك سپردند.   

                                                      ياد و نامش در قلب تاريخ جاويدان باد!

 

 

 شهيد نور احمدگل

 شهيد نوراحمد محمودى، فرزند عبداللّه، در سال 1346 شمسى، در خانواده‏اى مذهبى در (كمرك سفلى) سوزمه‏قلعه، پابه عرصه وجود نهاد. از نوجوانى دركارها، خانواده‏اش را يارى مى‏كرد و با زحمت و تلاش در تأمين نيازهاى اقتصادى خانواده سهيم مى‏شد. دوران جوانى اين شهيد با جنگ‏هاى مجاهدان در برابر اشغالگران هم‏زمان شد. او در فضاى مبارزه، فداكارى و آوارگى رشد كرده‏بود و اكنون با چشم خود پيكر پاره‏پاره جوانان شهيد و مجروح را مشاهده مى‏كرد. او و خانواده‏اش مانند ديگر مردم مسلمان منطقه جهت حمايت از مجاهدان در صحنه باقى ماندند. شهيد نوراحمد به جهاد و شهادت در راه خدا بسيار علاقه داشت و هر بار كه خبر شهادت يكى از مجاهدان را مى‏شنيد، اشك از چشمانش جارى مى‏شد. و پيوسته از جهاد و شهادت سخن مى‏گفت و در حد توان در رسانيدن امكانات به مجاهدان همكارى مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ 1364/5/3، در دهن‏دره شورابه هدف گلوله هاوان )خمپاره( دشمن قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات به شهادت نايل گرديد. بستگان، جنازه خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

مجاهد شهيد احمد رزمنده

شهيد احمد رزمنده، فرزند غلام علي، در (حدود) سال 1343 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در شهرسرپل ديده به جهان گشود. هنوز دوران كودكي را نگذرانده بود كه پدر دلسوز و مهربان را از دست داد. فوت زود هنگام پدر، زندگي كودكانه‌اش را خزان كرد و غبار غم دوري از والد گرامي سالها بر رخسارش احساس مي‌شد. به درس و سواد آموختن علاقه‌ي فراوان داشت. اما مشكلات اقتصادي محروميت از تحصيل را در پي‌داشت. از زماني كه توان كاركردن پيدا كرد، براي تأمين نيازهاي اقتصادي و معيشتي مشغول كار شد.

در سال 1360شمسي،  با اينكه شهيد رزمنده بيش از شانزده سال نداشت، به پايگاه مجاهدين رفت و براي جهاد در راه حق اعلام آمادگي كرد. با اصرار زياد، موافقت مسئولين را بدست آورد. براي آمادگي‌هاي لازم و گذراندن دوره‌ي آشنايي با شيوه‌هاي مبارزاتي، عازم سوزمه‌قلعه گرديد. طي چند هفته تعليمات رزمي را به خوبي ياد گرفت. در پايان با آمادگي‌هاي جسمي و روحيه‌ي عالي به سرپل بازگشت.

شهيد احمد جوان خوش اخلاق و دوست داشتني بود. روحيه‌ي قوي و سرشار از انرژي و مبارزه داشت. خوش ذوق و دل زنده بود. هر كس با او هم صحبت مي‌شد، جذب صحبت‌هاي گرم و صميمي‌اش مي‌گرديد. وي همچون ساير رزمندگان مقاومت با آگاهي كامل پا به عرصه‌ي جهاد گذارده و براي فداكاري در راه اسلام و ميهن تلاش مي‌كرد. او در كودكي بار محروميت و تبعيض را بر دوش كشيده بود، با درد و خواسته‌ي مردم و جامعه‌اش آشنايي داشت ، رسيدن به رفتارهاي متعادل اجتماعي از خواسته‌هايش بود.

اين رزمنده‌ي مجاهد يكي از افراد دلاور و شجاع مجاهدين سرپل بود. در حدود چهار سال به طور تمام وقت در صحنه‌هاي جهاد حضور داشت. در ده‌ها نبرد آزادي‌بخش در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي فعالانه شركت كرد. در هنگام رويارويي با متجاوزان از دليري كم‌نظيري برخوردار بود. احساس ترس و دلهره در قلبش راه پيدا نمي‌كرد. در روزهايي كه زير انواع حملات زميني و هوايي قرار داشت، با حرف‌هاي ‌خنده‌آور زور‌آزمايي‌هاي متجاوزان را به تمسخر مي‌گرفت و بي‌باكانه به رزم و پيكار ادامه مي‌داد. او در نظم و اطاعت پذيري از فرماندهي نيز از بهترين‌ها بود. شهيد احمد رزمنده بهترين سالهاي جواني‌اش را خالصانه در راه عزت‌مندي اسلام و حفظ استقلال و آزادي كشور و مردم مسلمان گذراند.

سرانجام پس از سالها مجاهدت، در تاريخ 15/5/1364، هنگام رويارويي در برابر نظاميان مشترك اشغال‌گر در جنوب‌شرق شهرسرپل، از ناحيه‌ي شكم هدف تير دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن همرزمانش پيكر خونين شهيد احمد رزمنده را از محل شهادت انتقال دادند و در «گلزار شهداي نوآباد» بغاوي عليا به خاك سپردند.

                                                                 ياد و نامش ماندگار باد!

 

مجاهد شهيد گل‌ولي سلطاني   

شهيد گل‌ولي سلطاني(دانش)، فرزند حاج كمال‌الدين، در سال 1343 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «كورك مغول» سرپل، ديده ‌به جهان‌هستي گشود. با تولدش شور و شادي در بين اعضاي خانواده ايجاد شد. سنين طفوليت را در فضاي آرام و دوست داشتني زادگاهش سپري كرد. سپس با مساعدت پدر گرامي‌اش در مدرسه‌ي ابتدايي دولتي مشغول تحصيل شد. با علاقه‌مندي دوره‌ي ابتدايي را به پايان رساند. فراگيري علم را در مقطع بالاتر در مكتب دولتي قراغو ادامه داد. پايان اين دوره‌ي تحصيلي با كودتاي كمونيستها و متعاقب آن به تعطيل كشيده شدن مكتب دولتي همزمان شد. به همين علت مجبور به ترك تحصيل گرديد. از آن پس در كارهاي منزل و جمع‌آوري محصولات زراعي و امور مالداري با اعضاي خانواده همكاري مي‌كرد.

شهيد گل‌ولي با اينكه در اولين سالهاي جواني‌اش قرار داشت، از درك و فهم بالايي برخوردار بود. بهره‌مندي از تحصيلات در رشد و شكوفايي‌اش اثرگذار بود. مسائل و رخدادهاي روز را به خوبي ارزيابي مي‌كرد. اعتقاد راسخ به مباني اسلام داشت. ارادت به اسلام و قرآن او را به‌سمت تصميم‌گيري‌هاي درست رهنمون مي‌كرد.

در زمستان 1359، راهي را برگزيد كه تا ابد براي او، خانواده و مردم مسلمان افغانستان افتخار بوده و خواهد بود. شهيد سلطاني از جوانان غيرت‌مندي بود كه در اولين فرصت داوطلب پيوستن در جمع مبارزين شد. براي دست يابي به شيوه‌هاي مبارزاتي ره‌سپار قريه‌ي «مياندره» گرديد. دوره‌ي يادگيري تعليمات رزمي را نزد اساتيد ورزيده‌ي جهادي آموخت. او كه جوان تحصيل كرده بود، در يادگيري احكام اسلامي و مباني اعتقادي پيشتاز بود. وقتي دوره‌ي آموزش به پايان رسيد، با آمادگي روحي و جسمي به خط مقدم جنگ برگشت.

اين مجاهد سلحشور بيش از چهار سال در ده‌ها نبرد سنگين در مقابل چكمه‌پوشان ارتش‌سرخ‌شوروي حضور جاودانه داشت. بارها و بارها بر اثر بمباران و گلوله‌باران‌هاي پي‌درپي متجاوزان جانش در معرض خطر قرارگرفت، اما او قوي‌تر از گذشته به تلاشهاي خود براي اخراج متجاوزان شوروي افزود. حضور چندين ساله با كمترين امكانات از  اعتقاد راسخ او به اسلام، قرآن و مكتب اهل‌بيت (ع) حكايت داشت. شهيد سلطاني، مجاهد خستگي ناپذيري بود كه ايمان با اخلاق‌اسلامي و حس وطن‌دوستي همراه با شجاعت و غيرت‌مندي در وجودش در هم آميخته و از او فرد لايق، خوش‌اخلاق، دلير، مقاوم، صبور، مهربان و فداكار ساخته بود.

مجاهد دلاور شهيد گل‌ولي سلطاني، در تاريخ 19/5/1364، آخرين صحنه از فداكاري‌هاي كم‌نظير خود را به مرحله‌ي عمل رساند و جان عزيز خويش را در راه آزادي و آزادگي در معرض اخلاص گذارد. او در اين روز در عملياتي شركت كرد كه ضربات سنگين به‌ ادوات جنگي و پرسنل نظامي اشغال‌گران شوروي وارد گرديد. در آن روز قواي‌اشغال‌گر با ده‌ها عراده تانك و وسايل تداركاتي از سرپل به‌سمت شبرغان باز مي‌گشتند. شهيد سلطاني و همرزمانش در مسير نظاميان چپاول‌گر كمين گرفتند. پس از آنكه بخش اعظم قواي دشمن عبور كرد، رزمندگان مجاهد با انجام عمليات شهادت‌طلبانه، بخشي از قواي دشمن را مورد حمله‌ي خود قرار دادند. شهيد سلطاني در اين نبرد رشادت بسيار از خود نشان داد. اين مجاهد مسلمان در حين درگيري در ناحيه‌ي «خانقاه» توسط دشمن هدف گلوله‌ي توپ قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. همرزمانش بدن غرقه به خون شهيدسلطاني را به زادگاهش انتقال دادند. سپس در «تپه‌ي شهداي كورك مغول» به‌خاك سپردند. از شهيدگل‌ولي سلطاني، يك فرزند پسر به ‌يادگار مانده‌است.             

                                                            خاطره‌اش در دلها جاويدان باد!

                                                          

 

مجاهد شهيد قربانگل

شهيد قربان، فرزند محمدحسين، در (حدود) سال 1346 شمسي، در خانواده‌ي ديني و كشاورز در «چهارباغ» متولد گرديد. از ابتداي نوجواني به كار و تلاش اشتغال داشت. دوران فرا رسيدن نوجواني‌اش با جنگ‌هاي دفاعي مجاهدين در برابر تجاوزگري‌هاي ارتش‌سرخ‌شوروي در افغانستان همزمان گرديد. او مانند ساير هم‌سن و سالان خود ماه‌ها و سالهاي سختي را پشت سرگذاشت. زمانيكه توانايي پيدا كرد، تصميم به حضور در صحنه‌هاي نبرد گرفت.

او در سال 1364 شمسي، به جمع مجاهدين پيوست. از آن پس تا  هنگام شهادت دوش به دوش ساير رزمندگان مقاومت به مبارزه ادامه داد.

سرانجام در تاريخ 19/5/1364 شمسي، در جنگي كه در مقابل نظاميان مشترك اشغال‌گر صورت گرفت شركت ورزيد. مجاهدين در اقدامي شجاعانه تعدادي از تانك‌هاي زرهي و ماشين‌هاي نظامي و تداركاتي اشغال‌گران را مورد حمله  قرار دادند و بخشي از ادوات آنان را را به آتش كشيده و جمعي از پرسنل را به هلاكت رساند. شهيد قربان يكي از نيروهاي عملياتي بود كه در اين نبرد در برابر دشمن قاطعانه مقاومت كرد و در حين درگيري هدف سلاح‌هاي روسي قرارگرفت و به فيض شهادت نايل آمد. با همكاري ساير رزمندگان جنازه‌ي شهيد قربان از محل شهادت انتقال يافت و سپس در زادگاهش به‌خاك سپرده شد.

                                                         نامش ماندگار و راهش پايدار باد!

 

 

 شهيد علی‏ خان حميدى

 شهيد على‏ خان حميدى، فرزند محمدنبى، در سال 1359 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (ديب‏جر) سوزمه‏ قلعه، به جهان هستى قدم نهاد. تولد او كه اولين فرزند خانواده بود، سرور و خوشحالى در بين بستگان ايجاد كرد. تولد اين نوزاد با قيام‏ هاى مردمى در برابر اشغالگران هم‏زمان بود و او از همان دوره كودكى با روزهاى سخت دوران مقاومت خو گرفت. در سال 1360، تمام دارايى خانواده اين كودك به جرم حمايت از مجاهدان به تاراج رفت و در سال‏ هاى بعد بارها رنج مهاجرت را با تمام احساس كودكانه‏اش لمس كرد.

 در تاريخ 1364/6/8، در حالى‏كه شهيد على‏خان در دهن‏دره شورابه مشغول بازى‏هاى كودكانه‏اش بود از طرف نظاميان دولت كمونيستى هدف گلوله هاوان (خمپاره) قرار گرفت و بدن نازنينش در ميان خون غوطه‏ور شد و به شهادت رسيد. بستگان جنازه به خون خفته اين شهيد را از محل شهادت منتقل كردند و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    نام و يادش گرامى باد!

 

شهيد سخيدادگل

 شهيد سخيداد، فرزند على ‏محمد، در سال 1326 شمسى، در خانواده ‏اى دينى در (محله ملا كهندل) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. از نوجوانى به كار در خانه مشغول شد و در جوانى در امور زراعت، دهقانى و دامدارى  فعاليت داشت و با دسترنج خود، مخارج خود و خانواده را تأمين مى‏كرد. شهيد سخيداد انسانى خيرخواه و زحمتكش بود و زندگى ساده‏اى داشت. او در معاشرت با ديگران از اخلاق خوب و رفتارى پسنديده برخوردار بود.

 شهيد سخيداد زمانى‏ كه جلب عسكرى شد، دو سال براى حفظ استقلال وطن صادقانه خدمت كرد و پس از گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت و از آن پس نيز به تلاش خود در امور زندگى ادامه داد. او در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد كه از اين زندگى مشترك، چند فرزند به‏جا مانده است. او كه يكى از حاميان مجاهدان بود در دوران مقاومت همراه مبارزان در صحنه باقى ماند و روزهاى سخت جنگ و محاصره‏ هاى اقتصادى را با جان و دل پذيرا شد.

 سرانجام در تاريخ  1364/6/28، در ناحيه زيرچغت از طرف نظاميان دولت كمونيستى هدف گلوله هاوان (خمپاره) قرار گرفت و مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان، پيكر اين شهيد را بعد از انتقال دادن، به قبرستان زادگاهش، به خاك سپردند.  

  يادش گرامى باد!

 

 شهيده گل ‏بی‏ بىگل

 شهيده گل‏ بى ‏بى (طوطى)، فرزند كبير، در خانواده ‏اى مذهبى در (خيل ‏ملاحسن) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. پس از دوران كودكى، در كارهاى خانه خانواده را يارى مى‏كرد. در جوانى به پيشنهاد خانواده ‏اش ازدواج كرد و از اين زندگى مشترك، دو فرزند دختر و يك پسر به يادگار مانده است.

 شهيده گل ‏بى ‏بى بانويى زحمت‏كش و پرتلاش بود كه علاوه بر كار در خانه و تربيت فرزندان، به خانواده ‏اش در تأمين نيازهاى زندگى مساعدت مى‏ كرد. او و خانواده‏اش در دوران انقلاب از حاميان مجاهدان بودند و با ماندن در منطقه پشتبانى خود را از مقاومت مجاهدان در برابر دولت اعلام داشتند. اين شهيده مانند ديگر بانوان قهرمان و شهيدپرور هرگز از مرگ در راه خدا ترس نداشت و صحنه جهاد را ترك نكرد.

 سرانجام در تاريخ 1364/7/20، شهيده گل‏بى‏بى براى آوردن آب از خانه خارج شد و به سمت رودخانه حركت كرد. نظاميان مزدور دولتى با گلوله هاوان (خمپاره) اين بانوى بى‏دفاع را هدف قرار دادند كه براثر اصابت تركش، شهيده گل‏بى‏بى مظلومانه به شهادت رسيد.

 بستگان او جنازه اين شهيده را از محل شهادت حمل كردند و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.  

  يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد غلام‏ سخىگل

 شهيد غلام ‏سخى، فرزند مرحوم غلام ‏شاه، در سال 1344 شمسى، در (قريه ديب‏جر) سوزمه ‏قلعه، دريك خانواده ‏اى دهقان ديده به جهان گشود. فقر اقتصادى پدر سبب محروميت او از رفتن به مدرسه گرديد. در 9 سالگى مادرش به رحمت حق پيوست. پس از آن، سالها در كارهاى كشاورزى و دهقانى ‏دست‏يار پدر بود و در اثر كار و تلاش بخشى از مايحتاج زندگى خانواده‏ اش را تأمين مى كرد.

 در سال 1364، محاصره اقتصادى مردم سوزمه‏ قلعه توسط رژيم ماركسيستى تنگ‏ترگرديد.اين وضعيت، زندگى را براى اكثر مردم مخصوصا خانواده‏ هاى بى ‏بضاعت ناممكن ساخت. به همين دليل در اين سال برخى از مردم سوزمه‏قلعه مجبور به مهاجرت به مناطق و آبادى‏هاى دور دست شدند.

  در اين ميان شهيد غلام ‏سخى همراه با پدر و برادر خوردسال خود در تاريخ 1364/8/9، عازم ولسوالى شولگره گرديد. هنگامى ‏كه ماشين حامل آنها به دشت صد ميش رسيد، ناگهان هلى ‏كوپترهاى توپدار اشغالگران شوروى به ارتفاع پايين در منطقه ظاهر گرديدند و پس از شناسايى مهاجرين بلا فاصله با قساوت تمام ماشين حامل مسافرين و مهاجرين را با راكت‏ هاى خود مورد حمله قرار دادند. در نتيجه اين تهاجم، ماشين حامل مهاجرين هدف قرار گرفت و به آتش كشيده شد و تعدادى از مردم بى‏ دفاع به شهادت رسيده يا مجروح شدند.

 شهيد غلام‏ سخى كه در پهلوى ماشين پناه گرفته بود، در اثر اصابت راكت دشمن يك پايش قطع گرديد و ديگر اعضاى بدنش مجروح شد. لحظاتى پس از اين حادثه اين جوان مسلمان بر اثر جراحات وارده و خون ريزى زياد در سن بيست سالگى مظلومانه به شهادت رسيد. پدر داغديده ‏اش با همكارى مردم محل، جنازه فرزندش را در قبرستان »عرب بايى« از توابع سنگچارك دفن‏كردند.

    روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 شهيد شريفگل

 شهيد شريف، فرزند مرحوم غلام‏ شاه، در سال 1361 شمسى، در (محله‏ اى ديب‏ جر) سوزمه‏ قلعه، در يك خانوادهاى دهقان ديده به جهان گشود. چهار سال دوران كودكى را در حالى سپرى كرد كه نبرد آزادى‏بخش مردم مجاهد و مسلمان سوزمه‏ قلعه در برابر اشغالگران روسى و دولت ماركسيستى ادامه داشت.

  در تاريخ  1364/8/9، پدر و برادرش كه عازم ولسوالى شولگرده بودند، ماشين حامل آنها در دشت صد ميش توسط هلى كوپترهاى اشغالگران شوروى از ارتفاع پايين راكت باران گرديد. بسيارى از مسافران براى در امان ماندن از حمله هلى كوپترها به اطراف پراكنده شدند. اما اين كودك توان پياده شدن از ماشين را نداشت، در اثر اين راكت باران، ماشين به آتش كشيده شد و منهدم گرديد.

 از اين ميان شهيد شريف بر اثر اصابت راكت، در ميان شعله‏ هاى آتش سوخت، و پيكر پاك اين كودك بى‏گناه به خاكستر تبديل گرديد. پدر داغديده‏ اش كه از دور اين فاجعه را تماشا مى‏كرد؛ هيچ كمكى براى فرزند خردسال خود نتوانست و پس از اين حادثه دلخراش هرگز جنازه كودك دلبندش را نديد.  

نام و يادش گرامى باد!

 

 مجاهد شهيد على ‏اكبر جعفرى

 شهيد على ‏اكبر جعفرى، فرزند غلام ‏سخى، در سال 1339 شمسى، در (محله‏اى حاج ملا سخيداد) سوزمه ‏قلعه، در يك خانواده‏ اى مذهبى چشم به جهان گشود. دوران كودكى را همراه والدين خود گذراند. دوران نوجوانى را با كار و تلاش در مزارع كشاورزى سپرى كرد.

 دوران جوانى ‏اش با ايجاد تحولات سياسى و به قدرت رسيدن ماركسيستها در 7 ثور 1357 در افغانستان همزمان بود كه قيام‏هاى مردمى در پايان همين سال را نيز به همراه داشت. اين جوان مسلمان در سال ‏هاى نخست تحولات، مشغول به كار بود، در عين حال در صف طرفداران جهاد نيز قرار داشت. در صورت لزوم براى مبارزان امكانات و تداركات مى‏رساند.

 شهيد جعفرى در سال 1360، در جمع نيروهاى مسلح مجاهدان قرار گرفت، پس از يادگيرى فنون نظامى به صورت تمام وقت در قرارگاه مجاهدان مستقر گرديد و به انجام مأموريت‏ هاى جهادى پرداخت.

 در اواخرسال 1360، پس از اشغال نظامى سوزمه‏ قلعه، توسط نيروهاى نظامى دشمن، مجاهدان از منطقه مهاجر گرديدند. او نيز از خانه و كاشانه‏اش مهاجر گشت. نظاميان دشمن بسيارى از اموال و دارايى مردم را به تاراج بردند و طرفداران مبارزان را مورد انواع شكنجه قرار دادند. اين مجاهد صبور با تحمل روزهاى سخت و پر ماجرا از اعتقادات اسلامى و جهادى خود دست بر نداشت، مقاوم و استوار در مسير حق باقى ماند.

 در اول سال 1361، بعد از چند ماه مهاجرت، به زادگاهش بازگشت و در نبرد دفاعى براى آزادسازى منطقه شركت كرد.

 شهيد على ‏اكبر جعفرى  در تاريخ  1361/4/25، در نبرد حماسه ساز ماه رمضان در برابر قواى مشترك با زبان روزه، دلاوري هاى زياد از خود به يادگار گذاشت. پس از آن با نفس گرم و خستگى ناپذيرش در جنگها مشاركت كرد.

 او در اواخر سال 1361، به يك مأموريت نظامى در ولايت فارياب رفت، در آنجا دهها شبانه روز همراه ديگر همرزمانش با جهاد و فداكارى، مردم آن ساحه را يارى كرد. در سال‏ هاى 1363 1362 و 1364، كه شديدترين نبردهاى مجاهدان به طور پيوسته و روياروى‏ هاى نابرابر در مقابل قواى مشترك اشغالگر شوروى و دولت دست نشانده آن در سوزمه‏ قلعه و نواحى آن جريان داشت، شهيد على‏ اكبر جعفرى در بسيارى از نبردها، شجاعانه حضور يافت و دليرانه از سرزمين اسلامى خود دفاع كرد. نفس گرم او اميد قلب مردم و همرزمانش بود. به عنوان نمونه مى‏توان به حضور پرشور وى در جنگ مورخ 1363/11/22، كه يكى از بزرگترين رويارويى ‏هاى مجاهدان با اشغالگران شوروى در دوران جهاد بود و به جنگ دره شورابه معروف شد، اشاره كرد.

 در سال 1364، در حالى‏ كه خانواده ‏اش در منطقه نبود، شهيد على‏ا كبر جعفرى مصمم‏تر از گذشته در صحنه‏ هاى نبرد و جهاد باقى ماند و بدون اين‏كه ترس و هراس به دل راه دهد، صادقانه به مبارزه ادامه داد.

 شهيد على ‏اكبر جعفرى يكى از فدائيان راه اسلام و استقلال كشور بود كه بيش از چهار سال در صحنه‏ هاى مختلف در ده‏ها عمليات مشاركت ورزيد. وى يكى از چهره‏ هاى خوش‏نام مقاومت بود كه از ابتداى ورود در پايگاه جهادى با خداوند عهد بسته بود تا جان دارد در راه اسلام، قرآن و سربلندى مردمش از مبارزه با بيگانگان اشغالگر دست بر ندارد و بر اين پيمان الهى پايدار ماند.

 وى كه محروميت را با جان و دل لمس كرده بود، هميشه هم‏نشين محرومان بود و از تكبّر، غرور و زورگويى نفرت داشت. در سيماى او نور محبت به اسلام، قرآن و اهل‏بيت‏ عليهم السلام ديده مى ‏شد، و در وجودش عشق به امام حسين‏ عليه السلام و پيروى از عاشورائيان حسينى وصف ناشدنى بود. او جوانى مؤمن و وارسته‏اى بود كه تمام هستى خود را در گرو جهاد در راه حق گذاشته بود. شهادت در راه خدا و پيوستن به لقاءاللّه هدف نهايى‏اش بود. شهيد جعفرى هنگامى ‏كه از سنگربه طرف خانه باز مى‏گشت، به خانواده و دوستان سفارش مى‏كرد كه در اين شرايط حساس همه بايد زينب‏وار صابر و بردبار، پشتيبان جبهه و جهاد باشيم. پس از شهادتم براى من گريه و ناله نكنيد.

 اين جوان فداكار در نهايت به آروزى ديرينه‏اش رسيد، در تاريخ 1364/8/13، كه مانند روزهاى ديگر مشغول انجام وظايف جهادى‏اش بود، يكى از خمپاره (هاوان) هاى دشمن در كنار محل استقرارش اصابت كرد، در اثر آن اين مجاهد مسلمان به شدت مجروح گرديد و به زمين افتاد. بدن غرقه به خون او را همسنگرانش بى‏درنگ از زمين برداشتند. او در آخرين ثانيه‏ هاى زندگى قرار داشت و در واپسين دم‏ حيات با خود مى ‏گفت: »خدايا شكر كه به آرزوى شهادت رسيدم.«

 پس از چند دقيقه اين مجاهد دلاور، در اثر جراحات وارده به سن 25 سالگى به فيض شهادت نايل گرديد. روح پاكش به لقاءاللّه پيوست. پيكر خونين او از محل شهادت انتقال يافت و توسط مردم مسلمان و همسنگرانش در گلزار شهداى دهن‏ دره به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش پررهرو باد!

 شهيد سلطان شاهگل

 شهيد سلطان شاه(مستان)، فرزند بورجان، در سال 1338 شمسى، در (قريه حاج شيرجان) از ولسوالى سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مسلمان و مذهبى چشم به هستى گشود. در سال‏هاى بعد با خانواده‏اش از زادگاه خويش كوچ كرد و در قريه »حاج محمدحسين« ساكن گرديد. شهيد سلطان‏شاه از دوران نوجوانى به كار زراعت و مالدارى مشغول شد و با كار و تلاش بخشى از مايحتاج اقتصادى خانواده ‏اش را تامين مى‏كرد و سال‏ها براى به دست آوردن امكانات اقتصادى عرق جبين مى‏ريخت. او جوانى ساده زيست بود. در معاشرت با ديگران از مهربانى و اخلاق خوب برخوردار بود. به بزرگان احترام قايل مى‏شد و در زندگى با حوصله و صبور بود.

  از سال 1358، كه قيام مردم مسلمان سوزمه ‏قلعه برابر دولت كمونيستى آغاز گرديد اين مقاومت با عنايت خداوند و همسويى مردم با مبارزان ادامه داشت، سوزمه ‏قلعه يكى از صحنه‏ هاى افتخارآميز پيوند مردم و مجاهدان بود و به همين دليل قواى اشغالگر از اين همسويى خشمگين بودند، هنگام لشكركشى بالاى سوزمه‏ قلعه به هر فرد غيرنظامى كه دست مى ‏يافتند، آن را به شهادت مى‏رساندند.

 شهيد سلطان‏شاه يكى از اين شهيدان مظلوم بود كه در تاريخ 1364/8/28، مانند روزهاى ديگر در دشت سنگتوده مشغول چراندن گوسفندان بود، قواى متجاوز، تهاجم نظامى را در ناحيه شمال شرق سوزمه‏قلعه آغاز كردند، صدها رأس از گوسفندان مردم مجاهد را به چپاول بردند و اين شهيد را با يكى از همراهانش مظلومانه به شهادت رساندند.

 روح پاك اين شهيد عزيز در بيست و ششمين بهار زندگى به جوار حق پيوست. متعاقب آن پيكر خونينش از محل شهادت انتقال يافت و در ميان دره به خاك سپرده شد.   

روحش شاد باد!

 

 شهيد شمس ‏الدين

 شهيد شمس ‏الدين، فرزند عطامحمد، در سال 1329 شمسى، در خانواده‏اى مذهبى در (محله حاج محمدحسين) سوزمه‏ قلعه، متولد شد.

 از نوجوانى به كار كردن پرداخت. در جوانى به كار زراعت و دهقانى ادامه داد و سال‏ها از راه تلاش و زحمت، نيازهاى خانواده ‏اش را تأمين  مى‏كرد. وى در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد كه حاصل زندگى مشترك او، سه فرزند پسر و يك دختر است.

 شهيد شمس ‏الدّين كه غيرت اسلامى و حس وطن‏دوستى در وجود او موج مى‏زد از ابتداى انقلاب حامى و پشتيبان مجاهدان بود و در سال‏هاى مقاومت كه نبردهاى سنگين مردم و مجاهدان در برابر اشغالگران ادامه داشت، او نيز به وظايف دينى و ميهنى خود عمل كرد و در مراحل مختلف، مانند رساندن تداركات به سنگرها با مجاهدان همكارى مى‏ كرد. شهيد شمس‏الدين انسانى ساده‏زيست، زحمتكش و پرتلاش بود. در خانه خوش‏اخلاق بود و با بستگان رفتارى احترام ‏آميز داشت. فرايض دينى را انجام مى‏داد و ديگران را به امور دينى سفارش مى‏كرد.

 در تاريخ 1364/4/28، شهيد شمس‏الدّين از طرف نيروهاى وابسته به شوروى هدف گلوله قرار گرفت، به شدت مجروح شد و بر  اثر شدت جراحات، مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان داغدارش جنازه خون‏آلود اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    ياد و نامش در تاريخ جاودان باد!

 

 شهيد ملوكگل

 شهيد ملوك، فرزند تورجان، در سال 1336 شمسى، در قريه »حاج شيرجان« از ولسوالى سوزمه‏ قلعه، در خانواده ‏اى مذهبى چشم به جهان گشود. از نوجوانى به كار در خانه مشغول شد. از جوانى به امور مالدارى پرداخت و با تلاش و كوشش خود سال‏ها هزينه‏ هاى زندگى خود و خانواده‏اش را تامين مى‏كرد. او كه از همان دوران نونهالى با روزهاى سخت زندگى خو گرفته بود، تلاش مى‏كرد كه سربار ديگران نباشد.

  با اين حال ساده‏زيست و زحمت‏كش بود. كار كه به او واگذار مى‏شد به درستى و راستى انجام مى‏داد. آزارش به كسى نمى ‏رسيد او مانند ديگر هم‏وطنان خود در منطقه تحت كنترل مجاهدان باقى ماند و يكى از هواداران مبارزان بود.

 سرانجام در تاريخ  1364/8/28، شهيد ملوك مانند روزهاى ديگر در ناحيه سنگتوده مشغول چراندن گوسفندان بود. در اين روز نيروى نظامى دشمن، تهاجم همه جانبه و گسترده را در اين ناحيه (شمال شرق سوزمه‏ قلعه) آغاز كردند. نظاميان اشغالگر ضمن اشغال بخش‏هاى از منطقه صدها رأس از گوسفندان مردم را به چپاول بردند.

  در اين ميان شهيد ملوك كه فردى غيرنظامى بود با يكى ديگر از همكارانش توسط قواى دشمن مظلومانه به شهادت رسيد. بعد از عقب نشينى دشمن، پيكر خونين اين شهيد از محل شهادت انتقال يافت و در ناحيه »پشت دره شورابه« به خاك سپرده شد.

    روحش شاد باد

 

 

 شهيد ملا شهاب ‏الدينگل

 شهيد ملا شهاب‏ الدين، فرزند نورالدين متولد و ساكن يكى از آبادى‏هاى منطقه شرم بود. چون وى با برخى از ساكنين سوزمه‏ قلعه دوستى داشت، هر چند گاهى براى ديد و بازديد وارد اين منطقه مى‏گرديد.

 در سال 1364 شمسى، وارد سوزمه‏ قلعه گرديد و چند مدت زيرچغت، در خانه يكى از دوستانش سكونت داشت. همزمان با آن مانند ديگر روزها نيروهاى مشترك اشغالگر با سلاح‏هاى دور برد خود مناطق مسكونى سوزمه ‏قلعه را زير آتش قرار داده بود. يكى از گلوله‏ هاى هاوان دشمن در نزديكى محل سكونت شهيد ملا شهاب ‏الدين منفجر گرديد، تركش‏ هاى هاوان به بدن ايشان اصابت كرده و بر اثر جراحات وارده مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن جنازه اين شهيد از محل شهادت به شرم انتقال يافت و در قبرستان زادگاهش به خاك سپرده شد.

    نام و يادش گرامى باد!

 

 شهيد دلاور حسنىگل

 شهيد دلاورحسنى، فرزند درمحمد، در سال 1348، در خانواده‏ اى مذهبى و كشاورز ديده به جهان گشود. بعد از دوران كودكى در كارهاى خانه خانواده را يارى مى‏كرد و از آن پس در تأمين بخشى از نيازهاى اقتصادى خانواده مشاركت داشت.

 شهيد دلاور نوجوانى كنجكاو بود و به جهاد و مبارزه علاقه وافر داشت و در هر جا كه بود، دوست داشت به سنگرها برود و براى مجاهدان امكانات برساند.

 در تاريخ 1364/9/27، شهيد دلاور حسنى با مين برخورد كرد و بر اثر انفجار به هوا پرتاب شد و مجددا به زمين افتاد. بر اثر اصابت تركش به بدنش مظلومانه به شهادت رسيد. بستگان جنازه غرقه به خون اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان گاودارها به خاك سپردند.

    روحش شاد و يادش گرامى!

 

 شهيد على ‏محمدگل

 شهيد على ‏محمد، فرزند حسين، در سال1342 شمسى، در خانواده‏اى مذهبى در (قريه عاشورمحمد) سوزمه‏ قلعه، متولد شد. پس از طى دوران كودكى به كار مشغول شد. از دوره جوانى به زراعت پرداخت و تا هنگام شهادت از اين راه به رفع نيازهاى اقتصادى خود مى‏پرداخت.

 شهيد على‏ محمد و بستگانش از ابتداى قيام مردم، حمايت خود را از مجاهدان اعلام داشتند و تا جايى كه ممكن بود، به مبارزان كمك مى‏رسانيد و با رساندن تداركات و حفرسنگر، به يارى مدافعان مى‏شتافت.

 در تاريخ 1364/9/29، شهيد على‏ محمد نزديك منزلش بود كه از طرف نيروهاى دولت ماركسيستى هدف گلوله قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله به بدنش، اين مسلمان غيرنظامى به شهادت رسيد. دوستان، پيكر غرقه به خون اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزارشهدای دهن دره  به خاك سپردند.

    نام و يادش گرامى باد!

 

 شهيد گلب ‏الدين بيانىگل

 شهيد گلب‏ الدين بيانى، فرزند محمدشاه، در سال 1339 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله حاج ملاسلطان) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت.

 پس از دوران كودكى راهى مكتب دولتى شد و دوره ابتدايى را به پايان برد. به دليل مشكلات اقتصادى نتوانست ادامه تحصيل بدهد. پس از آن به كار كشاورزى پرداخت و سال‏ها از اين راه مايحتاج زندگى خود و خانواده‏اش را تأمين مى‏كرد. شهيد بيانى در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، دو فرزند پسر است.

 شهيد گلب‏ الدين انسانى ساده‏زيست و با ديگران مهربان بود. به امور دينى توجه داشت و در مجالس مذهبى حضور پيدا مى‏كرد. او براى والدين خود احترام بسيارى قايل بود. او و خانواده‏اش از حاميان مجاهدان بودند. گلب‏الدين هر زمان كه نياز مى‏شد به خط مقدم جبهه مى‏رفت و براى مجاهدان امكانات تداركاتى مى‏رساند و در ساخت سنگر تلاش مى‏كرد.

 سرانجام در تاريخ 1364 /10/20، زمانى‏كه شهيد گلب ‏الدين در حصه دهن‏دره قرار داشت، از طرف نظاميان دولت كمونيستى باگلوله هاوان (خمپاره) هدف قرار گرفت كه در نتيجه انفجارشديد و اصابت تركش به بدنش، اين جوان مسلمان به شهادت رسيد. بستگان وى، پيكر خونين اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    نام و يادش در خاطره ها جاودان باد!

 

 

مجاهد شهيد عبدالله بلخي

شهيد عبدالله بلخي، فرزند قاسم، در (حدود) سال 1346 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي«چابك» از توابع سرپل پا به عرصه‌ي وجود نهاد. بعد از سپري كردن دوران طفوليت در مكتب دولتي مشغول به تحصيل شد. چهار سال با جديت و علاقه‌مندي به فراگيري علم و معرفت ادامه داد. بعد از اشغال نظامي افغانستان قيام مردمي در برابر اشغال‌گران و دولت وابسته به آن در تمام نقاط سرپل گسترش يافت. اين تحولات، تعطيلي تمام مدارس را در پي داشت.

بعد از تشكيل و تثبيت پايگاه جهادي، با همت مسئولان فرهنگي مجاهدين در تمام مساجد و تكايا، صدها تن از فرزندان محصل منطقه تحت تعليم و تربيت قرارگرفتند. شهيد عبدالله يكي از نوجواناني بود كه در اين مقطع به درس خواندن ادامه داد و چند سال ديگر به معلومات و دانايي خود افزود. او بزرگ‌شده‌ي دوران مقاومت و جهاد بود. تفكر و انديشه‌ي دفاع از سرزمين مقدس اسلامي در وجودش موج مي‌زد. وقتي توانايي حمل و استفاده از سلاح را پيدا كرد، به جمع نيروهاي مسلح مجاهدين پيوست. بعد از گذراندن دوره‌ي آموزش فنون رزمي بصورت تمام وقت در پايگاه مستقر گرديد. از آن پس در مأموريت‌هاي رزمي حضور فعال پيدا مي‌كرد. در مدت حضور در ميدان‌هاي رزم شجاعانه در برابر تهاجمات نظاميان ارتش‌سرخ و نوكران داخلي آنان به جهاد پرداخت. حضورش در جبهه حكايت از ايمان قوي، اطمينان قلبي و روحيه‌ي فداكاري اين تازه جوان مسلمان داشت. تمام سختي‌هاي جنگ را بخاطر اسلام، قرآن و آزادسازي ميهن از اشغال چكمه‌پوشان شوروي متحمل شد.

شهيد بلخي جوان پر جرأت بود. نظرات و انديشه‌هايش را با صراحت بيان مي‌كرد. از هوش سرشاري بهره‌مند بود. ذكاوت را با ايمان و صداقت درهم آميخته و آن‌را سرلوحه‌ي زندگي افتخار‌آميز جهادي‌اش  قرار داده بود.

سرانجام اين جوان سلحشور در تاريخ 22/10/1364 شمسي، در آخرين مأموريت رزمي، با نظاميان حلقه به گوش شوروي درگير شد و جوان مردانه در برابر دشمن به نبرد پرداخت. اين مبارز فداكار در حال نبرد، هدف تركش گلوله‌ي هاوان (خمپاره) اشغال‌گران قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. دوستان پيكر شهيد عبدالله بلخي را از محل شهادت به «ميرزاولنگ» انتقال دادند و در آنجا به‌خاك سپردند.                          

  لباس شادماني ابدي بر قامت گلگونش مبارك باد! 

 

مجاهد شهيد قربانگل

شهيد قربان، يكي از رزمندگان مجاهد سرپل بود. از دوران نونهالي در چهارباغ سرپل كاركردن را آغاز كرد. سالها به كارگري اشتغال داشت. از اين طريق زندگي خود را مي‌گذراند. او يكي از فرزندان محروم اين ديار بود  كه از توانايي و جرأت بارزي برخوردار بود. اما تبعيض اجتماعي مانع از شناخت از شهامت نهفته‌اش مي‌شد.

بعد از تشكيل پايگاه مجاهدين در سرپل، زندگي و رفتارهاي تبعيض آميز در روابط اجتماعي كم‌رنگ شد و زمينه‌ي حضور و اظهارنظر طبقات مختلف مخصوصاً قشر مستضعف جامعه فراهم گرديد. شهيد قربان يكي از اين افراد بود. او پس از پيوستن به جمع مجاهدين لياقت و درايت خود را در ميدان‌هاي رزم نشان داد.

شهيد قربان فردي تيزهوش بود. در تصميم‌گيري جسارت فوق العاده داشت. بعد از حضور در جبهه به خودسازي روي آورد و فردي مذهبي و دين‌مدار شد. رفتار خوب و مؤدبانه داشت. شوخ طبعي و شادابي از ديگر خصوصيات وي بود. از تهاجمات ارتش‌سرخ‌شوروي هراس به دل راه نمي‌داد. در سخت‌ترين شرايط جنگي خونسردي خود را حفظ مي‌كرد. در انجام مأموريت هاي جهادي صداقت، امانت، شجاعت و صبوري داشت.

سرانجام اين مجاهد دلاور در تاريخ 22/10/1364، در ناحيه‌ي «چهارباغ» سرپل در آخرين مأموريت‌هاي رزمي‌اش در مقابل نظاميان وابسته به شوروي شركت ورزيد و در حاليكه بي پروا در برابر نظاميان دشمن مي‌رزميد، هدف سلاح‌هاي اشغال‌گران قرارگرفت و به فيض شهادت نايل آمد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد قربان توسط همرزمان و دوستانش به‌خاك سپرده شد.                          

                                               نام و يادش در تاريخ جاويدان باد!    

 

مجاهد شهيد شير محمدگل

شهيد شيرمحمد، فرزند مالك، در (حدود) سال 1346 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. پدرش فردي زحمت‌كش و پرتلاش بود. با دست‌رنج خود امكانات زندگي فرزندش را تهيه مي‌كرد. شهيد شيرمحمد در سايه‌ي محبت‌هاي پدر دوران كودكي را پشت سرگذاشت. از همان دوره با روش‌هاي زندگي ساده و بي آلايش خو گرفت. وضعيت اقتصادي آنان مساعد نبود، اما صميميت و مهرباني بين اعضاي خانواده موج مي‌زد. از وقتي كه توان كاركردن پيدا كرد، كمك دست پدر شد. با تلاشهاي شبانه‌روزي سعي داشت، تا مايحتاج زندگي را تامين كند.

شهيد شيرمحمد يكي از جوانان مجاهدي بود كه داوطلبانه در صف مجاهدين قرارگرفت. او پس از آنكه تعليمات رزمي را با موفقيت پشت‌سرگذاشت، سلاح به دوش گرفت. چند سال به صورت تمام وقت به مبارزه ادامه داد. در اغلب جنگ‌ها مشاركت داشت. بهترين روزهاي زندگي خود را در راه دفاع از اسلام و شرافت انساني گذراند. اگر دفاع او و هم‌سنگرانش نبود، از عزت مندي كه امروز مردم مسلمان از آن برخوردار اند چيزي به‌جا نمي‌ماند. شهيد شيرمحمد از شهيدان اين راه مقدس است كه براي به مقصد رساندن اين كاروان جان عزيز خود را تقديم كرد.

در روز 7/11/1364، نظاميان شوروي و جيره‌خواران وابسته به آنان با ده‌ها عراده تانك زرهي و پياده‌نظام در حاليكه با توپ‌خانه، هواپيماها و هلي‌كوپترهاي جنگي حمايت مي‌شدند، از چند سمت قريه‌ي «كورك مغول» را در محاصره‌ي خود گرفتند و به شديدترين وجه ممكن خانه‌هاي مسكوني را هدف قرار دادند. پس از آنكه پيشروي خود را آغاز كردند، مجاهدين با تعدادي اندك يكي از ديدني‌ترين صحنه‌هاي مقاومت را از خود نشان دادند. 

شهيد شيرمحمد يكي از مدافعان مسلماني بود كه در اين روز طي چندين ساعت در مقابل كفار مهاجم به رزم و پيكار ادامه داد و در حين دفاع هدف سلاح‌هاي دشمن قرارگرفت و در صحنه‌ي جنگ به فيض شهادت نايل گرديد. پيكر خونين او مدتي بدست مهاجمان اشغال‌گر افتاد. اما مجدداً از دشمن پس گرفته شد. متعاقب آن جنازه‌ي شهيد شيرمحمد را به زادگاهش منتقل كردند. سپس با همراهي مردم در جوار «شهداي چهارباغ» به‌خاك سپردند.

                                                      روحش شاد و راهش پر رهرو باد!

 

 

مجاهد شهيد محمدنعيم‌حيدري

شهيد محمدنعيم‌حيدري، فرزند محمدنبي، در (حدود) سال 1344 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «جوي عرب قديم»، واقع در آقتاش سرپل ديده به‌ جهان‌هستي گشود. دوران شيرين و رويايي كودكي را در دامان پر مهر والدين سپري كرد. وقتي به سن مناسب رسيد، راهي مكتب دولتي شد. تحصيلات كلاسيك خود را تا پايان دوره‌ي هشت ساله در آقتاش ادامه داد. او در اين مدت علاوه بر مكتب، در نزد روحاني محل، قرآن و بخشي از علوم ديني را فراگرفت.

در سال 1363، اين جوان آزادي خواه به يكي از آرزوهاي معنوي‌اش رسيد. در اين سال او به جاي برادرش وارد مركز مقاومت شد. ورود در جمع مجاهدين تحول اساسي در زندگي معنوي و اعتقادي‌اش ايجاد كرد. او از آن پس به جز ادامه‌ي جهاد به چيز ديگري نمي‌انديشيد. روحيه ي شاداب داشت.

شهيد حيدري اخلاق خوب و پسنديده را برگزيد. انديشه‌هاي خودسازي همراه با جديت و فداكاري در سيمايش احساس مي‌شد. از وقتي كه پا به عرصه‌ي ميدان‌هاي رزم گذاشت، قلب مهربان وسيماي جذاب پيدا كرد. او جوان تحصيل كرده بود، نسبت‌ به مسايل و تحولات روز از شناخت لازم بهره‌مند بود. انتخابش از روي علم و معرفت بود. به همين جهت تحمل روزهاي سخت مبارزه برايش سهل و آسان بود. از كمي نفرات مجاهدين و نبود امكانات مأيوس نمي‌شد. از تجهيزات بي‌شمار متجاوزان نمي‌هراسيد. تنها به انجام تكليف اسلامي و مذهبي مي‌انديشيد. اين مبارز مسلمان بيش از يك سال در صحنه‌ها و نبردهاي مختلف شركت ورزيد و تا آخر در راه مبارزه و جهاد استوار ماند.

شهيد محمدنعيم كه همسر آينده‌اش را انتخاب كرده بود، سه ماه قبل از شهادتش لباس دامادي را پوشيد و مراسم عروسي‌اش را برگزار كرد. دوستان و بستگان كه خود را شريك شادي‌هاي او مي‌دانستند، در مراسم دامادي او شركت كردند.

اين مجاهد تازه داماد در روز 7/11/1364، در يكي از مقاومت‌هاي كم‌نظير مجاهدين در مقابل متجاوزان ارتش‌سرخ شركت ورزيد. دشمن زبون كه كينه‌ي مجاهدين را در سينه‌ي ناپاك خود داشتند، با پشتيباني تانك، توپخانه و نظاميان بي‌شماري كه به پيشرفته‌ترين امكانات نظامي روز مجهز بودند، به‌سمت مواضع مجاهدين واقع در قريه‌ي «كورك مغول» پيشروي كردند و جنگ تن به تن و ديوار به ديوار شكل گرفت.

شهيد حيدري اين جوان تازه داماد، در اين روز حماسه‌هاي زيادي از خود نشان داد. در حاليكه مشغول مقاومت بود، از ناحيه‌ي پا هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به شدت مجروح شد. براي اينكه بدست دشمن اسير نشود، زنان قريه او را در جايي پنهان كردند. نظاميان اشغال‌گر از طريق دنبال كردن خون‌هاي ريخته شده، محل اختفاي او را پيدا كردند. دشمن سفاك بلافاصله او را از ناحيه‌ي سر و صورت به رگبار بسته و اين جوان سلحشور در ميدان پيكار به‌فيض شهادت نايل‌گرديد. بعد از عقب‌نشيني نظاميان اشغال‌گر، پيكر خونين اين جوان تازه داماد از محل شهادت انتقال يافت. سپس با همراهي دوستان در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.                                 

                                                     روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

شهيد عبدالرحيم محسني

شهيد عبدالرحيم محسني، فرزند حاج ملامحسن، در سال1334 شمسي، در خانواده‌ي روحاني و متدين در «جوي عرب قديم»، واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. دوران شيرين كودكي را در محيط صميمي و مذهبي خانواده پشت سرگذاشت. از همان زمان تحت تعليم و تربيت پدر گرامي‌اش كه روحاني متدين، پرهيزكار، پرتلاش، مردم‌دار، مورد احترام و اعتماد جامعه بود،‌ قرارگرفت. با شئونات اسلامي بيشتر آشنا شد. قرآن و بخشي از مقدمات علوم ديني را آموخت. فراگيري مسائل  و احكام ديني او را در جواني به‌سمت و سوي زندگي عزت مندانه سوق داد. شهيدمحسني وقتي به سن جواني رسيد به انجام وظايف و احكام شرعي توجه و عنايت ويژه داشت. در محيط كار و منزل از اخلاق و رفتار پسنديده بهره‌مند بود. وي معنويت و دين داري را فداي ماديات نمي‌كرد. در عين حالي كه مجدانه در تأمين نيازهاي اقتصادي مي‌كوشيد، از انجام واجبات غفلت نمي‌ورزيد.

در سال 1354 شمسي، به وظيفه‌ي عسكري فرا خوانده شد. دو سال تمام با صداقت و امانت داري در راه حفظ استقلال ميهن انجام وظيفه نمود و در سال 1357 شمسي، با اخذ ترخيص سر افرازانه به زادگاهش بازگشت. وي در سال 1356 شمسي، تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش يك پسر و يك دختر از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيد عبدالرحيم محسني در سال 1361 شمسي، وقتي كه احساس كرد در صحنه‌هاي نبرد آزادي‌بخش به وجودش بيشتر نياز است، خود را براي حضور دائمي در ميدان‌هاي رزم مهيا كرد. ابتدا دوره‌ي آموزش و يادگيري فنون رزمي را با موفقيت گذراند. از آن پس به صورت تمام وقت در مركز مقاومت مستقر شد. در مدت كوتاه همرزمانش به‌صداقت، پاكدامني، شكسته‌نفسي و عزت‌نفس داشتن او پي بردند و او  به عنوان فرد مورد اعتماد و اخلاق حسنه معروف شد. او كه قلبي مهربان داشت، در حل و فصل برخي شكر رنجي‌هايي كه در جمع دوستان به وجود مي‌آمد پيش‌قدم مي‌شد. به همين جهت در بين هم‌سنگرانش به «قاضي» شهرت يافت.

اين مجاهد خستگي ناپذير در مدت حضور در سنگر‌هاي جهاد در ده‌ها  نبرد حماسي در برابر نظاميان دشمن شركت ورزيد. صبورانه و شجاعانه در مقابل نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي به رزم و پيكار ادامه داد. او كه راه سخت و طاقت‌فرساي مبارزه را با آگاهي انتخاب كرده بود، بيش از سه‌سال شبانه‌روزي براي آزادي كشورش تلاش كرد. در اين مدت هيچ گونه ترديد به دل راه نداد و تا آخر به آرمان مقدس جهاد وفادار باقي ماند.

سرانجام اين مجاهد مسلمان در آخرين نبرد حماسي در برابر نظاميان دشمن شركت ورزيد. در سحرگاه روز 7/11/1364 شمسي، ده‌ها  عراده تانك و تعداد بي‌شماري از قواي پياده‌ي نظاميان مشترك اشغال‌گر شوروي و دولتي، در حاليكه با توپخانه و ديگر سلاح‌هاي دوربرد حمايت مي‌شدند، تهاجم همه جانبه را به‌سمت قريه‌ي «كورك مغول» آغاز كردند. در فاصله‌ي كم، جنگ به صورت تن به تن تبديل شد. مجاهدين مسلمان با تعداد اندك تا آخرين توان به مقاومت و دليري‌هاي خود ادامه دادند. از اين ميان شهيد عبدالرحيم محسني كه يكي از تيربارچي‌هاي مجاهدين بود، در برابر تهاجمات سنگين دشمن سينه سپر كرد و تا آخرين توان به رشادت و ايثارگري ادامه داد.

در حاليكه نبرد سهمگين همچنان بي‌وقفه ادامه داشت، اين دلاور صحنه‌هاي مقاومت همچنان به فداكاري پرداخت. شهيدمحسني همچنان در برابرخصم به دفاع مشغول بود كه هدف سلاح‌هاي اشغال‌گران قرارگرفت و اين مجاهد راست‌قامت در حين دفاع در ميان خون خويش غوطه‌ور و بدن نازنينش نقش زمين شد و روح ملكوتي‌اش به لقاءالله پيوست. به اين ترتيب اين جوان رعنا پس از سالها ايثار و فداكاري به فيض عظيم شهادت نايل گرديد. متعاقب آن، پيكر غرقه به خون شهيد عبد الرحيم محسني از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت و با حضور پرشور مردم در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.               

                                                جاودانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد قربانيگل

مجاهد شهيد قرباني، فرزند لعل‌محمد، در (حدود) سال 1342 شمسي، در «ولسوالي سوزمه‌قلعه» ديده به جهان گشود. از نونهالي شغل كارگري را در پيش گرفت. دوره‌ي جواني‌اش با اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي همزمان گرديد. اين رخدادها حضور جوانان مسلمان را در جبهه‌ي جهاد درپي داشت. فرزندان غيور وطن از طبقات مختلف اجتماعي پا به عرصه‌ي جهاد گذاشتند و با جان‌فشاني‌هاي منحصر به فردشان عرصه را بر نظاميان اشغال‌گر  تنگ كردند.

شهيد قرباني يكي از فرزندان غيور سوزمه‌قلعه بود كه با اراده‌ي قوي به صف مجاهدين پيوست. او از همان روز‌هاي اول مرزهاي قوميت را شكست، براي جهاد در راه خدا از زادگاه خويش به سرپل هجرت كرد. با جديت دوره‌ي تعليمات رزمي را در كنار مجاهدين گذراند. بعد از آمادگي‌هاي روحي و جسمي سلاح به دوش گرفت. از آن پس به صورت تمام وقت در برابر متجاوزان شوروي به دفاع پرداخت.

شهيد قرباني مانند ساير همرزمانش از ابتداي ورود به صف مجاهدين راه خودسازي و فداكاري را در پيش گرفت. خدمت براي اسلام، آزاد سازي كشور و آسايش مردم مسلمان از برجسته ترين اهداف جهادي‌اش محسوب مي‌شد. او شجاعت را با اخلاق نيكو و مردانگي را با ايثار و از خود گذشتگي در وجودش درهم آميخته بود. هر كس با او آشنايي پيدا مي‌كرد، ‌مجذوب اخلاق و خوشرويي وي مي‌شد. اين رزمنده‌ي مجاهد با خصوصيات يك انسان وارسته چند سال به جهاد پرداخت. وي در شجاعت و دليري از بهترين نيروهاي جهادي به حساب مي آمد.

سرانجام در روز 7/11/1364، وارد يكي از ماندگارترين نبردهاي حماسي مجاهدين در برابر چكمه‌پوشان شوروي گرديد. در آن روز عظمت خون بر شمشير نمايان گشت. در آن روز شهيد قرباني از اولين ساعات بامداد با خلوص نيت وارد پيكار در برابر متجاوزان روسي شد. او در جنگ نابرابر كه به صورت تن به تن ادامه يافت، تا آخرين رمق جانانه به دفاع پرداخت. مردم مسلمان منطقه از مقاومت‌هاي اين شهيد راه اسلام خاطرات به ياد ماندني فراواني دارند.

شهيد قرباني در حاليكه همچنان قهرمانانه در ميدان رزم مشغول دفاع بود، هدف سلاح‌هاي مرگبار ارتش‌سرخ قرارگرفت و در صحنه‌ي مبارزه جام شهادت را نوشيد و به خيل شهدا پيوست. پيكر خونين شهيد قرباني توسط مردم مسلمان منطقه  در «تپه‌ي شهداي كورك مغول» به‌خاك سپرده شد.                                       

                                                        روحش شاد و راهش پوينده باد!

 

مجاهد شهيد مهديگل

شهيد مهدي، فرزند رجب، در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. از اول جواني در امور كشاورزي به كار اشتغال پيدا كرد. او از جمله جواناني بود كه دوره‌ي جواني‌اش را در زمان انقلاب آغاز كرد. او بارها شاهد حملات بي‌رحمانه‌ي اشغال‌گران به مناطق مسكوني و افراد غيرنظامي بود. اين رخدادها شهيد مهدي را به‌سمت پيوستن در صف مجاهدين و حضور در صحنه‌ي جهاد سوق داد.

با شهادت تعدادي از رزمندگان مقاومت، شهيد مهدي تصميم گرفت، با پيوستن به جمع مجاهدين جاي خالي شهدا را پر نمايد و راه آنان را ادامه دهد. به همين منظور دوره‌ي آموزش و يادگيري و آشنايي با جنگ‌هاي چريكي را گذراند. از آن پس سلاح به شانه گرفت. از لحظه‌ي ورود به جبهه تا هنگام شهادت به صورت تمام وقت در صحنه‌هاي جهاد حضور داشت و بيش از دو سال در اكثر جنگهايي كه در برابر نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي به وقوع پيوست، شركت داشت.

در سحرگاه روز 7/11/1364، نظاميان كماندوي روسي و دولتي، بي‌آنكه مجاهدين مطلع شوند، از چند سمت قريه‌ي «كورك مغول» را در محاصره‌ي خود گرفتند. همزمان با طلوع خورشيد در حاليكه با توپخانه‌ي دوربرد و تانك‌هاي پيشرفته‌ي تي72 و انواع ادوات نظامي ديگر حمايت مي‌شدند، حمله‌ي نهايي را بالاي مواضع مجاهدين آغاز كردند. در اندك زمان، جنگ تن به تن شكل گرفت. مجاهدين مسلمان با تعداد اندك  به مقابله با متجاوزان پرداختند. آنان با جان و دل آماده‌ي شهادت بودند.

شهيد مهدي يكي از نيروهاي مدافع جهادي بود. او تا آخرين توان در برابر نوكران كرملين به مبارزه ادامه داد و در ميدان رزم هدف انواع سلاح‌هاي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. اشغال‌گران كه از مقاومت و شجاعت او به خشم آمده بودند، هنگام تسلط بر منطقه جنازه‌ي شهيد مهدي را با خود بردند. بعد از چند روز تلاش، پيكر اين شهيد عزيز از دشمن بازپس گرفته شد. متعاقب آن مردم و مجاهدين پيكر غرقه به خون شهيد مهدي را تا «گلزار شهداي چهارباغ» همراهي كردند. سپس در جوار ساير شهدا به‌خاك سپردند.

                                          يادش گرامي و راهش مستدام باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام‌حسن ‌اصغريگل

شهيدغلام‌حسن‌اصغري، فرزند غلام‌حسين، در (حدود) سال 1342 شمسي، در قريه‌ي «كورك مغول»، از توابع سرپل در خانواده‌ي كشاورز و مذهبي ديده‌ به‌جهان‌هستي گشود. بعد از دوره‌ي كودكي در مدرسه‌ي دولتي يادگيري سواد خواندن و نوشتن را آغاز كرد. تا پايان مقطع ابتدايي در زادگاهش به تحصيل ادامه داد. از اوايل سالهاي نوجواني در امور كارهاي خانه و جمع‌آوري محصولات كشاورزي دست‌يار خانواده بود و از اين راه بخشي از احتياجات خود و خانواده‌اش را تامين مي‌كرد.

شهيدغلام‌حسن از جوانان آزادي‌خواهي بود كه آنچه در توان داشت، در حمايت مجاهدين در معرض اخلاص گذاشت. او با اشتياق و شوق وصف ناشدني در تامين امكانات و رساندن تداركات در سنگرها همكاري صميمانه داشت. انجام امور جهادي را وظيفه و تكليف شرعي خود مي‌دانست.  او يكي از فعالان نيروهاي مردمي در گروپ ابوذر بود كه در تامين امنيت قريه‌ي محل سكونتش نقش مؤثر ايفا كرد. هر وقت لازم مي‌شد همراه مجاهدان در صف مقدم جنگ مي‌رفت.

شهيد غلام‌حسن اخلاق نيكو و ظاهري آرام داشت. وي انسان زحمت‌كش و پرتلاش بود. جوانان ديگر را به همكاري با مجاهدان دعوت مي‌كرد و خود نيز در اين راستا پيشگام و پيشتاز بود. تا آخر در اين مسير مقدس وفادار ماند و در اين راه نيز جان عزيز خود را فداي اسلام و قرآن كرد.

در روز 7/11/1364، قواي‌مشترك شوروي و دولتي با حمايت ده‌ها  تانك زرهي و سلاح‌هاي دور‌برد قريه‌ي «كورك مغول» را هدف حملات بي‌رحمانه‌ي خود قرار دادند و جنگ نابرابر در گرفت. شدت جنگ به حدي بود كه در اندك زمان نبرد به صورت تن‌به‌تن و ديوار به ديوار تبديل شد. در حين درگيري مجاهدين از چند سمت در محاصره‌ي نظاميان اشغال‌گر قرارگرفتند. از اين ميان شهيد محمدحسن اصغري اين جوان فداكار تا آخر در صحنه‌ي حماسه‌سازي حضور داشت و در حين نبرد، توسط متجاوزان به اسارت گرفته شد.  بعد از اسارت او را به شبرغان منتقل كردند و تحت سخت‌ترين شكنجه‌ها قرار دادند و در نهايت دشمن سفاك با اعدام اين مبارز، وي را مظلومانه به شهادت رساند. پيكر اين شهيد تا به امروز مفقود الاثر مي‌باشد.                 

                                                            روحش شاد و يادش گرامي باد!

 

مجاهد شهيد حسينگل

شهيدحسين (معروف به حسين‌قوماندان)، فرزند عزيز، در (حدود) سال 1328شمسي، در «سيدآباد» سرپل ديده به جهان گشود. از نوجواني مشغول كار و تلاش شد. او سالها با كار و تلاش براي تامين آسايش و آرامش خانواده‌اش صادقانه مي‌كوشيد. شهيدحسين در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش يك پسر و دو دختر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيد حسين در اوايل انقلاب در جمع هواداران جهاد قرارگرفت. از آن پس در پايگاه جهادي حضور مستمر داشت. در آن دوره ارتباط بين نيروهاي مجاهدين تنها از روي مكاتبه صورت مي‌گرفت. آنان هيچ گونه وسيله‌ي ارتباطي ديگري در اختيار نداشتند. شهيد حسين يكي از نامه‌رسان‌هاي پرتلاش و شجاع مركز مقاومت جهادي بود. او در شب‌هاي تاريك و ظلماني براي رساندن پيام مجاهدين از مسيرهاي خطرناك عبور مي‌كرد و پيام را به مقصد مي‌رساند. پيام رساني به موقع اين مبارز مسلمان، بارها طرح ها و توطئه‌هاي نظاميان اشغال‌گر شوروي را خنثي كرد و وسيله‌ي نجات انسان هاي بسياري گرديد.

سرانجام اين مجاهد پرتلاش پس از مدتها خدمت صادقانه در يكي از تهاجمات اشغال‌گران شوروي، هدف سلاح‌هاي دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد حسين قوماندان، با همراهي مردم مسلمان منطقه در زادگاهش به‌خاك سپرده شد.

                                                        يادش گرامي و راهش پر رهرو باد!

 

 

 شهيد سيد هاشمگل

 شهيد سيد هاشم از مجاهدان مسلمان و مبارز بلخاب بود، به جهت يارى رساندن به مردم مجاهد، در خط مقدم جنگ حضور پيدا كرد. از تاريخ تولد، وضعيت زندگى و ديگر مشخصات اين شهيد عزيز، اطلاعى در دست نيست.

 در دوران مقاومت ملت مسلمان افغانستان، ساكنان مناطق مختلف، فصل نوين از ارتباط و هماهنگى ‏ ايجاد شد. در اين دوره سوزمه ‏قلعه يكى از مراكز عمده مجاهدان بود. مجاهدان از مناطق دور ونزديك به اين منطقه مى‏آمدند و در مقابل اشغالگران جهاد مى‏كردند.

 شهيد سيد هاشم يكى از اين مجاهدان بود. او در سال 1364، همراه با جمعى از چريك ‏هاى مجاهد بلخاب رهسپار سوزمه‏ قلعه شد. مدتى در سنگرهاى جهاد، در برابر قواى نظامى دشمن به جهاد پرداخت، جانانه از ارزش‏هاى دينى دفاع كرد. آنچه در توان داشت در معرض اخلاص گذاشت، تكليف اسلامى و ميهنى خود را به خوبى انجام داد.

 در ماه جدى )دى( 1364، شهيد سيد هاشم زمانى كه در ناحيه زيرچغت سوزمه‏ قلعه قرار داشت، از طرف نظاميان وابسته به شوروى، هدف گلوله هاوان (خمپاره) قرار گرفت به سختى مجروح شد. پس از آن بر اثر شدت جراحات، اين مجاهد مسلمان در عالم هجرت مظلومانه به شهادت رسيد.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد از سوزمه ‏قلعه، به بلخاب انتقال يافت و با مشايعت بستگان و دوستان وى، در قبرستان زادگاهش به خاك سپرده شد.

    نام و يادش در دل‏ها جاودان باد!

 

 شهيد سخي داد فدايى

 شهيد سخي دادفدايى، فرزند غلام‏ على، در سال 1333 شمسى، در خانواده ‏اى دينى و مذهبى در (محله حاج محمدحسين) سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه وجود نهاد. دوران كودكى را در كنار خانواده ‏اش گذراند. پس از آن راهى مكتب دولتى شد و تحصيلات خود را با موفقيت به پايان برد. از آن جايى كه مقطع بالاتر تحصيلى تدريس نمى ‏شد و به دليل شرايط خاص آن زمان، او به كار زراعت و دامدارى مشغول شد و با تلاش خود بخشى از احتياجات خانواده را تأمين مى‏كرد. شهيد سخيداد علاوه بر كار از مسايل شرعى غافل نمى ‏ماند و فرايض دينى را انجام مى‏داد. او در مجالس مذهبى حضور پيدا مى‏كرد. درماه محرم زمانى‏كه مراسم عزادارى برگزار مى‏شد، وى با اشتياق و علاقه زيادى به اين مجلس‏ها مى‏رفت و به سخنان واعظان و سخنرانان گوش فرا مى‏داد و از راهنمايى آنها بهره مى‏گرفت. دستورهاى اسلام را در قلب پاكش جا مى‏داد و براى حضرت سيدالشهدا اشك مى ‏ريخت. حضور در اين مجالس معنوى، راهنماى معنويش بسوى جبهه‏ هاى حق بود.

 زمانى ‏كه اسمش در فهرست خدمت قرارگرفت، به عسكرى رفت و دو سال در مزارشريف براى حفظ استقلال وطن صادقانه خدمت كرد و با اخذ ترخيص به زادگاه خود بازگشت. از آن پس به كار مالدارى ادامه داد. در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد، اما صاحب فرزند نشد.

 از زمانى ‏كه اولين جرقه انقلاب در منطقه زده شد، شهيد فدايى به همراه ديگر بستگانش به انقلابيون پيوست و خود وى از نخستين كسانى بودكه به مخالفت با دولت برخاست و جاده عمومى را با همكارى ديگرمردم بر نيروهاى دولتى مسدود كرد. از آن پس به‏طور مستمر در صحنه‏ هاى جهاد و مبارزه قدم به ميدان گذاشت و تا آخرين توان از مجاهدان حمايت و پشتيبانى كرد. او در چندين جنگ در كنار برادرش حضور داشت. در سال ‏هاى بعد كه تحولاتى بنيادين در عرصه‏ هاى نظامى، اجتماعى و سياسى منطقه به‏ وجود آمد، مشاركت عمومى جامعه فراهم شد و حاكميت برترى طلبى و زورمدارى از بين رفت. شهيد فدايى يكى از نيروهاى با اخلاص جهادى بود كه به مركز مقاومت پيوست. ابتدا دوره يادگيرى فنون رزمى را با موفقيت به پايان برد، از آن پس به‏ طور دائمى در پايگاه جهادى مستقر شد.

 شهيد سخى ‏داد فدايى جوانى متدين، مذهبى و متين بود. درگفتار و رفتار از صداقت و راستى برخوردار و در امور دينى به اصول اسلام، قرآن و مكتب اهل ‏بيت پايبند بود. در معاشرت با دوستان صميميت داشت و در ميدان رزم در برابر خصم شجاع و نترس بود.

 شهيد فدايى از زمانى ‏كه پا به عرصه جهاد گذاشت، مثل ديگر فرزندان وطن در زندگى ‏اش تحول معنوى بسيارى ايجاد شد و او تنها به جهاد و شهادت در راه خدا و آزادسازى كشور از اشغال دشمن، مى‏ انديشيد. از آن جايى كه او از ازدواج اول صاحب فرزند نشده بود، بستگان او اصرار زيادى كردند كه همسرى ديگر براى خود انتخاب نمايد. اما او كه از دنيا بريده بود به اين سفارش‏ها توجه نكرد و جواب‏ هايى كه مى‏ داد، حاكى از شهادت زودرس بود. هر چند اين صحبت‏ها براى ديگران قابل درك نبود، نتايج آن بعد از شهادت او آشكار شد.

 شهيد فدايى در ميدان جنگ از خود لياقت، شجاعت و درايت نشان مى‏داد و به همين جهت مورد توجه و احترام هم‏رزمانش بود و به عنوان معاون يكى از گروپ‏ هاى مجاهدان برگزيده شد. شهيد فدايى در جنگ بيست‏وچهارم سرطان 1361، و بيست‏ ودوم دلو 1363، كه از بزرگ‏ترين و افتخارآميزترين نبردها محسوب مى‏شود، با دل آرام و ايمانى قوى دليرانه در برابراشغالگران جنگيد.

 شهيد فدايى كه مدت چند سال در ميدان‏هاى رزم به جهاد پرداخت، در اكثر جنگها مشاركت مى‏ورزيد و در اين راه پيش‏قدم بود و يك‏بار در تاريخ 1363/12/29، از ناحيه دست مجروح گرديد و پس از بهبودى بار ديگر به سنگر بازگشت و به وظايف جهادى‏اش پرداخت.

 در تاريخ 1364/12/11، نيروهاى دولتى با استقرار نظامیان خود در ارتفاعات ترخزار، مناطق مسكونى را زير آتش مستقيم خود قرار دادند، به طورى كه رفت و آمد مردم و مجاهدان را مختل كردند. لذا مجاهدان تصميم به آزادى اين ارتفاعات گرفتند.

 پيش از اين عمليات شهيد فدايى ابتدا به مزار شهدا رفت و پس از زيارت قبور شهدا، راهى محور عملياتى شد. قبل از آن‏كه وارد نبرد در برابر دشمن شود، وسايل شخصى ‏اش مانند ساعت، انگشتر و ... را به هم‏رزمانش داد. آن‏گاه وارد نبرد با دشمن شد و در فاصله كوتاهى تمام مناطق مورد نظر آزاد گرديد و يك عراده توپ دشمن به غنيمت گرفته شد. شهيد فدايى در اين جنگ شجاعت كم‏نظيرى از خود نشان داد و فاتحانه وارد سنگر دشمن شد.

 در حالى‏ كه نبرد ادامه داشت شهيد سخى‏داد فدايى نارنجكى را باز كرد و به سوى دشمن پرتاب كرد كه در همين زمان با دو زانويش با مين ضد تانك برخورد كرد و بر اثر انفجار مين شهيد فدايى چندين متر به هوا پرتاب شد، دو پا و يك دستش قطع گرديد و ديگر اعضاى بدنش به شدت مجروح شد و در نتيجه، اين مبارز ميدان‏ هاى رزم به شهادت رسيد و روح بلندش به ملكوت اعلا پيوست. متعاقب آن، پيكر پاره پاره اين شهيد، از محل شهادت انتقال يافت و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپرده شد.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 شهيد محمدگل ابوذرگل

 

 شهيد محمدگل ابوذر، فرزند پناه(پينه)محمد، در سال 1332 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (محله حاج ملا سخيداد) سوزمه‏ قلعه، پا به عرصه وجود نهاد. از نوجوانى به كار كردن پرداخت. در جوانى به خدمت عسكرى رفت و پس از دو سال خدمت صادقانه در هرات با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. او در يكى از همين سال‏ها ازدواج كرد كه از آن زندگى مشترك، يك پسر و يك دختر، از او به يادگارمانده است. از اول انقلاب كه كه قيام مردم در برابر دخالت‏هاى خارجى در امور كشور شروع شد، شهيد ابوذر نيز در صف مبارزان پيوست و با رساندن امكانات تداركاتى و حضور در سنگرهاى خط مقدم جنگ به يارى مدافعان مى‏شتافت. او در راه انقلاب بارها از خانه و كاشانه خود آواره گرديد.

 زمانى ‏كه احساس كرد به حضور مسلحانه او در سنگرها نياز هست به مركز مقاومت رفت و با گرفتن سلاح فصل نوينى از مبارزات خود را در برابر اشغالگران آغاز كرد و در جنگ‏هاى مختلف مشاركت داشت.

 شهيد ابوذر جوانى صادق، ساده‏زيست و مهربان بود. او به والدين خود بسيار احترام مى ‏گذارد، فرايض دينى را به خوبى انجام مى‏داد و ديگران را به راه راست دعوت مى‏كرد. در مجالس عزادارى كه براى گرامى‏داشت شهيدان كربلا برگزار مى ‏شد شركت مى‏كرد و براى حضرت سيدالشهدا و ديگر ائمه اطهارعليه السلام اشك مى‏ريخت.

 سرانجام در روز 1364/12/11، پس از آن‏كه نيروهاى دولت كمونيستى برخى از مناطق را به تصرف خود درآوردند، شهيد ابوذر همراه ديگر رزمندگان مجاهد، به منظور باز پس گيرى مناطق يادشده به سوى مواضع دشمن حركت كردند و جنگى حيرت انگيز و نابرابر درگرفت و در فاصله اندكى تمام مناطق ياد شده به دست مدافعان مسلمان فتح گرديد. در اين ميدان رزم شهيد ابوذر شهامت بسيارى از خود نشان داد. لحظاتى پس از فتح منطقه به‏دست مجاهدان، شهيد ابوذر كه در سنگر اول قرارداشت، هدف تيراندازى دشمن قرار گرفت و مجروح شد. و به دليل شدت جراحات پذيراى شهادت گرديد و روح بلندش به ملكوت اعلا پيوست.

    يادش گرامى و راهش مستدام باد!

 

 

لینک دائم نظر شما