معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. »  

 

توجه                                              توجه

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

_______________________________________________________

 

فرمانده‌ شهيد عوض ‌علي شجاعي

 فرمانده‌ شهيد عوض‌علي شجاعي، فرزند قربان، در سال 1338 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در «ميرزاولنگ» سرپل ديده به جهان گشود. دوران كودكي را در سايه‌ي محبت‌هاي پدر و مادرش پشت سرگذاشت. از سن نوجواني به كار مشغول شد. در جمع‌آوري محصولات زراعي همكار پدر بود. از همان دوره از بزرگان خانواده اطاعت و فرمانبرداري داشت. در خانه خوش‌اخلاق بود. وقتي در سن نوجواني رسيد، سهم بيشتري در تأمين مايحتاج زندگي گرفت. از آن پس سالها در تهيه‌ي امكانات رفاهي خانواده كوشيد.

شهيد شجاعي در اواخر تابستان سال1360، عازم سوزمه‌قلعه شد. با علاقه‌مندي فراوان، دوره‌ي تعليمات را نزد اساتيد اين فن آغاز كرد. فنون رزمي و اصول اعتقادي را به وجه احسن پشت سرگذاشت. در پايان از سوزمه‌قلعه به زادگاهش بازگشت. بعد از چند روز استراحت سلاح به دوش گرفت. از ميرزاولنگ عازم نواحي خط مقدم جنگ در مقابل اشغال‌گران شوروي گرديد.

اين مجاهد سلحشور در اكثر جنگ‌هاي مجاهدين در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي شركت مي‌كرد. به خاطر لياقت و شجاعت كم‌نظيرش از طرف قومانداني ارشد جهادي سرپل به عنوان سرگروپ جمعي از مجاهدين انتخاب شد. او كه پذيرش مسئوليت را تكليف و امانت شرعي مي‌دانست، مسئولانه‌تر از گذشته به مجاهدت ادامه ‌داد. با افراد تحت امرش محترمانه و برادرانه برخورد مي‌كرد. غرور و تكبر در رفتارش مشاهده نمي‌شد.

 شهيد شجاعي در مناطق مختلف شهرسرپل، بغاوي، سوزمه‌قلعه، فارياب و ديگر نواحي در نبردهاي آزادي‌بخش مجاهدين مشاركت فعال داشت. اين فرمانده دلاور در مأموريت رزمي كه در ولايت فارياب داشت، روزهاي سخت و طاقت‌فرساي زمستان را با جان و دل تحمل كرد. با تن خسته اما قلب مطمئن در شديدترين نبردها شركت ورزيد. او اصلي‌ترين ضربه را به پيكر فرمانده‌ي ارشد دشمن وارد كرد كه منجر به از هم پاشيده شدن نظاميان دشمن شد. پس از چند ماه فاتحانه به زادگاهش بازگشت. وقتي وارد منطقه شد، مردم قدرشناس «ميرزاولنگ» به پاس خدمات ارزنده‌ي او با شادماني از وي استقبال كردند و بر سر او نُقل و شيريني پاشيدند. از آن پس محبوبيت او در ميان مجاهدين بيشتر شد.

 هيچ يك از اين محبوبيت ها او را از هدف اصلي‌اش بازنداشت. خاضعانه به انجام تكليف جهادي مي‌انديشيد. به تعريف و تمجيد ديگران توجه نداشت. بيش از گذشته خودسازي و شكسته‌نفسي در رفتارش مشاهده مي‌شد.

شهيد شجاعي، در برابر مشكلات و مصائب شكيبا بود. در دوران حضور در جبهه مادر مهربانش از دنيا رفت. فوت زود هنگام مادر قلب اين مجاهد نستوه را جريحه دار ساخت. او در غم و شادي شكرگزار پروردگار عالم و در هر حال راضي به رضاي خداوند بود. از آن پس هر وقت از مأموريت رزمي به خانه بازمي‌گشت، جاي مادر را خالي مي ديد. از اينكه مثل گذشته مادر به پيشوازش نمي‌آمد، اندوهگين مي‌شد. شهيد شجاعي با صبر و شكيبايي مشكلات را تحمل مي‌كرد. در راه مبارزه و جهاد، سستي و كم ميلي از خود نشان نمي‌داد. از هر جهت براي حفظ اسلام، عزت مردم و مملكت مهيا بود. به جهاد در راه خدا علاقه‌ي وصف‌ناشدني داشت. از اينكه توفيق خدمت رساني براي دين، ميهن و مردم را يافته بود، خداوند متعال را شاكر بود. صفا، صميميت، وفاداري، صداقت، امانت‌داري و شجاعت كم‌نظير بخشي از صفات برجسته‌ي اين رادمرد مجاهد بود. در سخت‌ترين شرايط رفتار حكيمانه و مؤدبانه داشت. هر وقت از مأموريت رزمي بازمي گشت، از همسايه‌ها و بستگان احوال‌گيري مي‌كرد.

شهيد عوض‌علي‌شجاعي يكي از فرماندهان خوش‌نام و آرمان‌گراي چريكهاي مسلمان سرپل بود. با بي‌عدالتي‌هاي اجتماعي قبل از دوران جهاد، آشنايي داشت. رسيدن به عدالت اجتماعي از برنامه‌هاي كاري‌اش بود. او مي‌دانست كه اگر جوانان غيرت‌مند مجاهد در صحنه نباشند، نوكران حلقه به گوش بيگانه، براي هميشه كشور را تحت اشغال اربابان خارجي‌شان قرار خواهند داد.

اين مجاهد حماسه‌ساز در حدود پنج‌سال به طور پيوسته در صحنه‌هاي مبارزه حضور و فعاليت داشت. در اين مدت خدمات ارزنده‌اي از خود به يادگار گذاشت. او تمام وجودش را وقف مبارزه كرده بود، تا آخرين لحظه‌هاي زندگي عزت‌مندانه‌اش ترديد و دودلي در قلب نازنينش ايجاد نشد. اين نوشتار حتي بيانگر يك ساعت از رشادت‌هاي او نيست، اما به قول شاعر، « آب دريا را اگر نتوان كشيد، هم به قدر تشنگي بايد چشيد».

سرانجام اين فرمانده‌ مجاهد در روز 9/1/1365 شمسي، در ناحيه‌ي «كهنه بازار» و ارتفاعات منطقه (معروف به تپه قير) واقع در حومه‌ي شمالي شهرسرپل در مقابل نظاميان دولت ماركسيستي، وارد نبرد گرديد. درگيري شديدي بين طرفين به وقوع پيوست. نظاميان دولتي با انواع سلاح‌هاي پيشرفته، مواضع و سنگرهاي مجاهدين را زير آتش گرفتند. شهيد شجاعي اين رادمرد مجاهد در حالي كه قهرمانانه تا عمق مواضع دشمن پيشروي نموده بود، هدف سلاح‌هاي مرگبار دشمن قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات وارده در ميدان رزم به فيض شهادت نايل آمد. جنازه‌ي اين فرمانده شهيد بدست دشمن افتاد. دشمن سفاك پيكر شهيد شجاعي را با خود به شهرسرپل برد. پس از اقدامات فداكارانه‌ي مجاهدين پيكر شهيد شجاعي از دشمن باز پس گرفته شد.

 متعاقب آن همرزمانش اشك‌ريزان، با پيكر هم‌سنگرشان وداع كردند. جنازه‌ي فرمانده شهيد عوض‌علي شجاعي از آقتاش به زادگاهش انتقال يافت. مردم مجاهدپرور «ميرزاولنگ» در حضور حماسي خود طي مراسم باشكوهي نسبت به اين فرمانده شهيد اداي احترام نموده و در پايان در «گلزار شهداي ميرزاولنگ» به‌خاك سپردند. 

                                      خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

فرمانده‌ شهيد غلام‌رسول بهادري

فرمانده شهيد غلام‌رسول بهادري، فرزند بهادر، در (حدود) سال 1339 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه «چهاريكه» واقع در آقتاش سرپل ديده ‌به جهان‌هستي گشود. بعد از سپري كردن دوران طفوليت، تحصيل ابتدايي را در مكتب‌دولتي شاه‌چنار آغاز كرد. همزمان با تحصيل در امور كشاورزي با اعضاي خانواده‌اش همكاري مي‌كرد.

شهيد غلام‌رسول از استعداد سرشار برخوردار بود. به يادگيري احكام و مسايل ديني رغبت فراوان داشت. زماني كه درس‌هاي مدرسه‌ي دولتي تعطيل مي‌گرديد، در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش، قرآن و برخي از كتب ديني را فرامي‌گرفت. او با جديت زياد دوره‌ي تحصيل را در مدرسه‌ي آقتاش سرپل به پايان رساند.

شهيد بهادري به ادامه و تكميل تحصيل علاقه‌مندي فراوان نشان مي‌داد. با اينكه در «آقتاش» مقطع بالاتر تحصيلي وجود نداشت، اما او مصمم به طي كردن مراحل بالاتر علمي بود. به همين جهت دوري از والدين را پذيرا شد. براي ادامه‌ي تحصيل به شهرسرپل عزيمت كرد. دوره‌ي متوسطه‌ي تحصيلي را درليسه‌ي «منهاج السراج» شهرسرپل آغاز كرد. با شور و نشاط تا سال يازدهم تحصيلي به كسب علم پرداخت.

شهيد بهادري جواني با استعداد بود. در تكميل مراحل عاليه‌ي تحصيل عزم راسخ داشت. بعد از حاكميت كمونيستها و رفتارهاي ضد ديني جيره خواران شوروي، اين جوان مسلمان با تمام علاقه‌مندي كه به درس و بحث داشت، تبعيت از فرامين كمونيستها را خلاف غيرت ديني و ميهني مي‌دانست. به همين جهت محل تحصيل خود را ترك كرد و به زادگاه خويش بازگشت. شهيد غلام رسول بعد از ترك تحصيل راه هجرت را در پيش گرفت.

بعد از تشكيل پايگاه جهادي در سرپل، شهيد غلام رسول تصميم به مراجعت به كشور و پيوستن به جمع مجاهدين را گرفت. به همين منظور با جمعي از مجاهدين سرپل آماده‌ي بازگشت به وطن شد. ابتدا دوره‌ي تعليمات رزمي را با موفقيت آموخت. سپس با همرزمانش عازم شمال افغانستان گرديد. او در اين مسافرت طولاني صدها كيلومتر را با پاي پياده طي كرد و بعد از ده‌ها  شبانه‌روز مسافرت طاقت‌فرسا، در نهايت وارد مركز جهادي سرپل گرديد.

اين مبارز مسلمان از ابتداي ورود به جمع مجاهدين، در نبردهاي آزادي‌بخش در مقابل تهاجمات چكمه‌پوشان شوروي حضور يافت. با مقاومت و پايمردي به جهاد مقدس ادامه داد. در صحنه‌ي جنگ از شجاعت كم‌نظيري برخوردار بود. در شديدترين صحنه‌هاي‌نبرد آرامش داشت. با خونسردي در مقابل تهاجم ارتش‌سرخ به دفاع مي‌پرداخت و نيروهاي دشمن را به عقب مي‌راند.

رشادت‌هاي اين آزاد مرد مجاهد، او را در بين همرزمانش از محبوبيت خوبي برخوردار كرد. متعاقب آن براي بهره‌مندي بيشتر از شجاعت و لياقتش به عنوان سرپرست يكي از گروپ‌هاي عملياتي مجاهدين انتخاب گرديد. از آن پس جدي تر از گذشته در كنار نيروهاي تحت امرش به دفاع مي‌پرداخت. اين دلاور ميدان‌هاي رزم، در حدود چهارسال بي‌وقفه در صحنه‌هاي دفاع مقدس، در سنگرهاي جهادي سرپل صادقانه رزميد و طي اين مدت در ده‌ها عمليات آزادي‌بخش شركت ورزيد كه پرداختن به هريك از اين نبردها كتاب جداگانه مي‌طلبد.

شهيد بهادري مانند ساير همرزمانش به عنوان فردي عادي و معمولي وارد پايگاه شد. از ابتداي امر، راه خود سازي را در پيش گرفت. او سجاياي اخلاقي فراواني داشت. اخلاص و پاكي در تمام كارهاي مبارزاتي‌اش مشاهده مي‌شد. راه دشوار جهاد را با آگاهي برگزيده بود، در برابر سختي‌ها و مشكلات جنگ، راه صبوري را درپيش گرفت. جواني غيرت‌مند و وطن‌دوست بود. با همه‌ي افراد اخلاق و رفتار مؤدبانه داشت. فردي دلسوز، مهربان و با احساس بود. در وجودش نشانه‌هاي ايثار، فداكاري و ساده‌زيستي موج مي‌‌زد. در صحنه‌ي جنگ باوقار بود. شجاعت، فداكاري و مسئوليت‌پذيري از ديگر امتيازات اين شهيد راه خدا بود. او از عاشقان و شيفتگان سالارشهيدان «حضرت‌امام‌حسين» (ع) و از مداحان خوش‌صوت مكتب اهل‌بيت (عليهم السلام) بود. در مناسبت‌هاي مختلف به مداحي و نوحه‌سرايي مي‌پرداخت.

اين فرمانده‌ دلاور سرانجام در آخرين عمليات رزمي در برابر استحكامات ارتش‌سرخ و مزدوران دولتي آنان شركت ورزيد. در تاريخ 9/1/1365 شمسي، شهيد بهادري به همراه نيروهاي تحت امرش، در ارتفاعات كهنه بازار با قواي دولت كمونيستي درگير شد. اين مجاهد خستگي‌ناپذير با همرزمانش بي‌باكانه سنگرهاي دشمن را هدف قرار دادند و جنگ شديد را در مقابل نظاميان تا بن دندان مسلح دشمن، قهرمانانه ادامه دادند. در حاليكه نبرد بي‌امان ادامه داشت، اين فرمانده خوش‌نام جهادي در صحنه‌ي جنگ هدف سلاح‌هاي دشمن قرارگرفت و به شدت مجروح گرديد.

شهيد بهادري را جهت مداوا از صحنه‌ي درگيري انتقال دادند. مدت زماني تحت مداوا قرار داشت. اما به علت شدت جراحات و نبود امكانات دارويي، معالجات موثر واقع نشد و اين دلاور صحنه‌هاي جهاد در بيست و ششمين بهار زندگي به فيض شهادت نايل گرديد و مجاهد ديگري از بوستان سرسبز جهادي سرپل به خيل شهداء پيوست.

مردم قدرشناس‌سرپل پيكر خونين شهيد غلام‌رسول بهادري را تا «گلزار شهداي چهاريكه» همراهي كردند، سپس در جوار همرزمانش به‌خاك سپردند.

                                     شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد عبدالله مجاهد

شهيدعبدالله‌مجاهد، فرزند عوض در (حدود) سال 1340 شمسي در خانواده‌ي مذهبي در «بغاوي عليا» واقع در جنوب‌شرق شهرسرپل ديده به جهان گشود. بعد از دوران طفوليت در مكتب‌خانه‌ي محل اقامتش سواد قرآني را فراگرفت. همزمان با تعليم و تربيت، در كارهاي منزل و جمع‌آوري محصولات زراعي دست‌يار  خانواده بودشهيد عبدالله از فرزندان غيرت‌مند منطقه‌ي بغاوي بود كه داوطلب پيوستن به صف مجاهدين شد. ابتدا دوره‌ي تعليمات رزمي و جلسات درسهاي اعتقادي و احكام ديني را نزد اساتيد خويش با موفقيت سپري كرد. از آن پس اسلحه به دوش گرفت و به صورت دائمي در مركز مقاومت جهادي مشغول انجام وظايف مقدس جهادي شد.

او مانند ديگر جوانان رزمنده از زمان پيوستن به جمع مجاهدين، تحول اساسي در زندگي معنوي‌اش ايجاد كرد. روحيه‌ي فداكاري و از خودگذشتگي در وجودش ماندگار شد. اعتماد به نفس و اطمينان قلبي پيدا شد. جوانمردي، عطوفت و مهرباني در وجودش پوياتر شد. در دوران حضور در صحنه‌هاي مبارزه، صبور و بردبار بود. پشت‌كار و همت بالا داشت. مجاهد متدين بود. ايمان قوي و دل مطمئن داشت. فرد امانت دار و معتمد بود. در اعمال و كردار صداقت و درستكاري داشت.

اين مجاهد صبور، پنج سال در صحنه‌هاي جهاد صادقانه خدمت كرد. در نبردهاي آزادي‌بخش حضور حماسي داشت. بارها در نواحي مختلف سرپل و سوزمه‌قلعه در مقابل ارتش‌ متجاوز شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان دليرانه رزميد. فداكارانه از آب و خاك ميهن دفاع كرد. از تهاجمات پي‌درپي اشغال‌گران ترس به دل راه نمي‌داد. سالهاي سخت جهاد و محاصره‌ي نظامي و اقتصادي او را از رسيدن به اهداف مقدس جهاد باز نداشت. تا آخرين لحظه‌هاي زندگي رسالت ديني و ميهني خود را به بهترين وجه انجام داد. شهيد عبدالله مجاهد يك سال قبل از فرا رسيدن شهادت، براي خود همسر برگزيد. حاصل زندگي مشتركش يك دختر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌است.

اين مبارز مسلمان در ماه جوزا (خرداد) 1365 شمسي، مصادف با ماه رمضان، در منزل بستگان خود در قريه‌ي «حسن بيك» واقع در آقتاش سرپل قرار داشت. درآن روز اشغال‌گران شوروي با انواع سلاح‌هاي دوربرد مناطق مسكوني را مورد حملات خود قرار دادند. يكي از گلوله‌هاي توپ در منزل محل سكونت اين خانواده اصابت كرد. برخي از تركش‌ها به بدن شهيد عبدالله مجاهد آسيت‌شديد وارد كرد كه در نتيجه‌ي آن اين مجاهد مسلمان بر اثر شدت جراحات به شهادت رسيد. متعاقب آن مردم مسلمان منطقه بدن شهيد عبدالله مجاهد را از محل شهادت حمل كردند و در قبرستان قريه‌ي «حسن بيك» به‌خاك سپردند.                             

                                                            روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

 

 مجاهد شهيد غلام‏ على محمودى

 شهيد غلام‏ على محمودى، فرزند مستوخان، در سال 1343 شمسى، در خانواده ‏اى دينى و مذهبى در (قريه عاشورمحمد) سوزمه ‏قلعه، تولد يافت. از نوجوانى در كنار خانواده به كار پرداخت و از اين طريق در تأمين نيازها به خانواده خود كمك مى‏كرد.

 از سالى كه انقلاب مردم در برابر دولت كمونيستى شروع شد، وى و خانواده‏اش از طرفداران مجاهدان بودند. او هر چند از نظر سن و سال كوچك بود، از روحيه‏اى عالى برخوردار بود و آرزو داشت كه شرايط فراهم شود و او هم به جبهه ‏هاى جهاد بپيوندد.

 در سال 1360، زمانى ‏كه سوزمه‏ قلعه در اشغال دشمن قرارگرفت ، اين نوجوانى مسلمان قيف آب را برداشت و به‏ جاى بلندگو از آن استفاده كرد و با گفتن جملاتى كه حاكى از پيشروى و مقاومت مجاهدان بود، مدتى پيشروى دشمن را متوقف كرد. اين در حالى بود كه مبارزان چند ساعت قبل از منطقه عقب نشينى كرده‏بودند. زمانى ‏كه‏ نيروهاى مهاجم از غيرواقعى بودن اين دستورات اطلاع يافتند اين نوجوانى مبارز را دستگير كرده و مدتى او را در زندان خود نگهداشتند كه خوشبختانه باتلاش بستگانش از زندان آزاد شد و به خانه‏ اش بازگشت.

 شهيد غلام‏ على محمودى كه از پيروان مكتب اسلام و تربيت يافته قرآن بود، در سال 1361، به مركز مقاومت رفت. آموزش و يادگيرى فنون رزمى را با موفقيت به پايان برد و از آن پس به‏طور تمام وقت در سنگرهاى جهاد مستقر شد و در بسيارى از عمليات‏ها مشاركت مى ‏ورزيد و چندين سال به‏ طور مستمر به مبارزات مسلحانه‏ اش ادامه داد.

 شهيد محمودى يكى از نيروهاى جوان و فعال جهادى بود كه از نوجوانى با جبهه و جهاد خو گرفته بود و تا آخرين لحظه‏هاى زندگى در اين مسير پايدار ماند.

 وى جوانى شكسته‏ نفس بود و در رفتار با ديگران از ادب و متانت برخوردار بود. فرايض دينى را به‏ جا مى ‏آورد. او در مجالس عزادارى كه براى حضرت سيدالشهداعليه السلام برگزار مى ‏شد، شركت مى‏ورزيد. نسبت به پدر و مادر با احترام برخورد مى‏كرد. او عاشق جهاد بود و شهادت در راه خدا يكى از بزرگترين آرزوهايش محسوب مى ‏شد. لذا تا آخرين لحظه سنگر جهاد را ترك نكرد و آنچه در توان داشت در كف اخلاص گذا شت. شهيد محمودى در يكى از عمليات‏ها، در حين دفاع مجروح گرديد و پس از آن‏كه بهبود يافت، بار ديگر به خط مقدم نبرد بازگشت.

 در تاريخ  1365/3/16، كه مصادف با ماه رمضان بود، رزمندگان مجاهد به منظور آزادسازى تپه‏ هاى ترخزار عملياتى نظامى را به سمت مواضع نيروهاى دولتى آغاز كردند. در اين درگيرى شهيد محمودى وقتى كه از تصميم مجاهدان اطلاع يافت، به سرعت خود را به خط مقدم رسانده و با سلاح خود وارد جنگ با دشمن شد و در يك عمليات برق آسا مناطق ياد شده آزاد گرديد. در همان نبرد، شهيد محمودى، اين جوانى فداكار، در حالى ‏كه مشغول رزم در برابر دشمن بود، در يكى از سنگرهاى ترخزار()سنگرخيمه) هدف گلوله دشمن قرار گرفت و بر اثر شدت جراحات به شهادت رسيد و روح بلند و ملكوتى ‏اش به لقاءاللّه شتافت. دوستان او، پيكر خونين اين شهيد را با احترام از محل شهادت انتقال دادند و در گلزار شهداى دهن‏دره به خاك سپردند.

    روحش شاد و راهش پررهرو باد!

 

 

 شهيد محمدسرور رضايىگل

 شهيد محمدسرور رضايى (معروف به سرورخان)، فرزند ملا غلام‏رضا، در خانواده‏ اى مذهبى در سوزمه‏ قلعه پابه عرصه و جود نهاد. دروان شيرين كودكى را همراه پدر و مادرش گذراند. از نوجوانى سواد خواندن و نوشتن را آموخت. وى در جوانى و ميان سالى ازدواج كرد كه از آن زندگى مشترك، چهار فرزند پسر و چهار دختر از وى به ياد گار مانده است.

 شهيد محمدسرور از دوران جوانى در كارهاى اجتماعى روى آورده، و سرپرستى محله‏ اش را عهده دار شد و مدتى به عنوان قريه‏دار به انجام وظيفه پرداخت. پس از آن، ساليان دراز به حيث بزرگ و موسفيد در منطقه مطرح بود. وى در روابط اجتماعى از اخلاق خوب بر خوردار بود. با ديگران رفتار دوستانه داشت. در دهه محرم در مجالس عزدارى امام حسين ‏عليه السلام شركت مى‏كرد و براى سالار شهيدان اشك مى ‏ريخت و يك روز با دايركردن نذر عمومى، از عزادارن پذيرايى به عمل مى‏آورد.

 از بهار 1358، در صف قيام كنندگان پيوست. در سال‏ هاى بعد، جنگ‏هاى خونين مجاهدان در برابر نيروهاى اشغالگر شوروى و دولت وابسته به آنان، بى وقفه در سوزمه‏ قلعه ادامه يافت. ازاين ميان شهيد محمدسرور رضايى، يكى از حاميان فعال مجاهدان بود. در مراحل مختلف جان بركفان مجاهد را يارى كرد. اغلب اوقات سه تن از فرزندانش شبانه روز در سنگرهاى جهاد قرار داشتند و يكى از آنان به نام جلال ‏الدين رضايى در اين راه مقدس، مجروح شد و اكنون از جانبازان انقلاب م ى‏باشد.

 در سال 1361، ده‏ها نفر از نظاميان دولتى در سوزمه ‏قلعه تسليم مجاهدان شدند و اين پيروزى، حاصل همكارى و تلاشهاى شبانه‏ روزى شهيد محمدسرور رضايى و مرحوم سيد سرور عسگرى بود.

 در سال 1365، شهيد محمدسرور همراه با ديگر مردم - پس از سال‏ها مقاومت - راه هجرت را در پيش گرفتند. در تاريخ 1365/5/17، شهيد محمد سرور در مسير هجرت، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسيد. بستگان وى، جنازه اين شهيد را در منطقه ييلاقى ريگگ به خاك سپردند.

    ياد و نامش گرامى باد!

 

مجاهد شهيد حسين‌علي نجفيگل

شهيدحسين‌علي نجفي، فرزند عبدل، در خانواده‌ي مذهبي در ميرزاولنگ سرپل پا به عرصه‌ي وجود نهاد. دوران كودكي را در محيط صميمي خانواده سپري كرد. از دوره‌اي كه توان كار پيدا كرد، در كنار پدرش در امر جمع‌آوري محصولات كشاورزي مشغول به كار بود. شهيد نجفي در سال 1360، راه جهاد مسلحانه در برابر اشغال‌گران شوروي را در پيش گرفت. ابتدا دوره‌ي تعليمات رزمي را با موفقيت پشت سرگذاشت، سپس با گرفتن سلاح به صورت تمام وقت در سنگرهاي مبارزه به جهاد پرداخت.

شهيد حسين‌علي نجفي در اغلب نبردهاي آزادي‌بخش مشاركت فعال داشت. در راستاي آزادسازي كشور اسلامي افغانستان از سيطره‌ي ارتش شوروي، بيش از پنج سال متوالي سلاح بر زمين نگذاشت. سالهاي پر مخاطره‌ي جنگ را با صبوري پشت سرگذاشت. مقاومت او و هم‌سنگرانش ضربات سخت و شكننده بر پيكره‌ي نظاميان متجاوز شوروي و دولت كمونيستي وارد كرد. اين مجاهد فداكار در سالهاي حضور در جبهه در نواحي مختلف سرپل در مأموريت‌هاي جهادي داوطلبانه حضور مي‌يافت. شهيد حسين علي يكي از مجاهدان ساده زيست و كم توقع سرپل بود. در رفتار و كردار صادق و درستكار بود. اخلاق خوب و بردباري در برابر مشكلات، از ديگر خصوصيات بارز اين مجاهد ايثارگر به شمار مي‌رفت.

سرانجام در تاريخ 1/6/1365، شهيد نجفي در آخرين نبرد حماسي در برابر تفنگداران دولت كمونيستي شركت ورزيد. اين مبارز پرتلاش در اين رويارويي با فداكاري و مقاومت كم‌نظير، در شكست قواي دشمن نقش ارزنده ايفا كرد. در حاليكه نبرد ادامه داشت، مجاهد شهيد حسين علي نجفي از طرف دشمن متجاوز هدف قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات وارده، به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد حسين علي نجفي از محل شهادت به زادگاهش انتقال يافت. سپس با حضور پرشور مردم مسلمان منطقه در «گلزار شهداي ميرزاولنگ» به‌خاك سپرده شد.                       

                                                       ياد و نامش در دل تاريخ ماندگار باد!

 

مجاهد شهيد خداداد افتخاريگل

شهيد خداداد افتخاري، فرزند سخيداد در حدود سال 1341 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «سيدآباد» سرپل تولد يافت. تحصيلات خود را در مكتب دولتي آغاز نمود. در پايان دوره‌ي ابتدايي ترك تحصيل كرد. سپس در امور كشاورزي و مالداري مشغول به كار شد. دوران جواني را در حالي آغاز كرد، كه كشور اسلامي افغانستان در اشغال نظامي شوروي قرار داشت. از آن پس سرپل از كانون‌هاي اصلي رويارويي مردم در برابر متجاوزان روسي بود. مردم ميهن‌دوست اين ديار شهداي زيادي را در راه آزادسازي مملكت خويش از دست متجاوزان تقديم كردند.

شهيد خداداد افتخاري از فرزندان غيرت‌مند سرپل بود كه در كنار ساير اقشار جامعه، جهاد و مبارزه را در پيش گرفت. او از ابتداي ورود به جمع مجاهدين ايثارگري‌هاي زيادي در به ثمر رساندن مبارزه‌ي آزادي‌بخش از خود نشان داد. چند سال به طور شبانه‌روزي در سنگرهاي نمناك، در دفع تهاجمات نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي مشاركت فعال داشت. اين مجاهد مسلمان در طي دوران مبارزه وظيفه‌ي ديني و ميهني خود را به خوبي به انجام رساند. با سپركردن جان خود از حيثيت اسلامي، مردم و كشورش با صداقت و مردانگي دفاع كرد.

شهيد خداداد افتخاري در يكي از عمليات‌ها در ناحيه‌ي سيدآباد توسط نظاميان مشترك اشغال‌گر اسير گرديد. پس از اسارت او را به شبرغان منتقل كردند. وي در طي چند مدت زير وحشتناكترين شكنجه‌هاي سازمان اطلاعات شوروي (ك ج ب) و سازمان اطلاعات دولت ماركسيستي (خاد) قرارگرفت. اين مبارز مسلمان در نهايت زير شكنجه‌هاي بي‌رحمانه‌ي اشغال‌گران به فيض شهادت نايل آمد. پس از تلاشهاي پيگير، خانواده‌اش پيكر شهيد خداداد افتخاري را از دشمن سفاك تحويل گرفتند. سپس طي مراسمي با حضور مردم در «سيدآباد» سرپل به‌خاك سپردند.                  

                                                         خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!

 

 

مجاهد شهيد جمعه‏ گل اسدى

 شهيد جمعه‏ گل اسدى، فرزند نيك‏ محمد، در سال 1337شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (محله حاج ملاسلطان) سوزمه‏ قلعه، چشم به جهان گشود. از نوجوانى به كار پرداخت. از آن پس سال‏ها از راه دهقانى و مالدارى براى امرار معاش خود و خانواده ‏اش تلاش مى‏ كرد و با دسترنج خود مصارف خانواده را تأمين مى ‏كرد.

 شهيد اسدى جوانى پرتحرك، بانشاط، زحمتكش  و خوش برخورد بود. در ميدان رزم شجاعت و در برابر دوستان تواضع داشت. او از اول انقلاب با مجاهدان همكارى مى‏كرد و در سال 1360، تصميم به حضور دائمى در ميدان‏هاى رزم گرفت. ابتدا به دره‏بند سرپل رفت در آنجا فنون رزمى را فرا گرفت. پس از آن در چند نبرد آزادى‏بخش در مناطق سرپل مشاركت ورزيد و از خود فداكارى زيادى نشان داد.

 شهيد اسدى در سال‏هاى بعد در بسيارى از جنگ‏ها در سوزمه ‏قلعه حضورى حماسى داشت و هر مسئوليتى كه به او واگذار مى‏شد، با صداقت و شهامت انجام مى‏داد. او علاوه بر حضور در ميدان هاى جنگ در بخش تداركات نقشى فعال ايفا مى‏كرد و در حدود دو سال مسؤوليت پخت نان در مركز مقاومت به او واگذار شد.

 شهيد اسدى در اواخر زندگى خود، عازم شولگره از توابع ولايت بلخ شد. او كه جوانى غيرتمند بود، در آنجا نيز به مبارزه ادامه داد. در تاريخ 1365/6/14، شهيد اسدى در كنار مجاهدان شولگره در يك نبرد سنگين شركت ورزيد و در برابر قواى مشترك اشغالگر شجاعت و شهامت بسيارى نشان داد و در حين دفاع هدف گلوله دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد. پيكر خون آلود اين شهيد، در قبرستان آنجا دفن گرديد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

لینک دائم نظر شما