معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. » 

 

توجه                                              توجه

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

_______________________________________________________

 

مجاهد شهيد سرورمحمودي

شهيد سرورمحمودي، فرزند محب‌علي، در(حدود) سال 1346 شمسي، در «چهارباغ» سرپل ديده ‌به‌جهان‌هستي‌گشود. سواد قرآني را در زادگاهش آموخت. از دوره‌ي نوجواني در جمع‌آوري محصولات زراعي و كارهاي منزل دست‌يار  خانواده بود. شهيد غلام سرور هنوز يك دهه از زندگي‌اش نگذشته بود كه فضاي جنگ و درگيري بر كشور حاكم شد. از آن پس سالها در فضاي جنگي زندگي كرد.

شهيد غلام سرور از وقتي كه توانايي حمل سلاح پيدا كرد، به جمع مدافعان مسلمان پيوست. با اينكه سن و سال چنداني نداشت، از روحيه‌ي عالي و ايمان قوي برخوردار بود. روحيه‌ي ايثار و فداكاري درسيماي مصممش موج مي‌زد. قلب پاك و نوراني‌اش مالامال از عشق به شهادت بود. راه پر پيچ و خم مبارزه را از روي آگاهي و معرفت برگزيده بود. او با خلوص نيت چند سال شجاعانه در برابر متجاوزان شوروي و نوكران ماركسيستي آنان، به جهاد پرداخت.

شهيد محمودي از جمله رزمندگاني بود كه پس از مهاجرت مردم سرپل در صحنه‌هاي مقاومت باقي ماند. با اينكه مجاهدين در سخت‌ترين شرايط ممكن قرار داشتند، اما اين چريك مسلمان همه‌ي دشواري‌ها را با دل و جان پذيرا شد و مقتدرانه به جهاد مقدس ادامه داد. او در بسياري از نبردهاي آزادي‌بخش قهرمانانه در برابر متجاوزان روسي به پيكار ادامه داد. آخرين نبردي كه شهيد غلام سرور محمودي در آن مشاركت داشت، دفاع دليرانه‌اي بود كه در بغاوي عليا اتفاق افتاد. شهيد محمودي در اين جنگ نابرابر نزديك به دو هفته در مقابل تهاجمات نظاميان اشغال‌گر ادامه داد.

در روز 3/1/1366 شمسي، اين مدافع مسلمان مثل روزهاي گذشته در حال پيكار با متجاوزان بود كه در حين نبرد هدف سلاح‌هاي مرگبار دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. به علت وضعيت خاصي كه بر منطقه حاكم بود، پيكر شهيد غلام سرور محمودي را به بلخاب انتقال دادند. در ابتداي امر به صورت موقت به‌خاك سپردند. اما پس از درخواستهاي مردم شريف بلخاب، بستگان شهيدمحمودي از انتقال پيكر اين شهيد بزرگوار به سرپل منصرف شدند و بلخاب، محل دفن دايمي شهيد غلام سرور محمودي گرديد.  

                                                              ياد و خاطره اش گرامي باد!

 

مجاهد شهيد سبحان فصيحي         گل

شهيد سبحان فصيحي، فرزند قربان علي، در (حدود) سال 1348 شمسي، در خانواده‌ي ديني در «چهارباغ» سرپل ديده ‌به جهان‌هستي گشود. نه سال اول زندگي را در محيط آرام و دوست داشتني زادگاهش سپري كرد. تحولات سال 1357 شمسي، و روي كار آمدن كمونيستها، كه منجر به اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌شوروي و شروع جنگهاي طولاني گرديد، زندگي او را دگرگون كرد. شهيد سبحان سالهاي زندگي‌اش را در فضاي جنگ و درگيري پشت‌سرگذاشت. شهيدسبحان در اين مدت شاهد لشكركشي‌هاي متعدد شوروي‌ها بود.

از وقتي كه توانايي حمل سلاح پيدا كرد، به جمع مجاهدين پيوست. او بزرگ شده‌ي دوران مقاومت بود. همزمان با ورود شهيد فصيحي در صحنه‌هاي مبارزه، شمارش معكوس براي شكست تاريخي بزرگترين ارتش دنيا از مجاهدين شجاع و قهرمان افغانستان آغاز گرديده بود. اين مجاهد مسلمان در صحنه‌هاي جهاد ماندگار شد. در مناطق مختلف سرپل به مبارزه‌ي بي‌امان خويش در برابر متجاوزان ادامه داد. او جوان پرشور با نشاط، صميمي و خوش اخلاق بود. در بدترين شرايط جنگي از آرامش برخوردار بود. در گفتار و رفتار صداقت داشت. در ميدان جنگ پيش‌قدم مي‌شد. هر نقطه‌اي كه به او واگذار مي‌شد، شجاعانه به مقاومت و پايداري ادامه مي‌داد.

شهيد سبحان فصيحي در آخرين روزهاي سال 1365 شمسي، در جنگ شديد و طولاني در مقابل نظاميان مشترك اشغال‌گر شركت ورزيد. نظاميان اشغال‌گر از چند سمت بالاي مواضع مجاهدين در بغاوي عليا تهاجم همه جانبه را آغاز كردند. مجاهدين بيش از دو هفته در برابر تهاجمات پي‌درپي دشمن مقاومت كردند. شهيد فصيحي يكي از جواناني بود كه در آن رويارويي نابرابر، فداكارانه از سنگرهاي عزت و شرف دفاع كرد. در حالي كه كمترين امكانات تداركاتي را در اختيار داشت، تا آخرين لحظه‌هاي زندگي دست از مقاومت بر نداشت. زمانيكه دامنه‌ي جنگ از بغاوي به نواحي «بلغلي» كشيده شد، وي در اين مرحله از جنگ نيز رشادت و پايمردي بسياري از خود نشان داد.

سرانجام در روز 16/1/1366، بعد از بيست‌و‌هشت روز دفاع قهرمانانه، در حين پيكار هدف گلوله‌ي هاي دشمن قرارگرفت و به درجه‌ي رفيعه‌ي شهادت نايل گرديد. از آن جا كه زادگاه شهيد فصيحي تحت تسلط قواي‌اشغال‌گر قرار داشت، پيكر مجاهد سبحان فصيحي را از «بلغلي» به بلخاب انتقال دادند، سپس با حضور پرشور مردم بلخاب و مهاجرين سرپل به‌خاك سپردند.

                                                       راهش پر رهرو و نامش جاويدان باد!

 

 

فرمانده شهيد حاج قربان

فرمانده شهيد حاج قربان، فرزند رسول، در (حدود) سال 1336 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و دين‌مدار در قريه‌ي «چمن‌علي‌جان» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. دوران شيرين كودكي را در كانون گرم خانواده سپري كرد. تحصيل را در سن هشت سالگي در مكتب دولتي «شاهچنار» آغاز كرد. او از استعداد سرشاري برخوردار بود. همزمان با تحصيل در مدرسه، قرآن و برخي از كتب ديني را نزد روحاني محل فراگرفت.

او از نوجوان فرد زحمت‌كش بود. در كنار تحصيل، در امر جمع‌آوري محصولات زراعي با پدرش همكاري مي‌كرد. دوره‌ي هشت ساله ي مدرسه‌ي دولتي را با موفقيت به پايان رساند. او به ادامه‌ي تحصيل بسيار علاقه‌مند بود. اما از آن جايي كه پدرش نياز به دست‌يار داشت، اين جوان مستعد از ادامه‌ي تحصيل بازماند. او جوان غيرت‌مند و مسئوليت پذير بود. سعي داشت باردوش ديگران نباشد. در كنار پدرش با سخت كوشي كار مي‌كرد. از آن پس امور معيشتي خانواده را به‌دوش گرفت. سالها از راه كشت و جمع‌آوري محصولات زراعي مخارج خود و خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. اين جوان متدين در يكي از اين سالها تشكيل خانواده داد. از زندگي مشترك وي سه پسر به ‌يادگار مانده‌اند كه هرسه نفرشان از مجروحان دوران جهاد مي‌باشند.

شهيدحاج قربان سجاياي اخلاقي بسياري داشت. در گفتار صادق و در رفتار مؤدب بود. در ميان هم‌سن و سالانش به جوانمردي و خوش اخلاقي شهرت داشت. در مجالس و محافل ديني حضور فعال داشت. به لحظه‌لحظه‌ي زندگي‌اش ارزش قائل بود. اوقات خود را به بيكاري نمي گذراند. در انجام كارهاي روزمره برنامه ريزي داشت.

پس از آنكه قيام عمومي مردم سرپل در برابر حاكميت ديكتاتوري كمونيستي و اشغال‌گران شوروي گسترش يافت، اين جوان مسلمان دوش به دوش ساير مردم منطقه راه جهاد مسلحانه را در پيش گرفت. اولين حماسه‌ي جنگي را هنگام نبرد در برابر چكمه‌پوشان اشغال‌گر در شهرسرپل تجربه كرد. او در اين نبرد چنان شجاعت و دلاوري از خود نشان داد كه تحسين ديگران را برانگيخت. او هم شجاعت داشت و هم وجودش مملو از ايمان قوي و توكل به خدا بود. در هم آميختن اين صفات برجسته از او جوان فداكار، مقتدر، باوفا،‌ نترس و ايثارگر ساخته بود.

جبهه‌ي جهادي سرپل يكي از افتخار آميزترين جبهات‌جهادي بود. مسئولين و دست اندركاران تلاش داشتند كه در راستاي ترويج شايسته محوري، از انديشه‌ها و طرح‌هاي افراد مختلف استفاده نمايند. فرمانده ارشد جهادي وقتي كه از دليري‌هاي شهيد حاج قربان اطلاع يافت، او را به عنوان فرمانده ‌يك گروپ (دسته) از مجاهدين برگزيد. اين جوان مجاهد به رتبه و منصب توجه نداشت و در هر موقعيت تنها به انجام تكليف مي انديشيد. از آن پس سالها به عنوان يكي از مجرب ترين فرماندهان نيروهاي عملياتي، با افراد تحت امرش در ده‌ها  نبرد در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي شركت ورزيد.

در طي اين سالها سختي‌هاي بسياري متحمل شد. تهاجمات پي‌درپي هوايي و زميني بزرگترين ارتش دنيا بر روح و روان اين پيكار جوي مسلمان اثر منفي نگذاشت. بلكه هر روز به شجاعت و شهامت او افزوده مي‌شد. او به تمام معنا وجودش را براي ايثار و فداكاري در راه اسلام، قرآن و آزادسازي سرزمين اسلامي مهيا ساخته بود. تحريم‌ها، لشكركشي‌ها، ‌آوارگي‌ها و ... هيچ يك او را از ادامه‌ي جهاد مقدس باز نداشت.

هر چند شهادت و مجروح شدن تعداد زيادي از ياران و هم‌سنگران جهادي‌اش قلب رئوف اين آزادمرد مجاهد را آزار مي‌داد و با پرواز ملكوتي هر يك از همرزمانش اشك جدايي و تنهايي از ديدگانش جاري مي‌شد؛ اما اميد شهادت و پيوستن به جمع ياران سفر كرده، تسلاي دل بي قرار او مي‌شد و در نهايت او نيز به اين خواسته‌ي الهي رسيد.

شهيدحاج قربان مجاهد شكسته نفس و اطاعت پذير بود. در اوج اقتدار مجذوب دنيازدگي نشد. در عين ارائه‌ي طرح‌ها و انديشه‌هاي ناب، خود را تابع دستورات فرماندهي مافوق مي‌دانست. اين مجاهد نستوه در عين كمبود امكانات، در جهت رسيدگي به نيروهاي تحت امرش دقت فوق‌العاده‌‌اي داشت. در تمام صحنه‌ها خودش پيشقدم مي‌شد. با نيروهايش رفتار دوستانه و صميمانه داشت.

در سال 1365، پس از آنكه اغلب مردم مسلمان آقتاش از منطقه مهاجر گرديدند، اين فرمانده‌ لايق به علت احساس مسئوليت بيشتر، صحنه‌ي جهاد را ترك نكرد. او با جمعي از مجاهدين در نواحي «نيمدان» مستقر گرديد. اين مجاهد خستگي ناپذير از آن پس نيز فداكاري‌هاي زيادي به‌عمل آورد. وي در اين مرحله از جهاد با نيروهاي تحت فرمانش بارها مواضع، سنگرها و استحكامات قواي‌اشغال‌گر شوروي و مزدوران دولت ماركسيستي را مورد حملات خود قرار دادند و ضربات سنگين بر بدنه‌ي نظامي قواي‌اشغال‌گر وارد كردند.

شهيدحاج قربان يكي از فرماندهان شهيد جهادي مي‌باشد كه در زمان حيات خود فرار ذلت بار ارتش شوروي و آزادسازي سرزمين اجدادي خويش را از اشغال متجاوزان با چشم سر مشاهده كرد و از اين بابت خداوند متعال را شكر گذار بود.

شهيد حاج قربان شايستگي‌هاي فراواني داشت. در بدترين شرايط به بهترين وجه نيروها را مديريت مي‌كرد. زماني كه فرمانده نام آور جهادي «سردار شهيد محمدامين‌اختري»، براي مدتي عازم سفر گرديد، فرماندهي كل نيروهاي جهادي مستقر در «نيمدان» را به شهيد حاج قربان سپرد. اين مجاهد صبور در طي اين مدت به بهترين وجه ممكن پايگاه را اداره كرد.

سرانجام در شب 18/2/ 1366، پس از طرح ريزي، شهيد حاج قربان با همرزمانش جهت اجراي يكي از عمليات هاي رزمي بالاي مواضع نظاميان دولت ماركسيستي پايگاه را ترك كرد. آنان پس از رسيدن در محل مورد نظر استحكامات نظامي تفنگداران دولت به جا مانده از شوروي را هدف قرار دادند. در حالي كه نبرد ادامه داشت،  اين فرمانده  دلاور در حين پيكار، توسط دشمن هدف گلوله قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات وارده، به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر فرمانده شهيد حاج قربان از محل شهادت حمل گرديد؛ سپس در «خواجه آشكارا» واقع در آقتاش سرپل به‌خاك سپرده شد.

                                                        شربت شيرين شهادت گوارايش باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام محمد رضواني

شهيد غلام محمد رضواني، فرزند ملاعبدالرحيم، در 12 جوزاي 1345 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و دين‌مدار در محله‌ي «باي خيلي» بغاوي‌عليا واقع در حومه‌ي جنوب‌شرقي شهرسرپل ديده به جهان گشود. پس از سپري كردن دوران كودكي تحصيل را نزد پدر بزرگوارش آغاز كرد. سپس در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش، نزد روحاني انديشمند، معلم علم و اخلاق، «حجت الاسلام والمسلمين شهيدشيخ‌محمدعيسي دانش»، ادامه‌ي تحصيل داد. احكام و درس‌هاي اخلاق را نزد اين روحاني وارسته فراگرفت.

همزمان با ورود نظاميان اشغال‌گر شوروي در افغانستان مبارزه‌ي مسلحانه براي اخراج متجاوزان در اقصي نقاط كشور گسترش يافت. بغاوي يكي از مناطق سرپل بود كه مردم مسلمان آن راه مبارزه‌ي مسلحانه را در برابر اشغال‌گران در پيش گرفتند. شهيد غلام محمد از اول جواني خود را براي ورود در ميدان جنگ مهيا كرد. پس از آنكه با نحوه‌ي به كارگيري اسلحه و شيوه‌هاي دفاعي آشنا شد، براي اداي تكليف الهي و به منظور آزادسازي ميهنش از اشغال چكمه‌پوشان روسي لباس رزم پوشيد و به جمع مجاهدين قرارگرفت و به صورت تمام وقت در مركز مقاومت مستقر شد.

شهيد رضواني خصوصيات و فضايل اخلاقي فراواني داشت. جوان متدين، شجاع و مسئوليت پذير بود. در گفتار و كردار صداقت داشت. زندگي معنوي‌اش بر همرزمانش اثرگذار بود. او سلاح را براي فرونشاندن خشم بدست نگرفته بود، انتخاب روش مبارزه‌ي مسلحانه از روي آگاهي و براي رهايي ميهنش از اشغال متجاوزان بود. قيامش براي مبارزه با ظلم و برچيدن حاكميت استبدادي كمونيستها و جلب رضايت خداوند متعال بود.

اين مجاهد مسلمان چند سال با نيت خالص، باگام‌هاي استوار و اراده‌ي قوي به جهاد مقدس ادامه داد. درجنگ‌هاي متعدد در برابر نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي و جيره‌خواران دولت ماركسيستي فعالانه شركت داشت. در ميدان جنگ از شجاعت كم‌نظيري برخوردار بود. در سختي‌هاي جنگ مقاومت و صبوري داشت.

اين مجاهد مسلمان سرانجام در روز 27/5/1366، دست به عملياتي زد كه در نوع خود نظير نداشت. او در اين روز با يكي از همرزمانش در ناحيه‌ي ورودي جنوب‌شرقي بغاوي‌عليا درمسير كاروان نظاميان دولت ماركسيستي كمين گرفت. در يك عمليات شهادت‌طلبانه با نارنجك يكي از ماشين‌هاي حامل نظاميان دولتي را هدف قرار داد. بلافاصله آنان را با سلاحي كه در دست داشت به رگبار بست. در نتيجه‌ي اين اقدام دليرانه حدود دوازده نفر از نظاميان دشمن از جمله يكي از فرماندهان جنايت‌كار دولت ماركسيستي به هلاكت رسيدند و تعدادي هم به شدت زخمي‌شدند.

شهيد غلام محمد در حين درگيري، از طرف نظاميان دشمن هدف قرارگرفت و سنگ‌فرش هاي زادگاهش با خون پاك اين مجاهد راه آزادي، سرخ رنگ گرديد. نوكران حلقه به گوش كاخ كرملين كه از اقدام شجاعانه‌ي اين مجاهد شهيد به شدت به وحشت افتاده بودند، براي نشان دادن خشم‌شان در اقدام بي‌رحمانه و غيرانساني پيكر شهيد رضواني را به شهرسرپل انتقال دادند. سه روز جنازه‌ي بي‌جان اين قهرمان راه آزادي در محل عبور و مرور مردم شهرسرپل قرار داشت. جيره خواران شوروي پس از آن پيكر اين شهيد والامقام را در گوشه‌اي از خرابه‌هاي شهر رها كردند. متعاقب آن، مردم مسلمان منطقه پس از اطلاع از اين امر، شبانه جنازه‌ي مجاهد شهيد غلام محمد رضواني را از آنجا انتقال دادند و مخفيانه در جوار «امام زاده حضرت يحيي»، واقع در شهرسرپل  به‌خاك سپردند.            

                                                                ياد و نامش جاويدان باد!

 

برادران شهيد حسيني

در دوران جهاد مقدس مردم مسلمان افغانستان در برابر نظاميان اشغال‌گر شوروي، اقشار مختلف در شكست متجاوزان و نوكران داخلي آنان و به ثمر رسيدن پيروزي مجاهدين نقش داشتند. برخي خانواده‌ها  در از دست دادن عزيزانشان و يا مساعدت‌هاي مالي به مبارزين نقش ممتاز داشتند.

يكي از افرادي كه در سالهاي جهاد در برابر مزدوران روسي خدمات ارزنده براي مجاهدين سرپل انجام داد، آقاي حاج سيدحسن حسيني مياندره‌اي، رئيس پايگاه جهادي مياندره بود. او از ابتداي قيام، زمينه‌ي حضور مجاهدين را در قريه‌ي «مياندره» فراهم كرد. در تثبيت مركز آموزش چريكهاي جهادي سرپل بسيار كوشيد. با پذيرايي و مهمان‌نوازي‌ از فرماندهان جهادي سرپل، هزينه‌هاي مالي فراواني را در اين راستا متحمل شد. مهمان‌خانه‌اش بي‌وقفه محل نشست و برخاست مجاهدين بود.

اشغال‌گران و نوكران كمونيست آنان كه توسط جاسوسان خود از اين امر اطلاع يافته بودند، در اقدامي از پيش برنامه ريزي شده، در تاريخ 23/7/1366، قلعه‌ي مسكوني حاج سيدحسن والي را به شدت بمباران كردند. كه بر اثر اين بمباران، پنج نفر، از جمله سه تن از فرزندان ايشان به اسامي‌: «سيدياقوت شاه، سيد نادرشاه و سيد روح الله»، به شهادت رسيدند. وي بعد از اطلاع از اين امر بدون اينكه روحيه‌اش را از دست بدهد، هنگاميكه در صحنه حاضر شد، بلافاصله به‌سمت منبر رفت و رو‌در‌روي مردم قرارگرفت. ايشان طي سخناني كه با قوت قلب ارائه مي‌كرد، مردم را به صبر و بردباري فرا خواند و اظهار داشت: «راه شهيد دادن و فدا شدن از اجداد طاهرين به ما رسيده و ما با جان و دل به اين راه ادامه مي‌دهيم و نوكران شوروي با كشتن فرزندانمان ما را از ادامه‌ي جهاد باز نخواهد داشت و ...». اين سخنان در آرامش مردم نقش به سزايي داشت. 

پس از آن مسئولان سياسي، نظامي و فرهنگي مجاهدين به همراه طلاب و محصلين طي مراسم باشكوهي پيكر شهداي مظلوم اين حادثه را تشييع كردند و در گلزار شهداي «مياندره» به‌خاك سپردند.                               

                                                          شادماني روان پاكشان جاودانه باد!

 

1- شهيد سيد ياقوت شاه حسيني

شهيد سيد ياقوت شاه حسيني، فرزند حاج سيد حسن والي، در (حدود) سال 1354 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «مياندره» سرپل ديده ‌به ‌جهان‌ گشود. از همان دوره تحت تربيت والدين قرارگرفت. بعد از دوران كودكي در مركز فرهنگي جهادي مياندره تحصيل خود را شروع كرد. وي همزمان با تحصيل به عنوان مؤذن با صوت‌رسا اذان مي‌گفت. بعد از فراگيري قرآن در مقطع مقدماتي علوم ديني به ادامه‌ي تحصيل پرداخت.   

                                                                       نام و يادش گرامي باد!

 

2- شهيد سيد نادرشاه‌حسينيگل

شهيد سيدنادرشاه‌حسيني، فرزند سيد حسن، در سال 1356 شمسي، ديده به جهان گشود. شهيد سيدنادرشاه‌حسيني بعد از دوران طفوليت تحصيل را در زادگاهش آغاز كرد. پس از آنكه قرآن را فراگرفت، با شوق و اشتياق بسيار به تحصيل خود ادامه داد.

                                                                        روحش شاد باد!

 

 

3- شهيد سيد روح اللهگل

شهيد خردسال، سيد روح الله حسيني، فرزند سيد حسن سومين شهيد خانواده بود. او در حدود سال 1360 شمسي، ديده به جهان گشود. دوران شش ساله زندگي‌اش را در محيط صميمي خانواده گذراند تا اينكه زمان شهادتش فرا رسيد.

                                                                راهش مستدام باد!

 

 

شهيد سيد مهديگل

شهيد سيد مهدي، فرزند سيد حبيب، در (حدود) سال 1358 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «مياندره» از توابع سرپل متولد شد. او هشت‌سال زندگي كودكانه را در سايه‌ي والدين گرامي و در فضاي آرام و دوست داشتني زادگاهش سپري كرد.

شهيد سيد مهدي در روز 23 ميزان سال 1366 شمسي،‌ در كنار چند تن از دوستانش مشغول بازي‌هاي كودكانه‌اش بود كه ناگهان هلي‌كوپترهاي روسي قريه‌ي «مياندره» را وحشيانه مورد حمله قرار دادند. بر اثر انفجار و اصابت تركش‌هاي بمب و راكت، شهيد سيد مهدي در ميان خاك و خون نقش زمين گرديد وبه شهادت رسيد. متعاقب آن مردم و مجاهدين منطقه با چشمان اشك آلود بدن كوچك و خون آلود شهيد سيد مهدي و ساير شهداي اين حادثه را تا «قبرستان مياندره» همراهي كردند، سپس به‌خاك سپردند.

                                                                  روحش‌شاد و يادش گرامي!

 

شهيد حكيم گل

شهيد حكيم، فرزند اسماعيل، در (حدود) سال 1350 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در قريه‌ي «تورباغلي» از توابع سرپل به دنيا آمد. بخاطر نيازهاي اقتصادي خانواده‌اش به كارگري مشغول شد. او جهت كار به مياندره رفت. مدت زماني در منزل آقاي سيدحسن والي به كاراشتغال داشت.

در روز 23/7/1366، شهيد حكيم مانند روزهاي ديگر به انجام كارهاي محوله اشتغال داشت كه ناگهان هلي‌كوپترهاي روسي بر فراز قريه‌ي مياندره ظاهر گرديد و بلافاصله منطقه را بمباران كرد. شهيد حكيم يكي از افرادي بود كه بر اثر اصابت تركش‌هاي بمب و راكت يك دستش قطع گرديد و ساير اعضاي بدنش شديداً آسيب ديد و بر اثر شدت جراحات به شهادت رسيد. متعاقب آن بستگانش جنازه‌ي شهيد حكيم را به زادگاهش انتقال دادند؛ سپس با حضور گسترده‌ي مردم به‌خاك سپردند. بعداً معلوم شد، دست قطع شده‌ي شهيد حكيم در قريه‌ي مياندره كه محل شهادتش بود، دفن شده است.

شهادت اين نوجوان كه از برادران اهل سنت بود، پيوند تازه‌اي بين اهالي مياندره و تورباغلي ايجاد كرد. به طوري كه از آن پس هر ساله با مشاركت خانواده‌ي شهيد حكيم و خانواده‌ي شهيدان سيد ياقوت شاه، سيد نادر شاه و سيد روح الله حسيني، به صورت مشترك با حضور مردم منطقه مراسم برگزار مي‌شد.

                                                                      نام و يادش گرامي!

 

 

 شهيد خيرگلگل

 شهيد خيرگل، فرزند حاج سعيد، در منطقه خوب‏آباد، واقع در شرق سوزمه ‏قلعه تولد يافت. از دوره نوجوانى در كارهاى مالدارى و كشاورزى شروع به كار كرد.

 او انسانى زحمت‏كش و پرتلاش بود. او كه در خانواده مهمان‏ نواز رشد كرده بود، با مردم رابطه حسنه داشت. به بزرگان و موسفيدان احترام قايل بود. با همسايه‏ ها رفتار نيكو داشت.

 از سال 1358، كه قيام مردم در برابر دولت دست نشانده شوروى شكل گرفت، او نيز در رديف طرفداران مجاهدان قرار گرفت. در حد توان به مبارزان كمك معنوى و مادى مى‏كرد. زمانى‏كه در منطقه جنگ واقع مى‏شد او در كنار ديگر مردم به سنگرها تداركات مى‏رساند.

 در سال 1365، كه بيشتر مردم به سمت خارج از كشور آواره شدند، شهيد خيرگل همراه با خانوده‏اش تا آخر صحنه‏هاى جهاد را ترك نكردند.

 در تاريخ  1366/9/25، زمانى‏كه شهيد خيرگل با جمعى از افراد غيرنظامى از ولايت بلخ عازم سنگچارك بودند، ماشين آنان از طرف هلى ‏كوپترهاى جنگى دشمن با چند فروند راكت مورد حمله قرار گرفتند. بر اثر انفجار شديد، ماشين در آتش سوخت و شهيد خيرگل نيز مظلومانه به شهادت رسيد.

    روحش شاد ويادش گرامى باد!

 

فرمانده شهيد مهدي اخلاقيگل

فرمانده‌شهيد مهدي اخلاقي، فرزند علي‌مراد، در (حدود) سال 1338 شمسي، در خانواده‌اي مذهبي در شهرسرپل ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را در مكتب دولتي آغاز كرد. بعد از پايان اين دوره از ادامه‌ي تحصيل انصراف داد. از آن پس در كنار بستگانش در شهرسرپل مشغول به كار شد. سالها از اين طريق به امرار معاش مي‌پرداخت.

همزمان با گسترش قيام‌هاي مردمي در برابر دولت‌كمونيستي و نظاميان شوروي، شهيد اخلاقي و بستگانش به جمع هواداران جهاد پيوستند. در حدتوان در راستاي‌تقويت مجاهدين مي‌كوشيد. وي مدت زماني جهت كار و زيارت به ايران مسافرت كرد.

شهيد مهدي اخلاقي در سال 1363، با جمعي از مجاهدين، به خطه‌ي شهيدپرور سرپل بازگشت. از آن پس به صورت تمام وقت در سنگرهاي عزت‌مندانه‌ي جهاد قرارگرفت و تا آخرين روزهاي زندگي سلاح بر زمين نگذاشت.

شهيد اخلاقي بعد از ورود به صحنه‌ي جهاد، از طرف مقامات جهادي به عنوان سرگروپ انتخاب شد. اين مجاهد تلاش‌گر در جنگ‌هاي بسياري در برابر نظاميان شوروي  و دولتي فعالانه شركت مي‌ورزيد. در صحنه‌ي جنگ از روحيه‌ي عالي برخوردار بود. در برابر دشمن شجاع و نترس بود. شهيد اخلاقي رفتار خوب همراه با عطوفت داشت. نسبت به همرزمانش مهربان و دلسوز بود. در انجام وظايفي كه به وي واگذار مي‌شد، دقت عمل داشت.

پس از آنكه لشكركشي‌هاي ارتش شوروي و دولتي به ساحات سرپل شدت يافت، فرماندهان ارشد جهادي براي چند گروپ از نيروهاي عملياتي، يك فرمانده‌ ارشد با اختيارات بيشتر انتخاب كردند. اين امر به اين خاطر صورت گرفت كه فرمانده‌ ارشد در مواقع اضطراري با اختيار بيشتر به هر سمت كه لازم باشد، نيروهاي موجود در آن ساحه را به سوي اهداف مورد نظر جابه‌جا نمايد. شهيد اخلاقي يكي از فرماندهان جهادي سرپل بود كه در اين مقطع به عنوان سرپرست و فرمانده ارشد براي سه گروپ از نيروهاي جهادي انتخاب گرديد. اين مجاهد خستگي‌ناپذير در اين مرحله نيز مجاهدت‌هاي بسياري از خود نشان داد. آنچه در توان داشت، در دفع تجاوزات نظاميان شوروي جانانه به كار برد.

بعد از مهاجرت دسته‌جمعي مردم مسلمان سرپل، شهيد اخلاقي از فرماندهاني بود كه همچنان در صحنه‌ي جهاد پايدار و ثابت‌قدم باقي ماند. از آن پس نيز در راستاي به ثمر رساندن اهداف مقدس جهاد مردم افغانستان در برابر متجاوزان، تلاشهاي وافر به‌عمل آورد.

سرانجام اين فرمانده پرتلاش جهادي در تاريخ 16/10/1366، بعد از سه سال حضور مستمر در ميدان‌هاي رزم به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر شهيد مهدي اخلاقي از محل شهادت به بلخاب انتقال يافت، سپس با حضور مردم منطقه به‌خاك سپرده شد.                                                                   

                                                       شربت شيرين شهادت گوارايش باد!

 

مجاهد شهيد محمدعلي يزدانيگل

شهيد محمدعلي يزداني، فرزند حاج قاسم، در (حدود) سال 1345 شمسي، در خانواده‌ي ديني، در «سيدآباد» ديده ‌به جهان‌گشود. پس از دوران كودكي در مكتب دولتي تحصيلات خود را آغاز كرد. در پايان دوره‌ي ابتدايي از ادامه‌ي تحصيل منصرف گرديد. از همان دوره در مالداري و زراعت با بستگانش همكاري مي‌كرد. با شروع مبارزات مسلحانه‌ي مردم در مقابل تجاوزگران مستبد شوروي، خانواده‌ي شهيد محمدعلي در جمع طرفداران مجاهدين قرارگرفته و در تقويت و تثبيت مبارزين، از هيچ سعي و تلاشي دريغ نمي‌ورزيد.

اين جوان فداكار زماني كه احساس كرد، در ميدان‌هاي رزم به حضورش، نياز بيشتر وجود دارد، با پيوستن به جمع مجاهدين راه مبارزه‌ي مسلحانه را در پيش گرفت. از آن پس به صورت تمام وقت در سنگرهاي جهاد مستقرشد. او در مأموريت‌هاي مختلف مشاركت مي‌كرد. در طي مدت حضورش در جبهه‌ي جهاد در جنگ‌هاي متعددي در مقابل نظاميان شوروي و دولت ماركسيستي به دفاع پرداخت. از برتري‌هاي نظامي اشغال‌گران ترس به دل راه نمي‌داد. با اقتدار و سربلندي به انجام وظيفه مي‌پرداخت.

شهيد يزداني از جمله مجاهداني بود كه بعد از مهاجرت مردم در صحنه‌هاي جهاد باقي ماند. وي در اقدام شجاعانه يكي از نيروهاي وابسته به دولت را خلع سلاح كرد. در حاليكه دو قبضه اسلحه به دوش داشت، به طرف مقر مجاهدين به‌سمت «كلتر» ره‌سپار شد. در بين راه در محاصره‌ي  مليشه‌هاي وابسته با اشغال‌گران قرارگرفت. اجيرشدگان دولت ماركسيستي او را به محاصره گرفتند. آنان شهيد يزداني را پس از دستگيري به مقر اصلي‌شان منتقل كردند. نوكران وابسته به شوروي در اقدام ناجوانمردانه اين مجاهد مسلمان را به شهادت رساندند. از آن پس از محل دفن شهيد محمدعلي يزداني اطلاعي در دست نيست.

                                                                             نامش پاينده باد!

 

شهيد غلام ‌سخي‌ كرميگل

شهيدغلام‌سخي‌كرمي، فرزند حاج سخيداد، در (حدود) سال 1356 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «سيدآباد» سرپل ديده ‌به جهان‌هستي گشود. زمانيكه افغانستان توسط شوروي تحت اشغال نظامي قرارگرفت، شهيد غلام‌سخي بيش از دو سال سن نداشت. او بيشتر دوران زندگي را در زماني سپري كرد كه دفاع حق طلبانه مردم مسلمان كشور در برابر نظاميان ارتش‌سرخ‌شوروي ادامه داشت. خانواده‌اش يكي از طرفداران مجاهدين بودند.

قواي‌اشغال‌گر در يكي از تهاجمات غير انساني خود، شهيد غلام‌سخي را كه بيش از سيزده سال نداشت به گلوله بستند. در نتيجه اين نوجوان مسلمان به شهادت رسيد. متعاقب اين رخداد پيكر شهيد غلام‌سخي كرمي را در «سيدآباد» سرپل به‌خاك سپردند.

                                                                      ياد و نامش ماندگار باد!

 

 

  مجاهد شهيد جمعه‏ خان سنگرىگل

 شهيد جمعه‏ خان سنگرى، فرزند ملحم، در خانواده مذهبى در (سلطانيار) سوزمه ‏قلعه، تولد يافت. از نوجوانى در كارهاى زراعت و مالدارى دستيار خانواده شد.

 از سال 1358، كه قيام مردمى در برابر دولت دست نشانده شوروى آغاز شد. شهيد جمعه‏ خان به همراه خانواده‏اش از حاميان فعال جهاد و مبارزه محسوب مى ‏شد. وى هر زمان كه لازم بود در ميدان‏ هاى رزم مى‏رفت و به مجاهدان تداركات و مهمات مى‏رساند. او كه جوانى با ايمان بود، براى آزادسازى كشورش از اشغال بيگانگان اهميت زيادى قايل بود. او در سال‏ هاى بعد به‏ طور تمام وقت به مركز مقاومت رفت و سلاح به‏دست گرفت. از آن پس در بسيارى از جنگ‏ها مشاركت ورزيد و از خود فداكارى نشان داد و در راه مبارزه هرگز به خود سستى نشان نمى‏داد.

 شهيد سنگرى جوانى ساده ‏زيست بود و سيماى‏آرام و مهربان داشت. صداقت و راستى در گفتار و كردار از ديگر خصوصياتش بود.

 در تاريخ  1366/11/25، شهيد جمعه‏ خان سنگرى مشغول كار گذاشتن مين در مسير نيروهاى دولتى بود كه بر اثر انفجار مين به شهادت رسيد. همرزمان وى پيكر اين شهيد را از محل شهادت انتقال دادند و در قبرستان مسجدسبز به خاك سپردند.

  روحش شاد و راهش مستدام باد!

 برادر ديگر اين شهيد به نام محمدگل در تاريخ  1363/12/8، هنگامى‏كه مشغول بازكردن گلوله توپ كه از نيروهاى شوروى بجامانده بود، گلوله ياد شده، منفجر شد و محمدگل در همان جا جان باخت.

 

 

لینک دائم نظر شما