معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. » 

 

توجه                                              توجه

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم

_______________________________________________________

 

فرمانده شهيد حاج سيد محمدحسين عادلى

 روحانى و فرمانده شهيد سيد محمدحسين عادلى (معروف به سيد قوماندان) يكى از مجاهدان نام‏آور سرزمين‏قهرمان‏پرور بلخاب‏بود.

 اين روحانى مجاهد، از سال 1357، مبارزات سياسى - نظامى خود را آغاز كرد. زمانى كه قيام عمومى مردم مسلمان بلخاب در برابر دولت دست پرورده شوروى شروع شد. در فاصله كوتاه تمام نواحى بلخاب از وجود گماشته‏گان دولت پاكسازى گرديد، از اين ميان شهيد سيد محمدحسين يكى از فعالان منطقه بود كه راه مبارزه مسلحانه را در پيش گرفت.

 شهيد عادلى پس از آزادسازى بلخاب رهسپار نواحى سنگچارك گرديد. در چند نبرد رهايى بخش شركت فعال ورزيد.

 شجاعت، درايت، صفا و صميميت اين مجاهد مسلمان توجه ديگران را به خود جلب كرد و در اين نبردها، شهيد عادلى به حيث فرمانده جمعى از مجاهدين برگزيده شد.

 شهيد عادلى كه از نسل پاك سلاله رسول خداصلى الله عليه وآله و رهروى از رهروان مكتب شهادت بود، از هر جهت انسانى وارسته بود.

 او در اوج جنگ‏ها، تلاش مى‏كرد تا نيروهاى تحت امرش در حق كسى ظلم نكند. آنچه در توان داشت از بى‏عدالتى ديگران نيز جلوگيرى مى ‏كرد. او از قومندان سالارى نفرت داشت و از عملكرد ارباب صفتى، بعضى نيروها فاصله مى‏گرفت.

 شهيد عادلى در ميدان نبرد شجاع و نترس و در برابر دستورات اسلام مطيع بود. هدفش خدمت به اسلام، مردم و آزادسازى كشورش از اشغال بيگانگان بود. منطقه و قوم خاص برايش مطرح نبود، با نيروهاى متعهد و مجاهد ارتباط برقرار مى‏كرد.

 شهيد عادلى از سال 1359، با رزمندگان مجاهد سرپل و سوزمه‏ قلعه رابطه‏اى صميمانه ايجاد كرد. فصل تازه از هماهنگى و برادرى بين مردم و مجاهدين نواحى ياد شده ايجاد گرديد.

 شهيد عادلى در عين حالى‏كه  مصلحت‏هاى آن روز جامعه را در نظر مى‏گرفت؛ با صبر و بردبارى مجاهدين بلخاب را به سوى خط مقدم نبرد در مقابل اشغالگران سوق مى ‏داد. با همكارى ديگر همفكران خود، در ايجاد تحولات اساسى در مناطق مختلف نقش مثبت ايفا كرد.

 وى در اين مسير مقدس با برخى از موانع جدى نيز مواجه گرديد كه مشغوليت‏ هاى بسيارى براى مبارزان بلخاب ايجاد كرد.

 با تمام مشكلاتى كه وجود داشت؛ شهيد عادلى، اين مجاهد راه حق خدمات ارزنده و تحسين برانگيزى از خود به جاى گذاشت. اما شهادت زود هنگامش سبب محروميت مجاهدين منطقه از وجود اين فرزند صديق وطن گرديد.

 شهيد عادلى اين استوره مقاومت، يك بار در دوران مقاومت به ايران عزيمت كرد. در سال 1362، با جمعى از ياران با وفايش به افغانستان بازگشت. او از آن پس نيز در ايجاد وحدت، هماهنگى و همدلى نيروهاى مجاهد كوشيد. تا آخر از تلاش‏هاى صادقانه‏ اش دست برنداشت.

 شهيد عادلى بارها رزمندگان تحت امرش را به خط مقدم جبهات سنگچارك و سوزمه‏ قلعه سوق داد، و تعدادى از اين دلاور مردان راه حق در سنگرهاى جهاد مقدس، شربت شهادت را نوشيدند.شهيد سيد قومندانان خود نيز در خطه شهيد پرور سوزمه‏قلعه گام نهاد، از نزديك دلاورى فرزندان غيور وطن را در مقابل اشغال‏گران مشاهده كرد، از جمله در شب 1363/2/30، شاهد يكى از حماسه سازترين نبردهاى آزادى بخش مجاهدين در سوزمه ‏قلعه بود و در همان شب، يكى از فرماندهان دلير بلخاب به نام مصطفوى به شهادت رسيد.

  در باره خصوصيات اين روحانى مجاهد، گفتنى‏ هاى زيادى وجود دارد. سرانجام سيد محمدحسين عادلى اين فاتح ميدان‏هاى رزم با تمام خصوصيات مثبتى كه داشت در راستاى اهداف مقدس جهاد و دفاع، در تاریخ 10/4/1367  در بلخاب جام شهادت را نوشيد.

    ياد و نامش در خاطره‏ ها جاويدان باد!

 

 

 

مجاهد شهيد رجب ‌علي ‌اميني

شهيد رجب‌علي اميني، فرزند حاج صفر، در (حدود) سال 1346 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «مياندره» از توابع سرپل ديده به جهان گشود. دوران كودكي را در محيط صميمي خانواده سپري كرد. از آن پس در امور كشاورزي و مالداري به كار اشتغال پيدا كرد.

شهيد رجب‌علي يكي از جواناني بود كه بعد از اينكه توانايي حمل سلاح پيدا كرد، به صف مجاهدين پيوست. ابتدا دوره‌ي تعليمات رزمي را با موفقيت پشت‌سرگذاشت. از آن پس جهت انجام مأموريت‌هاي رزمي عازم ساحات خط مقدم جنگ در برابر اشغال‌گران روسي و دولتي گرديد.

پيوستن به جمع مجاهدين بر زندگي معنوي‌اش بسيار اثرگذار بود. او در ميان نيروهاي مقاومت به‌عنوان فرد خوش‌اخلاق و مهربان شناخته ‌شد. در رفتار تواضع و در گفتار صداقت داشت. به انجام فرائض ديني و شئونات اسلامي اهميت مي‌داد. او كه از سواد قرآني بهره‌مند شده بود، در كسب معارف ديني و افزودن به معلومات اعتقادي‌اش مي‌كوشيد. شهيد اميني يك‌بار به ايران عزيمت كرد. بعد از زيارت، مدت زماني به كار اشتغال پيدا كرد. او صحنه‌هاي جهاد و مبارزه‌ي حق‌طلبانه‌ي مردم را با چشم مشاهده كرده بود. بعد از چند مدت به ميهن بازگشت. از آن پس نيز در صحنه‌هاي مختلف جهاد به انجام وظيفه پرداخت.

سرانجام در ماه ثور 1367، هنگام درگيري با نظاميان مهاجم هدف تير دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن مردم مسلمان «مياندره» پيكر شهيد رجب‌علي‌اميني را طي مراسم باشكوهي در زادگاهش به‌خاك سپردند.              

                                                                خاطره اش در دلها جاودانه باد

 

  مجاهد شهيد نادر رسولى

 شهيد نادر رسولى، فرزند حاج شيرين‏جان، در سال 1346، در خانواده‏اى مذهبى و كشاورز در (قريه عاشورمحمد) سوزمه‏ قلعه، متولد شد. دوران شيرين كودكى را در زير سايه پدر و مادرش گذراند. پس از آن رهسپار مكتب دولتى شد و تا سال 1358، به تحصيل خود ادامه داد. طى دوران تحصيل او علاوه بر درس در كارهاى خانه و كشاورزى خانواده ‏اش را يارى مى‏كرد.

 با گسترش قيام‏ هاى مردمى در برابر دولت كمونيستى، مكتب دولتى تعطيل گرديد و شهيد رسولى مجبور به ترك تحصيل شد. از آن پس پدر و برادرش را در كشت وجمع آورى زراعت مساعدت مى‏كرد و از اين راه نيازهاى اقتصادى خود را تأمين مى‏كرد.

 از اولين روزهاى كه انقلاب آغاز گرديد، شهيد رسولى و بستگان‏اش از طرفداران فعال مجاهدان بودند. دوران جوانى‏اش هم‏زمان با دوران انقلاب شد. وى به دليل حمايت از مجاهدان روزهاى سخت و طاقت‏فرسا را پشت سرگذاشت كه آوارگى ‏هاى  پى در پى و تهاجمى بى وقفه نظاميان اشغالگر بخشى از اين مشكلات بود.

 شهيد رسولى در سال‏ هاى دفاع مقدس ضمن كار و تلاش در مراحل مختلف مجاهدان رايارى می‏كرد و بسيارى اوقات در سنگرها امكانات تداركاتى مى ‏رساند. يكى از صحنه‏ هاى  به يادماندنى دوران جهاد حمايت‏هاى مردمى از مجاهدان بودكه طبقات مختلف جامعه از جمله جوانان هر لحظه كه احساس نياز مى‏شد با شور و نشاط در خط مقدم حضور پيدا مى‏ كردند.

 در سال 1365، شمسى شهيد رسولى در كنار خانواده‏اش (پس از سال‏ها مقاومت)به اجبار مهاجرت كرد. اين جوان مسلمان طى چند ماه مسافرت صدها كيلومتر از راه‏ هاى  صعب ‏العبور را با پاى پياده پيمود تا به مرزهاى غربى افغانستان رسيد. او در كنار ديگر مهاجرين ده‏ها شبانه روز در مرز ايران متظر ماند تا اين‏كه با اجازه مقامات مسئول وارد ايران شد.

 شهيد رسولى نزديك يك سال را در مهمان شهرهاى ايران اقامت كرد. اين جوان مبارز كه خود صحنه‏هاى مبارزه را ديده بود پس از آن‏كه خانواده ‏اش در جاى امن ساكن شدند، احساس مسئوليت كرد و تصميم گرفت به جبهه بازگردد.

 در سال 1366، شهيد رسولى با جمعى از رزمندگان مجاهد رهسپار افغانستان شد. وى راه طولانى هرات تا ولايت سرپل را با پاى پياده طى كرد و با تحمل روزهاى سخت در نهايت وارد مركز جهادى سوزمه‏ قلعه شد. از آن پس سلاح بر دوش گرفت و در صحنه‏ هاى مبارزه به جهاد پرداخت. ايشان در چند عمليات جنگى و مأموريت جهادى مشاركت كرد با روحيه عالى، مردانه در برابر دشمن از خود مقاومت نشان مى‏داد .

 شهيد رسولى جوانى متواضع بود و در رفتار، ادب و در گفتار راستى و صداقت داشت. با پدر و مادر مهربان و با اعضاى خانواده با ملايمت رفتار مى‏كرد. او يكى از محبان خاندان عصمت و طهارت‏ عليهم السلام و از رهروان راه سرخ شهادت بود. از دوران كودكى در مجالس دينى شركت مى‏ورزيد. آداب و سنن اسلامى در زندگى‏اش به خوبى احساس مى‏شد. وى جوانى ساده‏زيست بوده و از فرايض دينى غفلت نمى‏ورزيد.

 سرانجام شهيد رسولى در آخرين مأموريت  همراه برخى از مسئولين جهادى، عازم بلخاب شد. مقامات جهادى سوزمه‏ قلعه براى حل و فصل اختلافات داخلى بلخاب به اين ساحه عزيمت كرده بودند. در تاريخ 1367/3/2، زمانى ‏كه درگيرى بين دو جناح مخالف شدت گرفت، نيروهاى مهاجم به مقرى كه شهيد رسولى و ديگر نيروهاى مصلح مستقر بودند، مورد حمله خود قرار دادند. در اين هنگام اين جوانى فداكار دليرانه در برابر مهاجمان به دفاع پرداخت و در حين مقاومت هدف تير دشمن قرار گرفت و بر اثر شدت جراحات در عالم هجرت به شهادت رسيد. پس از آن پيكر بى‏جان شهيد نادر رسولى را از بلخاب انتقال دادند و در قبرستان مسجدسبز به خاك سپردند.

    نام و يادش در قلبها جاويدان باد!

 

 

  مجاهد شهيد عبدالغفار غفورىگل

  شهيد عبدالغفار غفورى، فرزند محمدشاه، در سال 1347 شمسى، در خانواده‏اى مذهبى در (سلطانيار) سوزمه‏ قلعه، به دنيا آمد. از نوجوانى به كارگرى مشغول شد و از آن پس براى تأمين معيشت خود و خانواده‏اش به كار ادامه داد.

 او كه در فضاى دوران مقاومت رشد كرده و خود شاهد جنايات اشغالگران در كشورش بود، از ابتداى نوجوانى از طرفداران جهاد و مجاهدان محسوب مى‏شد. علاقه بسيارى به جهاد داشت و رفتن به جبهه و اسلحه به‏دوش گرفتن و دفاع از ميهن از آرزوهاى ديرينه‏اش بود.

 شهيد غفورى در سال 1365، سلاح به‏دست گرفت و به صف مجاهدان پيوست. پس از مهاجرت مردم، او در كنار جمعى از رزمندگان مسلمان باقى ماند و از سنگرهاى عزت و جهاد دليرانه دفاع كرد و طى چند سال در عمليات‏هاى متعددى در مناطق مختلف مشاركت داشت.

 سرانجام در تاريخ  1367/7/16، شهيد عبدالغفار غفورى در منطقه خوب‏ آباد موردحمله ناگهانى نيروهاى دولتى قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله شهيد شد. دشمنان جنازه اين شهيد را با خود بردند و بعد از مدتى پيكر اين مجاهد شهيد با كشته‏ هاى دشمن مبادله شد و پيكر خونين اين شهيد در قبرستان مسجدسبز از توابع سنگچارك به خاك سپرده شد.

    نامش در خاطره‏ها جاودان باد!

 

 

فرمانده‌ شهيد اسماعيل مبارز

فرمانده‌ شهيد اسماعيل مبارز، فرزند ابراهيم، در (حدود) سال 1333 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «شاه‌چنار» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. از دوران نوجواني مشغول به كار شد. از آن پس سالها با دست رنج خود بخشي از نيازهاي اقتصادي خانواده‌اش را تأمين مي‌كرد. همزمان با شروع جنگ‌هاي آزادي‌بخش توسط مردم افغانستان در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي، شهيد اسماعيل راه مهاجرت را در پيش گرفت. پس از آنكه وارد ايران گرديد، مشغول به كار شد.

در سال 1362، روند زندگي اين جوان مسلمان متحول گرديد. پس از ملاقات با يكي از فرماندهان جهادي سرپل، با هدف پيوستن به صف مجاهدين تصميم بازگشت به ميهن را گرفت. ابتدا فنون رزمي و دفاعي را به خوبي آموخت. سپس با جمعي از همرزمانش ره‌سپار شمال افغانستان شد. از آن پس به صورت تمام وقت در جبهه‌ي جهادي سرپل راه جهاد  مسلحانه را در پيش گرفت.

شهيد اسماعيل مبارز يكي از جوانان دلير جهادي بود. در ميدان نبرد با اشغال‌گران شوروي، شجاعت كم‌نظيري از خود نشان مي‌داد. از هنگامي كه شهيد مبارز وارد صحنه‌هاي جهاد گرديد، در وجودش تحول اساسي ايجاد شد. صداقت، درستكاري در وجودش موج مي‌زد. در ميادين نبرد مقتدرانه به دفاع مي‌پرداخت. در هر سنگر كه اين مجاهد دلاور قرار داشت، همرزمانش احساس آرامش مي‌كردند.

شهيد مبارز از نام‌آوران پر افتخار جهاد بود كه با حضور باصفايش، قوت قلب مؤمنان و مجاهدان بود. او مسير پرماجراي دفاع از ميهن را با آگاهي كامل و در راه اطاعت‌پذيري از خداوند متعال و دفاع از اصول و مباني اسلام و آزادسازي كشور اسلامي از اشغال متجاوزان برگزيده بود و تا آخر به راه مقدس جهاد وفادار ماند. هيچ يك از وسوسه‌هاي قومي، محلي، عاطفي،‌ راحت طلبي و غيره، در قلب نازنين اين آزاد مرد مجاهد اثرگذار نشد و شيطان و شيطانيان از نفوذ در دل پاك اين فرزند صديق وطن نااميد و مأيوس شدند.

او در كمترين زمان از محبوبيت قابل توجهي در بين همرزمانش برخوردار شد. مقامات بلند پايه‌ي جهادي اين مجاهد نستوه را به عنوان فرمانده‌ يك دسته از مجاهدين انتخاب كردند. هر يك از رزمندگان مجاهد كه به جمع نيروهاي تحت امر اين فرمانده‌ لايق جهادي مي‌پيوست، تحت‌تأثير رفتاراسلامي و اخلاق‌نيكوي شهيد مبارز قرار مي‌گرفت. ساده‌زيستي و شكسته‌نفسي از ديگر خصوصيات ارزشمند شهيد مبارز بود. در جمع مجاهدين سيماي آرام و رفتار خاضعانه داشت. هنگاميكه در سنگر قرار مي‌گرفت، با صبر و حوصله‌مندي مانند شير از بيشه‌هاي خاك وطن دفاع مي‌كرد. اين فرمانده‌ محبوب جهادي از ابتداي پيوستن به جبهه‌ي جهادي تا هنگام شهادت در ده‌ها  عمليات رزمي و دفاعي حضور مستمر و اثرگذار داشت.

او مانند ساير همرزمانش خود را متعلق به منطقه‌ي خاص نمي‌دانست. هر جا و هر وقت كه به حضورش نياز مي‌شد، مقتدرانه در صحنه حاضر مي‌شد. شركت در سنگرهاي دفاعي مجاهدين در سوزمه‌قلعه از ديگر افتخارات اين مجاهد سنگرنشين بود. او بارها به ياري مجاهدين مناطق ديگر شتافت.

شهيد اسماعيل مبارز، محبوب دلها بود. روحيه‌ي انتقاد پذيري داشت. خود را از ديگران برتر نمي‌دانست. روحيه‌ي جوانمردي و حق‌طلبي در وجودش موج مي‌زد. از تمجيد ديگران مغرور نمي‌شد. در روند مبارزه صداقت داشت. تا آخرين لحظه‌ها در راه جهاد احساس خستگي نكرد. هيچ يك از تحولات پر مخاطره‌ي سالهاي جهاد او را از روند ادامه‌ي جهاد باز نداشت. در سخت‌ترين شرايط جنگي با درايت و دورانديشي به مديريت نيروها مي‌پرداخت. در شرايط سخت و بحراني سيماي آرام داشت. به خاطر استفاده‌ي بهتر از وجودش، در ماه ميزان 1363، از طرف فرمانده‌ كل، سرپرستي نيروهاي جهادي مستقر در شرق شهرسرپل، به شهيد مبارز واگذار شد. او همچون گذشته در اين مرحله نيز به بهترين وجه ممكن به اداره و ساماندهي گروپ‌هاي مستقر در منطقه و سوق دادن مجاهدين جهت سركوب تحركات نظاميان شوروي و دولت ماركسيستي پرداخت.

شهيد مبارز در ماه حوت 1363، در برابر تهاجمات قواي دولت كمونيستي و شوروي در ساحات شمالي سرپل به مقاومت و پايداري پرداخت و در حين نبرد مجروح گرديد. او ايمان قوي و اراده‌ي پولادين داشت و مجروحيت نيز او را از ادامه‌ي جهاد باز نداشت.

لشكركشي‌هاي ارتش‌سرخ در بهار 1364، شدت پيدا كرد. اين فرمانده‌ لايق در اين مرحله نيز با نيروهاي تحت امرش حماسه‌هاي تحسين‌برانگيز از خود به‌جا گذاشت. هنگاميكه در جنگ تن به تن و نفس‌گير در برابر نظاميان ارتش‌سرخ قرار داشت، بار ديگر از چند ناحيه به شدت مجروح گرديد. او دلباخته‌ي جهاد و شهادت بود. در هر حال خود را موظف به ادامه‌ي راه شهيدان و آزادسازي ميهن از سيطره‌ي متجاوزان مي‌دانست.

در نيمه‌ي دوم سال 1364، با اصرار مقامات جهادي، جهت مداواي زخم‌هاي به جا مانده از مجروحيت، از راه پاكستان عازم ايران شد. مدت زماني تحت مداوا قرارگرفت. پس از آنكه بهبودي نسبي را بدست آورد، بار ديگر تصميم به بازگشت به وطن را گرفت. اصرار دوستان مبني بر ادامه‌ي سكونت در ايران را نپذيرفت و در سال 1365، به افغانستان بازگشت. همانند گذشته سنگرهاي عزت‌مندانه‌ي جهاد با نفس‌هاي گرم اين فرمانده‌ جانباز گرم‌تر و باصفاتر شد. او از آن پس نيز فرماندهي بخشي از مجاهدين را به عهده گرفت. همراه و هماهنگ با ساير قهرمانان جهادي در عمليات متعدد بالاي مواضع اشغال‌گران شوروي و دولتي مشاركت داشت. او يكي از فرماندهان خوشنامي بود كه خود شاهد خروج ذليلانه‌ي ارتش‌سرخ‌شوروي و رهايي كشور از اشغال متجاوزان بود و آن را از اثرات خون شهيدان و فداكاري مردم صبور كشور مي‌دانست. از پيروزي مجاهدين خوشحال بود،‌ اما از اينكه جاي شهدا خالي بود، دلتنگ مي‌شد.

شهيد مبارز پس از فرار ارتش‌سرخ‌شوروي به مبارزه ادامه داد. براي برچيدن بقاياي حكومت به جا مانده از اشغال‌گران، تلاش و فداكاري زيادي به‌عمل آورد.

سرانجام اين فرمانده‌ لايق جهادي در ماه عقرب 1367 شمسي، يكي از عمليات‌هاي آزادي‌بخش را بالاي مواضع نظاميان دولت ماركسيستي به اجرا گذاشت. يكي از سنگرهاي مهم دولت ماركسيستي توسط مجاهدين تحت امر اين فرمانده‌ سلحشور منهدم گرديد. هنگاميكه درگيري ادامه داشت، شهيد اسماعيل مبارز هدف سلاح‌هاي دشمن قرارگرفت و بر اثر شدت جراحات، اين فرمانده‌ دلاور به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد اسماعيل مبارز به زادگاهش انتقال يافت و در «گلزار شهداي شاه‌چنار» به‌خاك سپرده شد.

                                            خلعت‌سرخ شهادت برقامت رعنايش مبارك‌باد!

 

 

شهيد عوضگل

شهيد عوض، فرزند حاج على‏ حسين، در سال 1312 شمسى، در قشلاق «لته ‏بند» واقع در جنوب‌شرق ولسوالي سرپل، در خانواده‌اى مذهبى و زراعت كار ديده ‌به‌جهان‌گشود. از دوران نوجوانى در امور زراعت دست‌يار  پدر شد. در جوانى به خدمت عسكرى اعزام گرديد، بعد از دو سال خدمت صادقانه با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. بعد از آن نيز سال‏ها به كار و تلاش اشتغال داشت. اين شهيد بزرگوار در يكى از همين سالها تشكيل خانواده داد، از زندگي مشتركش دو  پسر از وي به يادگار مانده‌اند. شهيدعوض در سال‌هاي بعد از لته‌بند كوچ كرد. از آن پس سال‌ها در «قشلاق‌سرتپه» سكونت داشت.

در بهار 1358، با ديگر مردم منطقه در اولين قيام عمومى مردم مسلمان سوزمه‏قلعه در برابر دولت كمونيستى شركت ورزيد و در تاريخ 1358/2/10، به دليل حمايت از مجاهدان همراه با خانواده از منطقه‌ي خويش مهاجر و به مناطق همجوار آواره شد و دارايى‏اش بدست كمونيست‏ها به تاراج رفت. اين شهيد عزيز مثل ديگر آوارگان پس از چند ماه مهاجرت، به سوزمه‏ قلعه بازگشت.

شهيد عوض اخلاق پسنديده و خوب داشت. فرايض دينى را انجام مى‏داد. در مجالس مذهبى حضور پيدا مي‌كرد. دركارهاي عام‌المنفعه فعالانه مشاركت مي‌كرد. در سال 1365 شمسى، هنگامى‏كه اكثر مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه به خارج از كشور مهاجرت كردند، شهيد عوض در يكى از مناطق همجوار ساكن شد و به حمايت‏ هاى معنوى خود از مجاهدان ادامه داد.

در سال 1367 شمسى، فرزند مجاهدش شهيد شيخ نايب شريفى كه از مجاهدان سلحشور سوزمه‏ قلعه بود، به شهادت رسيد. شهيدعوض در مقابل اين حادثه صبر و بردباري به خرج داد. از آن پس، در عين نبودن فرزندش با پايگاه جهادى سوزمه‏ قلعه، ارتباط خود را حفظ كرد.

 سرانجام پس از سال‏ها مهاجرت و تحمل سخت‌ترين روزهاى زندگى؛ي هنگامى ‏كه از سوزمه‏ قلعه عازم سنگچارك بود، دشمن در مسير راهش در ناحيه گزستان كمين گرفته و اين مسلمان بى ‏دفاع را مظلومانه به شهادت رساندند و اموالش را به چپاول بردند. متعاقب آن، جنازه اين شهيد در «گلزار شهداى سرتپه» به‌خاك سپرده شد.

                                                      روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 مجاهد و روحاني ‌شهيد شيخ نائب شريفى

روحاني‌شهيد شيخ نائب شريفى، فرزند عوض، در سال 1340 شمسى، در «قشلاق سرتپه» واقع در ولسوالي سوزمه‏ قلعه، در يك خانواده كشاورز و مذهبى ديده‌ به‌جهان‌گشود. در دوران كودكى به مكتب‌خانه‌ي محل براى آموختن قرآن‏ كريم گام نهاد. خواندن قرآن و بخشى از كتابهاى فارسى را آموخت. دوره نوجوانى را كه آميخته با صداقت و درستى بود، با آموزش علوم دينى آغاز كرد. باور قلبى‏اش به اسلام و قرآن، سبب حقيقى پيوستن وى به مدرسه علوم دينى شد. همزمان با تحصيل، خدمات فرهنگى و تبليغى وى نيز آغاز گرديد. وى در مراسم سخنرانى و روضه‌خوانى حضور فعال داشت و خود نيز به سخنرانى مى‏پرداخت و يكى از طلاب خوش ذوق آن دوره بود.

 در بهار 1358، هنگامى‏كه مبارزات مسلحانه در برابر دولت دست‌نشانده‌ي شوروى شكل گرفت، اين جوان مسلمان در صف هواداران جهاد قرارگرفت. در تاريخ 10/2/1358، پس از آن‏كه كمونيستها با قواى زرهى خود سوزمه‏ قلعه را اشغال كردند، وى همراه با خانواده ‏اش با بجا گذاشتن همه دارايى‏هاى خود مجبور به مهاجرت گرديد و نيروهاى دولتى تمام اموالش را به تاراج بردند. او پس از چند ماه مهاجرت با خانواده‏اش به سوزمه‏قلعه بازگشت و مشغول ادامه تحصيل علوم دينى شد.

 شهيد شيخ نائب شريفى در اين مرحله از جهاد، وارد صحنه‏ هاى فرهنگى شد. او با سخنان گرمش، مردم را به جهاد در راه خدا دعوت مى‏كرد. از تشكيل مركز مقاومت فرا منطقه‏اى در سوزمه‏قلعه حمايت و پشتيبانى مى‏نمود.

 در ماه قوس 1360، هنگامى‏كه دشمنان قسم خورده، در يك طرح خائنانه سوزمه‏قلعه را اشغال كردند، بار ديگر بسيارى از اموال مردم را به تاراج بردند، شهيد شيخ نائب شريفى در كنار ديگر نيروهاى جهادى، مهاجرت را آغاز كرد و در بهار 1361، با همرزمان خود مجدداً به سوزمه‏ قلعه بازگشت. او پس از بازگشت در نبرد آزادسازى منطقه از سلطه‌ي دشمن مشاركت ورزيد و به طور مستمر در صحنه‏ هاى مختلف جهاد حضور يافت و در فعال كردن مراكز فرهنگى نقش مؤثر ايفا كرد.

شهيد شريفى در نيمه دوم سال 1361، به پاكستان و ايران سفر كرد. به نسبت علاقه‏ى زيادى كه به تحصيل داشت، مدت كوتاهى در مشهد مقدس مشغول فراگيرى علوم اسلامى گرديد، اما روحيه جهاد و فداكارى و رنج‏هاى بي‌كران مردم افغانستان كه در زير آتش سلاح‏ هاى دشمن قرار داشتند، تاب و تحمل ماندن در محيط آسوده و راحت را از او سلب كرد. به همين جهت تصميم بازگشت به كشور را گرفت.

در بهار 1362، عزم بازگشت به وطن كرد. او همچون ديگر جوانان مجاهد كشور از فرصت استفاده كرد و برخى فنون نظامى و جنگى را فراگرفت. از ولايت‌هرات، با كاروان مجاهدان به طرف ولايات شمالى كشور حركت كرد. شهيد شيخ نائب شريفى پس از صدها كيلومتر پياده روى و پيمودن ارتفاعات صعب‏العبور، تحمل مشكلات و عبور از ولايت‏هاى بادغيس، غور و جوزجان وارد پايگاه جهادى سوزمه ‏قلعه گرديد و از آن پس به صورت تمام وقت در مركز مقاومت به وظايف جهادى مشغول گرديد.

در سال 1363، پس از شهادت چند تن از مقامات بلند پايه جهادى، شهيد شريفى به عنوان عضو شوراى عالى نظامى انتخاب گرديد. وى در بسيارى از جنگها مشاركت داشت، در تاريخ 6/3/1363، در يك رويارويي سخت با قواي نظامي اشغال‌گر بر اثر اصابت تركش گلوله‌ي هاوان (خمپاره) مجروح گرديد.

در سال 1365، هنگامى‏كه مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه مجبور به مهاجرت دسته‏ جمعى به خارج از كشور شدند، اين جوان فداكار در صحنه‏ هاى جهاد باقى ماند و همراه با ديگر همرزمانش در برابر دشمن پايدارى نشان داد و پس از آنكه سوزمه‏قلعه از سوى مجاهدان تخليه گرديد، وى هرگز نااميد نشد، بلكه همچنان در جبهه‌ي حق پايدار ماند و پس از مهاجرت مردم نيز در نبردهاى بسيار عليه دشمن شركت ورزيد و افتخارات بى ‏شمارى آفريد.

ايشان در اين دوره نيز از تبليغ مسايل دينى غافل نبود بلكه براى رزمندگان مجاهد احكام اسلامى را مى‏آموخت. شهيد شريفى يكى از فرزندان با ايمان سرزمين قهرمان پرور افغانستان بود كه براى آزادسازى كشور از دست بيگانگان، از ميان برداشتن بى‏ عدالتى‏ ها و نابرابرى‏هاى اجتماعى، خود را براى فدا شدن آماده ساخته بود.

شهيد شريفى جوان پاك سيرت، طلبه‏اى وظيفه شناس و مجاهدى خستگى‏ناپذير بود. او از آغاز جوانى به انجام فرايض دينى و مجالس مذهبى علاقه خاصى داشت، عشق به امام حسين‏(عليه‌السلام)، حماسه كربلا و شهادت در راه خدا تمام وجودش را فراگرفته بود. شجاعت، صبر، امر به معروف و نهى از منكر از ديگر خصوصيات بارز اين شهيد بود. نظرات خود را با صراحت و شهامت بيان مى‏كرد. در رويارويى با دشمن صبور و بردبار بود. او علاوه بر شركت در عمليات‏ هاى نظامى، در كارهاى فرهنگى اهتمام و توجه خاصى داشت.

اين شهيد والامقام در تاريخ 16/7/1367، هنگامى‏كه در جبهه «خوب‏آباد» مشغول انجام وظيفه بود، در جريان يك درگيرى شديد، هدف گلوله‏ هاى دشمن قرارگرفت و در اثر جراحات وارده در همان صحنه‌ي جنگ پس از سالها خدمت و  جهاد صادقانه در سن 27 سالگى به درجه رفيعه شهادت نايل شد. پيكر پاكش از محل شهادت انتقال يافت و بنا به درخواست خانواده‏اش در قريه‌ي «باجگه ولسوالى بلخاب» باحضور بستگان و ديگر مردم مسلمان به‌خاك سپرده شد. 

                                           لباس جاودانه‌ي شهادت بر قامتش مبارك باد!

 

 

شهيد حاج سيد سرور

شهيد حاج سيد سرور، فرزند سيد قنبر، در (حدود) سال 1318 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي ديده به جهان گشود. بعد از دوران كودكي در كنار پدرش مشغول به كار شد. از آن پس سالها در امور كشاورزي فعاليت داشت. وي فردي وطن دوست و غيرت‌مند بود. خود را در قبال امنيت مردم و كشورش مسئول مي‌دانست. وقتي به سن قانوني رسيد، عازم خدمت عسكري گرديد. دوره‌ي دو ساله‌ي وظيفه‌ي عسكري را با صداقت و درستكاري سپري كرد. در پايان با اخذ ترخيص به سرپل بازگشت. در يكي از سالهاي جواني تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش دو پسر و چهار دختر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيد حاج سيد سرور از اوايل زندگي راه و روش دينداري را در پيش گرفته و در طول زندگي ادامه داد. خود را تابع دستورات اسلام و قرآن مي‌دانست. او از سادات بزرگواري بود كه به خاندان عصمت و طهارت ارادت خاصي داشت. راه نجات را در پيروي و اطاعت از سيره‌ي اجداد طاهرينش مي‌دانست. در انجام كارها به خداوند توكل مي‌كرد. در طول زندگي به توفيقات بسياري دست يافت. وقتي استطاعت پيدا كرد به يكي از خواسته‌هاي معنوي‌اش رسيد. پس از تلاش و پيگيري‌هاي بسيار، مجوز سفر به زيارت خانه‌ي خدا را بدست آورد. با علاقه‌مندي خاصي به سرزمين وحي سفر كرد. فريضه‌ي حج را با خلوص نيت به جا آورد. مرقد مطهر رسول گرامي اسلام(ص) و چهار تن از ائمه‌ي اطهار(ع) را زيارت كرد. در گوشه و كنار قبرستان بقيع به جستجو پرداخت، اما قبر جده‌ي مظلومه‌اش حضرت فاطمه‌ي الزهرا (س) را پيدا نكرد. وقتي به شام رفت، براي مظلوميتهاي عمه‌ي سادات حضرت زينب (س) اشك ريخت. در عتبات عاليات عراق به ائمه‌ي اطهار (ع) در نجف، كربلا، كاظمين و سامرا عرض ادب و احترام كرد. در نهايت پس از زيارت امام رضا (ع) به سرپل بازگشت.

شهيد حاج سيد سرور خصوصيات اخلاقي و رفتاري مثبت فراوان داشت. انسان خون گرم و متواضع بود. از كمك به افراد مستمند دريغ نمي‌‌ورزيد. افراد نيازمند دست خالي از درِ خانه‌ي شهيدحاج‌سيدسرور نمي‌رفتند. اگر احياناً چيزي در دسترس نداشت، از همسايه‌ها قرض مي‌كرد و به فرد نيازمند مي‌پرداخت و در فاصله‌ي اندك معادل آن را به همسايه‌اش بر مي‌گرداند. در دهه محرم با تهيه‌ي غذاي مناسب يك روز از عزاداران امام حسين (ع) پذيرايي به‌عمل مي‌آورد. هر ساله بيست‌ و سوم رمضان مراسم شب احيا برگزار و هزينه‌هاي آن را شخصاً پرداخت مي‌كرد. در عبادت و انجام فرايض ديني توجه و اهتمام خاصي داشت.

شهيدحاج‌سيدسرور فردي خوش‌نام، متنفذ، پرهيزكار و غيرت‌مند بود. در سالهاي جهاد مقدس مردم افغانستان در برابر اشغال‌گران شوروي در صف جهاد قرارگرفت. او يكي از حاميان فعال مجاهدين بود. بيش از هشت سال آنچه در توان داشت مجاهدين را در برابر دشمن ياري كرد. بارها براي مبارزين كمك مالي و تداركاتي ارسال مي‌كرد. با امكانات شخصي غذاي مناسب تهيه مي‌كرد و آنرا به خط مقدم جبهه مي‌فرستاد.

نظاميان دولت ماركسيستي كه ضربات سنگيني را از مجاهدين مسلمان متحمل شده بودند، در اقدام جنايت‌كارانه در روز 27/9/1367 شمسي، شهيد حاج سيد سرور را كه يك فرد غيرنظامي بود، در شمال‌غرب بغاوي عليا به رگبار بستند و مظلومانه به شهادت رساندند. بستگان و دوستان بعد از آنكه از شهادت  وي اطلاع يافتند؛ پيكر شهيد حاج‌سيدسرور را از محل شهادت حمل كردند و در «گلزار شهداي نوآباد» به‌خاك سپردند.      

                                                            روحش شاد و يادش گرامي باد!

 

 

 مدافع شهيد حاج بهلولگل

 شهيد حاج بهلول، فرزند سلطان‏محمد، در خانواده‏اى دينى ومالدار در خوب‏آباد از توابع ولسوالى سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. از دوران نوجوانى در كارهاى دامدارى مشغول شد.

 شهيد حاج بهلول از دوره جوانى در بين بستگان خود از محبوبيت خاصى برخوردار گرديد، از آن پس در تصميم‏ گيرى‏ هاى عمومى شركت مى‏كرد و به تدريج به حيث يكى از فراد صاحب نظر مطرح شده، سرپرستى بستگانش را عهده دار شد.

 وى مهارت زيادى در تيراندازى و شكار داشت. در مسايل اجتماعى از اخلاق نيكو برخوردار بود. با ديگران از راه عطوفت و مهربانى رفتار مى‏كرد. او يكى از افراد مهمان ‏نواز منطقه بوده، از دارايى و ثروت خدادادى‏اش در راه درست و كمك به افراد نيازمند بهره مى ‏گرفت. به فرايض دينى اهتمام مى‏ورزيد، بستگان و دوستان رابه وحدت و هم‏دلى فرا مى‏خواند و آنان را از اختلاف و پراكندگى باز مى‏داشت. شهيد حاج بهلول در يكى از همين سال‏ها، عازم سفر حج شد، پس از انجام مناسك حج به زادگاهش بازگشت.

 شهيد حاج بهلول در سال‏ هاى انقلاب يكى از طرفداران فعال مجاهدان بود. او با سلاح شخصى ‏اش - كه ساليان دراز آن‏را به همراه داشت - به سنگرها مى‏رفت جانانه در مقابل دشمن به دفاع مى‏پرداخت.

 در سال 1365، پس از مهاجرت مردم، شهيد حاج بهلول در منطقه ماند، از آن پس نيز صادقانه با رزمندگان مجاهد همكارى مى‏كرد. در عين حالى‏ كه او فرد بزرگ‏سالى بود، تا آخرين لحظه در مسير جهاد ومبارزه ثابت قدم مانده، هرگز سلاح برزمين نگذاشت.

  سرانجام در تاريخ 1367/9/15، شهيد حاج بهلول در منطقه خوب‏آباد با كمين نظاميان وابسته به دولت كمونيستى مواجه شده و هدف رگبار سلاح ‏هاى آنان قرار گرفت. بر اثر شدت جراحات اين مسلمان مجاهد به شهادت رسيد. پس از آن، پيكر اين شهيد با مشايعت دوستان در قبرستان محل زندگى‏اش به خاك سپرده شد.   

ياد ونامش جاودان باد!

 

 

  مجاهد شهيد دوست‏ محمد گلپايگانى

 شهيد دوست‏محمد گلپايگانى (مجيدى)، فرزند حاج خيرمحمد، در سال 1342 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله آسياب هندو) سوزمه‏ قلعه، متولد شد.

 دوران شيرين كودكى را زير سايه پدر و مادر گذراند. پس از آن راهى مكتب دولتى شد و چند سال در اين مكتب به تحصيل پرداخت. دوران جوانى ‏اش هم‏زمان با جنگ ‏هاى مجاهدان در برابر اشغالگران بود. او در فضاى معنوى جهاد رشد كرد و آرزو داشت كه روزى بتواند در سنگرهاى دفاعى قرارگرفته، در برابر متجاوزان جهاد كند.

 شهيد دوست محمد در سال 1362، به صف نيروهاى مسلح جهادى پيوست و از آن پس در جنگ‏ هاى بسيارى شركت ورزيد و در برابر اشغالگران مردانه‏ وار به نبرد پرداخت و در اين راه مقدس هيچ ترديدى به دل پاكش راه نداد؛ از جمله در جنگ افتخار آميز ماه دلو 1363، و نبردهاى پس از آن و نبردى كه معروف به »جنگ توپ« شد حضور حماسى داشت.

 شهيد مجيدى به مدت سه سال در راه اسلام، قرآن و آزادى ميهن به مبارزه مسلحانه خود ادامه داد.

 در سال 1365، زمانى ‏كه مردم دسته جمعى از منطقه مهاجرت كردند، او نيز همراه با خانواده‏ اش هجرت كرد، و از راه‏ هاى صعب‏ العبور و كوهستانى چند ماه پياده روى كرد تا آن‏كه وارد ايران شد. چند سالى كه در مهمان شهرهاى ايران سكونت داشت براى امرار معاش خانواده كار كرد. شهيد گلپايگانى به پيشنهاد خانواده‏اش ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، يك فرزند دختر بود كه بعد از شهادت پدرش دارفانى را وداع كرد و به جوار حق شتافت.

 شهيد دوست‏ محمد يك فردى مذهبى و دين مدار بود، فرايض دينى را انجام مى ‏داد و به نماز اول وقت توجه خاص داشت و ديگران را نيز به نماز و عبادت خداوند دعوت مى ‏كرد. در خانه و با ديگر بستگان اخلاق و رفتار خوب داشت و امر به معروف و نهى از منكر را با متانت و خوشرويى انجام مى‏داد. به پدر و مادر احترام قايل بود. او كه بى عدالتى اجتماعى را با تمام وجود احساس كرده بود، يكى از آرزوهايش برقرارى عدالت بود.

 او جوانى ايثارگر، فداكار و از خود گذشته‏اى بود كه تمام وجودش را در راه عقيده و ايمانش در معرض اخلاص گذارده بود. شهيد مجيدى در دوران مهاجرت پيوسته به ياد جبهه و جهاد و پروانه وجودش در حال پرواز به سوى سنگرها و همرزمان شهيدش بود.

 سرانجام در سال 1368، با جمعى از رزمندگان ديگر راهى افغانستان شد و بعد از مسافرت طولانى، وارد پايگاه جهادى سوزمه‏ قلعه گرديد. بار ديگر سلاح به‏دست گرفت و در سنگرهاى جهاد در برابر گماشتگان شوروى به مبارزه مقدس و آزادى‏بخش ادامه داد و در اين راه از هيچ سعى و تلاش دريغ نورزيد.

 شهيد گلپايگانى كه بعد از چند سال فاصله بار ديگر در ميدان‏هاى رزم پا نهاده بود، اين بار با تمام وجود آماده شهادت در راه خدا بود.

 تا اين‏كه در تاريخ 1369/9/5، ساعت 11 شب در آخرين عمليات رزمى به‏سمت مواضع دشمن واقع در تپه‏ هاى »لته‏ بند« شركت ورزيد. پس از آن‏كه نبرد شديد به صورت تن به تن ادامه يافت، شهيد گلپايگانى با شجاعت وارد سنگر دشمن شد كه در حين ورود به سنگر از ناحيه سر هدف تير دشمن قرار گرفت و در ميدان رزم جام شهادت را نوشيد و روح ملكوتى‏اش به لقاءاللّه پيوست.

 مليشه‏ هاى دولتى پيكر خونين شهيدگلپايگانى را به دنبال تانك بستند و تا داخل قشلاق ازبكيه بر روى زمين كشيدند و نوكرى بيشتر خود را به شوروى نشان دادند. جنازه اين شهيد را مدتى در نزديك مسجد جامع زير خاك كردند و پس از آن در قبرستان »آسياب هندو« دفن كردند. پس از چند مدت رزمندگان مسلمان طى يك عمليات چند نفر از نيروهاى دشمن را اسيركردند و آن‏ها را با جنازه شهيد گلپايگانى تبادل كردند. بعد از آن، پيكر پاك اين شهيد عزيز در مسجدسبز از توابع سنگچارك با حضور هم‏رزمانش به خاك سپرده شد.

    خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مباركباد!

 

 فرازهايى از وصيت نامه شهيد دوست‏ محمد:

 »مردمان آزاد و غيرتمند هيچ گاه در برابر كفر و ظلم، مهر سكوت برلب نمى‏زنند و زير بار متجاوز نمى ‏روند، بلكه شمشير جهاد و پيكار را براى قطع دخالت‏ هاى دشمن بر مى‏دارند و در برابر استعمار قيام كرده، مى ‏جنگند تا آزادى و استقلال‏شان پايدار باشد. اگر ما بخواهيم آزاد باشيم، مسلمان و ديندار زندگى كنيم بايد با مال و جان در برابر كفر، قيام و جهاد كنيم و اين شيوه مسلمانان راستين است.

 امروز خاك وطن در انتظار شماست كه شما فرزندان وطن آن را از چنگال كفر و كمونيست‏ها نجات بدهيد. از تبليغات دشمن نترسيد، متحد باشيد و نقشه‏ ها و دسيسه‏ هاى دشمنان را خنثى كنيد.

 وطن عزيز ما، مردم مسلمان و مظلوم كشور ما در يك وضعيت بسيار اسفناك قرار دارد. هزاران انسانى بى گناه فقط به خاطر اين‏كه مسلمانند، اهل نماز و دين هستند به قتل مى‏رسند يا اسير و زندانى‏اند و در شرايط ناگوار نگهدارى مى‏شوند. همه بدانيد و حقا كه مى ‏دانيد، جهاد ما يك جهاد اسلامى بود و به خاطر آزادى خاك و برقرارى يك دولت اسلامى در كشور خود، مى ‏جنگيم.

 بنده طى چند سال حضور در جبهه، يك عشق و علاقه پيدا كردم كه بايد در راه خدا جان خود را فدا كنم. پدر، مادر، خواهران و برادران، شما غمگين نباشيد، بلكه خوشحال باشيد كه در روز قيامت نزد حضرت زهراعليها السلام شهيد داريد و . ديگر برادرانى كه شهيد شدند نيز مانند من، پدر و مادر ... داشته بودند كه در راه خدا جان‏هاى عزيز خود را فداى اسلام و قرآن كردند. تا قطره خون در بدن داريم در راه خدا و شهدا بايد جانبازى كنيم و شما نبايد بعد از من نگران و گريان باشيد؛ چرا كه من تصميم گرفت ه‏ام كه بايد جانم را در راه خدا فدا كنم.

 بعد از رفتن من در افغانستان بايد اين خط (نامه) بنده را براى پدر، مادر، برادران و خواهرانم بخوانيد تا قلب آنها برقرار و آرام شوند.

 

 

 شهيد منظرگل

 شهيد منظر، فرزند غلام حسن، در (حدود( سال 1342 شمسى، در خانواده ‏اى مذهبى و كشاورز در (محله گاودارها) سوزمه ‏قلعه چشم به جان گشود. دوران كودكى را در كنار والدين خود سپرى كرد. از نوجوانى به كار مشغول شد. از آن پس سال‏ها به كشاورزى و دامدارى پرداخت. در اوايل جوانى ازدواج كرد، از زندگى مشترك او، يك پسر و سه دختر به يادگار مانده است.

 او انسانى زحمت‏كش و پر تلاش بود. زندگى ساده همراه با مهربانى داشت. آزارش به ديگران نمى‏رسيد. اخلاق و رفتارى نيكو داشت. براى پدر و مادرش احترام قايل بود. دوران جوانى ‏اش با تحولات جديد نظامى - سياسى در افغانستان همرزمان شد.

 در سال 1358، قيام مردم در برابر دولت كمونيستى شروع شد. بعد از آن جنگ‏هاى بسيارى به وقوع پيوست. شهيد منظر و خانواده‏اش در صف طرفداران مجاهدان قرار گرفتند. آنان با كمك‏ هاى مالى و معنوى، مبارزان را در مراحل مختلف يارى كردند. به علت اين حمايت‏ها، او و بستگانش از طرف دشمن و افرادى قدرت طلب، مورد تهديدهاى روحى و روانى بسيارى قرار گرفت.

 شهيد منظر در سال‏ هاى بعد، مجبور به ترك منزل و خانه خود شده، راه آوارگى را در پيش گرفت. دوران سخت مهاجرت را كه با جنگ‏ها و تهاجمِ پى‏درپىِ نظامىِ اشغالگران همراه بود با صبر و بردبارى پشت سرگذاشت، در عين حال از حمايت مجاهدان دست بر نداشت.

 در سال 1365، زمانى كه مردم مسلمان منطقه، پس از سال‏ها مقاومت، به خارج از كشور مهاجر شدند، شهيد منظر به همراه پدرش در صحنه‏هاى مبارزه ماند. بار ديگر به مناطق ديگر آواره شد. او چند مدتى در نواحى اطراف سوز مه‏قلعه از جمله سنگچارك، سوخته قلعه و دره‏بالا مهاجر بود، در نهايت به سمت بغاوى هجرت كرد. از آن پس تا هنگام شهادت در بغاوى عليا سكونت داشت.

 در ماه ميزان 1369، شهيد منظر در ناحيه لته‏بند واقع در غرب سوزمه‏قلعه، مشغول چراندن گوسفندها بود. ناگهان با يكى از مين‏ها برخورد كرد، تركش‏ها به بدن وى اصابت كرد. او در ميان خاك و خون نقش زمين گشت. بر اثر شدت جراحات به شهادت رسيد.

 متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد با همراهى خانواده‏اش در قبرستان منطقه به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و يادش گرامى باد!

 

 

مجاهد شهيد نظام ‏الدين نظامىگل

 شهيدنظام ‏الدين نظامى، فرزند جمال ‏الدّين، در سال 1346،شمسى در (سلطانيار) سوزمه‏ قلعه، متولد شد. دوره جوانى‏اش را هم‏زمان با انقلاب آغاز كرد. او كه سال‏ها شاهد جنگ‏هاى مجاهدان در برابر اشغالگران بود و با چشم خود، وحشى‏گرى‏هاى متجاوزان را ديده بود، علاقه زيادى به جبهه و جهاد پيدا كرد. او جوانى شجاع، متين و خوش اخلاق بود.

 در سال 1367، هر چند در كنار عموهايش با پايگاه جهادى همكارى نزديك داشت، حضور خود را در سنگر جهاد ضرورى مى‏دانست و به همين جهت به نيروهاى مقاومت جهادى پيوست و با سلاح خود در نبردهاى مختلف حضور حماسى پيدا كرد و از خود شجاعت‏هاى بسيارى نشان داد و هر مأموريت جهادى كه به وى سپرده مى‏شد به وجه احسن انجام مى‏داد .

 سرانجام در تاريخ 1369/8/30، هنگامى ‏كه شهيد نظام ‏الدين نظامى در كنار ديگر رزمندگان مجاهد در سنگر خارزار قرار داشت، هزاران نفر از قواى دولتى با پشتيبانى تانك‏ هاى پيشرفته به منظور تصرف مقر مجاهدان، ساعت هشت صبح، عملياتى نظامى را به سمت  سنگر خارزار آغاز كردند و اين جنگ كه منجر به جنگ تن به تن شد به مدت هشت ساعت ادامه يافت. شهيد نظامى در اين جنگ نابرابر، قهرمانانه در برابر متجاوزان به دفاع پرداخت و ساعت‏ها زير گرد و خاك ناشى از انفجار راكت‏ها به مقاومت خود ادامه داد و در حين دفاع مجروح گرديد. هنگامى ‏كه دشمن از چند سمت وارد سنگر شد، شهيد نظامى را به شهادت رساند. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد را در بغاوى به خاك سپردند.  

  روحش شاد و يادش گرامى.

 

 شهيد لعل‏ محمدگل

 شهيدلعل‏ محمد فرزند حاج ‏محمود، در خانواده ‏اى مذهبى در (محله ملا كهندل)چشم به جهان گشود. از دوران نوجوانى در كار زراعت و مالدارى دست‏يار خانواده شد و پس از آن سال‏ها به اين شغل ادامه داد و از اين راه نيازهاى اقتصادى خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد. شهيد لعل‏محمد درجوانى ازدواج كرد و در اين زندگى مشترك، پدر چند فرزند شد.

 او انسانى زحمتكش و در رفتار با ديگران مهربان و خوش اخلاق بود. به ديگران احترام مى‏گذاشت و در كارهاى عمومى و مردمى شركت مى‏كرد.

 پس از مهاجرت مردم سوزمه‏ قلعه به خارج از كشور، شهيد لعل‏محمد نيز در مناطق هم‏جوار مهاجر شد و روزهاى سخت مهاجرت را براى حفظ آرمان‏هاى جهاد تحمل كرد.

 سرانجام در تاريخ  1369/9/26، شهيد لعل‏محمد در منطقه كاريز از توابع سنگچارك مورد حمله غافلگيرانه دشمن قرارگرفت كه در نتيجه شهيد لعل ‏محمد به همراه فرزندش به شهادت رسيد و تمام اموال و دارايى‏اش از طرف نظاميان مهاجم به غارت رفت. متعاقب آن پيكر خونين اين شهيد را در قبرستان همانجا به خاك سپردند.

    يادش گرامى باد!

 

 

 شهيد رحمت ‏اللهگل

 شهيد رحمت ‏الله، فرزند شاه‏ محمد، در منطقه خوب‏آباد واقع در شرق سوزمه ‏قلعه در خانوده ‏اى مذهبى و كشاورز پا به عرصه وجود نهاد. دوران كودكى را در زادگاهش سپرى كرد.

 از نوجوانى در كار مالدارى و كشاورزى مشغول شد. از آن پس سال‏ها به كار ادامه داد، با تلاش پيگير خود نيازهاى اقتصادى خانواده ‏اش را تأمين مى ‏كرد.

 شهيد رحمت ‏الله انسانى خوش‏برخورد بود. به ديگران احترام مى ‏كرد. با اعضاى خانواده رفتار خوب داشت. آزارش به كسى نمى‏رسيد. فرايض دينى را به جا مى‏آورد و در كارهاى عمومى مشاركت مى‏كرد.

 از سال 1358، كه قيام مردمى در برابر دولت دست نشانده شوروى شروع شد، شهيد رحمت ‏الله همراه ديگر بستگانش، در رديف هواداران مجاهدان قرار گرفت. از آن پس تا جايى كه برايش امكان داشت از مجاهدان حمايت مادى و معنوى به عمل مى‏آورد، با رفتن در سنگرها، براى مبارزان امكانات تداركاتى مى‏رساند.

 سرانجام زمانى‏ كه شهيد رحمت‏الله در جوار قبرستان منطقه خوب‏آباد مشغول اداى نماز صبح بود، هدف تير دشمن قرار گرفت و در حال راز ونياش با پروردگارش، اين مسلمان مظلومانه به شهادت رسيد.

 متعاقب آن، بستگان وى، جنازه اين شهيد را از محل شهادت انتقال داده و در قبرستان زادگاهش به خاك سپردند.

    يادش گرامى وراهش مستدام باد!

 

 

 شهيد آقا محمدبهارىگل

 شهيدآقامحمدبهارى، فرزند ولى‏محمد، در منطقه خوب ‏آباد واقع در شرق سوزمه‏ قلعه، در خانواده‏اى

 مذهبى ديده به جهان گشود. سال‏هاى نوجوانى خود را دركنار خانواده گذراند.

 شهيد آقامحمد انسانى درست كار، صادق و خوش رفتاربود. فرايض دينى را انجام مى‏داد. وى فردى بى ‏آزار بوده، با همسايه‏ ها رابطه حسنه داشت. اين مسلمان روشن ضميراز ناحيه چشمها نابينا بود، اما نور ايمان در قلب مهربانش جا داشت. او از زندگى ساده همراه با صميميت برخوردار بود.

 شهيد آقامحمد و بستگانش از سال 1358، در رديف هواداران جهاد قرارگرفت و او تالحظه ‏اى شهادت از حاميان معنويى مبارزان بود. شهيد بهارى كه سال‏ها شاهد ظلم و بيدادگرى صاحبان قدرت بود و زندگى طبقاتى را با تمام وجود لمس كرده بود، با محرومان ارتباط صميمى داشت.

 سرانجام، هنگامى كه شهيد آقامحمد بهارى عازم سرپل بود، از طرف افراد مسلح مورد حمله قرار گرفت. مهاجمان از خدا بى‏خبر پس از آزار و اذيت، اين مسلمان نابينا را مظلومانه به شهادت رساندند.

    روحش شاد و يادش گرامى باد

 

 

مجاهد شهيد غلام‌سخي‌اكبريگل

شهيد غلام‌سخي‌اكبري، فرزند عوض، در سال 1325 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «لته‌بند» واقع در جنوب‌شرقي بغاوي‌عليا از توابع سرپل ديده‌ به جهان‌گشود. دوران كودكي را در سايه‌ي محبت‌هاي والدين سپري كرد. خانواده‌اش از لته‌بند به شهرسرپل نقل مكان كرد. سپس در منطقه‌ي «نوآباد» شهرسرپل ساكن شد. او تحصيلات خود را در مكتب دولتي آغاز كرد. دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت به پايان رساند. در مدت تحصيل قرآن و بعضي از كتاب‌هاي ديني را نيز فراگرفت. اين آشنايي با آموزه‌هاي قرآني او را به‌سمت و سوي رعايت شئونات اسلامي سوق داد. با علاقه‌مندي در مجالس ديني شركت مي‌كرد. از نوجواني نزد پدرش مشغول كار شد. اوفردي زحمت‌كش و پرتلاش بود، از سستي و تنبلي دوري مي‌جست.

او يك مسافرت زيارتي _ كارگري به ايران داشت. ضمن مشرف شدن به بارگاه حضرت امام رضا (ع)، مدتي براي تامين مخارج سفر مشغول كار شد. در سال 1363 شمسي، به افغانستان عزيمت كرد. براي اينكه بتواند وظيفه‌ي مقدس جهاد را به خوبي به انجام برساند، تعليمات دفاعي را فراگرفت و از طريق ولايات غربي افغانستان به‌سمت شمال ره‌سپار شد. اين مسافرت مدتها به طول انجاميد. روزهاي دشواري را زير برف و كولاك در مناطق صعب‌العبور و كوهستاني به پياده روي پرداخت و در نهايت وارد مركز جهادي سرپل شد.

شهيد اكبري از آن پس سلاح بر زمين نگذاشت. بيش از چهار سال متوالي در سنگرها، عزت‌مندانه از آرمان‌هاي مقدس اسلام دفاع كرد و فداكارانه به جهاد و مبارزه ادامه داد. او در اين دوره شاهد به ثمر رسيدن جان نثاري‌هاي شهيدان بود. قلب نازنينش از فرار ذلت بار شوروي‌هاي متجاوز شادمان شد. پس از گريختن ارتش‌سرخ از افغانستان، اين مسلمان تا به سقوط كشاندن دولت به‌جا مانده از اشغال‌گران به مبارزه‌ي بي امان خود ادامه داد. او در بسياري از نبردهاي دفاعي و آزادي‌بخش با شجاعت تمام در برابر خصم به پيكار پرداخت.

شهيد اكبري از خصوصيات و فضايل اخلاقي بسياري برخوردار بود. در زندگي كبر و غرور نداشت. شكسته نفس و آرام بود. در رفتار متانت، و در گفتار صداقت و درستي داشت. با افراد دلسوز جامعه مهربان بود. او براي خانواده سرپرست مسئوليت پذير و براي دو دخترش پدر دلسوز و مهربان بود. در سالهاي سخت مقاومت بر اثر خشكسالي و آتش‌زدن خرمن‌ها و مزارع توسط متجاوزان اشغال‌گر، اغلب مردم با فقر و تنگدستي دست و پنجه نرم مي‌كردند. اين مجاهد مسلمان و خانواده‌اش در اين راستا سختي‌ها و تنگدستي‌هاي بسياري را در راه جهاد و مبارزه تحمل كردند. در عين حال بستگان را به صبر و بردباري فرا‌مي‌خواند.

او با تمام افتخارات مبارزاتي كه داشت، در تاريخ 10/10/1367، از ناحيه‌ي چشم هدف گلوله‌ي نظاميان ماركسيستي قرار گرفت و در چهل و دومين بهار زندگي‌اش به فيض شهادت نايل گرديد. پيكر خونين شهيد غلام‌سخي اكبري از محل شهادت انتقال يافت و در «قبرستان باي خيلي» بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد.         

                                                            نامش ماندگار و راهش پايدار باد!

 

مجاهد شهيد جمعه‌خان احمدي

شهيد جمعه‌خان‌احمدي، فرزند محمدگل، در (حدود) سال 1349 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در قريه‌ي «سلطان غجر» واقع در آقتاش سرپل ديده‌ به جهان‌گشود. پايان دوره‌ي طفوليت وي با شروع قيام‌هاي عمومي مردم مسلمان و باغيرت افغانستان در برابر دسيسه‌ي كمونيستها و اربابان استعمارگر آنان همزمان شد. پرسنل بخش فرهنگي مجاهدين با فعال كردن مكاتب و مدارس جهادي، زمينه‌ي تحصيل را براي محصلان فراهم كردند. شهيد جمعه‌خان در آن دوره به جمع دانش آموزان پيوست. با تلاش پيگير دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت به پايان برد، از سواد خواندن و نوشتن بهره‌مند گرديد. در اين مدت با احكام ديني نيز آشنايي پيدا كرد. با سواد شدن او را به‌سمت و سوي فراگيري معارف اسلامي سوق داد. او در ادامه‌ي كسب علم و معارف در رشته‌ي علوم اسلامي به تحصيل خود ادامه داد. ابتدا بخشي از ادبيات عرب را با جديت فراگرفت. با اينكه به درس علاقه‌مند بود، به علت مهاجرت دسته‌جمعي مردم سرپل و تعطيل شدن مراكزفرهنگي مجاهدين در آقتاش، اين جوان تلاش‌گر، از ادامه تحصيل بازماند.

وي كه در فضاي پرمعنويت جهاد و مبارزه رشد و نمو كرده بود، قدرشناسي و مسئوليت‌پذيري در وجودش موج مي‌زد. با سواد شدن خود را مديون جان نثاري‌هاي شهداي عزيز مي‌دانست. به ادامه دادن راه شهدا ايمان راسخ داشت. فاصله گرفتن از مبارزه را ناسپاسي و كفران نعمت مي‌دانست.

شهيد احمدي با آگاهي راه مبارزه‌ي مسلحانه را در پيش گرفت. با اينكه دسيسه‌هاي مختلفي براي جدا كردن جوانان از صف مبارزين انجام مي‌گرفت، اما اين جوان غيرت‌مند راه آزادگي را برگزيد. از زماني كه به جمع مجاهدين پيوست، با خلوص نيت در مسير به ثمر رساندن راه جهاد و مبارزه ادامه داد. مسئوليت‌هايي كه به وي سپرده مي‌شد، با صداقت و درستكاري انجام مي‌داد. جوان خوش‌اخلاق، مهربان، دلسوز، پاك و متدين بود.

سرانجام اين جوان تازه داماد در ناحيه‌ي «چهاريكه» در كمين نظاميان دولت ماركسيستي قرارگرفت. نوكران شوروي او را با سلاح‌هاي اهدايي اربابان خارجي خود هدف قرار دادند و شهيداحمدي از ناحيه‌ي پيشاني مورد اصابت گلوله قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد جمعه‌خان احمدي را از محل شهادت انتقال دادند و در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.                                                

                                                          نام و يادش در تاريخ جاويدان باد!

 

 

مجاهد شهيد عباس جعفريگل

شهيد عباس‌جعفري، فرزند خواجه‌محمد، در (حدود) سال 1345 شمسي، در خانواده‌ي كشاورز در «سيدآباد» سرپل ديده به جهان هستي گشود. بعد از پشت‌سرگذاشتن دوران كودكي، در مكتب (مدرسه) دولتي به يادگيري مشغول شد. تا دوره‌ي ابتدايي به تحصيل خود ادامه داد. از آن پس در تأمين بخشي از احتياجات اقتصادي خانواده‌اش نقش داشت. شهيد عباس جعفري در سال 1365، با دريافت سلاح به جمع مدافعان جهادي پيوست. در سال 1366، يكي ديگر از وعده‌هاي الهي شامل حال مردم، شهدا، مجروحين، خانواده‌هاي شهدا و تمام مردم رنج كشيده‌ي افغانستان شد. ارتش‌سرخ‌شوروي با ذلت و خواري شكست در برابر مجاهدين را پذيرفت و با دست‌خالي و سرافكندگي افغانستان را ترك كرد. شهيد عباس جعفري پس از فرار شوروي‌ها همچنان ثابت‌قدم در ميدان‌هاي مبارزه باقي ماند. از آن پس نيز فعالانه در جهت به سقوط كشاندن دولت به جا مانده از شوروي به جهاد ادامه داد.

در سال 1367، نيروهاي نظامي دولت دست نشانده‌ي شوروي بر منطقه‌ي «سيدآباد» تهاجم سنگين را آغاز كردند. در اين نبرد، شهيد عباس همراه با ديگر همرزمانش جانانه به دفاع پرداختند. در حاليكه نبرد ادامه داشت، اين مجاهد مسلمان هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد عباس جعفري از محل شهادت انتقال يافت و در قبرستان زادگاهش به خاك سپرده شد.            

                                                           روحش شاد و راهش پر رهرو باد!

 

 

فرمانده شهيد سيدحسن‌عسكريگل

فرمانده‌شهيد سيدحسن‌عسكري، فرزند سيدشاه‌علي‌عسكر، در سال 1328 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و متدين ديده ‌به جهان‌گشود. بعد از دوران طفوليت با تشويق و ترغيب خانواده در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي قرآن را آموخت. علاوه بر خواندن قرآن، توانايي خواندن و نوشتن، بعضي از كتب مقدماتي علوم ديني را نيز فراگرفت. در سالهاي بعد با مطالعه‌ي متون و كتب اسلامي و تاريخي به معلومات عمومي خويش افزود. از نوجواني اخلاق‌حسنه داشت. به راهنمايي و ارشاد خانواده و بزرگان فاميل گوش مي‌داد. براي همگان دلسوز و مهربان بود.

از سالهاي اول زندگي دين‌مداري را در پيش گرفته بود. وقتي به سن قانوني رسيد، بعد از سپري كردن مراحل اداري به خدمت عسكري رفت. بعد از دو سال خدمت صادقانه با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت. شهيد سيدحسن جواني مذهبي و متدين بود. خود را تابع دستورات اسلام و سنت حسنه‌ي جد گرامي‌اش حضرت رسول‌اكرم (ص) مي‌دانست. در يكي از آن سالها تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش يك پسر و سه دختر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيد سيدحسن‌عسكري، حلم و بردباري تحسين‌برانگيز داشت. از دوران جواني در بين اقوام و بستگان به صداقت و امانت داري شهرت يافت. به عنوان فردي متدين و معتمد شناخته شد. به سرعت جايگاه اجتماعي خوبي در بين ساكنان منطقه پيدا كرد. به خاطر صداقت و درستكاري‌اش بسياري از افراد در مسائل‌اجتماعي براي حل‌مشكلات به وي مراجعه و مشورت مي‌كردند.

شهيد عسكري يكي از شخصيت‌هاي قابل احترام بغاوي بود. از سال 1358، به عنوان رابط بين مجاهدين و مردم بغاوي برگزيده شد. با تعدادي از روحانيون و متنفذين منطقه به نمايندگي از مردم مسلمان بغاوي جهت ايجاد پيوند بين مبارزين خط مقدم و نواحي ديگر عازم سنگچارك و بلخاب شد. او و همكارانش در اين مسافرت پيام و كمك‌هاي مالي مردم بغاوي را براي مبارزين منتقل كرد. با رهبران قيام در سنگچارك و بلخاب مذاكرات مفصل برگزار نمود.

او فردي پرتلاش و صبور بود. در ادامه‌ي رسالت پيام‌رساني عازم مناطق مركزي شد. سپس به پاكستان عزيمت كرد. بعد از ديدار با تعدادي از رهبران جهادي، براي زيارت بارگاه امام رضا(ع) از پاكستان وارد ايران شد. با رهبران جهادي و علما و روحانيون ولايت‌سرپل ديدارهاي دوستانه داشت. او در اين مسافرت به تجربيات ارزشمندي دست يافت و در مجموع به اين باور رسيد كه ادامه‌ي مبارزه تنها  با حضور در منطقه و حمايت‌هاي صادقانه‌ي مردم سلحشور از رزمندگان خط مقدم نبرد، ميسر است. او معتقد بود كه جلسات تشريفاتي، مشكلات مبارزه را حل نمي‌كند. در همين راستا به مملكت خويش بازگشت.

از سال 1360 شمسي، حضور حماسي‌اش در نبردها و تصميم‌گيري‌ها شكل نوين به خود گرفت. از آن پس سالها به خدمت صادقانه‌اش ادامه داد. هر جا احساس نياز مي‌شد حضور داشت. گاهي به عنوان رزمنده در ميدان جنگ به نبرد مي‌پرداخت. در صورت نياز به عنوان ريش‌سفيد و معتمد در حل و فصل منازعات اجتماعي اقدام مي‌كرد. پاره‌ا‌ي از اوقات به عنوان نماينده‌ي مركز مقاومت مأمور مذاكره با جبهات‌جهادي همجوار مي‌شد. در برهه‌اي از زمان به عنوان فرمانده‌، سرپرستي نيروهاي اعزامي در خط مقدم جنگ را به عهده داشت. از جمله مدتي به عنوان قوماندان امينه بغاوي انجام وظيفه نمود. جانشين مجاهدين بغاوي در سنگر استراتژيك «خارزار» از ديگر مسئوليت‌هاي خطير اين رادمرد سلحشور بود.

اين پاسدار حريم مقدس جهاد در زمره‌ي با اعتمادترين فرماندهان جهادي قرار داشت. با مردم بسيار مأنوس و مهربان بود. اخلاق و جذابيت فوق العاده در بين همرزمانش داشت. كبر و غرور در قلب پاكش راه نداشت. آنچه به ديگران مي‌گفت اول خود آن‌را انجام مي‌داد. مسئوليت را امانت مي‌دانست. در انجام امر به معروف و نهي از منكر غفلت نمي‌ورزيد. تا آخرين لحظه ثابت‌قدم و استوار در مسير حق باقي ماند. وفاداري، صبوري، مردانگي، دليري و مسئوليت‌پذيري برخي ديگر از خصوصيات اين مجاهد مسلمان بود.

سرانجام پس از سالها مجاهدت در تاريخ 15/11/1367 شمسي، هنگاميكه شهيدعسكري از بغاوي به‌سمت «خارزار» در حال حركت بود، هدف كمين نظاميان دولت دست نشانده‌ي شوروي قرارگرفت. نظاميان دشمن در مسير راهش كمين گرفته بودند و از چند سمت او را در محاصره‌ي خود در آورده بودند. اين سلاله‌ي پاك رسول‌خدا در مقاومت بي‌نظير بيش از سه و نيم ساعت در مقابل دشمن به نبرد ادامه داد و در حين درگيري هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل آمد. هم‌سنگرانش در ابتداي امر از درگيرشدن شهيد عسكري بي‌اطلاع بودند. وقتي براي بررسي كردن علل تيراندازي به محل آمدند، با جنازه‌ي غرقه به خون شهيد عسكري مواجه شدند. متعاقب آن همرزمان، بستگان و دوستان، پيكر خونين فرمانده شهيد سيدحسن‌عسكري را از محل شهادت حمل كردند و در «گلزار شهداي نوآباد» بغاوي‌عليا به‌ خاك سپردند.                                               

                                                             روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

مجاهد شهيد محمد صفاييگل

شهيد محمد صفايي، فرزند علي محمد، در خانواده‌ي ديني و كشاورز در قريه‌ي «سلطان غجر» واقع در آقتاش سرپل پا به عرصه‌ي وجود نهاد. شهيد محمد صفايي با اينكه به سواد دار بودن علاقه‌مند بود، به علت نياز پدرش بدست‌يار از رفتن به مدرسه محروم گرديد. از زماني كه توانايي كاركردن پيدا كرد، در راستاي تامين مخارج زندگي در شغل كشاورزي همكار پدر شد.

دوران جواني را در حالي آغاز كرد كه كشورش تحت اشغال شوروي قرار داشت. او سالها شاهد تاخت و تاز نظامي استعمارگران شوروي و قتل‌عام امت‌اسلامي در افغانستان بود. اين رخدادها بر تقويت روحيه‌ي وطن‌دوستي و دين‌مداري اين جوان مسلمان مي‌افزود. با فراهم شدن شرايط، راه مبارزه‌ي مسلحانه در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي را در پيش گرفت. در همين راستا با گرفتن سلاح پا به ميدان‌هاي رزم گذارد.

شهيد صفايي جواني با نشاط، وطن دوست، فداكار و بردبار بود. رفتار اجتماعي‌اش شايسته بود. در خانه اخلاق و رفتار پسنديده داشت. براي تنها پسرش پدري دلسوز و مهربان بود. اين مجاهد مسلمان در مدت زماني كه به وظيفه‌ي جهادي مشغول بود، سختي‌ها و مشكلات بسياري را تحمل كرد. هرگز از كمبود امكانات گله و شكايت نكرد. در هر مأموريت كه اعزام مي‌گرديد، با روحيه‌ي عالي وظيفه‌ي جهادي خود را به بهترين وجه انجام مي‌داد.

بعد از آنكه اكثر مردم مسلمان به خاطر محاصره‌ي‌اقتصادي و حملات بي‌امان اشغال‌گران روسي به خارج آواره شدند، شهيد محمد صفايي در صحنه باقي ماند و تا نفس آخر مردانه به پيكار با نوكران شوروي ادامه داد. سرانجام شهيد محمد صفايي بعد از مدتها خدمت صادقانه در تاريخ 25/5/1368، در ناحيه‌ي «شاه‌چنار» هدف گلوله‌ي نظاميان دولت ماركسيستي قرارگرفت و به فيض عظيم شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد محمد صفايي از محل شهادت انتقال يافت. سپس در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.

                                                              روحش شاد و راهش پوينده باد!

 

فرمانده شهيد محمدطاهر نسيمي

فرمانده‌شهيد محمدطاهر نسيمي، فرزند محمد‌نادر، در سال 1333 شمسي در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را در سايه‌ي محبت‌هاي والدين دلسوز و مهربانش سپري كرد. پدرش فردي متدين و دوستدار اهل علم بود. شهيد محمدطاهر تحصيل را در مكتب دولتي آغاز كرد. او از استعداد و هوش سرشاري برخوردار بود.  همزمان با تحصيل در امور كشاورزي با اعضاي خانواده‌اش همكاري مي‌كرد. در فصل زمستان با تعطيل شدن مكاتب دولتي، به مدرسه‌ي علوم ديني مي‌رفت و روح بلندش را با احكام اسلام جلا مي‌بخشيد.

آشنايي با معارف اسلامي در كنار تحصيلات كلاسيك از وي، نوجواني با احساس، دين‌مدار و علاقه‌مند به علم و دانش ساخته بود. در پايان دوره‌ي شش ساله‌ي مكتب، تصميم گرفت براي ادامه تحصيل به كابل برود. اما نگراني خانواده‌اش مانع رسيدن به اين خواسته‌اش گرديد. سپس مدت زماني در نزد مرحوم حاج شيخ بلال مشغول يادگيري ادبيات عرب بود. بخشي از كتاب «جامع المقدمات» را فراگرفت. هنوز به راهنمايي‌هاي پدر گرامي‌اش نياز داشت، كه پدر مهربان و دلسوزش دار فاني را وداع كرد. از بابت رحلت زود هنگام پدر غم و اندوه بر زندگي‌اش سايه افكند.

او با ايمان قوي كه داشت، اين رخداد غم‌انگيز را با صبوري پشت‌سرگذاشت. در كنار برادر بزرگش جهت تأمين زندگي آرام و عزت‌مندانه براي اعضاي خانواده‌اش مجدانه به كار و تلاش مشغول شد. وي در سال 1355 شمسي، پس از آنكه به وظيفه‌ي عسكري فرا خوانده شد، به خدمت عسكري رفت. در راستاي حفظ امنيت مملكت دو سال در «كندك توپچي غند 59 مربوط به فرقه‌ي 25 در ناحيه‌ي «خوست»» صادقانه خدمت كرد. در پايان با گرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت.

شهيد نسيمي فردي تيزهوش بود. تحولات و شرايط جاري كشورش را به خوبي درك مي‌كرد. وقتي به سرپل بازگشت به مشورت و نشست با روحانيون و افراد جوان روشن فكر پرداخت. در اين نشست‌ها به اين نتيجه رسيد كه با توجه به جوخفقان موجود، ابتدا بايد مبارزه را از كارهاي‌فرهنگي آغاز نمايد. در زمستان 1357 شمسي،‌ كارهاي‌فرهنگي از قبيل برگزاري جلسات درس و ... آغاز كرد. اين اقدامات در بيداري مردم منطقه از اهداف كمونيستها بسيار تأثيرگذار بود.

در بهار 1358 شمسي، با دستگيري علما و بزرگان منطقه توسط كمونيستها، جوي‌خفقان بر سرپل حاكم شد. شهيد نسيمي براي آمادگي‌هاي لازم و اجراي مراحل بعدي مبارزه از سرپل هجرت كرد. مدت زماني در ايران سكونت داشت. در اين مدت با جوانان مبارز در تماس بود. پس از آنكه با شيوه‌هاي مبارزاتي بيشتر آشنا شد، در سال 1359 شمسي، به ميهن بازگشت. شرايط براي بازگشت به سرپل مهيا نبود، مدت زماني در ساحات تحت‌كنترل مبارزين در ولسوالي سنگچارك به جهاد آزادي‌بخش خود ادامه داد.

در زمستان 1359 شمسي، با ورود چريكهاي مسلمان فصل جديد از مبارزات حق‌طلبانه‌ي شهيد نسيمي شكل گرفت. اين مجاهد رزمنده در كنار ساير دلاورمردان مجاهد با شجاعت كم‌نظيري كه داشت، با مسئوليت‌پذيري كامل در نبردهاي آزادي‌بخش حضورفعال داشت. در مدت زمان كوتاهي بسياري از مناطق از تحت‌كنترل اشغال‌گران خارج گرديد و راه استراتژيك سرپل و شبرغان به گورستان روسها تبديل گرديد. شهيد نسيمي يك‌بار در سنگرهاي جهادي سوزمه‌قلعه مجروح گرديد. بعد از آنكه بهبود يافت، مجدداً به سنگر بازگشت.

در سال 1360، قدرت‌نمايي‌هاي اشغال‌گران شوروي در برابر مقاومت چريكهاي مسلمان جهادي شكل تازه‌اي به‌خود گرفت. شهيد نسيمي اين مجاهد راه آزادي، در تمام اين نبردها در مقابل لشكركشي‌هاي شوروي قهرمانانه رزميد. به‌خاطر لياقت و شجاعتي كه داشت، سرپرستي و هدايت يك گروپ از مجاهدين به وي واگذار شد.

در سال 1360، يار ديرينه و همرزم وفادارش، فرمانده‌ محبوب و خوش‌نام جهادي «شهيد سيد مهدي باقري» به شهادت رسيد. شهادت اين استوره‌ي مقاومت در روح و روان شهيد نسيمي تاثيرگذار شد. از اينكه نتوانسته بود با دوست صميمي‌اش همسفر شود، مدتها سيمايش غمگين بود. از آن پس بارها در نزد دوستان آرزوي شهادت مي‌كرد و از اينكه دوستانش به فيض شهادت رسيدند و او هنوز هم در اين دنيا مانده است، اندوهگين مي‌شد. اين فرمانده‌ دلسوز جهادي سالها در عرصه‌هاي مختلف جهاد حضور داشت. در اين مدت مشكلات بسياري را متحمل شد. اما صحنه‌ي مبارزه را ترك نكرد.

در سال 1365، بعد از مهاجرت دسته‌جمعي مردم سرپل به خارج از كشور، شهيد نسيمي حاضر به ترك صحنه‌ي مبارزه نگرديد. او معتقد بود كه هر چه فاصله‌ي ما تا ميدان‌هاي رزم دورتر باشد، اشغال‌گران شوروي و نوكران داخلي آن به اهداف پليدشان نزديك‌تر مي‌شوند. چند سال بلخاب را براي سكونت اعضاي خانواده‌اش برگزيد. در اين دوره او و خانواده‌اش پرمشقت‌ترين روزهاي زندگي را تحمل كردند.

شهيد نسيمي در زمان اقامت در بلخاب بارها جهت انجام مأموريت‌هاي جهادي عازم سرپل مي‌شد. پس از انجام مأموريت‌هاي رزمي به بلخاب باز مي‌گشت. زمانيكه به حضورش در سرپل بيشتر احساس‌نياز شد، بار ديگر به سرپل بازگشت. در كنار ساير فرماندهان جهادي در عمليات‌هاي نظامي در برابر دولت به جا مانده از شوروي به رزم و پيكار ادامه داد.

شهيد نسيمي خصوصيات و برجستگي‌هاي فراواني داشت. ايمان قوي، استقامت، صبوري، از خودگذشتگي، فداكاري، دليري، شجاعت، شهامت، صراحت، مهرباني، عطوفت، تقوا و پرهيزكاري برخي از اوصاف اين فرمانده‌ سلحشور جهادي بود.

سرانجام بعد از ده‌سال حضور مستمر و خستگي ناپذير در صحنه‌ها و ميادين مختلف جهاد مقدس در برابر متجاوزان شوروي و دولت دست‌نشانده‌ي آنان، زمان پرواز ملكوتي شهيد نسيمي فرا رسيد.

در شب 25/6/1368 شمسي، تصميم به انهدام مقر فرماندهي تفنگداران دولت ماركسيستي در «چهارباغ» سرپل را گرفت. شهيد نسيمي به همراه جمعي از ياران جهادي‌اش، اول شب در كنار برادر بزرگش (قادر كربلايي) رفت. سيمايش از همه وقت نوراني‌تر بود. شهيد نسيمي بعد از آنكه ميوه‌هاي انجير را نوش‌جان كرد،  با برادر خود خداحافظي نمود.

او و همرزمانش به‌سمت انجام مأموريت ره‌سپار شدند. بعد از آنكه به محل مأموريت رسيدند،  در حالي كه دوست صميمي‌اش شهيد محمدانور اخلاقي در كنارش قرار داشت، مشغول آماده كردن وسايل انفجاري شد، كه ناگهان يك مين منفجر گرديد. قطعه‌هاي بدن شهيد نسيمي به هر طرف پراكنده شد. به اين ترتيب اين سلحشور سالهاي مقاومت در سي و پنجمين بهار زندگي‌اش به شهادت رسيد. همرزمانش در تاريكي شب هر چه كوشيدند قطعات بدن شهيد نسيمي را پيدا كنند، موفق نشدند. با روشن شدن هوا تكه‌هاي بدن اين فرمانده‌ محبوب جهاد جمع‌آوري شد. متعاقب آن قطعه‌هاي جمع‌آوري‌شده‌ي بدن فرمانده شهيد محمدطاهرنسيمي با همراهي برادر و جمعي از بستگان و مجاهدين در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.

از شهيد محمد طاهر نسيمي دو فرزند پسر و يك دختر به‌ يادگار مانده‌اند.

                                               جاودانگيش در مجلس ملكوتيان مبارك باد!

 

 

فرمانده شهيد محمدانور اخلاقي

فرمانده‌شهيد محمد انور اخلاقي، فرزند سفير كربلايي، در (حدود) سال 1332 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «چهارباغ» سرپل تولد يافت. تحصيلات خود را در مكتب دولتي آغاز كرد. در مدتي كه محصل مكتب بود، در كنار تعليم و تربيت، در كارهاي منزل و جمع‌آوري محصولات زراعي با خانواده‌اش همكاري مي‌كرد. با فرارسيدن دوران عسكري، به خدمت رفت. دو سال براي مردم و مملكت خويش صادقانه خدمت كرد. در پايان با اخذ ترخيص به سرپل بازگشت. وي در اين دوره طبق سنت حسنه‌ي رسول گرامي اسلام (ص) تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش يك دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگار مانده‌است.

از اواخرسال 1358، مبارزه را آغازكرد. ابتدا نحوه‌ي استفاده از سلاح‌ها را فراگرفت. مدتي به صورت مخفيانه با پخش اطلاعيه و اطلاع‌رساني به افراد جامعه به فعاليت‌هاي خويش افزود. بعد از تشكيل پايگاه نيرومند جهادي در سرپل، در كنار رزمندگان مقاومت به جهاد مقدس ادامه داد. بارها در سرپل، سوزمه‌قلعه و نواحي ديگر به انجام مأموريت‌هاي جهادي پرداخت و با خلوص نيت براي رهايي كشورش مجدانه كوشيد.

شهيد اخلاقي در راستاي‌پيگيري مبارزات‌جهادي با جمعي از افراد جهادي، به غرب افغانستان عزيمت كرد. هنگامي كه به ولايت‌هرات رسيد، توسط استخبارات حاكميت كمونيستي مورد شناسايي قرارگرفت و به طور غافل‌گيرانه بدست نوكران شوروي اسير گرديد. بعد از اسارت او را در سياه چاله‌هاي هرات زنداني كردند. پس از مدتي اين مبارز مسلمان را از هرات به زندان كابل منتقل كردند.

بعد از آنكه توسط بيدادگاه‌هاي حاكمان كمونيست محكوم شد، در حدود سه‌سال او را زنداني كردند. در اين مدت كارشناسان روسي براي شستشوي مغزي و تغييرات انديشه جهادي شهيد اخلاقي و ساير زندانيان جهادي تلاشهاي بسيار به‌عمل آوردند. نوكران كاخ كرملين براي استفاده از هوش سرشار شهيد محمدانور او را به اجبار به خدمت عسكري اعزام كردند. او اعتقاد راسخ به مبارزه در برابر متجاوزان داشت. هيچ يك از اين اقدامات در روحيه‌ي جهادي‌اش اثرگذار نشد. وي با نيازهاي مجاهدين سرپل آشنا بود. در اين مدت استفاده از تانك‌هاي زرهي را به‌خوبي فراگرفت. وقتي به‌سمت پنج‌شير اعزام شد، خود را به مجاهدين تسليم كرد و از مناطق آزاد شده به سرپل بازگشت.

در اين دوره مردم سرپل آواره بودند. خانواده‌ي شهيد اخلاقي هم به ايران مهاجرت كرده بودند. اين آزاده‌ي مجاهد بعد از چند مدت اقامت، از سرپل به ايران عزيمت كرد. بعد از زيارت و ديدار با خانواده و دوستان تصميم بازگشت به سنگرهاي عزت‌مند جهاد را گرفت و مجدداً به ميدان‌هاي پيكار در برابر نوكران شوروي بازگشت. به خاطر لياقتي كه داشت، به‌عنوان سرپرست جمعي از مجاهدين انتخاب گرديد. او در‌اين مرحله از مبارزات مسلحانه‌اش با طرح‌هاي نوين به جهاد ادامه داد و آنچه در توان داشت، در به ثمررساندن مبارزات آزادي‌بخش فداكارانه كوشيد. وي مجاهدي مهربان و دلسوز بود. در رفاقت و دوستي، از صداقت و مردانگي ممتازي برخوردار بود. جوانمردي، پايداري، صبوري، دلاوري، گذشت، فداكاري و مهرباني، برخي از خصوصيات ممتاز اين دلاور صحنه‌هاي ماندگار جهاد بود.

سرانجام در شب 25/6/1368، با همرزم ديرينه‌اش شهيد محمدطاهر نسيمي در شمال چهارباغ، در حال مين‌گذاري در نزديكي مقر نظاميان دولت ماركسيستي بود. بر اثر انفجار ناگهاني مين، سر اين فرمانده‌ دلاور از تن جداشد و به فيض شهادت نايل آمد. همرزمان وي پيكر شهيد محمدانور اخلاقي را شبانه از محل شهادت حمل كردند، سپس در «گلزارشهداي شاه چنار» به‌خاك سپردند.         

                                        لباس شادماني ابدي بر قامت گلگونش مبارك باد!

 

مجاهد شهيد عباس عادليگل

شهيد عباس عادلي، فرزند حسين جان، در (حدود) سال 1346، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل ديده به جهان گشود. بعد از تشكيل مركز فرهنگي مجاهدين در ميرزاولنگ، شرايط براي تحصيل نوجوانان اين منطقه مهيا شد. شهيد عباس كه علاقه‌مند به علم و تحصيل بود، با مساعدت مسئولين فرهنگي، در پايگاه يادشده مشغول درس شد. چند سال تحصيل ادامه داد، قرائت قرآن را فراگرفت، سواد خواندن و نوشتن را آموخت. با احكام و مسايل شرعي آشنايي پيدا كرد. باسواد شدن و آشنايي به مسايل اسلامي تحول و دگرگوني اساسي در زندگي‌اش ايجاد كرد.

وقتي به سن نوزده سالگي رسيد، جهت انجام رسالت ميهني به جمع مجاهدين پيوست. ابتدا فنون رزمي و دفاعي را فراگرفت. از آن پس به صورت تمام وقت در سنگرهاي مبارزه قرارگرفت. او بارها در مناطق مختلف سرپل به مأموريت هاي رزمي‌رفت. همراه با همرزمانش در نبردهاي آزادي‌بخش در مقابل قواي‌مشترك اشغال‌گر مشاركت فعال داشت. او داوطلبانه به مجاهدين پيوسته بود. در مسير آزادسازي كشورش از اشغال متجاوزان، رنجها، گرفتاري‌ها و سختي‌هاي روحي و رواني بسياري را پشت‌سرگذاشت. هيچ يك از مشكلات مانع ادامه‌ي خدمت صادقانه‌اش نشد. از اينكه توفيق خدمت‌گزاري به اسلام، مردم و كشور عزيزش را يافته بود، به درگاه ايزد منان شاكر و سپاس گذار بود.

شهيد عادلي روحيه‌ي غيرت‌مندانه داشت. در راه جهاد و مبارزه ثابت‌قدم بود. از دورويي و نيرنگ نفرت داشت. آزادگي  را بر ذلت، و فداكاري را بر گوشه‌نشيني ترجيح مي‌داد. در معاشرت با ديگران رفتار مؤدبانه داشت. خواسته‌هاي ديني را بر خواهش نفسي مقدم مي داشت. او بيش از سه سال متعبدانه در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان سينه سپر كرد. جواني‌اش را فداي دين و ميهن نمود. استقلال كشور و زندگي آرام و عزت مندانه‌ي امت اسلامي از خواسته‌هاي برحقش بود. تا آخرين لحظه‌هاي زندگي، صحنه‌هاي رزم را ترك نكرد.

در ماه ميزان 1368، نظاميان وابسته به دولت ماركسيستي به منظور تصرف مناطق تحت‌كنترل مجاهدين از چند ناحيه حملات گسترده را بالاي مواضع مجاهدين آغاز كردند. مدافعين مسلمان با استقامت كم‌نظير خود تمام طرح‌هاي از پيش تعيين شده‌ي نظاميان دولتي را خنثي كردند. از اين ميان شهيد عباس عادلي در آن دفاع مقدس نقش ارزنده‌اي داشت. در روز 22/7/1368، اين مدافع مسلمان با تمام توان در برابر خصم زبون به دفاع پرداخت.  در حين درگيري با دشمن بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. همرزمانش پيكر خونين عباس عادلي را از محل شهادت انتقال دادند و متعاقب آن با مشايعت مردم حق شناس منطقه در «گلزار شهداي ميرزاولنگ» به‌خاك سپردند.           

                                                      شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

 

مجاهد شهيد سيدمحمد حسيني

شهيد سيدمحمد حسيني، فرزند سيد يعقوب، در سال 1349 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل ديده به جهان گشود. دوران نونهالي‌اش با اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش‌سرخ‌شوروي همزمان بود.

پرسنل فرهنگي مجاهدين فعاليت‌هاي تعليم و تربيت نوجوانان را از اول سال 1360، در كنار فعاليت‌هاي رزمي آغاز كردند. به خاطر مسايل امنيتي، قريه‌ي «ميرزا‌ولنگ» به اصلي ترين مركز يادگيري علوم ديني و سواد آموزي برگزيده شد. شهيد سيد محمد كه از سواد خواندن و نوشتن محروم بود، به مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش رفت. دوره‌ي ابتدايي را به پايان برد. قرآن و برخي از كتب ديني را فراگرفت. او در اين مدت علاوه بر تحصيل، در جمع‌آوري محصولات كشاورزي با خانواده‌اش همكاري مي‌كرد و در تامين نيازهاي اقتصادي سهيم بود.

شهيد حسيني از اوايل جواني علاقه‌ي بسيار به پيوستن در صف نيروهاي مسلح مجاهدين داشت. در هجده سالگي به جمع مجاهدين پيوست. بيش از يك سال به جهاد و مبارزه‌ي مسلحانه مشغول بود. مأموريت‌هاي رزمي را به وجه احسن انجام مي‌داد.

شهيد سيدمحمد روحيه‌ي عالي و اراده‌ي قوي داشت. جواني خوش اخلاق بود. با افراد ديگر رفتار محبت آميز داشت. در انجام امور ديني جدي بود. قرائت قرآن و دعا جزء برنامه‌هاي زندگي‌اش بود. در خودسازي و توجه به مسايل معنوي جديت به‌خرج مي‌داد. افراد ديگر را به انجام كارهاي ديني و رفتارهاي مؤدبانه فرا مي‌خواند.

در 1368، مجاهدين از چند ناحيه مورد تهاجم نظاميان دولت ماركسيستي قرارگرفتند. آنان در تهاجم ناگهاني يكي از سنگرهاي خط مقدم مجاهدين را مورد حمله‌ي غافل‌گيرانه قرار دادند و آن را به تصرف خود درآوردند. در اين ميان شهيد سيد محمد حسيني و يكي ديگر از همرزمانش كه در سنگر قرار داشتند، در كمين دشمن گرفتار شدند و توسط نظاميان وابسته به دولت اسير شدند. دشمن سفاك كه سالها كينه‌ي چريك‌هاي توانمند مجاهد را در سينه‌ي ناپاك شان داشتند، در اقدام غير انساني اين دو مجاهد را تحت انواع شكنجه قرار دادند و در نهايت آنان را به شهادت رساندند. خفاشان خون آشام به اين هم اكتفا نكردند و در رفتار غيرانساني ديگر بدن اين مبارزان مسلمان را نيز آتش زدند. بعد از مدتي باتلاشهاي پي‌گير،  جنازه‌ي شهيد سيدمحمد حسيني از دشمن بازپس گرفته شد و بعد از انتقال به زادگاهش، با همراهي مردم مسلمان و متدين منطقه در «گلزار شهداي ميرزاولنگ» به‌خاك سپرده شد.                                          

                                                           يادش گرامي و راهش مستدام باد!

 

مجاهد شهيد عزير الله نجفي

شهيد عزيز الله نجفي، فرزند دادالله، در (حدود) سال 1345 شمسي، در قريه‌ي «جوي عرب قديم» واقع در آقتاش سرپل در خانواده‌ي مذهبي و كشاورز پا به‌عرصه‌ي گيتي نهاد. از نوجواني شغل كشاورزي را در پيش گرفت. فردي زحمت‌كش و پرتلاش بود. با دست رنج خود مايحتاج زندگي را تأمين مي‌كرد.

در سال 1363، شرايط براي پيوستن در صف مجاهدين برايش فراهم شد. با علاقه‌مندي دوره‌ي يادگيري تعليمات رزمي را گذراند. از آن پس اسلحه به دوش گرفت و به صورت تمام وقت به صف مجاهدين پيوست. او مانند ديگر جوانان غيرت‌مند، فداكارانه در صحنه‌هاي جهاد عليه نيروهاي بيگانه به‌رزم و پيكار ادامه داد. در حماسه‌ساز‌ترين نبردهاي آزادي‌بخش مجاهدين سرپل حضور داشت. از وقتي كه وارد پايگاه شد، زندگي معنوي را در پيش گرفت. از آن پس به خود نمي‌انديشيد.ففكر و توجهش حفظ سنگرهاي عزت مند جهاد بود.

شهيد نجفي چند سال بي‌وقفه در ميادين نبرد حضور داشت. هيچ يك از مشكلات طاقت‌فرساي اين دوره، او را از اهداف جهادي‌اش باز نداشت. زماني كه هجرت عمومي مردم سرپل شكل گرفت، او نيز همراه خانواده‌اش در كنار ساير مردم راه هجرت را در پيش گرفت. مدتي در ايرن اقامت داشت. او كه صحنه‌هاي مبارزه را ديده بود و پرپرشدن و به شهادت رسيدن جوانان مجاهد را مشاهده كرده بود، دور ماندن از صحنه‌ي جهاد برايش قابل قبول نبود. به همين سبب تصميم  بازگشت به جبهه‌ي جهاد را گرفت.

در سال 1366، در كنار فرمانده‌ي پر آوازه‌ي جهاد «شهيد محمدامين‌اختري» از ايران به افغانستان بازگشت. بار ديگر در جبهه‌ي پر افتخار جهادي سرپل به مبارزه‌ي مسلحانه مشغول شد. در اين مرحله نيز فداكارانه به پيكار ادامه داد. او در اين برهه از زمان اولين مرحله از پيروزي مجاهدين و شكست ارتش شوروي و فرار خفت‌بار متجاوزان‌شوروي را با چشم مشاهده كرد. اين پيروزي افتخار آميز او را به ادامه‌ي مبارزه تا سرنگوني دولت به‌جا مانده از اشغال‌گران بيشتر مصمم كرد.

سرانجام اين مجاهد مسلمان پس از پنج سال مبارزه‌ي مسلحانه 1368، همراه با يكي ديگر از همرزمانش در كمين نظاميان دولت ماركسيستي گرفتار و اسير گرديد. دشمن سفاك، شهيد عزيزالله را تحت انواع شكنجه‌هاي بي‌رحمانه‌ي خود قرار داد و سپس به شهادت رساند. بعد از مدتها تلاش و پيگيري، پيكر شهيد عزيز الله نجفي از دست دشمن باز پس گرفته شد،  سپس به زادگاهش انتقال يافت و در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.

                                                         نامش گرامي و راهش پر رهرو باد!

 

مجاهد شهيد قاسم حيدري

شهيد قاسم حيدري، فرزند داد مولا كربلايي، در سال 1349 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چمن علي جان» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. هشتمين بهار زندگي‌اش با كودتاي كمونيستها در افغانستان همزمان شد. تحصيل را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش آغاز كرد. در طي چند سال سواد خواندن و نوشتن را فراگرفت. شهيد قاسم حيدري در ادامه‌ي تحصيل با مساعدت برخي مسئولين فرهنگي مجاهدين از سرپل به سنگچارك هجرت كرد.

چند سال در قريه‌ي شبوكند نزد اساتيد مستقر در آنجا به كسب علوم اشتغال داشت. اين مرحله از زندگي‌اش با شكست ارتش‌سرخ در برابر مجاهدين و فرار نظاميان اشغال‌گر شوروي همزمان شد. نتيجه دادن مقاومت دليرانه‌ي مجاهدين برايش مسرت‌بخش بود. او در عين‌حال كه به درس و بحث علاقه‌مند بود، حضور در صحنه‌هاي مقاومت در برابر دولت ماركسيستي را نيز وظيفه‌ي اسلامي خود مي‌دانست.

شهيد حيدري جواني مسئوليت‌پذير بود. او در تلاطم دوران انقلاب رشدكرد و بزرگ شد. خود را شريك درد و آلام مردم مي‌دانست. به مجاهدين و آرمان‌هاي مقدس جهاد وفادار بود. ادامه دادن راه شهيدان را وظيفه مي‌دانست. صميميت، وفاداري، محبت و بردباري از خصوصيات با ارزش اين جوان غيرت‌مند بود.

اين جوان مسلمان در راستاي حفظ سنگرهاي جهاد به جمع مجاهدين پيوست. در مدت حضور در جبهه‌ي جهادي آنچه در توان داشت، در جهت تقويت مجاهدين كوشيد. در صحنه‌هاي مختلف حضور داشت. سرانجام اين مجاهد مسلمان در تاريخ 22/4/1369 به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن پيكر شهيد قاسم حيدري در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد. 

                                                           روحش شاد و راهش پاينده باد!

 

 

شهداي خانواده‌ي شهيد حاج قربان

1 ـ شهيد رسولگل

شهيد رسول، فرزند مسلم، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چمن علي جان» واقع در آقتاش سرپل متولد شد. از دوره‌ي نوجواني شغل كشاورزي را در پيش گرفت. سالها با سخت كوشي به كار زراعت اشتغال داشت. در دوره‌ي جواني براي خود همسر برگزيد. خداوند از اين زندگي مشترك، دو پسر و يك دختر به وي عطا كرد. فرمانده‌ شهيدحاج قربان فرزند اين پدر بزرگوار است.

شهيد رسول فرد مذهبي و متدين، مورد اعتماد و از متنفذين منطقه بود. در كارهاي اجتماعي فعال بود. در حل و فصل اختلافات مردمي پيش‌قدم مي‌شد. در بسياري از كارها مورد مشورت قرار مي‌گرفت. در كارهاي عمومي مشاركت فعال داشت. اخبار و روي‌دادهاي روز را از طريق راديو گوش مي‌داد. او مسايل روز را به خوبي تحليل مي‌كرد. زماني كه پايگاه جهادي چريك‌هاي مسلمان در سرپل تشكيل شد، وي يكي از حاميان دلسوز مجاهدين بود. سالها در كنار مجاهدين قرار داشت. در راستاي حمايت از مجاهدين، ضررهاي اقتصادي و رنج‌هاي بسياري را متحمل شد. شهادت فرزندش حاج قربان و شهادت دخترش و مهاجرت‌هاي مكرر و ... ، هيچ يك مانع وفاداري او نسبت به راه اسلام و جهاد نگرديد.

در تاريخ 23/4/1369، منزلش از طرف نظاميان دولت ماركسيستي با توپ دور‌برد هدف قرارگرفت و بر اثر اصابت تركش گلوله‌ي توپ، شهيد رسول با چند تن از بستگانش مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن پيكر خونين شهيد رسول را در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.      

                                                            خداوند بر علو درجاتش بيفزايد!

1 ـ شهيده وزيرگل

شهيده وزير، فرزند ملا فتح، خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چمن علي جان» از توابع سرپل در متولد شد. وقتي به سن مناسب رسيد، به پيشنهاد خانواده‌اش با (شهيد) رسول ازدواج كرد. حاصل زندگي مشترك وي دو پسر و يك دختر بود. او نسبت به شوهرش همسري‌وفادار و براي فرزندانش مادر مهرباني بود.

در سالهاي مبارزه اين بانوي مسلمان در راه جهاد مشكلات فراواني را تحمل كرد. ابتدا تنها دخترش به شهادت رسيد و بعد از چند سال فرزند مجاهدش «شهيد حاج قربان» جام شهادت را سركشيد. او با صبوري كم‌نظير پيامدهاي اين رخدادها را متحمل شد و تا آخرين لحظه‌هاي زندگي به راه شهيدان وفادار ماند.

در تاريخ 23/4/1369، منزل اين بانوي‌مسلمان هدف گلوله‌ي توپ اشغال‌گران قرار گرفت و مادرمظلومه بر اثر اصابت تركش به شدت مجروح گرديد. او را براي مداوا به ولايت بلخ انتقال دادند. اما در مسير راه به شهادت رسيد. جنازه اش را مجدداً به سرپل انتقال دادند و در «خواجه آشكارا» در جوار همسر و فرزند شهيدش به‌خاك سپردند.

                                                                     ياد و نامش جاويدان باد!

3 ـ شهيده ليتانگل

شهيده لتيان، فرزند غلام رضا، در قريه‌ي «چهارباغ» سرپل به دنيا آمد. او همسر مهربان و فداكار مجاهد شهيد حاج قربان بود. در سال 1367، همسرش به شهادت رسيد. از آن پس مشكلات زندگي‌اش دو چندان شد. اين شير زن مسلمان صبورانه به زندگي ادامه داد و بيش از دوسال براي فرزندان دلبندش هم پدر و هم مادر بود. طي اين مدت از يادگاران همسر شهيدش به خوبي نگهداري كرد.

سرانجام در تاريخ 23/4/1369، بر اثر اصابت تركش گلوله‌ي توپ، او نيز به خيل شهدا پيوست و سه فرزندش به نام‌هاي: «مجاهد، غلام‌سخي و غلام‌نبي» نيز به شدت مجروح شدند. متعاقب آن جنازه‌ي شهيده لتيان را در جوار همسر شهيدش در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.                                                              

                                                           روحش شاد و يادش گرامي باد!

 

4 ـ شهيده رعناگل

شهيده رعنا، فرزند علي‌گوهر، يكي از بانوان مسلماني بود كه در سالهاي جهاد سختي‌ها و آوارگي هاي بي‌شماري را پشت‌سرگذاشت.

در روز 23/4/1369، منزل اين بانوي مسلمان از طرف جيره خواران شوروي با گلوله‌ي توپ هدف قرارگرفت و او بر اثر اصابت تركش‌ها به شدت مجروح شد و فرزند  دلبندش در جا به شهادت رسيد. اين مادر فداكار را جهت مداوا به‌سمت ولايت بلخ بردند، اما به علت شدت جراحات وارده و غم از دست دادن فرزندش، اين مادرمظلومه نيز به شهادت رسيد. سپس جنازه‌ي شهيده‌رعنا را از ولايت بلخ به سرپل انتقال دادند و در كنار فرزندش در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپردند.                                                                                                                                                                       

                                                               خداوند بر علو درجاتش بيفزايد! 

5 ـ شهيده گل شاهگل

شهيده گل شاه، فرزند رسول، در قريه‌ي «چمن علي جان» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. وقتي به سن تكليف رسيد، به پيشنهاد خانواده‌اش ازدواج كرد. از وي دو پسر و يك دختر به‌يادگارمانده‌اند. او بانوي زحمت‌كش و پرتلاش بود. در تربيت و نگهداري فرزندان مي‌كوشيد.

در ماه قوس 1360، نظاميان شوروي تهاجم گسترده را به‌سمت مواضع مجاهدين آغاز كردند و جنگ شديد به وقوع پيوست. در اين درگيري شهيده گل‌شاه بر اثر اصابت تركش گلوله‌ي توپ اشغال‌گران به شهادت رسيد. متعاقب آن جنازه‌ي شهيده گل شاه، در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.                                      

                                                                      ياد و نامش ماندگار باد!

 

مجاهد شهيد سيدناصر‌ مظفري

شهيد سيدناصرمظفري، فرزند سيد مظفر، در (حدود) سال 1350 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در محله‌ي «قشلاق كهنه» بغاوي عليا از توابع سرپل ديده به جهان گشود. هنگاميكه كمونيستها در افغانستان به قدرت رسيدند، شهيد سيدناصر هفت سال بيشتر نداشت. او تحصيل را در مدرسه‌اي كه از طرف مجاهدين ايجاد شده بود، آغاز كرد. طي چند سال دوره‌ي ابتدايي را به پايان رساند.

 شهيد سيد ناصر در فضاي با معنويت جهاد بزرگ شده بود. به جهاد علاقه‌ داشت، وقتي به اول جواني رسيد، تصميم گرفت تا دين خود را نسبت به فداكاري هاي شهيدان و مجاهدان ادا نمايد. در اين دوره با اين احساس كه وقت به انجام رساندن تكليف شرعي و ميهني‌اش فرا رسيده است. به جمع مجاهدين پيوست. اين جوان مسلمان از زماني كه اسلحه بدوش گرفت، بيش از دوسال در بسياري از جنگها در مناطق مختلف به جهاد و مبارزه ادامه داد. با ايمان قوي و قامت استوار در برابر تهاجمات نظاميان  دولت ماركسيستي بي‌باكانه مي‌رزميد. او جواني شجاع و خوش اخلاق بود. هنگام انجام وظيفه جهادي سستي و بي‌ميلي در وجودش مشاهده نمي‌شد.

سرانجام در تاريخ 30/8/1369، يكي از گسترده‌ترين تهاجمات نظامي دولت ماركسيستي به‌سمت مواضع مجاهدين واقع در ارتفاعات و تپه‌هاي خارزار آغاز شد كه بعد از فرار شوروي از نظر امكانات و نفرات، يكي از پرتعداد ترين عمليات دشمن بالاي مجاهدين ولايت‌سرپل بود. در اين روز شهيد سيدناصر، دليري‌هاي بسياري از خود نشان داد. چندين ساعت شجاعانه در برابر مهاجمين مقاومت و پايمردي كرد. در حالي كه به شديدترين وجه ممكن زير انواع سلاح‌هاي سبك و سنگين دشمن قرار داشت، سنگر را ترك نكرد. تا اينكه جنگ، به‌نبرد تن به تن تبديل شد. در حاليكه نبرد بي‌وقفه ادامه داشت، اين مجاهد مسلمان هدف سلاح‌هاي مرگبار دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. جنازه‌ي شهيد سيد ناصر مظفري مدتي در تحت سيطره‌ي دشمن قرارگرفت. پس از تلاشهاي زياد از دشمن باز پس گرفته شد. سپس پيكر خونين شهيد سيد ناصر با همراهي بستگان و دوستان در «بغاوي عليا» به‌خاك سپرده شد.                                      

يادش در دلها ماندگار باد!

 

مجاهد شهيد محمد افتخاري

شهيد محمد افتخاري، فرزند حاج حيدر، در سال 1348شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «قشلاق كهنه» بغاوي عليا ديده به جهان گشود. پس از دوران كودكي به تحصيل مشغول شد. تا دوران ابتدايي به تحصيل خود ادامه داد. در سال 1360، يكي از برادرانش به نام «شهيد غلام رضا افتخاري» به شهادت رسيد. غم از دست دادن برادر در رخسارش سايه افكند. يكي ديگر از برادرانش (محمدحسين افتخاري) در سنگرهاي جهاد مجروح گرديد. شهيد محمد در فضاي خانواده‌ي شهيد و جانباز رشد و پرورش يافت

اين جوان متدين و غيرت‌مند در سال 1367، جمع مجاهدين پيوست. از آن پس به صورت تمام وقت در صحنه‌هاي مبارزه و جهاد مشغول شد. در جنگ‌هاي بسياري فعالانه مشاركت ورزيد. شهيد محمد افتخاري يكي از جوانان با احساس، جوان مرد و شجاعي بود كه همزمان با تحولات دوران جهاد، رشد و زندگي كرد. سالهاي مقاومت را با صبر و فداكاري تحمل كرد. در برابر موانع و رنجها خم به ابرو نياورد. در صحنه‌هاي رزمي شجاعت داشت. در رفتار با ديگران متواضع و فروتن بود. از سجاياي اخلاق اسلامي بهره‌مند بود. در انجام وظايف جهادي پيش قدم مي‌شد. در هر نقطه از سنگر كه قرار مي‌گرفت با خونسردي و آرامش، دليرانه در مقابل دشمن مي رزميد. ترس و ترديد در قلب پاكش راه نداشت. سيماي آرام و رفتار مؤدبانه داشت. 

شهيد محمد افتخاري باتمام خصوصيات ارزنده اي كه داشت در روز 30/8/1369، در يكي از افتخار‌آميز ترين نبردهاي آزادي‌بخش، رو‌در‌روي نظاميان دولت دست نشانده‌ي شوروي قرارگرفت. هزاران نفر از نظاميان دولتي با پشتيباني صدها عراده تانك‌زرهي، توپ و سلاح‌هاي سنگين ديگر از سه محور تهاجم همه جانبه را به‌سمت ارتفاعات خارزار آغاز كردند. هشت ساعت درگيري بي‌امان ادامه داشت. مدافعان مسلمان مجاهد ساعت‌ها از دست يابي دشمن به ارتفاعات و تپه‌هاي يادشده جلوگيري كردند. پايمردي مجاهدين با تعداد اندك شگفتي كارشناسان نظامي را برانگيخته بود. شهيد محمد افتخاري در اين روز ساعتها در مقابل دشمن به جنگ ادامه داد. در حين نبرد از ناحيه‌ي سر هدف گلوله‌ي خصم قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. ابتدا جنازه‌ي شهيد محمد افتخاري بدست دشمن افتاد. با پيگيري‌هاي لازم بعد از مدتي جنازه‌ي اين شهيد بزرگوار از دست دشمن باز پس گرفته شد. سپس با همراهي مردم، پيكر شهيدمحمدافتخاري در «گلزار شهداي نوآباد» بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد.

شادمانی اش در ژیشگاه حق مبارکباد

لینک دائم نظر شما