معامله با خدا

ِانَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ  (خداوند از مؤمنان جان ‏ها، و اموال‏ شان را خريدارى كرده، كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد.)

    « قرآن کریم، سورهء توبه، آيه 111 »

بالاترين نيكي‌ها

قالَ رَسولُ الله (ص)  : فَوْقَ كُلِ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فاذا قُتِلَ فى سبيلِ ‏اللَّه فَليْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ  (برتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا آنكه فرد در راه خدا كشته شود آنگاه كه در راه خدا كشته شد پس بالاتر از او نيكى و خوبى نيست.) 

 «وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

محبوب‌ترين‌ها نزدخدا

قالَ رَسولُ الله (ص) : ما مِنْ قَطْرةٍ اَحَبُّ الى اللَّه عزّوجلّ مِنْ قَطْرةِ دَمٍ فى سبيلِ‏ اللَّه  (هيچ قطره ‏اى نزد خدا محبوب‏تر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود نيست.)  

« وسائل الشيعه، ج 15، ص 16. »

شفاعت كننده

‌قالَ رَسولُ الله (ص) : يُشفع الشهيدُ فى سَبْعِينَ من اهلبيته»  (شهيد هفتاد تن از اهلبيت خود را شفاعت مى‏كند.)     

« سنن ابي داوود، ج 2، ص 15. » 

  

توجه                                              توجه

« برداشت و رونوشت از این مطالب با ذکر منبع بلامانع است»

منابع:

1-  کتاب سوزمه قلعه در مسیر شهادت، چاپ 1383، انتشارات نصایح قم.

2-  کتاب حماسه های ماندگار در سرپل، چاپ 1388، انتشارات نصایح قم.

_______________________________________________________

 

روحاني شهيد شيخ علي ‌اصغر ناصري

شهيد حجت‌الاسلام والمسلمين شيخ علي‌اصغر ناصري، فرزند سليمان، در سال 1320 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «كورك مغول» واقع در حومه‌ي شمال‌غرب سرپل ديده به جهان گشود. دوره‌ي تحصيل را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش شروع كرد. سواد قرآني را نزد مرحوم حاجي‌جمال آموخت. در اين دوره از نعمت سواد خواندن و نوشتن برخوردار و با بخشي از مقدمات علوم اسلامي آشنا گرديد. سپس گام بعدي را براي ادامه‌ي تحصيل برداشت. با راهنمايي برخي از روحانيون منطقه، اولين مرحله از هجرت علمي خود را آغاز كرد. ابتدا به چهارباغ عزيمت نمود. مدت‌زماني از فضايل علمي و معنوي (مرحوم)  شيخ غلام‌حسن (معروف به شيخ پدردار)، كه يكي از علماي فاضل، با تقوا و مسلط بر ادبيات عرب و فقه و اصول بود، بهره‌ي علمي‌گرفت. سپس با چند نفر از طلاب منطقه جهت ادامه‌ي تحصيل عازم ولايت بلخ شد. چندمدت ديگر در مدرسه علميه دولت آباد به فراگيري علوم و معارف اسلامي اشتغال داشت.

همزمان با آن، شهيد شيخ احمدعلي راجي، با توسعه‌ي فعاليت‌هاي فرهنگي‌اش، تحرك جديد در فعاليت‌هاي علمي سرپل ايجاد نمود. طلاب سرپل از مناطق مختلف مجدداً به سرپل بازگشتند. شهيد شيخ ناصري يكي از افرادي بود كه در اين مقطع از دولت‌آباد به سرپل مراجعت نمود.

شهيد ناصري از سال 1343، در زمره‌ي شاگردان روحاني انقلابي، تحول‌گرا و متدين، «حضرت حجت الاسلام و المسلمين شهيد شيخ احمدعلي راجي» قرارگرفت. به مدت دو سال از فضائل علمي اين روحاني وارسته بهره‌مند گرديد. در اين دوره به وظيفه‌ي عسكري فراخوانده شد.

در سال 1345، همراه با حجت الاسلام و المسلمين استاد شيخ محسن صالحي به خدمت عسكري اعزام گرديد. دو سال براي حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور در لواي توپچي شهر كابل صادقانه خدمت كرد. در سال 1347، با اخذ ترخيص به زادگاهش بازگشت.

شهيد ناصري به استاد گرامي‌اش «شهيدشيخ احمد راجي» ارادت خاصي داشت. بار ديگر به صحنه‌ي فراگيري علوم ديني بازگشت. به مدت يك‌سال ديگر از فضايل استادش بهره گرفت. وي مجذوب انديشه‌ها و تفكرات انقلابي استادش بود. به همين جهت سعي داشت تا روند زندگي خود را با انديشه‌هاي استادش هماهنگ نمايد.                                                                                    

شهيد شيخ علي‌اصغر در مدت تحصيل، به كارهاي تبليغ نيز مي‌پرداخت. در فعاليت‌هاي فرهنگي مشاركت مي‌ورزيد. از اين دوره كارهاي مقدماتي مبارزه‌ي سياسي ـ اجتماعي‌اش شكل گرفت.

در سال 1355، براي تكميل تحصيلات عازم خارج از كشور شد. ابتدا به پاكستان رفت. مدت زماني در مدرسه‌ي علميه‌ي «شهركويته» به اندوخته‌هاي علمي خود افزود. پس از كويته به ايران عزيمت كرد. دو سال ديگر در حوزه‌ي علميه‌ي مشهد مقدس از محضر علما و اساتيد حوزه بهره‌ي علمي برد. اين مقطع از زندگي‌اش با به قدرت رسيدن كمونيستها در افغانستان همزمان بود.

شهيد ناصري روحاني پرتلاش و شيفته‌ي خدمت بود. از تحولات به وجود آمده در كشور احساس نارضايتي مي‌كرد. مانند بسياري از روحانيون درصدد بود تا از اقدامات ضد اسلامي كمونيستها در افغانستان جلوگيري شود. با هدف وارد شدن در صحنه‌ي مبارزه در مقابل حكومت كمونيستي به افغانستان بازگشت. چند‌ مدت به عنوان امام‌جماعتِ قريه‌ي «كورك‌مغول» به بيان احكام اسلامي و ارشاد جامعه پرداخت. او در اين مدت با هماهنگي برخي افراد فعال منطقه، به افشاگري اهداف رژيم كمونيستي مي‌پرداخت. سازمان استخبارات دولت توسط جاسوسان محلي از فعاليت‌هاي وي اطلاع يافتند. آنان درصدد دستگيري شهيد ناصري بر آمدند، اما وي قبل از گرفتار شدن بدست دولت، سرپل را به مقصد بلخاب ترك كرد.

اين مهاجرت سرآغاز مبارزه‌ي مسلحانه‌ي اين روحاني پرتلاش در برابر كمونيستها بود. او بيش از يك سال با افراد تحت امرش در نواحي سنگچارك مشغول جنگ‌هاي چريكي در برابر دولت كمونيستي بود. شهيدشيخ ناصري در اين مدت با مبارزان سرپل در ارتباط بود. طلاب و افراد متدين مخفيانه كمك‌هاي مردمي را جمع‌آوري كرده و به سنگچارك ارسال مي‌كردند. هنگامي كه در سنگچارك بود، مبارزات اسلام خواهانه‌اش با مخالفت خوانين منطقه روبرو شد. اين روحاني وظيفه‌شناس به منظور جلوگيري از تقابل بين نيروهاي مبارز، فعاليت‌هاي رزمي‌اش را متوقف كرد. اين بار توجه خود را به تأسيس پايگاه در سرپل متمركز كرد. براي رسيدن به اين هدف و به منظور هماهنگي با روحانيون و مبارزاني كه به خارج از كشور هجرت كرده بودند، ره‌سپار ايران شد. پس از ديد و بازديد با دوستان و فعالان جهادي، مجدداً به افغانستان بازگشت. مدت زماني در جبهات‌جهادي غرب افغانستان در برابر قواي‌اشغال‌گر پيكار كرد. سپس با جمعي از جوانان تعليم ديده عازم خطه‌ي شهيد پرور شمال ميهن شد. زماني كه وارد بلخاب گرديد، بلافاصله فنون دفاعي و تعليمات رزمي را به جمعي از جوانان بلخاب آموخت.

در زمستان 1359، از مسير سوزمه‌قلعه عازم سرپل شد. از قبل زمينه‌ي حضور دائمي مجاهدين در نواحي آقتاش، مهيا شده بود. براي تحقق يافتن تشكيل مركز مقاومت، گردهمايي بزرگ ايجاد شد. بزرگان، ريش‌سفيدان و افراد متنفذ از قريه‌هاي مختلف در اين اجتماع پرشكوه حضور داشتند. نحوه‌ي ايجاد پايگاه جهادي و مسائل مربوط به آن را در فضاي آرام مورد بررسي قرار دادند و در نهايت شهيد شيخ علي اصغر ناصري را به عنوان رئيس مركز جهادي برگزيدند.

در بهار 1360، انتخابات بين نيروهاي مسلح مجاهدين برگزار گرديد. در اين اجتماع نيز شهيد ناصري به عنوان رئيس پايگاه انتخاب گرديد. وي از آن پس در شرايط حساس آن دوره مسئوليت‌هاي خود را به‌خوبي انجام داد. در بحران‌هاي سخت، روش و رفتار قاطعانه را در پيش گرفت. چريكهاي مجاهد سرپل به سرعت جايگاه ممتازي در ميان اقوام و طوايف سرپل پيدا كردند.

وي در بسياري از اوقات، خود به عنوان يك رزمنده در صحنه‌ي مبارزه، در مقابل ارتش‌سرخ‌شوروي به نبرد مي‌پرداخت. نسبت به رزمندگان جهادي دلسوزي فوق العاده‌اي داشت. آنان را سرور و ولي نعمت خود مي‌دانست. عدم رسيدگي به رزمندگان و كم توجهي به مجروحين را از هيچ كس نمي‌پذيرفت. سرزده به محل استقرار مجروحان جنگي مي‌رفت. توصيه‌هاي لازم را براي مداواي آنان به‌عمل مي‌آورد. كوتاهي در خدمت به مردم و مجاهدين را مردود مي‌دانست. در صورت مشاهده‌ي تخلف با افراد متخلف قاطعانه برخورد مي‌كرد. در‌آن شرايط فوق‌العاده و حساس، او تمام اقداماتي را كه انجام مي‌داد در راستاي حفظ ارزش‌هاي ديني و اسلامي بود. در عين‌حال برخي افراد فرصت‌طلب با گزارش‌هاي مغرضانه از صداقت و پاكي ايشان براي رسيدن به اهداف نامقدس‌شان بهره مي‌گرفتند. تصميم‌گيري‌هاي اين چنين در بعضي موارد موجب آزرده خاطر شدن بهترين افراد جهادي مي‌شد.

در هر صورت اين روحاني مجاهد بيش از چهار سال با اقتدار و توانمندي، رياست مجاهدين را به عهده داشت و در متلاطم‌ترين و خطرناكترين دوره، رهبر پايگاه مجاهدين سرافراز سرپل بود. در سالهاي بعد، با به وجود آمدن شرايط جديد، مجاهدين سرپل روي كار آمدن نسل جوان‌تر را در پايگاه، ضروري مي‌دانستند. در سال 1363، رياست پايگاه جهادي، به افراد جوان‌تر واگذار شد.

شهيدناصري، از آن پس سالها در ميدان‌هاي جهاد ثابت‌قدم ماند. وي از معدود روحانيون جهادي بود كه سالها در صحنه حضور داشت و در سخت‌ترين شرايط تا آخرين لحظه‌هاي زندگي در كشور ماندگار شد. سرانجام در سال 1375، به شهادت رسيد. سپس طي مراسم با شكوهي با حضور مسئولين جهادي و مردم فهيم و شهيد پرور سرپل در «خواجه آشكارا» به‌خاك سپرده شد.

                                                           نام و يادش در تاريخ جاويدان باد!

 

 

روحاني شهيد شيخ محمدرضا فلسفي

روحاني شهيد حجت‌الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمدرضا فلسفي، فرزند شهيد نظرمحمد، در سال 1321 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي و متدين در «چهارباغ» سرپل ديده به جهان گشود. از كودكي به علم علاقه‌مندي نشان مي‌داد. با مساعدت پدر گرامي‌اش در مكتب‌خانه مشغول تحصيل شد. او هوش و استعداد سرشاري داشت. در فاصله‌ي كم، قرآن و برخي از كتب ديني را فراگرفت. جذابيت‌هاي علوم اسلامي، او را به‌سمت تداوم كسب علم، سوق داد. از چهارباغ به قريه‌ي «جوي عرب قديم» عزيمت كرد و در نزد (مرحوم) شيخ حسن، به تحصيل خويش ادامه داد.

 شيخ حسن، روحاني متقي و پرهيزكار و از علماي شاخص و مورد احترام آن دوره بود. مردم مياندره با اصرار زياد، ايشان را براي ارشاد و راهنمايي به آنجا دعوت كردند. اين عالم رباني كه با نيازهاي اجتماعي و مذهبي مردم آشنا بود، دعوت مردم را پذيرفت و به مياندره عزيمت نمود. شاگردان او نيز در اين هجرت، استاد معظم‌شان را همراهي كردند.

شهيد شيخ فلسفي كه جوان پرتلاش و علم دوست بود، نيز همراه استادش به مياندره رفت. چند سال از علم و فضايل اخلاقي اين عالم بزرگوار بهره گرفت و به معلومات علمي خويش افزود. زماني كه شيخ‌حسن بر اثر شدت بيماري درگذشت، شهيد شيخ محمدرضا به زادگاهش بازگشت.

او از اينكه از جلسات علمي به دور مانده بود، بي‌قراري مي‌كرد. درصدد پيدا كردن راهي براي ادامه‌ي تحصيل بود. تا اينكه روزنه‌ي جديد پيدا شد. او اين بار آماده‌ي سفر به مناطق دورتر شد. از چهارباغ عازم «چهاركنت»، واقع در ولايت بلخ گرديد. چند سال در مدرسه‌ي علميه‌ي «چهار محله» به تحصيل و تحقيق علوم اسلامي ‌پرداخت. او با استعداد خدادادي‌اش هرجا قدم مي‌گذاشت، به سرعت قله‌هاي علمي را فتح مي‌كرد.

در اين برهه از زمان شيخ ناصر وارد سرپل شد. بسياري از طلاب سرپل كه در نواحي ديگر پراكنده شده بودند، به ديار خويش بازگشتند و نزد اين روحاني برجسته مشغول تحصيل شدند. شهيد فلسفي يكي از طلابي بود كه به زادگاهش بازگشت و بلافاصله در نزد شهيد شيخ ناصر فياض به تحصيل مشغول شد. در مدت‌زمان اندك، او در نزد استادش از محبوبيت خاصي برخوردار گرديد. فهم، درك و استعداد درخشان، وي را نزد استاد خود محبوب كرده بود.

دولت استبدادي وقت، شيخ ناصر را از سرپل به غزني بازگرداند و طلاب سرپل از وجود اين عالم فرزانه محروم شدند. شهيد فلسفي بعد از رفتن استادش براي مدت كوتاهي در مدرسه به تدريس مي‌پرداخت. اما اين وضعيت دوام نيافت و طلاب پراكنده شدند. پس از اين رويداد، شهيد فلسفي به چهارباغ بازگشت. همزمان با اين دوره، آيت الله سيد محمدحسين صادقي، يكي از علماي طراز اول افغانستان و از تحصيل كرده‌هاي حوزه‌ي علميه‌ي نجف اشرف، در منطقه‌ي چهلانگم شهرسرپل جلسات تدريس و تعليم و تربيت را به راه انداخت. شهيد فلسفي با چند نفر از طلاب به شهرسرپل عزيمت كرد. ادامه‌ي تحصيلات سطوح عاليه حوزوي را نزد ايشان فراگرفت. وقتي در درس استاد حاضر مي‌شد، زبردستي اين طلبه‌ي جوان در مباحث علمي نزد استادش به خوبي مشهود بود؛ به طوري‌كه مانند گذشته مورد عنايت و توجه استاد قرارگرفت.

شهيد فلسفي پس از اينكه تحصيلات خود را نزد آيت‌الله صادقي به پايان رساند، به زادگاه خويش بازگشت. از آن پس در امر تبليغ، تدريس و امور اجتماعي مشغول به كار شد. او آموخته‌هاي علمي‌اش را براي جويندگان علم و معرفت، انتقال مي‌داد، احكام ديني را براي مردم بيان مي‌كرد، سالها صادقانه به ترويج سنت پيامبر اكرم (ص) مشغول بود، خدمات ارزنده و قابل تحسين در اين مسير از خود به جا گذاشت، به سرعت از جايگاه اجتماعي و فرهنگي ممتاز بهره‌مند شد. مردم او را قبول داشتند و به راهنمايي‌هايش عمل مي‌كردند. در كارها از صبر و حوصله‌ي بالايي برخوردار بود. چهره‌ي آرامي داشت.

اين روحاني مسلمان از اوضاع و شرايط روز و درد و آلام مردم آگاه بود. از سالهاي اول در كنار فعاليت‌هاي فرهنگي و اجتماعي، مبارزات سياسي را آغاز كرد. بارها و بارها در مجالس سخنراني از بي‌عدالتي‌هاي اجتماعي و رفتارهاي تبعيض آميز حاكمان سخن مي‌گفت. با علما و بزرگان درباره‌ي مسايل و گرفتاري‌هاي اجتماعي به بحث و تبادل‌نظر مي‌پرداخت. در راستاي تثبيت موقعيت پيروان اهل‌بيت  (ع) تلاشهاي بسيار كرد. 

از سال 1357، پرتلاش‌تر از قبل، فعاليت‌هاي سياسي و فرهنگي‌اش شكل گرفت. اين عالم وظيفه‌شناس به افشاگري اهداف پليد ماركسيستها پرداخت. به همين جهت تحت تعقيب دولت ماركسيستي قرارگرفت. او جهت ادامه‌ي فعاليت به كابل عزيمت كرد.  در اواخر سال 1358، چكمه‌پوشان اهريمني شوروي، كشور افغانستان را مورد تاخت و تاز نظامي قرار دادند. همزمان با اين تحولات، فعاليت‌هاي مبارزه‌ي مسلحانه در برابر قواي متجاوز شوروي در نواحي سرپل گسترش يافت.

در تابستان 1359، بعد از آزادسازي شهر و نواحي اطراف سرپل، شهيد حاج شيخ محمدرضا فلسفي به عنوان رييس مجاهدان چهارباغ انتخاب شد. پس از تصرف مجدد شهر توسط شوروي‌ها، هرج و مرج و رهگيري‌هاي مسلحانه منطقه را فراگرفت. اين روحاني مسئوليت پذير، در اين دوره‌ي پر تلاطم، مردم مسلمان منطقه را تنها نگذاشت. در حاليكه تعدادي براي زنده ماندن دست به دامن ماركسيستها شده بودند، اين روحاني مسلمان، با تدبير و درايت قابل تحسين اقدام به تاسيس پايگاه جهادي كرد. با همكاري ديگر نيروهاي مبارز و موضع‌گيري‌هاي هوشمندانه اش، از رهگيري‌هاي مسلحانه ي منطقه به شدت كاسته شد و زمينه‌ي حضور دايمي مجاهدين در سرپل فراهم گرديد.

در زمستان 1359، يكي از مراكز پرآوازه‌ي جهادي در سرپل شكل گرفت. شهيد حاج شيخ فلسفي، در اين مرحله نيز نقش ارزنده داشت. از آن پس در بخش قضايي و فرهنگي پايگاه جهادي مشغول خدمت شد. سالها در صحنه حضور داشت. سختي‌ها و مشكلات فراواني  را در راه اعتلاي اسلام و آزادسازي ميهن، با دل و جان متحمل شد. تا آخرين لحظه‌هاي زندگي به جهاد و مبارزه ادامه داد. پرداختن به خدمات ارزنده‌ي اين عالم فرزانه كتاب جداگانه‌اي مي‌طلبد كه زندگي سرتاسر علم و تلاش او در آن بايد مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرد. حضور دوام‌دار در دوران چهارده‌ساله‌ي جهاد، از افتخارات ماندگار اين عالم رباني است.

اين روحاني مبارز صفات و خصوصيات برجسته‌ي فراواني داشت. در برابر حوادث بردبار بود. از هر گونه خشونت و اعمال زور دوري مي‌كرد. با طبقات مختلف اجتماعي با خوش‌رويي و مدارا رفتارمي‌نمود. در مسير مبارزه خستگي ناپذير بود.

پس از مهاجرت دسته‌جمعي مردم مسلمان سرپل، شهيد حاج فلسفي در صحنه‌ي مبارزه ثابت‌قدم ماند. در اين دوره مشكلات و دشواري‌هاي مهاجرت را با صبوري و بردباري پشت‌سرگذاشت. در سخت‌ترين شرايط به همكاري با ساير مسئولين جهادي ادامه داد. ايشان يكي از رهبران خوش‌نام، سخت‌كوش و مورد احترام جامعه‌ي سرپل بود كه در دوران جهاد و پس از آن سرزمين اجدادي خويش را ترك نكرد.   

در نهايت شهيد حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمدرضا فلسفي بعد از ده‌ها  سال خدمت ارزنده براي اسلام و ترويج مكتب اهل‌بيت (ع)، در سال 1375شمسي، شهادت را پذيرا‌شد.                                    

                                                         شادماني‌اش در پيشگاه حق مبارك باد!

 

 

فرمانده شهيد محمدامين اخترى

 فرمانده‌شهيد محمدامين اخترى، فرزند ملااختر، در سال 1333 شمسى، درخانواده‏اى مذهبى در آقتاش‌سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. دوران كودكى‏اش را زير سايه پدر و مادر سپرى كرد. پس از آن جهت فراگيرى علم و دانش ره‌سپار مكتب دولتى گرديد و تحصيلات خود را با موفقيت به پايان رساند. او به آموختن دانش علاقه فراوان داشت، اما از آن جايى كه زادگاهش تا شهر فاصله داشت، از تحصيل درمقطع بالاتر بازماند و از آن پس به انجام كارهاى منزل مشغول شد. از اوايل جوانى فعاليت خود را در كارهاى مردمى و اجتماعى آغاز كرد. شهيد اخترى در همين دوره ازدواج كرد، از زندگى مشتركش، يك پسر و سه دختر مي‌باشد كه از وي به‌يادگار مانده‌اند.

شهيد اختري در نيمه‌ي دوم  سال 1358 شمسي، جهت ديدار با بعضي افراد مبارز به كابل رفت. مدت زماني در نزد يكي از مبارزان برجسته‌ي آن ديار، اقامت گزيد. پس از آنكه در جريان نحوه و چگونگي فعاليت‌هاي جوانان مؤمن و متعهد، در برابر حكومت كمونيستي قرارگرفت، به سرپل بازگشت. اين بار با رويكرد جهادي و مخالفت با حاكميت كمونيستها، به فعاليت‌هاي سياسي و جهادي روي آورد. پس از آنكه مأموران استخباراتي دولت از فعاليت‌هاي اسلامي اين جوان مبارز اطلاع يافتند، شهيد اختري جهت گرفتار نشدن بدست كمونيستها، سرپل را ترك كرد؛ سپس راهى ايران شد. پس از زيارت امام رضا (عليه السلام) مدتى در ايران ماند. حضورش در ايران با اشغال نظامى افغانستان توسط شوروي و گسترش قيام عمومى مردم غيور كشور در برابر اشغال‌گران هم‏زمان بود.

شهيد اخترى كه جوانى تحصيل كرده، آگاه به مسايل روز، داراى غيرت اسلامى و حس وطن‏دوستى بود، تحولات كشورش را روزانه دنبال مى‏كرد. در شرايطى كه نظاميان اشغال‌گر و نوكران كمونيست آنان، هر روز ملت مسلمان و ميهن‌دوست افغانستان را به‌خاك و خون مى ‏كشيدند، بى‏تفاوت ماندن در برابر اين جنايات براى فرزندان صديق وطن همچون اخترى قابل تحمل نبود. لذا اين شهيد بزرگوار تصميم گرفت كه به وطن بازگردد.

 ابتدا دوره آموزش فنون رزمى را گذراند، آن‏گاه با جمعى از ياران مجاهد خويش ره‌سپار وطن گرديد؛ از مناطق و ولايات مختلف افغانستان عبور كرد تا به صفحات شمال رسيد. شهيد اخترى زمانى پا به خطه‌ي شهيدپرور سوزمه‌قلعه نهاد، كه مردم و مجاهدان اين منطقه در حال دفاع در برابر متجاوزان بودند. او نيز به جمع مدافعان مسلمان پيوست و شجاعانه از ارزش هاى دينى دفاع كرد. در پايان ره‌سپار سرپل شد. ورود شهيداخترى به زادگاهش با ايجاد پايه‏هاى مقاومت در مناطق سرپل هم‏زمان بود. زمانى ‏كه او در منطقه وارد مبارزه شد، تحولات بنيادى سرعت بيشترى گرفت و آزادى بسيارى از آبادى‏ هاى سرپل، يكى از دستاوردهاى اين دگرگونى ‏ها بود.

 لياقت، درايت و شجاعت شهيداخترى مورد توجه ساير رزمندگان قرارگرفت و در مدت كوتاهى بين مجاهدان خون‌گرم منطقه ازجايگاه خاصى برخوردار گرديد.

 در بهار 1360، نيروهاى مجاهد سرپل، آموزش رزمى خود را در چند منطقه با موفقيت به پايان بردند و بلافاصله وارد ميدان جنگ شدند. آنان در يك اقدام شجاعانه چهارباغ و نواحى ديگر را از دست نيروهاى دولتى آزاد كردند. اين شرايط اقتضا مى‏كرد كه نيروهاى جهادى منطقه، از نظم و انسجام مطلوب‏ترى برخوردار شوند.

در اين مقطع زمانى بزرگان، ريش‌سفيدان، فرماندهان جهاد و ساير افراد خبره گردهم آمدند و در يك فضاى آزاد همراه با اخوت و برادرى، پس از تبادل انديشه‏ها، شهيدمحمدامين اخترى را به عنوان فرمانده كل نيروهاى نظامى انتخاب كردند.

 شهيد اخترى با همكارى ومساعدت ساير هم‏رزمانش با نظم وانسجام قابل تقدير، فعاليت هاى رزمى نيروهاى تحت امرش را گسترش داد و جاده‌ي عمومى سرپل به شبرغان را به گورستان اشغال‌گران تبديل نمود. او با همكارى ساير جبهات اسلامى، شهرسرپل را مدت‏ها در محاصره خود قرار داد و در يك كلام، مقاومت مردم دلير سرپل و جان فشانى فرزندان غيور اين آب و خاك به فرماندهى شهيد محمد امين اخترى چنان پرآوازه گرديد كه پشت اشغال‌گران را به لرزه درآورد و قلب مردم مجاهد را شادمان كرد.

 هر جا كه چريك هاى تعليم‏ديده، ايثارگر و دلاور تحت امر شهيداخترى قدم مى ‏نهادند، دشمنان ميهن توان مقاومت را از دست داده و فرار را بر قرار ترجيح مى‏دادند.

 در زمان مسئوليت شهيداخترى هماهنگى‏ هاى مطلوب و تحسين‌برانگيز بين جبهات جهادى سرپل، سوزمه‏ قلعه، سنگچارك، بلخاب، فارياب، شولگره و ... ايجاد گرديد و اين شخصيت نام‏آورجهاد هيچ‏گاه از وحدت در ميان طوايف مختلف غفلت نورزيد.

 شهيد اخترى اين فرمانده لايق ميدان‏هاى حماسه‏ ساز جهاد، در عين وسعت و گستردگي مناطق تحت فرمانش، هيچ وقت احساس غرور نكرد، بلكه هميشه در تمام نبردها پيشتاز بوده و در خط مقدم جنگ‏ها جانانه مى‏ جنگيد.

اين حماسه‌ساز صحنه‌هاي مبارزه، علاوه بر حضور مستمر در سنگرها و هدايت رزمندگان مجاهد، در جنگ‌هاي سال 1360، يكى از حماسه‌سازترين جنگ‏ها را در برابر نيروهاى مشترك اشغال‌گر، در شهرسرپل و ناحيه چهارباغ فرماندهى كرد. كه طى آن ضربه‏ هايى بسيار سنگين بر متجاوزان وارد گرديد

 شهيد اخترى تنها يك فرمانده و دستور دهنده نبود، بلكه او خود را خادم مردم و ميهن مى‏دانست و هر جا مشكلاتى به وجود مى‏آمد به يارى مردم آن ساحه مى‏رفت. در بهار 1361، شهيداخترى رزمندگان مجاهد سرپل را به سوى سوزمه‌قلعه سوق داد و خود نيز در آزادسازى منطقه از وجود اشغال‌گران حضور يافت. در ماه سرطان (تير)همين سال با حضور شهيداخترى و همراهى فرماندهان دلاور سوزمه‏ قلعه، نبرد حماسى روز «قدس» در برابر تهاجم همه جانبه متجاوزان شوروى و دولتى، رقم خورد.

 شهيد اخترى فاتح نبرد به ياد ماندنى ماه ميزان (مهر) 1361، در ناحيه‌ي جنوب‏ شرق شهرسرپل بود كه طى آن، اين دلاور ميدان‏ هاى رزم، با تعداد اندكى از نيروهايش، لشكر پرتعداد دشمن را تارومار كرد.

 شهيداخترى در عين حال كه يك فرمانده نظامى بود، براى مسايل فرهنگى اهميت فوق‌العاده‏اى قايل مي‌شد. وى تا آنجا كه ممكن بود، نوجوانان را به تحصيل فرامى ‏خواند و زمينه رفتن آنان را به مدرسه فراهم مى‏كرد. براى تشويق بيشتر آنان، در جمع محصلين حاضر مى‏شد و از نحوه‌ي تدريس، تحصيل و امكانات موجود پرسش كرده و در صورت نياز امكانات رفاهى براى طلاب و محصلين تهيه مى‏كرد تا آنان با خيال راحت‏تر به درسشان ادامه بدهند.

 در بين سال‏هاى 1362 تا 1364 شمسى، كه جنگ‏هاى بسيارى در نواحى مختلف سرپل، سوزمه‏ قلعه، سنگچارك و ... در برابر اشغال‌گران  شوروى صورت گرفت و نظاميان اشغال‌گر بارها از زمين و هوا با هزاران نيروى نظامى به‌سمت مناطق تحت‌كنترل مجاهدان حمله‏ ور شدند، شهيداخترى اين فرمانده لايق و پرآوازه‌ي خطه‌ي شمال كشور، با تدبير و برنامه ريزى‏هاى درست خود، توانست بسيارى از برنامه‏ هاى نظامى دشمن را خنثى كند و مقاومت رزمندگان تحت امرش در قلب اشغال‌گران ترس و وحشت ايجاد كرده بود. هر زمان كه قواى اشغال‌گر به مناطق تحت‌كنترل شهيداخترى و هم‏رزمانش سوق داده مى ‏شد، بسيارى از صاحب‌منصبان نظامى با ترك محل كار خود از رفتن به اين مناطق خوددارى مى‏كردند و...

 در سال 1364، كه مجاهدان پاسداران جهاد اسلامى در صفحات شمال كشور، به منظور هماهنگى فعاليت‏ هاى جهادى‏شان «پايگاه مركزى رسالت» را تشكيل دادند، شهيداخترى به خاطر شايستگى ‏هايى كه داشت به عنوان فرمانده كل نظامى پاسداران جهاد اسلامى در مناطق شمالي انتخاب گرديد و تلاش ‏هاى زيادى را در راستاى هماهنگى نيروها به‌عمل آورد.

 در اين سال‏ها شهيداخترى كسى بود كه براى بسيارى از جبهات جهادى شمال قابل قبول بوده و مورد تحسين مناطق مختلف قرار داشت

 اين فرمانده شهيد خود را متعلق به‌قوم، طايفه و منطقه ‏اى خاص نمى ‏دانست، بلكه هدفش رهايى كشور از اشغال متجاوزان بود، لذا پس از مهاجرت دسته‏جمعى مردم سرپل، شهيد اخترى در سنگرهاى افتخارآميز جهاد ماند. استمرار حضورش در صحنه‌هاي سياسي و نظامي جهاد، قوت‌قلب ساير فرماندهان جهادي بود. با سفرهاي متعدد به نواحي مختلف سرپل، فارياب، بلخ و ... در راستاي تحكيم روابط و هماهنگي بين جبهات‌جهادي، مجدانه مي‌كوشيد.

شهيد اختري در ماه حوت (اسفند) 1365، جهت زيارت مرقد امام هشتم و ديدار با مردم مهاجر، سرپل را به مقصد ايران ترك كرد. ايشان در اين مسافرت با بسياري از رهبران جهادي مناطق مركزي و ولايات غربي افغانستان ديدار و ملاقات داشت. بازديد از جبهات‌جهادي تحت امر شهيد صادقي نيلي يكي از برنامه‌هاي اين سفر بود. در ادامه‌ي سفر به ايران عزيمت نمود. بعد از زيارت امام رضا (ع) به شهرهاي مختلف سفر كرد. از نزديك با مهاجران سرپل به گفتگو نشست. همچنين با بسيارى از شخصيت‏هاى علمى و فرهنگى ديدار كرد. او كه وضعيت خاص جبهه‏ ها را به خوبى درك مى‏كرد، بعد از چند ماه اقمت در ايران بار ديگر به افغانستان بازگشت.

 شهيد اخترى يكى از شخصيت‏ هاى برجسته‌ي جهادى شمال بود كه از وحدت و هماهنگى احزاب و تشكل‏هاى جهادى حمايت و پشتيبانى كرد و در ادغام نيروهاى نظامى احزاب جهادى و تشكيل حزب وحدت اسلامى نقش ارزنده و قابل تحسين داشت و با ساير هم‏فكرانش توانست يك فرماندهى واحد در ولايت‌سرپل بين مجاهدان ايجاد نمايد و بخش نظامى شوراى ولايتى سرپل به سرپرستى شهيداخترى يكى از موفق ‏ترين بخش‏ها محسوب مى‏شد.

 شهيد اخترى امتيازهاى مثبت زيادى داشت. وى از ابتداى ورود به جبهه تا هنگام شهادت، خود را از افراد زيردستش برتر نمى‏دانست و تا آنجا كه امكان داشت با افراد تحت فرمانش روي يك سفره مي‌نشست و از يك نوع غذا ميل مى ‏كرد. در طول دوران مبارزه كه امكانات عمومى زيادى دراختيارش بود، هيچ‏گاه از بيت‏المال به حساب شخصى ذخيره نكرد و خانواده‏اش از نظر امكانات زندگى و رفاهى در سطح پايين جامعه قرار داشتند و گاهى هم ابتدايى ‏ترين وسايل مورد نياز را نداشتند. او در عين حال كه به وظايف جهادى خود عمل مى‏كرد، از مطالعه نيز غافل نبود و از نظر اطلاعات عمومى و تحليل رويدادهاى كشورى و بين‏المللى به عنوان يك صاحب‌نظر با بررسى‏هاى دقيق و كارشناسانه، به نظريه‌پردازي مى‏پرداخت. در ثبت تحولات و انتقال تجربيات و دستاوردهاي سالهاي جهاد به نسل‌هاي بعدي تأكيد فراوان داشت. ايشان بااينكه در مشغله‌هاي فراوان و استرس‌آور‌جنگ دست‌وپنجه نرم مي‌كرد، در اقدامي منحصر به فرد، خاطرات دوران مبارزه را به رشته‌ي تحرير درآورد، سپس آن را در چند نسخه‌ي جداگانه براي افراد مطمئن در داخل و خارج كشور ارسال داشت كه در صورت از بين رفتن يك نسخه، نسخه‌ي ديگر به عنوان آثار ماندگار جهاد باقي بماند. اين انديشه‌هاي ناب، زماني اهميت خود را نشان داد كه پس از شهادت اين فرمانده پرآوازه‌ي جهادگر، اسناد و مدارك از منزلش به تاراج رفت و همه بر اين گمان بودند كه همه‌ي آثار ايشان از بين رفته باشد؛ اما بعداً مشخص شد كه نسخه‌هاي ديگري از دست خط‌هاي ايشان در جاهاي مطمئن از شر بدخواهان محفوظ مانده است.

 در سال 1371، كه دولت كمونيستى سقوط كرد و مجاهدان به پيروزى رسيدند و در شمال كشور حاكميت جديد به وجود آمد. شهيد اخترى، اين سردار سرافراز جهاد، در گردهمايى‏ها و مجالس مختلف پيوسته پايبندى خود را به ارزش‏ها و دستاوردهاى جهاد اعلام مى‏كرد. اين رادمرد ميدان‏هاى حماسه، پس از پيروزى مجاهدان نيز خدمات ارزنده‌ي بسيارى در كشور از خود به يادگار گذاشت و از طرف دولت مجاهدين رتبه‌ي دگرجنرالى به او اعطا گرديد.

 اين فرمانده پرآوازه جهاد، در بهار 1371، به كابل عزيمت كرد و مدتى در برقرارى نظم و تصميم گيرى‏هاى مهم پايتخت حضور فعال داشت. در سال 1372، شايستگى ‏هاى افتخارآميز اين سردار پيروز ميدان‏هاى رزم، مورد تحسين كارشناسان نظامى قرارگرفت و از طرف شوراى عالى نظامى مناطق شمال، از ايشان تجليل به‌عمل آمد.

 زمانى‏ كه در شوراى تصميم‏گيرى شمال عضويت داشت، در ايجاد وحدت و هماهنگى تلاش بسيارى كرد. به عنوان معاون قوماندانى سوق و اداره‌ي شمال‌حزب وحدت، در ايجاد انگيزه بيشتر در تشكيلات يادشده سهم گرفت.

 همچنين در پاسخ به تلاش‏ هاى آيت اللّه عالمى بلخابى، مبنى بر هماهنگى بين فعالين ولايت‌سرپل و تشكيل شوراى ولايتى با كيفيت بهتر، شهيد اخترى به او جواب مثبت داد و با از خودگذشتگى به همين منظور سعى و تلاش فراوان كرد. وى به عنوان مسؤول نظامى حزب وحدت در ولايت سرپل، در ايجاد هماهنگى و نظم قطعات نظامى مختلف اقدامات مثبت و ارزنده‌ي انجام داد.

 شهيد اخترى از سال 1371، تا هنگام شهادت، مظلوميت‏هاى بى‏شمارى را تحمل كرد. از يك سو، از طرف برخى افراد صاحب قدرت، در برابر او مليشه‏هاى بدنام دولت سابق را تقويت مى‏كردند. تعدادى از افراد هم هر روز با عوض كردن رنگ هر جا سفره پررنگ‌ترى پهن مى‏شد، در آنجا زانو مى‏زدند. از سوى ديگر، بسيارى از افراد صاحب نام جهادى كه از هم‏فكران شهيداخترى بودند، پيوسته مورد بى‏ مهرى قرار مى‏ گرفت  و از دست‏يابى آنان به مسئوليت‏ هاى مهم ممانعت به‌عمل مى‏ آوردند.

 با تمام اين كارشكنى‏ها، شهيدمحمدامين اخترى براى حفظ ارزش‌هاي دينى و اسلامى تمام موانع را با جان ودل پذيرا شد و در صحنه‏ هاى نظامى، سياسى و اجتماعى مجدانه تلاش نمود.

 سرانجام دشمنان قسم خورده‌ي جهاد مقدس، در سال 1375 شمسى،  اهداف شيطانى خود را جامه عمل پوشاندند و با خريدارى برخى از افراد خودباخته، با يك طرح از پيش تعيين شده، اين سردار سرافراز جهادي را به جلسه فرمايشى شوراى ولايتى در شهرسرپل دعوت كردند و اين فرمانده بزرگوار را در آنجا به اسارت خود درآورده، به غل و زنجير كشيدند و پس از شكنجه‏ هاى غيرانسانى، اين قاعد ولايت‌مدار و سمبل مقاومت دوران جهاد كه بيش از شانزده سال از دوران جوانى‏ اش را در راه اسلام و عزت مردم مجاهد افغانستان سپرى كرده بود، به فيض‌عظماي شهادت نايل گرديد. بدين ترتيب مردم مسلمان افغانستان از وجود يكى از قهرمانان ملى كشورشان محروم گرديدند. گرچه در سال هاي بعد كه پيروان مكتب اهل‌بيت (عليهم‌السلام) مورد تاز و تاخت بي‌رحمانه‌ي دشمن قرارگرفتند، حتي افراد تماميت‌خواه، از شهادت شهيد اختري اظهار ندامت كردند و در صحنه‌هاي دفاع به‌ اين حقيقت كه «جاي شهيداختري درميدان‌هاي رزم‌خالي‌است» پي بردند. اما افسوس كه اين گونه گفتار ورفتارها بسيار دير انجام گرفت.                     

                                       خلعت سرخ شهادت بر قامت استوارش مبارك باد!

 

 

روحاني و فرمانده شهيد استاد آقا محمد اخلاقي

روحاني و فرمانده‌ شهيد حجت‌السلام والمسلمين استاد شيخ آقا محمد اخلاقي، فرزند موسي، در سال 1332 شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «كورك مغول» سرپل ديده بر جهان گشود. دوران كودكي‌اش را در محيط آرام و دوست داشتني زادگاهش پشت سرگذاشت. با مساعدت و تشويق پدرش در مكتب‌خانه مشغول تحصيل شد. قرآن و برخي از دروس ديني را نزد استاد گرامي‌اش به نام «سيد آخوند» آموخت. به فراگيري علم و دانش علاقه‌مندي بسيار نشان مي‌داد. در همين راستا موافقت والدين را جهت ادامه‌ي تحصيل بدست آورد. بار سفر را بست. ابتدا عازم چهارباغ شد. مدت زماني نزد روحاني والامقام «مرحوم شيخ بلال» به يادگيري علوم اسلامي مشغول شد و از فضايل اخلاقي و علمي اين عالم بزرگوار بهره‌مند شد.

 اين طلبه‌ي جوان سپس درصدد يافتن محل جديد براي رسيدن به كمالات علمي بالاتر تلاش تازه‌اي را آغاز كرد. جهت رسيدن به اهداف بلندش راه سفر را در پيش گرفت. سرپل را به مقصد مزارشريف  ترك كرد. در مدرسه‌ي علوم ديني مزارشريف  برخي ديگر از كتب علوم اسلامي را فراگرفت. كسب و نشر علم از لذت بخش ترين لحظه‌هاي زندگي‌اش بود.

ادامه‌ي تحصيل در جوار «حضرت امام رضا (ع)»، يكي از آرزوهايش بود. به همين سبب كوله بار سفر را بست. در سال 1354، به ايران عزيمت كرد. دو سال از فضايل علمي اساتيد حوزه‌ي علميه‌ي مشهد بهره گرفت. اين برهه از زمان با تظاهرات مردم مسلمان ايران در برابر حكومت پادشاهي همزمان بود. او در عين تحصيل روند تحولات كشور را دنبال مي‌كرد.  وي در همين دوره توسط ساواك دستگير و به خاطر تماس با روحانيون انقلابي ايران به افغانستان بازگردانده شد.

شهيد اخلاقي طلبه‌ي پرتلاش بود. از پيش‌آمد، سختي‌ها و مشكلات مأيوس نمي‌شد، بلكه هدفمند تر از گذشته در پي رسيدن به فضايل و كمالات علمي بود. وي جهت تكميل تحصيلات عازم پاكستان شد. چند سال ديگر در پاكستان به معلومات علمي خود افزود. او در اين مدت از تحصيل علوم روز نيز غافل نبود. يادگيري زبان‌هاي خارجي را براي معرفي مباني ديني ضروري مي‌دانست. به همين منظور در مدت حضور در پاكستان، علاوه بر علوم ديني، زبان اردو و انگليسي را به خوبي فراگرفت و دوره‌ي متوسطه را با موفقيت به پايان برد.

شهيد اخلاقي جواني غيرت‌مند و روحاني مسئوليت پذير بود. در برابر تحولات كشورش احساس مسئوليت مي‌كرد. زماني كه كمونيستها قدرت را در افغانستان بدست گرفتند، اين طلبه‌ي تحصيل كرده و آشنا با مسايل روز، تصميم بازگشت به افغانستان را گرفت. در آن شرايط، رعب و وحشت شديد از طرف دولت كمونيستي بر جامعه اعمال مي‌شد. زمان بازگشت استاد اخلاقي با دستگيري گسترده‌ي روحانيون و افراد متنفذ توسط دولت دست نشانده‌ي شوروي همزمان بود. زماني كه وارد شهر شبرغان شد، عوامل اطلاعاتي رژيم كمونيستي قصد دستگيري او را داشتند كه به لطف خداوند، قبل از دست‌يابي نيروهاي دولتي به وي، از محل خارج شد. پس از آنكه به سرپل رسيد، سه شب در زادگاهش اقامت داشت. بار ديگر نيروهاي اطلاعاتي (خاد) درصدد دستگيري وي برآمدند، ولي او با مساعدت بستگانش مخفيانه از منطقه خارج گرديد. نظاميان دولتي برادرش را دستگير نمودند؛ اما پس از اينكه از پيدا كردن اين روحاني جوان مأيوس شدند، او را نيز آزاد كردند.

شهيد اخلاقي بار ديگر به پاكستان عزيمت كرد. چند ماه در آن كشور اقامت گزيد. او كه صحنه‌هاي برخورد غير انساني كمونيستها را با مردم كشورش ديده بود، از آن پس آرام و قرار نداشت، در پي‌يافتن راهي براي حضور در صحنه‌هاي مبارزه بود. بعد از چهار ماه اقامت در پاكستان اين بار به ايران رفت. در اين دوره، از بركت پيروزي انقلاب اسلامي ايران، زمينه‌ي تحصيل علوم ديني بيشتر از گذشته مهيا بود. چند سال ديگر در مشهد و قم در دروس سطوح عاليه‌ي حوزوي شركت ورزيد و به اندوخته‌هاي علمي خود افزود. او در كنار تحصيل به كارهاي مبارزاتي نيز مي‌پرداخت. با مبارزان افغانستاني در تماس بود. در نشست‌ها و گردهمايي‌هاي روحانيون شركت كرده و با آنان راه هاي بازگشت به وطن را بررسي مي‌كرد.

در بهار 1361، تصميم بازگشت به ميهن را گرفت. او مصمم بود كه مملكت خويش را از تحت اشغال چكمه‌پوشان ارتش شوروي آزاد سازد. پس از آنكه مقدمات سفر برايش فراهم شد، همراه با جمعي از جوانان مسلمان به ولايت‌سرپل افغانستان عزيمت كرد. از طريق هرات به‌سمت شمال افغانستان ره‌سپار شد. صدها كيلومتر در كوههاي صعب‌العبور پياده‌روي كرد، بعد ده‌ها  شبانه‌روز پياده روي، وارد سرپل شد.

 شهيد استاد اخلاقي از بدو ورود در سرپل مورد احترام مسئولين و مجاهدين قرارگرفت. در مدت زمان اندك از محبوبيت خوبي در بين مجاهدين برخوردار شد. اين روحاني مجاهد از آن پس در صحنه‌هاي مختلف مبارزه حضور حماسي داشت. بطور دائم در سنگر‌هاي پر مخاطره‌ي جهاد ماند و با تمام مشكلات آن دوره ساخت. هر چند به عنوان قوماندان صاحب نام مجاهدين مطرح بود، اما هرگز غرور و خودبيني در وجود نازنينش نفوذ نكرد. او مانند ساير همرزمانش، خود را متعلق به تمام جامعه‌ي جهادي افغانستان مي‌دانست. هر جا نياز مي‌شد، به مأموريت جهادي مي‌رفت. در ميدان‌هاي رزم، اول خود در خط مقدم حاضر مي‌گرديد. در مناطق مختلف در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي به نبرد پرداخت. در جبهات مختلف جهادي سرپل، سوزمه‌قلعه، سنگچارك، فارياب، بلخ و نواحي ديگر حضور فعال داشت. بارها به ياري رزمندگان مجاهد سوزمه‌قلعه شتافت. مجاهدين فارياب شاهد حضور اين فرمانده خوش‌نام جهادي بود، و ايشان يك‌بار در فارياب از ناحيه‌ي ران مجروح گرديد.

شهيد استاد اخلاقي يكي از روحانيان و فرماندهان جهادي بود كه تا آخر، صحنه‌ي جهاد و مبارزه را ترك نكرد. بيش از هفده سال در كنار مردم باقي ماند. روزها، ماه‌ها و سالهاي پرخطر و پرماجرا را پشت سرگذاشت. راحت‌طلبي و دنيازدگي در وجودش راه پيدا نكرد. فرمانده لايق، دلسوز، مهربان جهادي بود كه خدمات ارزشمندي از خود به يادگار گذاشت. ايشان يكي از شخصيت‌هاي محوري جهادي سرپل و از افتخارات پاسداران جهاد اسلامي و سنگ صبور فعالان سياسي ـ جهادي شمال افغانستان بود. به خاطر اخلاق و رفتار محبت آميزي كه داشت تمام طيف‌هاي جهادي سرپل او را از خود مي‌دانستند و با او رابطه‌ي صميمانه داشتند. در صورت بروز برخي از كدورت‌ها، او حلقه‌ي وصل نيروهاي مقاومت مي‌شد.

با صبوري نظرات ديگران را گوش مي‌كرد و با چهره‌ي باز و لب‌هاي تبسم‌آميز جواب مي‌داد. در سخت‌ترين  لحظه‌ها از تندخويي پرهيز مي‌كرد. زندگي ساده داشت. مسئوليت را انجام وظيفه و تكليف ديني مي‌دانست. وفاداري، شجاعت، مهمان نوازي، اخلاص در عمل، دور‌انديشي، گذشت،‌ مردانگي، عطوفت، مهرباني، شكسته نفسي، تقوا و تعبد برخي از صفات برجسته‌اش محسوب مي‌شد. اين روحاني مجاهد در هماهنگي بين نيروهاي جهادي ولايت‌سرپل و سوق دادن مجاهدين در مقابله  با قواي ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت دست نشانده‌ي آنان نقش مؤثر و ارزنده داشت. در سالهاي جهاد سخت‌ترين  مأموريت هاي رزمي را در مقابل دشمن تجاوزگر به انجام مي‌رساند. 

در شكل‌گيري حزب وحدت اسلامي و ادغام نيروهاي جهادي در ولايت‌سرپل فعاليت بسيار انجام داد. به خاطر لياقت و رفتار مدبرانه‌اش چند سال مسئوليت كميسيون نظامي حزب وحدت را در ولايت‌سرپل و جوزجان بر عهده داشت. در اين برهه از زمان در هماهنگ كردن نيروهاي مسلح مجاهدين بلخاب، سنگچارك، سرپل و سوزمه‌قلعه و ... براي سرنگوني دولت به جا مانده از شوروي، تلاشهاي وافر به‌عمل آورد.

در بهار 1371، پس از سقوط دولت كمونيستي و به پيروزي رسيدن مجاهدين افغانستان، تغييرات‌اساسي در بين تشكلهاي جهادي ايجاد شد. در همين راستا استاد اخلاقي به مزارشريف عزيمت كرد و به عنوان عضو «شوراي تصميم‌گيري شمال حزب وحدت» به فعاليت سياسي خود ادامه داد. در سال 1372، مسئوليت «قومانداني عمومي سوق و اداره‌ي شمال حزب وحدت» به استاد اخلاقي واگذار گرديد. همزمان با آن در «شوراي عالي نظامي شمال افغانستان» در سطح ملي عضويت داشت.

هر چند وي بعد از پيروزي مجاهدين، مسئوليت‌ها و عنوان‌هاي كلان پيدا كرد، اما رفتارش با افراد ديگر مانند دوران جهاد بود. افراد عادي با خاطرجمعي كامل و بدون تشريفات خاص در حضور استاد اخلاقي مسائل و خواسته‌هاي خود را بيان مي‌كردند. وي در اين دوره از مسئوليت‌هايش آنچه در توان‌داشت، براي تقويت نيروهاي جهادي كوشيد؛ هر چند بخاطر شرايط خاص آن دوره به اكثر اهداف مقدس كه در قلب پاك خويش داشت نرسيد. شهادت جمعي از ياران جهادي‌اش در سرپل ضربه‌ي سنگين بر قلب نازنينش وارد كرد. مدتها داغ از دست رفتن همرزمان مجاهدش را تحمل كرد. از آن پس به سختي تبسم بر لبانش نقش مي‌بست و تا آخر، دردهاي دروني‌اش را در اين راستا علناً نمي‌توانست ابرازكند، تا اينكه زمان پرواز او نيز فرا رسيد و در سال 1376، با تعدادي از همراهانش جام شهادت را سركشيد.

                                              لباس جاويدانه‌ي شهادت بر قامتش مبارك باد!

 

 

روحاني شهيد محمدعيسى دانش

 شهيد حجت‏الاسلام والمسلمين شيخ محمدعيسى دانش، فرزند حاج عبدالغفور، در خانواده‌ي مذهبي و روحاني در بغاوى عليا از توابع سرپل ديده به جهان گشود. از نونهالى ره‌سپار مكتب‌خانه در محل زندگى‏اش شد. قرآن را آموخت و از سواد خواندن و نوشتن بهره‏مند شد.

 او از ذكاوت و هوشى‌سرشارى برخوردار بود. در يادگيرى درس حافظه فوق العاده‏اى داشت.

 شهيد دانش، يكي از طلاب پرتحرك بود، جهت ادامه‌ي درس، بار سفر را بست و به سرپل عزيمت كرد. چند سال در مناطق جوى‏عرب و چهارباغ به تحصيل ادامه داد و از محضر استاد توانا «شهيد شيخ احمدعلي راجى» بهره علمى برد. او كه تشنه‏ى علم و معرفت بود، از سرپل عازم مزارشريف شد. از حضور علماى آن ديار از جمله از علم و فضايل عالم نامآور كشور «شهيدآيت الله سيد نادر بحرالعلوم» بهره‏مند گرديد.

 از مزارشريف ره‌سپار كابل شد؛ از آن جا جهت زيارت امام رضا (ع) و تكميل سطوح عاليه، به ايران عزيمت كرد. او در ايران با جديت به تحصيل خود ادامه داد و كفايتين را در حوزه علميه قم امتحان داد.

 شهيد دانش جهت آغاز مبارزه‌ي مسلحانه در برابر دولت كمونيستي، به افغانستان بازگشت. از آن پس مبارازت سياسى و نظامى خود را در برابر نوكران حلقه به گوش شوروي، آغاز كرد. با تشكيل هسته‌هاي مقاومت در سوق دادن جوانان تحصيل كرده و جذب افراد متدين كارهاي خوبي انجام داد. به صورت سِري و به دور از چشم نيروهاي دولتي جوانان مبارز را در جريان آخرين تحولات كشور قرار مي‌داد. اين نشست‌ها در راستاي آمادگي مردم  مسلمان بغاوي براي قيام مسلحانه در برابر اقدامات ضد اسلامي دولت كمونيستي تأثير بسزايي داشت. از آن پس عملاً كنترل منطقه در دست نيروهاي مبارز قرارگرفت.

 در اواخر سال 1359، همراه با جمعى از جوانان غيور بغاوى عازم سوزمه‏قلعه شد. دوره‌ي   يادگيرى فنون رزمى را با موفقيت به پايان برد، سپس به زادگاهش بازگشت. با همكارى او و ساير مجاهدان منطقه، مركز مقاومت جهادي، در بغاوى شكل گرفت. او از آن پس، با تلاش، شور و نشاط خاصى به جهاد ادامه داد.

 شهيد دانش در نيمه دوم سال 1360، عازم پاكستان و ايران شد. در سال 1361، با جمعى از ياران مجاهد خويش به وطن بازگشت. در اين دوره نيز در صحنه‌ها و تصميم‌گيري‌هاي مجاهدين نقش برجسته داشت و در سنگرهاي جهادي بغاوي، سرپل و سوزمه‌قلعه حضور فعال داشت. 

 شهيد دانش در سال 1362، بار ديگر به خارج از كشور مسافرت كرد. اين روحانى مسلمان تلاش مى‏كرد تا در هر شرايط ممكن، به انجام وظيفه بپردازد. در همين راستا چند ماه در حوزه علميه چيذر در تهران به تدريس علوم اسلامى مشغول شد.

 اين مجاهد خستگي‌ناپذير در كنار ديگر رزمندگان در سال 1363، ره‌سپار افغانستان گرديد. طى مسافرت طولانى و طاقت‌فرسا، با پاى پياده از مناطق كوهستانى چند ولايت عبور كرد و به صفحات شمال رسيد. از آن پس براى هميشه در صحنه‏هاى جهاد و مبارزه ماندگار شد.

از اواخر سال 1365، بغاوي به محل درگيري و رويارويي اشغال‌گران كمونيست در برابر مجاهدين تبديل گرديد. از آن پس تا هنگام سقوط دولت كمونيستي، نبرد بي‌امان در مقابل تجاوزگري‌هاي تفنگداران دولتي ادامه يافت. شهيد دانش در اين دوره در طراحي و به اجرا گذاشتن عمليات هاي رزمي شخصاً حضور مي‌يافت. از ديگر فعاليت‌هاي وي شركت در نشست‌هاي سران جهادي ولايت‌سرپل و تصميم‌گيري‌هاي فرامنطقه‌اي بود. با جرأت و شهامت، طرح ها و راهكارهاي خود را براي حاضران در جلسه بيان مي‌كرد.

شهيد دانش، از سال 1371، اغلب اوقات، در شهر مزارشريف سكونت داشت. او طى اين سال‏ها در بخشهاي مختلف فعاليت مي‌كرد. از جمله مدتى به كارهاى فرهنگى روى آورد. يك هفته نامه با همكارى برخى از دوستانش راه اندازى كرد. اما پس از چند ماه به علت مشكلات اقتصادى انتشار هفته نامه متوقف شد.

 از سال 1372، مسؤليت يكى از بخش‏هاى قوماندانى سوق و اداره شمال حزب وحدت به وى واگذار شد. او ساليان زيادى به طور خستگى‌ناپذير در صحنه‏هاى سياسى و نظامى حضور فعال داشت.

 شهيد شيخ محمد عيسي دانش، سرانجام بعد از سالها مجاهدت در سال 1376، به شهادت رسيد.                                                  

                                                          روحش شاد و راهش پر رهرو باد!

 

 مجاهد شهيد حاج ابراهيم ابوذر

شهيد حاج ابراهيم ابوذر، فرزند رمضان، در (حدود) سال 1317 شمسي، در خانواده‌اي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل ديده به جهان گشود. وي تحصيلات خود را در مكتب‌خانه‌ي زادگاهش آغاز كرد. پس از آموختن قرآن، تعدادي از كتاب‌هاي ديني را نيز فراگرفت و از نعمت سواد خواندن و نوشتن بهره‌مند گرديد. به ادامه‌ي درس بسيار علاقه داشت؛ اما در منطقه مقطع بالاتر تدريس نمي‌شد، جهت ادامه‌ي تحصيل بايد به نواحي ديگر سرپل هجرت مي‌كرد. از آن جايي كه او تنها پسر خانواده بود، بستگانش با مسافرت او موافقت نكردند. به همين جهت از ادامه‌ي تحصيل بازماند. وضعيت اقتصادي پدرش چندان رضايت بخش نبود. او از همان دوره دست‌يار پدر شد. در امر كشاورزي و جمع‌آوري محصولات زراعي با اعضاي خانواده‌اش همكاري مي‌كرد.

زماني كه به سن جواني رسيد، تشكيل خانواده داد. از زندگي مشتركش هشت فرزند پسر از وي به‌يادگارمانده‌اند. او از همت بالا و اراده‌ي قوي برخوردار بود. با اينكه سن و سال چنداني نداشت، راه تجارت صنايع دستي را در پيش گرفت. به خاطر صداقت، پشتكار و هوش سرشار، در ميان بازاريان و تُجار موفقيت خوبي پيدا كرد. فقر و تنگدستي از زندگي‌اش رخت بر بست و از نظر مالي در شرايط مطلوبي قرارگرفت. اين تاجر جوان جهت زيارت خانه‌ي خدا عازم سفر حج شد. در اين مسافرت توفيقات زيادي برايش حاصل شد. علاوه بر انجام فرايض حج، حرم مطهر حضرت رسول اكرم (ص) و ائمه‌ي اطهار (ع) را نيز زيارت كرد. در پايان با كوله باري از معنويت و خودسازي به زادگاه خويش بازگشت.

شهيد حاج ابراهيم پس از آن همچون گذشته به شغل تجارت مشغول به كار شد. او هرگز دلباخته‌ي دنيا نشد. پس از فراهم شدن مقدمات لازم، براي دومين بار به زيارت خانه خدا رفت. او به آدم تشنه‌اي مي‌ماند كه هر چه بيشتر از آب زلال معرفت، معنويت و خداپرستي مي نوشيد، بيشتر از گذشته حريص‌تر مي‌شد. به همين جهت بود كه سومين بار توفيق زيارت خانه‌ي كعبه را پيدا كرد. از بركت اين سفرهاي با معنويت، هر روز به اموالش افزوده مي‌شد و در ميان تاجران به جوانمردي شهرت يافت.

پس از آنكه كمونيستها قدرت را در افغانستان در دست گرفتند، تحولات جديد در كشور رخ داد. يكي از اين رخدادها قيام عمومي مردم افغانستان در برابر دخالت‌هاي بيگانگان در امور داخلي‌كشور، مخصوصاً ورود نظاميان شوروي به افغانستان بود. همزمان با شدت گرفتن جنگها، شهيدحاج ابراهيم كه فردي وطن‌دوست بود، از تجارت دست برداشت و از آن پس در جمع مجاهدين قرارگرفت و راه جهاد آزادي‌بخش را در مقابل ارتش متجاوز شوروي برگزيد.

در سال 1359، پس از تشكيل پايگاه «چريك‌هاي مسلمان» در سرپل، وي از اولين افرادي بود كه در راستاي تثبيت موفقيت مجاهدين، تلاش‌ها و خدمات‌ارزنده به‌عمل آورد. مهمان‌خانه‌اش محل رفت و آمد و تجمع فرماندهان جهادي بود. آنچه در توان داشت براي تقويت مجاهدين در معرض اخلاص گذاشت. خود نيز در صحنه‌هاي مبارزه حضور مستمر پيدا مي‌كرد.

شهيد حاج ابراهيم بارها به ياري هم‌سنگران جهادي خود به نواحي آقتاش، چهارباغ، شهرسرپل و سوزمه‌قلعه شتافت. با سلاحي كه در اختيار داشت در راه آزادسازي ميهن جانانه به مجاهدت پرداخت و يك‌بار در سنگرهاي جهادي سوزمه‌قلعه در حين دفاع مجروح گرديد.

شهيد حاج‌ابوذر در عين حالي كه در ميدان‌هاي رزم حضور مي‌يافت، به عنوان ريش‌سفيد و فرد مورد اعتماد، خدمات ارزنده‌اي براي امنيت و شكوفايي ميرزاولنگ به‌عمل آورد. شهيد ابوذر در سال 1360 شمسي، پس از آنكه شهيد سيدنبي حسيني به شهادت رسيد، به پيشنهاد مردم منطقه رياست پايگاه جهادي ميرزاولنگ را به عهده گرفت. اين منطقه از مهم‌ترين پايگاه‌هاي مجاهدين سرپل محسوب مي‌شد و اداره  و حفظ روابط حسنه نياز به درايت خاصي داشت. شهيد ابوذر با دورانديشي و فعاليت‌هاي گسترده، به راحتي بحران‌ها را پشت سرگذاشت. در سالهاي جهاد به جهت ثبات امنيتي در ميرزاولنگ، اين منطقه به عنوان مركز پشتيباني مجاهدين و محل تحصيل نوجوانان و جوانان و محل امن براي سكونت مهاجران بود.

خدمات ارزنده‌ي شهيد حاج ابراهيم، خشم اشغال‌گران شوروي و نوكران داخلي آنان را بر‌انگيخت. به همين جهت قريه‌ي ميرزاولنگ مخصوصاً منزل شهيد ابراهيم چندين بار توسط طياره‌هاي شوروي مورد حملات شديد هوايي قرارگرفت. هيچ يك از اين رويدادها در ادامه‌ي فعاليت‌هاي جهادي شهيد ابوذر تأثيرگذار نشد و او همچنان مقتدرانه و مخلصانه به جهاد ادامه داد.

از سال 1365 شمسي، پس از آنكه مقر اصلي پاسداران جهاد اسلامي از آقتاش به ميرزاولنگ انتقال يافت، فشارها و تهاجمات نظامي براي تصرف ميرزاولنگ تشديد يافت. شهيد حاج ابراهيم در اين برهه از زمان نيز در سوق دادن نيروهاي مردمي و دفع تهاجمات دشمن نقش ارزنده ايفا كرد.

در بهار سال 1371، يكي از بهترين روزهاي زندگي‌اش محسوب مي‌شد. از اينكه مجاهدين بعد از سيزده سال جهاد و مبارزه به پيروزي رسيده بودند، بسيار خرسند بود.

شهيد ابوذر فردي مسئوليت پذير بود. به ‌قدرت و منصب توجه نداشت. پس از پيروزي مجاهدين به كارهاي تجارت مشغول شد. او هرگز از مسئوليت شانه خالي نمي‌كرد. هميشه با فرماندهان جهادي نشست و برخاست داشت. در حل و فصل مشكلات مردم سرپل مي‌كوشيد. او در اين دوره نيز در بخش‌هاي مختلف براي آرامش و آسايش مردم منطقه خدمات قابل تقدير به‌عمل آورد.

شهيد حاج ابراهيم يكي از سران پرتلاش جهادي سرپل بود. در ميان جامعه محبوبيت خوبي داشت. در سالهاي بعد از پيروزي مجاهدين، تحولات جديد در ساحات شمال افغانستان به وقوع پيوست كه هدف اصلي آن به حاشيه كشاندن نيروهاي جهادي بود. مجاهد شهيد ابراهيم ابوذر در راستاي اجراي اين توطئه‌ي از پيش تعيين شده در سال 1376، مظلومانه به شهادت رسيد. پيكر شهيد ابوذر با حضور پرشور مردم مسلمان سرپل در شرق شهرسرپل به‌خاك سپرده شد.                    

                                                          روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

مجاهد شهيد غلام‌حسين توسليگل

شهيد غلام‌حسين توسلي، فرزند حسين‌علي، در (حدود) سال 1342شمسي، در خانواده‌ي مذهبي در «ميرزاولنگ» سرپل ديده ‌به جهان‌گشود. او در سالهاي اول زندگي مشكلات بسياري را متحمل شد. رحلت زودهنگام پدر گرامي و مادر مهربانش قلب نازنين او را جريحه دار كرد. غبار يتيمي بر رخسارش سايه افكند. در روزها و سالهايي كه به وجود والدين نياز داشت، از محبت آنان محروم بود. او تمام سختي‌هاي دوران يتيمي را تحمل كرد.

در كنار برادرش سالها به كار اشتغال داشت. خيلي زود با مردم خون گرم و مهمان دوست اين منطقه مأنوس شد. او كه به مسائل اسلامي و سنت گرامي رسول اكرم (ص) خود را پاي بند مي‌دانست، در هفده سالگي براي خود همسر برگزيد. حاصل زندگي مشتركش سه دختر مي‌باشد كه از وي به ‌يادگار مانده‌اند.

شهيد توسلي در بهار 1362، وارد صحنه‌هاي حماسي جهاد شد. ابتدا براي آمادگي لازم دوره‌ي تعليمات نظامي را نزد اساتيد اين فن به خوبي فراگرفت. بعد از آنكه با فنون رزمي آشنا شد، در جمع نيروهاي مسلح مقاومت جهادي پيوست. از آن پس در ده‌ها  نبرد آزادي‌بخش در نواحي مختلف  ولايت‌سرپل در رويارويي با متجاوزان ارتش‌سرخ دليرانه جنگيد.

شهيدغلام‌حسين توسلي از آن‌عده شهيدان وطن بود كه در زمان حيات، شكست خفت بار و فرار نكبت آور ارتش متجاوز شوروي را با چشم مشاهده كرد. از نصرت الهي در شكست دشمن، خداوند قادر را شاكر و سپاس‌گزار بود. او هشت سال بي‌وقفه در ميدان‌هاي رزم به پيكار ادامه داد. در اين مدت طولاني هيچ گونه سستي و بي‌رغبتي در وجودش احساس نكرد. او خصوصيات و سجاياي اخلاقي بسياري داشت. مهرباني، بردباري و شجاعت برخي از صفات برجسته‌اش بود. اين مجاهد نستوه پس از سالها جهاد و مبارزه، سرانجام در آخرين نبرد دفاعي شركت ورزيد.

در بهار 1370، دولت دست نشانده‌ي بيگانه كه آخرين ماه‌هاي عمر ننگين خود را پشت سر مي‌گذاشت، در اقدامي بي‌نتيجه كه حاكي از درماندگي‌شان بود، به منظور تصرف مناطق تحت‌كنترل مجاهدين نظاميان خود را به‌سمت مواضع مجاهدين گسيل كردند. رزمندگان مجاهد با مقاومت كم‌نظير راه پيشروي قواي دشمن را گرفتند. شهيد توسلي در اين مرحله نيز از خود فداكاري و از خودگذشتگي‌هاي بسياري نشان‌داد. سرانجام اين مجاهد دلير در روز 10/2/1370، هدف گلوله‌ي نظاميان دشمن قرارگرفت و به فيض شهادت نايل گرديد. متعاقب آن با مشايعت مردم مسلمان منطقه جنازه‌ي شهيد غلام‌حسين‌توسلي در «گلزارشهداي ميرزاولنگ» به‌خاك سپرده شد.           

                                                         نامش پاينده و راهش مستدام باد!

 

 مجاهد شهيد رمضان ثاراللهيگل

شهيد رمضان ثاراللهي، فرزند علي جان، در (حدود) سال 1347شمسي، در خانواده‌ي ديني در «ميرزاولنگ» سرپل متولد شد. هنوز دوران نونهالي را طي نكرده بود كه وفات مادر مهربانش قلب كوچك او را آزرد، از دست رفتن زود هنگام مادر مدتها بر روح و روانش سنگيني مي‌كرد. بعد از وفات مادر، تحت حمايت پدرش قرارگرفت. به درس و يادگيري علم علاقه‌مند بود. زماني كه توسط مجاهدين‌، مركز فرهنگي ايجاد شد، با علاقه‌مندي به تحصيل مشغول گرديد. قرآن را آموخت، سواد خواندن و نوشتن را فراگرفت. با سواد شدن او را به‌سمت و سوي دينداري رهنمون ساخت. در هفده سالگي تشكيل خانواده داد. حاصل زندگي مشتركش يك پسر مي‌باشد كه از وي به‌يادگارمانده‌است.

شهيد رمضان جواني دانا و فهيم بود. تحولات كشور را به خوبي درك مي‌كرد. به اين امر واقف بود كه در هر شرايط نبايد سنگرهاي جهاد از جوانان غيرت‌مند خالي بماند. او خود شاهد به شهادت رسيدن جمعي از مجاهدمردان صحنه‌هاي مبارزه بود. اين وضعيت، حضور افراد تازه‌نفس را مي‌طلبيد.

شهيد ثارللهي با آگاهي كامل در سال 1365 شمسي، سلاح به‌دست گرفت. از آن پس به صورت تمام وقت در كنار رزمندگان مقاومت جهادي به‌پايمردي پرداخت. به مدت پنج سال عاشقانه در مقابل قواي ارتش‌سرخ‌شوروي و دولت وابسته به آنان به جهاد مقدس ادامه داد. او از ابتداي ورود به جمع مجاهدين خود را براي فداشدن در راه اسلام و ميهن آماده كرده بود. در نبردهاي مختلف آزادي‌بخش حضور پيدا كرد. هر بار مصمم‌تر و باتجربه‌تر از گذشته به انجام مأموريت‌هاي محوله‌ي جهادي مي‌پرداخت. مشاركت در جبهه و جهاد را تكليف شرعي مي‌دانست. هيچ يك از مشكلات مانع ادامه‌ي جهاد هدفمندانه‌اش نشد. وي مجاهدي خردمند، باوفا، وظيفه‌شناس و غيرت‌مند بود. در رفتار و گفتار صداقت داشت. نسبت به مردم و همرزمانش رفتار محبت آميز داشت. صفات نيكو و پسنديده در وجودش نهادينه شده بود.

سرانجام اين مبارز مسلمان بعد از سالها مجاهدت در آخرين نبرد دفاعي شركت ورزيد. نيروهاي وابسته به دولت ماركسيستي در آخرين ماه‌هاي عمر ننگين‌شان با تجهيزات جنگي حمله‌ي همه جانبه را به‌سمت نواحي تحت‌كنترل مجاهدين آغاز كردند. مجاهدين مسلمان كه در منطقه مستقر بودند، در اقدامي شجاعانه تمام تحركات دشمن را درهم كوبيدند و نيروهاي مهاجم در نهايت مجبور به فرار شدند. شهيد رمضان ثاراللهي يكي از دليرمرداني بود كه در اين جنگ رشادت و پايمردي قابل تحسين از خود نشان داد. سرانجام در روز 15/4/1370، در حاليكه نبرد ادامه داشت، اين مجاهد صبور هدف گلوله‌ي دشمن قرارگرفت و بر اثر جراحات وارده به شهادت رسيد. متعاقب آن مردم منطقه پيكر خونين شهيد رمضان ثاراللهي را همراهي كردند، سپس در «گلزار شهداي ميرزاولنگ» به‌خاك سپردند.

                                                    ياد و نامش در قلب تاريخ جاويدان باد!

 

 

مجاهد شهيد غلام‌حسن اكبريگل

شهيد غلام‌حسن اكبري، فرزند استا عوض، در خانواده‌ي مذهبي و متدين در «بغاوي عليا» در حومه‌ي‌جنوب‌شرق شهرسرپل ديده به جهان گشود. دوران شيرين كودكي را در سايه‌ي محبت‌هاي خانواده سپري كرد. تحصيل را در مكتب‌خانه‌ي محل زندگي‌اش آغاز كرد. در مدت زمان تحصيل قرآن را فراگرفت و از نعمت خواندن و نوشتن بهره‌مند شد. از نوجواني كشاورزي را در پيش گرفت. از راه كشت و برداشت محصولات زراعي مخارج زندگي خود را تأمين مي‌كرد. اشتغال به كار او را از انجام فرايض ديني بازنمي‌داشت.

از وقتي كه فعاليت مجاهدين در برابر اشغال‌گران شوروي گسترش يافت، شهيد غلام‌حسن در قالب نيروهاي مردمي با مجاهدين همكاري مي‌كرد. با آنچه درتوان داشت، در راه مقدس جهاد مي‌كوشيد. هنگاميكه احساس كرد در سنگر به حضورش نياز بيشتر وجود دارد، كمر همت را بست و به جمع مجاهدين پيوست.

حضورش در جبهه‌ي جهاد قوت قلب مبارزين شد. از روحيه‌ي بالايي برخوردار بود. در تقوي و پرهيزكاري از بهترين افراد بود. حتي‌المقدور فرايض‌ديني را در اول وقت به جا مي‌آورد. در سخن گفتن عفت كلام داشت. در رفتارش حركات نسنجيده مشاهده نمي‌شد. در گفتار و كردار درستكار بود. به افراد ديگر مخصوصاً همرزمانش احترام قائل مي‌شد. خود را خادم مجاهدان مي‌دانست. در هر كار خير پيش‌قدم مي‌شد. رفتارش بااعضاي خانواده صميمانه و براي والدين احترام خاص قائل بود. براي تنها دخترش پدري مهربان بود. غرور و تكبر در زندگي‌اش راه نداشت.

شهيد اكبري يكي از مجاهدان خوش‌نام بغاوي بود كه سالها در ميدان‌هاي مبارزه جانانه در مقابل لشكركشي‌هاي ارتش‌سرخ مقاومت كرد. در طول اين سالها احساس خستگي در وجود نازنين وي پيدا نشد. شهيد اكبري در كنار ساير همرزمانش بعد از فرار شوروي‌ها، تا به سقوط كشاندن دولت به جا مانده از اشغال‌گران و تا آخرين لحظه‌هاي زندگي به جهاد ادامه داد. سرانجام وي در آخرين مأموريت رزمي شركت كرد.

در تاريخ 20/11/1370، شهيد غلام‌حسن اكبري با جمعي از مجاهدين عمليات رزمي را بالاي يكي از مواضع استراتژيك دشمن آغاز كردند و او تا قلب مواضع دشمن پيشروي كرد. در حين نبرد اين مجاهد خستگي ناپذير هدف گلوله قرارگرفت و به شهادت رسيد. به علت تاريكي شب، همرزمانش از شهادت وي بي‌اطلاع ماندند و جنازه‌ي شهيد در منطقه‌ي تحت‌كنترل دشمن باقي ماند. مدتي بعد پيكر بي‌جان شهيد غلام‌حسن اكبري از دشمن باز پس گرفته شد. سپس با همراهي بستگانش در بغاوي عليا به‌خاك سپرده شد.

                                               خاطره‌اش در دلها ماندگار باد!

 

بعد از سال 1371، تعداد زيادي از نيروهاي ورزيده‌ي جهادي سرپل در صحنه‌هاي مختلف به شهادت رسيده و يا بر اثر درد زخم‌هاي مجروحيت به جوار حق رفته‌اند و يا هنوز با درد و آلام ناشي از مجرحيت دست و پنجه نرم مي‌كنند.

گرچه به علت حجم بالاي كتاب، در نوشتارموجود به تحولات بعد از پيروزي ‌مجاهدين پرداخته نشده است، اما در اينجا جهت احترام به تمامي اين تلاشگران از چند نفرشان ياد مي‌شود:

 

 مجاهد شهيد شيرعلىگل

 شهيد شيرعلى، فرزند محمداياز، در سال 1350 شمسى، در (محله ملا نجم ‏الدين) سوزمه‏ قلعه، در خانواده‏ اى مذهبى ديده به جهان هستى گشود. او فرزند سوم خانواده بود كه دوران كودكى را تحت حمايت پدر و مادر سپرى كرد. در ايام نوجوانى در كار دامدارى و زراعت پدر خود را يارى مى‏كرد.

  در سال 1367، همراه با خانواده ‏اش زادگاهش را ترك كرده، در بغاوى ساكن شد. او پس از مدتى به پايگاه جهادى پيوست؛ با گرفتن سلاح تا لحظه شهادت در كنار ديگر مجاهدان سوزمه‏قلعه، در سنگرهاى خارزار، مسجدسبز، و سوخته‏قلعه، به انجام دادن ماموريت‏هاى جهادى پرداخت.

  وى جوانى متين و آرام بود. كارهاى كه به او محول مى‏گرديد به وجه احسن انجام مى‏داد. در اخلاق و رفتار اجتماعى زبانزد عموم بود. با والدين خود صميميت و ملايمت داشت. به بزرگان و موسفيدان احترام قايل بود. در ميدان جنگ از خود شجاعت نشان مى‏داد. در عين دلاورى، مهارت زياد در امور رزمى داشت.

 شهيد شيرعلى در ماه جدى 1370، از بغاوى به پايگاه مركزى جهادى سوزمه‏ قلعه رفت، از آنجا با ديگر رزمندگان براى نبرد در برابر دشمن عازم لغمان و سوخته‏قلعه گردديد. هنگامى‏كه مجاهدان مسلمان از چند محور عمليات نظامى را روى مواضع نيروهاى نظامى دولت كمونيستى آغاز كردند، شهيد شيرعلى در كنار ديگر مجاهدان شجاعانه به نبرد پرداخت.

 سرانجام در تاريخ  1370/10/10، در حالى‏كه نبرد ادامه داشت؛ اين جوان مبارز هدف سلاح هاى مرگبار دشمن قرار گرفته و مجروح گرديد هنگامى ‏كه همرزمان بدن مجروح او را از محل انتقال مى‏دادند بر اثر انفجار مجدد، اين جوان مسلمان بار ديگر به شدت مجروح شد. بعد از انتقال به بغاوى بر اثر جراحات وارده نداى حق را لبيك گفت و در بيستمين بهار زندگى، به شهادت رسيد. پيكر خونين اين شهيد، در قبرستان بغاوى سفلى به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش مستدام باد!

 

 

  مجاهد شهيد علی‏ رضا افضلى

 شهيد على‏ رضا افضلى، فرزند آقانور، در سال 1349 شمسى، در ولسوالى سوزمه ‏قلعه، در خانواده‏ اى مذهبى و كشاورز ديده به جهان گشود. سواد ابتداى را در مكتب جهادى سوزمه ‏قلعه آغاز كرد. ايشان در محيط جهاد و مبارزه رشد و بلوغ خود را سپرى كرد كه لحظه به لحظه آن دوره آكنده از عشق به جهاد در راه خدا بود. مشوق اصلى او در امر تحصيل برادر بزرگش بود.

 در سال 1365 شمسى، مردم مسلمان سوزمه‏ قلعه بعد ازسال‏ها مبارزه در برابر اشغالگران مجبور به مهاجرت دسته جمعى شدند. شهيد على ‏رضا در كنار بستگان خود همراه  ديگر مردم منطقه با ترك خانه و كاشانه شان بار هجرت بستند و به سمت مرزهاى غربى افغانستان راهى شدند. اين نوجوان مسلمان در روزهاى سخت مهاجرت لحظات دشوار را تحمل كرد و صدها كيلومتر راه كوهستانى و صعب‏ العبور را پشت سر گذاشت؛ ده‏ها شبانه روز ديگر را در نوار مرز به انتظار نشست و در نهايت وارد ايران گرديد. شهيد افضلى، پس از آن‏كه در سبزوار ساكن شد راهى مدرسه اردوگاه گرديد. مدتى به فراگيرى علم و دانش پرداخت. او هنگامى ‏كه از سبزوار به بابل نقل مكان داد، از ادامه تحصيل باز ماند. از آن پس براى امرار معاش خود و خانواده ‏اش مشغول كار و تلاش شد. پس از دو سال اقامت در بابل، ازآنجا راهى شهر بردسير شد.

 شهيد على ‏رضا سال‏ هاى اول جهاد مقدس مردم مسلمان افغانستان را با جان و دل لمس كرده بود، در آن زمان سن او اقتضا نمى ‏كرد كه مبارزه مسلحانه شود. آن عشق و علاقه در قلب پاكش ثابت مانده بود. در دوران جوانى تصميم گرفت به اين آرزوى ديرينه‏ اش جامه‏اى عمل بپوشاند.

  شهيد افضلى جهاد در راه اسلام و آزادى وطنش را وظيفه شرعى و اسلامى خويش مى ‏دانست. به همين جهت در سال 1370 شمسى، همراه ديگر همرزمانش عازم افغانستان گرديد. وى پس از يك ماه مسافرت و چندين شبانه روز پياده روى، وارد پايگاه جهادى سوزمه ‏قلعه گرديد و در كنار رزمندگان در خط مقدم جبهه مشغول انجام وظيفه شد. شهيد على ‏رضا جوانى شجاع و دلاور بود. به دستورات دينى عمل مى‏كرد. در حد امكان نمازش را اول وقت به‏جا مى ‏آورد. به خاندان عصمت و طهارت عليهم ‏السلام علاقه داشت . در مجالس مذهبى شركت مى‏كرد. ديگران را به رعايت شؤنات اسلامى دعوت مى ‏نمود. در اظهار نظر از شهامت برخوردار بود. به مادر و پدر نيكى مى‏كرد. براى ديگران احترام قايل بود. او از رهروان راه سرخ شهادت بود. مانند ديگر مبارزان آن دوره به جهاد و مبارزه در راه اسلام و ميهن علاقه بسيار داشت.

 شهيد افضلى در اواخر نيمه ‏دوم سال 1370، در يكى از عمليات‏ هاى مجاهدان بالاى مواضع نيروهاى كمونيستى در منطقه سوخته‏ قلعه شركت ورزيد. در اين نبرد حماسى، دليرانه  در برابر دشمن به جنگ و پيكار پرداخت. بعد از پايان گرفتن عمليات، با ديگر همرزمانش به مقر جهادى سوزمه‏ قلعه، بازگشت. از آن پس در دوآبه مستقر گرديد.

  شهيد على رضا، زمانى‏كه در اين قرارگاه مشغول انجام وظايف جهادى بود، دچار بيمارى گرديد؛ براى تداوى به شهر سنگچارك انتقال يافت. پس از دو بار عمل جراحى تلاش دكترهاى معالج موثر واقع نشد و اين مجاهد مسلمان در تاريخ 1371/2/9، برابر با1412 قمرى، در بيست و دومين بهار زندگى نداى حق را لبيك گفت و روح بلندش به لقاءاللَّه پيوست. متعاقب آن، پيكر پاكش از تكزار انتقال يافت، و در قبرستان مسجدسبز به خاك سپرده شد.

    ياد و نامش در قلب‏ها ماندگار باد!

 

 

فرمانده ‌شهيد سيدانور پسنديده

فرمانده‌شهيد سيدانور پسنديده، فرزند سيدجمعه، از فرماندها‌ن خوش‌نام، مجاهد ثابت‌قدم و از افتخارات ماندگار

دوران جهاد مردم افغانستان در برابر تجاوزات ارتش‌سرخ‌شوروي بود. اين دلاور صحنه‌هاي ايثار و فداكاري، از سال 1363، در صف جهادگران خطه‌ي قهرمان سرپل قرارگرفت. در ميدان‌هاي رزم از شجاعت كم‌نظير برخوردار بود. در وفاداري و صداقت در زمره‌ي بهترين نيروها قرار داشت. سرپرستي جمعي از رزمندگان مقاومت به خاطر لياقت و مديريت قابل تحسين به وي واگذار شد. در طول سالهاي جهاد هيچ يك از زرق و برق دنيايي از وفاداري او به اهداف و مسير جهاد نكاست. او همسنگر و دوست صميمي شهيد نسيمي بود. در شبي كه  شهيد نسيمي به شهادت رسيد؛ تلاشهاي فراواني براي جمع‌آوري تكه‌هاي بدن همرزم ديرينه‌اش به‌عمل آورد. از آن پس در فراق او بسيار گريست. در نهايت پس از سالها رشادت پرواز ملكوتي اين سلحشور ميدان‌هاي حماسه‌ي جهاد نيز فرا رسيد.

                               ياد و نامش در قلب تاريخ ماندگارخواهد ماند!

 

 

مجاهد شهيد محمدظاهر رضواني

شهيد محمدظاهر رضواني، فرزند اسماعيل، در خانواده‌ي مذهبي در قريه‌ي «چمن علي جان» واقع در آقتاش سرپل ديده به جهان گشود. بعد از دوران كودكي در مدرسه‌ي دولتي به تحصيل پرداخت. در ايام تعطيلي مدرسه‌ي دولتي، در مكتب نزد روحاني محل زندگي‌اش قرآن و بعضي از دروس ديني را فراگرفت. دوره‌ي ابتدايي را با موفقيت به پايان رساند. اين دوره از زندگي‌اش با اشغال نظامي افغانستان توسط ارتش شوروي همزمان شد.

شهيد محمدظاهر يكي از جوانان غيرت‌مند سرپل بود كه از زمانيكه توان حمل سلاح پيدا كرد، به صف مجاهدين پيوست و راه دفاع از ميهن را برگزيد، براي آشنايي با شيوه‌هاي مبارزه‌ي مسلحانه، ابتدا دوره‌ي آموزش فنون رزمي را فراگرفت، از آن پس در اغلب نبردهاي آزادي‌بخش در برابر ارتش‌سرخ‌شوروي فعالانه مشاركت ‌ورزيد. اين مجاهد توانا، در شجاعت و دليري در زمره‌ي بهترين رزمندگان مقاومت قرار داشت.

اين جوان مبارز  در اولين روزهاي بهار 1365، در سنگرهاي عزت مندانه‌ي جهاد در حين پيكار با نظاميان دولت ماركسيستي مجروح گرديد. مجروحيت نيز او را از ادامه‌ي جهاد بازنداشت. پس از آنكه بهبودي خود را بدست آورد، به صحنه‌ي مبارزه بازگشت. بعد از مهاجرت مردم سرپل، او همچنان ثابت‌قدم در صحنه‌ي جهاد ماندگار شد.

شهيد رضواني يك‌بار جهت ديدار با خانواده و برادران خود به ايران مسافرت كرد. بعد از هشت ماه مجدداً به صحنه‌هاي مبارزه مراجعت‌نمود. اين مجاهد دلاور تا آخرين لحظه‌ي زندگي‌اش به جهاد مقدس مردم افغانستان در برابر متجاوزان به دين و ميهن وفادار ماند. محل دفن شهيد محمدظاهر در «خواجه آشكارا» واقع در آقتاش سرپل مي‌باشد.        

                                                           نامش ماندگار و راهش پايدار باد!

 

 

مجاهد شهيد سراج ‌الدين ‌شفايي

شهيد سراج‌الدين شفايي، فرزندحاج علي‌پناه، يكي از نيروهاي ورزيده و فعال جهادي مياندره‌ي سرپل بود. او از اواخر سال 1359، پس از يادگيري تعليمات رزمي به جمع مجاهدين پيوست. شهيد شفايي در سال 1360 در هرات توسط نظاميان اشغال‌گر اسير شد. مدت زماني در زندان‌هاي مخوف دولت كمونيستي زنداني بود. سپس او را به خدمت اجباري فرستاد. او در فرصت مناسب خود را تسليم مجاهدين كرد، سپس به زادگاه‌خويش بازگشت. وياز آن پس سالها در صحنه‌هاي مبارزه حضوري فعال داشت. سرانجام او نيز به خيل شهدا پيوست.

                                                              خداوند برعلو درجاتش بيفزايد.

 

 

شهيد ذاكر پهلوانگل

 شهيد ذاكر پهلوان، فرزند چارى ارباب، يكى از قوماندانان جهادى سزاى‏كلان بود كه فرماندهى جمعى از نيروهاى زادگاهش را بر عهده داشت. وى از سال 1361 شمسى، ارتباط نزديك با مجاهدان مسلمان سوزمه‏ قلعه، برقرار كرد. از آن بعد با نيروهاى تحت امرش در بسيارى از نبردهاى آزادى بخش دوش به دوش مجاهدان سوزمه‏ قلعه به جهاد و مبارزه پرداخت در صحنه ‏ اى مختلف جهاد حضور فعال داشت كه مى‏ توان به نبرد تاريخ 1362/4/21 شمسى، اشاره كرد كه طى آن مجاهدان مسلمان ضربات زياد به دشمن وارد كردند و در اين نبرد حماسى 12 نفر از افراد تحت امر شهيد ذاكر پهلوان به شهادت رسيدند و برخى نيز مجروح شدند.

 در سال 1366، سوزمه‏ قلعه و سزاى‏كلان در كنترل اشغالگران قرار گرفت. شهيد ذاكر از منطقه مهاجرت كرد و در آمريت حزب اسلامى سنگچارك )به سرپرستى مولوى شهاب الدين( مشغول انجام دادن وظيفه شد و سال‏ها در ديار هجرت بسر برد. سرانجام در سال 1372، ذاكرپهلوان را در قريه خواجه‏سرخ سنگچارك به شهادت رسانند. پيكر اين شهيد در قبرستان سزاى‏كلان مدفون مى ‏باشد.   

روحش و يادش گرامى باد!

 

 

فرمانده شهيد غلام‏ نبى سرورى

 مردم افغانستان ساليان زيادى را زير چكمه‏ هاى حكومت فئودالى سپرى كردند. اربابان، از قدرت عظيم جامعه تنها براى آسايش خود بهره كشى مى‏كردند. از سال 1358، هم‏زمان با قيام عمومى مردم، باور جديد در بين جامعه به وجود آمد، مشاركت عمومى شكل گرفت. انديشه‏ هاى بلند و مغزهاى متفكر كه سال‏ها به جهت فقر اقتصادى از طرف اربابان به حاشيه رانده شده بودند، وارد صحنه‏ هاى تصميم‏گيرى شدند. جوانان ميهن دوست و متعهد كشور كه در خانه‏ هاى محقرانه رشد كرده بودند، طرح‏هاى نوين و منحصر به فرد را در مسايل روز ارائه كردند.

 شهيد تورن جنرال غلام‏ نبى سرورى، يكى از اين فرزندان صديق وطن بود. او در قريه شبوكند از توابع سنگچارك رشد يافته بود. درد محروميت، تبعيض و بى‏ عدالتى اجتماعى را از نونهالى با چشم ديده و شاهد خود كامگى ‏هاى ارباب سالارى بود.

 شهيد سرورى كه جوانى با احساس، غيرتمند بود؛ از سال 1359، فصل نوين از زندگى خود را آغاز كرد. وقتى شرايط فراهم شد، او با تعدادى از جوانان متعهد دوره فنون رزمى را آموخت از آن پس وارد مبارزه و جهاد در راه خدا شد. شهيد سرورى و همرزمانش در مسير مبارزه با كار شكنى‏ هاى زيادى دسته و پنجه نرم كرد. مدتى راهى ايران شد پس از فراهم شدن شرايط به زادگاهش بازگشت.

 او با همكارى ديگر همفكرانش پايگاه قوى و منسجمى را در دره شبوكند ايجاد كرد. از آن پس رزمندگان مجاهد تحت امر شهيد سرورى دليرانه در برابر نظاميان مشترك اشغالگر به جنگ پرداختند. در سال‏هاى مقاومت دليرى‏هاى زيادى به نام اين مركز مقاومت به ثبت رسيد. اين پايگاه يكى از جبهه‏ هاى مطرح در سنگچارك بود.

 شهيد سرورى در سال‏ هاى دفاع مقدس، از مسايل فرهنگى و بازسازى منطقه غفلت نورزيد. تأسيس حوزه علميه و مدرسه (مكتب)بخشى از تدبيرهاى اين فرمانده محبوب مى‏ باشد كه صدها تن از جوانان و نوجوانان به تحصيل علوم اسلامى پرداختند و يا از سواد خواندن و نوشتن بهره ‏مند شدند.

 شهيد سرورى در دوران دفاع مقدس با جبهات مختلف جهادى ارتباط حسنه داشت. او از حمايت معنوى مجاهدان سوزمه‏ قلعه و سرپل بهره‏مند بود. پس از مهاجر شدن مردم مجاهد سرپل و سوزمه ‏قلعه جمعى از مهاجرين در سنگچارك سكونت كردند و اين پايگاه جهادى اهميت بيشترى پيدا كرد.

 از سال 1371، تحولات جديد به وجود آمد، حاكميت تركيبى از مجاهدين و مليشه ‏ها در شمال شكل گرفت. شهيد سرورى در مسير جهاد ثابت قدم ماند. او كه اعتماد به نفس را از دوران جهاد آموخته بود، عزت مردم و مجاهدين را در حفظ دست آوردهاى جهاد مى‏ دانست.

 در اين دوره حساس، دست‏ه اى پليد نطفه‏ ه اى اختلاف را در منطقه ايجاد كردند. آنان از هر راه ممكن وارد شدند تا شهيد سرورى و همفكرانش را از صحنه بردارند! اما اين مجاهد مسلمان صبورانه در برابر توطئه‏ ها ايستادگى كرد و تا آخر به راه انتخابى‏ اش ادامه داد.

 سرانجام اين فرمانده دلاور ميدان‏ هاى رزم در سال 1376، زمانى‏ كه از شهر شبرغان عازم مزار شريف بود، با كمين دشمن برخورد كرد و همراه با جمعى از ياران خود به درجه رفيعه شهادت نايل گرديدند.

 شهيد محمدصفدر صادقى يكى از قومندانان خوش نام مسجدسبز نيز در اين واقعه به شهادت رسيد.

    جاودانگی‏ شان در پيشگاه حق مبارك باد.

 

 

 فرمانده شهيد گل ‏محمد احمدى

 شهيد گل‏محمد احمدى، فرزند ولى ‏محمد، در سال 1338 شمسى، در يك خانواده اى مذهبى چشم به جهان گشود. پس از دوران كودكى راهى مكتب (مدرسه)دولتى شده دوره ابتدايى را با نمرات خوب به پايان برد. ايام جوانى اش مصادف با وقوع تحولات سياسى - نظامى در افغانستان بود.

 در سال 1357، كمونيست‏ ها طى يك كودتا قدرت را در افغانستان به دست گرفتند. هم زمان با اين تحولات شهيد احمدى در كنار روحانيان و ديگر مردم منطقه به افشاى اهداف پليد ماركسيست‏ها پرداخت. از همان دوره، مبارزه سياسى خود را آغاز كرد.

 در بهار 1358 شمسى، هنگامى ‏كه قيام مردم مجاهد سوزمه ‏قلعه در برابر دولت كمونيستى شكل گرفت، وى از مبارزان در برابر دشمن حمايت كرد و خود به صف انقلابيون پيوست. با اشغال نظامى افغانستان به دست روس‏ها اين جوان مسلمان با آمادگى‏ هاى بيشتر وارد صحنه‏ هاى انقلابى گرديد. او به خوبى از هدف و نيت ماركسيست‏ها و اربابان اشغالگر آن‏ها آگاهى داشت و مى‏ دانست تجاوز به كشور اسلامى اگر سركوب نشود حاكميت اسلام و قرآن از تمام شئون جامعه برچيده خواهد شد.

  در اولين روزهاى 1360، به مركز مقاومت جهادى مراجعه كرد، ابتدا دوره آموزش رزمى را با موفقيت پشت سر گذاشت. آن گاه به صورت تمام وقت در پايگاه مستقر گرديد و مرحله تازه از فعاليت ‏هاى جهادى و مبارزاتى ‏اش شكل گرفت. از هنگامى‏ كه در مركز مقاومت مستقر شد به خاطر رشد فكرى و معنوى كه داشت به سرعت جايگاه مناسب در جبهه پيدا كرد. او خود را به تمام معنى براى مبارزه با اشغالگران مهيا كرده بود. در طول اين سال‏ها چند بار جهت انجام ماموريت جهادى عازم سرپل گرديد، و در چند نبرد حماسى در برابر اشغالگران روسى مشاركت فعال داشت. شهيد احمدى در اين سال تشكيل خانواده داد كه از اين ازدواج دو فرزند پسر و سه دختر به يادگار مانده است.

 در چهاردهم قوس (آذر)1360، زمانى‏كه سوزمه‏ قلعه توسط دشمنان اشغال گرديد؛ شهيد احمدى در كنار همرزمانش در بغاوى مهاجر گرديد و بسيارى از اموالش به تاراج رفت. در اول بهار سال 1361، پس از چند ماه مهاجرت، به منطقه سوزمه‏ قلعه بازگشت و در نبرد طولانى كه به جنگ »چهل شبانه روز« معروف شركت ورزيد.

 در تاريخ  1361/4/25 در نبرد حماسه ساز ماه رمضان معروف به جنگ روز قدس در كنار ديگر مدافعان دليرانه جنگيد و افتخارات زيادى در ميدان جنگ به دست آورد. صداقت و شجاعت اين دلاور مرد ميدان جهاد سبب شد تا مورد توجه مقامات جهادى قرار بگيرد و به منظور استفاده بيشتر از فكر و انديشه‏ اش، وى را به عنوان سرپرست يك گروپ از رزمندگان انتخاب كردند. علاوه بر آن، او يكى از اعضاى فعال شوراى عالى نظامى جهادى نيز بود.

  در سال‏هاى بعد كه سوزمه‏ قلعه به مركز يكى از پر آوازه ترين جبهات جهادى تبديل گرديد. شهيد احمدى در ده‏ها نبرد بزرگ و كوچك شركت داشت كه از اين ميان مى ‏توان به جنگ حماسه ساز دره شورابه، جنگ هفتم حوت 1363 و نبرد 28 عقرب 1364 و شانزدهم جوزاى 1365، اشاره كرد كه دلاورى‏هاى اين فرمانده خوش نام جهادى بر كسى پوشيده نيست.

 در سال 1365، هم‏زمان با مهاجرت دسته جمعى مردم مسلمان به خارج از كشور، شهيد احمدى به منظور تأمين امنيت مهاجرين در طول راه همراه مردم عازم خارج از كشور شد. طى يك مسافرت طولانى و طاقت فرسا بعد از چند ماه پياده روى از طريق پاكستان وارد جمهورى اسلامى ايران گرديد. در مدتى كه در خارج از كشور اقامت داشت كارهاى مثبت فراوانى براى كمك به جبهه‏ اى جهاد و كمك به خانواده ‏هاى بى ‏بضاعت انجام داد، كه هر يك قابل تقدير و سپاس گذارى است. او كه صحنه‏ هاى ايثارها و مقاومت‏ ها را ديده بود نمى‏ توانست از آن محيط فداكارى دور بماند به همين جهت تصميم بازگشت به افغانستان را گرفت.

 در نيمه دوم سال 1368، همراه جمعى از مجاهدان به منظور پيوستن به سنگرهاى جهاد عازم افغانستان گرديد. پس از استقرار در سنگرهاى جهاد، ابتدا با نيروهاى تحت امرش در منطقه خوب‏آباد مستقر گرديد، پس از مدتى فرماندهى نيروهاى مستقر در ارتفاعات بغاوى به ايشان محول گرديد. شهيد احمدى در اين دوره نيز مانند گذشته در جبهات جهاد مجاهدت‏ هاى بسيارى از خود به‏جا گذاشت كه از اين ميان مى‏توان به نبرد حماسى بيست و يك ثور (ارديبهشت)1370، اشاره كرد(. وى پس از يك ماموريت دو ساله در نيمه دوم سال 1370، با سپردن امكانات به نيروهاى تازه نفس جهت پيوستن به خانواده‏اش، بار ديگر عازم خارج از كشور شد. ابتدا به پاكستان رفت ، از آن طريق وارد ايران شد.

 شهيد احمدى، پس از چند مدت اقامت در ايران بار ديگر عازم افغانستان شد. هر چند اين بار تحت عنوان كار شخصى رفته بود اما ايشان مخلص ‏تر از آن بود كه از مسئوليت اسلامى و جهادى غافل شود. در مدتى كه در منطقه حضور داشت، مانند يك سرباز فداكار در كنار ديگر مجاهدان به پاسدارى از پايگاه مشغول بود.

 شهيد احمدى يكى از فرماندهان خوش نام جهادى بود كه دير زمانى به جهاد و مبارزه مشغول بود، مدت‏ها  در جبهه‏ هاى مختلف عليه دشمن، دليرانه جنگيد. بدون اين‏كه هراسى به‏دل راه بدهد، در سنگر حق پايدار و مقاوم ماند. او كه فعاليت‏ هاى سياسى و اجتماعى ‏اش را همراه انقلاب آغاز كرده بود، با ايمان قوى در پيشبرد حاكميت اسلام كوشيد. وى از روحيه قوى و اراده خلل‏ ناپذير برخوردار بود. از آغاز نوجوانى فريضه نماز را بجا مى‏آورد، در مجالس مذهبى حضور همراه با معنويت داشت، علاقه زياد به اسلام قرآن و اهل‏ بيت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نشان مى‏ داد. وقار و متانتش، همراه با پرهيزكارى محبوبيت خاصى را در ميان جامعه ايجاد كرده بود. در برابر ناملايمات زندگى صبر و تحمل داشت. او مجاهد فعال و رنجديده بود و رنج مردم را بخوبى احساس مى‏كرد و براى رفع آن از هيچ كوششى فروگذار نمى‏كرد. اعتماد به نفس، امر به معروف و نهى از منكر، انجام صله رحم از ديگر خصوصياتش بود. سخنان گرمش كه از دلش بر مى‏آمد بر دل‏ها مى ‏نشست.

 سرانجام در تاريخ 1376/3/7، هنگامى‏ كه در مزارشريف حضور داشت مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در پيش چشمان حيرت زده دوستان مظلومانه به شهادت رسيد. متعاقب آن، پيكر خونين‏ اش به سوزمه‏قلعه انتقال يافت و در قبرستان قريه گاودارها به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد!

 

 

 مجاهد شهيد خيرمحمد نورى

 شهيد خيرمحمد نورى، فرزند اللّه‏ نور، در خانواده‏ ى مذهبى در (كمرك) سوزمه‏ قلعه، تولد يافت. از نوجوانى در امور دامدارى و زراعت مشغول كار شد و سال‏ها از اين طريق بخشى از نيازهاى خانواده را تأمين مى‏ كرد.

 شهيد خيرمحمد زمانى‏ كه به خدمت فراخوانده شد به عسكرى رفت، پس از دو سال خدمت صادقانه باگرفتن ترخيص به زادگاهش بازگشت. از آن پس سال‏ها به كار و تلاش پرداخت. وى در يكى از اين سال‏ها ازدواج كرد كه حاصل اين زندگى مشترك، يك پسر و چهار دختر مى‏باشد.

 شهيد نورى انسانى ساده‏زيست بود. از او رنجشى به ديگران نمى‏رسيد. ظاهرى آرام داشت. در رابطه با ديگران از صداقت، راستى و اخلاق نيكو برخوردار بود. او كه يكى از پيروان مكتب عصمت و طهارت بود در مجالس دينى شركت مى‏كرد و از سخنان روحانيان بهره مى برد و براى سيدالشهداعليه السلام اشك مى‏ريخت.

 شهيد نورى از اول انقلاب يكى از هواداران فعال مجاهدان بود و هر زمان كه لازم مى‏شد به سنگرها مى‏رفت  و در رساندن امكانات و تداركات به مجاهدان همكارى مى‏كرد و تا آخرين لحظه به حمايت از مبارزان ادامه داد.

 در سال 1365، او به همراه خانواده خود در كنار ديگر مردم سوزمه‏ قلعه به خارج از كشور مهاجر كرد و سال‏ها در ديار غربت براى امرار معاش كار مى ‏كرد. در سال 1373، در كنار جمعى از مقامات جهاد و مجاهدان عازم افغانستان شد و پس از رسيدن به شمال كشور به پايگاه جهادى سوزمه‏ قلعه مستقر در مسجدسبز رفت.

  از آن پس نزديك به دو سال به انجام مأموريت هاى  جهادى مشغول بود و  در اين مدت از هيچ گونه سعى و تلاش در انجام كارهاى محوله دريغ نورزيد.

 سرانجام در تاريخ  1375/4/13، هنگامى‏كه جنگ در مسجدسبز بين دو جناح مخالف محلى ادامه داشت، شهيد خيرمحمد نورى مشغول نگهبانى از پايگاه بود كه هدف تير ناگهانى قرارگرفت و به شهادت رسيد. دوستان وى، پيكر اين شهيد را در مسجدسبز به خاك سپردند.

    نام و يادش در دل‏ها پاينده باد!

 

 شهيد ملوك حسينى

 شهيد ملوك حسينى، فرزند على‏محمد، در سال 1328 شمسى، در (محله حاج ملا سلطان) سوزمه ‏قلعه، در خانواده‏ اى مذهبى چشم به جهان گشود. از دوره نوجوانى آغاز به كار كرد و از آن پس سال‏ها در امور زراعت و دامدارى به كار خود ادامه داد و با پشتكار كه داشت نيازهاى خود و خانواده ‏اش را تأمين مى‏كرد. شهيد حسينى يك بار در جوانى ازدواج كرد و از اين زندگى مشترك، چهار فرزند دختر و يك پسر به يادگار مانده است.

 وى در سال‏هاى انقلاب يكى از هواداران فعال مجاهدان بود كه در مراحل مختلف با حضور در صحنه يا با كمك‏هاى مالى و معنوى خود، از مجاهدان حمايت و پشتيبانى مى‏كرد.

 در سال 1365، پس از مهاجرت دسته‏ جمعى مردم سوزمه‏ قلعه و نواحى آن به سمت خارج از كشور، او نيز همراه خانواده‏اش به سوى مرزهاى غربى افغانستان مهاجرت كرد و در نهايت وارد ايران گرديد. در سال‏هايى كه در ايران بود با كارگرى مخارج زندگى‏اش را تأمين مى‏كرد.

 شهيد حسينى فردى خيرخواه بود؛ در كارهاى عمومى و مردمى مشاركت مى‏كرد؛ به امور دينى از جمله اداى نماز در اول وقت توجه داشت؛ ديگران را به كارهاى خوب و انجام امور مذهبى دعوت مى‏كرد؛ هر كس با او رابطه داشت و او را مى شناخت، صداقت و راستى را در سيماى او مشاهده مى‏كرد.

 شهيد حسينى در سال 1377، عازم افغانستان شد. او پس از مدتى تصميم گرفت دوباره به ايران بازگردد اما هنگامى‏كه به قشلاق سرتپه سوزمه‏قلعه رسيد از طرف نيروهاى طالبان شناسايى و دستگير گرديد و به‏ طور ناجوانمردانه اين مسلمان غيرنظامى را به رگبار مسلسل بستند و مظلومانه به شهادت رساندند. متعاقب آن، پيكر خونين اين شهيد، توسط مردم قشلاق سرتپه در گلزار شهداى سرتپه به خاك سپرده شد.

    راهش مستدام باد!

 

 

لینک دائم نظر شما