تأملی بر باید و نبایدهای امضای پیمان امنیتی کابل-واشنگتن
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۸   کلمات کلیدی:

خبرگزاری فارس: تأملی بر باید و نبایدهای امضای پیمان امنیتی کابل-واشنگتننگاهی به سیاست منطقه‌ای آمریکا نشان می‌دهد آمریکا بر اساس 3 رویکرد وارد معامله و مذاکره و سرانجام امضای پیمان یا توافقنامه با کشورهای مختلف می‌شود.

آمریکا ابتدا درصدد است تا به هر طریقی، باور و ایدئولوژی حاکم بر ساختارهای فرهنگی و ایدئولوژیک خود را بر کشورها حاکم کند به همین دلیل به شدت با فرهنگ‌هایی که در مقابل هژمونی فرهنگی آمریکائی‌ها بایستند، مقابله می‌کند.


نمونه‌ای از این تقابل فرهنگی را در اندیشه‌های راستین اسلام می‌بینیم که خاستگاه آن خاورمیانه و کشورهای کهن و سابقه‌داری مثل ایران و افغانستان است.

یکی از دلایل عمده نفوذ و خصومت آمریکا با دنیای اسلام و مداخلات بیش از حد در سرنوشت ملت‌های مسلمان ریشه در همین اصل دارد، چرا که آمریکا می‌داند اگر مسلمانان هویت بارز و اصلی خود را که عمل به دین مبین اسلام است، احیا کنند، هیچ راهی برای  تسلط امپریالیست‌ها بر آنان وجود ندارد.

دومین عامل، مداخله آمریکا در امور ملت‌ها بسط قدرت و سلطه است، بسیاری از کشورها و سرزمین‌ها نیز به خاطر قدرت‌طلبی و غرور تسلطی که آمریکائی‌ها را فرا گرفته، فدا شده‌اند چرا که  سه قرن از سال‌های اولیه شکل گیری  قدرت ایالات متحده صرف بسط و گسترش سرزمین شد که در این بین بومیان بسیاری فدا شده و جنگ‌های فراوانی صورت گرفت.

عامل سومی که راه مداخله در امور ملت‌ها را برای آمریکا باز کرد، دسترسی به ثروت‌های مادی و موقعیت‌های ژئوپلوتیک کشورها بود.

خاورمیانه به عنوان منطقه‌ای که هم ثروت‌های مادی مثل نفت و گاز دارد و هم موقعیت‌های ژئوپلوتیک مثل «تنگه هرمز»، «کانال سوئز» و همچنین راه و دروازه ارتباط با آسیا و قدرت‌های نو ظهور این منطقه مثل چین، هند روسیه و ... است، بیش از سایر مناطق مورد توجه آمریکا بوده است.

آمریکا با حضور در این منطقه هم می‌تواند هم به ثروت برسد و هم به بسط و گسترش قدرت خود با کنترل رقبایی مثل هند، چین، روسیه و ایران دست یابد و به نوعی در مقابل فرهنگ اصیل و ریشه دار اسلامی به عنوان تنها فرهنگ رو به رشد قد علم کرده و ایدئولوژیک منفعت محور خود را دیکته کند.

با در نظر گرفتن این شرایط است که می‌توانیم تحلیل درستی از حضور آمریکا در منطقه و به خصوص افغانستان داشته باشیم.

آیا این حضور اتفاقی و بر اساس همان شعارهای 2001 و واقعه مشکوک 11 سپتامبر و مبارزه با تروریسم است؟ آیا آمریکا به خواسته‌های خود در افغانستان رسیده است که حالا قصد ترک این کشور را دارد؟

در جغرافیای منطقه و جهان از افغانستان به عنوان کشوری یاد می‌شود که به شدت بر ارزش‌های دینی و فرهنگی خود پای فشاری کرده و بر سر این ارزش‌ها با کسی معامله نمی‌کند، طوری که همین پایبندی به فرهنگ و ارزش‌ها است که افغانستان را در افواه عمومی جهان به عنوان ملتی بیگانه ستیز جا انداخته است.

این مسئله برای آمریکائی که مرام و ایده‌ی خود را مرام برتر می‌دانند و همچنین می‌خواهند این مرام را به زور بر جهان حاکم نمایند گران می‌آید.

چرا که در سیاست بین‌الملل، ملت و حکومتی می‌تواند به آرمان‌های اقتصادی و سیاسی خود دست یابد که فرهنگ خود را همه‌گیر کند.

روحیه دینی افغان‌ها باعث ناکام ماندن ارتش سرخ شوروی شد که این به نفع آمریکا بود، ولی باقی ماندن افغان‌ها بر آمیزه‌های اصیل دینی چیزی نبود که آمریکا بتواند آن را تحمل کند.

با این نگاه وقتی خیال ایالات متحده از نفوذ شوروی در افغانستان راحت شد، تلاش کرد تا باورهای دینی افغان‌ها را دست‌کاری کند.

به همین خاطر، گروه‌هایی را با برداشت‌های متعصبانه از دین ساماندهی کرد که ماحصل آنها القاعده و طالبان است.

این اقدام برکاتی برای آمریکا داشت، طوری که هم نسخه‌ای جعلی از ارزش‌های اسلامی را به جهانیان عرضه می‌کرد که به نوعی تخریب وجهه دین مبین اسلام را در پی داشت و آن را با تعصب و جهل پیوند می‌داد.

از طرفی همین نسخه‌های بدلی این امکان بالقوه و همیشگی را برای آمریکا مهیا می‌کرد که هر زمان منافعش اقتضا کرد، به بهانه مبارزه با افراطیون در امور کشورهای منطقه و مسلمان مداخله کند.

و این در حالی بود که موقعیت ژئوپولوتیک استثنائی افغانستان، آمریکا را به طمع انداخت که برای نزدیکی بیشتر به رقبایی مثل چین، هند، روسیه و ایران و همچنین کنترل تحرکات آنها به افغانستان چشم داشته باشد.

حادثه 11 سپتامبر به انضمام حاکمیت متحجرانه طالبان و القاعده این بستر را برای رسیدن آمریکا به هدف نزدیکی به رقبا مهیا ساخت.

از این منظر است که بهتر می‌فهمیم چگونه پرورش گروه‌های متعصب با قرائت‌های متحجرانه از دین می‌تواند سرمایه‌ای برای آمریکا باشند.

اگر غیر از این بود و واقعا اهداف اولیه ی آمریکا از بین بردن تروریسم و گروه‌هایی مانند طالبان و القاعده بود، پس چرا پس از 10 سال آنها هم از عقبه اقتصادی برخوردارند و هم از عقبه سیاسی.

طوری که طی ده سال توانستند، هزینه‌های ایستادگی خود در مقابل غرب را تأمین کنند و اتفاقاً یکی از کانال‌های درآمد آنها که افزایش کشت خشخاش است، با رشد چشمگیر چهل برابری مواجه شده است.

در عین حال، از بعد سیاسی هم در معادلات غرب و آمریکا مورد توجه قرار گرفتند، طوری که با بازگشایی دفتر سیاسی آنها در قطر موافقت شد.

این گروه‌ها در نشست‌های مشورتی پیرامون صلح در افغانستان مثل نشست اخیر پاریس ظاهر می‌شوند و شرط و شروط می‌گذارند.

همچنین اسامی سرکردگان این گروه از لیست سیاه تروریستی سازمان ملل خارج و بازداشت شدگانشان از زندان‌های «بگرام» و پاکستان و «گوانتانامو» آزاد می‌شوند.

شاهد بودیم اخیراً پاکستان چند ده تن از افراد بازداشت شده این گروه‌ها را آزاد کرد و افغانستان هم 250 نفر از اعضای آنان را از زندان بگرام آزاد کرد.

آمریکا نیز در موقعیت‌های مختلف بزرگانی از وابستگان گروه‌های طالب را از گوانتانامو آزاد کرده است که این مسائل همه در نوع خود دستاوردهای سیاسی برای این گروه محسوب می‌شود.

1989 (1367)  تا 2001 به عنوان فرصتی محسوب می‌شد که آمریکا به افغان‌ها داده بود تا روحیه مقاومت این کشور با جنگ‌های داخلی تضعیف شود و در عین حال برای اجرای نقشه‌های خود در افغانستان یارگیری کند.

جنگ‌های داخلی و اختلافات در جای خود فرصتی محسوب می‌شد که عده‌ای را برای رسیدن به سهم‌شان در افغانستان محتاج به کمک‌های غرب کرد که این یک فرصت برای آمریکایی‌ها محسوب می‌شد.

همچنین کارکردن آمریکا برای پرورش گروه‌هایی  با برداشت‌های متعصبانه و منحرفانه از دین، فرصتی دیگر بود که آمریکا از آن بهره گرفت.

در این 2 فرصت، آمریکا افرادی را با دادن کمک وامدار خود کرد و گروه‌هایی متعصب را هم با سرمایه‌گذاری شکل داد تا بهانه‌ای همیشگی برای تحقق اهداف آمریکا در منطقه باشند.

طوری که این گروه‌های متعصب که نمونه‌ای از آنها القاعده نام دارند، عامل مداخله آمریکا در افغانستان شدند و همین گروه امروز آلت دست آمریکا در سوریه هستند و با اسلحه آمریکایی مردم را می‌کشند تا آمریکا به خواسته خود که شکستن خط مقاومت است، برسد.

اتفاقاً، همین گروه‌های متعصب، امروز بهانه‌ای برای ادامه حضور آمریکا در منطقه را مهیا کرده‌اند. چرا که آمریکا با القای این ترس موهوم که در صورت خروج از افغانستان این کشور و منطقه در تصرف گروه‌های متحجر و متعصب مثل القاعده و طالبان در می‌آید می‌خواهد سلطه‌اش بر منطقه را در غالب امضای پیمان امنیتی با کابل عملی کند.

با این نگاه است که می‌توان فهمید امضای پیمانی به نام به پیمان امنیتی با افغانستان فقط یک نقشه و طرح از پیش تعیین شده‌ای است که آمریکا در غالب این پیمان می‌خواهد به خواست تاریخی خود که حضور در قلب آسیا و نزدیکی با کشورهای رقیب است جامه عمل بپوشاند.

اگر آمریکا واقعاً از تسلط افراطیون بر منطقه می‌ترسد، چرا با آنها در سوریه هم خط است و راضی شده است از آنان برای رسیدن به خواسته هایش در سوریه استفاده کند.

طوری که القاعده و سلفی‌ها به عنوان مظاهر تعصب و افراط‌گرایی که آمریکا برای از بین بردن آنها در سال 2001 به عنوان تروریست سرو دست می‌شکست، امروز در سوریه جزء بازوان اجرایی آمریکا هستند و با اسلحه و پول آمریکایی قتل و غارت و هرج و مرج می‌کنند.

اگر آمریکا از احیای دوباره قدرت افراطیون در افغانستان ترس دارد، چرا در طول 10 سال عقبه مالی آنها را که عامل اصلی ایستادگی این گروه‌ها است از بین نبرد و در مرتبه دوم چرا مواضع این گروه‌ها را دست نخورده باقی گذاشت و فقط به صورت مانوری افرادی از آنان را در فاصله‌های دورتر از موقعیت‌ها و مکان‌های استقرارشان مورد حمله قرار داد.

شاید دلیل عمده این بوده است که بازی حضور آمریکا در منطقه توجیه داشته باشد، اگر آمریکا تروریست‌ها و القاعده و طالبان در افغانستان را از بین می‌برد، امروز چه توجیهی داشت برای اینکه مدعی شود می‌خواهد برای ایفای نقش حمایتی از افغان‌ها در کنار آنها بایستد.

همچنین اگر آمریکا واقعاً افغانستان مستقل را می‌خواست چرا در کنار نبرد با تروریست‌ها به تعهدات خود در زمینه تجهیز و آموزش نیروهای مسلح و امنیتی افغانستان عمل نکرد.

امروز افغانستان پس از ده سال و حضور بیش از 40 کشور غربی و برگزاری چندین کنفرانس پر سروصدای بین‌المللی و همچنین به جان خریدن بدنامی کمک‌های بین‌المللی به خود، نه از سازندگی بهره برده، نه به امنیت رسیده است و نه زیرساخت‌های مقابله با ناامنی مثل ارتش و نیروهای مسلح در این کشور تقویت شده است.

اگر غیر از این است، پس نیروی هوایی افغانستان کجاست؟ سلاح‌ها و ادوات نظامی سنگین این کشور چه سرنوشتی دارد؟ بحث مهندسی ساختار و آموزش نیروهای افغان چه شد؟ همه اینها نشانگر این است که آمریکا در قبال مبارزه با گروه‌های مخالف مسلح، امنیت و صلح افغانستان و همچنین تقویت زیرساخت‌های امنیت‌ساز مثل ارتش به گونه‌ای عمل کرده است که جایی خالی برای امضای پیمان استراتژیک و پیمان امنیتی با کابل باز باشد.

همچنین از آمریکایی‌هایی که مدعی ایستادن در افغانستان بعد از سال 2014 هستند و اصرار دارند تا پیمان امنیتی با افغانستان امضا کنند، باید پرسید که اگر واقعا در امضای این پیمان صادق هستید و ادعایتان در قبال حمایت و پشتیبانی از افغان‌ها درست است پس چرا اصرار دارید که برای نیروهایتان مصونیت قضائی بگیرید؟

کسی که حسن نیت دارد باید حداقل تاوان‌ها را هم بپردازد که از آن جمله محاکمه نیروی خاطی در محاکم قضائی میزبان است. آیا محاکمه یک نیروی خاطی آمریکایی در افغانستان درخواست نابجایی است که افغان‌ها آن را مطالبه می‌کنند و آمریکا با آن مخالفت دارد؟

هر چند افکار عمومی افغانستان در ماهیت حضور آمریکا در منطقه و کشورشان شک دارند، ولی این درخواست مصونیتی که آمریکایی‌ها مطالبه می‌کنند، شک آنها را به یقین تبدیل می‌کند که هیچ‌گاه آمریکا منافع دائمی خود را فدای ملت افغانستان نمی‌کند. 

حرکات و سابقه سیاسی آمریکا نشان داده است که هیچ وقت افغانستانی مستقل و آباد مد نظر آنها نبوده است و تکاپوی آنها برای امضای پیمان امنیتی با افغان‌ها فقط یک استراتژی برای حضور دراز مدت در منطقه است تا هم رقبایشان را رصد کنند و هم از افغانستان کشوری بسازند که در مواقع لزوم منافع آمریکا را تأمین کند.

آمریکا افغانستانی هم‌محور می‌خواهد، چون هنوز نتوانسته است افغانستان را از لحاظ فرهنگی و ایدئولوژیکی هم‌محور کند. این مسئله نیاز به زمان دارد تا با اختلاف‌افکنی و انجام کارهای فرهنگی و تبلیغی و همچنین نفوذ در افراد و سازمان‌های این کشور، خط و مشی خود را بر این کشور حاکم سازد.

با همین نگاه است که می‌بینیم تلاش مضاعفی را غرب و آمریکا برای ترویج آئین‌های وارداتی به این کشور در غالب ترویج مسیحیت و ساخت کلیسا و مدارس و موسسات آموزشی با مدیریت‌ها و سرفصل‌های آموزشی خاص روی دست گرفته است.

این جاست که باید با سوء ظن به مطالبه آمریکایی‌ها در زمینه امضای پیمان استراتژیک با افغانستان نگریست. باید سوء ظن داشت و احتمال داد که امضای این پیمان فرصتی به واشنگتن و غرب می‌دهد که کارهای ناتمام خود در افغانستان را تمام کنند.

طوری که با تهاجم فرهنگی این کشور را دچار استحاله کرده و با امضای قراردادهای تجاری سرمایه این کشور را به یغما ببرند و با نفوذ و مداخله در امور داخلی این کشور کادرسازی کنند و با تجسس در اوضاع کشورهای همجوار زمینه بدبینی و گسست منطقه‌ای را موجب شوند.

سرانجام باید از عاملان احتمالی امضای پیمانی استراتژیک با آمریکا پرسید چه ضمانتی وجود دارد که آمریکا به تعهداتش عمل کند؟ چه ضمانتی وجود دارد که آمریکا نقش حمایتی خود را در زمانی که افغانستان نیاز به حمایت دارد به انجام برساند؟

همچنین چه ضمانتی وجود دارد که سازمان پیچیده اطلاعاتی آمریکا در امور افغانستان مداخله نکند؟ چه ضمانتی وجود دارد که افغانستان را به کانون تجسس در احوال کشورهای منطقه تبدیل نکنند؟ و چه ضمانتی وجود دارد که واقعاً آمریکا راضی شود بعد از اتمام قرارداد در سال 2024 خاک افغانستان را ترک کند و بهانه‌گیری نکند؟ هزاران احتمال بدون ضمانت دیگری مطرح است که از رهگذر امضای پیمان استراتژیک با آمریکا ممکن است دامن افغانستان و منطقه را بگیرد.

وجود این احتمالات است که ایجاب می‌کند دست‌هایی که پای امضای چنین قراردادهایی می‌نشینند را محتاط‌تر کرده و آنها را در برابر این پرسش قرار دهد که اگر این امضا با یک هزارم درصد احتمال به ضرر ملت افغانستان تمام شود، چه کسی می‌تواند پاسخگو باشد و چه میزان ضرر متوجه یک ملت و سرزمین می‌شود!