خاطرات خواندنی خادم امام (ره) که اهل افغانستان بود
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٤   کلمات کلیدی:

"حاج ابراهیم" اهل افغانستان که در نجف در خدمت حضرت امام (ره) بود، خاطراتی شیرین و به یاد ماندنی از ساده زیستی، تقوی، رقت قلب و خلق نیک آن بزرگ مرد بیان کرده است.

در برخی از خاطرات و نوشته‌هایی که از اطرافیان حضرت امام خمینی(ره) برجای مانده است، از 2 خادم افغان منزل ایشان در نجف نیز نام برده شده است.

"ننه فاضل" که در نجف اشرف خادم منزل امام خمینی(ره) بود، بعد از پیروزی انقلاب به جماران آمد و همچنان در منزل امام مشغول به خدمت بود.

"حاج ابراهیم" یکی دیگر از خادمان افغان حضرت امام(ره) نیز در نجف خادم منزل ایشان بود و بعد از انقلاب نیز با امام ارتباط داشت.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


"فاطمه طباطبایی" همسر "سیداحمد خمینی" در کتاب "اقلیم خاطرات" که به تازگی منتشر شده است، از قول همسر امام خمینی(ره) نقل می کند، ننه فاضل که افغانی بود و در نجف سکونت داشت و به ما کمک می کرد.

عروس امام خمینی در خاطرات خود آورده است که ننه فاضل بعد از انقلاب به ایران آمد و در جماران در خانه امام زندگی می کرد، وی زنی زیرک و دانا بود و احمد (سید احمد خمینی) به شوخی به او می‌گفت: تصور می کنم تو رئیس یک حزب سیاسی در افغانستان باشی.

طباطبایی در ادامه می نویسد: یک روز که من مشغول گرفتن عکس از امام بودم، وی آمد و از من خواست تا عکسی از امام با او بگیرم تا دنیا بدانند نزد امام ایرانی و غیر ایرانی تفاوتی ندارد.

وی ادامه داد: جالب آن که ننه فاضل به فاطمه طباطبایی عروس حضرت امام توصیه می کند که این عکس ها به تاریخ تعلق دارد و به گونه ای باید گرفته شود که بتوان آن را منتشر کرد.

از سقایی زائران حرم حضرت علی(ع) تا خادمی در خانه امام(ره)

"حاج ابراهیم" که فاطمه طباطبایی در کتاب اقلیم خاطرات از او نام برده است، هم از کشور افغانستان است و یکی دیگر از خادمان منزل امام در نجف بود که سال ها در منزل ایشان، کار کرد و بعد از انقلاب هم با امام خمینی (ره) ارتباط داشت.

حاج ابراهیم که از شهر بامیان افغانستان بود و در آنجا به کشاورزی اشتغال داشت در زمان "ظاهرشاه"، افغانستان را ترک و راهی نجف اشرف شد.

وی در آن شهر به کارهای مختلف پرداخت و شب ها در کنار صحن حرم امام علی(ع) استراحت و عبادت می کرد و به زائران حرم آب می داد و سقایی زائران آن حضرت شده بود.

خاطرات او از این سال ها که چندی قبل در روزنامه جمهوری اسلامی منتشر شده است بسیار خواندنی است.

حاج ابراهیم در رابطه با آغاز آشنایی خود با امام خمینی(ره) چنین نقل کرده است: در نجف به کارهای مختلفی مشغول بودم، روزی یک نفر آمد و گفت که گنبد امیرالمومنین(ع) نیاز بازسازی دارد حاضری همکاری کنی، گفتم: بله کجا بهتر از آن جا و مشغول به کار شدم.

وی در ادامه گفت: در مقبره ای کنار صحن حرم آقا که مربوط به یکی از عالمان بود، استراحت و عبادت می کردم و شب ها هم به زائران حرم آب می دادم و ساقی شده بودم.

خادم افغان امام ادامه داد: هر شب سیدی بزرگوار که بسیار هم مرتب و منظم بود به حرم می آمد و در فاصله کمی از ضریح دست به سینه می ایستاد و از حفظ زیارت "جامعه کبیره" می‌خواند و هیچ گاه از من آب نخواست.

قرار گذاشتیم  هر که زودتر فوت کرد دیگری برای او نماز وحشت بخواند

وی تصریح کرد: مدتی از کار جدیدم در نجف نمی گذشت که روزی فردی به سراغم آمد و گفت: آقا سید روح الله از مراجع تقلید است که از ایران آمده ایشان شما را به دفتر خود خواسته است.

گفتم که من یک کارگر ساده هستم و ایشان یک مرجع تقلید، ایشان چه کاری می توانند با من داشته باشند، ابتدا از رفتن امتنا کردم ولی به اصرار قاصد پیغام امام به ملاقات ایشان رفتم و با امام خمینی در دفتر کار ایشان در نجف ملاقات کردم.

ابراهیم خاطرنشان کرد که وارد اتاق شدم، روی زمین نشستم به امام نگاه کردم، جذبه ایشان مرا گرفت، زبانم قفل شد و نتوانستم چیزی بگویم، حتی نتوانستم سلام عرض کنم، بدنم خیس عرق شده بود تا این که خود امام به من سلام کرد و فرمود: حاج ابراهیم! گفتم: بله بفرمایید و انگار با همین جمله قفل زبانم گشوده شد، بعد از احوالپرسی از من پرسید: حاج ابراهیم! مرا می‌شناسی گفتم، بلی آقا،هر شب شما را کنار ضریح مولا علی می‌بینم.

حاج ابراهیم در ادامه چنین نقل می‌کند: حضرت امام پرسید: حاج ابراهیم! دوست داری این جا پیش ما کار کنی گفتم که دوست دارم اما الان کاری را در حرم انجام می‌دهم و اگر بیایم اینجا و شما خوشتان نیاید من آن کار را هم از دست می‌دهم، حضرت امام گفت: نه تا خودت بیرون نروی ما بیرونت نمی‌کنیم.

ابراهیم در ادامه نقل کرد: زمانی که داشتم با امام خمینی(ره) قول قرار می گذاشتم یک باره به ذهنم رسید و گفتم که راستی آقا! من به شرطی اینجا می آیم که اگر از دنیا رفتم شما نماز وحشت مرا بخوانید! امام فرمود: اگر من زودتر از شما از دنیا رفتم چه؟ گفتم : شما عالم و مجتهد هستید چرا بمیرید، بعد امام گفت: خیلی خوب پس قرارمان این باشد که هر که زودتر فوت کرد نمازش را آن یکی بخواند.

خادم افغان امام ادامه داد: وقتی خبر فوت امام منتشر شد یاد این قرار افتادم، شوکه شده بودم و از آن به بعد دنیا برایم بی معنا و پایان یافته بود.

حاج ابراهیم با بیان این که امام چنان ابهت و عظمتی برای من داشت که خیال می کردم همه دنیا اوست و مدام می گفتم : چرا زندگی بعد از امام باید ادامه داشته باشد، همان شب یاد عهدم با امام افتادم و حسرت خوردم که ای کاش امام زنده بود، نمی‌دانم با چه حالی برای ایشان نماز وحشت خواندم.

هر روز صبح برای خانه امام و آقا مصطفی نان تازه می خریدم

خادم امام اولین روزهای کار خود در منزل امام(ره) را چنین نقل می کند: صبح ها نان خانه آقا مصطفی را هم من می خریدم و درب منزل ایشان تحویل می دادم، باقی خریدها با خودشان بود بعد از خانم امام زنبیل را می گرفتم و می رفتم خرید.

وی ادامه داد: گاهی اوقات که قرار بود میوه بخرم خانم امام مثلا می گفت: چهارعدد پرتقال بخرید و تأکید داشت که به جای یک یا 2 کیلو میوه چند عدد بخرم ولی میوه خوب و من همیشه سر همین خرید جزئی با میوه فروش ها بحث داشتم.

حاج ابراهیم با اشاره به این که من سواد قرآنی داشتم و نمی دانستم حاج خانم در فهرست چه چیزهایی نوشته اند، افزود: به همین خاطر مجبور بودم چند بار برای تهیه ملزومات به بازار برگردم به همین دلیل خانم امام به من می گفت: چقدر خوب بود سواد داشتی حاج ابراهیم.

امام به من فرمود: به خاطر کارهای من زن و بچه‌ات را رها نکن

خادم منزل امام(ره) از شب های گرم نجف چنین یاد می کند: شب ها وقتی نماز مغرب و عشاء را در دفتر به امامت ایشان می خواندیم، می رفتم بالای پشت بام و رختخواب امام را باز می کردم تا شاید پس از آن گرمای روزهای نجف ایشان کمی آسایش داشته باشند.

وی تصریح کرد: یک شب دیر وقت بود که به منزل رسیدم و یک دفعه یادم آمد که رختخواب امام را باز نکرده ام، خودم را به خانه امام رساندم و وقتی به پشت بام رسیدم دیدم امام خودشان جا را درست کرده اند و می خواهند بخوابند، گفتم: آقا! ببخشید امشب یادم رفت، امام فرمود:حاج ابراهیم تو این همه راه آمده ای برای این که رختخواب من را بیندازی؟ گفتم: بله آقا، ایشان با ناراحتی گفت: مگر من کی هستم، دیگر به خاطر کار من زن و بچه ات را رها نکن.

خادم افغان امام در ادامه گفت: در ماه رجب و شعبان که ایام زیارتی مخصوص امام حسین(ع)بود، امام خمینی(ره) با تعدادی از آشنایان خود در رجب و شعبان به منزل یکی از دوستان خود در کربلا می رفتند، یکبار به امام خمینی (ره) اعترض کردم و گفتم: آقا شما هر سال برخی خادمان و افراد را به همراه خود می برید و من باید اینجا بمانم، چرا مرا نمی برید من هم می خواهم آنجا زیاد بمانم.

وی در ادامه نقل می کند که امام در جواب فرمودند: حاج ابراهیم، امیرالمومنین هم پدر امام حسین(ع) است و ثواب زیارتش زیاد، شما را اینجا می گذارم چون بیشتر اطمینان دارم، حالا هم اگر خواستی بعد از نماز صبح برو کربلا زیارت کن بعد هم برگرد.

پسر من هم بازی "سید حسن" بود

خادم امام در ادامه می گوید: پسر من با سید حسن نوه امام(ره)، هم بازی بود، هر چه قدر این 2 در حیاط بازی و سر و صدا می کردند، امام با این که در اتاق کنار حیاط مشغول به مطالعه بود حتی یکبار هم نشد با آن ها دعوا کند یا حتی تذکری بدهد و یا به خانواده بگوید که این بچه ها را ساکت کنید.

ساده زیستی امام

حاج ابراهیم با اشاره به ساده زیستی امام و این که ایشان با طلاب کشورهای دیگر بسیار مهربان بودند و همیشه آن ها را مورد تفقد خود قرار می دادند، افزود: برای مثال غذای امام در میهمانی ها با غذای بقیه فرق می کرد و بسیار ساده و اندک بود.

حاج ابراهیم با بیان این که امام با طلاب بی بضاعت بسیار مهربان بود، گفت: ایشان همواره طلاب کشورهای دیگر را که وضع خوبی نداشتند، مورد تفقد قرار می داد و به آن ها کمک می کرد و اگر زائران از کشورهای مختلف هدیه ای برای امام می آوردند، امام آن را در میان حاضران تقسیم می کرد و برای خودش چیزی بر نمی داشت.

نظم و تقوای امام خمینی(ره)

خادم امام با بیان این که ایشان هر شب به حرم امام علی(ع) مشرف می شدند و زیارت جامعه کبیره می خواندند، گفت: امام به قدری دقیق بود که کسبه محل می گفتند ما ساعت مان را با رفت وآمد آقا روح الله تنظیم می کنیم.

وی در ادامه تصریح کرد: امام قبل از ممانعت رژیم صدام نماز را در مسجد ترک ها که در بازار "حویش" نجف اقامه می کرد در قنوت بسیار گریه می کرد تا آنجا که مأمومین هم همراه ایشان گریه می‌کردند.

حاج ابراهیم ادامه داد: امام (ره) باید هر شب به حرم امام علی (ع) مشرف می‌شدند، یک شب که ایشان مریض بودند، حاج احمد آقا گفتند: شما به مردم می‌گویید از راه دور هم می‌شود زیارت کرد، حالا امشب که مریض هستید، خودتان از دور زیارت کنید از بالای منزل حرم دیده می شود، امام فرمود: مرا از این افکارعوامانه ام دور نکنید.

شهادت آقا مصطفی و آرامش امام خمینی(ره)

خادم افغان امام در رابطه با روزهای شهادت آقا مصطفی خمینی و آرامشی که امام در آن هنگام داشت، افزود: یک روز طرف های ظهر بود که دیدم از خانه امام سر و صدا می آید، پرسیدم چه شده گفتند: آقا مصطفی حال شان بد است و او را به درمانگاه "کوفه" بردند بعد هم که خبر فوت وی را آوردند.

وی ادامه می دهد: من می‌دیدم که برخی اعضای خانه خیلی شیون می کردند، اما خود امام اصلا خم به ابرو نیاورد و کارهای روزمره اش را هم تعطیل نکرد در مجلس ختم آقا مصطفی در مسجد وقتی روضه خوان روضه آقا علی اکبر را خواند، امام بسیار گریه کرد.

حاج ابراهیم ادامه داد: خدا رحمت کند آقا مصطفی را درس شلوغی داشت و همیشه مرا که می دید با من شوخی می کرد و آدم خنده رویی بود .

به جرم خادمی امام زندانی شدم

حاج ابراهیم با بیان این که صدام، امام را مجبور به ترک عراق کرد و امام از آنجا راهی پاریس شد، افزود: من در خانه امام در نجف ماندم و در همان جا زندگی کردم.

وی گفت: شبی من در حال خواندن قرآن بودم، دیدم از خانه بغل دستی ما سربازها وارد منزل امام شدند و بالای سرم چند سرباز مسلح ایستادند، یکی از آنها پرسید: "انت خادم سید خمینی؟

گفتم: بله

گفت: باید با ما بیایی

گفتم: به چه جرمی؟

گفت : حرف نزن !

آنها حتی اجازه ندادند که عرقچین و پیراهنم را بردارم و یک سرباز با قنداق تفنگ محکم به شانه ام زد.

حاج ابراهیم ادامه داد: به جرم این که خادم امام خمینی(ره) بودم، مرا سخت شکنجه کردند، من در  زندانی در بغداد زندانی بودم و هر روز دستهایم را می بستند و سهمیه شلاق مرا می زدند، سپس مرا به اتاق تاریکی برده و چشم هایم را می بستند، حدود 3 ماه شکنجه شدم و قرار بود اعدام شوم اما نمی دانم چه شد که مرا به مرز ایران بردند و همان جا رهایم کردند.

وی افزود: در مرز ایران با عراق یک آشنا به من پول و وسایل سفر داد تا خود را به ایران برسانم و  چند روز بعد به قم رسیدم.

امام گفت: انشاالله از صدام انتقام می‌گیریم

خادم امام خاطرنشان کرد که زمانی که به قم رسیدم انقلاب اسلامی با رهبری امام به پیروزی رسیده بود و امام آن زمان در شهر قم مستقر بودند، من از خانواده ام در نجف خبری نداشتم بعد از زیارت حرم حضرت معصومه(س) در خانه یکی از اقوام مستقر شدم و در اولین فرصت به محل استقرار حضرت امام در قم رفتم.

وی در ادامه گفت: از پاسداری که جلو درب ایستاده بود، خواستم که مرا نزد امام ببرد اما او ممانعت کرد و گفت وقت ندارد به او گفتم من اسمم حاج ابراهیم است و در نجف خادم ایشان بودم اگر شما به وی یا خانواده اش بگویید من آمده ام آنها مرا می شناسند.

حاج ابراهیم ادامه داد: هر چه اصرار کردم آنها باور نمی کردند و به حرفم گوش ندادند، چند روز کارم همین بود، ولی فایده نداشت.

وی اظهار داشت: یک روز یکی از اعضای بیت امام که در نجف مرا دیده بود، من را شناخت، ماجرا را برایش گفتم و 10 دقیقه بعد گفت: بگویید حاج ابراهیم بیاید داخل.

خادم افغان امام تصریح کرد: وقتی وارد شدم امام رو به طرف پنجره ایستاده بود و بعد برگشت و من جلو رفتم و دستش را بوسیدم و گریه کردم، امام فرمود: حاج ابراهیم گریه نکن، گفتم: آقا نمی دانید به خاطر این که خادم شما بودم چقدر مرا اذیت کردند، امام فرمود: انشاالله از آن ها انتقام خواهیم گرفت.

وی در ادامه گفت: بعد امام فرمود: کی آمدی گفتم یک هفته است، فرمودند: زن و بچه ات کجاست؟ گفتم: من از آنها بی خبرم و بعد از این که دستگیر شدم و به این جا رسیدم فقط توانستم با نجف تماس بگیرم و بگویم من این جا هستم.

حاج ابراهیم ادامه داد: امام دستور داد تا خانواده و وسایل زندگی ام را بیاورند به قم و بعد فرمود: حاج ابراهیم، بیا اینجا مثل همان جا مشغول به کار شو، من گفتم: نه آقا، آنجا شما سمت خاصی نداشتید، اما اینجا رهبر هستید و هزار دشمن دارید، من هم آدم ساده ای هستم، ممکن است فردا خریدی کنم و خدای نکرده مشکلی پیش بیاید به من کار ساده تری بسپرید.

وی افزود: امام خمینی(ره) به من پیشنهاد کار در منزل برادر خود "آیت الله پسندیده" را داده و فرمودند: خیلی خوب همان خدمتی که در نجف به من کردی از آن بیشتر را به برادر بزرگم آقای پسندیده انجام بده، من هم این جا هستم و هر وقت کاری داشتی به من سر بزن و زن و بچه ات که رسیدند به احمدآقا بگو تا خانه ای برایشان تهیه کند.

دیدار با امام در جماران

خادم امام اظهار داشت: از آن روز به بعد من خادم منزل آیت الله پسندیده شدم و سالی یک مرتبه هم برای دیدار با امام به جماران می رفتم و ایشان همواره به من لطف داشت و از من دلجویی می کرد.

آخرین دیدار با امام

وی در ادامه خاطرنشان کرد: زمستان سال آخری که خدمت امام رسیدم، ایشان بسیار لاغر و ضعیف شده بودند تا چهره مبارکش را دیدم به گریه افتادم و گفتم: آقا! چه بلایی سر شما آمده، چرا این طوری شدید؟ امام سکوت کرد و چیزی نگفت و از اوضاع و احوالم پرسید، گفتم: پسر بزرگم را می خواهم داماد کنم و ایشان تأیید کردند.

منبع: خبرگزاری پارس